عبارات مورد جستجو در ۳ گوهر پیدا شد:
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۱۱۱ - از آن انگشت نمای روزگارم
از آن انگشت نمای روزگارم
که دور افتاده از یار و دیارم
ندونم قصد جان کردن به ناحق
به جز بر سر زدن چاره ندارم
عبید زاکانی : غزلیات
غزل ۸۱ - منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچکس از روزگار خود محروم
ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم
ز هر بدی که به من میرسد بتر زان نیست
که مانده‌ام ز خداوندگار خود محروم
امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
جلال عضد : غزلیّات
شماره ۲۱۲ - منِ غریب که در هجر یار می گریم
منِ غریب که در هجر یار می گریم
همی نشینم و تنها و زار می گریم
ز سوز گریه من جان خلق می سوزد
بدین صفت که منِ سوگوار می گریم
اگر چو شمع بمیرم به روز غم چه عجب
که من چو شمع به شبهای تار می گریم
بسا که لاله خونین ز اشک من بشکفت
از آن سبب که چو ابر بهار می گریم
به خون دیده ام آغشته است نامه دوست
که می نویسم و بی اختیار می گریم
گهی ز دوری اهل وطن همی نالم
دمی ز فرقت یار و دیار می گریم
چه روزگار و چه روز است این که من دارم
که روزهاست که بر روزگار می گریم
مرا که کار همه گریه است و یار اندوه
عجب مدار که بر کار و بار می گریم
زمین عجب نه که دریا شود ز اشک جلال
بدین صفت که من از هجر یار می گریم