هوش مصنوعی:
این متن یک داستان حماسی و اساطیری است که سفرها و ماجراهای اسکندر (اسکندر مقدونی) را به تصویر میکشد. در این داستان، اسکندر به مناطق مختلفی سفر میکند، با چالشهای متعددی روبرو میشود، از جمله عبور از دریاهای خطرناک، مواجهه با موجودات عجیب و غریب، و حل معماهای پیچیده. او با استفاده از خرد و تدبیر، بر مشکلات غلبه میکند و در نهایت به موفقیتهای بزرگی دست مییابد. داستان همچنین شامل عناصر عرفانی و فلسفی است که به عمق بخشیدن به روایت کمک میکند.
رده سنی:
16+
این متن شامل مفاهیم پیچیدهای است که ممکن است برای کودکان و نوجوانان کمسنوسال قابل درک نباشد. همچنین، برخی از صحنهها و توصیفات ممکن است برای مخاطبان جوان ترسناک یا گیجکننده باشد. بنابراین، این متن برای خوانندگانی مناسب است که توانایی درک مفاهیم عمیق و پیچیده را دارند.
بخش ۳۵ - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان
مغنی مدار از غنا دست باز
که این کار بی ساز ناید بساز ۱
کسی را که این ساز یاری کند
طرب بادلش سازگاری کند ۲
خوشا نزهت باغ در نوبهار
جوان گشته هم روز و هم روزگار ۳
بنفشه طلایه کنان گرد باغ
همان نرگس آورده بر کف چراغ ۴
ز خون مغز مرغان به جوش آمده
دل از جوش خون در خروش آمده ۵
شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو
خروس صراحی ز خون تذرو ۶
به رقص آمده آهوان یکسره
زدشت آمد آواز آهو بره ۷
بساط گل افکنده برطرف جوی
به رامشگری بلبلان نغز گوی ۸
نسیم گل و نالهٔ فاخته
چو یاران محرم بهم ساخته ۹
چه خوشتر در این فصل ز آواز رود
وزآن آب گل کز گل آید فرود ۱۰
سرآیندهٔ ترک با چشم تنگ
فروهشته گیسو به گیسوی چنگ ۱۱
بسی ساز ابریشم از ناز او
دریده بر ابریشم ساز او ۱۲
سخنهای برسخته بر بانگ ساز
تو گوئی و او گوید از چنگ باز ۱۳
ازو بوسه وز تو غزالهای تر
یکی چون طبرزد یکی چون شکر ۱۴
به بوسه غزلهایتر میدهی
طبرزد ستانی شکر میدهی ۱۵
دلم باز طوطی نهاد آمدست
که هندوستانش به یاد آمدست ۱۶
چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد
برآمیخت شنگرف با لاجورد ۱۷
گیاخواره را گل ز گردن گذشت
نفیر گوزن آمد از کوه و دشت ۱۸
گلتر برون آمد از خار خشک
بنفشه برآمیخت عنبر به مشک ۱۹
به عنبر خری نرگس خوابناک
چو کافور ترسر برون زد ز خاک ۲۰
به فصلی چنان شاه ایران و روم
زویرانی آمد به آباد بوم ۲۱
دگرباره بر مرز هندوستان
گذر کرد چون باد بر بوستان ۲۲
وز آنجا به مشرق علم برفراخت
یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت ۲۳
از آن راه چون دوزخ تافته
کزو پشت ماهی تبش یافته ۲۴
درآمد به آن شهر مینو سرشت
که ترکانش خوانند لنگر بهشت ۲۵
بهاری درو دید چون نوبهار
پرستش گهی نام او قندهار ۲۶
عروسان بت روی در وی بسی
پرستندهٔ بت شده هر کسی ۲۷
در آن خانه از زر بتی ساخته
بر او خانه گنج پرداخته ۲۸
سرو تاج آن پیکر دلربای
برآورده تا طاق گنبد سرای ۲۹
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
چو روشن دو شمع برافروخته ۳۰
فروزنده در صحن آن تازه باغ
ز بس شبچراغی به شب چون چراغ ۳۱
بفرمود شه تا برآرند گرد
ز تمثال آن پیکر سالخورد ۳۲
زر و گوهرش برگشایند زود
که با بت زیان بود و با خلق سود ۳۳
سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ
سوی شاه شد کرده ابرو فراخ ۳۴
به گیسو غبار از ره شاه رفت
بسی آفرین کرد بر شاه و گفت ۳۵
که شاه جهان داور دادگر
که از خاور اوراست تا باختر ۳۶
به زر و به گوهر ندارد نیاز
که گیتی فروزست و گردن فراز ۳۷
دگر کین بت از گفتهٔ راستان
فریبنده دارد یکی داستان ۳۸
اگر شاه فرمان دهد در سخن
فرو گویم آن داستان کهن ۳۹
جهاندار فرمود کان دل نواز
گشاید در درج یاقوت باز ۴۰
دگر ره پری پیکر مشک خال
گشاد از لب چشمه آب زلال ۴۱
دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ
که زرین درختست و پیروزه شاخ ۴۲
از آن پیش کایین بتخانه داشت
یکی گنبد نیم ویرانه داشت ۴۳
دو مرغ آمدند از بیابان نخست
گرفته دو گوهر به منقار چست ۴۴
نشستند بر گنبد این سرای
ز فیروزی و فرخی چون همای ۴۵
همه شهر مانده در ایشان شگفت
که چون شاید آن مرغکان را گرفت ۴۶
برین چون برآمد زمانی دراز
فکندند گوهر پریدند باز ۴۷
بزرگان که این مملکت داشتند
بر آن گوهر اندیشه بگماشتند ۴۸
طمع بردل هر کسی کرد راه
که بر گوهر او را بود دستگاه ۴۹
پدید آمد اندر میان داوری
خرد کردشان عاقبت یاوری ۵۰
بر آن رفت میثاق آن انجمن
که از بهر بتخانهٔ خویشتن ۵۱
بتی ساختند آن همه زر در او
بجای دو چشم آن دو گوهر در او ۵۲
دری کان ره آورد مرغ هواست
گرش آسمان برنگیرد رواست ۵۳
ز خورشید گیرد همه دیده نور
ز ما کی کند دیده خورشید دور ۵۴
چراغی که کوران بدان خرمند
در او روشنان باد کمتر دمند ۵۵
مکن بیوهای چند را گرم داغ
شب بیوگان را مکن بی چراغ ۵۶
بت خوش زبان چون سخن یاد کرد
یت بی زبان را شه آزاد کرد ۵۷
نبشت از بر پیکر آن نگار
که با داغ اسکندرست این شکار ۵۸
چو دید آن پری رخ که دارای دهر
بر آن قهرمانان نیاورد قهر ۵۹
یکی گنج پوشیده دادش نشان
کزو خیزه شد چشم گوهر کشان ۶۰
شه آن گنج آکنده را برگشاد
نگه داشت برخی و برخی بداد ۶۱
دگر ره ز مینوی روحانیان
درآورد سر با بیابانیان ۶۲
بسی راند بر شوره و سنگلاخ
گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ ۶۳
بهر بقعهای کادمی زاد دید
به ایشان سخن گفت و زیشان شنید ۶۴
ز یزدان پرستی خبر دادشان
