هوش مصنوعی: این داستان بلند و پیچیده درباره خیر و شر است که در قالب یک شعر روایی بیان شده است. داستان حول محور دو شخصیت اصلی به نام‌های خیر و شر می‌گردد که هر کدام نماینده‌ی مفاهیم خوبی و بدی هستند. خیر، شخصیتی نیکوکار و خیرخواه است که در طول داستان با چالش‌های مختلفی روبرو می‌شود، از جمله از دست دادن بینایی و سپس بازیابی آن با کمک داروهای جادویی. شر، شخصیتی شرور و خودخواه است که در نهایت به دست خیر مجازات می‌شود. داستان همچنین شامل عناصر عشق، ازدواج، قدرت، و عدالت است و با پیروزی خیر و شکست شر به پایان می‌رسد.
رده سنی: 16+ این متن شامل مفاهیم پیچیده‌ی اخلاقی و فلسفی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کم‌سن‌وسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی صحنه‌ها مانند مجازات شر و از دست دادن بینایی ممکن است برای مخاطبان جوان ناراحت‌کننده باشد. بنابراین، این متن برای نوجوانان بالای 16 سال و بزرگسالان مناسب است.

بخش ۳۱ - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

روز پنجشنبه است روزی خوب
وز سعادت به مشتری منسوب ۱

چون دم صبح گفت نافه گشای
عود را سوخت خاک صندل سای ۲

بر نمودار خاک صندل فام
صندلی کرد شاه جامه و جام ۳

آمد از گنبد کبود برون
شد به گنبد سرای صندل گون ۴

باده خورشد ز دست لعبت چین
واب کوثر ز دست حورالعین ۵

تا شب از دست حور می می‌خورد
وز می خورده خرمی می‌کرد ۶

صدف این محیط کحلی رنگ
چو برآمود در به کام نهنگ ۷

شاه ازان تنگ چشم چین پرورد
خواست کز خاطرش فشاند گرد ۸

بانوی چین ز چهره چین بگشاد
وز رطب جوی انگبین بگشاد ۹

گفت کای زنده از تو جان جهان
برترین پادشاه پادشهان ۱۰

بیشتر زانکه ریگ در صحراست
سنگ در کوه و آب در دریاست ۱۱

عمر بادت که هست بختت یار
بادی از عمر و بخت برخوردار ۱۲

ای چو خورشید روشنائی بخش
پادشا بلکه پادشائی بخش ۱۳

من خود اندیشناک پیوسته
زین زبان شکسته و بسته ۱۴

و آنگهی پیش راح ریحانی
کرد باید سکاهن افشانی ۱۵

لیک چون شه نشاط جان خواهد
وز پی خنده زعفران خواهد ۱۶

کژ مژی را خریطه بگشایم
خنده‌ای در نشاطش افزایم ۱۷

گویم ار زانکه دلپذیر آید
در دل شاه جایگیر آید ۱۸

چون دعا کرد ماه مهر پرست
شاه را بوسه داد بر سر دست ۱۹

گفت وقتی ز شهر خود دو جوان
سوی شهری دگر شدند روان ۲۰

هریکی در جوال گوشه خویش
کرده ترتیب راه توشه خویش ۲۱

نام این خیر و نام آن شر بود
فعل هریک به نام درخور بود ۲۲

چون بریدند روزکی دو سه راه
توشه‌ای را که داشتند نگاه ۲۳

خیر می‌خورد و شر نگه می‌داشت
این غله می‌درود و آن می‌کاشت ۲۴

تا رسیدند هر دو دوشادوش
به بیابانی از بخار بجوش ۲۵

کوره‌ای چون تنور از آتش گرم
کاهن از وی چو موم گشتی نرم ۲۶

گرمسیری ز خشک ساری بوم
کرده باد شمال را به سموم ۲۷

شر خبر داشت کان زمین خراب
دوریی درد و ندارد آب ۲۸

مشکی از آب کرده پنهان پر
در خریطه نگاهداشت چو در ۲۹

خیر فارغ که آب در راهست
بی‌خبر کاب نیست آن چاهست ۳۰

در بیابان گرم و راه دراز
هر دو می‌تاختند با تک و تاز ۳۱

چون به گرمی شدند روزی هفت
آب شر ماند و آب خیر برفت ۳۲

شر که آن آبرا ز خیر نهفت
با وی از خیر و شر حدیث نگفت ۳۳

خیر چون دید کو ز گوهر بد
دارد آبی در آبگینه خود ۳۴

وقت وقت از رفیق پنهانی
می‌خورد چون رحیق ریحانی ۳۵

گرچه در تاب تشنگی می‌سوخت
لب به دندان ز لابه برمی‌دوخت ۳۶

تشنه در آب او نظر می‌کرد
آب دندانی از جگر می‌خورد ۳۷

