هوش مصنوعی:
این متن داستانی است که در آن یک شاه به همراه سپاهش به سفری طولانی میرود. در این سفر، شاه با چالشهای مختلفی مانند عبور از کوههای سخت، کشف الماس و مواجهه با ماران خطرناک روبرو میشود. همچنین، شاه با یک کشاورز جوان ملاقات میکند که از پذیرش پادشاهی امتناع میورزد و به کار کشاورزی خود وفادار میماند. در نهایت، شاه به منطقهای میرسد که به دلیل بیدادگری ویران شده است و با عدل و داد آن را آباد میکند.
رده سنی:
12+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای مانند عدالت، اخلاق و چالشهای زندگی است که برای درک کامل آنها، خواننده باید از بلوغ فکری کافی برخوردار باشد. همچنین، برخی از صحنهها مانند مواجهه با ماران خطرناک و چالشهای سفر ممکن است برای کودکان کمسنوسال ترسناک یا گیجکننده باشد.
بخش ۳۴ - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان
مغنی دلم دور گشت از شکیب
سماعی ده امشب مرا دل فریب ۱
سماعی که چون دل به گوش آورد
ز بیهوشیم باز هوش آورد ۲
سخن سنج این درج گوهرنگار
ز درج این چنین کرد گوهر نثار ۳
که چون شه ز مشرق برون برد رخت
به عرض جنوبی برافراخت تخت ۴
هوای جهان دیده سازندهتر
زمانه زمین را نوازندهتر ۵
چو قاروره صبح نارنج بوی
ترنجی شد از آب این سبز جوی ۶
از آن کوچگه رخت پرداختند
سوی کوچگاهی دگر تاختند ۷
نمودند منزل شناسان راه
که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه ۸
دهی بیند آراسته چون بهشت
سوادش پر از سبزه و آب و کشت ۹
در او مردمانی همه سرپرست
رها کرده فرمان یزدان زدست ۱۰
مگر شاهشان در پناه آورد
وزان گمرهی باز راه آورد ۱۱
چو شب خون خورشید درجام کرد
در آن منزل آن شب شه آرام کرد ۱۲
چو طاوس خورشید بگشاد بال
زر اندود شد لاجوردی هلال ۱۳
جهانجوی بر بارگی بست رخت
ز فتراک او سربرآورده بخت ۱۴
خرامند میرفت بر پشت بور
به گور افکنی همچو بهرام گور ۱۵
پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ
جهان در جهان روشنی چون چراغ ۱۶
دهی چون بهشتی برافروخته
بهشتی صفت حله بردوخته ۱۷
چو شه در ده سرپرستان رسید
دهی دید و ده مهتری را ندید ۱۸
خدائی نه و ده خدایان بسی
نه در کس دهائی نه در ده کسی ۱۹
خمی هر کس از گل برانگیخته
ز کنجد درو روغنی ریخته ۲۰
جداگانه در روغن هر خمی
فکنده ز نامردمی مردمی ۲۱
پس سی چهل روز یا بیشتر
کشیدندی از مرد سرگشته سر ۲۲
سری بودی از مغز و از پی تهی
فرومانده برتن همه فربهی ۲۳
نهادندی آن کله خشک پیش
وزو بازجستندی احوال خویش ۲۴
قضیبی زدندی برآن استخوان
شدندی بر آن کله فریاد خوان ۲۵
که امشب چه نیک و بد آید پدید
همان روز فردا چه خواهد رسید ۲۶
صدائی برون آمدی از نهفت
صدائی که مانند باشد بگفت ۲۷
که فردا چنین باشداز گرم و سرد
چنین نقش دارد جهان در نورد ۲۸
گرفتندی آن نقش را در خیال
چنین بودشان گردش ماه و سال ۲۹
چو دانست فرماندهٔ چاره ساز
که تعلیم دیوست از آنگونه راز ۳۰
بفرمود تا کلها بشکنند
خم روغن از خانها برکنند ۳۱
بسی حجت انگیخت رایش درست
که تا دورشان کرد از آن رای سست ۳۲
در آموختشان رسم دین پروری
حساب خدائی و پیغمبری ۳۳
بر آن قوم صاحبدلی برگماشت
که داند دلی چند را پاس داشت ۳۴
چو شد کار آن کشور آراسته
روا رو شد از راه برخاسته ۳۵
به فرخ رکابی و خرم دلی
برون راند از آن شاه یک منزلی ۳۶
ره انجام را زیر زین رام کرد
چو انجم در آن ره کم آرام کرد ۳۷
رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ
همه راه پرخارو پر خاره سنگ ۳۸
پدیدار شد تیغ کوهی بلند
که از برشدن بود جان را گزند ۳۹
پس و پیش آن کوه را دید شاه
ضرورت برو کرد بایست راه ۴۰
برون برد لشگر بر آن تیغ کوه
ز رنج آمده تیغ داران ستوه ۴۱
ز تیزی و سختی که آن سنگ بود
سم چارپایان بر آن سنگ سود ۴۲
چو شه دید کز سنگ پولادسای
خراشیده میشد سم چارپای ۴۳
بفرمود تا از تن گاو و گور
به چرم اندر آرند سم ستور ۴۴
نمدها و کرباسهای سطبر
ببندند بر پای پویان هژبر ۴۵
همه رهگذرها بروبند پاک
ز سنگی که پوینده شد زو هلاک ۴۶
به فرمان شه راه میروفتند
گریوه به پولاد میکوفتند ۴۷
از آنان که بودند فراش راه
تنی چند رفتند نزدیک شاه ۴۸
یکی مشت سنگ آوریدند پیش
که سم ستوران ازینست ریش ۴۹
به نعل ستوران درش یافتیم
بسختیش از آن نعل برتافتیم ۵۰
بسی کوفتیمش به پولاد سخت
نشد پاره پولاد شد لخت لخت ۵۱
برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز
نبرید و شمشیر شد ریز ریز ۵۲
بهرجوهری ساختندش خراش
به ارزیز برخاست ازوی تراش ۵۳
چو شه دید کوسنگ را آس کرد
ز برندگی نامش الماس گرد ۵۴
همی گفت با هر کس از هر دری
که هست این گرانمایهتر جوهری ۵۵
بدان تا پژوهش سگالی کنند
ره خویش از الماس خالی کنند ۵۶
نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد
که تا راه داند بدان سنگ برد ۵۷
چو افتاد در لشگر این گفتگوی
میان بست هر یک بدین جستجوی ۵۸
بسی باز جستند بالا و پست
گرانمایه گوهر کم آمد بدست ۵۹
کمر به کمر گرد بر گرد کوه
یکی وادیی بود دریا شکوه ۶۰
فراوان در آن وادی الماس بود
که روشنتر از آب در طاس بود ۶۱
چو دریا که گوهر برآرد زغار
نه دریای ماهی که دریای مار ۶۲
زماران دروصد هزاران به جوش
که دیدست ماران گوهر فروش ۶۳
مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج
که بی مار نتوان شدی سوی گنج ۶۴
همان راه گنجینه دشوار بود
طریق شدن ناپدیدار بود ۶۵
چو شه دیدکان کان الماس خیز
گذرگاه دارد چو الماس تیز ۶۶
هم از ترس ماران هم از رنج راه
کسی سوی وادی نرفت از سپاه ۶۷
نظر کرد هر سو چو نظارهای
بدان تا به دست آورد چارهای ۶۸
عقاب سیه بر کمرهای سنگ
بسی دید هر یک شکاری به چنگ ۶۹
چو زانسان عقابان پرنده دید
عقابین اندیشه را سرکشید ۷۰
بفرمود کارند میشی هزار
نبینند کان فربهست این نزاد ۷۱
گلو باز برند یکباره شان
کنند آنگه از یکدگر پارهشان ۷۲
کجا کان الماس بینند زیر
بر آن کان فشانند یک یک دلیر ۷۳
به فرمانبری زانکه فرمان بدوست
از آن گوسفندان کشیدند پوست ۷۴
کجا کان الماس بشناختند
از آن گوشت لختی بینداختند ۷۵
