هوش مصنوعی:
این متن داستانی حماسی و اخلاقی است که سفرها و ماجراهای اسکندر (سکندر) را توصیف میکند. در این داستان، اسکندر با مردمی روبرو میشود که به دلیل رفتارهای نیک و اخلاقیشان، زندگیای آرام و بیدغدغه دارند. این مردم به راستی، عدالت و توکل به خدا پایبند هستند و از هرگونه فساد و نادرستی دوری میکنند. اسکندر از رفتار و اخلاق این مردم شگفتزده میشود و از آنها درس میگیرد. در نهایت، او تصمیم میگیرد که از سیرت و روش زندگی آنها الگو بگیرد و به دنبال ثروت و قدرت نرود.
رده سنی:
16+
این متن دارای مفاهیم عمیق فلسفی و اخلاقی است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از بخشهای داستان ممکن است نیاز به تجربه و دانش بیشتری برای درک کامل داشته باشند. بنابراین، این متن برای نوجوانان و بزرگسالان مناسب است.
بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج
مغنی دل تنگ را چاره نیست
بجز سازکان هست و بیغاره نیست ۱
دماغ مرا کز غم آمد به جوش
به ابریشم ساز کن حلقه گوش ۲
چو در خانه خویش رفت آفتاب
ز گرمی شد اندام شیران کباب ۳
تبشهای باحوری از دستبرد
ز روی هوا چرک تری سترد ۴
گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ
بلاله ستان اندر افتاد مرگ ۵
بجوشید در کوه و صحرا بخار
شکر خنده زد میوه بر میودهدار ۶
ز هامون سوی کوه شد عندلیب
به غربت همی گفت چیزی غریب ۷
به گوش اندرش از هوای تموز
نوای چکاوک نیامد هنوز ۸
درفشنده خورشید گردون نورد
ز باد خزان نیش عقرب نخورد ۹
شب و روز میگشت در چین و زنگ
به دود افکنی طشت آتش به چنگ ۱۰
چو شیران درید از سردست زور
گهی ساق گاو و گهی سم گور ۱۱
در ایام با حور و گرمای گرم
که از تاب خورشید شد سنگ نرم ۱۲
سکندر ز چین رای خرخیز کرد
در خواب را تنگ دهلیز کرد ۱۳
رها کرد خاقان چین را به جای
دگر باره سوی سفر کرد رای ۱۴
بسی گنج در پیش خاقان کشید
وز آنجا سپه در بیابان کشید ۱۵
فرو کوفت بر کوس دولت دوال
ز مشرق درآمد به حد شمال ۱۶
بیابان و ریگ روان دید و بس
نه پرنده دروی نه جنبنده کس ۱۷
بسی رفت و کس در بیابان ندید
همان راه را نیز پایان ندید ۱۸
زمین دید رخشان و از رخنه دور
درو ریگ رخشنده مانند نور ۱۹
به شه گفت رهبر که این ریگ پاک
همه نقره شد نقرهٔ تابناک ۲۰
به اندازه بردار ازین راه گنج
نه چندان که محمل کش آید به رنج ۲۱
به لشگر مگوور نه از عشق سیم
گرانبار گردند و یابند بیم ۲۲
همه بارشه بود پر زر ناب
بدان نقره نامد دلش را شتاب ۲۳
ولیک آرزو درمنش کار کرد
ازو اشتری چند را بار کرد ۲۴
بدان راه میرفت چون باد تیز
هوا را ندید از زمین گرد خیز ۲۵
به یک هفته ننشست بر جامه گرد
که از نقره بود آن زمین را نورد ۲۶
تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم
یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم ۲۷
نه در سیمش آرام شایست کرد
نه سیماب را نیز شایست خورد ۲۸
ز سودای ره کان نه کم درد بود
سوادی بدان سیم در خورد بود ۲۹
کجا چشمهای بود مانند نوش
در آن آب سیماب را بود جوش ۳۰
چو شورش نبودی در آب زلال
ز سیماب کس را نبودی ملال ۳۱
بخوردندی آن آبها را دلیر
که آب از زبر بود و سیماب زیر ۳۲