تا به حدی که خشک شد جگرش
باز ماند از گشادگی نظرش ۳۸

داشت با خود دو لعل آتش رنگ
آب دارنده و آبشان در سنگ ۳۹

می‌چکید آب ازان دو لعل نهان
آب دیده ولی نه آب دهان ۴۰

حالی آن لعل آبدار گشاد
پیش آن ریگ آبدار نهاد ۴۱

گفت مردم ز تشنگی دریاب
آتشم را بکش به لختی آب ۴۲

شربتی آب از آن زلال چو نوش
یا به همت ببخش یا بفروش ۴۳

این دو گوهر در آب خویش انداز
گوهرم را به آب خود بنواز ۴۴

شر که خشم خدای باد بر او
نام خود را ورق گشاد بر او ۴۵

گفت کز سنگ چشمه بر متراش
فارغم زین فریب فارغ باش ۴۶

می‌دهی گوهرم به ویرانی
تا به آباد شهر بستانی ۴۷

چه حریفم که این فریب خورم
من ز دیو آدمی فریب‌ترم ۴۸

نرسد وقت چاره سازی من
مهره تو به حقه بازی من ۴۹

صد هزاران چنین فسون و فریب
کرده‌ام از مقامری به شکیب ۵۰

نگذارم که آب من بخوری
چون به شهر آیی آب من ببری ۵۱

آن گهر چون ستانم از تو به راز
کز منش عاقبت ستانی باز ۵۲

گهری بایدم که نتوانی
کز منش هیچ گونه بستانی ۵۳

خبر گفت آن چه گوهر است بگوی
تا سپارم به دست گوهرجوی ۵۴

گفت شر آن دو گوهر بصرست
کاین ازان آن از این عزیزترست ۵۵

چشمها را به من فروش به آب
ور نه زین آبخورد روی بتاب ۵۶

خیر گفت از خدا نداری شرم
کاب سردم دهی به آتش گرم ۵۷

چشمه گیرم که خوشگوار بود
چشم کندن بگو چه کار بود ۵۸

چون من از چشم خود شوم درویش
چشمه گر صد شود چه سود از بیش ۵۹

چشم دادن ز بهر چشمه نوش
چون توان؟ آب را به زر بفروش ۶۰

لعل بستان و آنچه دارم چیز
بدهم خط بدانچه دارم نیز ۶۱

به خدای جهان خورم سوگند
که بدین داوری شوم خرسند ۶۲

چشم بگذار بر من ای سره مرد
سرد مهری مکن به آبی سرد ۶۳

گفت شر کاین سخن فسانه بود
تشنه را زین بسی بهانه بود ۶۴

چشم باید گهر ندارد سود
کین گهر بیش از این تواند بود ۶۵

خیر در کار خویش خیره بماند
آب چشمی بر آب چشمه فشاند ۶۶

دید کز تشنگی بخواهد مرد
جان ازان جایگه نخواهد برد ۶۷

دل گرمش به آب سرد فریفت
تشنه‌ای کو کز آب سرد شکیفت ۶۸

گفت برخیز تیغ و دشنه بیار
شربتی آب سوی تشنه بیار ۶۹

دیده آتشین من برکش
واتشم را بکش به آبی خوش ۷۰

ظن چنین برد کز چنان تسلیم
یابد امیدواری از پس بیم ۷۱

شر که آن دید دشنه باز گشاد
پیش آن خاک تشنه رفت چو باد ۷۲

در چراغ دو چشم او زد تیغ
نامدش کشتن چراغ دریغ ۷۳

نرگسی را به تیغ گلگون کرد
گوهری را ز تاج بیرون کرد ۷۴

چشم تشنه چو کرده بود تباه
آب ناداده کرد همت راه ۷۵

جامه و رخت و گوهرش برداشت
مرد بی دیده را تهی بگذاشت ۷۶

خیر چون رفته دید شر ز برش
نبد آگاهیی ز خیر و شرش ۷۷

بر سر خون و خاک می‌غلتید
به که چشمش نبد که خود را دید ۷۸

بود کردی ز مهتران بزرگ
گله‌ای داشت دور از آفت گرگ ۷۹

چارپایان خوب نیز بسی
کانچنان چارپا نداشت کسی ۸۰

خانه‌ای هفت و هشت با او خویش
او توانگر بد آن دگر درویش ۸۱

کرد صحرا نشین کوه نورد
چون بیابانیان بیابان گرد ۸۲

از برای علف به صحرا گشت
گله را می‌چراند دشت به دشت ۸۳

هر کجا دیدی آبخورد و گیاه
کردی آنجا دو هفته منزلگاه ۸۴

چون علف خورد جای را می‌ماند
گله بر جانب دگر می‌راند ۸۵

از قضا را دران دو روز نه دیر
پنجه آنجا گشاده بود چو شیر ۸۶

کرد را بود دختری به جمال
لعبتی ترک چشم و هندو خال ۸۷

سروی آب از رگ جگر خورده
نازنینی به ناز پرورده ۸۸

رسن زلف تا به دامن بیش
کرده مه را رسن به گردن خویش ۸۹

جعد بر جعد چون بنفشه باغ
به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ ۹۰

