این متن بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و عرفانی است. شاعر از درد هجران و جدایی سخن میگوید و بیان میکند که تحمل این درد برایش سخت است. او از ناتوانی در شنیدن موسیقی و ناامیدی از رسیدن به معشوق میگوید و در نهایت به این نتیجه میرسد که باید به خداوند پناه ببرد. متن همچنین حاوی مفاهیم عرفانی و اخلاقی است که با استفاده از استعارهها و تشبیههای زیبا بیان شدهاند.
این متن حاوی مفاهیم عمیق عرفانی و عاشقانه است که درک آن نیاز به بلوغ فکری و تجربهی زندگی دارد. همچنین، استفاده از استعارهها و تشبیههای پیچیده ممکن است برای خوانندگان جوانتر دشوار باشد.
غزل ۱۲۴ - روز وصلم قرار دیدن نیست
شب هجرانم آرمیدن نیست ۱
طاقت سر بریدنم باشد
وز حبیبم سرِ بریدن نیست ۲
مطرب از دست من به جان آمد
که مرا طاقت شنیدن نیست ۳
دست بیچاره چون به جان نرسد
چاره جز پیرهن دریدن نیست ۴
ما خود افتادگان مسکینیم
حاجت دام گستریدن نیست ۵
دست در خون عاشقان داری
حاجت تیغ برکشیدن نیست ۶
با خداوندگاری افتادم
کِش سر بنده پروریدن نیست ۷
گفتم «ای بوستان روحانی!
دیدن میوه چون گَزیدن نیست» ۸
گفت «سعدی خیال خیره مبند
سیبِ سیمین برای چیدن نیست» ۹
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.