چو شورش در آب آمدی پیش و پس
نخوردندی آن آب را هیچکس ۳۳
وگر خوردی از راه غفلت کسی
نماندی درو زندگانی بسی ۳۴
بفرمود شه تا چو رای آورند
در آن آب دانش به جای آورند ۳۵
چنان برکشند آب را زابگیر
که ساکن بود آب جنبش پذیر ۳۶
بدینگونه یک ماه رفتند راه
بسی مردم از تشنگی شد تباه ۳۷
رسیدند از آن مفرش سیم سود
به خاکی کزاو بودشان زاد بود ۳۸
نهادند برخاک رخسار پاک
که خاکی نیاساید الا به خاک ۳۹
پدید آمد آرامگاهی زدور
چنان کز شب تیزه تابنده هور ۴۰
بر افراخته طاقی از تیغ کوه
که از دیدنش در دل آمد شکوه ۴۱
به بالای آن طاق پیروزه رنگ
کشیده کمر کوهی از خاره سنگ ۴۲
گروهی بر آن کوه دین پروران
مسلمان و فارغ ز پیغمبران ۴۳
به الهام یزدان ز روی قیاس
در احوال خود گشته یزدان شناس ۴۴
چو دیدند سیمای اسکندری
پذیرا شدندش به پیغمبری ۴۵
به تعلیم او خاطر آراستند
وزو دانش و داد درخواستند ۴۶
سکندر برایشان در دین گشاد
بجز دین و دانش بسی چیز داد ۴۷
چو دیدند شاهی چنان چاره ساز
به چاره گری در گشادند باز ۴۸
که شفقت برای داور دستگیر
براین زیر دستان فرمان پذیر ۴۹
پس این گریوه در این سنگلاخ
یکی دشت بینی چو دریا فراخ ۵۰
گروهی در آن دشت یاجوج نام
چو ما آدمی زاده و دیو فام ۵۱
چو دیوان آهن دل الماس چنگ
چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ ۵۲
رسیده ز سر تا قدم مویشان
نبینی نشانی تو از رویشان ۵۳
به چنگال و دندان همه چون دده
به خون ریختن چنگ و دندان زده ۵۴
بگیرند هنگام تک باد را
به ناخن بسنبند پولاد را ۵۵
همه در خرام و خورش ناسپاس
نه بینی در ایشان کس ایزد شناس ۵۶
زهر طعمهای کان بود جستنی
طعامی ندارند جز رستنی ۵۷
ندارند جز خواب و جز خورد کار
نمیرد یکی تا نزاید هزار ۵۸
گیائیست آنجا زمین خیزشان
چو بلبل بود دانه تیزشان ۵۹
از آن هر شبان روز بهری خورند
همانجا بخسبند و درنگذرند ۶۰
چو بر آفتاب افکند ماه جرم
بجوشنده برخود به کردار کرم ۶۱
خورند آنچه یابند بی ترس و بیم
بدین گونه تا ماه گردد دو نیم ۶۲
چو گیرد گمی ماه ناکاسته
شره گردد از جمله برخاسته ۶۳
فتد سال تا سال از ابر سیاه
ستمکاره تنینی آن جایگاه ۶۴
به اندازه آنک در دشت و کوه
از او سیر کردند چندان گروه ۶۵
به امید آن کوه دریا ستیز
که اندازدش ابر سیلاب ریز ۶۶
چو آواز تندر خروش آورند
زمین را ز دوزخ به جوش آورند ۶۷
ز سرمستی خون آن اژدها
کنند آب و دانه یکی مه رها ۶۸
دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ
نباشند بیمار تا روز مرگ ۶۹
چو میرد از ایشان یکی آن گروه
خورندش همانسان در آن دشت و کوه ۷۰
نه مردار ماند در آن خاک شور
نه کس مردهای نیز بیند نه گور ۷۱
جز این یک هنر نیست کان آب و خاک
ز مردار دورست و از مرده پاک ۷۲
بهر مدت آرند بر ما شتاب
کنند آشیانهای ما را خراب ۷۳
ز ما گوسپندان به غارت برند
خورشهای ما هر چه باشد خورند ۷۴
ز گرگ آن چنان کم گریزد گله
کزان گرگساران سگ مشغله ۷۵
چو درما به کشتن ستیز آورند
بکوشند و بر ما گریز آورند ۷۶
گریزیم از ایشان بر این کوه سخت
به کردار پرندگان بر درخت ۷۷
ندارند پائی چنان آن گروه
که ما را درارند از آن تیغ کوه ۷۸
به دفع چنان سخت پتیارهای