سحر غمزش که بود از افسون مست
بر فریب زمانه یافته دست ۹۱

خلق از آن سحر بابلی کردن
دلنهاده به بابلی خوردن ۹۲

شب ز خالش سواد یافته بود
مه ز تابندگیش تافته بود ۹۳

تنگی پسته شکر شکنش
بوسه را راه بسته بر دهنش ۹۴

آن خرامنده ماه خرگاهی
شد طلبکار آب چون ماهی ۹۵

خانیی آب بود دور از راه
بود ازان خانی آب آن به نگاه ۹۶

کوزه پر کرد ازاب آن خانی
تا برد سوی خانه پنهانی ۹۷

ناگهان ناله‌ای شنید از دور
کامد از زخم خورده‌ای رنجور ۹۸

بر پی ناله شد چو ناله شنید
خسته در خاک و خون جوانی دید ۹۹

دست و پائی ز درد می‌افشاند
در تضرع خدای را می‌خواند ۱۰۰

نازنین را ز سر برون شد ناز
پیش آن زخم خورده رفت فراز ۱۰۱

گفت ویحک چه کس توانی بود
این‌چنین خاکسار و خون‌آلود ۱۰۲

این ستم بر جوانی تو که کرد
وینچنین زینهار بر تو که خورد ۱۰۳

خیر گفت ای فرشته فلکی
گر پری زاده‌ای وگر ملکی ۱۰۴

کار من طرفه بازیی دارد
قصه من درازیی دارد ۱۰۵

مردم از تشنگی و بی آبی
تشنه را جهد کن که دریابی ۱۰۶

آب اگر نیست رو که من مردم
ور یکی قطره هست جان بردم ۱۰۷

ساقی نوش لب کلید نجات
دادش آبی به لطف آب حیات ۱۰۸

تشنه گرم دل ز شربت سرد
خورد بر قدر آنکه شاید خورد ۱۰۹

زنده شد جان پژمریده او
شاد گشت آن چراغ دیده او ۱۱۰

دیده‌ای را کنده بود ز جای
درهم افکند و بر نام خدای ۱۱۱

گر خراشیده شد سپیدی توز
مقله در پیه مانده بود هنوز ۱۱۲

آنقدر زور دید در پایش
که برانگیخت شاید از جایش ۱۱۳

پیه در چشم او نهاد و ببست
وز سر مردمی گرفتش دست ۱۱۴

کرد جهدی تمام تا برخاست
قایدش گشت و برد بر ره راست ۱۱۵

تا بدانجا که بود بنگه او
مرد بی دیده بود همره او ۱۱۶

چاکری را که اهل خانه شمرد
دست او را به دست او سپرد ۱۱۷

گفت آهسته تا نرنجانی
بر در ما برش به آسانی ۱۱۸

خویشتن رفت پیش مادر زود
سرگذشتی که دید باز نمود ۱۱۹

گفت مادر چرا رها کردی
کامدی با خودش نیاوردی ۱۲۰

تا مگر چاره‌ای نموده شدی
کاندکی راحتش فزوده شدی ۱۲۱

گفت کاوردم ار به جان برسد
چشم دارم که این زمان برسد ۱۲۲

چاکری کو به خانه راه آورد
خسته را سوی خوابگاه آورد ۱۲۳

جای کردند و خوان نهادنش
شوربا و کباب دادندش ۱۲۴

مرد گرمی رسیده با دم سرد
خورد لختی و سر نهاد به درد ۱۲۵

کرد کامد شبانگه از صحرا
تا خورد آنچه بشکند صفرا ۱۲۶

دید چیزی که آن نه عادت بود
جوش صفراش ازان زیادت بود ۱۲۷

بیهشی خسته دید افتاده
چون کسی زخم خورده جان داده ۱۲۸

گفت کین شخص ناتوان از کجاست
واینچین ناتوان و خسته چراست ۱۲۹

آنچه بر وی گذشته بود نخست
کس ندانست شرح آن به درست ۱۳۰

قصه چشم کندنش گفتند
