هوش مصنوعی:
این متن داستان سفر اسکندر مقدونی را روایت میکند که در جستوجوی دانش و حکمت به سرزمینهای مختلف سفر میکند. او با چالشها و شگفتیهای بسیاری روبرو میشود، از جمله مواجهه با دیوها، کشف گنجهای پنهان، و برخورد با مردمانی با شیوههای زندگی عجیب و غریب. اسکندر در این سفر به دنبال فهمیدن رازهای جهان و یافتن حقیقت است. در نهایت، او به دریاهای ناشناخته میرسد و با شگفتیهای طبیعت و جهان مواجه میشود.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم فلسفی و پیچیدهای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از بخشهای داستان ممکن است برای سنین پایین ترسناک یا گیجکننده باشد. بنابراین، این متن برای خوانندگان بالغتر که توانایی درک مفاهیم عمیقتر و پیچیدهتر را دارند، مناسب است.
بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری
سحرگه که سربرگرفتم ز خواب
برافروختم چهره چون آفتاب ۱
سریر سخن برکشیدم بلند
پراکندم از دل بر آتش سپند ۲
به پیرایش نامه خسروی
کهن سرو را باز دادم نوی ۳
ز گنج سخن مهر برداشتم
درو در ناسفته نگذاشتم ۴
سر کلکم از گوهر انداختن
فلک را شکم خواست پرداختن ۵
درآمد خرامان سمن سینهای
به من داد تیغی در آیینهای ۶
که آشفتهٔ خویش چندین مباش
ببین خویشتن خویشتن بین مباش ۷
نظر چون در آیینه انداختم
درو صورت خویش بشناختم ۸
دگرگونه دیدم در آن سبز باغ
که چون پرنیان بود در پرزاغ ۹
ز نرگس تهی یافتم خواب را
ندیدم جوان سرو شاداب را ۱۰
سمن بر بنفشه کمین کرده بود
گل سرخ را زردی آزرده بود ۱۱
از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای
فروماندم اندر سخن سست رای ۱۲
نه پائی که خود را سبکرو کنم
نه دستی که نقش کهن نو کنم ۱۳
خجل گشتم از روی بیرنگ خویش
نوائی گرفتم به آهنگ خویش ۱۴
هراسیدم از دولت تیزگام
که بگذارد این نقش را ناتمام ۱۵
ازین پیش کاید شبیخون خواب
به بنیاد این خانه کردم شتاب ۱۶
مگر خوابگاهی به دست آورم
که جاوید دروی نشست آورم ۱۷
پژوهندهٔ دور گردنده حال
چنین گوید از گردش ماه و سال ۱۸
که چون نامه حکم اسکندری
مسجل شد از وحی پیغمبری ۱۹
ز دیوان فروشست عنوان گنج
که نامش برآمد به دیوان رنج ۲۰
بفرمود تا عبره روم و روس
نبشتند برنام اسکندروس ۲۱
از آن پیش کز تخت خود رخت برد
بدو داد و او را به مادر سپرد ۲۲
به اندرز بگشاد مهر از زبان
چنین گفت با مادر مهربان ۲۳
که من رفتم اینک تو از داد ودین
چنان کن که گویند بادا چنین ۲۴
پدروار با بندگان خدای
چو مادر شدی مهرمادر نمای ۲۵
به پروردن داد و دین زینهار
نگهدار فرمان پروردگار ۲۶
به فرمانبری کوش کارد بهی
که فرمانبری به ز فرمان دهی ۲۷
ضرورت مرا رفتنی شد به راه
سپردم به تو شغل دیهیم و گاه ۲۸
گرفتم رهی دور فرسنگ پیش
ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟ ۲۹
گرآیم چنان کن که از چشم بد
نه تو خیره باشی نه من چشم زد ۳۰
وگر زامدن حال بیرون بود
به هش باش تا عاقبت چون بود ۳۱
چنان کن که فردا دران داوری
نگیرد زبانت به عذر آوری ۳۲
سخن چون به سر برد برداشت رخت
رها کرد برمادر آن تاج و تخت ۳۳
بفرمود تا لشگر روم و شام
برو عرضه کردند خود را تمام ۳۴
از آن لشگر آنچ اختیار آمدش
پسندیدهتر صد هزار آمدش ۳۵
گزین کرد هر مردی از کشوری
به مردانگی هریکی لشگری ۳۶
چهارش هزار اشتر از بهر بار
پس و پیش لشگر کشیده قطار ۳۷
هزار نخستین ازو بیسراک
به کردن کشی کوه را کرده خاک ۳۸
هزار دیگر بختی بارکش
همه بارهاشان خورشهای خوش ۳۹
هزار سوم ناقهٔ ره نورد
به زیر زر و زیور سرخ و زرد ۴۰
هزار چهارم نجیبان تیز
چو آهو گه تاختن گرم خیز ۴۱
ز هر پیشه کاید جهان را به کار
گزین کرد صدصد همه پیشه کار ۴۲
بدین سازمندی جهانگیر شاه
برافراخت رایت زماهی به ماه ۴۳
ز مقدونیه روی در راه کرد
به اسکندریه گذرگاه کرد ۴۴
سریر جهانداری آنجا نهاد
بر او روزکی چند بنشست شاد ۴۵
به آیین کیخسرو تخت گیر
که برد از جهان تخت خود بر سریر ۴۶
بفرمود میلی برافراختن
بر او روشن آیینهای ساختن ۴۷
که از روی دریا به یک ماهه راه
نشان باز داد از سپید و سیاه ۴۸
بدان تا بود دیده بانگاه تخت
بر او دیده بانان بیدار بخت ۴۹
چو ز آیینه بینند پوشیده راز
به دارنده تخت گویند باز ۵۰
اگر دشمنی ترکتازی کند
رقیب حرم چاره سازی کند ۵۱
چو فارغ شد از تختگاهی چنان
نشست از بر بور عالی عنان ۵۲
نخستین قدم سوی مغرب نهاد
به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد ۵۳
وز آنجا برون شد به عزم درست
به فرمان ایزد میان بست چست ۵۴
چو لختی زمین را طرف در نوشت
ز پهلوی وادی درآمد به دشت ۵۵
ز مقدس تنی چند غم یافته
ز بیداد داور ستم یافته ۵۶
تظلم کنان سوی راه آمدند
عنانگیر انصاف شاه آمدند ۵۷
که چون از تو پاکی پذیرفت خاک
بکن خانه پاک را نیز پاک ۵۸
به مقدس رسان رایت خویش را
برافکن ز گیتی بداندیش را ۵۹
در آن جای پاکان یک اهریمنست
که با دوستان خدا دشمنست ۶۰
مطیعان آن خانهٔ ارجمند
نبینند ازو جز گداز و گزند ۶۱
طریق پرستش رها میکند
پرستندگان را جفا میکند ۶۲
به خون ریختن سربرافراختست
بسی را بناحق سرانداختست ۶۳
همه در هراسیم از ین دیو زاد
توئی دیو بند از تو خواهیم داد ۶۴
سکندر چو دید آن چنان زاریی
وزانسان برایشان ستمکاریی ۶۵
ستمدیده را گشت فریادرس
به فریاد نامد ز فریاد کس ۶۶
چو از قدسیان این حکایت شنید
عنان سوی بیتالمقدس کشید ۶۷
حصار جهان را که سرباز کرد
ز بیت المقدس سرآغاز کرد ۶۸
سکندر به قدس آمد از مرز روم
بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم ۶۹
چو بیدادگر دشمن آگاه گشت
که آواز داد آمد از کوه و دشت ۷۰
کمربست و آمد به پیگار او
نبود آگه از بخت بیدار او ۷۱
به اول شبیخون که آورد شاه
بران راهزن دیو بر بست راه ۷۲
چو بیدادگر دید خون ریختش
ز دروازه مقدس آویختش ۷۳
منادی برانگیخت تا در زمان
ز بیداد او برگشاید زبان ۷۴
