هوش مصنوعی: این متن شعری است که در آن داستان ملاقات اسکندر با سقراط حکیم روایت می‌شود. اسکندر که به دنبال دانش است، سقراط را به دربار خود دعوت می‌کند، اما سقراط از حضور در دربار امتناع می‌ورزد و به جای آن، پندهای حکیمانه‌ای به اسکندر می‌دهد. سقراط بر اهمیت پاکی دل، دوری از دنیا و تمرکز بر معنویت تأکید می‌کند. در نهایت، اسکندر تحت تأثیر سخنان سقراط قرار می‌گیرد و از او درس‌های ارزشمند می‌آموزد.
رده سنی: 16+ این متن شامل مفاهیم فلسفی و اخلاقی عمیق است که برای درک کامل آن‌ها، خواننده نیاز به بلوغ فکری و تجربه زندگی دارد. همچنین، زبان شعر و استفاده از استعاره‌های پیچیده ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار باشد.

بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر

مغنی بدان ساز تیمار سوز
نشاط مرا یک زمان بر فروز ۱

مگر زان نوای بریشم نواز
بریشم کشم روم را در طراز ۲

چنین گوید آن کاردان فیلسوف
که بر کار آفاق بودش وقوف ۳

که یونان نشینان آن روزگار
سوی زهد بودند آموزگار ۴

ز دنیا نجستندی آسایشی
نیرزیدشان شهوت آلایشی ۵

نکردندی الا ریاضتگری
به بسیار دانی و اندک خوری ۶

کسی که به خود بر توان داشتی
ز طبع آرزوها نهان داشتی ۷

نکردی تمتع نخوردی نبید
کزین هر دو گردد خرد ناپدید ۸

ز گرد آمدن سر درآید به گرد
چو سر بایدت گرد آفت مگرد ۹

بدانجا رسیدند از آن رسم و رای
که برخاست بنیادشان زین سرای ۱۰

ز خشگی به دریا کشیدند بار
ز پیوند گشتند پرهیزگار ۱۱

زنان را ز مردان بپرداختند
جداگانه شان کشتیی ساختند ۱۲

به مردانگی خون خود ریختند
بمردند و با زن نیامیختند ۱۳

به گیتی چنین بود بنیادشان
که تخمه به گیتی برافتادشان ۱۴

یکی روز فرخنده از صبحگاه
ز فرزانگان بزمی آراست شاه ۱۵

چنان داد فرمان به سالاربار
که با من ندارد کس امروز کار ۱۶

فرستید و خوانید سقراط را
نگهبان ترکیب و اخلاط را ۱۷

فرستاده سقراط را بازجست
ز شه یاد کردش که جویای توست ۱۸

زمانی به درگاه خسرو خرام
برآرای جامه برافروز جام ۱۹

فریب ورا پیر دانا نخورد
فریبندگی را اجابت نکرد ۲۰

بدو گفت رو به اسکندر بگوی
که هرچ اندرین ره نیابی مجوی ۲۱

من آنجائیم وین سخن روشنست
گر اینجا خیالیست آن بی‌منست ۲۲

مرا گر بدست آرد ایزد پرست
هم از درگه ایزد آیم بدست ۲۳

جوابی که آن کان فرهنگ سفت
فرستاده شد با فرستنده گفت ۲۴

شهنشاه را گشت روشن چو روز
که سقراط شمعی است خلوت فروز ۲۵

نیابد به دیدار آن شمع راه
جز آن کس که شب خیز باشد چو ماه ۲۶

سکندر که دارندهٔ تاج بود
به دانش همه ساله محتاج بود ۲۷

زمانی نبودی که فرزانه‌ای
ز گوهر ندادی بدو دانه‌ای ۲۸

ز هر دانشی کان ز دانندگان
رساندندی او را رسانندگان ۲۹

سخنهای سقراط بیدار هوش
پسند آمدی مر زبان را به گوش ۳۰

بران شد دل دانش اندیش او
که آرند سقراط را پیش او ۳۱

نمودند کان پیر خلوت پناه
بر آمد شد خلق بربست راه ۳۲

سر از شغل دنیا چنان تافتست
که در گور گوئی دری یافتست ۳۳

ز خویشان و یاران جدائی گرفت
به کنجی خراب آشنایی گرفت ۳۴

جهان گر چه کارش به جان آورد
نه ممکن که سر در جهان آورد ۳۵

ز خون خوردن جانور خو برید
پلاسی بپوشید و دیبا درید ۳۶

کفی پست از آنجا که غایت بود
شبان روزی او را کفایت بود ۳۷

جز ایزد پرستیدنش کار نیست
به نزدیک او خلق را بار نیست ۳۸

نظامی صفت با خرد خو گرفت
نظامی مگر کاین صفت زو گرفت ۳۹

به شرحی که دادند از آن دین پناه
گراینده‌تر شد بدو مهر شاه ۴۰

چنین آمداست آدمی را نهاد
که آرد فرامش کنان را به یاد ۴۱

کسی کو ز مردم گریزنده‌تر
بدو میل مردم ستیزنده‌تر ۴۲

چو سقراط مهر خود از خلق شست
همه خلق سقراط را بازجست ۴۳

بسی خواند شاهش بر خویشتن
نشد شاه انجم بر آن انجمن ۴۴

چو زاندازه شد خواهش شهریار
دل کاردان در نیامد به کار ۴۵

ز ناز هنرمند ترکانه‌وش
رمنده نشد دولت نازکش ۴۶

شه از جمله استواران خویش
یکی محرم خاص را خواند پیش ۴۷

فرستاد نزدیک دانا فراز
بسی قصه‌ها گفت با او به راز ۴۸

که نزدیک خود خواندمت بارها
نهان داشتم با تو گفتارها ۴۹

اجابت نکردی چه بود از قیاس
نوازنده را ناشدن حق شناس ۵۰

چرائی ز درگاه ما گوشه گیر
بیا یا بگو حجتی دلپذیر ۵۱

به معذوری خویش حجت نمای
وگر نیست حجت به حاجت به پای ۵۲

فرستادهٔ پی مبارک ز راه
به سقراط شد داد پیغام شاه ۵۳

جهان دیدهٔ دانای حاضر جواب
چنین داد پاسخ برای صواب ۵۴

که گر شه مرا خواند نزدیک خود
خرد چیزها داند از نیک و بد ۵۵

نماید که رفتن بدو رای نیست
که مهر تو را در دلش جای نیست ۵۶

چو درنا شدن هست چندین دلیل
به بازی نشد پیش کس جبرئیل ۵۷

مرا رغبت آنگه پدید آمدی
که پیغام شه با کلید آمدی ۵۸

چو در نافهٔ مشک آشنائی دهد
بر او بوی خوش بر گوائی دهد ۵۹

دلی را که بر دوستی رهبر است
برون از زبان حجتی دیگر است ۶۰

درونی که مهر آشکارا کند
مدارا فزون از مدارا کند ۶۱

کسانی که نزدیک شه محرمند
به بزم اندرون شاه را همدمند ۶۲

سوی من نبینند بر آب و سنگ
ستور مرا پای ازینجاست لنگ ۶۳

چنان می‌نماید که در بزمگاه
به نیکی مرا یاد ناورد شاه ۶۴

که آن رازداران که خدمتگرند
به دل دوستی سوی من ننگرند ۶۵

دل شاه را مرد مردم شناس
هم از مردم شاه گیرد قیاس ۶۶

اگر خاصگان را زبان هست نرم
به امید شه دل توان کرد گرم ۶۷

وگر نرم ناید ز گوینده گفت
درشتی بود شاه را در نهفت ۶۸

غنا ساز گنبد چو باشد درست
صدای خوش آرد به اوتار سست ۶۹

ز گنبد چو یک رکن گردد خراب
خوش آواز را ناخوش آید جواب ۷۰

هر آن نیک و بد کاید از در برون
به دارای درگه بود رهنمون ۷۱

تو خوانی مرا پرده داران راز
به سرهنگی از پرده دارند باز ۷۲

نگر تا به طوفان ز دریای آب
در این کشمکش چون نمایم شتاب ۷۳

مثال آنچنان شد که دریای ژرف
نماید که درهاست ما را شگرف ۷۴

نهنگان دریا گشایند چنگ