ز دین توتیای نظر دادشان ۶۵
ز پرگار مشرق زمین بر زمین
دگر ره درآمد به پرگار چین ۶۶
چو خاقان خبر یافت از کار او
برآراست نزلی سزاوار او ۶۷
به درگاه شاه آمد آراسته
جهان پرشد از گنج و از خواسته ۶۸
دگر ره زمین بوس شه تازه کرد
شهش حشمتی بیش از اندازه کرد ۶۹
چو ز آمیزش این خم لاجورد
کبودی درآمد به دیبای زرد ۷۰
نشستند کشور خدایان بهم
سخن شد زهر کشوری بیش و کم ۷۱
پس آنگه شد روزگاری دراز
همه عهدها تازه کردند باز ۷۲
پذیرفت خاقان ازو دین او
درآموخت آیات و آیین او ۷۳
دگر روز چون مهر بر مهر بست
قراخان هندو شد آتش پرست ۷۴
سکندر به خاقان اشارت نمود
کزین مرحله کوچ سازیم زود ۷۵
مرا گفت اگر چند جائیست گرم
به دریا نشستن هوائیست نرم ۷۶
بدان تا چو آهنگ دریا کنم
در او نیک و بد را تماشا کنم ۷۷
شگفتی که باشد به دریای ژرف
ببینم نمودارهای شگرف ۷۸
به شرطی که باشی تو همراه من
برافروزی از خود گذرگاه من ۷۹
پذیرفت خاقان که دارم سپاس
گرایم سوی راه باره شناس ۸۰
بدان ختم شد هر دو را گفتگوی
که قاصد کند راه را جستجوی ۸۱
به نیک اختری روزی از بامداد
که شب روز را تاج بر سر نهاد ۸۲
چنان رای زد تاجدار جهان
که پوید سوی راه با همراهان ۸۳
تنی ده هزار از سپه برگزید
کزو هر یکی شاه شهری سزید ۸۴
بنه نیز چندانکه خوار آمدش
به مقدار حاجت به کار آمدش ۸۵
دگر مابقی را ز گنج و سپاه
یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه ۸۶
همان خان خانان به خدمتگری
جریده به همراهی و رهبری ۸۷
به اندازه او نیز برداشت برگ
سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ ۸۸
سپه نیز با او تنی ده هزار
خردمند و مردانه و مرد کار ۸۹
عزیمت سوی مشرق انگیختند
همه ره زر مغربی ریختند ۹۰
به عرض جنوبی نمودند میل
شکارافکنان هر سوئی خیل خیل ۹۱
چهل روز رفتند از اینگونه راه
نبردند پهلو به آرامگاه ۹۲
چو نزدیک آب کبود آمدند
به پایین دریا فرود آمدند ۹۳
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند
علمها به انجم برافراختند ۹۴
حکایت چنان رفت از آن آب ژرف
که دریا کناریست اینجا شگرف ۹۵
عروسان آبی چو خورشید و ماه
همه شب برآیند از آن فرضه گاه ۹۶
براین ساحل آرام سازی کنند
غناها سرایند و بازی کنند ۹۷
کسی کو به گوش آورد سازشان
شود بیهش از لطف آوازشان ۹۸
درین بحر بیتی سرایند و بس
که در هیچ بحری نگفتست کس ۹۹
همه شب بدینسان درین کنج کوه
طرب میکنند آن گرامی گروه ۱۰۰
چو بر نافهٔ صبح بو میبرند
به آب سیه سر فرو میبرند ۱۰۱
جهاندار فرمود تا یکدو میل
کند لشگر از طرف دریا رحیل ۱۰۲
چو شب نافه مشک را سرگشاد
ستاره در گنج گوهر گشاد ۱۰۳
ملک خواند ملاح را یک تنه
روان گشت بی لشگر و بی بنه ۱۰۴
بر آن فرضه گه خیمهای زد ز دور
که گوهر ز دریا برآورد نور ۱۰۵
در آن لعبتان دید کز موج آب
علم بر کشیدند چون آفتاب ۱۰۶
پراکنده گیسو براندام خویش
زده مشک بر نقرهٔ خام خویش ۱۰۷
سرائیده هر یک دگرگون سرود
سرودی نو آیینتر از صد درود ۱۰۸
چو آن لحن شیرین به گوش آمدش
جگر گرم شد خون به جوش آمدش ۱۰۹
بر آن لحن و آواز لختی گریست
دیگر باره خندید کان گریه چیست ۱۱۰
شگفتی بود لحن آن زیر و بم
که آن خنده و گریه آرد بهم ۱۱۱
ملک را چو شد حال ایشان درست
دگر باره شد باز جای نخست ۱۱۲
چودیبای چین بر فک زد طراز
شد از صوف روزی جهان بی نیاز ۱۱۳
به استاد کشتی چنین گفت شاه
که کشتی در افکن بدین موجگاه ۱۱۴
در این آب شوریده خواهم نشست
که رازی خدا را در این پرده هست ۱۱۵
خطرناکی کار دانستهام
شدن دور ازو کم توانستهام ۱۱۶
اگر پرسی از عقل آموزگار
به کاری دواند مرا روزگار ۱۱۷
نگهبان کشتی پذیرنده گشت
درآورد کشتی به دریا زدشت ۱۱۸
شه کاردان گشت کشتی گرای
فروماند خاقان چین را به جای ۱۱۹
نمودش که تا نایم اینجا فراز
نباید که گردی تو زین جای باز ۱۲۰
ندانم درین راه کمبودگی
هلاکم دواند به آسودگی ۱۲۱
گرآیم ترا خود شوم حق گزار
وگرنه تو دانی و ترتیب کار ۱۲۲
چو گفت این سخن دیده چون رود کرد
کسی را که بگذاشت بدورد کرد ۱۲۳
درافکند کشتی به دریای چین
که دیدست دریای کشتی نشین ۱۲۴
از آن همرهان به کار آمده
ببرد آنچه بود اختیار آمده ۱۲۵
ز چندان حکیمان عیسی نفس
بلیناس فرزانه را برد و بس ۱۲۶
سوی ژرفی آمد ز دریا کنار
به دریای مطلق درافکند بار ۱۲۷
جهان در جهان راند بر آب شور
جهان میدواندش زهی دست زور ۱۲۸
چو یک چند کشتی روان شد درآب
پدید آمد ان میل دریا شتاب ۱۲۹
که سوی محیط آب جنبش نمود
همان ز آمدن بازگشتش نبود ۱۳۰
نواحی شناسان آب آزمای
هراسنده گشتند از آن ژرف جای ۱۳۱
زرهنامه چون بازجستند راز
سوی باز پس گشتن آمد نیاز ۱۳۲
جزیره یکی گشت پیدا ز دور
درفشنده مانند یک پاره نور ۱۳۳
گرفتند لختی در آنجا قرار
زمیل محیطی همه ترسگار ۱۳۴
ز پیران کشتی یکی کاردان
چنین گفت با شاه بسیار دان ۱۳۵
که این مرحله منزلی مشکلست
به رهنامهها در پسین منزلت ۱۳۶
دلیری مکن کاب این ژرف جای
بسوی محیطست جنبش نمای ۱۳۷
اگر منزلی رخت از آنسو بریم
از آن سوی منزل دگر نگذریم ۱۳۸
سکندر چو زین حالت آگاه گشت
کزان میلگه پیش نتوان گذشت ۱۳۹
طلسمی بفرمود پرداختن
اشارت کنان دستش افراختن ۱۴۰
کزین پیشتر خلق را راه نیست
از آنسوی دریا کس آگاه نیست ۱۴۱
چو زینسان طلسمی مسین ریختند
ز رکن جزیره برانگیختند ۱۴۲
که هر کشتیی کارد آنجا شتاب
طلسمش نماید اشاره به آب ۱۴۳
کز اینجای برنگذرد راه کس
ره آدمی تا بداینجاست بس ۱۴۴
به تعلیم او کاردانان راز
