تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بلبل نامه
خطاب بلبل به طوطی و نصیحت کردن او را بخدمت پیر
به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار
تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار
فصاحت میفروشی بی ملاحت
ملاحت باید آنگه بس فصاحت
تو را گر طبع زیرک یار دیدند
به قهر از صحبت یاران بریدند
چو استاد سخن بگشاد چشمت
بروی آینه افتاد چشمت
تو در آیینهٔ روی خویش دیدی
تو پنداری سخن از خود شنیدی
تو در آیینه دیدی روی خود را
نداری دیدهٔ عقل و خرد را
دریغا بر سر باطل بماندی
ز استاد سخن غافل بماندی
منه این آینه زین بیشتر پیش
رخ استاد را ز آیینهٔ خویش
تو این آیینه را گر باز دانی
به روی آینه کی باز مانی
اگر در آینه آتش به بینی
هم آیین خود آیینی به بینی
طلب کن خویش را ز آیینه بیرون
قفس بشکن بپر بر اوج گردون
مشو مغرور این نطق مزور
مکن خود را بنادانی هنرور
بسی در کسوت زیبائی خود
که زیبائی چو تو بینند بی حد
به نادانی اگر خود وانمودی
گرفتار قفس هرگز نبودی
اگر علم همه عالم بخوانی
چو بی عشقی ازو حرفی ندانی
به خود رفتن ره نادیده جهلست
به ره رفتن براه رفته سهلست
تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار
فصاحت میفروشی بی ملاحت
ملاحت باید آنگه بس فصاحت
تو را گر طبع زیرک یار دیدند
به قهر از صحبت یاران بریدند
چو استاد سخن بگشاد چشمت
بروی آینه افتاد چشمت
تو در آیینهٔ روی خویش دیدی
تو پنداری سخن از خود شنیدی
تو در آیینه دیدی روی خود را
نداری دیدهٔ عقل و خرد را
دریغا بر سر باطل بماندی
ز استاد سخن غافل بماندی
منه این آینه زین بیشتر پیش
رخ استاد را ز آیینهٔ خویش
تو این آیینه را گر باز دانی
به روی آینه کی باز مانی
اگر در آینه آتش به بینی
هم آیین خود آیینی به بینی
طلب کن خویش را ز آیینه بیرون
قفس بشکن بپر بر اوج گردون
مشو مغرور این نطق مزور
مکن خود را بنادانی هنرور
بسی در کسوت زیبائی خود
که زیبائی چو تو بینند بی حد
به نادانی اگر خود وانمودی
گرفتار قفس هرگز نبودی
اگر علم همه عالم بخوانی
چو بی عشقی ازو حرفی ندانی
به خود رفتن ره نادیده جهلست
به ره رفتن براه رفته سهلست
عطار نیشابوری : بلبل نامه
حکایت - شنید ستم من از پیر فتوت
شنید ستم من از پیر فتوت
به مکتب خانهٔ شهر مروت
زبان حال و رأی کسوت قال
بیاموزد نبی از عقل فعال
مثال خوش ترا خواهم نمودن
که صد دولت ترا خواهد گشودن
بفرما تا بیارند مرد استاد
یکی آیینهٔ سازند ز پولاد
ز هندوستان بیارند طوطیان را
پر از شکر بریزند آشیان را
به گرد آینه طوطی بیاورد
بخلوتخانهٔ شاه جهان برد
پس آیینه شد زیر گلیمی
چو موسی کرد با طوطی کلیمی
گمان بردش دل کژ بین طوطی
که طوطی میکند تلقین طوطی
بدین تصنیف شد طوطی سخندان
ملک زینسان کند تلقین انسان
ز سیمرغ وز بلبل و ز چکاوک
همین یک مرغ دارد طبع زیرک
ز جنس آدمی پیغمبرانند
که استعداد آن دارند و دانند
همی آید ملک تا حدانسان
نشیند از پس آیینهٔ جان
بیاموزد نبی را علم انسان
نبی آن علم را آرد بگفتار
به مکتب خانهٔ شهر مروت
زبان حال و رأی کسوت قال
بیاموزد نبی از عقل فعال
مثال خوش ترا خواهم نمودن
که صد دولت ترا خواهد گشودن
بفرما تا بیارند مرد استاد
یکی آیینهٔ سازند ز پولاد
ز هندوستان بیارند طوطیان را
پر از شکر بریزند آشیان را
به گرد آینه طوطی بیاورد
بخلوتخانهٔ شاه جهان برد
پس آیینه شد زیر گلیمی
چو موسی کرد با طوطی کلیمی
گمان بردش دل کژ بین طوطی
که طوطی میکند تلقین طوطی
بدین تصنیف شد طوطی سخندان
ملک زینسان کند تلقین انسان
ز سیمرغ وز بلبل و ز چکاوک
همین یک مرغ دارد طبع زیرک
ز جنس آدمی پیغمبرانند
که استعداد آن دارند و دانند
همی آید ملک تا حدانسان
نشیند از پس آیینهٔ جان
بیاموزد نبی را علم انسان
نبی آن علم را آرد بگفتار
عطار نیشابوری : بلبل نامه
المقاله
تو طوطی قفس را تا نمیری
نخواهی رستن از بند اسیری
ترا چون در صف صورت کشیدند
تو افتادی بدام ایشان بریدند
بمیر از لذت و ترک شکر کن
چو سیمرغ از همه عالم گذر کن
اگر ترک از شکر گیری تو چون باز
به هندوستان روحانی رسی باز
وگرنه بر سر باطل بمانی
چو کوری بی عصا در گل بمانی
همی غلطی چو مرغ سر بریده
بدست خویشتن شهپر بریده
نخواهی رستن از بند اسیری
ترا چون در صف صورت کشیدند
تو افتادی بدام ایشان بریدند
بمیر از لذت و ترک شکر کن
چو سیمرغ از همه عالم گذر کن
اگر ترک از شکر گیری تو چون باز
به هندوستان روحانی رسی باز
وگرنه بر سر باطل بمانی
چو کوری بی عصا در گل بمانی
همی غلطی چو مرغ سر بریده
بدست خویشتن شهپر بریده
عطار نیشابوری : بلبل نامه
مجادلۀ بلبل با طاوس و تسلیم شدن طاوس بوی
بیا ای مرغ رنگین جامه بی بو
سر ترکانه داری پای هندو
تنی پوشیده داری جان عریان
لب پرخنده داری چشم گریان
ز روی آینه نزدودهٔ زنگ
لباس آینه کردی بصد رنگ
اگر زر میکند آهن زر اندود
نگیرد آهن از زر رنگ نابود
به زیور کی شود چون ماه تو زشت
به ضرب مشت چون گردد برانگشت
چرا این رنگ بی بو میفروشی
چرا پای خود از مردم نپوشی
سراسر خویشتن را مینمائی
ولیکن گر بقاف بی وفائی
به از ناموس باشد نام ناموس
به از طاوس باشد پای طاوس
به بین خود را و از هستی برون آی
بکوی نیستی بخرام و می پای
اگر پای سیاهت یاد بودی
بجلوه کی دل تو شاد بودی
چو بلبل جامهٔ رنگین بینداز
مرقع پوش شو مانندهٔ باز
نه رنگت ماندونی بال و نی پر
مشو مغرور این رنگ مزور
چه عزت میرسد از عزت آن
که پرت مینهند بر سرامینان
چه نفع آمد بگو ای مرغ خوش باش
در حمام را از نقش نقاش
به رنگ خویشتن مغرور گشتی
ز قرب حضرت شه دور گشتی
همه رنگی زما بوئی نداری
همه بوئی ز ما بوئی نداری
سر ترکانه داری پای هندو
تنی پوشیده داری جان عریان
لب پرخنده داری چشم گریان
ز روی آینه نزدودهٔ زنگ
لباس آینه کردی بصد رنگ
اگر زر میکند آهن زر اندود
نگیرد آهن از زر رنگ نابود
به زیور کی شود چون ماه تو زشت
به ضرب مشت چون گردد برانگشت
چرا این رنگ بی بو میفروشی
چرا پای خود از مردم نپوشی
سراسر خویشتن را مینمائی
ولیکن گر بقاف بی وفائی
به از ناموس باشد نام ناموس
به از طاوس باشد پای طاوس
به بین خود را و از هستی برون آی
بکوی نیستی بخرام و می پای
اگر پای سیاهت یاد بودی
بجلوه کی دل تو شاد بودی
چو بلبل جامهٔ رنگین بینداز
مرقع پوش شو مانندهٔ باز
نه رنگت ماندونی بال و نی پر
مشو مغرور این رنگ مزور
چه عزت میرسد از عزت آن
که پرت مینهند بر سرامینان
چه نفع آمد بگو ای مرغ خوش باش
در حمام را از نقش نقاش
به رنگ خویشتن مغرور گشتی
ز قرب حضرت شه دور گشتی
همه رنگی زما بوئی نداری
همه بوئی ز ما بوئی نداری
عطار نیشابوری : بلبل نامه
نصیحت بلبل طاوس را به قطع کردن زینت
برو طاوس شهوت را ببر سر
که بوی آرزویت میبرد سر
ز رنگین خانهٔ شهوت بپرهیز
ز بند آرزوی خویش برخیز
چو رنگ شهوت بی رنگ گردد
همه عالم به چشمت تنگ گردد
درون خانهٔ جانت سیاه است
چه سود ار بر سرت زرین کلاه است
به رنگ و زینت دنیا چو طاوس
همی پوشی سیاهی را بناموس
مکن شادی اگر کارت برآید
که روز نیک و بد روزی سرآید
نماند شادی و غم جاودانی
