هوش مصنوعی:
این شعر بهاری از سعدی، شاعر بزرگ فارسی، است که در آن زیباییهای طبیعت و عشق توصیف شده است. شاعر از آمدن بهار و نشاط آن سخن میگوید و با استفاده از تصاویر شاعرانه مانند نسیم نوروزی، سرو بستانی، و گوی زنخدان، احساسات عاشقانه و شور زندگی را بیان میکند. همچنین، شاعر از عشق و وصال معشوق سخن میگوید و درد فراق را با زیبایی و ظرافت بیان میکند.
رده سنی:
16+
این شعر دارای مفاهیم عمیق عاشقانه و عرفانی است که ممکن است برای مخاطبان جوانتر قابل درک نباشد. همچنین، استفاده از زبان و اصطلاحات ادبی کلاسیک نیاز به سطحی از بلوغ فکری و آشنایی با ادبیات فارسی دارد.
غزل ۶۱۱ - بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی ۱
دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی ۲
به جولان و خرامیدن در آمد سرو بستانی
تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی ۳
به هر کویی پری رویی به چوگان میزند گویی
تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی ۴
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی ۵
بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم
که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی ۶
تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی ۷
کمال حسن رویت را صفت کردن نمیدانم
که حیران باز میمانم چه داند گفت حیرانی ۸
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی ۹
طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی ۱۰
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی ۱
دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزی
که خاک مرده باز آید در او روحی و ریحانی ۲
به جولان و خرامیدن در آمد سرو بستانی
تو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی ۳
به هر کویی پری رویی به چوگان میزند گویی
تو خود گوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی ۴
به چندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی ۵
بیار ای باغبان سروی به بالای دلارامم
که باری من ندیدستم چنین گل در گلستانی ۶
تو آهو چشم نگذاری مرا از دست تا آن گه
که همچون آهو از دستت نهم سر در بیابانی ۷
کمال حسن رویت را صفت کردن نمیدانم
که حیران باز میمانم چه داند گفت حیرانی ۸
وصال توست اگر دل را مرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی ۹
طبیب از من به جان آمد که سعدی قصه کوته کن
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی ۱۰
قالب: غزل
تعداد ابیات: ۱۰
۱۰۷۷
این گوهر را بشنوید
خوانش
این گوهر را با صدای خود، برای دیگران به یادگار بگذارید.
برای ضبط گوهر با صدای خود، لطفا به حساب کاربری وارد شوید.
گوهر قبلی:غزل ۶۱۰ - بندهام گر به لطف میخوانی
گوهر بعدی:غزل ۶۱۲ - جمعی که تو در میان ایشانی
نظرها و حاشیه ها
شما نخستین حاشیه را بنویسید.