دگر باره ز آن راه گشتند باز ۱۴۵
چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت
در آن تعبیه راز یزدان شناخت ۱۴۶
به فرزانه این همه رنجبرد
طفیل چنین شغل باید شمرد ۱۴۷
بدان تا طلسمی مهیا کنند
مرابین که چون خضر دریا کنند ۱۴۸
به فرمان کشتی کش چاره ساز
جهانجوی از آن میلگه گشت باز ۱۴۹
ز دریا چو ده روزه بگذاشتند
غلط بود منزل خبر داشتند ۱۵۰
پدید آمد از دور کوهی بلند
ز گرداب در کنج آن کوه بند ۱۵۱
در آن بند اگر کشتیی تاختی
درو سالها دایره ساختی ۱۵۲
برون نامدی تا نگشتی خراب
نرستی کسی زنده ز آن بند آب ۱۵۳
چو استاد کشتی بدان خط رسید
به پرگار کشتی خط اندر کشید ۱۵۴
فرو برد لنگر به پائین کوه
برون رفت و با او برون شد گروه ۱۵۵
به بالای آن بندگاه ایستاد
ز پیوند و فرزند میکرد یاد ۱۵۶
جهاندار گفتش چه بد یافتی
که روی از جهان پاک برتافتی ۱۵۷
خبر داد شه را شناسای کار
از آن بند دریای ناسازگار ۱۵۸
که هر کشتیی کو بدینجا رسید
ازین بندگه رستگاری ندید ۱۵۹
خردمند خواند ورا کام شیر
که چون کام شیرست بر خون دلیر ۱۶۰
نه بس بود ما را خطرهای آب
قضای دگر کرد بر ما شتاب ۱۶۱
به بیماری اندر تب آمد پدید
رخ ریش را آبله بردمید ۱۶۲
اگر راه پیشین خطرناک بود
که از رفتن آینده را باک بود ۱۶۳
کنون در خطرگاه جان آمدیم
ز باران سوی ناودان آمدیم ۱۶۴
همان چاره باشد کزین تیغ کوه
به خشگی برون جان برند این گروه ۱۶۵
به قیصور میگردد این راه باز
وز آنجا به چین هست راهی دراز ۱۶۶
ز دریا بهست آن ره دور دست
که دوری و دیریش را چاره هست ۱۶۷
مثل زد سکندر در آن کوهسار
که دیر و درست آی و انده مدار ۱۶۸
ز فرزانه کاردان بازجست
که رایی در اندیشه داری درست؟ ۱۶۹
که آن رای پیروز یاری دهد
به کشتی ره رستگاری دهد ۱۷۰
پذیرفت فرزانه که اقبال شاه
کند رهنمونی مرا سوی راه ۱۷۱
اگر سازد اینجا شهنشه درنگ
طلسمی برارم ازین روی سنگ ۱۷۲
کنم گنبدی زو برانگیزمش
یکی طبل در گردن آویزمش ۱۷۳
کسی کو در آن گنبد آرد قرار
بر آن طبل زخمی زند استوار ۱۷۴
به ژرفی رسد کشتی از بندگاه
به آیین پیشین درافتد به راه ۱۷۵
غریب آمد این شعبده شاه را
که فرزانه چون سازد این راه را ۱۷۶
به فرزانه فرمود تا آنچه گفت
بجای آورد آشکار و نهفت ۱۷۷
ز بایستنیهای او هر چه خواست
همه آلت کار او کرد راست ۱۷۸
به استاد کاری خداوند هوش
در آن بازی سخت شد سخت کوش ۱۷۹
یکی گنبد افراخت از خاره سنگ
پذیرای او شد به افسون و رنگ ۱۸۰
طلسمی مسین در وی انگیخته
به گردن درش طبلی آویخته ۱۸۱
به شه گفت چون گنبد افراختم
طلسمی و طبلی چنین ساختم ۱۸۲
در انداز کشتی بدان بند آب
بزن طبل تا چون نماید شتاب ۱۸۳
شه آن کاردان را که کشتی رهاند
بفرمود تا کشتی آنجا رساند ۱۸۴
چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد
ز دیوانگی گشت چون دیو باد ۱۸۵
شه آمد سوی گنبد سنگ بست
به طبل آزمائی دوالی به دست ۱۸۶
بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل
برآمد چو بانگ پر جبرئیل ۱۸۷
برون جست کشتی ز گرداب تنگ
در آن جای گردش نماندش درنگ ۱۸۸
شه از مهر آن کار سر دوخته
چو مهر بهاری شد افروخته ۱۸۹
ز شادی به فرزانه چاره سنج
بسی تحفها داد از مال و گنج ۱۹۰
دگرگونه در دفتر آرد دبیر
ز رهنامهٔ ره شناسان پیر ۱۹۱
که آن کام شیر از حد بابلست
سخن چون دو قولی بود مشکلست ۱۹۲
ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود
همانا که مشکل نباشد سرود ۱۹۳
ز دانا پژوهیدم این راز را
کز آن طبل پیدا کن آواز را ۱۹۴
خبر داد دانای هیئت شناس
به اندازهٔ آن که بودش قیاس ۱۹۵
که چون کشتی افتد در آن کنج کوه
یکی ماهی آید زبانی شکوه ۱۹۶
زند دایره گرد کشتی درآب
پس او کند تیز کشتی شتاب ۱۹۷
بدان تا چو کشتی بدرد زهم
بلا دیدگان را کشد در شکم ۱۹۸
چو آن طبل رویین گرگینه چرم
به ماهی رساند یک آواز نرم ۱۹۹
هراسان شود ماهی از بانگ تیز
سوی ژرف دریا نماید گریز ۲۰۰
روان گردد آب از برو یال او
کند میل کشتی به دنبال او ۲۰۱
بدین فن رهد کشتی از تنگنای
نداند دگر راز را جز خدای ۲۰۲
شه از بازی آن طلسم شگرف
گراینده شد سوی دریای ژرف ۲۰۳
بران کوه دیگر نبودش درنگ
سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ ۲۰۴
چو هندوی شب زین رواق کبود
رسن بست بر فرضه هفت رود ۲۰۵
برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد
رسن بازی هندوان پیشه کرد ۲۰۶
در این غم که بر طبل کشتی گرای
که زخمی زند کو نماند بجای ۲۰۷
چنین کرد لطف خدا یاوری
که حاجت نبودش بدان داوری ۲۰۸
کسی کو کند داروی چشم ساز
به داروی چشمش نباشد نیاز ۲۰۹
بسی تب زده قرص کافور کرد
نخورده شد آن تب چو کافور سرد ۲۱۰
دوا کردن از بهر درد کسان
به سازنده باشد سلامت رسان ۲۱۱
شتابنده ملاح چالاک چنگ
به کشتی در آمد چو پویان نهنگ ۲۱۲
شکنجه گشاد از ره بادبان
ستون را قوی کرد کام و زبان ۲۱۳
برافراخت افزار کشتی بساز
بدان ره که بود آمده گشت باز ۲۱۴
روان کرد کشتی به آب سیاه
به کم مدت آمد سوی فرضه گاه ۲۱۵
خلایق ز کشتی برون آمدند
ز شادی رها کن که چون آمدند ۲۱۶
چو اسکندر آمد ز دریا به دشت
گذشته بسر بربسی برگذشت ۲۱۷
برآسود بر خاک از آن ترس و باک
غم و درد برد از دل ترسناک ۲۱۸
بسی بنده و بندی آزاد کرد
ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد ۲۱۹
چو خاقان از آن حالت آگاه شد
خرامان و خندان سوی شاه شد ۲۲۰
ز شکر و شکرانه باقی نماند
بسی گنج در پای خسرو فشاند ۲۲۱