که جوید گهر در دهان نهنگ؟ ۷۵

چگونه شوم بردری نور باش
که باشد بر او این همه دور باش ۷۶

بر شاه اگر صورتم بد کنند
خلاقت نه بر من که بر خود کنند ۷۷

ز خلق جهان بنده‌ای را چه باک
که بندد کمر پیش یزدان پاک ۷۸

در این بندگی خواجه تاشم تو را
گر آیم به تو بنده باشم تو را ۷۹

ببین ای سکندر به تقویم راست
که این نکته را ارتفاع از کجاست ۸۰

فرستادهٔ شهریار از برش
بر شاه شد خواند درس از برش ۸۱

طبق پوش برداشت از خون در
ز در دامن شاه را کرد پر ۸۲

شه از گوهر افشان آن کان گنج
ز گوهر برآمودن آمد به رنج ۸۳

پسند آمدش کان سخنهای چست
به دعوی گه حجت آمد درست ۸۴

چو دانست کوهست خلوت گرای
پیاده به خلوتگهش کرد رای ۸۵

شد آن گنج را دید در گوشه‌ای
ز بی توشه‌ای ساخته توشه‌ای ۸۶

ز شغل جهان گشت مشغول خواب
برآسوده از تابش آفتاب ۸۷

تماشای او در دلش کار کرد
به پایش بجنباند و بیدار کرد ۸۸

بدو گفت برخیز و با من بساز
که تا از جهانت کنم بی نیاز ۸۹

بخندید دانا کزین داوری
به ار جز منی را به دست آوری ۹۰

کسی کو نهد دل به مشتی گیا
نگردد بگرد تو چون آسیا ۹۱

چو قرص جوین هست جان پرورم
غم گردهٔ گندمین چون خورم ۹۲

بر آن راهرو نیم جوبار نیست
که او را یکی جو در انبار نیست ۹۳

مرا کایم از کاهبرگی ستوه
چه باید گرانبار گشتن چو کوه ۹۴

دگر باره شه گفت کز مال و جاه
تمنا چه داری تو ای نیکخواه ۹۵

جوابش چنین داد دانای دور
که با چون منی بر مینبار جور ۹۶

من از تو به همت توانگرترم
که تو بیش خواری من اندک خورم ۹۷

تو با اینکه داری جهانی چنین
نه‌ای سیر دل هم ز خوانی چنین ۹۸

مرا این یکی ژندهٔ سالخورد
گرانستی ارنیستی گرم و سرد ۹۹

تو با این گرانی که دربار توست
طلبکاری من کجا کار توست ۱۰۰

دگر باره پرسید از او شهریار
که تو کیستی من کیم در شمار ۱۰۱

چنین داد پاسخ سخنگوی پیر
که فرمان دهم من تو فرمان‌پذیر ۱۰۲

برآشفت شه زان حدیث درست
نهانی سخن را درون بازجست ۱۰۳

خردمند پاسخ چنین داد باز
که بر شه گشایم در بسته باز ۱۰۴

مرا بنده‌ای هست نامش هوا
دل من بدان بنده فرمان روا ۱۰۵

تو آنی که آن بنده را بنده‌ای
پرستار ما را پرستنده‌ای ۱۰۶

شه از رای دانای باریک بین
ز خجلت سرافکنده شد برزمین ۱۰۷

بدو گقت خود نور سیمای من
گواهست بر پاکی رای من ۱۰۸

ز پاکان چو پاکی جدائی مکن
نمرده زمین آزمائی مکن ۱۰۹

دگر ره جوابیش چون سیم داد
که سیماب در گوش نتوان نهاد ۱۱۰

چو پاکی و پاکیزه رائی کنی؟
چرا دعوی چارپائی کنی ۱۱۱

که هر چارپائی که آرد شتاب
به پای اندر آرد کسی را ز خواب ۱۱۲

چو من خفته‌ای را تو بیدار مرد
نبایست از این گونه بیدار کرد ۱۱۳

تو کز خواب ما را بر آشفته‌ای
کنی خفته بیدار و خود خفته‌ای ۱۱۴

بدین خواب خرگوش و خوی پلنگ
ز شیران بیدار بردار چنگ ۱۱۵

شکاری طلب کافتد از تیر تو
هژبری چو من نیست نخجیر تو ۱۱۶

دل شه بدان داستانهای گرم
چو موم از پذیرندگی گشت نرم ۱۱۷

