هوش مصنوعی:
این متن یک شعر غنایی و توصیفی است که طبیعت بهاری، زیباییهای آن و احساسات شاعر را به تصویر میکشد. همچنین بخشهایی از مدح و ستایش شخصیتهای برجسته و تأثیرگذار در آن گنجانده شده است. شاعر از عناصر طبیعی مانند گلها، پرندگان، و مناظر برای بیان مفاهیم عمیقتر استفاده کرده است.
رده سنی:
16+
متن از نظر زبانی پیچیده و ادبی است و درک کامل آن نیاز به دانش ادبی و بلوغ فکری دارد. همچنین برخی از مفاهیم عرفانی و مدح ممکن است برای مخاطبان جوانتر دشوار باشد.
شمارهٔ ۱۵ - در مدح جمال الدین محمد یحیی
تازه و خرمست چون رخ یار
صحن گیتی ز رنگ و بوی بهار ۱
دشت را از زمردست بساط
کوه را پر زبرجدست کنار ۲
گشت گوئی ز بیح مینا رنگ
هست گوئی ز شاخ مرجان بار ۳
آب و خاک چمن کز او خجلند
آب حیوان و در دریا بار ۴
کان یاقوت، آفتاب فروغ
گهر بحر ناپدید کنار ۵
تا ز عکس سمن در آب روان
تافتند انجم و فلک سیار ۶
چتر بیجاده منبع لؤلؤست
تخت پیروزه معدن دینار ۷
شاخ گوهر فشان چو بر سر کشت
گوهر شاهوار کرد نثار ۸
کرده بر جویبار کبک و تذرو
همچو نسرین بر مجره گذار ۹
جنبش باد و ساحت چمنست
طره چین غیرت فرخار ۱۰
برگ نسرین و شاخ شمشادند
رخ زیبا و طره دلدار ۱۱
سرود در حالتست از آنکه نواخت
صوت موسیچه ساز موسیقار ۱۲
زین سپس عقل را کند سرمست
بعد از این مست را کند هشیار ۱۳
لحن قمری و بلبل از بستان
صوت دراج و تیهو از کهسار ۱۴
نال را، راست اعتدال چو بست
فارغ البال بر میان زنار ۱۵
لاله و سوسن اندرین سخنند
ده دل و صد زبان چو توش و هزار ۱۶
سرخ بید ار تشبهی می کرد
ببد اندیش خواجه بی هنجار ۱۷
چون رگش برکشید چرخ از پوست
در پی اش خون فسرده شد ناچار ۱۸
دی ز دست چنار، فاخته ای
بلبلی را که بود همدم خار ۱۹
گفت: در بزم لعبتان چمن
که سمن ساعدند و لاله عذار ۲۰
ساغر غنچه نارسیده هنوز
چشم نرگس چراست مست خمار ۲۱
گوش بلبل چو نام غنچه شنید
کرد در آن میانه ناله ی زار ۲۲
گفت دست چنار بالا بود
در چمن تا بد است در همه کار ۲۳
لیک ازینسان که بید تیغ کشید
باد باشد کنون بدست چنار ۲۴
گرچه بی روی دلبر از دل و جان
گشته ام سیر و بوده ام بیزار ۲۵
بر سریر چمن چو؛ سایه فکند
گهر تاج غنچه دیگر بار ۲۶
زین سپس دست ما و دامن دوست
پس ازین گوش ما و حلقه یار ۲۷
باد گوهر فشان و عنبر سای
که چمنراست کاروان سالار ۲۸
باز بیاع درّ و گوهر و مشک
در هوا می کند قطار، قطار ۲۹
گوئی از نوک کلک صدر جهان
اثری یافتند باد و بهار ۳۰
کاستین صبا و دست سحاب