شه از دل نوازیش در بر گرفت
سخنهای پیشینه از سر گرفت ۲۲۲
از آن سیلگه وان خطر ساختن
طلسمی بدان گونه پرداختن ۲۲۳
وزان راه گم کردن آن گروه
گرفتار گشتن بدان بند کوه ۲۲۴
وزان بر سر کوه بگریختن
رهاننده طبلی برانگیختن ۲۲۵
چو این قصه بشنید خاقان چین
بر اقبال شه تازه کرد آفرین ۲۲۶
که با شاه شاهان فلک داد کرد
دل خان خانان بدو شاه کرد ۲۲۷
جهان را درین آمدن راز بود
که شاه جهان چاره پرداز بود ۲۲۸
ز هر نیک و هر بد که آید به دشت
مرادی در او روی پوشیده هست ۲۲۹
خیالی که در پرده شد روی پوش
نبیند درو جز خداوند هوش ۲۳۰
گر آنجا نپرداختی شهریار
زدست که بر خاستی این شمار ۲۳۱
جهان از تو دارد گشایندگی
ترا در جهان باد پایندگی ۲۳۲
چو اسکندر آسوده شد هفتهای
نیاورد یاد از چنان رفتهای ۲۳۳
جهان تاختن باز یاد آمدش
خطرناکی رفته باد آمدش ۲۳۴
درای شتر خاست کوچگاه
سرآهنگ لشگر در آمد به راه ۲۳۵
قلاووز برداشت آهنگ پیش
شد از پای محمل کشان راه ریش ۲۳۶
زرنگین علمهای گوهر نگار
همه روی صحرا شده چون بهار ۲۳۷
ز تیغ و سپرهای آراسته
گل و سوسن از دشت برخاسته ۲۳۸
برآمد بزین شاه گیتی نورد
ز گیتی به گردون برآورد گرد ۲۳۹
بسوی بیابان روان کرد رخش
سپه را زمال و خورش داد بخش ۲۴۰
بیابان جوشنده بگرفت پیش
که جوشنده دید از هوا مغز خویش ۲۴۱
چو ده روز راه بیابان نبشت
عمارت پدید آمد و آب و کشت ۲۴۲
یکی شهر کافور گون رخ نمود
که گفتی نه از گل ز کافور بود ۲۴۳
ز خاقان بپرسید کین شهر کیست
برهنامه در نام این شهر چیست ۲۴۴
نشان داد داننده از کار شهر
که شهریست این از جهان تنگ بهر ۲۴۵
بجز سیم و زر کان بود خانه خیز
دگر چیزها راست بازار تیز ۲۴۶
کسی را بود پادشائی در او
که بینند فر خدائی دراو ۲۴۷
غریبان گریزند ازین جایگاه
که وحشت کند روشنان را سیاه ۲۴۸
چو خورشید سر برزند زین نطاق
برآید ز دریا طراقا طراق ۲۴۹
چنان کز چنان نعره هولناک
بود بیم کاندر دل آید هلاک ۲۵۰
به زیر زمین دخمه دارند بیست
که طفلان در آن دخمه دانند زیست ۲۵۱
بزرگان در آن حال گیرند گوش
وگرنه نه دل پای دارد نه هوش ۲۵۲
دل شاه شوریده شد زین شمار
ز فرزانه درخواست تدبیر کار ۲۵۳
چنان داد فرزانه پاسخ به شاه
که فرمان دهد بامدادن به گاه ۲۵۴
کز آن پیش کافغان برآرد خروس
برآید ز لشگرگه آواز کوس ۲۵۵
تبیره زنان طبل بازی کنند
به بانگ دهل زخمه سازی کنند ۲۵۶
بدان گونه تا روز گردد بلند
به طبل و دهل درنیارند بند ۲۵۷
بدان تا ز دریا برآید خروش
نیوشنده را مغز ناید به جوش ۲۵۸
به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت
کزو مغزها میشود لخت لخت ۲۵۹
چه بانگست کافغان دهد باد را
سبب چیست این بانگ و فریاد را ۲۶۰
به شه گفت فرزانه کز اوستاد
چنین یاد دارم که هر بامداد ۲۶۱
چو بر روی آب اوفتد آفتاب
ز گرمی مقبب شود روی آب ۲۶۲
پس آوازها خیزد از موج بر
که افتند چون کوه بر یکدیگر ۲۶۳
به تندی چو تندر شوند آن زمان
که تندی همانست و تندر همان ۲۶۴
دگرگونه دانا برانداخت رای
که سیماب دارد درآن آب جای ۲۶۵
چو خورشید جوشان کند آب را
به خود در کند جوش سیماب را ۲۶۶
دگر باره چون از افق بگذرد
بیندازد آنرا که بالا برد ۲۶۷
چو سیماب در پستی فتد ز اوج
برآید چنان بانگ هایل ز موج ۲۶۸
جهان مرزبان کارفرمای دهر
در آورد لشگر به نزدیک شهر ۲۶۹
فرود آمد آسایش آغاز کرد
وزان مرحله برگ ره ساز کرد ۲۷۰
مقیمان بقعه چو آگه شدند
به کالا خریدن سوی شه شدند ۲۷۱
متاعی که در خورد آن شهر بود
خریدند اگر نوش اگر زهر بود ۲۷۲
زهر نقد کان بود پیرایهشان
یکی بیست میکرد سرمایهشان ۲۷۳
شه از خاصه خویشتن بی بها
بهر مشتری کرد چیزی رها ۲۷۴
جداگانه از بهر سالارشان
بسی نقد بنهاد در بارشان ۲۷۵
چو دانست سالار آن انجمن
ره ورسم آن شاه لشگر شکن ۲۷۶
فرستاد نزلی به ترتیب خویش
خورشها در آن نزل از اندازه بیش ۲۷۷
هم از جنس ماهی هم از گوسفند
دگر خوردنیها جز این نیز چند ۲۷۸
خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست
که ناید زما نزل راه تو راست ۲۷۹
بیابانیان را نباشد نوا
بجز گرمیی کان بود در هوا ۲۸۰
بر او کرد شه عرض آیین خویش
خبر دادش از دانش و دین خویش ۲۸۱
ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس
کزان گمرهی گشت یزدان شناس ۲۸۲
ز درگاه خود شاه نیک اخترش
گسی کرد با خلعتی در خورش ۲۸۳
چو سیفور شب قرمزی در نبشت
درافتاد ناگاه ازین بام طشت ۲۸۴
فروخفت شه با رقیبان راه
ز رنج ره آسود تا صبحگاه ۲۸۵
چو ریحان صبح از جهان بردمید
سر آهنگ فریاد دریا شنید ۲۸۶
مگر طشت دوشینه کافتاده بود
به وقت سحرگه صدا داده بود ۲۸۷
شه از هول آن بانگ زهره شکاف
بغرید چون کوس خود در مصاف ۲۸۸
بفرمود تا لشگر آشوفتند
به یکباره نوبت فرو کوفتند ۲۸۹
خروشیدن طبل و فریاد کوس
جرس باز کرد از گلوی خروس ۲۹۰
به آواز طبلی که برداشتند
دگر بانگ را باد پنداشتند ۲۹۱
بدینگونه تا سر برآورد چاشت
تبیره جهان را در آشوب داشت ۲۹۲
همه شهر از آواز آن طبل تیز
برآشفته گشتند چون رستخیز ۲۹۳
دویدند بر طبل کامد نفیر
چو بر طبل دجال برنا و پیر ۲۹۴
شگفت آمد آواز آن سازشان
که میبود غالب برآوازشان ۲۹۵
چو نیمی شد از روز گیتی فروز
روان گشت از آنجا شه نیمروز ۲۹۶
همه مرد و زن در زمین بوس شاه
به حاجت نمودن گرفتند راه ۲۹۷
کز این طبلهای شناعت نمای
چه باشد که طبلی بمانی بجای ۲۹۸
مگر چون خروشان شود ساز او
شود بانگ دریا به آواز او ۲۹۹
جهاندار در وقت آن دستبوس
ببخشیدشان چند خروار کوس ۳۰۰