که به الماس جزع او سفتند ۱۳۱

کرد چون دیدگان جگر خسته
شد ز بی دیده‌ای نظر بسته ۱۳۲

گفت کز شاخ آن درخت بلند
باز بایست کرد برگی چند ۱۳۳

کوفتن برگ و آب ازو ستدن
سودن آنجا وتاب ازو ستدن ۱۳۴

گر چنین مرهمی گرفتی ساز
یافتی دیده روشنائی باز ۱۳۵

رخنه دیده گرچه باشد سخت
به شود زاب آن دو برگ درخت ۱۳۶

پس نشان داد کاندرخت کجاست
گفت از آن آبخورد که خانی ماست ۱۳۷

هست رسته کهن درختی نغز
کز نسیمش گشاده گردد مغز ۱۳۸

ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ
دوریی در میان هردو فراخ ۱۳۹

برگ یک شاخ ازو چو حله حور
دیده رفته را درآرد نور ۱۴۰

برگ شاخ دگر چو آب حیات
صرعیان را دهد ز صرع نجات ۱۴۱

چون ز کرد آن شنید دختر کرد
دل به تدبیر آن علاج سپرد ۱۴۲

لابه‌ها کرد و از پدر درخواست
تا کند برگ بینوائی راست ۱۴۳

کرد چون دید لابه کردن سخت
راه برداشت رفت سوی درخت ۱۴۴

باز کرد از درخت مشتی برگ
نوشداروی خستگان از مرگ ۱۴۵

آمد آورد نازنین برداشت
کوفت چندانکه مغز باز گذاشت ۱۴۶

کرد صافی چنانکه درد نماند
در نظرگاه دردمند فشاند ۱۴۷

دارو و دیده را بهم دربست
خسته از درد ساعتی بنشست ۱۴۸

دیده بر بخت کارساز نهاد
سر به بالین تخت باز نهاد ۱۴۹

بود تا پنج روز بسته سرش
و آن طلاها نهاده بر نظرش ۱۵۰

روز پنجم خلاص دادندش
دارو از دیده برگشادندش ۱۵۱

چشم از دست رفته گشت درست
شد به عینه چنانکه بود نخست ۱۵۲

مرد بی دیده برگشاد نظر
چون دو نرگس که بشکفد به سحر ۱۵۳

خیر کان خیر دید برد سپاس
کز رمد رسته شد چو گاو خراس ۱۵۴

اهل خانه ز رنج دل رستند
دل گشادند و روی بربستند ۱۵۵

از بسی رنجها که بر وی برد
مهربان گشته بود دختر کرد ۱۵۶

چون دو نرگس گشاد سرو بلند
درج گوهر گشاده گشت ز بند ۱۵۷

مهربان‌تر شد آن پریزاده
بر جمال جوان آزاده ۱۵۸

خیر نیز از لطف رسانی او
مهربان شد ز مهربانی او ۱۵۹

گرچه رویش ندیده بود تمام
دیده بودش به وقت خیز و خرام ۱۶۰

لفظ شیرین او شنیده بسی
لطف دستش بدو رسیده بسی ۱۶۱

دل درو بسته بود و آن دلبند
هم درو بسته دل زهی پیوند ۱۶۲

خیر با کرد پیر هر سحری
بستی از راه چاکری کمری ۱۶۳

به شتربانی و گله‌داری
کردی آهستگی و هشیاری ۱۶۴

از گله دور کردی آفت گرگ
داشتی پاس جمله خرد و بزرگ ۱۶۵

کرد صحرا رو بیابانی
چون از او یافت آن تن‌آسانی ۱۶۶

به تولای خود عزیزش کرد
حاکم خان و مان و چیزش کرد ۱۶۷

خیر چون شد به خانه در گستاخ
قصه جستجوی گشت فراخ ۱۶۸

باز جستند حال دیده او
کز که بود آن ستم رسیده او ۱۶۹

خیر از ایشان حدیث شر ننهفت
هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت ۱۷۰

