عبارات مورد جستجو در ۱۴ گوهر پیدا شد:
ابوسعید ابوالخیر : رباعیات
رباعی ۲۷۴ - گویند به حشر گفتگو خواهد بود
گویند به حشر گفتگو خواهد بود
وان یار عزیز تندخو خواهد بود
از خیر محض جز نکویی ناید
خوش باش که عاقبت نکو خواهد بود
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۳۱۰ - در مذمت زنان
مار نون نکاح چو بزدت
ای به حری و رادمری طاق
هان و هان تا ز کس طلب نکنی
هیچ تریاق به ز طای طلاق
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تک‌بیت ۵۸۴ - خم چو گردد قد افراخته می‌باید رفت
خم چو گردد قد افراخته می‌باید رفت
پل برین آب چو شد ساخته می‌باید رفت
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۴۷ - به آدینه اگر یابی عروسی
به آدینه اگر یابی عروسی
بکن تزویج و داد خویش می ده
سنایی غزنوی : الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین
اندر مذمّت فرزند گوید
بود فرزند بد بود به دو باب
زنده مالت برند و مرده ثواب
جهل باشد عدوت پروردن
از پی رنج دل جگر خوردن
جامی : خردنامه اسکندری
بخش ۶۰ - ندبه حکیم چهارم
حکیم چهارم ز کارآگهان
بدینسان مثل زد که شاه جهان
به تری ازان رویش آهنگ بود
که میدان خشکی بر او تنگ بود
کنون کرده زانجا سفر اختیار
به سوی دو گز منزل تنگ و تار
ازان عرصه چون رخت بیرون برد
درین تنگ منزل به سر چون برد
عنصری بلخی : بحر متقارب
شماره ۲ - زنی مرتن شاه را بد بلا
زنی مرتن شاه را بد بلا
زن بد کنش نام او ماشلا
عنصری بلخی : بحر متقارب
شماره ۱۰ - به آسیب پای و بزانو و دست
به آسیب پای و بزانو و دست
همی مردم افکند چون پیل مست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢۶۶ - جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفست
جاهل از بهر که و هیزم و بهر علفست
نه بدان پایه که بر صدر بزر کیش برند
عالم ار لنگ و کرو کور بود محترم است
جاهلانرا چو فرو مرد جوارح بمرند
پای گاو است نگهبان سر گاو بکار
پا چو بشکست بناچار سرش را ببرند
عسجدی : اشعار باقیمانده
شمارهٔ ۱۸ - وله
حلقوم جوالقی چو ساق موزه است
و آن معده کافرش چو خم غوزه است
ایرانشان : کوش‌نامه
بخش ۲۷۳ - بازگشت به مغرب و کشتن قراطوس
چو آمد به دشت اریله فرود
سراپرده و خیمه زد پیش رود
چنان یافت مغرب که هرگز نبود
همه باغ و پالیز و کشت و درود
درخت برومند و آب روان
همه سبزه اندر خور خسروان
همه مرغزارش پر از گوسفند
همه جویبارش درخت بلند
از آن شادمانی یکی بزم ساخت
ز گردون همی تاج را برفراخت
قراطوسیان را بدان بزم خواند
سران سپه را به خوردن نشاند
قراطوس غمخواره در بند بود
به بند اندرون نیز خرسند بود
زن و بچّه و خویش و پیوند او
همه خوار و بیچاره در بند او
چو سرمست شد خواست او را به پیش
بدو گفت کای بدرگِ زشت کیش
ز فرمان ما سر چرا تافتی
چرا رزم را خیره پنداشتی
قراطوس از آن هول و تندی و خشم
نه پاسخش داد و نه بر کرد چشم
برآورد می در سرِ کوش جوش
بزد تیغ و انداختش سر ز دوش
دل مردم بزم از آن زخم تیغ
رمید و گرفتند راه گریغ
همی هرکسی گفت از این دو سپاه
که این دیو گم باد از تخت و گاه
بدان روز کاو این سپه یافت و گنج
که کشت آن سپاه دلاور برنج
بدین سان نکشته است اسیر ایچ کس
تو ای داور پاک، فریادرس
ز کار قراطوس و کردر کوش
همی هرکه بشنید از او رفت هوش
پراگنده شد سهم او در جهان
به نزد کهان و به نزد مهان
وز آن جایگه لشکر اندر کشید
همه باختر را سراسر بدید
نبودی جز این خواسته بس بدی
از او پوشش و بخش هرکس بدی
چنان خوب و آباد بود آن زمین
که گفتند هرگز نبود این چنین
سید حسن غزنوی : رباعیات
شماره ۱۷۶ - گر تو به خلاف دولت سلطانی
گر تو به خلاف دولت سلطانی
در کنج عدم نهان شدن نتوانی
اینک بنگر که سورریش کرد خلاف
جان داد و نمی رهد ز سرگردانی
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۴۹ - کله پز
کله پز امرد پسر بسیار سودا کرد و رفت
در میان پاچه خود آمد و جا کرد و رفت
امیر پازواری : دوبیتی‌ها
شماره ۱۴۲ - دَر رَزْمْاَرْ رُستمْ ته برگه پُوش کشیبّو
دَر رَزْمْاَرْ رُستمْ ته برگه پُوش کشیبّو
سی حاتم طی خوانِ سرپوش کشیبّو
حکمتْ چه لقمان هر دِ گُوش کشیبّو
جمشید هم تنه تختْ‌رِه به دوشْ کشیبّو