که هر کو بدین خانه بیداد کرد
بدینگونه بخت بدش یاد کرد ۷۵
چوزو بستد آن خانهٔ پاک را
به عنبر برآمیخت آن خاک را ۷۶
برآسود ازان جای آسودگان
فروشست ازو گرد آلودگان ۷۷
جفای ستمکاره زو بازداشت
به طاعتگران جای طاعت گذاشت ۷۸
ازو کار مقدس چو با ساز گشت
سوی ملک مغرب عنان تاز گشت ۷۹
برافرنجه آورد از آنجا سپاه
وز افرنجه بر اندلس کرد راه ۸۰
چو آمد گه دعوی و داوری
به دانش نمائی و دین پروری ۸۱
کس از دانش و دین او سرنتافت
رهی دید روشن بدان ره شتافت ۸۲
چو آموخت بر هر کسی دین و داد
به هر بقعه طاعتگهی نو نهاد ۸۳
به رفتن دگر باره لشگر کشید
به عالم گشائی علم برکشید ۸۴
به تعجیل میراند بر کوه و رود
کجا سبزهای دید آمد فرود ۸۵
چو از ماندگی گشت پرداخته
دگر باره شد عزم را ساخته ۸۶
نمود از بیابان به دریا شتافت
درافکند کشتی به دریای آب ۸۷
سه مه بر سر آب دریا نشست
بیاورد صیدی ز دریا به دست ۸۸
از آنسو که خورشید میشد نهان
تکاپوی میکرد با همرهان ۸۹
جزیره بسی دید بیآدمی
برون رفت و میشد زمی برزمی ۹۰
بسی پیش باز آمدش جانور
هم از آدمی هم ز جنس دگر ۹۱
دروهیچ از ایشان نیامیختند
وزو کوه بر کوه بگریختند ۹۲
سرانجام چون رفت راهی دراز
نشیب زمین دیگر آمد فراز ۹۳
بیابانی از ریگ رخشنده زرد
که جز طین اصفر نینگیخت گرد ۹۴
برآن ریگ بوم ارکسی تاختی
زمین زیرش آتش برانداختی ۹۵
همانا که بر جای ترکیب خاک
ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک ۹۶
چو یکمه در ان بادیه تاختند
ازو نیز هم رخت پرداختند ۹۷
چو پایان آن وادی آمد پدید
سکندر به دریای اعظم رسید ۹۸
در آن ژرف دریا شگفتی بماند
که یونانیش اوقیانوس خواند ۹۹
محیط جهان موج هیبت نمود
از آن پیشتر جای رفتن نبود ۱۰۰
فرو رفتن آفتاب از جهان
در آن ژرف دریا نبودی نهان ۱۰۱
حجابی مغانی بد آن آب را
نپوشیدی از دیدها تاب را ۱۰۲
فلک هر شبان روزی از چشم دور
به دریا درافکندی از چشمه نور ۱۰۳
به ما در فرو رفتن آفتاب
اشارت به چشمه است و دریای آب ۱۰۴
همان چشمه گرم کو راست جای
به دریا حوالت کند رهنمای ۱۰۵
چو آبی به یکجا مهیا شود
شود حوضه و در به دریا شود ۱۰۶
معیب بود تا بود در مغاک
معلق بود چون بود گرد خاک ۱۰۷
در آن بحر کورا محیطست نام
معلق بود آب دریا مدام ۱۰۸
چو خورشید پوشد جمال را جهان
پس عطف آن آب گردد نهان ۱۰۹
به وقت رحیل آفتاب بلند
ز پرگار آن بحر پوشد پرند ۱۱۰
علم چون به زیر آرد از اوج او
توان دیدنش در پس موج او ۱۱۱
چو لختی رود در سر آرد حجاب
که آید نورد زمین در حساب ۱۱۲
به دانش چنین مینماید قیاس
دگر رهبری هست برره شناس ۱۱۳
چو آن چشمه گرم را دید شاه
نشد چشم او گرم در خوابگاه ۱۱۴
ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست
همیدون نگهبان این چشمه کیست ۱۱۵
چنین گفت دانا که این آب گرم
بسا دیدها را که برد آب شرم ۱۱۶
درین پرده بسیار جستند راز
نیامد به کف هیچ سر رشته باز ۱۱۷
من این قصه پرسیدم از چند پیر
جوابی ندادست کس دلپذیر ۱۱۸
دهد هر کسی شرح آن نور پاک
یکی گرد مرکز یکی زیر خاک ۱۱۹
که داند که بیرون ازین جلوهگاه
کجا میکند جلوه خورشید و ماه ۱۲۰
سکندر بران ساحل آرام جست
سوی آب دریا شد آرام سست ۱۲۱
چو سیماب دید آب دریا سطبر
گذر بسته بر قطره دزدان ابر ۱۲۲
درآبی چنان کشتی آسان نرفت
وگر رفت بی ره شناسان نرفت ۱۲۳
شه از ره شناسان بپرسید راز
بسنجیدن کار و ترتیب ساز ۱۲۴
که کشتی بدین آب چون افکنم
چگونه بنه زو برون افکنم ۱۲۵
ندیدند کار آزمایان صواب
که شاه افکند کشتی آنجا برآب ۱۲۶
نمودند شه را که صد رهنمون
ازین آب کشتی نیارد برون ۱۲۷
دگر کاندرین آب سیماب فام
نهنگ اژدهائیست قصاصه نام ۱۲۸
سیاه و ستمکاره و سهمناک
چو دودی که آید برون از مغاک ۱۲۹
سیاست چنان دارد آن جانور
که بیننده چون بیندش یک نظر ۱۳۰
دهد جان و دیگر نجنبد ز جای
که باشد براهی چنین رهنمای ۱۳۱
بترزین همه آن کزین خانه دور
یکی فرضه بینی چو تابنده نور ۱۳۲
بسی سنگ رنگین در آن موجگاه
همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه ۱۳۳
فروزنده چون مرقشیشای زر
منی و دومن کمتر و بیشتر ۱۳۴
چو بیند درو دیدهٔ آدمی
بخندد ز بس شادی و خرمی ۱۳۵
وزان خرمی جان دهد در زمان
همان دیدن و دادن جان همان ۱۳۶
ولی هر چه باشد ز مثقال کم
ز خاصیت افتد و گر صد بهم ۱۳۷
ز بهتان جان بردنش رهنمای
همی خواندش پهنهٔ جان گزای ۱۳۸
چو شد گفته این داستان شهریار
فرستاد و کرد آزمایش به کار ۱۳۹
چنان بود کان پیر گوینده گفت
تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت ۱۴۰
بفرمود تا بر هیونان مست
به آن سنگ رنگین رسانند دست ۱۴۱
همه دیدها باز بندند چست
کنند آنگه آن سنگ را باز جست ۱۴۲
وزان سنگ چندانکه آید بدست
برندش به پشت هیونان مست ۱۴۳
همه زیر کرباسها کرده بند
لفافه برو باز پیچیده چند ۱۴۴
کنند آن هیونان ازان سنگ بار
نمانند خود را در آن سنگسار ۱۴۵
به فرمان پذیری رقیبان راه
بجای آوریدند فرمان شاه ۱۴۶
شه و لشگر از بیم چندان هلاک
گذشتند چون باد ازان زرد خاک ۱۴۷
بفرمود شه تا از آن خاک زرد
شتربان صد اشتر گرانبار کرد ۱۴۸
چو آمد به جائی که بود آبگیر
برو بوم آنجا عمارت پذیر ۱۴۹
بفرمان او سنگها ریختند
وزان سنگ بنیادی انگیختند ۱۵۰
همه همچنان کرده کرباس پیچ
کزیشان یکی باز نگشاد هیچ ۱۵۱
به ترکیب آن سنگها بندبند
برآورد بیدر حصاری بلند ۱۵۲
برآورد کاخی چو بادام مغز
همه یک به دیگر برآورده نغز ۱۵۳
گلی کرد گیرنده زان زرد خاک
برون بنا را براندود پاک ۱۵۴
درون را نیندود و خالی گذاشت
که رازی در آن پرده پوشیده داشت ۱۵۵
خنیده چنینست از آموزگار
که چون مدتی شد بر آن روزگار ۱۵۶
فروریخت کرباس از روی سنگ
پدید آمد آن گوهر هفت رنگ ۱۵۷
برون بنا ماند بر جای خویش
کزاندودش گل حرم داشت پیش ۱۵۸
درون ماندگان خرقه انداختند
بران خرقه بسیار جان باختند ۱۵۹
هران راهرو کامد آنجا فراز
به دیدار آن حصنش آمد نیاز ۱۶۰