به نیک و بد سرآید زندگانی
که بوی آرزویت میبرد سر
ز رنگین خانهٔ شهوت بپرهیز
ز بند آرزوی خویش برخیز
چو رنگ شهوت بی رنگ گردد
همه عالم به چشمت تنگ گردد
درون خانهٔ جانت سیاه است
چه سود ار بر سرت زرین کلاه است
به رنگ و زینت دنیا چو طاوس
همی پوشی سیاهی را بناموس
مکن شادی اگر کارت برآید
که روز نیک و بد روزی سرآید
نماند شادی و غم جاودانی
به نیک و بد سرآید زندگانی
عطار نیشابوری : بلبل نامه
مجادله کردن بلبل با موش خوار و جواب او
بیا ای مرغ نابالغ کجائی
ز عمر نازنین غافل چرائی
دریغا برگ عمرت رفت بر باد
دمی ناکرده خود را از جهان شاد
اگر پرت بدی یعنی که دانش
اگر بالت بدی یعنی که بینش
بپری تا درخت جاودانی
وگرنه تا ابد اینجا بمانی
ز شوق آشیان ای مرغ افلاک
شدی افتان و خیزان بر سر خاک
مکن سستی که دوران سخت تند است
ز پیران کار طفلان ناپسند است
بزرگی و ولی آزار خواری
کم آزادی ولی مردار خواری
مشام آکنده از گند مردار
چو زاغ وسگ شوی برگند مردار
مکن با زاغ و با سگ هم نشینی
چو خواهی گلشن سیمرغ بینی
تو هشیاری دل چون بارداری
تو از مردار خوردن دان که خواری
بمرداری فرود آوردهٔ سر
چرا تازی بدانش بر سر افسر
چرا عاشق نباشی تا بباشی
برون از زاهدان رومی خراشی
تو مستی باش تا هشیار گردی
ز عمر خویشتن بیزار گردی
ز عمر نازنین غافل چرائی
دریغا برگ عمرت رفت بر باد
دمی ناکرده خود را از جهان شاد
اگر پرت بدی یعنی که دانش
اگر بالت بدی یعنی که بینش
بپری تا درخت جاودانی
وگرنه تا ابد اینجا بمانی
ز شوق آشیان ای مرغ افلاک
شدی افتان و خیزان بر سر خاک
مکن سستی که دوران سخت تند است
ز پیران کار طفلان ناپسند است
بزرگی و ولی آزار خواری
کم آزادی ولی مردار خواری
مشام آکنده از گند مردار
چو زاغ وسگ شوی برگند مردار
مکن با زاغ و با سگ هم نشینی
چو خواهی گلشن سیمرغ بینی
تو هشیاری دل چون بارداری
تو از مردار خوردن دان که خواری
بمرداری فرود آوردهٔ سر
چرا تازی بدانش بر سر افسر
چرا عاشق نباشی تا بباشی
برون از زاهدان رومی خراشی
تو مستی باش تا هشیار گردی
ز عمر خویشتن بیزار گردی
عطار نیشابوری : بلبل نامه
نصیحت پذیرفتن موش خوار
ز من پندی فرا گیر ای خردمند
عتاب و خشم را بر پای نه بند
کلاه فاقه را بر فرق سر نه
بدان حرصی که باشد کمترش ده
ز قهرش دیدهٔ پر فتنه بر دوز
چو باد انش به بی خوابی بیاموز
مسلط کن برو صیاد خود را
بجای نان مده پالوده بد را
گر او را خوار کردی همچو یوسف
عزیز مصر کردی همچو یوسف
ببسته سدهٔ فر سعادت
بیان عالم الغیب و شهادت
مشعبد وار زیر حقه دارد
نه چندان مهره کانراکس شمارد
بهر یاری که وقتش اقتضا کرد
بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد
همی گردند پیاپی گردش او
دو چاکر در رهش رومی و هندو
زمین سفلیان را آسمان است
سرای علویان را آستان است
بگوش هوش بشنو این سخن را
فدای این سخن کن جان و تن را
چو فرصت هست کاری بیشتر بود
پشیمانی گر آید کی کند سود
چراغ دل ز شمع جان برافروز
اصول علم استادان بیاموز
به جان گر خدمت استاد کردی
ز خدمت برخوری استاد گردی
ولی اندیشهٔ تو آن ندارد
معما گفتن تو جان ندارد
عتاب و خشم را بر پای نه بند
کلاه فاقه را بر فرق سر نه
بدان حرصی که باشد کمترش ده
ز قهرش دیدهٔ پر فتنه بر دوز
چو باد انش به بی خوابی بیاموز
مسلط کن برو صیاد خود را
بجای نان مده پالوده بد را
گر او را خوار کردی همچو یوسف
عزیز مصر کردی همچو یوسف
ببسته سدهٔ فر سعادت
بیان عالم الغیب و شهادت
مشعبد وار زیر حقه دارد
نه چندان مهره کانراکس شمارد
بهر یاری که وقتش اقتضا کرد
بدزدد مهرهٔ عمر زن و مرد
همی گردند پیاپی گردش او
دو چاکر در رهش رومی و هندو
زمین سفلیان را آسمان است
سرای علویان را آستان است
بگوش هوش بشنو این سخن را
فدای این سخن کن جان و تن را
چو فرصت هست کاری بیشتر بود
پشیمانی گر آید کی کند سود
چراغ دل ز شمع جان برافروز
اصول علم استادان بیاموز
به جان گر خدمت استاد کردی
ز خدمت برخوری استاد گردی
ولی اندیشهٔ تو آن ندارد
معما گفتن تو جان ندارد
عطار نیشابوری : بلبل نامه
آمدن هدهد در نصیحت بلبل باو که راه بسی باریکست
بیا ای هدهد صاحب هدایت
چه داری تا خبر از هر ولایت
قباپوشی ولی دردی نداری
گله داری ولی مردی نداری
ز تن بیرون کن و کن خاک بر سر
قبائی بی بقا تاج مزور
کسی باشد سزای تاجداری
که باشد در تبارش شهریاری
کسی باشد سزای قرب شاهی
که باشد لائق فر الهی
سر اهل امل گر تاجدار است
بیندیش آن برای تاجدار است
مرقع پوشی و تاج مرصع
مرصع نی مناسب با مرقع
طریق تاجداری عقل و دادست
ترا حاصل بدست از جمله بادست
ترا چون بر سر کوهست خورشید
چه میداری بروز رفته امید
بپرهان بر درخت زندگانی
وگرنه بی هنر اینجا بمانی
ترا همت بقدر هستی خویش
مرا همت بقدر از آسمان بیش
بمرداری فرود آوردهٔ سر
چرا ننهی ز دانش بر سر افسر
کسان رنجند ز رنگ و بوی مردار
نگه دارند مشام از گند مردار
من آن مرغم که مینالم بگلزار
تو آن مرغی که میخاری سر خار
تو کردی بی وفائی با سلیمان
منش هستم دعاگو با دل و جان
مگر نشنیدهٔ ای مرغ کوچک
خلاف امریا شد نامبارک
تو تا در بند گی بی جان نگردی
قبول حضرت سلطان نگردی
مرا از دور رمزی مینمایند
مرا پیوسته درها میگشایند
نشینی بر سر پا سر کشیده
سر و پایت برون هر سو بریده
روا دای که رندان خرابات
برند از خون تو سازند طلسمات
ملوک ملک عالم چون سکندر
ز بهر داد دارند تاج بر سر
برو از سر بنه این تاج بیداد
که بی دادی دهد هر تاج بر باد
چه داری تا خبر از هر ولایت
قباپوشی ولی دردی نداری
گله داری ولی مردی نداری
ز تن بیرون کن و کن خاک بر سر
قبائی بی بقا تاج مزور
کسی باشد سزای تاجداری
که باشد در تبارش شهریاری
کسی باشد سزای قرب شاهی
که باشد لائق فر الهی
سر اهل امل گر تاجدار است
بیندیش آن برای تاجدار است
مرقع پوشی و تاج مرصع
مرصع نی مناسب با مرقع
طریق تاجداری عقل و دادست
ترا حاصل بدست از جمله بادست
ترا چون بر سر کوهست خورشید
چه میداری بروز رفته امید
بپرهان بر درخت زندگانی
وگرنه بی هنر اینجا بمانی
ترا همت بقدر هستی خویش
مرا همت بقدر از آسمان بیش
بمرداری فرود آوردهٔ سر
چرا ننهی ز دانش بر سر افسر
کسان رنجند ز رنگ و بوی مردار
نگه دارند مشام از گند مردار
من آن مرغم که مینالم بگلزار
تو آن مرغی که میخاری سر خار
تو کردی بی وفائی با سلیمان
منش هستم دعاگو با دل و جان
مگر نشنیدهٔ ای مرغ کوچک
خلاف امریا شد نامبارک
تو تا در بند گی بی جان نگردی
قبول حضرت سلطان نگردی
مرا از دور رمزی مینمایند
مرا پیوسته درها میگشایند
نشینی بر سر پا سر کشیده
سر و پایت برون هر سو بریده
روا دای که رندان خرابات
برند از خون تو سازند طلسمات
ملوک ملک عالم چون سکندر
ز بهر داد دارند تاج بر سر
برو از سر بنه این تاج بیداد
که بی دادی دهد هر تاج بر باد
عطار نیشابوری : بلبل نامه
جواب دادن هدهد بلبل را و اجازت دادن بلبل را
به بلبل گفت هدهدکای پریشان
چرا کردی تو بیدادی بدیشان
مکن بی علمی ای دین داده بر باد
که بی علمی کند بر جمله بیداد
درون خسته دل مخراش و مخروش
چو دیگ پخته شو تا کی زنی شوش