عنبر افشان شدست و گوهر بار ۳۱
معنی احتشام جنبش چرخ
صورت اهتمام ایزد بار ۳۲
صاحب اعظم، آصف ایام
داور ملک و داد بخش دیار ۳۳
صدر دنیا جمال دین، یحیی
سبب دور گنبد داور ۳۴
آن سپهر سخا و عالم فضل
آن زمین ثبات و کوه وقار ۳۵
آن در جاهش آسمان تعظیم
و آن در جودش آفتاب عیار ۳۶
هست در صدر ملک مسند حکم
ز اختیار مسببین مختار ۳۷
درگهش مأمن اولوالالباب
حضرتش کعبه اوالوالابصار ۳۸
ای فلک را بحکمت استحکام
وی جهانرا بعدلت استظهار ۳۹
حکم تو عقل و عقل را، قانون
عدل تو دین و ملک را معمار ۴۰
آسمانیست، آسمان ترکیب
آسمانیست و آفتاب شعار ۴۱
صورت از رفعت و درت ز احسان
لفظت از حکمت و دلت ز انوار ۴۲
یا یسار و یمین و معدن و بحر
دهر نشناخته یمین و یسار ۴۳
به یسار تو کرده یاد یمین
به یمین تو کسب کرده یسار ۴۴
الحق آب دوات عالی تست
که ز آب حیاتش آید عار ۴۵
انتظام قواعد احکام
امتزاج نتایج افکار ۴۶
چمن منصب وزارت را
شبنمی زو و عالمی ازهار ۴۷
شجر جویبار دولت را
زو نسیمی و یک جهان انوار ۴۸
گنج گوهر شود ز فضله ی او
سطح اوراق و گردش طومار ۴۹
آب کوثر بریزد از اثرش
سیر آن ابر آسمان کردار ۵۰
در نهان خانه ی ازل دل تست
مخزن زار و وحی بی اغیار ۵۱
گرچه ارواح در مدارج قدس
دائماً صائمند در اخبار ۵۲
روح قدسی بترک لفظ تو کرد
همچو عبسی بترک روح اقطار ۵۳
ابر دستت چو گوهر افشاند
سیر آن دین پناه و دنیا دار ۵۴
خرد پیر نفس ناطقه را
گوید ای موجب مسیر و مدار ۵۵
تجدید مطلع
چیست آن پیکر نحیف و نزار ۵۶
که دهد ملک را نظام و قرار
هم سحابیست آسمان تأثیر ۵۷
هم شهابیست آفتاب آثار
می نهد بر خط نظام جهان ۵۸
سر اندیشه کبار و صغار
بس که آورد شب بروز چو صبح ۵۹
در سواد امور لیل و نهار
طره شب فکند بر رخ روز ۶۰
روز روشن نمود در شب تار
گاه چون طوطئی که تازه شود ۶۱
نسق دین و ملکش از منقار
گه فشاند ز مشک بر رخ سیم ۶۲
آب حیوان بیمن حرجوار
معجز دست خواجه اش بمسیر ۶۳
می کند سر بریده وحی گذار
روح گویا چو وصف خامه شنید ۶۴
گفت کای نقد کون را معیار
کلک دستور باشد اینکه ز دست ۶۵
عدل را بر در ستم مسمار
آنکه در بندگیش خامه چو دید ۶۶
کاسمانها همی کنند اقرار
بست پیش انامل خلقش ۶۷
پیکر او کمر دو پیکر وار
صاحب عادل، آفتاب صدور ۶۸
جان دولت، جهان عز و فخار
موجب هفت از استدارت نه ۶۹
غرض پنج از امتزاج چهار
تاج دین داوری که دورانراست ۷۰
بر زمین کفایتش رخسار
آنکه در خلقتش خدای جهان ۷۱
نظم دنیا و دین بکرد اظهار
خاکپای زمین حضرت اوست ۷۲