ثوابت بود گر کنی چارهای ۷۹
چو بشنید شه حکم یا جوج را
که پیل افکند هر یکی عوج را ۸۰
بدان گونه سدی ز پولاد بست
که تا رستخیزش نباشد شکست ۸۱
چو طالع نمود آن بلند اختری
که شد ساخته سد اسکندری ۸۲
از آن مرحله سوی شهری شتافت
که بسیار کس جست و آن را نیافت ۸۳
دگر باره در کار عالم روی
روان شد سراپردهٔ خسروی ۸۴
بر آن کار چون مدتی برگذشت
بتازید یک ماه بر کوه و دشت ۸۵
پدید آمد آراسته منزلی
که از دیدنش تازه شد هر دلی ۸۶
جهاندار با ره بسیچان خویش
ره آورد چشم از ره آورد پیش ۸۷
دگرگونه دید آن زمین را سرشت
هم آب روان دید هم کار و کشت ۸۸
همه راه بر باغ و دیوار نی
گله در گله کس نگهدارنی ۸۹
ز لشگر یکی دست برزد فراخ
کزان میوهای برگشاید ز شاخ ۹۰
نچیده یکی میوهتر هنوز
ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز ۹۱
سواری دگر گوسپندی گرفت
تبش کرد و زان کار بندی گرفت ۹۲
سکندر چو زین عبرت آگاه گشت
ز خشک و ترش دست کوتاه گشت ۹۳
بفرمود تا هر که بود از سپاه
ز باغ کسان دست دارد نگاه ۹۴
چو لختی گراینده شد در شتاب
گذر کرد از آن سبزه و جوی آب ۹۵
پدیدار شد شهری آراسته
چو فردوسی از نعمت و خواسته ۹۶
چو آمد به دروازه شهر تنگ
ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ ۹۷
در آن شهر شد باتنی چند پیر
همه غایت اندیش و عبرت پذیر ۹۸
دکانها بسی یافت آراسته
درو قفل از جمله برخاسته ۹۹
مقیمان آن شهر مردم نواز
به پیش آمدندش به صد عذر باز ۱۰۰
فرود آوریدندش از ره به کاخ
به کاخی چو مینوی مینا فراخ ۱۰۱
بسی خوان نعمت برآراستند
نهادند و خود پیش برخاستند ۱۰۲
پرستش نمودند با صد نیاز
زهی میزبانان مهمان نواز ۱۰۳
چو پذرفت شه نزلشان را به مهر
بدان خوب چهران برافروخت چهر ۱۰۴
بپرسیدشان کاین چنین بی هراس
چرائید و خود را ندارید پاس ۱۰۵
بدین ایمنی چون زیبد از گزند
که بر در ندارد کسی قفل و بند ۱۰۶
همان باغبان نیست در باغ کس
رمه نیز چوپان ندارد ز پس ۱۰۷
شبانی نه و صد هزاران گله
گله کرده بر کوه و صحرا یله ۱۰۸
چگونست و این ناحفاظی ز چیست
حفاظ شما را تولا به کیست ۱۰۹
بزرگان آن داد پرور دیار
دعا تازه کردند بر شهریار ۱۱۰
که آن کس که بر فرقت افسر نهاد
بقای تو بر قدر افسر دهاد ۱۱۱
خدا باد در کارها یاورت
هنر سکه نام نام آورت ۱۱۲
چو پرسیدی از حال ما نیک و بد
بگوئیم شه را همه حال خود ۱۱۳
چنان دان حقیقت که ما این گروه
که هستیم ساکن درین دشت و کوه ۱۱۴
گروهی ضعیفان دین پروریم
سرموئی از راستی نگذریم ۱۱۵
نداریم بر پردهٔ کج بسیچ
بجز راست بازی ندانیم هیچ ۱۱۶
در کجروی برجهان بستهایم
ز دنیا بدین راستی رستهایم ۱۱۷
دروغی نگوئیم در هیچ باب
به شب باژگونه نبینیم خواب ۱۱۸
نپرسیم چیزی کزو سود نیست
که یزدان از آن کار خشنود نیست ۱۱۹
پذیریم هرچ آن خدائی بود
خصومت خدای آزمائی بود ۱۲۰
نکوشیم با کردهٔ کردگار
پرستنده را با خصومت چکار ۱۲۱
چو عاجز بود یار یاری کنیم
چو سختی رسد بردباری کنیم ۱۲۲
گر از ما کسی را زیانی رسد
وزان رخنه ما را نشانی رسد ۱۲۳
بر آریمش از کیسه خویش کام
به سرمایه خود کنیمش تمام ۱۲۴
ندارد ز ما کس زکس مال بیش
همه راست قسمیم در مال خویش ۱۲۵