قصه گوهر و خریدن آب
کاتش تشنگیش کرد کباب ۱۷۱

وانکه از دیده گوهرش برکند
به دگر گوهرش رساند گزند ۱۷۲

این گهر سفت و آن گهر برداشت
واب ناداده تشنه را بگذاشت ۱۷۳

کرد کان داستان شنید ز خیر
روی بر خاک زد چو راهب دیر ۱۷۴

کانچنان تند باد بی اجلی
نرساند این شکوفه را خللی ۱۷۵

چون شنیدند کان فرشته سرشت
چه بلا دید ازان زبانی زشت ۱۷۶

خیر از نام گشت نامی‌تر
شد بر ایشان ز جان گرامی‌تر ۱۷۷

داشتندش چنانکه باید داشت
نازنین خدمتش به کس نگذاشت ۱۷۸

روی بسته پرستشی می‌کرد
آب می‌داد و آتشی می‌خورد ۱۷۹

خیر یکباره دل بدو بسپرد
از وی آن جان که باز یافت نبرد ۱۸۰

کرد بر یاد آن گرامی در
خدمت گاو و گوسپند و شتر ۱۸۱

گفت ممکن نشد که این دلبند
با چو من مفلسی کند پیوند ۱۸۲

دختری را بدین جمال و کمال
نتوان یافت بی خزینه و مال ۱۸۳

من که نانشان خورم به درویشی
کی نهم چشم خویش بر خویشی ۱۸۴

به ازان نیست کز چنین خطری
زیرکانه برآورم سفری ۱۸۵

چون بر این قصه هفته‌ای بگذشت
شامگاهی به خانه رفت از دشت ۱۸۶

دل ز تیمار آن عروس به رنج
چون گدائی نشسته بر سر گنج ۱۸۷

تشنه و در برابر آب زلال
تشنه‌تر زانکه بود اول حال ۱۸۸

آنشب از رخنه‌ای که داشت دلش
ز آب دیده شکوفه کرد گلش ۱۸۹

گفت با کرد کای غریب نواز
از غریبان بسی کشیدی ناز ۱۹۰

نور چشمم بنا نهاده تست
دل و جان هر دو باز داده تست ۱۹۱

چون به خوان ریزه تو پروردم
نعمت از خوان تو بسی خوردم ۱۹۲

داغ تو برتر از جبین منست
شکر تو بیش از آفرین منست ۱۹۳

گر بجوئی درون و بیرونم
بوی خوان تو آید از خونم ۱۹۴

خوان بر سر بر این ندارم دست
سر بر خوان اگر بخواهی هست ۱۹۵

بیش از این میهمان نشاید بود
نمکی بر جگر نشاید سود ۱۹۶

بر قیاس نواله خواری تو
ناید از من سپاس داری تو ۱۹۷

مگرم هم به فضل خویش خدای
دهد آنچه آورم حق تو بجای ۱۹۸

گرچه تیمار یابم از دوری
خواهم از خدمت تو دستوری ۱۹۹

دیرگاهست کز ولایت خویش
دورم از کار و از کفایت خویش ۲۰۰

عزم دارم که بامداد پگاه
سوی خانه کنم عزیمت راه ۲۰۱

گر به صورت جدا شوم ز برت
نبرد همتم ز خاک درت ۲۰۲

چشم دارم به چون تو چشمه نور
که ز دوری دلم نداری دور ۲۰۳

همتم را گشاده بال کنی
وانچه خوردم مرا حلال کنی ۲۰۴

چون سخن گو سخن به آخر برد
در زد آتش به خیل خانه کرد ۲۰۵

گریه کردی از میان برخاست
های هائی فتاد در چپ و راست ۲۰۶

کرد گریان و کرد زاده بتر
مغزها خشک و دیده‌ها شد تر ۲۰۷

از پس گریه سر فرو بردند
گوئی آبی بدند کافسردند ۲۰۸

سر برآورد کرد روشن رای
کرد خالی ز پیشکاران جای ۲۰۹

گفت با خیر کای جوان به هوش
زیرک و خوب و مهربان و خموش ۲۱۰

رفته گیرت به شهر خود باری
خورده از همرهی دگر خاری ۲۱۱

نعمت و ناز و کامگاری هست
بر همه نیک و بد تو داری دست ۲۱۲

نیک مردان به بد عنان ندهند
دوستان را به دشمنان ندهند ۲۱۳

جز یکی دختر عزیز مرا
نیست و بسیار هست چیز مرا ۲۱۴

دختر مهربان خدمت دوست
زشت باشد که گویمش نه نکوست ۲۱۵

گرچه در نافه است مشک نهان
آشکاراست بوی او به جهان ۲۱۶

گر نهی دل به ما و دختر ما
هستی از جان عزیزتر بر ما ۲۱۷

بر چنین دختری به آزادی
اختیارت کنم به دامادی ۲۱۸