فلک تند و عالم غدّار
ای قضا قدرت، قدر تقدیر ۷۳
وی فلک همت ملک دیدار
فخر اولاد آدمی، بهنر ۷۴
صدر ابناء عالمی، بتبار
تا زمان را زمان دولت توست ۷۵
وقت انعام و موسم ادرار
کرم خلقت از جهان برداشت ۷۶
رسم بیداد و عادت آزار
هیچکس را بقدر خوار نکرد ۷۷
دمبدم داد عیش داد بکار
دین پناها چو لطف طبع تر است ۷۸
کرمت در دیار و دین دیار
هم در اثنای مدح تو غزلی ۷۹
خواستم تا ادا کنم خوش و خوار
تجدید مطلع ۸۰
کای پریچهره مست خواب و خمار
ای تو بهتر ز لعبتان تتار ۸۱
مقد لؤلؤ نموده از یاقوت
لعل شکر گشاده از گفتار ۸۲
آب حیوانش بر دو گوشه ی لعل
نظم پروپنش در دو دانه فار ۸۳
سمنش رخ کشیده در سنبل
سنبلش رنگ داده بر گلنار ۸۴
کرده بر طرف آفتاب پدید
سیر ماهش هلالی از زنگار ۸۵
رخش از زلف ماه در عقرب
زلفش از چهره مار در گلزار ۸۶
عار او در پناه بدر منیر
ماه او در ثعاب مشک تتار ۸۷
آفت از شور سنبلش در شهر
فتنه از دست نرگسش در کار ۸۸
ساغری نیم مست عربده جو
هندوئی پیچ پیچ و آینه دار ۸۹
با رخی کافتاب پیش رخش
کرد از شرم روی در دیوار ۹۰
از در حجره ام در آمد و گفت
کای بر اسب سخن چو روح سوار ۹۱
گرچه امروز در بساط زمین
جز تو کس را نباشد این احضار ۹۲
که کند کشف در معانی بکر
تا حجاب تراکم اطوار ۹۳
خرده بین ضمیر وقادش
در پس پرده های غیب اسرار ۹۴
بیتکی چند کرده ام ترکیب
به ز ترکیب عذب تو بسیار ۹۵
در مدیح پناه پشت صدور
آن زمین حلم آسمان مقدار ۹۶
صاحب تیغ و خامه کز قلمش
خضر ز آب حیات کرده کنار ۹۷
صدر اعظم شهاب دولت و دین
قبله قدوه و صدور کیار ۹۸
گهر نظم آبدار مرا
بزبانی چو آب گوهربار ۹۹
بر خداوند خویش خواند و بداد
داد این قطعه آن بت عیار ۱۰۰
تجدید مطلع
کای ضمیرت با بر گوهر بار ۱۰۱
برده تاب نجوم و آب بحار
سخنت راز وحی را تفسیر ۱۰۲
قلمت نقش غیر را پرگار
گفت از جود، حاتم طائی ۱۰۳
دلت از علم، حیدر (ع) کرار
اولیای ترا ز گردش چرخ ۱۰۴
دیده ی بخت جاودان بیدار
روز جاه تو زیور ایام ۱۰۵
دور حکم تو زبده ی ادوار
هم ز دست تو برق گوهر فتح ۱۰۶
روز بدخواه کرده روز شمار
هم ز شست تو مرغ دانه ی روح ۱۰۷
چار پر گشته وانگهی طیار
روز هیجا چو بر کشد ز نیام ۱۰۸
دست شمشیر خسروان آثار
گر نگردد ز بیم او پنهان ۱۰۹
گر نخواهد ز تاب او زنهار
بگسلد روح روزگار ز جسم ۱۱۰
بر کشد پود کائنات ز تاب
بر سر بدسکال دین چو نهد ۱۱۱
آب رخسارش آتشین دستار
همه دشوار ملک ازو آسان ۱۱۲
همه آسان خلق ازو دشوار
نیم جان گوید از زبان عدوت ۱۱۳