در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد
که در جنبش آید دهل بامداد ۳۰۱
شه آن رسم را نیز بر جای داشت
که هر صبحدم با دهل پای داشت ۳۰۲
به ماهی کم و بیشتر زان زمین
درآمد به آبادی ملک چین ۳۰۳
به لشگرگه خویش ره باز یافت
فلک را دگر باره دمساز یافت ۳۰۴
بیاسود یک ماه از آن خستگی
همی کرد عیشی به آهستگی ۳۰۵
که این کار بی ساز ناید بساز ۱
کسی را که این ساز یاری کند
طرب بادلش سازگاری کند ۲
خوشا نزهت باغ در نوبهار
جوان گشته هم روز و هم روزگار ۳
بنفشه طلایه کنان گرد باغ
همان نرگس آورده بر کف چراغ ۴
ز خون مغز مرغان به جوش آمده
دل از جوش خون در خروش آمده ۵
شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو
خروس صراحی ز خون تذرو ۶
به رقص آمده آهوان یکسره
زدشت آمد آواز آهو بره ۷
بساط گل افکنده برطرف جوی
به رامشگری بلبلان نغز گوی ۸
نسیم گل و نالهٔ فاخته
چو یاران محرم بهم ساخته ۹
چه خوشتر در این فصل ز آواز رود
وزآن آب گل کز گل آید فرود ۱۰
سرآیندهٔ ترک با چشم تنگ
فروهشته گیسو به گیسوی چنگ ۱۱
بسی ساز ابریشم از ناز او
دریده بر ابریشم ساز او ۱۲
سخنهای برسخته بر بانگ ساز
تو گوئی و او گوید از چنگ باز ۱۳
ازو بوسه وز تو غزالهای تر
یکی چون طبرزد یکی چون شکر ۱۴
به بوسه غزلهایتر میدهی
طبرزد ستانی شکر میدهی ۱۵
دلم باز طوطی نهاد آمدست
که هندوستانش به یاد آمدست ۱۶
چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد
برآمیخت شنگرف با لاجورد ۱۷
گیاخواره را گل ز گردن گذشت
نفیر گوزن آمد از کوه و دشت ۱۸
گلتر برون آمد از خار خشک
بنفشه برآمیخت عنبر به مشک ۱۹
به عنبر خری نرگس خوابناک
چو کافور ترسر برون زد ز خاک ۲۰
به فصلی چنان شاه ایران و روم
زویرانی آمد به آباد بوم ۲۱
دگرباره بر مرز هندوستان
گذر کرد چون باد بر بوستان ۲۲
وز آنجا به مشرق علم برفراخت
یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت ۲۳
از آن راه چون دوزخ تافته
کزو پشت ماهی تبش یافته ۲۴
درآمد به آن شهر مینو سرشت
که ترکانش خوانند لنگر بهشت ۲۵
بهاری درو دید چون نوبهار
پرستش گهی نام او قندهار ۲۶
عروسان بت روی در وی بسی
پرستندهٔ بت شده هر کسی ۲۷
در آن خانه از زر بتی ساخته
بر او خانه گنج پرداخته ۲۸
سرو تاج آن پیکر دلربای
برآورده تا طاق گنبد سرای ۲۹
دو گوهر به چشم اندرون دوخته
چو روشن دو شمع برافروخته ۳۰
فروزنده در صحن آن تازه باغ
ز بس شبچراغی به شب چون چراغ ۳۱
بفرمود شه تا برآرند گرد
ز تمثال آن پیکر سالخورد ۳۲
زر و گوهرش برگشایند زود
که با بت زیان بود و با خلق سود ۳۳
سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ
سوی شاه شد کرده ابرو فراخ ۳۴
به گیسو غبار از ره شاه رفت
بسی آفرین کرد بر شاه و گفت ۳۵
که شاه جهان داور دادگر
که از خاور اوراست تا باختر ۳۶
به زر و به گوهر ندارد نیاز
که گیتی فروزست و گردن فراز ۳۷
دگر کین بت از گفتهٔ راستان
فریبنده دارد یکی داستان ۳۸
اگر شاه فرمان دهد در سخن
فرو گویم آن داستان کهن ۳۹
جهاندار فرمود کان دل نواز
گشاید در درج یاقوت باز ۴۰
دگر ره پری پیکر مشک خال
گشاد از لب چشمه آب زلال ۴۱
دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ
که زرین درختست و پیروزه شاخ ۴۲
از آن پیش کایین بتخانه داشت
یکی گنبد نیم ویرانه داشت ۴۳
دو مرغ آمدند از بیابان نخست
گرفته دو گوهر به منقار چست ۴۴
نشستند بر گنبد این سرای
ز فیروزی و فرخی چون همای ۴۵
همه شهر مانده در ایشان شگفت
که چون شاید آن مرغکان را گرفت ۴۶
برین چون برآمد زمانی دراز
فکندند گوهر پریدند باز ۴۷
بزرگان که این مملکت داشتند
بر آن گوهر اندیشه بگماشتند ۴۸
طمع بردل هر کسی کرد راه
که بر گوهر او را بود دستگاه ۴۹
پدید آمد اندر میان داوری
خرد کردشان عاقبت یاوری ۵۰
بر آن رفت میثاق آن انجمن
که از بهر بتخانهٔ خویشتن ۵۱
بتی ساختند آن همه زر در او
بجای دو چشم آن دو گوهر در او ۵۲
دری کان ره آورد مرغ هواست
گرش آسمان برنگیرد رواست ۵۳
ز خورشید گیرد همه دیده نور
ز ما کی کند دیده خورشید دور ۵۴
چراغی که کوران بدان خرمند
در او روشنان باد کمتر دمند ۵۵
مکن بیوهای چند را گرم داغ
شب بیوگان را مکن بی چراغ ۵۶
بت خوش زبان چون سخن یاد کرد
یت بی زبان را شه آزاد کرد ۵۷
نبشت از بر پیکر آن نگار
که با داغ اسکندرست این شکار ۵۸
چو دید آن پری رخ که دارای دهر
بر آن قهرمانان نیاورد قهر ۵۹
یکی گنج پوشیده دادش نشان
کزو خیزه شد چشم گوهر کشان ۶۰
شه آن گنج آکنده را برگشاد
نگه داشت برخی و برخی بداد ۶۱
دگر ره ز مینوی روحانیان
درآورد سر با بیابانیان ۶۲
بسی راند بر شوره و سنگلاخ
گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ ۶۳
بهر بقعهای کادمی زاد دید
به ایشان سخن گفت و زیشان شنید ۶۴
ز یزدان پرستی خبر دادشان
ز دین توتیای نظر دادشان ۶۵
ز پرگار مشرق زمین بر زمین
دگر ره درآمد به پرگار چین ۶۶
چو خاقان خبر یافت از کار او
برآراست نزلی سزاوار او ۶۷
به درگاه شاه آمد آراسته
جهان پرشد از گنج و از خواسته ۶۸
دگر ره زمین بوس شه تازه کرد
شهش حشمتی بیش از اندازه کرد ۶۹
چو ز آمیزش این خم لاجورد
کبودی درآمد به دیبای زرد ۷۰
نشستند کشور خدایان بهم
سخن شد زهر کشوری بیش و کم ۷۱
پس آنگه شد روزگاری دراز
همه عهدها تازه کردند باز ۷۲
پذیرفت خاقان ازو دین او
درآموخت آیات و آیین او ۷۳
دگر روز چون مهر بر مهر بست
قراخان هندو شد آتش پرست ۷۴