چو عشق دلبران گنج روانست
چنان بهتر که اندر دل نهانست
برو در عاشقی میسوز و میساز
مکن راز دل خود پیش کس باز
ز بند جان خود برخیز و بنشین
مکن زین پس حکایتهای پیشین
حکایت کهنه شد از بسکه گفتند
درون فرسوده شد از بسکه گفتند
سخن نونو چو گل یابد شکفتن
نه چون بلبل حکایت بازگفتن
حدیث عشق اگرچه هست شیرین
ولی مردم ببرهان گشته ره بین
برو ز اینجا سر آشوب و داور
ز علم ارسکهٔ داری بیاور
بقدر خود بگو تا خود چه داری
بمیدان اندر آگر مرد کاری
چرا بیهوده گفتن پیشه کردی
نه چون مردان بخود اندیشه کردی
چو کار روزگارم کارزار است
مرا امروز با تو کار زار است
حدیثم داستان دوستان است
خطابم با خطیب بوستان است
به پیچش درکشم تا خود چگوید
چه گوید جز ره نعره نپوید
مکن فریاد و خاموشی گزین تو
به بین در روی خود عین الیقین تو
چو بگشایم به یک نقطه زبان را
به بندم نطق مرغ بوستان را
سؤالت اول از توحید پرسم
دوم ایمان سوم تجرید پرسم
مرا اول سخن با تو زذات است
به آخر ماجرا اندر صفات است
بیا بنشین ز اول بازگو تا
چرا ایزد ندارد مثل و همتا
ز هدهد بلبل عاشق زبون شد
ز عشق گل به یک ره سرنگون شد
سری بنهاد پیش هدهد آنگاه
خطا کردم مگیر استغفرالله
مرا دل ریش بود از درد هجران
از آن تندی نمودم با عزیزان
سپر بنهاد در پیش پیمبر
کاجازت تا روم در پیش دلبر
فزون زین طاقت هجران ندارم
چنانستم که گوئی جان ندارم
مخواه از عاشق و دیوانه خدمت
که او خود سوخت از درد محبت
سلیمانش اشارت دادو فرمود
کزین پس حال تو معلوم ما بود
بمرغان گفت با عشقش گذارید
چو تاب قوت نطقش ندارید
برون شد بلبل از پیش سلیمان
پی معشوقهٔ خود تا گلستان
وصال دوستش چون شد میسر
سخن نتوان نوشتن زین فزونتر
حدیثم داستان دوستان شد
خطابم با خطیب بوستان شد
چو بلبل نامه آخر شد به توفیق
چو مردان راه حق میرو بتحقیق
ایا عطار جان عاشقانی
تو آگاه ازعطای غیب دانی
خداوندا توئی معبود و دیان
سمیعی و بصیر وفرد و رحمن
به بخشائی گناه جمله عالم
از آن پس این ضعیف خسته راهم
بسی گفتم به شرح ازجان حکایت
حکایت را رسانیدم به غایت
چرا کردی تو بیدادی بدیشان
مکن بی علمی ای دین داده بر باد
که بی علمی کند بر جمله بیداد
درون خسته دل مخراش و مخروش
چو دیگ پخته شو تا کی زنی شوش
چو عشق دلبران گنج روانست
چنان بهتر که اندر دل نهانست
برو در عاشقی میسوز و میساز
مکن راز دل خود پیش کس باز
ز بند جان خود برخیز و بنشین
مکن زین پس حکایتهای پیشین
حکایت کهنه شد از بسکه گفتند
درون فرسوده شد از بسکه گفتند
سخن نونو چو گل یابد شکفتن
نه چون بلبل حکایت بازگفتن
حدیث عشق اگرچه هست شیرین
ولی مردم ببرهان گشته ره بین
برو ز اینجا سر آشوب و داور
ز علم ارسکهٔ داری بیاور
بقدر خود بگو تا خود چه داری
بمیدان اندر آگر مرد کاری
چرا بیهوده گفتن پیشه کردی
نه چون مردان بخود اندیشه کردی
چو کار روزگارم کارزار است
مرا امروز با تو کار زار است
حدیثم داستان دوستان است
خطابم با خطیب بوستان است
به پیچش درکشم تا خود چگوید
چه گوید جز ره نعره نپوید
مکن فریاد و خاموشی گزین تو
به بین در روی خود عین الیقین تو
چو بگشایم به یک نقطه زبان را
به بندم نطق مرغ بوستان را
سؤالت اول از توحید پرسم
دوم ایمان سوم تجرید پرسم
مرا اول سخن با تو زذات است
به آخر ماجرا اندر صفات است
بیا بنشین ز اول بازگو تا
چرا ایزد ندارد مثل و همتا
ز هدهد بلبل عاشق زبون شد
ز عشق گل به یک ره سرنگون شد
سری بنهاد پیش هدهد آنگاه
خطا کردم مگیر استغفرالله
مرا دل ریش بود از درد هجران
از آن تندی نمودم با عزیزان
سپر بنهاد در پیش پیمبر
کاجازت تا روم در پیش دلبر
فزون زین طاقت هجران ندارم
چنانستم که گوئی جان ندارم
مخواه از عاشق و دیوانه خدمت
که او خود سوخت از درد محبت
سلیمانش اشارت دادو فرمود
کزین پس حال تو معلوم ما بود
بمرغان گفت با عشقش گذارید
چو تاب قوت نطقش ندارید
برون شد بلبل از پیش سلیمان
پی معشوقهٔ خود تا گلستان
وصال دوستش چون شد میسر
سخن نتوان نوشتن زین فزونتر
حدیثم داستان دوستان شد
خطابم با خطیب بوستان شد
چو بلبل نامه آخر شد به توفیق
چو مردان راه حق میرو بتحقیق
ایا عطار جان عاشقانی
تو آگاه ازعطای غیب دانی
خداوندا توئی معبود و دیان
سمیعی و بصیر وفرد و رحمن
به بخشائی گناه جمله عالم
از آن پس این ضعیف خسته راهم
بسی گفتم به شرح ازجان حکایت
حکایت را رسانیدم به غایت
عطار نیشابوری : بلبل نامه
در ختم حکایت
عطار نیشابوری : بلبل نامه
در مناجات باری تعالی
خداوندا توئی دانای عالم
ز عالم برتری و از جان عالم
نه گیتی بود نی ابلیس و آدم
نه عالم بود و نی ذرات عالم
تو آن پروردگار کردگاری
که بی حبر و قلم صورت نگاری
به دست خود گل آدم سرشتی
به سر بر سرگذشت ما نوشتی
بکیوان برکشی آن را که خواهی
بخذلان درکشی آن راکه خواهی
گناهم گر زماهی تا بماه است
ولیکن رحمتت بیش از گناه است
به بخشی جرم عطار ای خداوند
نداری جان اودر غفلت و بند
حکیمی و علیمی و قدیمی
غفوری و شکوری و حلیمی
بیامرزی برحمت جمله عالم
که حی وغافر الذنبی و حاکم
ز عالم برتری و از جان عالم
نه گیتی بود نی ابلیس و آدم
نه عالم بود و نی ذرات عالم
تو آن پروردگار کردگاری
که بی حبر و قلم صورت نگاری
به دست خود گل آدم سرشتی
به سر بر سرگذشت ما نوشتی
بکیوان برکشی آن را که خواهی
بخذلان درکشی آن راکه خواهی
گناهم گر زماهی تا بماه است
ولیکن رحمتت بیش از گناه است
به بخشی جرم عطار ای خداوند
نداری جان اودر غفلت و بند
حکیمی و علیمی و قدیمی
غفوری و شکوری و حلیمی
بیامرزی برحمت جمله عالم
که حی وغافر الذنبی و حاکم
عطار نیشابوری : بخش اول
المقالة الاولی فی التوحید
به نام آنک جان را نور دین داد
خرد را در خدا دانی یقین داد
خداوندی که عالم نامور زوست
زمین و آسمان زیر و زبر زوست
دو عالم خلعت هستی ازو یافت
فلک بالا زمین پستی ازو یافت
فلک اندر رکوع استادهٔ اوست
زمین اندر سجود افتادهٔ اوست
ز کفک و خون برآرد آدمی را
ز کاف و نون فلک را و زمی را
ز دودی گنبد خضرا کند او
ز پیهی نرگس بینا کند او
ز نیش پشه سازد ذوالفقاری
چنان کز عنکبوتی پرده داری
ز خاکی معنی آدم بر آرد
ز بادی عیسی مریم برآرد
ز خون مشک و ز نی شکر نماید
ز باران در ز کان گوهر نماید
یکی اول که پیشانی ندارد
یکی آخر که پایانی ندارد
یکی ظاهر که باطن از ظهورست
یکی باطن که ظاهر تر ز نورست
نه هرگز کبریایش را بدایت
نه ملکش را سرانجام و نهایت
خداوندی که اوداند که چونست
که او از هرچ من دانم برونست
چو دید و دانش ما آفریدست
که دانستست او را و که دیدست
ز کنه ذات او کس را نشان نیست
که هر چیزی که گوئی اینست آن نیست
اگرچه جان ما می پی برد راه
ولیکن کنه او کی میبرد راه
چو بی آگاهم از جانم که چونست
خدا را کنه چون دانم که چونست
چنان جان را بداشت اندر نهفت او
که هرگز سر جان با کس نگفت او
تنت زنده بجان و جان نهانی
تو از جان زنده و جان را ندانی
زهی صنع نهان و آشکارا
که کس را جز خموشی نیست یارا
هزاران موی را بشکافتم من
طریق این خموشی یافتم من
چو نتوانی بذات او رسیدن
قناعت کن جمال صنع دیدن
اگر تو راست طبعی در صنایع