چون بر آری روانش از بن و بار
مرگ را شد روان ز نایره آب ۱۱۴
اجل آمد برون ز پوست چو مار
گرچه دریای خون بجوش آورد ۱۱۵
بر در کازرون گه پیکار
گرچه در پای کرد کوه هنوز ۱۱۶
موج خون زو همی رسد به حصار
قطره آب باشد اندر بحر ۱۱۷
در کفش روز رزم و ساعت کار
دامنش پر ز گوهر است که هست ۱۱۸
روز رزم تواش بدریا بار
ای بفضل و بزرگی از وزراء ۱۱۹
گشته ممتاز و در زمانه مشار
بی تکلف بپایه تو، که باد ۱۲۰
درت از جاه وجود برخوردار
دستم طبعم نمی رسد که رسید ۱۲۱
تا بافلاک پایه اشعار
هنرت چون مکارم صدریست ۱۲۲
بر تر از ذروه ی قیاس شمار
که فرود زمین حضرت اوست ۱۲۳
اوج قدر اکابر و اخیار
سعد دین، فضل زمان و زمین ۱۲۴
همچو من عاجز از ثناش هزار
دین پناهی که نوک خامه اوست ۱۲۵
فیض بخش خرد پذیر فتاد
ای ز آب زمین دولت تو ۱۲۶
پر ز نورند انجم سیار
وی که بی نظم و نثر تو نبود ۱۲۷
عالم علمرا شعا رود ثار
ای بتحسین زبان تیر سپهر ۱۲۸
برده از خامه تو چون سوفار
علم، اندر هوای سایه تست ۱۲۹
سایه بر وی فکن، بهانه میار
اندرین هفته همتت که سپهر ۱۳۰
باد مأمور امر او هموار
با خود از روی تجربت می گفت ۱۳۱
کای دل عیش جوی باده گسار
گرچه هنگام عشرتست و صبوح ۱۳۲
خاصه با نعمه ی چکاوک و سار
گرچه سرمست رنگ و بوی گلند ۱۳۳
تخت بزاز و کلبه عطار
بی رضای خدایگان صدور ۱۳۴
نبود فیض روح نوش گذار
گرچه جز غم نبوده حاصل عمر ۱۳۵
سر از آن چون بدین رسد بردار
در گرفت این حدیت و حالی گشت ۱۳۶
قدم همت سپهر سپار
ای سحاب مطیر کلک تو را ۱۳۷
درّ مکنون مقاطر اقطار
وی فسرده ز بخششت کانرا ۱۳۸
خون یاقوت در تن احجار
تجدید مطلع ۱۳۹
آمدم با ثنای صدر کبار
مرکز فرد را محیط و مدار ۱۴۰
شرف الدین علی که در همه عمر
درس تکریم او کنم تکرار ۱۴۱
نگذارم بصد هر از قران
شکر عشر عشیری از اعشار ۱۴۲
آنکه دست و دل مبارک اوست
منبع جود و معدن ایثار ۱۴۳
و آنکه با یاد بزم خرم او
مدد جان دهد عقیق عقار ۱۴۴
ای پناه تو مأمن ایام
وی جناب تو کعبه زوّار ۱۴۵
دشمنت گرچه آدمی است، بشکل
زینهارش بآدمی، مشمار ۱۴۶
کآدم اندر ولایت اولاد
کند از ننگ نسبتش انکار ۱۴۷
روز خصمت سیاه باد، چو قیر
روی بختت سپید باد، چو قار ۱۴۸
کمر دشمنت ز دوران تنگ
افسر خصمت از سپهر افسار ۱۴۹
تا بتا بند تازه و سر سبز
شاخ بی بیخ و بیخ بی اشجار ۱۵۰
شاخ تعظیم مقتدای جهان
باد سر سبز و تازه از بن و بار ۱۵۱
باد مأمور امر تو همه چیز
هفت چرخت چو هفت خدمتکار ۱۵۲
بافته ز آب و جاه و رونق و قدر
