عبارات مورد جستجو در ۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۱۹۶۱ - نوبهارا جان مایی، جانها را تازه کن
نوبهارا جان مایی، جانها را تازه کن
باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن
گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست
بیصبا جنبش ندارند، هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همیگوید، زبان را برگشا
سنبله با لاله میگوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان
فاخته نعره زنان کو کو، عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع
برگ رز اندر سجود آمد، صلا را تازه کن
جمله گلها صلح جو و خار بدخو، جنگ جو
خیز ای وامق تو باری، عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد، مشکها بر خاک ریخت
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل، خفته چشمک میزند
کندر آ، اندر نوا، عشق و هوا را تازه کن
بلبل آن بشنید ازو و با گل صدبرگ گفت
گر سماعت میل شد، این بینوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همیگویند، رو
چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن، وان یاسمین گویند، نی
در خموشی کیمیا بین، کیمیا را تازه کن
باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن
گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست
بیصبا جنبش ندارند، هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همیگوید، زبان را برگشا
سنبله با لاله میگوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان
فاخته نعره زنان کو کو، عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع
برگ رز اندر سجود آمد، صلا را تازه کن
جمله گلها صلح جو و خار بدخو، جنگ جو
خیز ای وامق تو باری، عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد، مشکها بر خاک ریخت
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل، خفته چشمک میزند
کندر آ، اندر نوا، عشق و هوا را تازه کن
بلبل آن بشنید ازو و با گل صدبرگ گفت
گر سماعت میل شد، این بینوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همیگویند، رو
چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن، وان یاسمین گویند، نی
در خموشی کیمیا بین، کیمیا را تازه کن
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۲۸ - اقبال رو نمود و به ما یار یار شد
اقبال رو نمود و به ما یار یار شد
وین روزگار تیرة ما روزگار شد
پیمان ناشکستة ما با تو تازه گشت
عهد نبستة تو به ما استوار شد
با دانههای جوهر تیغ تو دل خوش است
این آب و دانه مرغ مرا سازگار شد
گلگونهای برای عروس خزان نماند
رنگی که داشت گل همه صرف بهار شد
فیّاض را نوید وصال تو زنده کرد
چشمی که هم نداشت برای تو چار شد
وین روزگار تیرة ما روزگار شد
پیمان ناشکستة ما با تو تازه گشت
عهد نبستة تو به ما استوار شد
با دانههای جوهر تیغ تو دل خوش است
این آب و دانه مرغ مرا سازگار شد
گلگونهای برای عروس خزان نماند
رنگی که داشت گل همه صرف بهار شد
فیّاض را نوید وصال تو زنده کرد
چشمی که هم نداشت برای تو چار شد