چو الماس دوسیده شد بر کباب
به جنبش در آمد ز هر سو عقاب ۷۶
کباب و نمک هر دو برداشتند
در آن غار جز مار نگذاشتند ۷۷
ببردند و خوردند بالای کوه
پس هر عقابی دوان ده گروه ۷۸
هر الماس کز گوش افتاده بود
بر شاه برد آنکه آزاده بود ۷۹
شه الماسها را بهم گرد کرد
بدش آبگون بود و نیکوش زرد ۸۰
وز آنجا سوی پستی آورد میل
فرود آمد از کوه چون تند سیل ۸۱
در آن پویه تعجیل میساختند
رهی بی قلاوز همی تاختند ۸۲
ستوران ز نعل آتش انگیخته
بجای خوی از سینه خون ریخته ۸۳
چو رفتند یک ماه از آن راه پیش
سم باد پایان شد از پویه ریش ۸۴
هم آخر به نیروی بخت بلند
سپاه از گله رست و شاه از گزند ۸۵
برون برد شه رخت از آن سنگلاخ
عمارتگهی دید و جایی فراخ ۸۶
در آن زرعگه کشتزاری شگرف
نوازش گرفته ز باران و برف ۸۷
ز سبزی و تری و تابندگی
بر او جان و دل را شتابندگی ۸۸
ز تاراج آن سبزه پی کرده گم
سپنج ستوران بیگانه سم ۸۹
جوانی در آن کشته چون شیرمست
برهنه سروپای بیلی به دست ۹۰
ز خوبی و چالاکی پیکرش
سزاوار تاج کیانی سرش ۹۱
فروزنده بیلش چو زرین کلید
نشان برومندی از وی پدید ۹۲
گهی بیل برداشت گاهی نهاد
گهی بند میبست و گه میگشاد ۹۳
جهاندار خواندش به آزرم و گفت
که خوی تو با خاک چون گشت جفت ۹۴
جوانی و خوبی و بیدار مغز
ز نغزان نباید به جز کار نغز ۹۵
نه کار تو شد بیل برداشتن
به ویرانهای دانهای کاشتن ۹۶
بدین فرخی گوهری تابناک
نه فرخ بود هم ترازوی خاک ۹۷
بیا تا ترا پادشاهی دهم
ز پیگار خاکت رهائی دهم ۹۸
به پاسخ کشاورز آهسته رای
چو آورده بد شرط خدمت بجای ۹۹
چنین گفت کای رایض روزگار
همه توسنان از تو آموزگار ۱۰۰
چنان مان بهر پیشه ور پیشهای
که در خلقتش ناید اندیشهای ۱۰۱
بجز دانه کاری مرا کار نیست
به من پادشاهی سزاوار نیست ۱۰۲
کشاورز را جای باشد درشت
چو نرمی ببیند شود کوژ پشت ۱۰۳
تنم در درشتی گرفتست چرم
هلاک درشتان بود جای نرم ۱۰۴
تن سخت کو نازنینی کند
چو صمغی بود کانگبینی کند ۱۰۵
خوش آمد جهانجوی را پاسخش
ثنا گفت بر گفتن فرخش ۱۰۶
خبر باز پرسیدش از کردگار
کز اینسان ترا کیست پروردگار ۱۰۷
که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟
پناهت کجا کرد بازار تیز؟ ۱۰۸
کرا میپرستی کرا بندهای؟
نظر بر کدامین ره افکندهای؟ ۱۰۹
جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای
به پیغمبری خلق را رهنمای ۱۱۰
در آن کس دل خویش بستم که تو
همان قبله را میپرستم که تو ۱۱۱
برآرنده آسمان کبود
نگارنده کوه و صحرا و رود ۱۱۲
شب و روز پیش جهان آفرین
نهم چند ره روی خود بر زمین ۱۱۳
بدین چشم و ابروی آراسته
کزینسان به من داد ناخواست ۱۱۴
بدیگر کرمها که با من نمود
که از هر یکم هست صدگونه سود ۱۱۵
سپاسش برم واجب آید سپاس
برآنکس که او باشد ایزدشناس ۱۱۶
ترا کامدستی به پیغمبری
پذیرفتم از راه دین پروری ۱۱۷
ترا دیدهام پیشتر زین به خواب
به تو زنده گشتم چو ماهی به آب ۱۱۸
کنون کامدی وین خبر شد عیان
به خدمتگری چون نبندم میان ۱۱۹
نگویم جهان چون توئی ناورید