سکندر به خاقان اشارت نمود
کزین مرحله کوچ سازیم زود ۷۵
مرا گفت اگر چند جائیست گرم
به دریا نشستن هوائیست نرم ۷۶
بدان تا چو آهنگ دریا کنم
در او نیک و بد را تماشا کنم ۷۷
شگفتی که باشد به دریای ژرف
ببینم نمودارهای شگرف ۷۸
به شرطی که باشی تو همراه من
برافروزی از خود گذرگاه من ۷۹
پذیرفت خاقان که دارم سپاس
گرایم سوی راه باره شناس ۸۰
بدان ختم شد هر دو را گفتگوی
که قاصد کند راه را جستجوی ۸۱
به نیک اختری روزی از بامداد
که شب روز را تاج بر سر نهاد ۸۲
چنان رای زد تاجدار جهان
که پوید سوی راه با همراهان ۸۳
تنی ده هزار از سپه برگزید
کزو هر یکی شاه شهری سزید ۸۴
بنه نیز چندانکه خوار آمدش
به مقدار حاجت به کار آمدش ۸۵
دگر مابقی را ز گنج و سپاه
یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه ۸۶
همان خان خانان به خدمتگری
جریده به همراهی و رهبری ۸۷
به اندازه او نیز برداشت برگ
سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ ۸۸
سپه نیز با او تنی ده هزار
خردمند و مردانه و مرد کار ۸۹
عزیمت سوی مشرق انگیختند
همه ره زر مغربی ریختند ۹۰
به عرض جنوبی نمودند میل
شکارافکنان هر سوئی خیل خیل ۹۱
چهل روز رفتند از اینگونه راه
نبردند پهلو به آرامگاه ۹۲
چو نزدیک آب کبود آمدند
به پایین دریا فرود آمدند ۹۳
بر آن فرضه گاه انجمن ساختند
علمها به انجم برافراختند ۹۴
حکایت چنان رفت از آن آب ژرف
که دریا کناریست اینجا شگرف ۹۵
عروسان آبی چو خورشید و ماه
همه شب برآیند از آن فرضه گاه ۹۶
براین ساحل آرام سازی کنند
غناها سرایند و بازی کنند ۹۷
کسی کو به گوش آورد سازشان
شود بیهش از لطف آوازشان ۹۸
درین بحر بیتی سرایند و بس
که در هیچ بحری نگفتست کس ۹۹
همه شب بدینسان درین کنج کوه
طرب میکنند آن گرامی گروه ۱۰۰
چو بر نافهٔ صبح بو میبرند
به آب سیه سر فرو میبرند ۱۰۱
جهاندار فرمود تا یکدو میل
کند لشگر از طرف دریا رحیل ۱۰۲
چو شب نافه مشک را سرگشاد
ستاره در گنج گوهر گشاد ۱۰۳
ملک خواند ملاح را یک تنه
روان گشت بی لشگر و بی بنه ۱۰۴
بر آن فرضه گه خیمهای زد ز دور
که گوهر ز دریا برآورد نور ۱۰۵
در آن لعبتان دید کز موج آب
علم بر کشیدند چون آفتاب ۱۰۶
پراکنده گیسو براندام خویش
زده مشک بر نقرهٔ خام خویش ۱۰۷
سرائیده هر یک دگرگون سرود
سرودی نو آیینتر از صد درود ۱۰۸
چو آن لحن شیرین به گوش آمدش
جگر گرم شد خون به جوش آمدش ۱۰۹
بر آن لحن و آواز لختی گریست
دیگر باره خندید کان گریه چیست ۱۱۰
شگفتی بود لحن آن زیر و بم
که آن خنده و گریه آرد بهم ۱۱۱
ملک را چو شد حال ایشان درست
دگر باره شد باز جای نخست ۱۱۲
چودیبای چین بر فک زد طراز
شد از صوف روزی جهان بی نیاز ۱۱۳
به استاد کشتی چنین گفت شاه
که کشتی در افکن بدین موجگاه ۱۱۴
در این آب شوریده خواهم نشست
که رازی خدا را در این پرده هست ۱۱۵
خطرناکی کار دانستهام
شدن دور ازو کم توانستهام ۱۱۶
اگر پرسی از عقل آموزگار
به کاری دواند مرا روزگار ۱۱۷
نگهبان کشتی پذیرنده گشت
درآورد کشتی به دریا زدشت ۱۱۸
شه کاردان گشت کشتی گرای
فروماند خاقان چین را به جای ۱۱۹
نمودش که تا نایم اینجا فراز
نباید که گردی تو زین جای باز ۱۲۰
ندانم درین راه کمبودگی
هلاکم دواند به آسودگی ۱۲۱
گرآیم ترا خود شوم حق گزار
وگرنه تو دانی و ترتیب کار ۱۲۲
چو گفت این سخن دیده چون رود کرد
کسی را که بگذاشت بدورد کرد ۱۲۳
درافکند کشتی به دریای چین
که دیدست دریای کشتی نشین ۱۲۴
از آن همرهان به کار آمده
ببرد آنچه بود اختیار آمده ۱۲۵
ز چندان حکیمان عیسی نفس
بلیناس فرزانه را برد و بس ۱۲۶
سوی ژرفی آمد ز دریا کنار
به دریای مطلق درافکند بار ۱۲۷
جهان در جهان راند بر آب شور
جهان میدواندش زهی دست زور ۱۲۸
چو یک چند کشتی روان شد درآب
پدید آمد ان میل دریا شتاب ۱۲۹
که سوی محیط آب جنبش نمود
همان ز آمدن بازگشتش نبود ۱۳۰
نواحی شناسان آب آزمای
هراسنده گشتند از آن ژرف جای ۱۳۱
زرهنامه چون بازجستند راز
سوی باز پس گشتن آمد نیاز ۱۳۲
جزیره یکی گشت پیدا ز دور
درفشنده مانند یک پاره نور ۱۳۳
گرفتند لختی در آنجا قرار
زمیل محیطی همه ترسگار ۱۳۴
ز پیران کشتی یکی کاردان
چنین گفت با شاه بسیار دان ۱۳۵
که این مرحله منزلی مشکلست
به رهنامهها در پسین منزلت ۱۳۶
دلیری مکن کاب این ژرف جای
بسوی محیطست جنبش نمای ۱۳۷
اگر منزلی رخت از آنسو بریم
از آن سوی منزل دگر نگذریم ۱۳۸
سکندر چو زین حالت آگاه گشت
کزان میلگه پیش نتوان گذشت ۱۳۹
طلسمی بفرمود پرداختن
اشارت کنان دستش افراختن ۱۴۰
کزین پیشتر خلق را راه نیست
از آنسوی دریا کس آگاه نیست ۱۴۱
چو زینسان طلسمی مسین ریختند
ز رکن جزیره برانگیختند ۱۴۲
که هر کشتیی کارد آنجا شتاب
طلسمش نماید اشاره به آب ۱۴۳
کز اینجای برنگذرد راه کس
ره آدمی تا بداینجاست بس ۱۴۴
به تعلیم او کاردانان راز
دگر باره ز آن راه گشتند باز ۱۴۵
چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت
در آن تعبیه راز یزدان شناخت ۱۴۶
به فرزانه این همه رنجبرد
طفیل چنین شغل باید شمرد ۱۴۷
بدان تا طلسمی مهیا کنند
مرابین که چون خضر دریا کنند ۱۴۸
به فرمان کشتی کش چاره ساز
جهانجوی از آن میلگه گشت باز ۱۴۹
ز دریا چو ده روزه بگذاشتند
غلط بود منزل خبر داشتند ۱۵۰
پدید آمد از دور کوهی بلند
ز گرداب در کنج آن کوه بند ۱۵۱
در آن بند اگر کشتیی تاختی
درو سالها دایره ساختی ۱۵۲
برون نامدی تا نگشتی خراب
نرستی کسی زنده ز آن بند آب ۱۵۳
چو استاد کشتی بدان خط رسید