برآی از چار دیوار طبایع
خدایت را نیفتادست کاری
چه سازی از طبایع کردگاری
اگر آبست اصل آبی بروبند
فرا آبش ده و لختی بروخند
وگر خاکست در پیش درش کن
بزیر پای خاکی بر سرش کن
وگر باد است بیدادیش پندار
ببادش برده و بادیش پندار
وگر اصل آتش است آبی بروزن
چو آبش بر زدی آتش درو زن
طبیعت راست داری بی ریاباش
طبیعی نیستی مرد خدا باش
چو در هر دو جهان یک کردگار است
ترا با کار چار ارکان چه کار است؟
یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی
یکی بین و یکی دان ویکی گوی
یکیست این جمله چه آخر چه اول
ولی بیننده را چشم است احول
نگه کن ذره ذره گشته پویان
بحمدش خطبه تسبیح گویان
زهی انعام و لطف کار سازی
که یک یک ذره را با اوست رازی
زهی اسم و زهی معنی همه تو
همی گویم که ای تو ای همه تو
نبینم در جهان مقدار مویی
که آن را نیست با روی تو روئی
اگر با تو نبودی روی ما را
فرو بردی سر یک موی ما را
اگر لطفت نپیوستی بیاری
نبودی ذرهای را پایداری
همه باقی بتست و تو نهانی
درون جان و بیرون جهانی
همه جانها ز تو حیران بمانده
تو با ما در میان جان بمانده
ز راهت حد و پایان کس ندیدست
که تو در جانی و جان کس ندیدست
جهان از تو پرو تو در جهان نه
همه در تو گم و تو در میان نه
نهان و آشکارایی همیشه
نه در جا و نه بر جایی همیشه
خموشی تو از گویایی تست
نهانی تو از پیدایی تست
تویی معنی و بیرون تو اسم است
تویی گنج و همه عالم طلسم است
زهی فر و حضور نور آن ذات
که بر هر ذرهٔ میتابد ز ذرات
ترا بر ذره ذره راه بینم
دو عالم ثم وجه الله بینم
دوی را نیست ره درحضرت تو
همه عالم توی و قدرت تو
ز تو بی خود یکی تا صد بمانده
دو عالم از تو، تو ازخود بمانده
وجود جمله ظل حضرت تست
همه آثار صنع و قدرت تست
جهان عقل و جان حیران بمانده
تو در پرده چنین پنهان بمانده
جهان پر نام تو وز تو نشان نه
بتو بیننده عقل و تو عیان نه
عیان عقل و پنهان خیالی
تعالی الله زهی نور تعالی
نبینم جز تو من یک چیز دیگر
چو تو هستی چه باشد نیز دیگر
نکو گوئی نکو گفتست در ذات
که التوحید اسقاط الاضافات
در آن وحدت چرا پیوند جویم
تویی مطلوب و طالب چند گویم
چو من دیبای توحید تو بافم
چنان خواهم که جان را بر شکافم
درآید صد هزاران قالب از خاک
چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک
جهانی خلق بودند و برفتند
اگر زشت ارنکو در خاک خفتند
ز چندان خلق کس آگه نگشتند
که چون پیدا شدند و چون گذشتند
اگرچه جمله در پنداشت بودند
چنانک او جمله را میداشت بودند
نه جان دارد خبر از جان که جان چیست
نه تن را آگهی ازتن که تن کیست
نه گوش آگاه از بشنیدن خویش
نه دیده با خبر از دیدن خویش
زفانت را ز گویایی خبر نه
تنت را از توانایی خبر نه
نه آگاهی ازین گشتن فلک را
نه جن و انس و شیطان و ملک را
فرو رفتند بسیاری بدین کوی
بسی دیگر رسیدند از دگر سوی
نه آن کومیرود زین راز آگاه
نه آن کامد خبر دارد ازین راه
چنان گم کردهاند این سربی راز
که سر مویی نیاید هیچ کس باز
دری مدروس شد نتوان گشادن
که انگشتی برو نتوان نهادن
بباید داشت گردن زیر فرمان
که جز صبر و خموشی نیست درمان
که دارد زهره در وادی تسلیم
که بادی بگذراند بر لب از بیم
همه جز خامشی راهی نداریم
که یک تن زهره آهی نداریم
ز آدم قطرهٔ را برگزیدست
از آن یک قطره خلقی آفریدست
در آن قطره بسی کردند فکرت
فرو ماندند سرگردان فطرت
فرو شد عقلها در قطرهٔ آب
همه در قطره گشتند غرقاب
هزاران تشنه زین وادی برآیند
برین درگه بزانو اندر آیند
زعجز خویش میگویی تو ای پاک
تویی معروف و عارف ما عرفناک
دو عالم جمله در گفتار ماندند
همه در پردهٔ پندار ماندند
همی گویند ما در جست و جوئیم
ز دیری گاه مرد راه اوئیم
عجائب بین که آمد قطرهٔ آب
که دریایی برد پر در خوشاب
عجبتر این که آمد ذرهٔ خاک
که تا دستش دهد خورشید افلاک
چو داری حوصله از پشهٔ کم
چگونه می در آشامی دو عالم
جگر در خون بسی گردیدهٔ تو
چنان نیست این که اندیشیدهٔ تو
برو سودای بیهوده مپیمای
منه بیرون ز حد خویشتن پای
گلیم عجز در سرکش ز حیرت
چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که در خور نیست حق جز حق ای دوست
چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست
خدا پاک و منزه تو ره خاک
چه نسبت دارد آخر خاک با پاک
اگر موری ز عالم با عدم شد
بعالم در چه افزود و چه کم شد
بسان حلقه سر میزن برین در
که کم ناید برین در از چنین سر
کبود از بهر آن پوشید گردون
که هم چون حلقه زان درماند بیرون
خدا را چون خدا یک دوست کس نیست
که درخورد خدا هم اوست کس نیست
اگر از تو کسی پرسد چه گوئی
که چیزی گم نکردن می چه جوئی
نخستین یافت باید چون بیابی
چو گم گردد سوی جستن شتابی
گزافست از چنین حسرت سرآمد
بسا جانا کزین حسرت برآمد
همه جانهای صدیقان پر از خون
که میداند که سر کار او چون
ببین چندین هزاران سال کابلیس
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او بر هم نهادند
ز استغنای خود بر باد دادند
دلش خونابه جای محنت آمد
تنش دستار خوان لعنت آمد
ز استغنای حق گر یاد داریم
سر وادی بی فریاد داریم
جگر خون میشود زین یاد ما را
ز استغنای حق فریاد ما را
باستغنا اگر فرمان درآید
همه اومید معصومان سرآید
چو فردا پیش آن ایوان عالی
فرو کوبند کوس لایزالی
که دارد در همه آفاق زهره
که عرضه دارد این نقد نبهره
خدا را کبریای بی نیازیست
ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست
تو میخواهی بتسبیح و نمازی
که خشنود آید از تو بی نیازی
نمازت توشه راه درازست
ولی او ازنمازت بی نیازست
جوامردا یقین میدان بتحقیق
که گر تکلیف کردت داد توفیق
اگر توفیق حق نبود مددگر
نگردد هیچکس هرگز مسخر
زهی رتبت که از مه تا بماهی
بود پیشش چو از موی سیاهی
زهی قدرت که از قدرت نمایی
ز یک سر موی صد صنعت نمایی
زهی عزت که چندان بینیازیست
که چندین عقل و جان آنجا ببازیست
زهی حشمت که گر بر جان درآید
بهر یک ذره صد طوفان برآید
زهی سبقت که با آن اولیت
ندارد هیچ موجودی معیت
زهی وحدت که مویی درنگنجد
در آن وحدت جهان مویی نسنجد
زهی نسبت که در چل صبح ایام
بدست خویش بستی چینه بردام
زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس
بباید گوی برباید ز ادریس
زهی غیرت که گر بر عالم افتد
بیک ساعت دو عالم بر هم افتد
زهی هیبت که گر یک ذره خورشید
بیابد گم شود در سایه جاوید
زهی حجت که اندر هیچ رویی
بننشیند کسی را بر تومویی
زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه
ندارد کس ورای تو در آن راه
زهی ملکت که واجب گشت لابد
که نه نقصان پذیرد نه تزاید
زهی قدرت که گر خواهد بیک دم
زمین چون موم گرداند فلک هم
زهی شربت که در خون می زند نان
بامید سقیکم ربکم جان
زهی آیت که بنمایی چو خواهی
ز یک یک ذره خورشید الهی
زهی فرصت که درعالم فروزی
بآه بی دلی عالم بسوزی
زهی شفقت که بر ما جاودانی
تودادی مادران را مهربانی
زهی مهلت که چون هنگام آید
بمویی عالمی در دام آید
زهی وقتی که در وقت اسیری
جهانی را بسر مویی بگیری
زهی نعمت که چندان شد ملازم