شماریم خود را همه همسران
نخندیم بر گریه دیگران ۱۲۶
ز دزدان نداریم هرگز هراس
نه در شهر شحنه نه در کوی پاس ۱۲۷
ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز
ز ما دیگران هم ندزدند نیز ۱۲۸
نداریم در خانها قفل و بند
نگهبان نه با گاو و با گوسفند ۱۲۹
خدا کرد خردان ما را بزرگ
ستوران ما فارغ از شیر و گرگ ۱۳۰
اگر گرگ بر میش ما دم زند
هلاکش در آن حال بر هم زند ۱۳۱
گر از کشت ماکس برد خوشهای
رسد بر دلش تیری از گوشهای ۱۳۲
بکاریم دانه گه کشت و کار
سپاریم کشته به پروردگار ۱۳۳
نگردیم بر گرد گاورس و جو
مگر بعد شش مه که باشد درو ۱۳۴
به ما از آنچه بر جای خود میرسد
یکی دانه را هفتصد میرسد ۱۳۵
چنین گریکی کارو گر صد کنیم
توکل بر ایزد نه بر خود کنیم ۱۳۶
نگهدار ما هست یزدان و بس
به یزدان پناهیم و دیگر به کس ۱۳۷
سخن چینی از کس نیاموختیم
ز عیب کسان دیده بر دوختیم ۱۳۸
گر از ما کسی را رسد داوری
کنیمش سوی مصلحت یاوری ۱۳۹
نباشیم کس را به بد رهنمون
نجوئیم فتنه نریزیم خون ۱۴۰
به غمخواری یکدگر غم خوریم
به شادی همان یار یکدیگریم ۱۴۱
فریب زر و سیم را در شمار
نباریم و ناید کسی را به کار ۱۴۲
نداریم خوردی یک از یک دریغ
نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ ۱۴۳
دد و دام را نیست از ما گریز
نه ما را برآزار ایشان ستیز ۱۴۴
به وقت نیاز آهو و غرم و گور
ز درها در آیند ما را به زور ۱۴۵
از آن جمله چون در شکار آوریم
به مقدار حاجت بکار آوریم ۱۴۶
دگرها که باشیم از آن بینیاز
نداریمشان از در و دشت باز ۱۴۷
نه بسیار خواریم چون گاو و خر
نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر ۱۴۸
خوریم آنقدر مایه از گرم و سرد
که چندان دیگر توانیم خورد ۱۴۹
ز ما در جوانی نمیرد کسی
مگر پیر کو عمر دارد بسی ۱۵۰
چومیرد کسی دل نداریم تنگ
که درمان آن درد ناید به چنگ ۱۵۱
پس کس نگوئیم چیزی نهفت
که در پیش رویش نیاریم گفت ۱۵۲
تجسس نسازیم کاین کس چه کرد
فغان بر نیاوریم کان را که خورد ۱۵۳
بهرسان که ما را رسد خوب و زشت
سر خود نتابیم از آن سرنوشت ۱۵۴
بهرچ آفریننده کردست راست
نگوئیم کین چون و آن از کجاست ۱۵۵
کسی گیرد از خلق با ما قرار
که باشد چو ما پاک و پرهیزگار ۱۵۶
چو از سیرت ما دگرگون شود
ز پرگار ما زود بیرون شود ۱۵۷
سکندر چو دید آن چنان رسم و راه
فرو ماند سرگشته بر جایگاه ۱۵۸
کز آن خوبتر قصه نشنیده بود
نه در نامه خسروان دیده بود ۱۵۹
به دل گفت ازین رازهای شگفت
اگر زیرکی پند باید گرفت ۱۶۰
نخواهم دگر در جهان تاختن
به هر صید گه دامی انداختن ۱۶۱
مرا بس شد از هر چه اندوختم
حسابی کزین مردم آموختم ۱۶۲
همانا که پیش جهان آزمای
جهان هست ازین نیکمردان بجای ۱۶۳
بدیشان گرفتست عالم شکوه
که اوتاد عالم شدند این گروه ۱۶۴
اگر سیرت اینست ما برچهایم
وگر مردم اینند پس ما کهایم ۱۶۵
فرستادن ما به دریا و دشت
بدان بود تا باید اینجا گذشت ۱۶۶
مگر سیرگردم ز خوی ددان
در آموزم آیین این بخردان ۱۶۷
گر این قوم را پیش ازین دیدمی
به گرد جهان بر نگردیدمی ۱۶۸
به کنجی در از کوه بنشستمی
به ایزد پرستی میان بستمی ۱۶۹
ازین رسم نگذشتی آیین من
جز این دین نبودی دگر دین من ۱۷۰