در پناه کمال این هر چار ۱۵۳
ساعد و گوش و گردن و سرملک
افسر و طوق و گوشوار و سوار ۱۵۴
در شان ساخته بطالع سعد
کار امسال اولیاء همه پار ۱۵۵
صحن گیتی ز رنگ و بوی بهار ۱
دشت را از زمردست بساط
کوه را پر زبرجدست کنار ۲
گشت گوئی ز بیح مینا رنگ
هست گوئی ز شاخ مرجان بار ۳
آب و خاک چمن کز او خجلند
آب حیوان و در دریا بار ۴
کان یاقوت، آفتاب فروغ
گهر بحر ناپدید کنار ۵
تا ز عکس سمن در آب روان
تافتند انجم و فلک سیار ۶
چتر بیجاده منبع لؤلؤست
تخت پیروزه معدن دینار ۷
شاخ گوهر فشان چو بر سر کشت
گوهر شاهوار کرد نثار ۸
کرده بر جویبار کبک و تذرو
همچو نسرین بر مجره گذار ۹
جنبش باد و ساحت چمنست
طره چین غیرت فرخار ۱۰
برگ نسرین و شاخ شمشادند
رخ زیبا و طره دلدار ۱۱
سرود در حالتست از آنکه نواخت
صوت موسیچه ساز موسیقار ۱۲
زین سپس عقل را کند سرمست
بعد از این مست را کند هشیار ۱۳
لحن قمری و بلبل از بستان
صوت دراج و تیهو از کهسار ۱۴
نال را، راست اعتدال چو بست
فارغ البال بر میان زنار ۱۵
لاله و سوسن اندرین سخنند
ده دل و صد زبان چو توش و هزار ۱۶
سرخ بید ار تشبهی می کرد
ببد اندیش خواجه بی هنجار ۱۷
چون رگش برکشید چرخ از پوست
در پی اش خون فسرده شد ناچار ۱۸
دی ز دست چنار، فاخته ای
بلبلی را که بود همدم خار ۱۹
گفت: در بزم لعبتان چمن
که سمن ساعدند و لاله عذار ۲۰
ساغر غنچه نارسیده هنوز
چشم نرگس چراست مست خمار ۲۱
گوش بلبل چو نام غنچه شنید
کرد در آن میانه ناله ی زار ۲۲
گفت دست چنار بالا بود
در چمن تا بد است در همه کار ۲۳
لیک ازینسان که بید تیغ کشید
باد باشد کنون بدست چنار ۲۴
گرچه بی روی دلبر از دل و جان
گشته ام سیر و بوده ام بیزار ۲۵
بر سریر چمن چو؛ سایه فکند
گهر تاج غنچه دیگر بار ۲۶
زین سپس دست ما و دامن دوست
پس ازین گوش ما و حلقه یار ۲۷
باد گوهر فشان و عنبر سای
که چمنراست کاروان سالار ۲۸
باز بیاع درّ و گوهر و مشک
در هوا می کند قطار، قطار ۲۹
گوئی از نوک کلک صدر جهان
اثری یافتند باد و بهار ۳۰
کاستین صبا و دست سحاب
عنبر افشان شدست و گوهر بار ۳۱
معنی احتشام جنبش چرخ
صورت اهتمام ایزد بار ۳۲
صاحب اعظم، آصف ایام
داور ملک و داد بخش دیار ۳۳
صدر دنیا جمال دین، یحیی
سبب دور گنبد داور ۳۴
آن سپهر سخا و عالم فضل
آن زمین ثبات و کوه وقار ۳۵
آن در جاهش آسمان تعظیم
و آن در جودش آفتاب عیار ۳۶
هست در صدر ملک مسند حکم
ز اختیار مسببین مختار ۳۷
درگهش مأمن اولوالالباب
حضرتش کعبه اوالوالابصار ۳۸
ای فلک را بحکمت استحکام
