عبارات مورد جستجو در ۲۴ گوهر پیدا شد:
رودکی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱ - بر روی پزشک زن، میندیش
بر روی پزشک زن، میندیش
چون بود درست بیسیارت
سعدی : مثنویات
شماره ۸ - چه سرپوشیدگان مرد بودند
چه سرپوشیدگان مرد بودند
که گوی نخوت از مردان ربودند
تو با این مردی و زورآزمایی
همی ترسم که از زن کمتر آیی
رهی معیری : منظومه‌ها
خلقت زن
کیم من دردمندی ناتوانی
اسیری، خسته‌ای، افسرده جانی
تذروی آشیان بر باد رفته
به دام افتاده‌ای از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز گویم
نه یاری تا غم دل باز گویم
درین محفل چون من حسرت‌کشی نیست
به سوز سینه من آتشی نیست
الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی به روز من نیفتی
میان بر بسته چون خونخواره دشمن
دل آزاری به آزار دل من
دلم از خوی او دمساز درد است
زن بدخو بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش ز یک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن، پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چو زن یار کسان شد مار زو به
چو تر دامن بود گل، خار از او به
حذر کن ز آن بت نسرین بر و دوش
که هر دم با خسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغی
کزو پروانه‌ای گیرد سراغی
میفشان دانه در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن که بیجاست
کزین بربط نخیزد نغمه راست
درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو، سری با غیر دارد
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشه‌ها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل، رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی
ز امواج خروشان تندخویی
ز روز و شب دو رنگی و دو رویی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از نی
ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه‌ی بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شب‌های مهتاب
گرانسنگی ز لعل کوهساری
سبک‌روحی ز مرغان بهاری
فریب مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان کینه‌جویی
ز طوطی حرف ناسنجیده گویی
ز باد هرزه پو، نا استواری
ز دور آسمان نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد
ندارد در جهان همتای دیگر
به دنیا در بود دنیای دیگر
ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی؟
وزین موجود افسونگر چه خواهی؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سر تا پا زبان است؟
چه بودی گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی
چنین خواندم زمانی در کتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه خویش
قاآنی شیرازی : قطعات
شماره ۷۸ - هزاران مکر و فن باشد زنان را
هزاران مکر و فن باشد زنان را
که نتواند یکی را چاره ابلیس
شود کاری چو بر ابلیس مشکل
بر او آسان کنند ایشان به تلبیس
ملک‌الشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۷۱ - به مناسبت کوتاه کردن زنان گیسوان خود را
شنیدم در امربکا گروهی
دل از عشق زنان یکسو کشیدند
ز دست بیوفایی‌های نسوان
در آغوش جوانان آرمیدند
همانگه دسته‌ای در شهر پاریس
سوی ابن ماجرا با سر دوبدند
چنان شد رسم کار بچه‌بازی
که گفتی زن از اول نافربدند
زنان از دیدن این غبن فاحش
سرانگشت پشیمانی گزیدند
پس آنگه بهر استرضای مردان
به فرم امردان کسوت گزیدند
به بر کردند رخت تنگ و کوتاه
سراسر زلف با مقراض چیدند
شد این‌مد درجهان‌مقبول‌وهرجا
زنان گیسوی مشک‌افشان بریدند
به ایران هم سرایت کرد این کار
زنان فرمودهٔ شیطان شنیدند
طلایین طرّه و مشکین کلاله
درو کردند و قلب ما دریدند
سر خود را کچل کردند و زین غم
دل ما را به خاک وخون کشیدند
به یک تقلید بیجا این بلا را
دودستی بر سر خود آوربدند
سخن کوته کنم دور از عزیزان
زنان یکسر به گیس خویش ریدند
ملک‌الشعرای بهار : کارنامهٔ زندان
در اخلاق و نفوس زنان
این جوان داشت خانمی مقبول
بود خانم از این رویه ملول
چون که‌اعصاب زن دقیق‌تر است
حس پنهانیش رقیق‌تر است