که شکرش هم تو دانی گفت دایم
زهی شدت که در حجت گرفتن
نه برگ خامشی نه روی گفتن
زهی رخصت که گرراهی نبودی
کسی را زهرهٔ آهی نبودی
زهی فرقت که بسیاری دویدند
ندیدندت ولیکن نایدیدند
زهی راحت که قدوسان اعلی
همی نازند دایم زان تجلی
زهی لذت که پاکان مطهر
کنند از وی مشام جان معطر
همه بیچارهایم و مانده بر جای
برین بیچارگی ما ببخشای
چو درگهواره گور اوفتادیم
چو طفلان ما در آن عالم بزادیم
شده آن گور چون گهوارهٔ تنگ
کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ
درون آیند دو زنگی پر از زور
بجنبانند ما گهواره کور
چو طفلان مادران سخت و تنگی
بلرزیم از نهیب و سهم زنگی
نه ما را مادری نه مهربانی
بگردانیده روی از ما جهانی
ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش
چو طفلان ما و راهی سخت در پیش
چو طفلان جهان نادیده باشیم
زهی سختا که ماترسیده باشیم
چو ما یک ساعتی باشیم در خاک
از آن زنگی نگه مان دار ای پاک
بما گویند من ربک و ما دین
خدایا از تو میخواهیم تلقین
چو خود ما را بپروردی باعزاز
مده ما را بدست زنگیان باز
اگر ما را نیاموزی تو گفتار
درازا منزلا ومشکلا کار
بماند تا ابد این درد با ما
ندانم تا چه خواهد کرد با ما
خداوندا همه سرگشتگانیم
مصیبت دیده و آغشتگانیم
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ
چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ
نداری دل که در دلداری ما
دمی دل سوزدت بر زاری ما
دلت چون نیست چون سوزد ز زاری
چه میگویم همه دلها تو داری
خداوندا منم بیچاره مانده
درین فکرت دلی صد پاره مانده
تنم را گرچه نیست از تو نشانی
ولی غایب نهٔ از جان زمانی
تویی در ضمن سر عقل و جانم
چنین گوهر فشان زان شد زبانم
تویی فی الجمله مستغنی ز عالم
سخن کوتاه شد والله اعلم
خرد را در خدا دانی یقین داد
خداوندی که عالم نامور زوست
زمین و آسمان زیر و زبر زوست
دو عالم خلعت هستی ازو یافت
فلک بالا زمین پستی ازو یافت
فلک اندر رکوع استادهٔ اوست
زمین اندر سجود افتادهٔ اوست
ز کفک و خون برآرد آدمی را
ز کاف و نون فلک را و زمی را
ز دودی گنبد خضرا کند او
ز پیهی نرگس بینا کند او
ز نیش پشه سازد ذوالفقاری
چنان کز عنکبوتی پرده داری
ز خاکی معنی آدم بر آرد
ز بادی عیسی مریم برآرد
ز خون مشک و ز نی شکر نماید
ز باران در ز کان گوهر نماید
یکی اول که پیشانی ندارد
یکی آخر که پایانی ندارد
یکی ظاهر که باطن از ظهورست
یکی باطن که ظاهر تر ز نورست
نه هرگز کبریایش را بدایت
نه ملکش را سرانجام و نهایت
خداوندی که اوداند که چونست
که او از هرچ من دانم برونست
چو دید و دانش ما آفریدست
که دانستست او را و که دیدست
ز کنه ذات او کس را نشان نیست
که هر چیزی که گوئی اینست آن نیست
اگرچه جان ما می پی برد راه
ولیکن کنه او کی میبرد راه
چو بی آگاهم از جانم که چونست
خدا را کنه چون دانم که چونست
چنان جان را بداشت اندر نهفت او
که هرگز سر جان با کس نگفت او
تنت زنده بجان و جان نهانی
تو از جان زنده و جان را ندانی
زهی صنع نهان و آشکارا
که کس را جز خموشی نیست یارا
هزاران موی را بشکافتم من
طریق این خموشی یافتم من
چو نتوانی بذات او رسیدن
قناعت کن جمال صنع دیدن
اگر تو راست طبعی در صنایع
برآی از چار دیوار طبایع
خدایت را نیفتادست کاری
چه سازی از طبایع کردگاری
اگر آبست اصل آبی بروبند
فرا آبش ده و لختی بروخند
وگر خاکست در پیش درش کن
بزیر پای خاکی بر سرش کن
وگر باد است بیدادیش پندار
ببادش برده و بادیش پندار
وگر اصل آتش است آبی بروزن
چو آبش بر زدی آتش درو زن
طبیعت راست داری بی ریاباش
طبیعی نیستی مرد خدا باش
چو در هر دو جهان یک کردگار است
ترا با کار چار ارکان چه کار است؟
یکی خوان و یکی خواه و یکی جوی
یکی بین و یکی دان ویکی گوی
یکیست این جمله چه آخر چه اول
ولی بیننده را چشم است احول
نگه کن ذره ذره گشته پویان
بحمدش خطبه تسبیح گویان
زهی انعام و لطف کار سازی
که یک یک ذره را با اوست رازی
زهی اسم و زهی معنی همه تو
همی گویم که ای تو ای همه تو
نبینم در جهان مقدار مویی
که آن را نیست با روی تو روئی
اگر با تو نبودی روی ما را
فرو بردی سر یک موی ما را
اگر لطفت نپیوستی بیاری
نبودی ذرهای را پایداری
همه باقی بتست و تو نهانی
درون جان و بیرون جهانی
همه جانها ز تو حیران بمانده
تو با ما در میان جان بمانده
ز راهت حد و پایان کس ندیدست
که تو در جانی و جان کس ندیدست
جهان از تو پرو تو در جهان نه
همه در تو گم و تو در میان نه
نهان و آشکارایی همیشه
نه در جا و نه بر جایی همیشه
خموشی تو از گویایی تست
نهانی تو از پیدایی تست
تویی معنی و بیرون تو اسم است
تویی گنج و همه عالم طلسم است
زهی فر و حضور نور آن ذات
که بر هر ذرهٔ میتابد ز ذرات
ترا بر ذره ذره راه بینم
دو عالم ثم وجه الله بینم
دوی را نیست ره درحضرت تو
همه عالم توی و قدرت تو
ز تو بی خود یکی تا صد بمانده
دو عالم از تو، تو ازخود بمانده
وجود جمله ظل حضرت تست
همه آثار صنع و قدرت تست
جهان عقل و جان حیران بمانده
تو در پرده چنین پنهان بمانده
جهان پر نام تو وز تو نشان نه
بتو بیننده عقل و تو عیان نه
عیان عقل و پنهان خیالی
تعالی الله زهی نور تعالی
نبینم جز تو من یک چیز دیگر
چو تو هستی چه باشد نیز دیگر
نکو گوئی نکو گفتست در ذات
که التوحید اسقاط الاضافات
در آن وحدت چرا پیوند جویم
تویی مطلوب و طالب چند گویم
چو من دیبای توحید تو بافم
چنان خواهم که جان را بر شکافم
درآید صد هزاران قالب از خاک
چو اندر تو رسد برسد ز تو پاک
جهانی خلق بودند و برفتند
اگر زشت ارنکو در خاک خفتند
ز چندان خلق کس آگه نگشتند
که چون پیدا شدند و چون گذشتند
اگرچه جمله در پنداشت بودند
چنانک او جمله را میداشت بودند
نه جان دارد خبر از جان که جان چیست
نه تن را آگهی ازتن که تن کیست
نه گوش آگاه از بشنیدن خویش
نه دیده با خبر از دیدن خویش
زفانت را ز گویایی خبر نه
تنت را از توانایی خبر نه
نه آگاهی ازین گشتن فلک را
نه جن و انس و شیطان و ملک را
فرو رفتند بسیاری بدین کوی
بسی دیگر رسیدند از دگر سوی
نه آن کومیرود زین راز آگاه
نه آن کامد خبر دارد ازین راه
چنان گم کردهاند این سربی راز
که سر مویی نیاید هیچ کس باز
دری مدروس شد نتوان گشادن
که انگشتی برو نتوان نهادن
بباید داشت گردن زیر فرمان
که جز صبر و خموشی نیست درمان
که دارد زهره در وادی تسلیم
که بادی بگذراند بر لب از بیم
همه جز خامشی راهی نداریم
که یک تن زهره آهی نداریم
ز آدم قطرهٔ را برگزیدست
از آن یک قطره خلقی آفریدست
در آن قطره بسی کردند فکرت
فرو ماندند سرگردان فطرت
فرو شد عقلها در قطرهٔ آب
همه در قطره گشتند غرقاب
هزاران تشنه زین وادی برآیند
برین درگه بزانو اندر آیند
زعجز خویش میگویی تو ای پاک
تویی معروف و عارف ما عرفناک
دو عالم جمله در گفتار ماندند
همه در پردهٔ پندار ماندند
همی گویند ما در جست و جوئیم
ز دیری گاه مرد راه اوئیم
عجائب بین که آمد قطرهٔ آب
که دریایی برد پر در خوشاب
عجبتر این که آمد ذرهٔ خاک
که تا دستش دهد خورشید افلاک
چو داری حوصله از پشهٔ کم
چگونه می در آشامی دو عالم
