عبارات مورد جستجو در ۵۰۰۵ گوهر پیدا شد:
خیام : رباعیات
رباعی ۱ - برخیز و بیا بتا برای دل ما
برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما
خیام : رباعیات
رباعی ۲ - چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
خیام : رباعیات
رباعی ۷ - آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
خیام : رباعیات
رباعی ۸ - ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی باده‌ی گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه‌ی خاک ما تماشاگه کیست
خیام : رباعیات
رباعی ۹ - اکنون که گل سعادتت پربار است
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
خیام : رباعیات
رباعی ۱۰ - امروز تو را دسترس فردا نیست
امروز تو را دسترس فردا نیست
و اندیشه فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
خیام : رباعیات
رباعی ۱۳ - ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زان پیش که سبزه بردمد از خاکت
خیام : رباعیات
رباعی ۱۸ - این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم این دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
خیام : رباعیات
رباعی ۲۳ - ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
ترکیب طبایع چو به کام تو دمی است
رو شاد بزی اگرچه برتو ستمی است
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی است
خیام : رباعیات
رباعی ۲۴ - چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
خیام : رباعیات
رباعی ۲۶ - چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
خیام : رباعیات
رباعی ۲۸ - چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۳ - در خواب بدم مرا خردمندی گفت
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیر خاک می‌باید خفت
خیام : رباعیات
رباعی ۳۷ - ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
دریاب که هفته ی دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست
خیام : رباعیات
رباعی ۳۸ - عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
عمریست مرا تیره و کاریست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمی باید خواست
خیام : رباعیات
رباعی ۴۱ - گویند کسان بهشت با حور خوش است
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
خیام : رباعیات
رباعی ۴۴ - مهتاب به نور دامن شب بشکافت
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
خیام : رباعیات
رباعی ۴۷ - می نوش که عمر جاودانی اینست
می نوش که عمر جاودانی اینست
خود حاصلت از دور جوانی اینست
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اینست
خیام : رباعیات
رباعی ۵۳ - چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
خیام : رباعیات
رباعی ۵۶ - آنها که کهن شدند و اینها که نوند
آنها که کهن شدند و اینها که نوند
هر کس به مراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند