هوش مصنوعی: این متن یک داستان فلسفی و عرفانی است که در آن سکندر با یک هندو دانشمند به گفتگو می‌پردازد. هندو سوالات عمیقی درباره‌ی وجود خدا، ماهیت جان، خواب، چشم بد، و دیگر مفاهیم فلسفی و عرفانی مطرح می‌کند. سکندر به هر سوال پاسخ می‌دهد و از طریق این گفتگو، مفاهیم پیچیده‌ای مانند وجود خدا، ماهیت جان، و رابطه‌ی بین دنیای مادی و معنوی بررسی می‌شوند. در نهایت، هندو تحت تأثیر دانش و حکمت سکندر قرار می‌گیرد و تسلیم می‌شود.
رده سنی: 18+ این متن شامل مفاهیم فلسفی و عرفانی پیچیده‌ای است که درک آن‌ها نیاز به بلوغ فکری و تجربه‌ی زندگی دارد. همچنین، برخی از مفاهیم مانند ماهیت جان و وجود خدا ممکن است برای مخاطبان جوان‌تر دشوار یا نامفهوم باشد.

بخش ۱۸ - گفتار حکیم هند با اسکندر

مغنی غنا را درآور به جوش
که در باغ بلبل نباید خموش ۱

مگر خاطرم را به جوش آوری
من گنگ را در خروش آوری ۲

همان فیلسوف جهاندیده گفت
که چون دانش آمد ره شاه رفت ۳

دهن مهر کرد ز می خوشگوار
که بنیاد شادی ندید استوار ۴

یکی روز کز صبح زرین نقاب
به نظارگان رخ نمود آفتاب ۵

سکندر به آیین فرهنگ خویش
ملوکانه برشد به اورنگ خویش ۶

درآمد رقیبی که اینک ز راه
فرستاده هندو آمد به شاه ۷

نماید که در حضرت شهریار
پیام آورم باز خواهید بار ۸

بفرمود شه تا شتاب آورند
مغان را سوی آفتاب آورند ۹

به فرمان شه سوی مغ تاختند
رهش باز دادند و بنواختند ۱۰

درآمد مغ خدمت آموخته
مغانه چو آتش برافروخته ۱۱

چو تابنده خورشید را دید زود
به رسم مغانش پرستش نمود ۱۲

به فرمان شاهش رقیبان دست
نشاندند جایی‌که شاید نشست ۱۳

سخن می‌شد از هر دری دلپسند
ز خاک زمین تا به چرخ بلند ۱۴

به اندازهٔ هر کس هنر می‌نمود
به گفتار خود قدر خود می‌فزود ۱۵

چو در هندو آمد نشاط سخن
گل تازه رست از درخت کهن ۱۶

بسی نکته‌های گره بسته گفت
که آن در ناسفته را کس نسفت ۱۷

فلک راز لب حقه پرنوش کرد
جهان را ز در حلقه در گوش کرد ۱۸

ثنای جهاندار گیتی پناه
چنان گفت کافروخت آن بارگاه ۱۹

چو گشت از ثنا پیر پرداخته
نقاب سخن شد برانداخته ۲۰

که تاریک پروانه‌ای سوی باغ
روان شد به امید روشن چراغ ۲۱

مگر کان چراغ آشنائی دهد
من تیره را روشنائی دهد ۲۲

منم پیشوای همه هندوان
به اندیشه پیر و به قوت جوان ۲۳

سخنهای سربسته دارم بسی
که نگشاید آن بسته را هر کسی ۲۴

شنیدم کز این دور آموزگار
سرآمد توئی بر همه روزگار ۲۵

خرد رشتهٔ در یکتای توست
درفش گره باز کن رای توست ۲۶

اگر چه خداوند تاجی و تخت
بر دانشت نیز داد است بخت ۲۷

اگر گفته را از تو یابم جواب
پرستش بگردانم از آفتاب ۲۸

وگر ناید از شه جوابی به دست
دگرباره بر خر توان رخت بست ۲۹

ولیکن نخواهم که جز شهریار
رود در سخن هیچکس را شمار ۳۰

زمن پرسش و پاسخ آید ز تو
جواب سخن فرخ آید ز تو ۳۱

جهاندار گفتا بهانه مجوی
سخن هر چه پوشیده داری بگوی ۳۲

جهاندیدهٔ هندو زمین بوسه داد