جگر در خون بسی گردیدهٔ تو
چنان نیست این که اندیشیدهٔ تو
برو سودای بیهوده مپیمای
منه بیرون ز حد خویشتن پای
گلیم عجز در سرکش ز حیرت
چو باران بر رخ افشان اشک حسرت
که در خور نیست حق جز حق ای دوست
چه برخیزد ازین مشتی رگ و پوست
خدا پاک و منزه تو ره خاک
چه نسبت دارد آخر خاک با پاک
اگر موری ز عالم با عدم شد
بعالم در چه افزود و چه کم شد
بسان حلقه سر میزن برین در
که کم ناید برین در از چنین سر
کبود از بهر آن پوشید گردون
که هم چون حلقه زان درماند بیرون
خدا را چون خدا یک دوست کس نیست
که درخورد خدا هم اوست کس نیست
اگر از تو کسی پرسد چه گوئی
که چیزی گم نکردن می چه جوئی
نخستین یافت باید چون بیابی
چو گم گردد سوی جستن شتابی
گزافست از چنین حسرت سرآمد
بسا جانا کزین حسرت برآمد
همه جانهای صدیقان پر از خون
که میداند که سر کار او چون
ببین چندین هزاران سال کابلیس
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس
همه طاعات او بر هم نهادند
ز استغنای خود بر باد دادند
دلش خونابه جای محنت آمد
تنش دستار خوان لعنت آمد
ز استغنای حق گر یاد داریم
سر وادی بی فریاد داریم
جگر خون میشود زین یاد ما را
ز استغنای حق فریاد ما را
باستغنا اگر فرمان درآید
همه اومید معصومان سرآید
چو فردا پیش آن ایوان عالی
فرو کوبند کوس لایزالی
که دارد در همه آفاق زهره
که عرضه دارد این نقد نبهره
خدا را کبریای بی نیازیست
ترا جز نیستی هیچ این چه بازیست
تو میخواهی بتسبیح و نمازی
که خشنود آید از تو بی نیازی
نمازت توشه راه درازست
ولی او ازنمازت بی نیازست
جوامردا یقین میدان بتحقیق
که گر تکلیف کردت داد توفیق
اگر توفیق حق نبود مددگر
نگردد هیچکس هرگز مسخر
زهی رتبت که از مه تا بماهی
بود پیشش چو از موی سیاهی
زهی قدرت که از قدرت نمایی
ز یک سر موی صد صنعت نمایی
زهی عزت که چندان بینیازیست
که چندین عقل و جان آنجا ببازیست
زهی حشمت که گر بر جان درآید
بهر یک ذره صد طوفان برآید
زهی سبقت که با آن اولیت
ندارد هیچ موجودی معیت
زهی وحدت که مویی درنگنجد
در آن وحدت جهان مویی نسنجد
زهی نسبت که در چل صبح ایام
بدست خویش بستی چینه بردام
زهی رحمت که گر یک ذره ابلیس
بباید گوی برباید ز ادریس
زهی غیرت که گر بر عالم افتد
بیک ساعت دو عالم بر هم افتد
زهی هیبت که گر یک ذره خورشید
بیابد گم شود در سایه جاوید
زهی حجت که اندر هیچ رویی
بننشیند کسی را بر تومویی
زهی حرمت که ازتعظیم آن جاه
ندارد کس ورای تو در آن راه
زهی ملکت که واجب گشت لابد
که نه نقصان پذیرد نه تزاید
زهی قدرت که گر خواهد بیک دم
زمین چون موم گرداند فلک هم
زهی شربت که در خون می زند نان
بامید سقیکم ربکم جان
زهی آیت که بنمایی چو خواهی
ز یک یک ذره خورشید الهی
زهی فرصت که درعالم فروزی
بآه بی دلی عالم بسوزی
زهی شفقت که بر ما جاودانی
تودادی مادران را مهربانی
زهی مهلت که چون هنگام آید
بمویی عالمی در دام آید
زهی وقتی که در وقت اسیری
جهانی را بسر مویی بگیری
زهی نعمت که چندان شد ملازم
که شکرش هم تو دانی گفت دایم
زهی شدت که در حجت گرفتن
نه برگ خامشی نه روی گفتن
زهی رخصت که گرراهی نبودی
کسی را زهرهٔ آهی نبودی
زهی فرقت که بسیاری دویدند
ندیدندت ولیکن نایدیدند
زهی راحت که قدوسان اعلی
همی نازند دایم زان تجلی
زهی لذت که پاکان مطهر
کنند از وی مشام جان معطر
همه بیچارهایم و مانده بر جای
برین بیچارگی ما ببخشای
چو درگهواره گور اوفتادیم
چو طفلان ما در آن عالم بزادیم
شده آن گور چون گهوارهٔ تنگ
کفن بر دوش ما پیچیده چون سنگ
درون آیند دو زنگی پر از زور
بجنبانند ما گهواره کور
چو طفلان مادران سخت و تنگی
بلرزیم از نهیب و سهم زنگی
نه ما را مادری نه مهربانی
بگردانیده روی از ما جهانی
ز ما ببریده هم بیگانه هم خویش
چو طفلان ما و راهی سخت در پیش
چو طفلان جهان نادیده باشیم
زهی سختا که ماترسیده باشیم
چو ما یک ساعتی باشیم در خاک
از آن زنگی نگه مان دار ای پاک
بما گویند من ربک و ما دین
خدایا از تو میخواهیم تلقین
چو خود ما را بپروردی باعزاز
مده ما را بدست زنگیان باز
اگر ما را نیاموزی تو گفتار
درازا منزلا ومشکلا کار
بماند تا ابد این درد با ما
ندانم تا چه خواهد کرد با ما
خداوندا همه سرگشتگانیم
مصیبت دیده و آغشتگانیم
ز سر تا پا همه پیچیم بر پیچ
چه سر چه پا همه هیچیم بر هیچ
نداری دل که در دلداری ما
دمی دل سوزدت بر زاری ما
دلت چون نیست چون سوزد ز زاری
چه میگویم همه دلها تو داری
خداوندا منم بیچاره مانده
درین فکرت دلی صد پاره مانده
تنم را گرچه نیست از تو نشانی
ولی غایب نهٔ از جان زمانی
تویی در ضمن سر عقل و جانم
چنین گوهر فشان زان شد زبانم
تویی فی الجمله مستغنی ز عالم
سخن کوتاه شد والله اعلم
عطار نیشابوری : بخش دوم
المقاله الثانیه فی نعت رسول الله صلی الله علیه و سلم
ثنائی نیست با ارباب بینش
سزای صدر و بدر آفرینش
چو میلرزد ز هیبت ایندعاگوی
زفانش چون تواند شد ثناگوی
چو نعمت ذات او بالای گفتست
زفان از کار شد چه جای گفتست
چه گویم من ثنای او خدا گفت
که نام اوست با نام خدا جفت
محمد صادق القولی امینی
جهان را رحمه للعالمینی
محمد کافرینش را نشان اوست
سرافرازی که تاج سرکشان اوست
محمد بهترین هر دو عالم
نظام دین و دنیا فخر آدم
بعنصر گوهر درج نبوت
بمعنی اختر برج فتوت
رقوم آموز سر لایزالی
جهان افروز اقلیم معالی
مجانس گوی راز پادشاهی
معما دان اسرار الهی
جهان یک خاکروب بارگاهش
فلک یک خرقه پوش خانقاهش
هنوز آدم میان آب و گل بود
که او شاه جهان جان و دل بود
در آدم بود نوری از وجودش
وگرنه کی ملک کردی سجودش
چو نورش را ودیعت داشت عالم
بیامد تا بعبداله ز آدم
گذر کرد او ز چندینی پیمبر
زجمله چون گهر افتاد بر سر
زهر منزل که سوی آن دگر شد
اگرچه پخته بود او پخته تر شد
چو آخر کارها پردخته آمد
اگرچه دیر آمد پخته آمد
چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال
امین وحی، وحی آورد در حال
درآمد پیش طاوس ملایک
پی او قدسیان گشته فذلک
فغان دربست جبریل امین زود
که ای مهتر زفان بگشای هین زود
دل پر نور را دریای دین کن
حدیث وحی رب العالمین کن
بموسیقی غیب اهل سپاسی
که این نه پرده را پرده شناسی
تویی مستحضر اسرار مدوک
مشو خاموش اقراء بسم ربک
مه و خورشید چون باشد مدثر
دثار از سر برافکن قم فانذر
تویی شاه و همه آفاق خیلاند
تویی اصل و همه عالم طفیلاند
بحق خوان خلق را و رهبری کن
تویی بر حق بحق پیغمبری کن
چو حق از نور جان وحیش فرستاد
شد آنگه علم القرآنش از یاد
بآخر چون بدعوت پیش رو گشت
شریعت نو شد و اسلام نو گشت
جهانی را بمعنی رهنمون کرد
ز مغز هر سخن روغن برون کرد
نگوساری هر بدعت ازو بود
که نور گوهر دولت ازو بود
چو نور دولتش یک ذره درتافت
مه و خورشید از آن یک ذره دریافت
درآمد گیسوی مشگین گشاده
بسر تاج لعمرک بر نهاده
ز مویش مشگ در عالم دمیده
ز رویش نور برگردون رسیده
سه بعد از عطر موی او معطر
دو کون از نور روی او منور
زهی خورشید روی دلستانش
که زیر سایه دارد طیلسانش
زهی مشگ دو گیسوی سیاهش
که هر مویست و صد جان در پناهش
ز حضرت سینه پر نور او یافت
ز جنت در نماز انگور او یافت