به پرگار کشتی خط اندر کشید ۱۵۴
فرو برد لنگر به پائین کوه
برون رفت و با او برون شد گروه ۱۵۵
به بالای آن بندگاه ایستاد
ز پیوند و فرزند میکرد یاد ۱۵۶
جهاندار گفتش چه بد یافتی
که روی از جهان پاک برتافتی ۱۵۷
خبر داد شه را شناسای کار
از آن بند دریای ناسازگار ۱۵۸
که هر کشتیی کو بدینجا رسید
ازین بندگه رستگاری ندید ۱۵۹
خردمند خواند ورا کام شیر
که چون کام شیرست بر خون دلیر ۱۶۰
نه بس بود ما را خطرهای آب
قضای دگر کرد بر ما شتاب ۱۶۱
به بیماری اندر تب آمد پدید
رخ ریش را آبله بردمید ۱۶۲
اگر راه پیشین خطرناک بود
که از رفتن آینده را باک بود ۱۶۳
کنون در خطرگاه جان آمدیم
ز باران سوی ناودان آمدیم ۱۶۴
همان چاره باشد کزین تیغ کوه
به خشگی برون جان برند این گروه ۱۶۵
به قیصور میگردد این راه باز
وز آنجا به چین هست راهی دراز ۱۶۶
ز دریا بهست آن ره دور دست
که دوری و دیریش را چاره هست ۱۶۷
مثل زد سکندر در آن کوهسار
که دیر و درست آی و انده مدار ۱۶۸
ز فرزانه کاردان بازجست
که رایی در اندیشه داری درست؟ ۱۶۹
که آن رای پیروز یاری دهد
به کشتی ره رستگاری دهد ۱۷۰
پذیرفت فرزانه که اقبال شاه
کند رهنمونی مرا سوی راه ۱۷۱
اگر سازد اینجا شهنشه درنگ
طلسمی برارم ازین روی سنگ ۱۷۲
کنم گنبدی زو برانگیزمش
یکی طبل در گردن آویزمش ۱۷۳
کسی کو در آن گنبد آرد قرار
بر آن طبل زخمی زند استوار ۱۷۴
به ژرفی رسد کشتی از بندگاه
به آیین پیشین درافتد به راه ۱۷۵
غریب آمد این شعبده شاه را
که فرزانه چون سازد این راه را ۱۷۶
به فرزانه فرمود تا آنچه گفت
بجای آورد آشکار و نهفت ۱۷۷
ز بایستنیهای او هر چه خواست
همه آلت کار او کرد راست ۱۷۸
به استاد کاری خداوند هوش
در آن بازی سخت شد سخت کوش ۱۷۹
یکی گنبد افراخت از خاره سنگ
پذیرای او شد به افسون و رنگ ۱۸۰
طلسمی مسین در وی انگیخته
به گردن درش طبلی آویخته ۱۸۱
به شه گفت چون گنبد افراختم
طلسمی و طبلی چنین ساختم ۱۸۲
در انداز کشتی بدان بند آب
بزن طبل تا چون نماید شتاب ۱۸۳
شه آن کاردان را که کشتی رهاند
بفرمود تا کشتی آنجا رساند ۱۸۴
چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد
ز دیوانگی گشت چون دیو باد ۱۸۵
شه آمد سوی گنبد سنگ بست
به طبل آزمائی دوالی به دست ۱۸۶
بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل
برآمد چو بانگ پر جبرئیل ۱۸۷
برون جست کشتی ز گرداب تنگ
در آن جای گردش نماندش درنگ ۱۸۸
شه از مهر آن کار سر دوخته
چو مهر بهاری شد افروخته ۱۸۹
ز شادی به فرزانه چاره سنج
بسی تحفها داد از مال و گنج ۱۹۰
دگرگونه در دفتر آرد دبیر
ز رهنامهٔ ره شناسان پیر ۱۹۱
که آن کام شیر از حد بابلست
سخن چون دو قولی بود مشکلست ۱۹۲
ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود
همانا که مشکل نباشد سرود ۱۹۳
ز دانا پژوهیدم این راز را
کز آن طبل پیدا کن آواز را ۱۹۴
خبر داد دانای هیئت شناس
به اندازهٔ آن که بودش قیاس ۱۹۵
که چون کشتی افتد در آن کنج کوه
یکی ماهی آید زبانی شکوه ۱۹۶
زند دایره گرد کشتی درآب
پس او کند تیز کشتی شتاب ۱۹۷
بدان تا چو کشتی بدرد زهم
بلا دیدگان را کشد در شکم ۱۹۸
چو آن طبل رویین گرگینه چرم
به ماهی رساند یک آواز نرم ۱۹۹
هراسان شود ماهی از بانگ تیز
سوی ژرف دریا نماید گریز ۲۰۰
روان گردد آب از برو یال او
کند میل کشتی به دنبال او ۲۰۱
بدین فن رهد کشتی از تنگنای
نداند دگر راز را جز خدای ۲۰۲
شه از بازی آن طلسم شگرف
گراینده شد سوی دریای ژرف ۲۰۳
بران کوه دیگر نبودش درنگ
سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ ۲۰۴
چو هندوی شب زین رواق کبود
رسن بست بر فرضه هفت رود ۲۰۵
برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد
رسن بازی هندوان پیشه کرد ۲۰۶
در این غم که بر طبل کشتی گرای
که زخمی زند کو نماند بجای ۲۰۷
چنین کرد لطف خدا یاوری
که حاجت نبودش بدان داوری ۲۰۸
کسی کو کند داروی چشم ساز
به داروی چشمش نباشد نیاز ۲۰۹
بسی تب زده قرص کافور کرد
نخورده شد آن تب چو کافور سرد ۲۱۰
دوا کردن از بهر درد کسان
به سازنده باشد سلامت رسان ۲۱۱
شتابنده ملاح چالاک چنگ
به کشتی در آمد چو پویان نهنگ ۲۱۲
شکنجه گشاد از ره بادبان
ستون را قوی کرد کام و زبان ۲۱۳
برافراخت افزار کشتی بساز
بدان ره که بود آمده گشت باز ۲۱۴
روان کرد کشتی به آب سیاه
به کم مدت آمد سوی فرضه گاه ۲۱۵
خلایق ز کشتی برون آمدند
ز شادی رها کن که چون آمدند ۲۱۶
چو اسکندر آمد ز دریا به دشت
گذشته بسر بربسی برگذشت ۲۱۷
برآسود بر خاک از آن ترس و باک
غم و درد برد از دل ترسناک ۲۱۸
بسی بنده و بندی آزاد کرد
ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد ۲۱۹
چو خاقان از آن حالت آگاه شد
خرامان و خندان سوی شاه شد ۲۲۰
ز شکر و شکرانه باقی نماند
بسی گنج در پای خسرو فشاند ۲۲۱
شه از دل نوازیش در بر گرفت
سخنهای پیشینه از سر گرفت ۲۲۲
از آن سیلگه وان خطر ساختن
طلسمی بدان گونه پرداختن ۲۲۳
وزان راه گم کردن آن گروه
گرفتار گشتن بدان بند کوه ۲۲۴
وزان بر سر کوه بگریختن
رهاننده طبلی برانگیختن ۲۲۵
چو این قصه بشنید خاقان چین
بر اقبال شه تازه کرد آفرین ۲۲۶
که با شاه شاهان فلک داد کرد
دل خان خانان بدو شاه کرد ۲۲۷
جهان را درین آمدن راز بود
که شاه جهان چاره پرداز بود ۲۲۸
ز هر نیک و هر بد که آید به دشت
مرادی در او روی پوشیده هست ۲۲۹
خیالی که در پرده شد روی پوش
نبیند درو جز خداوند هوش ۲۳۰
گر آنجا نپرداختی شهریار
زدست که بر خاستی این شمار ۲۳۱