به خواهش چنان خواست کان هوشمند
ز پندش دهد حلقهٔ گوش بند ۱۱۸

شد آن تلخی از پیر پرهیزگار
به شیرین زبانی درآمد به کار ۱۱۹

از آن پند گو سر بلندی دهد
بگفت آنچه او سودمندی دهد ۱۲۰

که چون آهن دست پیرای تو
پذیرای صورت شد از رای تو ۱۲۱

توانی که روشن کنی سینه را
در او آری آیین آیینه را ۱۲۲

چو بردن توانی ز آهن تو زنگ
که تا جای گیرد در او نقش و رنگ ۱۲۳

دل پاک را زنگ پرداز کن
بر او راز روحانیان باز کن ۱۲۴

سیه کن روان بداندیش را
بشوی از سیاهی دل خویش را ۱۲۵

زبانی است هر کو سیه دل بود
نه هر زنگیئی خواجه مقبل بود ۱۲۶

به سودای رنگی مشو رهنمون
مفرح نگر کز لب آرد برون ۱۲۷

سیاهی کنی سوخته شو چو بید
که دندان بدو کرد زنگی سپید ۱۲۸

مگر کاینه زنگی از آهنست
که با آن سیاهی دلش روشنست ۱۲۹

از آنجا خبر داد کار آزمای
که نوشاب را در سیاهیست جای ۱۳۰

برون آی چون نقره ز آلودگی
ز نقره بیاموز پالودگی ۱۳۱

دماغی کز آلودگی گشت پاک
بچربد بر این گنبد دودناک ۱۳۲

نهانخانهٔ صبحگاهی شود
حرمگاه سر الهی شود ۱۳۳

ز تو دور کردن ز روزن نقاب
به روزن درافتادن از آفتاب ۱۳۴

چراغی به دریوزه بر کرده گیر
قفائی ز باد هوا خورده گیر ۱۳۵

عماری کش نور خورشید باش
ز ترک عماری بر امید باش ۱۳۶

تو در پاک میکن ز خاشاک و خار
طلبکار سلطان مشو زینهار ۱۳۷

چو سلطان شود سوی نخجیرگاه
دری رفته بیند فروشسته راه ۱۳۸

چو دانی که آمد به مهمان فرود
به ناخوانده مهمان بر از ما درود ۱۳۹

گرآیی براین در دلیری مکن
تمنای بالا و زیری مکن ۱۴۰

به جان شو پذیرندهٔ بزم خاص
که تن را ز دربان نبینی خلاص ۱۴۱

به کفش گل آلوده بر تخت شاه
نشاید شدن کفش بفکن به راه ۱۴۲

چو همکاسهٔ شاه خواهی نشست
به پیرای ناخن فروشوی دست ۱۴۳

کرا زهره گر خود بود شرزه شیر
که بر تخت سلطان خرامد دلیر ۱۴۴

که شیری که بر تخت او بخته شد
هم از هیبت تخت او تخته شد ۱۴۵

کسی کو درآید به درگاه تو
خورد سیلی ار گم کند راه تو ۱۴۶

ببین تا تو را سر به درگاه کیست
دل ترسناکت نظرگاه کیست ۱۴۷

گر این درزنی کمترین بنده باش
گر این پای داری سرافکنده باش ۱۴۸

وگر تو خود شاهی و شهریار
تو را با سگ پاسبانان چکار ۱۴۹

تو گرمی مکن گر من از خوی گرم
نگفتم تو را گفتنیهای نرم ۱۵۰

دل تافته کو ز من تفته بود
به جاسوسی آسمان رفته بود ۱۵۱

کنون کامد از آسمان بر زمین
ره آوردش آن بود و ره بردش این ۱۵۲

چو گفت این سخنهای پرورده پیر
سخن در دل شاه شد جایگیر ۱۵۳

برافروخته روی چون آفتاب
سوی بزم خود کرد خسرو شتاب ۱۵۴

بفرمود تا مرد کاتب سرشت
به آب زر آن نکته‌ها را نبشت ۱۵۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۵
کانال گوهرین در ایتا
۵۵۱
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۶ - حکایت انگشتری و شبان
گوهر بعدی:بخش ۱۸ - گفتار حکیم هند با اسکندر
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.