زبانی چو شمشیر هندی گشاد ۳۳

چو کرد آفرینی سزاوار شاه
بپرسیدش از کار گیتی پناه ۳۴

که چون من ز خود رخت بیرون برم؟
سوی آفریننده ره چون برم؟ ۳۵

یکی آفریننده دانم که هست
کجا جویمش چون شوم ره به دست؟ ۳۶

نشانش پدید است و او ناپدید
در بسته را از که جویم کلید ۳۷

وجودش که صاحب معانی شدست
زمینیست یا آسمانی شد است ۳۸

در اندیشه یا در نظر جویمش
چو پرسند جایش کجا گویمش ۳۹

کجا جای دارد ز بالا و زیر
به حجت شود مرد پرسنده سیر ۴۰

جهاندار پاسخ چنین داد باز
که هم کوتهست این سخن هم دراز ۴۱

چو از خویشتن روی بر تافتی
به ایزد چنان دان که ره یافتی ۴۲

طلب کردن جای او رای نیست
که جای آفریننده را جای نیست ۴۳

نه کس راز او را تواند شمرد
نه اندیشه داند بدو راه برد ۴۴

بدان چیزها دارد اندیشه راه
که باشد بدو دیده را دستگاه ۴۵

خدا را نشاید در اندیشه جست
که دیو است هرچ آن ز اندیشه رست ۴۶

هر اندیشه‌ای کان بود در ضمیر
خیالی بود آفرینش پذیر ۴۷

هرانچ او ندارد در اندیشه جای
سوی آفریننده شد رهنمای ۴۸

به غفلت نشاید شد این راه را
که ابر از تو پنهان کند ماه را ۴۹

نشان بس بود کرده بر کردگار
چو اینجا رسیدی هم اینجا بدار ۵۰

به ایزد شناسی همین شد قیاس
از این نگذرد مرد ایزدشناس ۵۱

چو هندو جواب سکندر شنید
به شب بازی دیگر آمد پدید ۵۲

که هرچ از زمین باشد و آسمان
نهایت گهی باشدش بیگمان ۵۳

خبرده که بیرون از این بارگاه
به چیزی دیگر هست یا نیست راه ۵۴

اگر هست چون زان کس آگاه نیست
وگر نیست بر نیستی راه نیست ۵۵

جهاندار گفت از حساب کهن
به آزرم تر سکه زن بر سخن ۵۶

برون زاسمان و زمین برمتاز
که نائی به سررشتهٔ خویش باز ۵۷

فلک بر تو زان هفت مندل کشید
که بیرون ز مندل نشاید دوید ۵۸

از این مندل خون نشاید گذشت
که چرخ ایستادست با تیغ و طشت ۵۹

حصاریست این بارگاه بلند
در او گشته اندیشها شهر بند ۶۰

چو اندیشه زاین پرده درنگذرد
پس پرده راز پی چون برد ۶۱

نجوید دگر پردهٔ راز را
خبرهای انجام و آغاز را ۶۲

بدین داستانها زند رهنمای
که نادیده را نیست اندیشه جای ۶۳

گر اندیشی آنرا که نادیده‌ای
چو نیکو ببینی خطا دیده‌ای ۶۴

بسا کس که من دیده انگاشتم
خیالش در اندیشه بنگاشتم ۶۵

سرانجام چون دیدمش وقت کار
نه آن بود کز وی گرفتم شمار ۶۶

جهانی دگر هست پوشیده روی
به آنجا توان کردن این جستجوی ۶۷

دگر باره گفتش به من گوی راست
که ملک جهان بر دو قسمت چراست ۶۸

جهانی بدین خوبی آراستن
چه باید جهانی دگر خواستن ۶۹

چو پیداست کاینجا توانیم زیست
به آنجا سفر کردن از بهر چیست ۷۰

چو آنجا نشستنگه آمد درست
به اینجا گذشتن چه باید نخست ۷۱

خردمند شه گفت: ای ساده مرد
چنین دان و از دل فروشوی گرد ۷۲

که ایزد دو گیتی بدان آفرید
که آنجا بود گنج و اینجا کلید ۷۳

در اینجا کنی کشت و کارنوی
در آنجا بر کشته را بدروی ۷۴

در این گردد از حال خود هر چه هست
در آن بر یکی حال باید نشست ۷۵