طلب کرد بر باره چون ره ندید
کمندی برافکند و بالا دوید ۱۶۱
چو بر باره شد سنگ را دید زود
چو آهن ربا زود ازو جان ربود ۱۶۲
ز سنگی که در یک منش خون بود
چو کوهی بهم برنهی چون بود ۱۶۳
شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد
شنید این سخن را و باور نکرد ۱۶۴
فرستاد و این قصه را باز جست
براو قصه شد ز آزمایش درست ۱۶۵
چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت
ز دریا بسوی بیابان شتافت ۱۶۶
چو ششماه دیگر بپیمود راه
ستوه آمد از رنج رفتن سپاه ۱۶۷
ازان ره که در پای پیل آمدش
گذرگه سوی رود نیل آمدش ۱۶۸
به سرچشمه نیل رغبت نمود
که آن پایه را دیده نادیده بود ۱۶۹
شب و روز برطرف آن رود بار
دو اسبه همی راند بر کوه و غار ۱۷۰
بدان رسته کان رود را بود میل
همی شد چو آید سوی رود سیل ۱۷۱
بسی کوه و دشت از جهان درنوشت
به پایان رسد آخر آن کوه و دشت ۱۷۲
پدید آمد از دامن ریگ خشک
بلندی گهی سبز با بوی مشک ۱۷۳
کمر در کمر کوهی از خاره سنگ
برآورده چون سبز با بوی مشک ۱۷۴
برو راه بربسته پوینده را
گذر گم شده راه جوینده را ۱۷۵
کشیده عمود آن شتابنده رود
از آن کوه میناوش آمد فرود ۱۷۶
یکی پشته بر راه آن بود تند
که از رفتنش پایها بود کند ۱۷۷
کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت
برانداختی جان به چنگال و مشت ۱۷۸
زدی قهقهه چون بر او تاختی
از آنسوی خود را در انداختی ۱۷۹
بر او گر یکی رفتنی و گر هزار
چو مرغان پریدی در آن مرغزار ۱۸۰
فرستاده بر پشته شد چند کس
کز ایشان نیامد یکی باز پس ۱۸۱
چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت
تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت ۱۸۲
چنان چشم از آن خیل برتافتی
که چشم از خیالش اثر یافتی ۱۸۳
سکندر جهاندیدگان را بخواند
درین چارهجوئی بسی قصه راند ۱۸۴
که نتوان برین کوه تنها شدن
دو همراه باید به یکجا شدن ۱۸۵
سکونت نمودن در آن تاختن
بهر ده قدم منزلی ساختن ۱۸۶
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار
برانداختن آنچه باید به کار ۱۸۷
به تدریج دیدن درآن سوی کوه
به یکره ندیدن که آرد شکوه ۱۸۸
بکردند ازینسان و سودی نداشت
دگر باره دانا نظر برگماشت ۱۸۹
چنین شد درآن داوری رهنمای
که مردی هنرمند و پاکیزه رای ۱۹۰
نویسنده باشد جهاندیده مرد
همان خامه و کاغذش درنورد ۱۹۱
بود خوب فرزندی آن مرد را
کزو دور دارد غم و درد را ۱۹۲
چو میل آورد سوی آن پشته گاه
بود پور هم پشت با او به راه ۱۹۳
به بالا شود مرد و فرزند زیر
بود بچه شیر زنجیر شیر ۱۹۴
گر او باز پس ناید از اصل و بن
به فرزند خود بازگوید سخن ۱۹۵
وگر زانکه دارد زبان بستگی
نویسد مثالی به آهستگی ۱۹۶
فرو افکند سوی فرزند خویش
نبرد دل از مهر پیوند خویش ۱۹۷
بدست آوریدند مردی شگرف
که مجموعهای بود از آن جمله حرف ۱۹۸
سوی کوه شد پیر و با او جوان
چو بچه که با شیر باشد دوان ۱۹۹
دگر نیمروز آن جوان دلیر
ز پایان آن پشته آمد به زیر ۲۰۰
ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ
بر شاه شد رفته از روی رنگ ۲۰۱
به شه داد کاغذ فرو خواند شاه
نبشته چنین بود کز گرد راه ۲۰۲
به جان آن چنان آمدم کز هراس
به دوزخ ره خویش کردم قیاس ۲۰۳
رهی گوئی از تار یک موی رست
برو هر که آمد ز خود دست شست ۲۰۴
درین ره که جز شکل موئی نداشت
فرود آمد هیچ روئی نداشت ۲۰۵
چو بر پشته خاره سنگ آمدم
ز بس تنگی ره به تنگ آمدم ۲۰۶
ز آنسو که دیدم دلم پاره شد
خرد زان خطرناکی آواره شد ۲۰۷
وزینسو ره پشته بی راغ بود
طرف تا طرف باغ در باغ بود ۲۰۸
پر از میوه و سبزه و آب و گل
برآورده آواز مرغان دهل ۲۰۹
هوا از لطافت درو مشک ریز
زمین از نداوت در او چشمه خیز ۲۱۰
تکش با تلاوش در آویخته
چنین رودی از هر دو انگیخته ۲۱۱
ازین سو همه زینت و زندگی
از آنسو همه آز و افکندگی ۲۱۲
بهشت این و آن هست دوزخ سرشت
به دوزخ نیاید کسی از بهشت ۲۱۳
دگر کان بیابان که ما آمدیم
ببین کز کجا تا کجا آمدیم ۲۱۴
کرا دل دهد کز چنین جای نغز
نهد پای خود را در آن پای لغز ۲۱۵
من اینک شدم شاه بدرود باد
شما شاد باشید و من نیز شاد ۲۱۶
شه از راز پنهان چو آگاه گشت
سپه راند از آن کوهپایه به دشت ۲۱۷
نگفت آنچه برخواند با هیچکس
که تا هر دلی نارد آنجا هوس ۲۱۸
چو دانست کانجا نشستن خطاست
گذرگه طلب کرد بر دست راست ۲۱۹
در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ
نمیکرد جز راه رفتن بسیچ ۲۲۰
ز راه بیابان برون شد به رنج
چو ریگ بیابان روان کرده گنج ۲۲۱
رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش
تف آهش از دیگ بر دیگ بیش ۲۲۲
همه راه دشمن ز دام و دده
بهر گوشهای لشگری صف زده ۲۲۳
ولیکن چو کردندی آهنگ شاه
ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه ۲۲۴
کس از تیرگی ره نبردی برون
مگر رخصت شه شدی رهنمون ۲۲۵
کسی کو کشیدی سراز رای او
شدی جای او کندهٔ پای او ۲۲۶
برون از میانجی و از ترجمه
بدانست یک یک زبان همه ۲۲۷
سخن را به آهنگشان ساز داد
جواب سزاوارشان باز داد ۲۲۸
بدینگونه میکرد ره را نورد
زمان زیر گردون زمین زیر گرد ۲۲۹
در آن ره نبودش جز این هیچکار
که چون باد بردی ز دلها غبار ۲۳۰
دل آشنا را برافروختی
به بیگانگان دین در آموختی ۲۳۱
چوزان دشت بگذشت چون دیو باد
قدم در دگر دیو لاخی نهاد ۲۳۲
بیابانی از آتشین جوش او
زبانی سخن گفته در گوش او ۲۳۳
جز آن زر که باشد خدای آفرید
کس از رستنیها گیاهی ندید ۲۳۴
جهانجوی از آن کان زر تافته
بخندید چون طفل زر یافته ۲۳۵
چو لختی در آن دشت پیمود راه
به باغ ارم یافت آرامگاه ۲۳۶
پدید آمد آن باغ زرین درخت
که شداد ازو یافت آن تاج و تخت ۲۳۷
درون رفت سالار گیتی نورد
زمین از درختان زر دید زرد ۲۳۸
یکایک درختانش از میوه پر
همه میوه بیجاده و لعل و در ۲۳۹
ز هر سو درآویخته سیب و نار
همه نار یاقوت و یاقوت نار ۲۴۰
ز نارنج زرین و سیمین ترنج
فریب آمده بانظرها بغنج ۲۴۱