وی جهانرا بعدلت استظهار ۳۹
حکم تو عقل و عقل را، قانون
عدل تو دین و ملک را معمار ۴۰
آسمانیست، آسمان ترکیب
آسمانیست و آفتاب شعار ۴۱
صورت از رفعت و درت ز احسان
لفظت از حکمت و دلت ز انوار ۴۲
یا یسار و یمین و معدن و بحر
دهر نشناخته یمین و یسار ۴۳
به یسار تو کرده یاد یمین
به یمین تو کسب کرده یسار ۴۴
الحق آب دوات عالی تست
که ز آب حیاتش آید عار ۴۵
انتظام قواعد احکام
امتزاج نتایج افکار ۴۶
چمن منصب وزارت را
شبنمی زو و عالمی ازهار ۴۷
شجر جویبار دولت را
زو نسیمی و یک جهان انوار ۴۸
گنج گوهر شود ز فضله ی او
سطح اوراق و گردش طومار ۴۹
آب کوثر بریزد از اثرش
سیر آن ابر آسمان کردار ۵۰
در نهان خانه ی ازل دل تست
مخزن زار و وحی بی اغیار ۵۱
گرچه ارواح در مدارج قدس
دائماً صائمند در اخبار ۵۲
روح قدسی بترک لفظ تو کرد
همچو عبسی بترک روح اقطار ۵۳
ابر دستت چو گوهر افشاند
سیر آن دین پناه و دنیا دار ۵۴
خرد پیر نفس ناطقه را
گوید ای موجب مسیر و مدار ۵۵
تجدید مطلع
چیست آن پیکر نحیف و نزار ۵۶
که دهد ملک را نظام و قرار
هم سحابیست آسمان تأثیر ۵۷
هم شهابیست آفتاب آثار
می نهد بر خط نظام جهان ۵۸
سر اندیشه کبار و صغار
بس که آورد شب بروز چو صبح ۵۹
در سواد امور لیل و نهار
طره شب فکند بر رخ روز ۶۰
روز روشن نمود در شب تار
گاه چون طوطئی که تازه شود ۶۱
نسق دین و ملکش از منقار
گه فشاند ز مشک بر رخ سیم ۶۲
آب حیوان بیمن حرجوار
معجز دست خواجه اش بمسیر ۶۳
می کند سر بریده وحی گذار
روح گویا چو وصف خامه شنید ۶۴
گفت کای نقد کون را معیار
کلک دستور باشد اینکه ز دست ۶۵
عدل را بر در ستم مسمار
آنکه در بندگیش خامه چو دید ۶۶
کاسمانها همی کنند اقرار
بست پیش انامل خلقش ۶۷
پیکر او کمر دو پیکر وار
صاحب عادل، آفتاب صدور ۶۸
جان دولت، جهان عز و فخار
موجب هفت از استدارت نه ۶۹
غرض پنج از امتزاج چهار
تاج دین داوری که دورانراست ۷۰
بر زمین کفایتش رخسار
آنکه در خلقتش خدای جهان ۷۱
نظم دنیا و دین بکرد اظهار
خاکپای زمین حضرت اوست ۷۲
فلک تند و عالم غدّار
ای قضا قدرت، قدر تقدیر ۷۳
وی فلک همت ملک دیدار
فخر اولاد آدمی، بهنر ۷۴
صدر ابناء عالمی، بتبار
تا زمان را زمان دولت توست ۷۵
وقت انعام و موسم ادرار
کرم خلقت از جهان برداشت ۷۶
رسم بیداد و عادت آزار
هیچکس را بقدر خوار نکرد ۷۷
دمبدم داد عیش داد بکار
دین پناها چو لطف طبع تر است ۷۸
کرمت در دیار و دین دیار
هم در اثنای مدح تو غزلی ۷۹
خواستم تا ادا کنم خوش و خوار
تجدید مطلع ۸۰
کای پریچهره مست خواب و خمار
ای تو بهتر ز لعبتان تتار ۸۱
مقد لؤلؤ نموده از یاقوت
لعل شکر گشاده از گفتار ۸۲
آب حیوانش بر دو گوشه ی لعل
نظم پروپنش در دو دانه فار ۸۳
سمنش رخ کشیده در سنبل
سنبلش رنگ داده بر گلنار ۸۴
کرده بر طرف آفتاب پدید
سیر ماهش هلالی از زنگار ۸۵
رخش از زلف ماه در عقرب
زلفش از چهره مار در گلزار ۸۶
عار او در پناه بدر منیر
ماه او در ثعاب مشک تتار ۸۷
آفت از شور سنبلش در شهر
فتنه از دست نرگسش در کار ۸۸
ساغری نیم مست عربده جو
هندوئی پیچ پیچ و آینه دار ۸۹
با رخی کافتاب پیش رخش
کرد از شرم روی در دیوار ۹۰
از در حجره ام در آمد و گفت
کای بر اسب سخن چو روح سوار ۹۱
گرچه امروز در بساط زمین
جز تو کس را نباشد این احضار ۹۲
که کند کشف در معانی بکر
تا حجاب تراکم اطوار ۹۳
خرده بین ضمیر وقادش
در پس پرده های غیب اسرار ۹۴
بیتکی چند کرده ام ترکیب
به ز ترکیب عذب تو بسیار ۹۵
در مدیح پناه پشت صدور
آن زمین حلم آسمان مقدار ۹۶
صاحب تیغ و خامه کز قلمش
خضر ز آب حیات کرده کنار ۹۷
صدر اعظم شهاب دولت و دین
قبله قدوه و صدور کیار ۹۸
گهر نظم آبدار مرا
بزبانی چو آب گوهربار ۹۹
بر خداوند خویش خواند و بداد
داد این قطعه آن بت عیار ۱۰۰
تجدید مطلع
کای ضمیرت با بر گوهر بار ۱۰۱
برده تاب نجوم و آب بحار
سخنت راز وحی را تفسیر ۱۰۲
قلمت نقش غیر را پرگار
گفت از جود، حاتم طائی ۱۰۳
دلت از علم، حیدر (ع) کرار
اولیای ترا ز گردش چرخ ۱۰۴
دیده ی بخت جاودان بیدار
روز جاه تو زیور ایام ۱۰۵
دور حکم تو زبده ی ادوار
هم ز دست تو برق گوهر فتح ۱۰۶
روز بدخواه کرده روز شمار
هم ز شست تو مرغ دانه ی روح ۱۰۷
چار پر گشته وانگهی طیار
روز هیجا چو بر کشد ز نیام ۱۰۸
دست شمشیر خسروان آثار
گر نگردد ز بیم او پنهان ۱۰۹
گر نخواهد ز تاب او زنهار
بگسلد روح روزگار ز جسم ۱۱۰
بر کشد پود کائنات ز تاب
بر سر بدسکال دین چو نهد ۱۱۱
آب رخسارش آتشین دستار
همه دشوار ملک ازو آسان ۱۱۲
همه آسان خلق ازو دشوار
نیم جان گوید از زبان عدوت ۱۱۳
چون بر آری روانش از بن و بار
مرگ را شد روان ز نایره آب ۱۱۴
اجل آمد برون ز پوست چو مار
گرچه دریای خون بجوش آورد ۱۱۵
بر در کازرون گه پیکار
گرچه در پای کرد کوه هنوز ۱۱۶
موج خون زو همی رسد به حصار
قطره آب باشد اندر بحر ۱۱۷
در کفش روز رزم و ساعت کار
دامنش پر ز گوهر است که هست ۱۱۸
روز رزم تواش بدریا بار
ای بفضل و بزرگی از وزراء ۱۱۹
گشته ممتاز و در زمانه مشار
بی تکلف بپایه تو، که باد ۱۲۰