چو دید آن چنان دین و دین پروری
نکرد از بنه یاد پیغمبری ۱۷۱
چو در حق خود دیدشان حق شناس
درود و درم دادشان بیقیاس ۱۷۲
از آن مملکت شادمان بازگشت
روان کرد لشگر چو دریا به دشت ۱۷۳
زرنگین علمهای دیبای روم
وشی پوش گشته همه مرز و بوم ۱۷۴
بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ
پراکنده لشگر چومور و ملخ ۱۷۵
بهرجا که او تاختی بارگی
رهاندی بسی کس ز بیچارگی ۱۷۶
بجز سازکان هست و بیغاره نیست ۱
دماغ مرا کز غم آمد به جوش
به ابریشم ساز کن حلقه گوش ۲
چو در خانه خویش رفت آفتاب
ز گرمی شد اندام شیران کباب ۳
تبشهای باحوری از دستبرد
ز روی هوا چرک تری سترد ۴
گیا دانه بگشاد و نبوشت برگ
بلاله ستان اندر افتاد مرگ ۵
بجوشید در کوه و صحرا بخار
شکر خنده زد میوه بر میودهدار ۶
ز هامون سوی کوه شد عندلیب
به غربت همی گفت چیزی غریب ۷
به گوش اندرش از هوای تموز
نوای چکاوک نیامد هنوز ۸
درفشنده خورشید گردون نورد
ز باد خزان نیش عقرب نخورد ۹
شب و روز میگشت در چین و زنگ
به دود افکنی طشت آتش به چنگ ۱۰
چو شیران درید از سردست زور
گهی ساق گاو و گهی سم گور ۱۱
در ایام با حور و گرمای گرم
که از تاب خورشید شد سنگ نرم ۱۲
سکندر ز چین رای خرخیز کرد
در خواب را تنگ دهلیز کرد ۱۳
رها کرد خاقان چین را به جای
دگر باره سوی سفر کرد رای ۱۴
بسی گنج در پیش خاقان کشید
وز آنجا سپه در بیابان کشید ۱۵
فرو کوفت بر کوس دولت دوال
ز مشرق درآمد به حد شمال ۱۶
بیابان و ریگ روان دید و بس
نه پرنده دروی نه جنبنده کس ۱۷
بسی رفت و کس در بیابان ندید
همان راه را نیز پایان ندید ۱۸
زمین دید رخشان و از رخنه دور
درو ریگ رخشنده مانند نور ۱۹
به شه گفت رهبر که این ریگ پاک
همه نقره شد نقرهٔ تابناک ۲۰
به اندازه بردار ازین راه گنج
نه چندان که محمل کش آید به رنج ۲۱
به لشگر مگوور نه از عشق سیم
گرانبار گردند و یابند بیم ۲۲
همه بارشه بود پر زر ناب
بدان نقره نامد دلش را شتاب ۲۳
ولیک آرزو درمنش کار کرد
ازو اشتری چند را بار کرد ۲۴
بدان راه میرفت چون باد تیز
هوا را ندید از زمین گرد خیز ۲۵
به یک هفته ننشست بر جامه گرد
که از نقره بود آن زمین را نورد ۲۶
تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم
یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم ۲۷
نه در سیمش آرام شایست کرد
نه سیماب را نیز شایست خورد ۲۸
ز سودای ره کان نه کم درد بود
سوادی بدان سیم در خورد بود ۲۹
کجا چشمهای بود مانند نوش
در آن آب سیماب را بود جوش ۳۰
چو شورش نبودی در آب زلال
ز سیماب کس را نبودی ملال ۳۱
بخوردندی آن آبها را دلیر
که آب از زبر بود و سیماب زیر ۳۲
چو شورش در آب آمدی پیش و پس
نخوردندی آن آب را هیچکس ۳۳
وگر خوردی از راه غفلت کسی
نماندی درو زندگانی بسی ۳۴
بفرمود شه تا چو رای آورند
در آن آب دانش به جای آورند ۳۵
چنان برکشند آب را زابگیر
که ساکن بود آب جنبش پذیر ۳۶
بدینگونه یک ماه رفتند راه
بسی مردم از تشنگی شد تباه ۳۷
رسیدند از آن مفرش سیم سود
به خاکی کزاو بودشان زاد بود ۳۸
نهادند برخاک رخسار پاک
که خاکی نیاساید الا به خاک ۳۹
پدید آمد آرامگاهی زدور
چنان کز شب تیزه تابنده هور ۴۰
بر افراخته طاقی از تیغ کوه