بیند از پیش چیزهایی را
آفتی‌، رنجی‌، ابتلایی را
پیرو امن و حفظ آرامی است
خصم‌بی‌نظمی و بی‌اندامی است
هست بالطبع زن محافظه کار
می کند از اصول تازه فرار
هست اعصاب زن لطیف و رقیق
می گریزد ز بحث و ازتحقیق
حس نمایدکه در رحم فرزند
شود ازحفظ نظم نیرومند
خصم افکار تازه‌اند زنان
منکرکار تازه‌اند زنان
زن به هر چیز تازه بندد دل
لیک گردد ز فکر تازه کسل
ترسد این نازموده فکر نوین
نبود سودمند بهر جنین
حامی آزموده باشد زن
هست ناآزموده را دشمن
ملک‌الشعرای بهار : کارنامهٔ زندان
دعوت شوهر زن را به کیش وجدان
داشت اصرار شوهر نادان
که شود زن مطاوع وجدان
رخ نپوشد ز مرد بیگانه
خاصه زان نوجوان فرزانه
زن ازین گفته‌هاکسل می‌شد
قهر می کرد و تنگ‌دل می‌شد
به حذر بود ازآن طریقه شوی
و‌بژه از آن رفیق تازهٔ اوی
ساده‌دل هرچه بیش می کوشید
زن رخ ازغیر بیش می‌پوشید
ملک‌الشعرای بهار : کارنامهٔ زندان
گفتار دهم در صفت زن گوید
چادر و روی‌بند خوب نبود
زن چنان مستمند خوب نبود
جهل اسباب عافیت نشود
زن روبسته‌تربیت نشود
کار زن برتر است از این اسباب
هست‌یکسان‌حجاب‌ و رفع حجاب
ای که اصلاح کار زن خواهی
بی‌سبب عمر خوبشتن کاهی
زن از اول چنین که بینی بود
هیچ تدبیر، چاره‌اش ننمود
گر قوانین ما همین باشد
ابدالدهر زن چنین باشد
زن به قید حواس خمس دراست
زن نمودار سادهٔ بشر است
زن کتاب طبیعت ساده است
زن ز دستور حکمت آزاده است
زن اگر جاهلست اگر داناست
خودپسند است‌و خویشتن‌آراست
کار او با جمال و زبباییست
هنر و پیشه‌اش خودآراییست
گر نخواهی که بستن بنماید
به سرتوکه بیش بنماید
باید آزاد سازیش ز قفس
تا فرود آید از هوا و هوس
تو مپندار خوی منکر زن
رود ازبیم دوزخ از سر زن
زن به مردان دلیر باشد و چیر
بر خدا نیز هست چیر و دلیر
لابه وآه و اشگ و زاری او
هست هرجا سلاح کاری او
کار با این سلاح برنده
می کند با خدا و با بنده
زن خدا را ز جنس نر داند
در دلش لابه را اثر داند
زن که با شوی خودوفا نکند
از خدا نیز هم حیا نکند
علم‌های خیالی و نقلی
دوست دارد، نه فکری و عقلی
زن دانا اگر بود مغرور
شاید ار باشد از خیانت دور
دگر آن زن که آزموده بود
داستان‌ها بسی شنوده بود
سوم‌آن‌زن که‌هست‌شوهردوست
شوهرش نیز دل‌سپردهٔ اوست
چون‌ازین‌بگذری‌به‌دست‌قضاست
یند و اندرز و قیل‌و قال‌، هباست
ملک‌الشعرای بهار : کارنامهٔ زندان
در طبیعت زن
راست خواهی زنان معمایند
پیچ در پیچ و لای بر لایند
زن بود چون پیاز تو در تو
کس ندارد خبر ز باطن او
نیست زن پای‌بند هیچ اصول
بجز از اصل فاعل و مفعول
خویش را صد قلم بزک کردن
غایتش زادن است و پروردن
در طبیعت طبیعتی ثانی است
کارگاه نتاج انسانی است
زن به‌معنی طبیعتی دگر است
چون‌ طبیعت‌ عنود و کور و کر است
هنرش جلب مایه و زاد است
شغل او امتزاج و ایجاد است
آورد صنعتی که جان دارد
هرچه دارد برای آن دارد
شود از هر جدید و تازه کسل
جز از آن تازه کاو رباید دل
دل رباید که افتدش کاری
و افکند طرح جان جانداری
مسعود سعد سلمان : مقطعات
شمارهٔ ۸۶ - بوالفضایل
والا مردست بوالفضایل
زیبا مردست بوالفضایل
ما مرد نه ایم هیچ بی او
بی ما مرست بوالفضایل
مردان نکنند کار تنها
تنها مردست بوالفضایل
هر جا که چو زن شود همه مرد
آنجا مردست بوالفضایل
زن روسبیی بود که گوید
رعنا مردست بوالفضایل
ابن حسام خوسفی : رباعیات
رباعی ۴۱ - خواهی که به کام دشمنانت نکنند
خواهی که به کام دشمنانت نکنند
انگشت نمای مردمانت نکنند
پرهیز کن از خواهر و از دختر و زن
تا حیز و دیوث و قلتبانت نکنند
جامی : سلامان و ابسال
بخش ۲۷ - در مذمت زنان که محل شهوت موقوف علیه فرزندان است
چاره نبود اهل شهوت را ز زن
صحبت زن هست بیخ عمر کن
زن چه باشد ناقصی در عقل و دین
هیچ ناقص نیست در عالم چنین
دور دان از سیرت اهل کمال
ناقصان را سخره بودن ماه و سال
پیش کامل کو به دانش سرور است
سخره ناقص ز ناقص کمتر است
بر سر خوان عطای ذوالمنن
نیست کافر نعمتی بدتر ز زن
گر دهی صد سال زن را سیم و زر
پای تا سرگیری او را در گهر
جامه از دیبای ششتر دوزیش
خانه از زرین لگن افروزیش
لعل و در آویزه گوشش کنی