بهارش جواهر زمین کیمیا
ز بیجاده گل وز زمرد گیا ۲۴۲
بساطی کشیده دران سبز باغ
ز گوهر برافروخته چون چراغ ۲۴۳
دو تندیس از زر برانگیخته
زهر صورتی قالبی ریخته ۲۴۴
چو در چشم پیکرشناس آمدی
اگر زر نبودی هراس آمدی ۲۴۵
ز بلورتر حوضهای ساخته
چو یخ پارهای سیم بگداخته ۲۴۶
در آن ماهیان کرده از جزع ناب
نمایندهتر زانکه ماهی در آب ۲۴۷
دوخشتی برآورده قصری عظیم
یکی خشت از زر یکی خشت سیم ۲۴۸
چو شه شد در آن قصر زرینه خشت
گمان برد کامد به قصر بهشت ۲۴۹
چو بسیار برگشت پیرامنش
دریده شد از گنج زر دامنش ۲۵۰
رواقی جداگانه دید از عقیق
ز بنیاد تا سر به گوهر غریق ۲۵۱
در او گنبدی روشن از زر ناب
درفشنده چون گنبد آفتاب ۲۵۲
نیفتاده گردی بر آن زر خشک
بجز سونش عنبر و گرد مشک ۲۵۳
در او رفت سالار فرهنگ و هوش
چو در گنبد آسمانها سروش ۲۵۴
ستودانی از جزع تابنده دید
کزو بوی کافورتر میدمید ۲۵۵
نهاده بر آن فرش مینا سرشت
یکی لوح یاقوت مینا نوشت ۲۵۶
نبشته براو کای خداوند زور
که رانی سوی این ستودان ستور ۲۵۷
درین دخمه خفتست شداد عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد ۲۵۸
به آزرم کن سوی ما تاختن
مکن قصد برقع برانداختن ۲۵۹
بکن ستر پوشی که پوشیدهایم
به رسوائی کس نکوشیدهایم ۲۶۰
نگهدار ناموس ما در نهفت
که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت ۲۶۱
اگر خفتهای را درین خوابگاه
برآرند گنبد ز سنگ سیاه ۲۶۲
سرانجامش این گنبد تیز گشت
ز دیوار گنبد درآرد به دشت ۲۶۳
تنش را نمک سود موران کند
سرش خاک سم ستوران کند ۲۶۴
بلی هر کسی از بهر ایوان خویش
ستونی کند بر ستودان خویش ۲۶۵
ولیکن چو بینی سرانجام کار
برد بادش از هر سوئی چون غبار ۲۶۶
که داند که شداد را پای و دست
به نعل ستور که خواهد شکست ۲۶۷
غبار پراکنده را در مغاک
رها کن که هم خاک به جای خاک ۲۶۸
از آن تن که بادش پراکنده کرد
نشانی نبینی جز این کوه زرد ۲۶۹
تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز
بترس از چنین روز و با ما بساز ۲۷۰
مباش ایمن ارزانکه آزادهای
که آخر تو نیز آدمی زادهای ۲۷۱
همه گنج این گنجدان آن تست
سرو تاج ماهم به فرمان تست ۲۷۲
گشادست پیش تو درهای گنج
سپاه ترا بس شد این پای رنج ۲۷۳
ببر گنج کان بر تو باری مباد
ترا باد و بامات کاری مباد ۲۷۴
سکندر بر آن لوح ناریخته
چو لوحی شد از شاخی آویخته ۲۷۵
وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند
بسا قطرهٔ آب کز دیده راند ۲۷۶
چو از چشم گریندهٔ اشکبار
بر آن خوابگه کرد لختی نثار ۲۷۷
برون رفت وزان گنجدان رخت بست
بدان گنج و گوهر نیالود دست ۲۷۸
ز باغی که در بیغ تیغ آمدش
یکی میوه چیدن دریغ آمدش ۲۷۹
چو دانست کان فرش زر ساخته
به عمری درازست پرداخته ۲۸۰
از آن گنجدان کان همه گنج داشت
نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت ۲۸۱
همه راه او خود پر از گنج بود
زر ده دهی سیم ده پنج بود ۲۸۲
دگر باره سر در بیابان نهاد
برو بوم خود را همی کرد یاد ۲۸۳
چو یک نیمه راه بیابان برید
گروهی دد آدمی سار دید ۲۸۴
بیابانیانی سیهتر ز قیر
به بیغوله غارها جای گیر ۲۸۵
بپرسیدشان کاندرین ساده دشت
چه دارید از افسانها سرگذشت ۲۸۶
گذشت از شما کیست از دام و دد
که دارد دراین دشت ماوای خود ۲۸۷
چنین باز دادند شه را جواب
که دورست ازین بادیه ابروآب ۲۸۸
درین ژرف صحرا که ماوای ماست
خورشهای ما صید صحرای ماست ۲۸۹
درین دشت نخجیر بانی کنیم
به رسم ددان زندگانی کنیم ۲۹۰
خوریم آنچه زان صید یابیم نرم
کنیم آلت جامه از موی و چرم ۲۹۱
نه آتش به کار آید اینجا نه آب
بود آب از ابر آتش از آفتاب ۲۹۲
به روز سپید آفتاب بلند
بود آتش ما درین شهر بند ۲۹۳
ز شبنم چو گردد هوا نیزتر
دم ما کند زان نسیم آبخور ۲۹۴
درین کنج ما را جز این ساز نیست
وزین برتر انجام و آغاز نیست ۲۹۵
همان نیز پرسی ز دیگر گروه
که دارند مأوا درین دشت و کوه ۲۹۶
درین آتشین دشت بن ناپدید
که پرنده دروی نیارد پرید ۲۹۷
بیابانیانند وحشی بسی
که هرگز نگیرند خو با کسی ۲۹۸
ببرند چندان به یکروز راه
که آن برنخیزد ز ما در دو ماه ۲۹۹
ازیشان به ما یک یک آید به دست
بپرسیم ازو چون شود پای بست ۳۰۰
که بی آب چون زندگانی کنند
به ما بر چرا سرفشانی کنند ۳۰۱
نمایند کاب از بنه زهر ماست
زتری هوائیست کز بهر ماست ۳۰۲
نسازیم چون مار با هیچکس
خورشهای ما سوسمارست و بس ۳۰۳
ز شغل شما چون نیابیم سود
شما را پرستش چه باید نمود ۳۰۴
دگرگونه پرسیمشان در نهفت
چه هنگام خورد و چه هنگام خفت ۳۰۵
که چندانکه رفتند بالا و پست
درین بادیه کاب ناید بدست ۳۰۶
به پایان این بادیه کس رسید
همان پیکری دیگر از خلق دید ۳۰۷
به پاسخ چنین گفتهاند آن گروه
که بسیار گشتیم در دشت و کوه ۳۰۸
دویدیم چون آهوان سال و ماه
به پایان وادی نبردیم راه ۳۰۹
بیابانیانی دگر دیدهایم
وزیشان خبر نیز پرسیدهایم ۳۱۰
که بیرون ازین پیکر قیرگون
نشانی دگر میدهد رهنمون؟ ۳۱۱
نشان دادهاند از بر خویش دور
بدانجا که خورشید را نیست نور ۳۱۲
یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید
در او آدمی پیکرانی سپید ۳۱۳
نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال
ز پانصد یکی را فزونست سال ۳۱۴
وگر نیز پانصد برآید دگر
نبینی کسی را ز پیری اثر ۳۱۵
برون از وطن گاه آن دلکشان
به ما کس ندادست دیگر نشان ۳۱۶
از آن نیز بیرون درین خاک پست
بسی کوه و صحرای نادیده هست ۳۱۷
درونیست روینده را آبخورد
که گرماش گرماست و سرماش سرد ۳۱۸
چوزو رستنی برنیاید ز خاک
در آن جانور چون نگردد هلاک ۳۱۹
همینست رازی که ما جستهایم
ز دیگر حکایت ورق شستهایم ۳۲۰
سکندر به آن خلق صاحب نیاز
ببخشید و بخشودشان برگ و ساز ۳۲۱
در آموختشان رسم و آیین خویش
برافروختشان دانش از دین خویش ۳۲۲
وزیشان به هنجارهای درست
سوی ربع مسکون نشان بازجست ۳۲۳
چو زو کار خود سازور یافتند
به ره بردنش زود بشتافتند ۳۲۴