درون جانش آن هر دانه انگور
شده چون خوشه پروین همه نور
چه گر جانش ز حق پر نور میبود
ولیک ازکافران رنجور میبود
گهی دندانش را سنگی قلم کرد
که از طاعت همی پایش ورم کرد
گهی بر دل نهاد ازدست غم دست
گهی از ضعف سنگی بر شکم بست
چو دنیا و آخرت از بهر او بود
فلک مشکل بلا از بهر او سود
از آن بایست چندان رنج بردن
که بی رنجی نخواهی گنج بردن
بزعم آن مفسر کوامین است
که گر نزدیک بعضی غیر اینست
چو گردانید او انگشتری را
درآمد جبرئیل آن داوری را
که ای سید دل از انگشتری دور
که ندهد کار با انگشتری نور
فلک از بهر تست انگشتری پشت
چرا مشغول میکردی بانگشت
دلی داری تو در انگشت رحمن
مبین انگشتری همچون سلیمان
چه گر انگشتری تو بنام است
اگر از زر زنی آن هم حرامست
تو درانگشت خود تسبیح گردان
که تسبیح است در انگشت مردان
ترا چون ماه شد انگشتوانه
زدی انگشت، در چشم زمانه
بهر انگشت داری صد هنر بیش
چه با انگشتری آری دل خویش
سزد گر رشته بر انگشت بندی
که تا با یادت آید دردمندی
نیاری با عتاب کبریا تاب
اگر بی ما زنی انگشت در آب
مپیچ از ما بیک سر موی سویی
فرو مگذار از انگشت مویی
چو انگشتی درستت هست در کار
ز زیر پنبهٔ خونین برون آر
حسابی گیر بر انگشت با خویش
که آن روز پسین آسان شود پیش
از آن این نکته بر انگشت پیچم
که جز تو هیچ کس ناید بهیچم
از آن انگشت بر حرفت نهادم
که توشاگردی و من اوستادم
نه تو از علم القرآن بصد روح
نهادی پیش ما انگشت بر لوح
بحرب مکه از برد الا نامل
شده زانگشت با ملکیت حاصل
در انگشتت قلم نابوده هرگز
ز تو اهل قلم را این همه عز
ز عزت عقل و جان حیران بمانده
خرد انگشت در دندان بمانده
طفیل تو دو گیتی را سراسر
قیامت با یک انگشتت برابر
تویی بی سایه و پیش تو خورشید
چو طفلی می مزد انگشتت اومید
از آن خورشید خرگه بر فلک زد
که یک انگشت با تو بر نمک زد
ترا چون چشمه خضرست در مشت
برآور چشمه از زیر هر انگشت
قدم بر عرش نه از عرصه قرش
که از فرق تو انگشتیست تا عرش
گر انگشتی شود جبریل در پیش
بسوزد همچو انگشتی پر خویش
ز نورت قدسیان پر بر گشایند
بانگشتت بیک دیگر نمایند
رسالت را رسولی چون تو ننشست
همه انگشت یکسان نیست بردست
نه حلوا آنکسی در پیش دارد
که انگشتش درازی بیش دارد
برو انگشت نه بر نبض صدیق
که هست او رادلی پر نور تحقیق
عمر را گوی تا برخیزد از خشم
زند ابلیس را انگشت در چشم
بعثمان گو بقرآن شو قوی پشت
بزن یک یک ورق قرآن بانگشت
علی را گوی تا فرمان بری را
ببخشد در نماز انگشتری را
برو با بت پرستان داوری کن
جهانشان حلقه انگشتری کن
ز تو گر معجزی خواهند ناگاه
اشارت کن بانگشتی سوی ماه
بصدق خویش دین را محترم کن
بانگشتی مه گردون قلم کن
حسودت میگزد انگشت از غم
تو می بر هم بانگشتی مه ازهم
سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز
بانگشتی قنب او را بیاویز
ز مشتی گاو ناپرداختهٔ دهر
بکش انگشت ازبزغاله زهر
سرانگشتی گراید در زمینت
ندارد آن زمان کس پاس دینت
تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش
اگر کافر نهد انگشت در گوش
بلال انگشت چون در گوش دارد
همه گفتار را خاموش دارد
اگر بر لب زنندت سنگ محکم
برو انگشت بر لب نه مزن دم
که چون وقتش درآید من از آن سنگ
بر آن سنگین دلان عالم کنم ننگ
زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر
زهی صاحب زهی صادق زهی صدر
زهی خسرو نشان عالم خاک
زهی سلطان دار الملک افلاک
زهی عرش مجید آستانهٔ تو
زهی هفت آسمان یک خانه تو
زهی فاضل ترین کس انبیا را
زهی محرم ترین شخص خدا را
زهی لشگر کش جود تو قلزم
زهی چو یک زن بام تو انجم
زهی مستحضر سر الهی
بتو مستظهر از مه تا بماهی
زهی کحلی گردون از تعظم
ز خاکت کرده کحل چشم انجم
بمحشر آدم و ما دونه با هم
همه زیر لوایت دست بر هم
چو عیسی بر درت پنجاه دربانست
که هارون درت موسی عمرانست
امیر سابقان ادریس اعظم
ز نور تو حرم را گشته محرم
خلیل حق چو نامت مهر جان یافت
بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت
بمانده بی تو اسماعیل در سوگ
که تادر راه تو قربان شود بوک
بصد الحان خوش داود جان سوز
زبور عشق تو خوانده شب و روز
سلیمان گرچه با آن پادشاهیست
ولیکن در سپاهت یک سپاهیست
مسیح رنگرز زین نیل گردان
بسوزن میکند نام تو بر جان
همه پیغامبران در مجلس تو
ولی جز حق نبوده مونس تو
حجاب آدم آمد گندمی چند
نه گندم نه بهشت آمد ترابند
حجاب راه موسی گشت نعلین
تو با نعلین بگذشتی ز کونین
حجاب راه عیسی سوزنی بود
ترا در هر مقامی روزنی بود
تویی در شب افروز انبیا را
تویی شمع حقیقی اولیا را
چراغ چار طاق هشت باغی
شب معراج در شب چراغی
سزای صدر و بدر آفرینش
چو میلرزد ز هیبت ایندعاگوی
زفانش چون تواند شد ثناگوی
چو نعمت ذات او بالای گفتست
زفان از کار شد چه جای گفتست
چه گویم من ثنای او خدا گفت
که نام اوست با نام خدا جفت
محمد صادق القولی امینی
جهان را رحمه للعالمینی
محمد کافرینش را نشان اوست
سرافرازی که تاج سرکشان اوست
محمد بهترین هر دو عالم
نظام دین و دنیا فخر آدم
بعنصر گوهر درج نبوت
بمعنی اختر برج فتوت
رقوم آموز سر لایزالی
جهان افروز اقلیم معالی
مجانس گوی راز پادشاهی
معما دان اسرار الهی
جهان یک خاکروب بارگاهش
فلک یک خرقه پوش خانقاهش
هنوز آدم میان آب و گل بود
که او شاه جهان جان و دل بود
در آدم بود نوری از وجودش
وگرنه کی ملک کردی سجودش
چو نورش را ودیعت داشت عالم
بیامد تا بعبداله ز آدم
گذر کرد او ز چندینی پیمبر
زجمله چون گهر افتاد بر سر
زهر منزل که سوی آن دگر شد
اگرچه پخته بود او پخته تر شد
چو آخر کارها پردخته آمد
اگرچه دیر آمد پخته آمد
چو خلوت داشت پیش از وحی چل سال
امین وحی، وحی آورد در حال
درآمد پیش طاوس ملایک
پی او قدسیان گشته فذلک
فغان دربست جبریل امین زود
که ای مهتر زفان بگشای هین زود
دل پر نور را دریای دین کن
حدیث وحی رب العالمین کن
بموسیقی غیب اهل سپاسی
که این نه پرده را پرده شناسی
تویی مستحضر اسرار مدوک
مشو خاموش اقراء بسم ربک
مه و خورشید چون باشد مدثر
دثار از سر برافکن قم فانذر
تویی شاه و همه آفاق خیلاند
تویی اصل و همه عالم طفیلاند
بحق خوان خلق را و رهبری کن
تویی بر حق بحق پیغمبری کن
چو حق از نور جان وحیش فرستاد
شد آنگه علم القرآنش از یاد
بآخر چون بدعوت پیش رو گشت
شریعت نو شد و اسلام نو گشت
جهانی را بمعنی رهنمون کرد
ز مغز هر سخن روغن برون کرد
نگوساری هر بدعت ازو بود
که نور گوهر دولت ازو بود
چو نور دولتش یک ذره درتافت
مه و خورشید از آن یک ذره دریافت
درآمد گیسوی مشگین گشاده
بسر تاج لعمرک بر نهاده
ز مویش مشگ در عالم دمیده
ز رویش نور برگردون رسیده
سه بعد از عطر موی او معطر
دو کون از نور روی او منور
زهی خورشید روی دلستانش
که زیر سایه دارد طیلسانش
زهی مشگ دو گیسوی سیاهش
که هر مویست و صد جان در پناهش
ز حضرت سینه پر نور او یافت
ز جنت در نماز انگور او یافت
درون جانش آن هر دانه انگور
شده چون خوشه پروین همه نور
چه گر جانش ز حق پر نور میبود
ولیک ازکافران رنجور میبود
گهی دندانش را سنگی قلم کرد
که از طاعت همی پایش ورم کرد