که از دیدنش در دل آمد شکوه ۴۱
به بالای آن طاق پیروزه رنگ
کشیده کمر کوهی از خاره سنگ ۴۲
گروهی بر آن کوه دین پروران
مسلمان و فارغ ز پیغمبران ۴۳
به الهام یزدان ز روی قیاس
در احوال خود گشته یزدان شناس ۴۴
چو دیدند سیمای اسکندری
پذیرا شدندش به پیغمبری ۴۵
به تعلیم او خاطر آراستند
وزو دانش و داد درخواستند ۴۶
سکندر برایشان در دین گشاد
بجز دین و دانش بسی چیز داد ۴۷
چو دیدند شاهی چنان چاره ساز
به چاره گری در گشادند باز ۴۸
که شفقت برای داور دستگیر
براین زیر دستان فرمان پذیر ۴۹
پس این گریوه در این سنگلاخ
یکی دشت بینی چو دریا فراخ ۵۰
گروهی در آن دشت یاجوج نام
چو ما آدمی زاده و دیو فام ۵۱
چو دیوان آهن دل الماس چنگ
چو گرگان بد گوهر آشفته رنگ ۵۲
رسیده ز سر تا قدم مویشان
نبینی نشانی تو از رویشان ۵۳
به چنگال و دندان همه چون دده
به خون ریختن چنگ و دندان زده ۵۴
بگیرند هنگام تک باد را
به ناخن بسنبند پولاد را ۵۵
همه در خرام و خورش ناسپاس
نه بینی در ایشان کس ایزد شناس ۵۶
زهر طعمهای کان بود جستنی
طعامی ندارند جز رستنی ۵۷
ندارند جز خواب و جز خورد کار
نمیرد یکی تا نزاید هزار ۵۸
گیائیست آنجا زمین خیزشان
چو بلبل بود دانه تیزشان ۵۹
از آن هر شبان روز بهری خورند
همانجا بخسبند و درنگذرند ۶۰
چو بر آفتاب افکند ماه جرم
بجوشنده برخود به کردار کرم ۶۱
خورند آنچه یابند بی ترس و بیم
بدین گونه تا ماه گردد دو نیم ۶۲
چو گیرد گمی ماه ناکاسته
شره گردد از جمله برخاسته ۶۳
فتد سال تا سال از ابر سیاه
ستمکاره تنینی آن جایگاه ۶۴
به اندازه آنک در دشت و کوه
از او سیر کردند چندان گروه ۶۵
به امید آن کوه دریا ستیز
که اندازدش ابر سیلاب ریز ۶۶
چو آواز تندر خروش آورند
زمین را ز دوزخ به جوش آورند ۶۷
ز سرمستی خون آن اژدها
کنند آب و دانه یکی مه رها ۶۸
دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ
نباشند بیمار تا روز مرگ ۶۹
چو میرد از ایشان یکی آن گروه
خورندش همانسان در آن دشت و کوه ۷۰
نه مردار ماند در آن خاک شور
نه کس مردهای نیز بیند نه گور ۷۱
جز این یک هنر نیست کان آب و خاک
ز مردار دورست و از مرده پاک ۷۲
بهر مدت آرند بر ما شتاب
کنند آشیانهای ما را خراب ۷۳
ز ما گوسپندان به غارت برند
خورشهای ما هر چه باشد خورند ۷۴
ز گرگ آن چنان کم گریزد گله
کزان گرگساران سگ مشغله ۷۵
چو درما به کشتن ستیز آورند
بکوشند و بر ما گریز آورند ۷۶
گریزیم از ایشان بر این کوه سخت
به کردار پرندگان بر درخت ۷۷
ندارند پائی چنان آن گروه
که ما را درارند از آن تیغ کوه ۷۸
به دفع چنان سخت پتیارهای
ثوابت بود گر کنی چارهای ۷۹
چو بشنید شه حکم یا جوج را
که پیل افکند هر یکی عوج را ۸۰
بدان گونه سدی ز پولاد بست
که تا رستخیزش نباشد شکست ۸۱
چو طالع نمود آن بلند اختری
که شد ساخته سد اسکندری ۸۲
از آن مرحله سوی شهری شتافت
که بسیار کس جست و آن را نیافت ۸۳
دگر باره در کار عالم روی
روان شد سراپردهٔ خسروی ۸۴
بر آن کار چون مدتی برگذشت
بتازید یک ماه بر کوه و دشت ۸۵
پدید آمد آراسته منزلی
که از دیدنش تازه شد هر دلی ۸۶
جهاندار با ره بسیچان خویش
ره آورد چشم از ره آورد پیش ۸۷
دگرگونه دید آن زمین را سرشت