از آن خاک جوشان و باد سموم
نمودند راهش به آباد بوم ۳۲۵
سکندر در آن دشت بیگاه و گاه
دواسبه همیراند بیراه و راه ۳۲۶
سرانجام کان ره به پایان رسید
دگر باره شد عطف دریا پدید ۳۲۷
هم از آب دریا به دریا کنار
تلاوشگهی دید چون چشمه سار ۳۲۸
فکندند ماهی برآن چشمه رخت
بر آسوده گشتند از آن رنج سخت ۳۲۹
دگر باره کشتی بسی ساختند
ز ساحل به دریا در انداختند ۳۳۰
چو دریا بریدند یک ماه بیش
به خشکی رساندند بنگاه خویش ۳۳۱
چو از تاب انجم شب تب زده
بپیچید چون مار عقرب زده ۳۳۲
زباده جنوبی در آمد نسیم
دل رهروان رست از اندوه و بیم ۳۳۳
گرفتند یک ماه آنجا قرار
که هم سایبان بود وهم چشمه سار ۳۳۴
به مرهم رسیدند از آن خستگی
زتن رنجشان شد به آهستگی ۳۳۵
برافروختم چهره چون آفتاب ۱
سریر سخن برکشیدم بلند
پراکندم از دل بر آتش سپند ۲
به پیرایش نامه خسروی
کهن سرو را باز دادم نوی ۳
ز گنج سخن مهر برداشتم
درو در ناسفته نگذاشتم ۴
سر کلکم از گوهر انداختن
فلک را شکم خواست پرداختن ۵
درآمد خرامان سمن سینهای
به من داد تیغی در آیینهای ۶
که آشفتهٔ خویش چندین مباش
ببین خویشتن خویشتن بین مباش ۷
نظر چون در آیینه انداختم
درو صورت خویش بشناختم ۸
دگرگونه دیدم در آن سبز باغ
که چون پرنیان بود در پرزاغ ۹
ز نرگس تهی یافتم خواب را
ندیدم جوان سرو شاداب را ۱۰
سمن بر بنفشه کمین کرده بود
گل سرخ را زردی آزرده بود ۱۱
از آن سکهٔ رفته رفتم ز جای
فروماندم اندر سخن سست رای ۱۲
نه پائی که خود را سبکرو کنم
نه دستی که نقش کهن نو کنم ۱۳
خجل گشتم از روی بیرنگ خویش
نوائی گرفتم به آهنگ خویش ۱۴
هراسیدم از دولت تیزگام
که بگذارد این نقش را ناتمام ۱۵
ازین پیش کاید شبیخون خواب
به بنیاد این خانه کردم شتاب ۱۶
مگر خوابگاهی به دست آورم
که جاوید دروی نشست آورم ۱۷
پژوهندهٔ دور گردنده حال
چنین گوید از گردش ماه و سال ۱۸
که چون نامه حکم اسکندری
مسجل شد از وحی پیغمبری ۱۹
ز دیوان فروشست عنوان گنج
که نامش برآمد به دیوان رنج ۲۰
بفرمود تا عبره روم و روس
نبشتند برنام اسکندروس ۲۱
از آن پیش کز تخت خود رخت برد
بدو داد و او را به مادر سپرد ۲۲
به اندرز بگشاد مهر از زبان
چنین گفت با مادر مهربان ۲۳
که من رفتم اینک تو از داد ودین
چنان کن که گویند بادا چنین ۲۴
پدروار با بندگان خدای
چو مادر شدی مهرمادر نمای ۲۵
به پروردن داد و دین زینهار
نگهدار فرمان پروردگار ۲۶
به فرمانبری کوش کارد بهی
که فرمانبری به ز فرمان دهی ۲۷
ضرورت مرا رفتنی شد به راه
سپردم به تو شغل دیهیم و گاه ۲۸
گرفتم رهی دور فرسنگ پیش
ندانم که آیم بر اورنگ خویش؟ ۲۹
گرآیم چنان کن که از چشم بد
نه تو خیره باشی نه من چشم زد ۳۰
وگر زامدن حال بیرون بود
به هش باش تا عاقبت چون بود ۳۱
چنان کن که فردا دران داوری
نگیرد زبانت به عذر آوری ۳۲
سخن چون به سر برد برداشت رخت
رها کرد برمادر آن تاج و تخت ۳۳
بفرمود تا لشگر روم و شام
برو عرضه کردند خود را تمام ۳۴
از آن لشگر آنچ اختیار آمدش
پسندیدهتر صد هزار آمدش ۳۵
گزین کرد هر مردی از کشوری
به مردانگی هریکی لشگری ۳۶
چهارش هزار اشتر از بهر بار
پس و پیش لشگر کشیده قطار ۳۷
هزار نخستین ازو بیسراک
به کردن کشی کوه را کرده خاک ۳۸
هزار دیگر بختی بارکش
همه بارهاشان خورشهای خوش ۳۹
هزار سوم ناقهٔ ره نورد
به زیر زر و زیور سرخ و زرد ۴۰
هزار چهارم نجیبان تیز
چو آهو گه تاختن گرم خیز ۴۱
ز هر پیشه کاید جهان را به کار
گزین کرد صدصد همه پیشه کار ۴۲
بدین سازمندی جهانگیر شاه
برافراخت رایت زماهی به ماه ۴۳
ز مقدونیه روی در راه کرد
به اسکندریه گذرگاه کرد ۴۴
سریر جهانداری آنجا نهاد
بر او روزکی چند بنشست شاد ۴۵
به آیین کیخسرو تخت گیر
که برد از جهان تخت خود بر سریر ۴۶
بفرمود میلی برافراختن
بر او روشن آیینهای ساختن ۴۷
که از روی دریا به یک ماهه راه
نشان باز داد از سپید و سیاه ۴۸
بدان تا بود دیده بانگاه تخت
بر او دیده بانان بیدار بخت ۴۹
چو ز آیینه بینند پوشیده راز
به دارنده تخت گویند باز ۵۰
اگر دشمنی ترکتازی کند
رقیب حرم چاره سازی کند ۵۱
چو فارغ شد از تختگاهی چنان
نشست از بر بور عالی عنان ۵۲
نخستین قدم سوی مغرب نهاد
به مصر آمد آنجا دو روز ایستاد ۵۳
وز آنجا برون شد به عزم درست
به فرمان ایزد میان بست چست ۵۴
چو لختی زمین را طرف در نوشت
ز پهلوی وادی درآمد به دشت ۵۵
ز مقدس تنی چند غم یافته
ز بیداد داور ستم یافته ۵۶
تظلم کنان سوی راه آمدند
عنانگیر انصاف شاه آمدند ۵۷
که چون از تو پاکی پذیرفت خاک
بکن خانه پاک را نیز پاک ۵۸
به مقدس رسان رایت خویش را
برافکن ز گیتی بداندیش را ۵۹
در آن جای پاکان یک اهریمنست
که با دوستان خدا دشمنست ۶۰
مطیعان آن خانهٔ ارجمند
نبینند ازو جز گداز و گزند ۶۱
طریق پرستش رها میکند
پرستندگان را جفا میکند ۶۲
به خون ریختن سربرافراختست
بسی را بناحق سرانداختست ۶۳
همه در هراسیم از ین دیو زاد
توئی دیو بند از تو خواهیم داد ۶۴
سکندر چو دید آن چنان زاریی
وزانسان برایشان ستمکاریی ۶۵
ستمدیده را گشت فریادرس
به فریاد نامد ز فریاد کس ۶۶
چو از قدسیان این حکایت شنید
عنان سوی بیتالمقدس کشید ۶۷
حصار جهان را که سرباز کرد
ز بیت المقدس سرآغاز کرد ۶۸
سکندر به قدس آمد از مرز روم
بدان تا برد فتنه زان مرز و بوم ۶۹
چو بیدادگر دشمن آگاه گشت
که آواز داد آمد از کوه و دشت ۷۰
کمربست و آمد به پیگار او
نبود آگه از بخت بیدار او ۷۱
به اول شبیخون که آورد شاه
بران راهزن دیو بر بست راه ۷۲
چو بیدادگر دید خون ریختش
ز دروازه مقدس آویختش ۷۳
منادی برانگیخت تا در زمان
ز بیداد او برگشاید زبان ۷۴
که هر کو بدین خانه بیداد کرد
بدینگونه بخت بدش یاد کرد ۷۵
چوزو بستد آن خانهٔ پاک را
به عنبر برآمیخت آن خاک را ۷۶
برآسود ازان جای آسودگان
فروشست ازو گرد آلودگان ۷۷
جفای ستمکاره زو بازداشت
به طاعتگران جای طاعت گذاشت ۷۸
ازو کار مقدس چو با ساز گشت
سوی ملک مغرب عنان تاز گشت ۷۹