درت از جاه وجود برخوردار
دستم طبعم نمی رسد که رسید ۱۲۱
تا بافلاک پایه اشعار
هنرت چون مکارم صدریست ۱۲۲
بر تر از ذروه ی قیاس شمار
که فرود زمین حضرت اوست ۱۲۳
اوج قدر اکابر و اخیار
سعد دین، فضل زمان و زمین ۱۲۴
همچو من عاجز از ثناش هزار
دین پناهی که نوک خامه اوست ۱۲۵
فیض بخش خرد پذیر فتاد
ای ز آب زمین دولت تو ۱۲۶
پر ز نورند انجم سیار
وی که بی نظم و نثر تو نبود ۱۲۷
عالم علمرا شعا رود ثار
ای بتحسین زبان تیر سپهر ۱۲۸
برده از خامه تو چون سوفار
علم، اندر هوای سایه تست ۱۲۹
سایه بر وی فکن، بهانه میار
اندرین هفته همتت که سپهر ۱۳۰
باد مأمور امر او هموار
با خود از روی تجربت می گفت ۱۳۱
کای دل عیش جوی باده گسار
گرچه هنگام عشرتست و صبوح ۱۳۲
خاصه با نعمه ی چکاوک و سار
گرچه سرمست رنگ و بوی گلند ۱۳۳
تخت بزاز و کلبه عطار
بی رضای خدایگان صدور ۱۳۴
نبود فیض روح نوش گذار
گرچه جز غم نبوده حاصل عمر ۱۳۵
سر از آن چون بدین رسد بردار
در گرفت این حدیت و حالی گشت ۱۳۶
قدم همت سپهر سپار
ای سحاب مطیر کلک تو را ۱۳۷
درّ مکنون مقاطر اقطار
وی فسرده ز بخششت کانرا ۱۳۸
خون یاقوت در تن احجار
تجدید مطلع ۱۳۹
آمدم با ثنای صدر کبار
مرکز فرد را محیط و مدار ۱۴۰
شرف الدین علی که در همه عمر
درس تکریم او کنم تکرار ۱۴۱
نگذارم بصد هر از قران
شکر عشر عشیری از اعشار ۱۴۲
آنکه دست و دل مبارک اوست
منبع جود و معدن ایثار ۱۴۳
و آنکه با یاد بزم خرم او
مدد جان دهد عقیق عقار ۱۴۴
ای پناه تو مأمن ایام
وی جناب تو کعبه زوّار ۱۴۵
دشمنت گرچه آدمی است، بشکل
زینهارش بآدمی، مشمار ۱۴۶
کآدم اندر ولایت اولاد
کند از ننگ نسبتش انکار ۱۴۷
روز خصمت سیاه باد، چو قیر
روی بختت سپید باد، چو قار ۱۴۸
کمر دشمنت ز دوران تنگ
افسر خصمت از سپهر افسار ۱۴۹
تا بتا بند تازه و سر سبز
شاخ بی بیخ و بیخ بی اشجار ۱۵۰
شاخ تعظیم مقتدای جهان
باد سر سبز و تازه از بن و بار ۱۵۱
باد مأمور امر تو همه چیز
هفت چرخت چو هفت خدمتکار ۱۵۲
بافته ز آب و جاه و رونق و قدر
در پناه کمال این هر چار ۱۵۳
ساعد و گوش و گردن و سرملک
افسر و طوق و گوشوار و سوار ۱۵۴
در شان ساخته بطالع سعد
کار امسال اولیاء همه پار ۱۵۵
قالب: قصیده
تعداد ابیات: ۵۵
۳۲۴
این گوهر را بشنوید
-------------
یا
-------------
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:شمارهٔ ۱۴ - در مدح فخرالملک
گوهر بعدی:شمارهٔ ۱۶ - در مدح فخر الملک
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.