هم آب روان دید هم کار و کشت ۸۸
همه راه بر باغ و دیوار نی
گله در گله کس نگهدارنی ۸۹
ز لشگر یکی دست برزد فراخ
کزان میوهای برگشاید ز شاخ ۹۰
نچیده یکی میوهتر هنوز
ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز ۹۱
سواری دگر گوسپندی گرفت
تبش کرد و زان کار بندی گرفت ۹۲
سکندر چو زین عبرت آگاه گشت
ز خشک و ترش دست کوتاه گشت ۹۳
بفرمود تا هر که بود از سپاه
ز باغ کسان دست دارد نگاه ۹۴
چو لختی گراینده شد در شتاب
گذر کرد از آن سبزه و جوی آب ۹۵
پدیدار شد شهری آراسته
چو فردوسی از نعمت و خواسته ۹۶
چو آمد به دروازه شهر تنگ
ندیدش دری زآهن و چوب و سنگ ۹۷
در آن شهر شد باتنی چند پیر
همه غایت اندیش و عبرت پذیر ۹۸
دکانها بسی یافت آراسته
درو قفل از جمله برخاسته ۹۹
مقیمان آن شهر مردم نواز
به پیش آمدندش به صد عذر باز ۱۰۰
فرود آوریدندش از ره به کاخ
به کاخی چو مینوی مینا فراخ ۱۰۱
بسی خوان نعمت برآراستند
نهادند و خود پیش برخاستند ۱۰۲
پرستش نمودند با صد نیاز
زهی میزبانان مهمان نواز ۱۰۳
چو پذرفت شه نزلشان را به مهر
بدان خوب چهران برافروخت چهر ۱۰۴
بپرسیدشان کاین چنین بی هراس
چرائید و خود را ندارید پاس ۱۰۵
بدین ایمنی چون زیبد از گزند
که بر در ندارد کسی قفل و بند ۱۰۶
همان باغبان نیست در باغ کس
رمه نیز چوپان ندارد ز پس ۱۰۷
شبانی نه و صد هزاران گله
گله کرده بر کوه و صحرا یله ۱۰۸
چگونست و این ناحفاظی ز چیست
حفاظ شما را تولا به کیست ۱۰۹
بزرگان آن داد پرور دیار
دعا تازه کردند بر شهریار ۱۱۰
که آن کس که بر فرقت افسر نهاد
بقای تو بر قدر افسر دهاد ۱۱۱
خدا باد در کارها یاورت
هنر سکه نام نام آورت ۱۱۲
چو پرسیدی از حال ما نیک و بد
بگوئیم شه را همه حال خود ۱۱۳
چنان دان حقیقت که ما این گروه
که هستیم ساکن درین دشت و کوه ۱۱۴
گروهی ضعیفان دین پروریم
سرموئی از راستی نگذریم ۱۱۵
نداریم بر پردهٔ کج بسیچ
بجز راست بازی ندانیم هیچ ۱۱۶
در کجروی برجهان بستهایم
ز دنیا بدین راستی رستهایم ۱۱۷
دروغی نگوئیم در هیچ باب
به شب باژگونه نبینیم خواب ۱۱۸
نپرسیم چیزی کزو سود نیست
که یزدان از آن کار خشنود نیست ۱۱۹
پذیریم هرچ آن خدائی بود
خصومت خدای آزمائی بود ۱۲۰
نکوشیم با کردهٔ کردگار
پرستنده را با خصومت چکار ۱۲۱
چو عاجز بود یار یاری کنیم
چو سختی رسد بردباری کنیم ۱۲۲
گر از ما کسی را زیانی رسد
وزان رخنه ما را نشانی رسد ۱۲۳
بر آریمش از کیسه خویش کام
به سرمایه خود کنیمش تمام ۱۲۴
ندارد ز ما کس زکس مال بیش
همه راست قسمیم در مال خویش ۱۲۵
شماریم خود را همه همسران
نخندیم بر گریه دیگران ۱۲۶
ز دزدان نداریم هرگز هراس
نه در شهر شحنه نه در کوی پاس ۱۲۷
ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز
ز ما دیگران هم ندزدند نیز ۱۲۸
نداریم در خانها قفل و بند
نگهبان نه با گاو و با گوسفند ۱۲۹
خدا کرد خردان ما را بزرگ
ستوران ما فارغ از شیر و گرگ ۱۳۰
اگر گرگ بر میش ما دم زند
هلاکش در آن حال بر هم زند ۱۳۱
گر از کشت ماکس برد خوشهای
رسد بر دلش تیری از گوشهای ۱۳۲
بکاریم دانه گه کشت و کار
سپاریم کشته به پروردگار ۱۳۳
نگردیم بر گرد گاورس و جو
مگر بعد شش مه که باشد درو ۱۳۴