برافرنجه آورد از آنجا سپاه
وز افرنجه بر اندلس کرد راه ۸۰
چو آمد گه دعوی و داوری
به دانش نمائی و دین پروری ۸۱
کس از دانش و دین او سرنتافت
رهی دید روشن بدان ره شتافت ۸۲
چو آموخت بر هر کسی دین و داد
به هر بقعه طاعتگهی نو نهاد ۸۳
به رفتن دگر باره لشگر کشید
به عالم گشائی علم برکشید ۸۴
به تعجیل میراند بر کوه و رود
کجا سبزهای دید آمد فرود ۸۵
چو از ماندگی گشت پرداخته
دگر باره شد عزم را ساخته ۸۶
نمود از بیابان به دریا شتافت
درافکند کشتی به دریای آب ۸۷
سه مه بر سر آب دریا نشست
بیاورد صیدی ز دریا به دست ۸۸
از آنسو که خورشید میشد نهان
تکاپوی میکرد با همرهان ۸۹
جزیره بسی دید بیآدمی
برون رفت و میشد زمی برزمی ۹۰
بسی پیش باز آمدش جانور
هم از آدمی هم ز جنس دگر ۹۱
دروهیچ از ایشان نیامیختند
وزو کوه بر کوه بگریختند ۹۲
سرانجام چون رفت راهی دراز
نشیب زمین دیگر آمد فراز ۹۳
بیابانی از ریگ رخشنده زرد
که جز طین اصفر نینگیخت گرد ۹۴
برآن ریگ بوم ارکسی تاختی
زمین زیرش آتش برانداختی ۹۵
همانا که بر جای ترکیب خاک
ز ترکیب گوگرد بود آن مغاک ۹۶
چو یکمه در ان بادیه تاختند
ازو نیز هم رخت پرداختند ۹۷
چو پایان آن وادی آمد پدید
سکندر به دریای اعظم رسید ۹۸
در آن ژرف دریا شگفتی بماند
که یونانیش اوقیانوس خواند ۹۹
محیط جهان موج هیبت نمود
از آن پیشتر جای رفتن نبود ۱۰۰
فرو رفتن آفتاب از جهان
در آن ژرف دریا نبودی نهان ۱۰۱
حجابی مغانی بد آن آب را
نپوشیدی از دیدها تاب را ۱۰۲
فلک هر شبان روزی از چشم دور
به دریا درافکندی از چشمه نور ۱۰۳
به ما در فرو رفتن آفتاب
اشارت به چشمه است و دریای آب ۱۰۴
همان چشمه گرم کو راست جای
به دریا حوالت کند رهنمای ۱۰۵
چو آبی به یکجا مهیا شود
شود حوضه و در به دریا شود ۱۰۶
معیب بود تا بود در مغاک
معلق بود چون بود گرد خاک ۱۰۷
در آن بحر کورا محیطست نام
معلق بود آب دریا مدام ۱۰۸
چو خورشید پوشد جمال را جهان
پس عطف آن آب گردد نهان ۱۰۹
به وقت رحیل آفتاب بلند
ز پرگار آن بحر پوشد پرند ۱۱۰
علم چون به زیر آرد از اوج او
توان دیدنش در پس موج او ۱۱۱
چو لختی رود در سر آرد حجاب
که آید نورد زمین در حساب ۱۱۲
به دانش چنین مینماید قیاس
دگر رهبری هست برره شناس ۱۱۳
چو آن چشمه گرم را دید شاه
نشد چشم او گرم در خوابگاه ۱۱۴
ز دانا بپرسید کاین چشمه چیست
همیدون نگهبان این چشمه کیست ۱۱۵
چنین گفت دانا که این آب گرم
بسا دیدها را که برد آب شرم ۱۱۶
درین پرده بسیار جستند راز
نیامد به کف هیچ سر رشته باز ۱۱۷
من این قصه پرسیدم از چند پیر
جوابی ندادست کس دلپذیر ۱۱۸
دهد هر کسی شرح آن نور پاک
یکی گرد مرکز یکی زیر خاک ۱۱۹
که داند که بیرون ازین جلوهگاه
کجا میکند جلوه خورشید و ماه ۱۲۰
سکندر بران ساحل آرام جست
سوی آب دریا شد آرام سست ۱۲۱
چو سیماب دید آب دریا سطبر
گذر بسته بر قطره دزدان ابر ۱۲۲
درآبی چنان کشتی آسان نرفت
وگر رفت بی ره شناسان نرفت ۱۲۳
شه از ره شناسان بپرسید راز
بسنجیدن کار و ترتیب ساز ۱۲۴
که کشتی بدین آب چون افکنم
چگونه بنه زو برون افکنم ۱۲۵
ندیدند کار آزمایان صواب
که شاه افکند کشتی آنجا برآب ۱۲۶
نمودند شه را که صد رهنمون
ازین آب کشتی نیارد برون ۱۲۷
دگر کاندرین آب سیماب فام
نهنگ اژدهائیست قصاصه نام ۱۲۸
سیاه و ستمکاره و سهمناک
چو دودی که آید برون از مغاک ۱۲۹
سیاست چنان دارد آن جانور
که بیننده چون بیندش یک نظر ۱۳۰
دهد جان و دیگر نجنبد ز جای
که باشد براهی چنین رهنمای ۱۳۱
بترزین همه آن کزین خانه دور
یکی فرضه بینی چو تابنده نور ۱۳۲
بسی سنگ رنگین در آن موجگاه
همه ازرق و سرخ و زرد و سیاه ۱۳۳
فروزنده چون مرقشیشای زر
منی و دومن کمتر و بیشتر ۱۳۴
چو بیند درو دیدهٔ آدمی
بخندد ز بس شادی و خرمی ۱۳۵
وزان خرمی جان دهد در زمان
همان دیدن و دادن جان همان ۱۳۶
ولی هر چه باشد ز مثقال کم
ز خاصیت افتد و گر صد بهم ۱۳۷
ز بهتان جان بردنش رهنمای
همی خواندش پهنهٔ جان گزای ۱۳۸
چو شد گفته این داستان شهریار
فرستاد و کرد آزمایش به کار ۱۳۹
چنان بود کان پیر گوینده گفت
تنی چند از آن سنگ بر خاک خفت ۱۴۰
بفرمود تا بر هیونان مست
به آن سنگ رنگین رسانند دست ۱۴۱
همه دیدها باز بندند چست
کنند آنگه آن سنگ را باز جست ۱۴۲
وزان سنگ چندانکه آید بدست
برندش به پشت هیونان مست ۱۴۳
همه زیر کرباسها کرده بند
لفافه برو باز پیچیده چند ۱۴۴
کنند آن هیونان ازان سنگ بار
نمانند خود را در آن سنگسار ۱۴۵
به فرمان پذیری رقیبان راه
بجای آوریدند فرمان شاه ۱۴۶
شه و لشگر از بیم چندان هلاک
گذشتند چون باد ازان زرد خاک ۱۴۷
بفرمود شه تا از آن خاک زرد
شتربان صد اشتر گرانبار کرد ۱۴۸
چو آمد به جائی که بود آبگیر
برو بوم آنجا عمارت پذیر ۱۴۹
بفرمان او سنگها ریختند
وزان سنگ بنیادی انگیختند ۱۵۰
همه همچنان کرده کرباس پیچ
کزیشان یکی باز نگشاد هیچ ۱۵۱
به ترکیب آن سنگها بندبند
برآورد بیدر حصاری بلند ۱۵۲
برآورد کاخی چو بادام مغز
همه یک به دیگر برآورده نغز ۱۵۳
گلی کرد گیرنده زان زرد خاک
برون بنا را براندود پاک ۱۵۴
درون را نیندود و خالی گذاشت
که رازی در آن پرده پوشیده داشت ۱۵۵
خنیده چنینست از آموزگار
که چون مدتی شد بر آن روزگار ۱۵۶
فروریخت کرباس از روی سنگ
پدید آمد آن گوهر هفت رنگ ۱۵۷
برون بنا ماند بر جای خویش
کزاندودش گل حرم داشت پیش ۱۵۸
درون ماندگان خرقه انداختند
بران خرقه بسیار جان باختند ۱۵۹
هران راهرو کامد آنجا فراز
به دیدار آن حصنش آمد نیاز ۱۶۰
طلب کرد بر باره چون ره ندید
کمندی برافکند و بالا دوید ۱۶۱
چو بر باره شد سنگ را دید زود
چو آهن ربا زود ازو جان ربود ۱۶۲
ز سنگی که در یک منش خون بود
چو کوهی بهم برنهی چون بود ۱۶۳
شنیدم ز شاهان یک آزاد مرد
شنید این سخن را و باور نکرد ۱۶۴
فرستاد و این قصه را باز جست
براو قصه شد ز آزمایش درست ۱۶۵
چوشاه آن بنا کرد ازو روی تافت
ز دریا بسوی بیابان شتافت ۱۶۶