وانچه دارم ز گوسفند و شتر
دهمت تا ز مایه گردی پر ۲۱۹

من میان شما به نعمت و ناز
می‌زیم تا رسد رحیل فراز ۲۲۰

خیر کین خوشدلی شنید ز کرد
سجده‌ای آنچنانکه شاید برد ۲۲۱

چون بدین خرمی سخن گفتند
از سر ناز و دلخوشی خفتند ۲۲۲

صبح هرون صفت چو بست کمر
مرغ نالید چون جلاجل زر ۲۲۳

از سر طالع همایون بخت
رفت سلطان مشرقی بر تخت ۲۲۴

کرد خوشدل ز خوابگه برخاست
کرد کار نکاح کردن راست ۲۲۵

به نکاحی که اصل پیوندست
تخم اولاد ازو برومندست ۲۲۶

دختر خویش را سپرد به خیر
زهره را داد با عطارد سیر ۲۲۷

تشنه مرده آب حیوان یافت
نور خورشید بر شکوفه بتافت ۲۲۸

ساقی نوش لب به تشنه خویش
شربتی داد از آب کوثر بیش ۲۲۹

اولش گرچه آب خانی داد
آخرش آب زندگانی داد ۲۳۰

شادمان زیستند هر دو به هم
زآنچه باید نبود چیزی کم ۲۳۱

عهد پیشینه یاد می‌کردند
وآنچه‌شان بود شاد می‌خوردند ۲۳۲

کرد هر مایه‌ای که با خود داشت
بر گرانمایگان خود بگذاشت ۲۳۳

تا چنان شد که خان و مان و رمه
به سوی خیر بازگشت همه ۲۳۴

چون از آن مرغزار آب و درخت
برگرفتند سوی صحرا رخت ۲۳۵

خیر شد زی درخت صندل بوی
که ازو جانش گشت درمان جوی ۲۳۶

نه ز یک شاخ کز ستون دو شاخ
چید بسیار برگهی فراخ ۲۳۷

کرد از آن برگها دو انبان پر
تعبیه در میان بار شتر ۲۳۸

آن یکی بد علاج صرع تمام
وان دگر خود دوای دیده به نام ۲۳۹

با کس احوال برگ باز نگفت
آن دوا را ز دیده داشت نهفت ۲۴۰

تا به شهری شتافتند ز راه
که درو صرع داشت دختر شاه ۲۴۱

گرچه بسیار چاره می‌کردند
به نمی‌شد دریغ می‌خوردند ۲۴۲

هر پزشگی که بود دانش بهر
آمده بر امید شهر به شهر ۲۴۳

تا برند از طریق چاره‌گری
آفت دیو را ز پیش پری ۲۴۴

پادشه شرط کرده بود نخست
که هرانکو کند علاج درست ۲۴۵

دختر او را دهم به آزادی
ارجمندش کنم به دامادی ۲۴۶

وانکه بیند جمال این دختر
نکند چاره سازی درخور ۲۴۷

بر وی از تیغ ترکتاز کنم
سرش از تن به تیغ باز کنم ۲۴۸

بی دوائی که دید آن بیمار
کشت چندین پزشک در تیمار ۲۴۹

سر بریده شده هزار طبیب
چه ز شهری چه مردمان غریب ۲۵۰

این سخن گشت در ولایت فاش
لیک هر یک به آرزوی معاش ۲۵۱

سر خود را به باد برمی‌داد
در پی خون خویش می‌افتاد ۲۵۲

خیر کز مردم این سخن بشنید
آن خلل را خلاص با خود دید ۲۵۳

کس فرستاد و پادشه را گفت
کز ره این خار من توانم رفت ۲۵۴

نبرم رنج او به فضل خدای
واورم با تو شرط خویش به جای ۲۵۵

لیک شرط آن بود به دستوری
کز طمع هست بنده را دوری ۲۵۶

این دوا را که رای خواهم کرد
از برای خدای خواهم کرد ۲۵۷

تا خدایم به وقت پیروزی
کند اسباب این غرض روزی ۲۵۸

چونکه پیغام او رسید به شاه
شاه دادش به دست بوسی راه ۲۵۹

خیر شد خدمتی به واجب کرد
شاه پرسید و گفت کای سره مرد ۲۶۰

چیست نام تو؟ گفت نامم خیر
کاخترم داد از سعادت سیر ۲۶۱

شاه نامش خجسته دید به فال
گفت کای خیرمند چاره سگال ۲۶۲

در چنین شغل نیک فرجامت
عاقبت خیر باد چون نامت ۲۶۳

وانگه او را به محرمی بسپرد
تا به خلوت سرای دختر برد ۲۶۴

پیکری دید خیر چون خورشید
سروی ازباد صرع گشته چو بید ۲۶۵

گاو چشمی چو شیر آشفته
شب نیاسوده روز ناخفته ۲۶۶