دو پرگار برزد جهان آفرین
در این آفرینش دران آفرین ۷۶

پلست این و بر پل بباید گذشت
به دریا بود سیل را بازگشت ۷۷

چو چشمه روان گردد از کوهسار
به دریاش باید گرفتن قرار ۷۸

دگر باره پرسید هندوی پیر
که جان چیست در پیکر جان پذیر ۷۹

نماید مرا کاتشی تافتست
شراری از او کالبد یافتست ۸۰

فرو مردن جان و آتش یکیست
در این بد بود گر کسی را شکیست ۸۱

چو آتش در او گرم دل گشت شاه
به تندی در او کرد لختی نگاه ۸۲

بدو گفت کاهریمنی سان توست
اگر جانی آتش بود جان توست ۸۳

نخواندی که جان چون سفر ساز گشت
از آن کس که آمد بدو بازگشت ۸۴

چو ز آتش بود جنبش جان نخست
به دوزخ توان جای او باز جست ۸۵

دگر آنکه گفتی به وقت فراغ
فرو مردن جان بود چون چراغ ۸۶

غلط گفته‌ای جان علوی گرای
نمیرد ولیکن شود باز جای ۸۷

حکایت ز شخصی که او جان سپرد
چه گویند؟ جان داد یا جان بمرد ۸۸

بگویند جان داد و این نیست زرق
ز داده بود تا فرو مرده فرق ۸۹

ز جان درگذر کان فروغیست پاک
ز نور الهی نه از آب و خاک ۹۰

دگر گونه هندو سخن کرد ساز
به پرسیدن خوابش آمد نیاز ۹۱

که بینندهٔ خواب را در خیال
چه نیرو برون آورد پروبال ۹۲

که منزل به منزل رود کوه و دشت
ببیند جهان در جهان سرگذشت ۹۳

چو بیننده آنجاست این خفته کیست
و گر نقشبند آن شد این نقش چیست ۹۴

به پاسخ دگر باره شد شاه تیز
که خواب از خیالی بود خانه خیز ۹۵

خیال همه خوابها خانگیست
در آن آشنائی نه بیگانگیست ۹۶

اگر مرده گر زنده بینی به خواب
ز شمع تو می‌خیزد آن نور و تاب ۹۷

نمایندهٔ اندیشهٔ پاک توست
نمودهٔ تمنای ادراک توست ۹۸

گرت در دل آید که راز نفهت
چرا گشت پیدا برآنکس که خفت ۹۹

روان چون برهنه شود در خیال
نپوشد براو صورت هیچ حال ۱۰۰

نبینی کسی کو ریاضتگر است
به بیداری آن گنج را رهبر است ۱۰۱

همان بیند آن مرد بیدار هوش
که دیگر کس از خواب و خواب از سروش ۱۰۲

دگر باره هندو درآمد به گفت
گهر کرد با نوک الماس جفت ۱۰۳

که بی چشم بد شاهیی ده مرا
ز چشم بد آگاهیی ده مرا ۱۰۴

چه نیروست در جنبش چشم بد
که نیکوی خود را کند چشم زد ۱۰۵

از او کارگرتر جهان آزمای
ندیده است بینندهٔ جان گزای ۱۰۶

همه چیز را کازمایش رسد
چو دیده پسندد فزایش رسد ۱۰۷

جز او را که هرچ او پسند آورد
سر و گردنش زیر بند آورد ۱۰۸

به هر حرفتی در که دیدیم ژرف
درستی ندیدیم در هیچ حرف ۱۰۹

همین یک کماندار شد کز نخست
بر آماج گه تیر او شد درست ۱۱۰

بگو تا چه نیروست نیروی او
سپند از چه برد آفت از خوی او ۱۱۱

چه دانم که من چشم بد دیده‌ام
پسندیده یا نا پسندیده‌ام ۱۱۲

جهاندار گفتش که صاحب قیاس
چنین آرد از رای معنی شناس ۱۱۳

که بر هر چه گردد نظر جایگیر
گذر بر هوائی کند ناگزیر ۱۱۴

بر آن چیز کارد همی تاختن
کند با هوا رای دم ساختن ۱۱۵

بنه چون درآرد بدان رخنه گاه
هوا نیز باید در آن رخنه راه ۱۱۶

هوا گر هوائی بود سودمند
در ارکان آن چیز ناید گزند ۱۱۷

