عبارات مورد جستجو در ۲ گوهر پیدا شد:
مولوی : غزلیات
غزل ۲۵۴۶ - سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
سحرگه گفتم آن مه را که ای من جسم و تو جانی
بدین حالم که میبینی، وزان نالم که میدانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند میرانی
چه بس بیباک سلطانی، همین میکن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر، به بیشهی جانها بنگر
درختان بین زخون تر، به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی، زمردان میبرد نامی
نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان، بترس از زخم بیباکان
که صبر جان غمناکان تو را فانی کند، فانی
تو باخویشی، به بیخویشان مپیچ ای خصم درویشان
مزن تو پنجه با ایشان، به دستانی که نتوانی
که شمس الدین تبریزی، به جان بخشی و خون ریزی
زآتش برکند تیزی، به قدرتهای ربانی
بدین حالم که میبینی، وزان نالم که میدانی
ورای کفر و ایمانی و مرکب تند میرانی
چه بس بیباک سلطانی، همین میکن که تو آنی
یکی بازآ به ما بگذر، به بیشهی جانها بنگر
درختان بین زخون تر، به شکل شاخ مرجانی
شنودی تو که یک خامی، زمردان میبرد نامی
نمی ترسد که خودکامی نهد داغش به پیشانی
مشو تو منکر پاکان، بترس از زخم بیباکان
که صبر جان غمناکان تو را فانی کند، فانی
تو باخویشی، به بیخویشان مپیچ ای خصم درویشان
مزن تو پنجه با ایشان، به دستانی که نتوانی
که شمس الدین تبریزی، به جان بخشی و خون ریزی
زآتش برکند تیزی، به قدرتهای ربانی
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۴۵۸ - کجاست مشت زری تا چو گل به باد دهیم