اندکی برگ ازان خجسته درخت
داشت با خود گره برو زده سخت ۲۶۷

سود و زان سوده شربتی برساخت
سرد و شیرین که تشنه را بنواخت ۲۶۸

داد تا شاهزاده شربت خورد
وز دماغش فرو نشست آن گرد ۲۶۹

رست ازان ولوله که سودا بود
خوردن و خفتنش به یک جا بود ۲۷۰

خیر چون دید کان شکفته بهار
خفت و ایمن شد از نهیب غبار ۲۷۱

شد برون زان سرای مینوفش
سر سوی خانه کرد با دل خوش ۲۷۲

وان پری‌رخ سه روز خفته بماند
با پدر حال خود نگفته بماند ۲۷۳

در سیم روز چونکه سر برداشت
خورد آن چیزها که درخور داشت ۲۷۴

شه که این مژده‌اش به گوش رسید
پای بی کفش در سرای دوید ۲۷۵

دختر خویش را به هوش و به رای
دید بر تخت در میان سرای ۲۷۶

روی بر خاک زد به دختر گفت
کی به جز عقل کس نیافته جفت ۲۷۷

چونی از خستگی و رنجوری
کز برت باد فتنه را دوری ۲۷۸

دختر شرمگین ز حشمت شاه
بر خود آیین شکر داشت نگاه ۲۷۹

شاه رفت از سرای پرده برون
اندهش کم شد و نشاط فزون ۲۸۰

داد دختر به محرمی پیغام
تا بگوید به شاه نیکو نام ۲۸۱

که شنیدم که در جریده جهد
پادشا را درست باشد عهد ۲۸۲

چون به هنگام تیغ تارک سای
شرط خویش آورید شاه به جای ۲۸۳

با سری کو به تاج شد در خورد
عهد خود را درست باید کرد ۲۸۴

تا چو عهدش بود به تیغ درست
به گه تاج هم نباشد سست ۲۸۵

صد سر ازتیغ یافت گزند
گو یکی سر به تاج باش بلند ۲۸۶

آنکه زو شد مرا علاج پدید
وز وی این بند بسته یافت کلید ۲۸۷

کار او را به ترک نتوان گفت
کز جهانم جز او نباشد جفت ۲۸۸

به که ما دل ز عهد نگشاییم
وز چنین عهده‌ای برون آییم ۲۸۹

شاه را نیز رای آن برخاست
که کند عهد خویشتن را راست ۲۹۰

خیر آزاده را به حضرت شاه
باز جستند و یافتند به راه ۲۹۱

گوهری یافته شمردندش
در زمان نزد شاه بردندش ۲۹۲

شاه گفت ای بزرگوار جهان
رخ چه داری ز بخت خویش نهان ۲۹۳

خلعت خاص دادش از تن خویش
از یکی مملکت به قیمت بیش ۲۹۴

بجز این چند زینت دگرش
کمر زر حمایل گهرش ۲۹۵

کله بستند گرد شهر و سرای
شهریان ساختند شهر آرای ۲۹۶

دختر آمد ز طاق گوشه بام
دید داماد را چو ماه تمام ۲۹۷

چابک و سرو قد و زیبا روی
غالیه خط جوان مشگین موی ۲۹۸

به رضای عروس و رای پدر
خیر داماد شد به کوری شر ۲۹۹

بر در گنج یافت سلطان دست
مهر آنچش درست بود شکست ۳۰۰

عیش ازان پس به کام دل می‌راند
نقش خوبی و خوشدلی می‌خواند ۳۰۱

شاه را محتشم وزیری بود
خلق را نیک دستگیری بود ۳۰۲

دختری داشت دلربای و شگرف
چهره چون خون زاغ بر سر برف ۳۰۳

آفت آبله رسیده به ماه
ز ابله دیده‌هاش گشته تباه ۳۰۴

خواست دستوریی در آن دستور
که دهد خیر چشم مه را نور ۳۰۵

هم به شرطی که شاه کرد نخست
کرد مه را دوای خیر درست ۳۰۶

وان دگر نیز گشت با او جفت
گوهری بین که چند گوهر سفت ۳۰۷

یافت خیر از نشاط آن سه عروس
تاج کسری و تخت کیکاوس ۳۰۸

گاه با دختر وزیر نشست
بر همه کام خویش یافته دست ۳۰۹

چشم روشن گهی به دختر شاه
کاین چو خورشید بود و آن چون ماه ۳۱۰

شادمانه گهی به دختر کرد
به سه نرد ازجهان ندب می‌برد ۳۱۱

تا چنان شد که نیکخواهی بخت
برساندش به پادشاهی و تخت ۳۱۲

ملک آن شهر در شمار گرفت
پادشاهی برو قرار گرفت ۳۱۳

از قضا سوی باغ شد روزی
تا کند عیش با دل افروزی ۳۱۴

شر که همراه بود در سفرش
گشت سر دلش قضای سرش ۳۱۵

با جهودی معاملت می‌ساخت
خیر دید آن جهود را بشناخت ۳۱۶

گفت این شخص را به وقت فراغ
از پس من بیاورید به باغ ۳۱۷

او سوی باغ رفت و خوش بنشست
کرد پیش ایستاده تیغ به دست ۳۱۸

شر درآمد فراخ کرده جبین
فارغ از خیر بوسه داد زمین ۳۱۹

گفت خیرش بگو که نام تو چیست
ایکه خواهد سر تو بر تو گریست ۳۲۰

گفت نامم مبشر سفری
در همه کارنامه هنری ۳۲۱

خیر گفتا که نام خویش بگوی
روی خود را به خون خویش بشوی ۳۲۲

گفت بیرون ازین ندارم نام
خواه تیغم نمای و خواهی جام ۳۲۳

گفت خیر ای حرامزاده خس
هست خونت حلال بر همه کس ۳۲۴

شر خلقی که با هزار عذاب
چشم آن تشنه کندی از پی آب ۳۲۵

وان بتر شد که در چنان تابی
بردی آب وندادیش آبی ۳۲۶

گوهر چشم و گوهر کمرش
هر دو بردی و سوختی جگرش ۳۲۷

منم آن تشنه گهر برده
بخت من زنده بخت تو مرده ۳۲۸

تو مرا کشتی و خدای نکشت
مقبل آن کز خدای گیرد پشت ۳۲۹

دولتم چون خدا پناهی داد
اینکم تاج و تخت شاهی داد ۳۳۰

وای بر جان تو که بد گهری
جان بری کرده‌ای و جان نبری ۳۳۱

شر که در روی خیر دید شناخت
خویشتن زود بر زمین انداخت ۳۳۲

گفت زنهار اگرچه بد کردم
در بد من مبین که خود کردم ۳۳۳

آن نگر کاسمان چابک سیر
نام من شر نهاد و نام تو خیر ۳۳۴

گر من آن با تو کرده‌ام ز نخست
کاید از نام چون منی به درست ۳۳۵

با من آن کن تو در چنین خطری
کاید از نام چون تو ناموری ۳۳۶

خیرکان نکته رفت بر یادش
کرد حالی ز کشتن آزادش ۳۳۷

شر چو از تیغ یافت آزادی
می‌شد و می‌پرید از شادی ۳۳۸

کرد خونخواره رفت بر اثرش
تیغ زد وز قفا برید سرش ۳۳۹

گفت اگرخیر هست خیراندیش
تو شری جز شرت نیاید پیش ۳۴۰

در تنش جست و یافت آن دو گهر
تعبیه کرده در میان کمر ۳۴۱

آمد آورد پیش خیر فراز
گفت گوهر به گوهر آمد باز ۳۴۲

خیر بوسید و پیش او انداخت
گوهری ار به گوهری بنواخت ۳۴۳

دست بر چشم خود نهاد و بگفت
کز تو دارم من این دو گوهر جفت ۳۴۴

این دو گوهر بدان شد ارزانی
کاین دو گوهر بدوست نورانی ۳۴۵

چونکه شد کارهای خیر به کام
خلق ازو دید خیرهای تمام ۳۴۶

دولت آنجا که راهبر گردد
خار خرما و خاره زر گردد ۳۴۷

چون سعادت بدو سپرد سریر
آهنش نقره شد پلاس حریر ۳۴۸

عدل را استوار کاری داد
ملک را بر خود استواری داد ۳۴۹

برگهائی کزان درخت آورد
راحت رنجهای سخت آورد ۳۵۰

وقت وقت از برای دفع گزند
تاختی سوی آن درخت بلند ۳۵۱

آمدی زیر آن درخت فرود
دادی آن بوم را سلام و درود ۳۵۲

بر هوای درخت صندل بوی
جامه را کرده بود صندل شوی ۳۵۳

جز به صندل خری نکوشیدی
جامه جز صندلی نپوشیدی ۳۵۴

صندل سوده درد سر ببرد
تب ز دل تابش از جگر ببرد ۳۵۵

ترک چینی چو این حکایت چست
به زبان شکسته کرد درست ۳۵۶

شاه جای از میان جان کردش
یعنی از چشم بد نهان کردش ۳۵۷
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۵۷
کانال گوهرین در ایتا
۷۳۲
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۳۰ - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم
گوهر بعدی:بخش ۳۲ - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.