هوش مصنوعی:
این متن شعری عاشقانه است که در آن شاعر از عشق و دلدادگی سخن میگوید. او از درد فراق و اشتیاق به یار مینالد و عشق را به عنوان نیرویی قدرتمند توصیف میکند که بر تمام وجودش تسلط دارد. شاعر از عناصر طبیعت مانند خاک، آب، و باد برای بیان احساسات خود استفاده میکند و عشق را به عنوان تجلی حقیقت درونی خود میستاید.
رده سنی:
16+
متن دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از استعارهها و نمادهای پیچیده نیاز به سطحی از بلوغ فکری دارد.
شماره ۳۴ - نشین بچشم من از خاک رهگذر ایدوست
نشین بچشم من از خاک رهگذر ایدوست
تو سرو نازی و ماء/وای سر و بر لب جوست ۱
بخاک عشق نهم سر که پای خویش دران
بهر طرف که نهم راه دیگریست بدوست ۲
چنان گرفته رگ و پوستم تجلی عشق
که پوست یا رگ من نیست این تجلی اوست ۳
سکندری طلبی سر ز خط یار مپیچ
که خضر آب بقا خط یار آینه روست ۴
که تا زدوش بدوشم کشند تا بر یار
چه سالهاست که خاکم درین سراچه سبوست ۵
مرا دلیست پریشان ز زلف یار بپرس
پدید حال دل از زلف یار موی بموست ۶
گداخت راه دلم سنگ و در تو نیست اثر
بسینه اینکه تو داری مگر دلست که روست ۷
قدم بروز جوانی خمید و این اثریست
زهر که قبله او پیش طاق آن ابروست ۸
بر آن سرم که بمیدان عشق بازم باز
سری که در خم چوگان زلف یار چو گوست ۹
تو سوزن مژه داری و تار زلف پریش
بیا که چاک دل ریش را زمان رفوست ۱۰
هزار زخم بدل میزنی و با خبری
که پای بست سر آن دو زلف غالیه بوست ۱۱
تنم بپوست نگنجد که عشق دوست صفا
بدل نشسته که مغزست و مابقی همه پوست ۱۲
تو سرو نازی و ماء/وای سر و بر لب جوست ۱
بخاک عشق نهم سر که پای خویش دران
بهر طرف که نهم راه دیگریست بدوست ۲
چنان گرفته رگ و پوستم تجلی عشق
که پوست یا رگ من نیست این تجلی اوست ۳
سکندری طلبی سر ز خط یار مپیچ
که خضر آب بقا خط یار آینه روست ۴
که تا زدوش بدوشم کشند تا بر یار
چه سالهاست که خاکم درین سراچه سبوست ۵
مرا دلیست پریشان ز زلف یار بپرس
پدید حال دل از زلف یار موی بموست ۶
گداخت راه دلم سنگ و در تو نیست اثر
بسینه اینکه تو داری مگر دلست که روست ۷
قدم بروز جوانی خمید و این اثریست
زهر که قبله او پیش طاق آن ابروست ۸
بر آن سرم که بمیدان عشق بازم باز
سری که در خم چوگان زلف یار چو گوست ۹
تو سوزن مژه داری و تار زلف پریش
بیا که چاک دل ریش را زمان رفوست ۱۰
هزار زخم بدل میزنی و با خبری
که پای بست سر آن دو زلف غالیه بوست ۱۱
تنم بپوست نگنجد که عشق دوست صفا
بدل نشسته که مغزست و مابقی همه پوست ۱۲
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۲
۳۲۰
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شماره ۳۳ - تا شد دل من معتکف دار حقیقت
گوهر بعدی:شماره ۳۵ - آمد از میکده بیرون پسری جام بدست
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.