مزاج هوا چون بود زهرناک
بیندازد آن چیز را در مغاک ۱۱۸

هوائی بد است آنکه بر چشم زد
بد آرد به همراهی چشم بد ۱۱۹

ولیکن به نزدیک من در نهفت
جز این علتی هست کان کس نگفت ۱۲۰

نه چشم بد است آنچنان کارگر
که نقش روند است پیش نظر ۱۲۱

چو بیند عجب کاریی در خیال
به تأدیب چشمش دهد گوشمال ۱۲۲

تعجب روانیست در راه او
نباید جز او در نظرگاه او ۱۲۳

چو نقش حریفی شگفت آیدش
دغا باختن در گرفت آیدش ۱۲۴

گرفتار کن را دهد پیچ پیچ
بدان تا نگردد گرفتار هیچ ۱۲۵

کسی را که چشمی رسد ناگهان
دهن دره‌اش اوفتد در دهان ۱۲۶

رسانندهٔ چشم را جوش خون
بخاری ز پیشانی آرد برون ۱۲۷

به این هر دو معنی شناسند و بس
که این چشم زن بود و آن چشم رس ۱۲۸

سپند از پی آن شد افروخته
که آفت به آتش شود سوخته ۱۲۹

فسونگر دگرگونه گفتست راز
که چون به اسپند آتش آمد فراز ۱۳۰

رسد بر فلک دود مشگین سپند
فلک خود زره باز دارد گزند ۱۳۱

دگر باره هندوی رومی پرست
درآورد پولاد هندی به دست ۱۳۲

که از نیک و بد مرد اخترسگال
خبر چون دهد چون زند نقش فال ۱۳۳

ز نقشی که از کار ناید برون
به نیک و به بد چون شود رهنمون ۱۳۴

چنین گفتش آن مایهٔ ایزدی
که هرچ آن ز نیکی رسد یا بدی ۱۳۵

هر آیینه در نقش این گنبد است
اگر نیک نیکست اگر بد بداست ۱۳۶

سگالندهٔ فال چون قرعه راند
ز طالع تواند همی نقش خواند ۱۳۷

نمودار طالع نماید درست
ز تخمی که خواهد دران زرع رست ۱۳۸

خدائی که هست آفرینش پناه
چو بیند نیازی در این عرضه‌گاه ۱۳۹

به اندازهٔ آنکه باشد نیاز
نماید به ما بودنیهای راز ۱۴۰

فرستد سروشی و با او کلید
کند راز سربسته بر ما پدید ۱۴۱

از آن باده هندو چنان مست شد
که یکباره شمشیرش از دست شد ۱۴۲

دگر باره پرسید کز چین و زنگ
ورقهای صورت چرا شد دو رنگ ۱۴۳

چو یکسان بود رنگ‌ها در لوید
چرا این سیه گشت و آن شد سپید ۱۴۴

جهاندار گفت این گرایندهٔ گوی
دو رنگست یکی رنگی از وی مجوی ۱۴۵

دو رویست خورشید آیینه وش
یکی روی در چین یکی در حبش ۱۴۶

به روئی کند رویها را چو ماه
به روئی دگر رویها در سیاه ۱۴۷

چو هندوی دانا به چندین سئوال
زبون شد ز فرهنگ دانش سگال ۱۴۸

به تسلیم شه بوسه بر خاک زد
شه از خرمی سر بر افلاک زد ۱۴۹

همه زیرکان بر چنان هوش و رای
دمیدند و خواندند نام خدای ۱۵۰
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۵۰
کانال گوهرین در ایتا
۶۰۳
این گوهر را بشنوید
متاسفانه در حال حاضر خوانشی برای این گوهر وجود ندارد. شما می توانید از سایر کاربران بخواهید که این گوهر را بخوانند
------------- یا -------------

این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.

برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.

گوهر قبلی:بخش ۱۷ - احوال سقراط با اسکندر
گوهر بعدی:بخش ۱۹ - خلوت ساختن اسکندر با هفت حکیم در آفرینش نخست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.