شرب زرکش ستر شب پوشش کنی
هم به وقت چاشت هم هنگام شام
خوانش آرایی به گوناگون طعام
چون شود تشنه ز جام گوهری
آبش از سر چشمه خضر آوری
میوه چون خواهد ز تو همچون شهان
نار یزد آری و سیب اصفهان
چون فتد از داوری در تاب و پیچ
جمله اینها پیش او هیچ است هیچ
گویدت ای جانگداز عمر کاه
هیچ چیز از تو ندیدم هیچ گاه
گر چه باشد چهره اش لوح صفا
خالی است آن لوح از حرف وفا
در جهان از زن وفاداری که دید
غیر مکاری و غداری که دید
سالها دست اندر آغوشت کند
چون بتابی رو فراموشت کند
گر تو پیری یار دیگر بایدش
همدمی از تو قوی تر بایدش
چون جوانی آید او را در نظر
جای تو خواهد که او بندد کمر
عنصری بلخی : بحر متقارب
شماره ۲۴ - چو از راستی بگذری خم بود
چو از راستی بگذری خم بود
چه مردی بود کز زنی کم بود
کمال خجندی : مفردات
شماره ۶ - گفت شخصی کمال زن داری
گفت شخصی کمال زن داری
گفتم آری زنان ما مردند
اهلی شیرازی : قطعات
شماره ۱۱۵ - مجرد باش چون مردان بعالم
مجرد باش چون مردان بعالم
مکن میل زنان گر مرد کاری
چو با زن جفت گشتی بر حذر باش
که در سوراخ مار انگشت داری
عمعق بخاری : رباعیات
شماره ۱۳ - مردان سازند جای در خانه زین
مردان سازند جای در خانه زین
باشند زنان خانه نشین همچو نگین
بر عکس بود کار من بی دل و دین
در خانه زین زن و منم خانه نشین
ادیب الممالک : شورشنامه
بخش ۱ - شورشنامه
سراینده داستان نوی
رقم زد بر این صفحه بانوی
که دانند مردان این کهنه دز
زنان را نباشد سزاوار عز
بجز کجروی نیست در کارشان
خط راست ناید بپرگارشان
ندیدی مگر بانوی خانقاه
بجادو برد عابدان را ز راه
همه کار او جادو ریمن است
همانا که بدتر ز اهریمن است
سر شیر نر کوفت از مادگی
که در جنگ میبودش آمادگی
علمهاش بیرون خرگاه بود
غلامانش نزدیک درگاه بود
ز بس کجروی کرد در انجمن
بجوشید زین غصه، خان حسن
بپیچید بس زین پراکنده گی
بخود گفت افسوس ازین زندگی
که بیگانگی ز آشنایان خطاست
بد اندیشی از دوستان نارواست
من این شوخ را دوست پنداشتم
وز او بس امید بهی داشتم
ندانستم اینسان درشتی کند
سموری چنین خارپشتی کند
ندانستم اینسان دلیری کند
گوزنی چنین شیرگیری کند
ندانستمی ترکتازی کند
بکوتاه دستی درازی کند
ندانستم اینگونه شیدا شود
بکام بداندیش رسوا شود
گر این داستان خوب می دیدمی
کی این ننگ بر خود پسندیدمی
کی او را بدین پایه بنشاند می
سزای بدی را بدی خواند می
چو او را زره برد اینگونه دیو
برم داد او نزد کیهان خدیو
میرزاده عشقی : کفن سیاه
بخش ۱۰ - در پایان داستان
آتشین طبع تو عشقی که روانست چو آب
رخ دوشیزه فکر از چه فکنده است نقاب
در حجاب است سخن گر چه بود ضد حجاب
بس خرابی ز حجاب است که ناید به حساب
تو سزد بر دگران بدهی درس
سخن آزاد بگو هیچ مترس
شرم چه؟ مرد یکی، بنده و زن یک بنده
زن چه کردست که از مرد شود شرمنده؟
چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟
گر کفن نیست بگو چیست پس از این روبنده؟
مرده باد آنکه زنان، زنده به گور افکنده
به جز از مذهب هر کس باشد
سخن اینجای، دگر بس باشد
با من ار یک دو سه گوینده، هم آواز شود
کم کم این زمزمه، در جامعه آغاز شود
با همین زمزمه ها، روی زنان باز شود
زن کند جامه شرم آر و سرافراز شود
لذت زندگی از جامعه احراز شود
ور نه تا زن به کفن سربرده:
نیمی از ملت ایران مرده!!
بلند اقبال : بخش چهارم
بخش ۳۷ - درمذمت نسوان
وفا و صفائی مجو از زنان
که هستند رهزن تر از رهزنان
مکن باخبرشان زاسرار خود
مده آگهیشان ز کردار خود
زنان را مپندار یار تواند
که بار تونار تو مار تواند
توتا مرده ای شوی دیگر کنند
به طفلی همی مشق شوهر کنند
همه فتنه روزگار از زن است
شودگلشن ار جای زن گلخن است
به حرف زنان گر کنی پیروی
پریشانی آری پشیمان شوی
مکن اعتمادی بر اقوالشان
که باطل بود جمله اعمالشان
چه خوش گفته فردوسی نامدار
که رحمت بر او باد از کردگار
«زن واژدها هر دو درخاک به
جهان پاک از این هر دو ناپاک به»
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۴ - شاهد لغت پزشک، بمعنی طبیب
بر روی پزشک زن میندیش
چون بود درست پیشیارت