جهان آفرین چون توئی نافرید ۱۲۰
جهان را توئی مایهٔ خرمی
ز سد تو دارد جهان محکمی ۱۲۱
سکندر بران پاک سیرت جوان
که بودش سر و سایه خسروان ۱۲۲
ثنا گفت و برتارکش بوسه داد
همان نام یزدان براو کرد یاد ۱۲۳
برآراستش خلعت خسروی
به دین خدا کرد پشتش قوی ۱۲۴
در آن مرز و آن مرغزار فراخ
که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ ۱۲۵
شبان روزی آسود شه با سپاه
سبکتر شد از خستگیهای راه ۱۲۶
چو سالار این هفت خروار کوس
برآورد بانگ از گلوی خروس ۱۲۷
دگر باره شه رفتن آغاز کرد
دگر ره بسیچ سفر ساز کرد ۱۲۸
چو زان مراحله منزلی چند راند
به منزل دگر بار منزل رساند ۱۲۹
فروزنده مرزی چو روشن بهشت
زمینهای وی جمله بی گاو و کشت ۱۳۰
درخت و گل و سبزه آب روان
عمارتگهی درخور خسروان ۱۳۱
جز آتش خلل نی که نا کشته بود
زمینی به آبی درآغشته بود ۱۳۲
بپرسید کاین مرز را نام چیست
سر و سرور این برو بوم کیست ۱۳۳
کشاورز و گاو آهن و گاوکو
کجا در چنین ده کند گاو هو ۱۳۴
یکی از مقیمان آن زرعگاه
چنین گفت بعد از زمین بوس شاه ۱۳۵
که اقصای این دل گشاینده مرز
حوالی بسی دارد از بهر ورز ۱۳۶
در او هر چه کاری به هنگام خویش
یکی زو هزار آورد بلکه بیش ۱۳۷
ولیکن ز بیداد یابد گزند
نگردد کس از دخل او بهرهمند ۱۳۸
اگر داد بودی و داور بسی
ده آباد بودی و در ده کسی ۱۳۹
به انصاف و داد آرد این خاک بر
تباهی پذیرد ز بیدادگر ۱۴۰
چو از دخل او گردد انصاف کم
بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم ۱۴۱
به یک جو که در مالش آرند میل
جو و گندمش را برد باد و سیل ۱۴۲
سبک منجنیقست بازوی او
که گردد به یک جو ترازوی او ۱۴۳
چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب
ز بیداد بیدادگر شد خراب ۱۴۴
درو سدی از عدل بنیاد کرد
همان نامش اسکندر آباد کرد ۱۴۵
به آبادیش داد منشور خویش
که هر کس دهد حق مزدور خویش ۱۴۶
دهد هرکسی مال خود را زکات
به تاراجشان کس نیارد برات ۱۴۷
در او ره نباید برات آوری
هزار آفرین برچنان داوری ۱۴۸
سماعی ده امشب مرا دل فریب ۱
سماعی که چون دل به گوش آورد
ز بیهوشیم باز هوش آورد ۲
سخن سنج این درج گوهرنگار
ز درج این چنین کرد گوهر نثار ۳
که چون شه ز مشرق برون برد رخت
به عرض جنوبی برافراخت تخت ۴
هوای جهان دیده سازندهتر
زمانه زمین را نوازندهتر ۵
چو قاروره صبح نارنج بوی
ترنجی شد از آب این سبز جوی ۶
از آن کوچگه رخت پرداختند
سوی کوچگاهی دگر تاختند ۷
نمودند منزل شناسان راه
که چون شه کند کوچ از ین کوچگاه ۸
دهی بیند آراسته چون بهشت
سوادش پر از سبزه و آب و کشت ۹
در او مردمانی همه سرپرست
رها کرده فرمان یزدان زدست ۱۰
مگر شاهشان در پناه آورد
وزان گمرهی باز راه آورد ۱۱
چو شب خون خورشید درجام کرد
در آن منزل آن شب شه آرام کرد ۱۲
چو طاوس خورشید بگشاد بال
زر اندود شد لاجوردی هلال ۱۳
جهانجوی بر بارگی بست رخت
ز فتراک او سربرآورده بخت ۱۴
خرامند میرفت بر پشت بور
به گور افکنی همچو بهرام گور ۱۵
پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ
جهان در جهان روشنی چون چراغ ۱۶
دهی چون بهشتی برافروخته
بهشتی صفت حله بردوخته ۱۷
چو شه در ده سرپرستان رسید
دهی دید و ده مهتری را ندید ۱۸
خدائی نه و ده خدایان بسی
نه در کس دهائی نه در ده کسی ۱۹
خمی هر کس از گل برانگیخته
ز کنجد درو روغنی ریخته ۲۰
جداگانه در روغن هر خمی
فکنده ز نامردمی مردمی ۲۱
پس سی چهل روز یا بیشتر
کشیدندی از مرد سرگشته سر ۲۲
سری بودی از مغز و از پی تهی
فرومانده برتن همه فربهی ۲۳
نهادندی آن کله خشک پیش
وزو بازجستندی احوال خویش ۲۴
قضیبی زدندی برآن استخوان
شدندی بر آن کله فریاد خوان ۲۵
که امشب چه نیک و بد آید پدید
همان روز فردا چه خواهد رسید ۲۶
صدائی برون آمدی از نهفت
صدائی که مانند باشد بگفت ۲۷
که فردا چنین باشداز گرم و سرد
چنین نقش دارد جهان در نورد ۲۸
گرفتندی آن نقش را در خیال
چنین بودشان گردش ماه و سال ۲۹
چو دانست فرماندهٔ چاره ساز
که تعلیم دیوست از آنگونه راز ۳۰
بفرمود تا کلها بشکنند
خم روغن از خانها برکنند ۳۱
بسی حجت انگیخت رایش درست
که تا دورشان کرد از آن رای سست ۳۲
در آموختشان رسم دین پروری
حساب خدائی و پیغمبری ۳۳
بر آن قوم صاحبدلی برگماشت
که داند دلی چند را پاس داشت ۳۴
چو شد کار آن کشور آراسته
روا رو شد از راه برخاسته ۳۵
به فرخ رکابی و خرم دلی
برون راند از آن شاه یک منزلی ۳۶
ره انجام را زیر زین رام کرد
چو انجم در آن ره کم آرام کرد ۳۷
رهی پیچ بر پیچ تاریک و تنگ
همه راه پرخارو پر خاره سنگ ۳۸
پدیدار شد تیغ کوهی بلند
که از برشدن بود جان را گزند ۳۹
پس و پیش آن کوه را دید شاه
ضرورت برو کرد بایست راه ۴۰
برون برد لشگر بر آن تیغ کوه
ز رنج آمده تیغ داران ستوه ۴۱
ز تیزی و سختی که آن سنگ بود
سم چارپایان بر آن سنگ سود ۴۲
چو شه دید کز سنگ پولادسای
خراشیده میشد سم چارپای ۴۳
بفرمود تا از تن گاو و گور
به چرم اندر آرند سم ستور ۴۴
نمدها و کرباسهای سطبر
ببندند بر پای پویان هژبر ۴۵
همه رهگذرها بروبند پاک
ز سنگی که پوینده شد زو هلاک ۴۶
به فرمان شه راه میروفتند
گریوه به پولاد میکوفتند ۴۷
از آنان که بودند فراش راه
تنی چند رفتند نزدیک شاه ۴۸
یکی مشت سنگ آوریدند پیش
که سم ستوران ازینست ریش ۴۹
به نعل ستوران درش یافتیم
بسختیش از آن نعل برتافتیم ۵۰
بسی کوفتیمش به پولاد سخت
نشد پاره پولاد شد لخت لخت ۵۱
برآن سنگ زد شاه شمشیر تیز
نبرید و شمشیر شد ریز ریز ۵۲
بهرجوهری ساختندش خراش
به ارزیز برخاست ازوی تراش ۵۳
چو شه دید کوسنگ را آس کرد
ز برندگی نامش الماس گرد ۵۴
همی گفت با هر کس از هر دری
که هست این گرانمایهتر جوهری ۵۵
بدان تا پژوهش سگالی کنند
ره خویش از الماس خالی کنند ۵۶
نمودنش به هر سنگ جوئی سپرد
که تا راه داند بدان سنگ برد ۵۷
چو افتاد در لشگر این گفتگوی
میان بست هر یک بدین جستجوی ۵۸
بسی باز جستند بالا و پست
گرانمایه گوهر کم آمد بدست ۵۹
کمر به کمر گرد بر گرد کوه
یکی وادیی بود دریا شکوه ۶۰
فراوان در آن وادی الماس بود
که روشنتر از آب در طاس بود ۶۱
چو دریا که گوهر برآرد زغار