چو ششماه دیگر بپیمود راه
ستوه آمد از رنج رفتن سپاه ۱۶۷
ازان ره که در پای پیل آمدش
گذرگه سوی رود نیل آمدش ۱۶۸
به سرچشمه نیل رغبت نمود
که آن پایه را دیده نادیده بود ۱۶۹
شب و روز برطرف آن رود بار
دو اسبه همی راند بر کوه و غار ۱۷۰
بدان رسته کان رود را بود میل
همی شد چو آید سوی رود سیل ۱۷۱
بسی کوه و دشت از جهان درنوشت
به پایان رسد آخر آن کوه و دشت ۱۷۲
پدید آمد از دامن ریگ خشک
بلندی گهی سبز با بوی مشک ۱۷۳
کمر در کمر کوهی از خاره سنگ
برآورده چون سبز با بوی مشک ۱۷۴
برو راه بربسته پوینده را
گذر گم شده راه جوینده را ۱۷۵
کشیده عمود آن شتابنده رود
از آن کوه میناوش آمد فرود ۱۷۶
یکی پشته بر راه آن بود تند
که از رفتنش پایها بود کند ۱۷۷
کسی کو بدان پشتهٔ خار پشت
برانداختی جان به چنگال و مشت ۱۷۸
زدی قهقهه چون بر او تاختی
از آنسوی خود را در انداختی ۱۷۹
بر او گر یکی رفتنی و گر هزار
چو مرغان پریدی در آن مرغزار ۱۸۰
فرستاده بر پشته شد چند کس
کز ایشان نیامد یکی باز پس ۱۸۱
چو هر کس که بردی بر آن پشته رخت
تو گفتی بر آن یافتی تاج و تخت ۱۸۲
چنان چشم از آن خیل برتافتی
که چشم از خیالش اثر یافتی ۱۸۳
سکندر جهاندیدگان را بخواند
درین چارهجوئی بسی قصه راند ۱۸۴
که نتوان برین کوه تنها شدن
دو همراه باید به یکجا شدن ۱۸۵
سکونت نمودن در آن تاختن
بهر ده قدم منزلی ساختن ۱۸۶
چو بر پشته رفتن گرفتن قرار
برانداختن آنچه باید به کار ۱۸۷
به تدریج دیدن درآن سوی کوه
به یکره ندیدن که آرد شکوه ۱۸۸
بکردند ازینسان و سودی نداشت
دگر باره دانا نظر برگماشت ۱۸۹
چنین شد درآن داوری رهنمای
که مردی هنرمند و پاکیزه رای ۱۹۰
نویسنده باشد جهاندیده مرد
همان خامه و کاغذش درنورد ۱۹۱
بود خوب فرزندی آن مرد را
کزو دور دارد غم و درد را ۱۹۲
چو میل آورد سوی آن پشته گاه
بود پور هم پشت با او به راه ۱۹۳
به بالا شود مرد و فرزند زیر
بود بچه شیر زنجیر شیر ۱۹۴
گر او باز پس ناید از اصل و بن
به فرزند خود بازگوید سخن ۱۹۵
وگر زانکه دارد زبان بستگی
نویسد مثالی به آهستگی ۱۹۶
فرو افکند سوی فرزند خویش
نبرد دل از مهر پیوند خویش ۱۹۷
بدست آوریدند مردی شگرف
که مجموعهای بود از آن جمله حرف ۱۹۸
سوی کوه شد پیر و با او جوان
چو بچه که با شیر باشد دوان ۱۹۹
دگر نیمروز آن جوان دلیر
ز پایان آن پشته آمد به زیر ۲۰۰
ز کاغذ گرفته نوردی به چنگ
بر شاه شد رفته از روی رنگ ۲۰۱
به شه داد کاغذ فرو خواند شاه
نبشته چنین بود کز گرد راه ۲۰۲
به جان آن چنان آمدم کز هراس
به دوزخ ره خویش کردم قیاس ۲۰۳
رهی گوئی از تار یک موی رست
برو هر که آمد ز خود دست شست ۲۰۴
درین ره که جز شکل موئی نداشت
فرود آمد هیچ روئی نداشت ۲۰۵
چو بر پشته خاره سنگ آمدم
ز بس تنگی ره به تنگ آمدم ۲۰۶
ز آنسو که دیدم دلم پاره شد
خرد زان خطرناکی آواره شد ۲۰۷
وزینسو ره پشته بی راغ بود
طرف تا طرف باغ در باغ بود ۲۰۸
پر از میوه و سبزه و آب و گل
برآورده آواز مرغان دهل ۲۰۹
هوا از لطافت درو مشک ریز
زمین از نداوت در او چشمه خیز ۲۱۰
تکش با تلاوش در آویخته
چنین رودی از هر دو انگیخته ۲۱۱
ازین سو همه زینت و زندگی
از آنسو همه آز و افکندگی ۲۱۲
بهشت این و آن هست دوزخ سرشت
به دوزخ نیاید کسی از بهشت ۲۱۳
دگر کان بیابان که ما آمدیم
ببین کز کجا تا کجا آمدیم ۲۱۴
کرا دل دهد کز چنین جای نغز
نهد پای خود را در آن پای لغز ۲۱۵
من اینک شدم شاه بدرود باد
شما شاد باشید و من نیز شاد ۲۱۶
شه از راز پنهان چو آگاه گشت
سپه راند از آن کوهپایه به دشت ۲۱۷
نگفت آنچه برخواند با هیچکس
که تا هر دلی نارد آنجا هوس ۲۱۸
چو دانست کانجا نشستن خطاست
گذرگه طلب کرد بر دست راست ۲۱۹
در آن ره ز رفتن نیاسود هیچ
نمیکرد جز راه رفتن بسیچ ۲۲۰
ز راه بیابان برون شد به رنج
چو ریگ بیابان روان کرده گنج ۲۲۱
رهش ریگ و اندوهش از ریگ بیش
تف آهش از دیگ بر دیگ بیش ۲۲۲
همه راه دشمن ز دام و دده
بهر گوشهای لشگری صف زده ۲۲۳
ولیکن چو کردندی آهنگ شاه
ز ظلمت شدی ره برایشان سیاه ۲۲۴
کس از تیرگی ره نبردی برون
مگر رخصت شه شدی رهنمون ۲۲۵
کسی کو کشیدی سراز رای او
شدی جای او کندهٔ پای او ۲۲۶
برون از میانجی و از ترجمه
بدانست یک یک زبان همه ۲۲۷
سخن را به آهنگشان ساز داد
جواب سزاوارشان باز داد ۲۲۸
بدینگونه میکرد ره را نورد
زمان زیر گردون زمین زیر گرد ۲۲۹
در آن ره نبودش جز این هیچکار
که چون باد بردی ز دلها غبار ۲۳۰
دل آشنا را برافروختی
به بیگانگان دین در آموختی ۲۳۱
چوزان دشت بگذشت چون دیو باد
قدم در دگر دیو لاخی نهاد ۲۳۲
بیابانی از آتشین جوش او
زبانی سخن گفته در گوش او ۲۳۳
جز آن زر که باشد خدای آفرید
کس از رستنیها گیاهی ندید ۲۳۴
جهانجوی از آن کان زر تافته
بخندید چون طفل زر یافته ۲۳۵
چو لختی در آن دشت پیمود راه
به باغ ارم یافت آرامگاه ۲۳۶
پدید آمد آن باغ زرین درخت
که شداد ازو یافت آن تاج و تخت ۲۳۷
درون رفت سالار گیتی نورد
زمین از درختان زر دید زرد ۲۳۸
یکایک درختانش از میوه پر
همه میوه بیجاده و لعل و در ۲۳۹
ز هر سو درآویخته سیب و نار
همه نار یاقوت و یاقوت نار ۲۴۰
ز نارنج زرین و سیمین ترنج
فریب آمده بانظرها بغنج ۲۴۱
بهارش جواهر زمین کیمیا
ز بیجاده گل وز زمرد گیا ۲۴۲
بساطی کشیده دران سبز باغ
ز گوهر برافروخته چون چراغ ۲۴۳
دو تندیس از زر برانگیخته
زهر صورتی قالبی ریخته ۲۴۴
چو در چشم پیکرشناس آمدی
اگر زر نبودی هراس آمدی ۲۴۵
ز بلورتر حوضهای ساخته
چو یخ پارهای سیم بگداخته ۲۴۶
در آن ماهیان کرده از جزع ناب
نمایندهتر زانکه ماهی در آب ۲۴۷
دوخشتی برآورده قصری عظیم
یکی خشت از زر یکی خشت سیم ۲۴۸
چو شه شد در آن قصر زرینه خشت
گمان برد کامد به قصر بهشت ۲۴۹
چو بسیار برگشت پیرامنش
دریده شد از گنج زر دامنش ۲۵۰
رواقی جداگانه دید از عقیق
ز بنیاد تا سر به گوهر غریق ۲۵۱
در او گنبدی روشن از زر ناب
درفشنده چون گنبد آفتاب ۲۵۲
نیفتاده گردی بر آن زر خشک