جهان از تو دارد گشایندگی
ترا در جهان باد پایندگی ۲۳۲
چو اسکندر آسوده شد هفتهای
نیاورد یاد از چنان رفتهای ۲۳۳
جهان تاختن باز یاد آمدش
خطرناکی رفته باد آمدش ۲۳۴
درای شتر خاست کوچگاه
سرآهنگ لشگر در آمد به راه ۲۳۵
قلاووز برداشت آهنگ پیش
شد از پای محمل کشان راه ریش ۲۳۶
زرنگین علمهای گوهر نگار
همه روی صحرا شده چون بهار ۲۳۷
ز تیغ و سپرهای آراسته
گل و سوسن از دشت برخاسته ۲۳۸
برآمد بزین شاه گیتی نورد
ز گیتی به گردون برآورد گرد ۲۳۹
بسوی بیابان روان کرد رخش
سپه را زمال و خورش داد بخش ۲۴۰
بیابان جوشنده بگرفت پیش
که جوشنده دید از هوا مغز خویش ۲۴۱
چو ده روز راه بیابان نبشت
عمارت پدید آمد و آب و کشت ۲۴۲
یکی شهر کافور گون رخ نمود
که گفتی نه از گل ز کافور بود ۲۴۳
ز خاقان بپرسید کین شهر کیست
برهنامه در نام این شهر چیست ۲۴۴
نشان داد داننده از کار شهر
که شهریست این از جهان تنگ بهر ۲۴۵
بجز سیم و زر کان بود خانه خیز
دگر چیزها راست بازار تیز ۲۴۶
کسی را بود پادشائی در او
که بینند فر خدائی دراو ۲۴۷
غریبان گریزند ازین جایگاه
که وحشت کند روشنان را سیاه ۲۴۸
چو خورشید سر برزند زین نطاق
برآید ز دریا طراقا طراق ۲۴۹
چنان کز چنان نعره هولناک
بود بیم کاندر دل آید هلاک ۲۵۰
به زیر زمین دخمه دارند بیست
که طفلان در آن دخمه دانند زیست ۲۵۱
بزرگان در آن حال گیرند گوش
وگرنه نه دل پای دارد نه هوش ۲۵۲
دل شاه شوریده شد زین شمار
ز فرزانه درخواست تدبیر کار ۲۵۳
چنان داد فرزانه پاسخ به شاه
که فرمان دهد بامدادن به گاه ۲۵۴
کز آن پیش کافغان برآرد خروس
برآید ز لشگرگه آواز کوس ۲۵۵
تبیره زنان طبل بازی کنند
به بانگ دهل زخمه سازی کنند ۲۵۶
بدان گونه تا روز گردد بلند
به طبل و دهل درنیارند بند ۲۵۷
بدان تا ز دریا برآید خروش
نیوشنده را مغز ناید به جوش ۲۵۸
به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت
کزو مغزها میشود لخت لخت ۲۵۹
چه بانگست کافغان دهد باد را
سبب چیست این بانگ و فریاد را ۲۶۰
به شه گفت فرزانه کز اوستاد
چنین یاد دارم که هر بامداد ۲۶۱
چو بر روی آب اوفتد آفتاب
ز گرمی مقبب شود روی آب ۲۶۲
پس آوازها خیزد از موج بر
که افتند چون کوه بر یکدیگر ۲۶۳
به تندی چو تندر شوند آن زمان
که تندی همانست و تندر همان ۲۶۴
دگرگونه دانا برانداخت رای
که سیماب دارد درآن آب جای ۲۶۵
چو خورشید جوشان کند آب را
به خود در کند جوش سیماب را ۲۶۶
دگر باره چون از افق بگذرد
بیندازد آنرا که بالا برد ۲۶۷
چو سیماب در پستی فتد ز اوج
برآید چنان بانگ هایل ز موج ۲۶۸
جهان مرزبان کارفرمای دهر
در آورد لشگر به نزدیک شهر ۲۶۹
فرود آمد آسایش آغاز کرد
وزان مرحله برگ ره ساز کرد ۲۷۰
مقیمان بقعه چو آگه شدند
به کالا خریدن سوی شه شدند ۲۷۱
متاعی که در خورد آن شهر بود
خریدند اگر نوش اگر زهر بود ۲۷۲
زهر نقد کان بود پیرایهشان
یکی بیست میکرد سرمایهشان ۲۷۳
شه از خاصه خویشتن بی بها
بهر مشتری کرد چیزی رها ۲۷۴
جداگانه از بهر سالارشان
بسی نقد بنهاد در بارشان ۲۷۵
چو دانست سالار آن انجمن
ره ورسم آن شاه لشگر شکن ۲۷۶
فرستاد نزلی به ترتیب خویش
خورشها در آن نزل از اندازه بیش ۲۷۷
هم از جنس ماهی هم از گوسفند
دگر خوردنیها جز این نیز چند ۲۷۸
خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست
که ناید زما نزل راه تو راست ۲۷۹
بیابانیان را نباشد نوا
بجز گرمیی کان بود در هوا ۲۸۰
بر او کرد شه عرض آیین خویش
خبر دادش از دانش و دین خویش ۲۸۱
ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس
کزان گمرهی گشت یزدان شناس ۲۸۲
ز درگاه خود شاه نیک اخترش
گسی کرد با خلعتی در خورش ۲۸۳
چو سیفور شب قرمزی در نبشت
درافتاد ناگاه ازین بام طشت ۲۸۴
فروخفت شه با رقیبان راه
ز رنج ره آسود تا صبحگاه ۲۸۵
چو ریحان صبح از جهان بردمید
سر آهنگ فریاد دریا شنید ۲۸۶
مگر طشت دوشینه کافتاده بود
به وقت سحرگه صدا داده بود ۲۸۷
شه از هول آن بانگ زهره شکاف
بغرید چون کوس خود در مصاف ۲۸۸
بفرمود تا لشگر آشوفتند
به یکباره نوبت فرو کوفتند ۲۸۹
خروشیدن طبل و فریاد کوس
جرس باز کرد از گلوی خروس ۲۹۰
به آواز طبلی که برداشتند
دگر بانگ را باد پنداشتند ۲۹۱
بدینگونه تا سر برآورد چاشت
تبیره جهان را در آشوب داشت ۲۹۲
همه شهر از آواز آن طبل تیز
برآشفته گشتند چون رستخیز ۲۹۳
دویدند بر طبل کامد نفیر
چو بر طبل دجال برنا و پیر ۲۹۴
شگفت آمد آواز آن سازشان
که میبود غالب برآوازشان ۲۹۵
چو نیمی شد از روز گیتی فروز
روان گشت از آنجا شه نیمروز ۲۹۶
همه مرد و زن در زمین بوس شاه
به حاجت نمودن گرفتند راه ۲۹۷
کز این طبلهای شناعت نمای
چه باشد که طبلی بمانی بجای ۲۹۸
مگر چون خروشان شود ساز او
شود بانگ دریا به آواز او ۲۹۹
جهاندار در وقت آن دستبوس
ببخشیدشان چند خروار کوس ۳۰۰
در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد
که در جنبش آید دهل بامداد ۳۰۱
شه آن رسم را نیز بر جای داشت
که هر صبحدم با دهل پای داشت ۳۰۲
به ماهی کم و بیشتر زان زمین
درآمد به آبادی ملک چین ۳۰۳
به لشگرگه خویش ره باز یافت
فلک را دگر باره دمساز یافت ۳۰۴
بیاسود یک ماه از آن خستگی
همی کرد عیشی به آهستگی ۳۰۵
قالب: مثنوی
تعداد ابیات: ۳۰۵
۸۸۵
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:بخش ۳۴ - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان
گوهر بعدی:بخش ۳۶ - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.