نه دریای ماهی که دریای مار ۶۲
زماران دروصد هزاران به جوش
که دیدست ماران گوهر فروش ۶۳
مگر زان شد آن ره ز ماران به رنج
که بی مار نتوان شدی سوی گنج ۶۴
همان راه گنجینه دشوار بود
طریق شدن ناپدیدار بود ۶۵
چو شه دیدکان کان الماس خیز
گذرگاه دارد چو الماس تیز ۶۶
هم از ترس ماران هم از رنج راه
کسی سوی وادی نرفت از سپاه ۶۷
نظر کرد هر سو چو نظارهای
بدان تا به دست آورد چارهای ۶۸
عقاب سیه بر کمرهای سنگ
بسی دید هر یک شکاری به چنگ ۶۹
چو زانسان عقابان پرنده دید
عقابین اندیشه را سرکشید ۷۰
بفرمود کارند میشی هزار
نبینند کان فربهست این نزاد ۷۱
گلو باز برند یکباره شان
کنند آنگه از یکدگر پارهشان ۷۲
کجا کان الماس بینند زیر
بر آن کان فشانند یک یک دلیر ۷۳
به فرمانبری زانکه فرمان بدوست
از آن گوسفندان کشیدند پوست ۷۴
کجا کان الماس بشناختند
از آن گوشت لختی بینداختند ۷۵
چو الماس دوسیده شد بر کباب
به جنبش در آمد ز هر سو عقاب ۷۶
کباب و نمک هر دو برداشتند
در آن غار جز مار نگذاشتند ۷۷
ببردند و خوردند بالای کوه
پس هر عقابی دوان ده گروه ۷۸
هر الماس کز گوش افتاده بود
بر شاه برد آنکه آزاده بود ۷۹
شه الماسها را بهم گرد کرد
بدش آبگون بود و نیکوش زرد ۸۰
وز آنجا سوی پستی آورد میل
فرود آمد از کوه چون تند سیل ۸۱
در آن پویه تعجیل میساختند
رهی بی قلاوز همی تاختند ۸۲
ستوران ز نعل آتش انگیخته
بجای خوی از سینه خون ریخته ۸۳
چو رفتند یک ماه از آن راه پیش
سم باد پایان شد از پویه ریش ۸۴
هم آخر به نیروی بخت بلند
سپاه از گله رست و شاه از گزند ۸۵
برون برد شه رخت از آن سنگلاخ
عمارتگهی دید و جایی فراخ ۸۶
در آن زرعگه کشتزاری شگرف
نوازش گرفته ز باران و برف ۸۷
ز سبزی و تری و تابندگی
بر او جان و دل را شتابندگی ۸۸
ز تاراج آن سبزه پی کرده گم
سپنج ستوران بیگانه سم ۸۹
جوانی در آن کشته چون شیرمست
برهنه سروپای بیلی به دست ۹۰
ز خوبی و چالاکی پیکرش
سزاوار تاج کیانی سرش ۹۱
فروزنده بیلش چو زرین کلید
نشان برومندی از وی پدید ۹۲
گهی بیل برداشت گاهی نهاد
گهی بند میبست و گه میگشاد ۹۳
جهاندار خواندش به آزرم و گفت
که خوی تو با خاک چون گشت جفت ۹۴
جوانی و خوبی و بیدار مغز
ز نغزان نباید به جز کار نغز ۹۵
نه کار تو شد بیل برداشتن
به ویرانهای دانهای کاشتن ۹۶
بدین فرخی گوهری تابناک
نه فرخ بود هم ترازوی خاک ۹۷
بیا تا ترا پادشاهی دهم
ز پیگار خاکت رهائی دهم ۹۸
به پاسخ کشاورز آهسته رای
چو آورده بد شرط خدمت بجای ۹۹
چنین گفت کای رایض روزگار
همه توسنان از تو آموزگار ۱۰۰
چنان مان بهر پیشه ور پیشهای
که در خلقتش ناید اندیشهای ۱۰۱
بجز دانه کاری مرا کار نیست
به من پادشاهی سزاوار نیست ۱۰۲
کشاورز را جای باشد درشت
چو نرمی ببیند شود کوژ پشت ۱۰۳
تنم در درشتی گرفتست چرم
هلاک درشتان بود جای نرم ۱۰۴
تن سخت کو نازنینی کند
چو صمغی بود کانگبینی کند ۱۰۵
خوش آمد جهانجوی را پاسخش
ثنا گفت بر گفتن فرخش ۱۰۶
خبر باز پرسیدش از کردگار
کز اینسان ترا کیست پروردگار ۱۰۷