بجز سونش عنبر و گرد مشک ۲۵۳
در او رفت سالار فرهنگ و هوش
چو در گنبد آسمانها سروش ۲۵۴
ستودانی از جزع تابنده دید
کزو بوی کافورتر میدمید ۲۵۵
نهاده بر آن فرش مینا سرشت
یکی لوح یاقوت مینا نوشت ۲۵۶
نبشته براو کای خداوند زور
که رانی سوی این ستودان ستور ۲۵۷
درین دخمه خفتست شداد عاد
کزو رنگ و رونق گرفت این سواد ۲۵۸
به آزرم کن سوی ما تاختن
مکن قصد برقع برانداختن ۲۵۹
بکن ستر پوشی که پوشیدهایم
به رسوائی کس نکوشیدهایم ۲۶۰
نگهدار ناموس ما در نهفت
که خواهی تو نیز اندرین خاک خفت ۲۶۱
اگر خفتهای را درین خوابگاه
برآرند گنبد ز سنگ سیاه ۲۶۲
سرانجامش این گنبد تیز گشت
ز دیوار گنبد درآرد به دشت ۲۶۳
تنش را نمک سود موران کند
سرش خاک سم ستوران کند ۲۶۴
بلی هر کسی از بهر ایوان خویش
ستونی کند بر ستودان خویش ۲۶۵
ولیکن چو بینی سرانجام کار
برد بادش از هر سوئی چون غبار ۲۶۶
که داند که شداد را پای و دست
به نعل ستور که خواهد شکست ۲۶۷
غبار پراکنده را در مغاک
رها کن که هم خاک به جای خاک ۲۶۸
از آن تن که بادش پراکنده کرد
نشانی نبینی جز این کوه زرد ۲۶۹
تو نیز ای گشایندهٔ قفل راز
بترس از چنین روز و با ما بساز ۲۷۰
مباش ایمن ارزانکه آزادهای
که آخر تو نیز آدمی زادهای ۲۷۱
همه گنج این گنجدان آن تست
سرو تاج ماهم به فرمان تست ۲۷۲
گشادست پیش تو درهای گنج
سپاه ترا بس شد این پای رنج ۲۷۳
ببر گنج کان بر تو باری مباد
ترا باد و بامات کاری مباد ۲۷۴
سکندر بر آن لوح ناریخته
چو لوحی شد از شاخی آویخته ۲۷۵
وزان خط که چون قطرهٔ آب خواند
بسا قطرهٔ آب کز دیده راند ۲۷۶
چو از چشم گریندهٔ اشکبار
بر آن خوابگه کرد لختی نثار ۲۷۷
برون رفت وزان گنجدان رخت بست
بدان گنج و گوهر نیالود دست ۲۷۸
ز باغی که در بیغ تیغ آمدش
یکی میوه چیدن دریغ آمدش ۲۷۹
چو دانست کان فرش زر ساخته
به عمری درازست پرداخته ۲۸۰
از آن گنجدان کان همه گنج داشت
نه خود برگرفت و نه کس را گذاشت ۲۸۱
همه راه او خود پر از گنج بود
زر ده دهی سیم ده پنج بود ۲۸۲
دگر باره سر در بیابان نهاد
برو بوم خود را همی کرد یاد ۲۸۳
چو یک نیمه راه بیابان برید
گروهی دد آدمی سار دید ۲۸۴
بیابانیانی سیهتر ز قیر
به بیغوله غارها جای گیر ۲۸۵
بپرسیدشان کاندرین ساده دشت
چه دارید از افسانها سرگذشت ۲۸۶
گذشت از شما کیست از دام و دد
که دارد دراین دشت ماوای خود ۲۸۷
چنین باز دادند شه را جواب
که دورست ازین بادیه ابروآب ۲۸۸
درین ژرف صحرا که ماوای ماست
خورشهای ما صید صحرای ماست ۲۸۹
درین دشت نخجیر بانی کنیم
به رسم ددان زندگانی کنیم ۲۹۰
خوریم آنچه زان صید یابیم نرم
کنیم آلت جامه از موی و چرم ۲۹۱
نه آتش به کار آید اینجا نه آب
بود آب از ابر آتش از آفتاب ۲۹۲
به روز سپید آفتاب بلند
بود آتش ما درین شهر بند ۲۹۳
ز شبنم چو گردد هوا نیزتر
دم ما کند زان نسیم آبخور ۲۹۴
درین کنج ما را جز این ساز نیست
وزین برتر انجام و آغاز نیست ۲۹۵
همان نیز پرسی ز دیگر گروه
که دارند مأوا درین دشت و کوه ۲۹۶
درین آتشین دشت بن ناپدید
که پرنده دروی نیارد پرید ۲۹۷
بیابانیانند وحشی بسی
که هرگز نگیرند خو با کسی ۲۹۸
ببرند چندان به یکروز راه
که آن برنخیزد ز ما در دو ماه ۲۹۹
ازیشان به ما یک یک آید به دست
بپرسیم ازو چون شود پای بست ۳۰۰
که بی آب چون زندگانی کنند
به ما بر چرا سرفشانی کنند ۳۰۱
نمایند کاب از بنه زهر ماست
زتری هوائیست کز بهر ماست ۳۰۲
نسازیم چون مار با هیچکس
خورشهای ما سوسمارست و بس ۳۰۳
ز شغل شما چون نیابیم سود
شما را پرستش چه باید نمود ۳۰۴
دگرگونه پرسیمشان در نهفت
چه هنگام خورد و چه هنگام خفت ۳۰۵
که چندانکه رفتند بالا و پست
درین بادیه کاب ناید بدست ۳۰۶
به پایان این بادیه کس رسید
همان پیکری دیگر از خلق دید ۳۰۷
به پاسخ چنین گفتهاند آن گروه
که بسیار گشتیم در دشت و کوه ۳۰۸
دویدیم چون آهوان سال و ماه
به پایان وادی نبردیم راه ۳۰۹
بیابانیانی دگر دیدهایم
وزیشان خبر نیز پرسیدهایم ۳۱۰
که بیرون ازین پیکر قیرگون
نشانی دگر میدهد رهنمون؟ ۳۱۱
نشان دادهاند از بر خویش دور
بدانجا که خورشید را نیست نور ۳۱۲
یکی شهر چون بیشهٔ مشک بید
در او آدمی پیکرانی سپید ۳۱۳
نکو روی و خوش خوی و زیبا خصال
ز پانصد یکی را فزونست سال ۳۱۴
وگر نیز پانصد برآید دگر
نبینی کسی را ز پیری اثر ۳۱۵
برون از وطن گاه آن دلکشان
به ما کس ندادست دیگر نشان ۳۱۶
از آن نیز بیرون درین خاک پست
بسی کوه و صحرای نادیده هست ۳۱۷
درونیست روینده را آبخورد
که گرماش گرماست و سرماش سرد ۳۱۸
چوزو رستنی برنیاید ز خاک
در آن جانور چون نگردد هلاک ۳۱۹
همینست رازی که ما جستهایم
ز دیگر حکایت ورق شستهایم ۳۲۰
سکندر به آن خلق صاحب نیاز
ببخشید و بخشودشان برگ و ساز ۳۲۱
در آموختشان رسم و آیین خویش
برافروختشان دانش از دین خویش ۳۲۲
وزیشان به هنجارهای درست
سوی ربع مسکون نشان بازجست ۳۲۳
چو زو کار خود سازور یافتند
به ره بردنش زود بشتافتند ۳۲۴
از آن خاک جوشان و باد سموم
نمودند راهش به آباد بوم ۳۲۵
سکندر در آن دشت بیگاه و گاه
دواسبه همیراند بیراه و راه ۳۲۶
سرانجام کان ره به پایان رسید
دگر باره شد عطف دریا پدید ۳۲۷
هم از آب دریا به دریا کنار
تلاوشگهی دید چون چشمه سار ۳۲۸
فکندند ماهی برآن چشمه رخت
بر آسوده گشتند از آن رنج سخت ۳۲۹
دگر باره کشتی بسی ساختند
ز ساحل به دریا در انداختند ۳۳۰
چو دریا بریدند یک ماه بیش
به خشکی رساندند بنگاه خویش ۳۳۱
چو از تاب انجم شب تب زده
بپیچید چون مار عقرب زده ۳۳۲
زباده جنوبی در آمد نسیم
دل رهروان رست از اندوه و بیم ۳۳۳
گرفتند یک ماه آنجا قرار
که هم سایبان بود وهم چشمه سار ۳۳۴
به مرهم رسیدند از آن خستگی
زتن رنجشان شد به آهستگی ۳۳۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۳۵
۷۵۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۲ - خردنامه سقراط
گوهر بعدی:بخش ۳۴ - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.