به ما از آنچه بر جای خود میرسد
یکی دانه را هفتصد میرسد ۱۳۵
چنین گریکی کارو گر صد کنیم
توکل بر ایزد نه بر خود کنیم ۱۳۶
نگهدار ما هست یزدان و بس
به یزدان پناهیم و دیگر به کس ۱۳۷
سخن چینی از کس نیاموختیم
ز عیب کسان دیده بر دوختیم ۱۳۸
گر از ما کسی را رسد داوری
کنیمش سوی مصلحت یاوری ۱۳۹
نباشیم کس را به بد رهنمون
نجوئیم فتنه نریزیم خون ۱۴۰
به غمخواری یکدگر غم خوریم
به شادی همان یار یکدیگریم ۱۴۱
فریب زر و سیم را در شمار
نباریم و ناید کسی را به کار ۱۴۲
نداریم خوردی یک از یک دریغ
نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ ۱۴۳
دد و دام را نیست از ما گریز
نه ما را برآزار ایشان ستیز ۱۴۴
به وقت نیاز آهو و غرم و گور
ز درها در آیند ما را به زور ۱۴۵
از آن جمله چون در شکار آوریم
به مقدار حاجت بکار آوریم ۱۴۶
دگرها که باشیم از آن بینیاز
نداریمشان از در و دشت باز ۱۴۷
نه بسیار خواریم چون گاو و خر
نه لب نیز بر بسته ازخشک و تر ۱۴۸
خوریم آنقدر مایه از گرم و سرد
که چندان دیگر توانیم خورد ۱۴۹
ز ما در جوانی نمیرد کسی
مگر پیر کو عمر دارد بسی ۱۵۰
چومیرد کسی دل نداریم تنگ
که درمان آن درد ناید به چنگ ۱۵۱
پس کس نگوئیم چیزی نهفت
که در پیش رویش نیاریم گفت ۱۵۲
تجسس نسازیم کاین کس چه کرد
فغان بر نیاوریم کان را که خورد ۱۵۳
بهرسان که ما را رسد خوب و زشت
سر خود نتابیم از آن سرنوشت ۱۵۴
بهرچ آفریننده کردست راست
نگوئیم کین چون و آن از کجاست ۱۵۵
کسی گیرد از خلق با ما قرار
که باشد چو ما پاک و پرهیزگار ۱۵۶
چو از سیرت ما دگرگون شود
ز پرگار ما زود بیرون شود ۱۵۷
سکندر چو دید آن چنان رسم و راه
فرو ماند سرگشته بر جایگاه ۱۵۸
کز آن خوبتر قصه نشنیده بود
نه در نامه خسروان دیده بود ۱۵۹
به دل گفت ازین رازهای شگفت
اگر زیرکی پند باید گرفت ۱۶۰
نخواهم دگر در جهان تاختن
به هر صید گه دامی انداختن ۱۶۱
مرا بس شد از هر چه اندوختم
حسابی کزین مردم آموختم ۱۶۲
همانا که پیش جهان آزمای
جهان هست ازین نیکمردان بجای ۱۶۳
بدیشان گرفتست عالم شکوه
که اوتاد عالم شدند این گروه ۱۶۴
اگر سیرت اینست ما برچهایم
وگر مردم اینند پس ما کهایم ۱۶۵
فرستادن ما به دریا و دشت
بدان بود تا باید اینجا گذشت ۱۶۶
مگر سیرگردم ز خوی ددان
در آموزم آیین این بخردان ۱۶۷
گر این قوم را پیش ازین دیدمی
به گرد جهان بر نگردیدمی ۱۶۸
به کنجی در از کوه بنشستمی
به ایزد پرستی میان بستمی ۱۶۹
ازین رسم نگذشتی آیین من
جز این دین نبودی دگر دین من ۱۷۰
چو دید آن چنان دین و دین پروری
نکرد از بنه یاد پیغمبری ۱۷۱
چو در حق خود دیدشان حق شناس
درود و درم دادشان بیقیاس ۱۷۲
از آن مملکت شادمان بازگشت
روان کرد لشگر چو دریا به دشت ۱۷۳
زرنگین علمهای دیبای روم
وشی پوش گشته همه مرز و بوم ۱۷۴
بهر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ
پراکنده لشگر چومور و ملخ ۱۷۵
بهرجا که او تاختی بارگی
رهاندی بسی کس ز بیچارگی ۱۷۶
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۱۷۶
۹۳۷
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان
گوهر بعدی:بخش ۳۷ - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.