که شد پاسدار تو در خفت و خیز؟
پناهت کجا کرد بازار تیز؟ ۱۰۸
کرا میپرستی کرا بندهای؟
نظر بر کدامین ره افکندهای؟ ۱۰۹
جوانمرد گفت ای ز گیتی خدای
به پیغمبری خلق را رهنمای ۱۱۰
در آن کس دل خویش بستم که تو
همان قبله را میپرستم که تو ۱۱۱
برآرنده آسمان کبود
نگارنده کوه و صحرا و رود ۱۱۲
شب و روز پیش جهان آفرین
نهم چند ره روی خود بر زمین ۱۱۳
بدین چشم و ابروی آراسته
کزینسان به من داد ناخواست ۱۱۴
بدیگر کرمها که با من نمود
که از هر یکم هست صدگونه سود ۱۱۵
سپاسش برم واجب آید سپاس
برآنکس که او باشد ایزدشناس ۱۱۶
ترا کامدستی به پیغمبری
پذیرفتم از راه دین پروری ۱۱۷
ترا دیدهام پیشتر زین به خواب
به تو زنده گشتم چو ماهی به آب ۱۱۸
کنون کامدی وین خبر شد عیان
به خدمتگری چون نبندم میان ۱۱۹
نگویم جهان چون توئی ناورید
جهان آفرین چون توئی نافرید ۱۲۰
جهان را توئی مایهٔ خرمی
ز سد تو دارد جهان محکمی ۱۲۱
سکندر بران پاک سیرت جوان
که بودش سر و سایه خسروان ۱۲۲
ثنا گفت و برتارکش بوسه داد
همان نام یزدان براو کرد یاد ۱۲۳
برآراستش خلعت خسروی
به دین خدا کرد پشتش قوی ۱۲۴
در آن مرز و آن مرغزار فراخ
که هم سرخ گل بود و هم سبز شاخ ۱۲۵
شبان روزی آسود شه با سپاه
سبکتر شد از خستگیهای راه ۱۲۶
چو سالار این هفت خروار کوس
برآورد بانگ از گلوی خروس ۱۲۷
دگر باره شه رفتن آغاز کرد
دگر ره بسیچ سفر ساز کرد ۱۲۸
چو زان مراحله منزلی چند راند
به منزل دگر بار منزل رساند ۱۲۹
فروزنده مرزی چو روشن بهشت
زمینهای وی جمله بی گاو و کشت ۱۳۰
درخت و گل و سبزه آب روان
عمارتگهی درخور خسروان ۱۳۱
جز آتش خلل نی که نا کشته بود
زمینی به آبی درآغشته بود ۱۳۲
بپرسید کاین مرز را نام چیست
سر و سرور این برو بوم کیست ۱۳۳
کشاورز و گاو آهن و گاوکو
کجا در چنین ده کند گاو هو ۱۳۴
یکی از مقیمان آن زرعگاه
چنین گفت بعد از زمین بوس شاه ۱۳۵
که اقصای این دل گشاینده مرز
حوالی بسی دارد از بهر ورز ۱۳۶
در او هر چه کاری به هنگام خویش
یکی زو هزار آورد بلکه بیش ۱۳۷
ولیکن ز بیداد یابد گزند
نگردد کس از دخل او بهرهمند ۱۳۸
اگر داد بودی و داور بسی
ده آباد بودی و در ده کسی ۱۳۹
به انصاف و داد آرد این خاک بر
تباهی پذیرد ز بیدادگر ۱۴۰
چو از دخل او گردد انصاف کم
بسوزد ز گرمی بپوسد ز نم ۱۴۱
به یک جو که در مالش آرند میل
جو و گندمش را برد باد و سیل ۱۴۲
سبک منجنیقست بازوی او
که گردد به یک جو ترازوی او ۱۴۳
چو خسرو خبر یافت کان خاک و آب
ز بیداد بیدادگر شد خراب ۱۴۴
درو سدی از عدل بنیاد کرد
همان نامش اسکندر آباد کرد ۱۴۵
به آبادیش داد منشور خویش
که هر کس دهد حق مزدور خویش ۱۴۶
دهد هرکسی مال خود را زکات
به تاراجشان کس نیارد برات ۱۴۷
در او ره نباید برات آوری
هزار آفرین برچنان داوری ۱۴۸
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۴۸
۵۶۳
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۳ - جهانگردی اسکندر با دعوی پیغمبری
گوهر بعدی:بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.