گهی بر دل نهاد ازدست غم دست
گهی از ضعف سنگی بر شکم بست
چو دنیا و آخرت از بهر او بود
فلک مشکل بلا از بهر او سود
از آن بایست چندان رنج بردن
که بی رنجی نخواهی گنج بردن
بزعم آن مفسر کوامین است
که گر نزدیک بعضی غیر اینست
چو گردانید او انگشتری را
درآمد جبرئیل آن داوری را
که ای سید دل از انگشتری دور
که ندهد کار با انگشتری نور
فلک از بهر تست انگشتری پشت
چرا مشغول میکردی بانگشت
دلی داری تو در انگشت رحمن
مبین انگشتری همچون سلیمان
چه گر انگشتری تو بنام است
اگر از زر زنی آن هم حرامست
تو درانگشت خود تسبیح گردان
که تسبیح است در انگشت مردان
ترا چون ماه شد انگشتوانه
زدی انگشت، در چشم زمانه
بهر انگشت داری صد هنر بیش
چه با انگشتری آری دل خویش
سزد گر رشته بر انگشت بندی
که تا با یادت آید دردمندی
نیاری با عتاب کبریا تاب
اگر بی ما زنی انگشت در آب
مپیچ از ما بیک سر موی سویی
فرو مگذار از انگشت مویی
چو انگشتی درستت هست در کار
ز زیر پنبهٔ خونین برون آر
حسابی گیر بر انگشت با خویش
که آن روز پسین آسان شود پیش
از آن این نکته بر انگشت پیچم
که جز تو هیچ کس ناید بهیچم
از آن انگشت بر حرفت نهادم
که توشاگردی و من اوستادم
نه تو از علم القرآن بصد روح
نهادی پیش ما انگشت بر لوح
بحرب مکه از برد الا نامل
شده زانگشت با ملکیت حاصل
در انگشتت قلم نابوده هرگز
ز تو اهل قلم را این همه عز
ز عزت عقل و جان حیران بمانده
خرد انگشت در دندان بمانده
طفیل تو دو گیتی را سراسر
قیامت با یک انگشتت برابر
تویی بی سایه و پیش تو خورشید
چو طفلی می مزد انگشتت اومید
از آن خورشید خرگه بر فلک زد
که یک انگشت با تو بر نمک زد
ترا چون چشمه خضرست در مشت
برآور چشمه از زیر هر انگشت
قدم بر عرش نه از عرصه قرش
که از فرق تو انگشتیست تا عرش
گر انگشتی شود جبریل در پیش
بسوزد همچو انگشتی پر خویش
ز نورت قدسیان پر بر گشایند
بانگشتت بیک دیگر نمایند
رسالت را رسولی چون تو ننشست
همه انگشت یکسان نیست بردست
نه حلوا آنکسی در پیش دارد
که انگشتش درازی بیش دارد
برو انگشت نه بر نبض صدیق
که هست او رادلی پر نور تحقیق
عمر را گوی تا برخیزد از خشم
زند ابلیس را انگشت در چشم
بعثمان گو بقرآن شو قوی پشت
بزن یک یک ورق قرآن بانگشت
علی را گوی تا فرمان بری را
ببخشد در نماز انگشتری را
برو با بت پرستان داوری کن
جهانشان حلقه انگشتری کن
ز تو گر معجزی خواهند ناگاه
اشارت کن بانگشتی سوی ماه
بصدق خویش دین را محترم کن
بانگشتی مه گردون قلم کن
حسودت میگزد انگشت از غم
تو می بر هم بانگشتی مه ازهم
سرانگشتی که کرد از دینت پرهیز
بانگشتی قنب او را بیاویز
ز مشتی گاو ناپرداختهٔ دهر
بکش انگشت ازبزغاله زهر
سرانگشتی گراید در زمینت
ندارد آن زمان کس پاس دینت
تو قرآن خوان مباش ای دوست خاموش
اگر کافر نهد انگشت در گوش
بلال انگشت چون در گوش دارد
همه گفتار را خاموش دارد
اگر بر لب زنندت سنگ محکم
برو انگشت بر لب نه مزن دم
که چون وقتش درآید من از آن سنگ
بر آن سنگین دلان عالم کنم ننگ
زهی رتبت زهی قدرت زهی قدر
زهی صاحب زهی صادق زهی صدر
زهی خسرو نشان عالم خاک
زهی سلطان دار الملک افلاک
زهی عرش مجید آستانهٔ تو
زهی هفت آسمان یک خانه تو
زهی فاضل ترین کس انبیا را
زهی محرم ترین شخص خدا را
زهی لشگر کش جود تو قلزم
زهی چو یک زن بام تو انجم
زهی مستحضر سر الهی
بتو مستظهر از مه تا بماهی
زهی کحلی گردون از تعظم
ز خاکت کرده کحل چشم انجم
بمحشر آدم و ما دونه با هم
همه زیر لوایت دست بر هم
چو عیسی بر درت پنجاه دربانست
که هارون درت موسی عمرانست
امیر سابقان ادریس اعظم
ز نور تو حرم را گشته محرم
خلیل حق چو نامت مهر جان یافت
بهشتی نقد در دوزخ از آن یافت
بمانده بی تو اسماعیل در سوگ
که تادر راه تو قربان شود بوک
بصد الحان خوش داود جان سوز
زبور عشق تو خوانده شب و روز
سلیمان گرچه با آن پادشاهیست
ولیکن در سپاهت یک سپاهیست
مسیح رنگرز زین نیل گردان
بسوزن میکند نام تو بر جان
همه پیغامبران در مجلس تو
ولی جز حق نبوده مونس تو
حجاب آدم آمد گندمی چند
نه گندم نه بهشت آمد ترابند
حجاب راه موسی گشت نعلین
تو با نعلین بگذشتی ز کونین
حجاب راه عیسی سوزنی بود
ترا در هر مقامی روزنی بود
تویی در شب افروز انبیا را
تویی شمع حقیقی اولیا را
چراغ چار طاق هشت باغی
شب معراج در شب چراغی
عطار نیشابوری : بخش دوم
در صفت معراج رسول صلی الله علیه و سلم
درآمد یک شبی جبریل از دور
براقی برق رو آورد ازنور
که ای مهتر ازین زندان گذر کن
بدارالملک روحانی سفر کن
که بسیار انبیاء و مرسلیناند
بهر جانب جهانی حور عیناند
همه بر ره نشسته چشم بر راه
ز بهر رویت ای خورشید درگاه
فکنده خویشتن حوران ز غرفه
که تا زیشان مگر گیری بتحفه
فتاده در ملایک بانک و غلغل
که تا ز آن سوی رآنی بوک دلدل
همه شب اختران عالم افروز
سپند چشم میسوزند تا روز
تو خود دانم که چندان داری از نور
که یزدانت فراغت داد از حور
کنون برخیز پیش آور براقت
که میدانم که چونست اشتیاقت
دمی در عالم قدسی قدم زن
بگیر آن حلقه را و بر حرم زن
چو با حق شد زفان جانت هم راز
ز راز خویش دل با خویش پرداز
چگونه در قفس بلبل زند پر
از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر
براق برق رو زین خطه خاک
براند و خطبه خواند اول بر افلاک
مدرس شد عباد مخلصین را
سبق داد از حقیقت مرسلین را
جهانی انبیا را کار دیده
ز حضرت نور دین بسیار دیده
ز نور خویش را نابود دیدند
چه میگویم در آتش دود دیدند
ز صحن خاک در یک طرفه العین
برآمد تا فضای قاب قوسین
قدم بر ذروهٔ خلد برین زد
علم بر عرش رب العالمین زد
شده فیروزه گردون خروشان
ز بانگ طرقوی سبز پوشان
بآخر هم چنان میشد علو جوی
ملایک صد هزاران طرقوا گوی
کشیده نزل برمه ماهی از فرش
فکنده حمل بر هم حامل العرش
بهشت آراسته در بر گشاده
تتق آویخته مسند نهاده
فتاده غلغلی در عرش اعظم
که آمد صدر و بدر هر دو عالم
امیر و سید سادات آمد
سپه سالار موجودات آمد
چو در نه پرده نیلی سفر کرد
ورای پرده غیبی گذر کرد
نیامد هیچ چیزی جای گیرش
که بود از هرچ پیش آمد گزیرش
نکرد از هیچ جانب یک نظر او
رفیقی داشت در اعلا مگر او
ز حوران گرچه صحن باغ پربود
دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود
چنان از پیشگه روشن شد آن نور
که روح القدس بیرون ماند از دور
چو روشن شد ز نور حق حوالی
فغان برداشت روح القدس حالی
که ای سید اگر آیم فراتر
بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر
تو ای روح الامین پیش جنابی
که شد پیغامبران را زهره آبی
چراچندین غم شه پر گرفتی
که بانک لودنوت در گرفتی
هزاران جان همی سوزد درین راه
ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه
نمیدانند صدیقان سر از پای
غم پر میخوری آخر چنین جای
اگردر قرب این حضرت خرامی
بسوزی پر چه مرد این مقامی
تو ای روح الامین بنشین بدرگاه
مشو رنجه که لی وقت مع الله
تو شاگرد منی بنشین بسامان
بپرس از من که احسان چیست و ایمان
گذشت ازنوبت قولاً ثقیلا
تو بر در باش اکنون جبریلا
ترا در اندرون پرده ره نیست
که هر سرهنگ مرد بارگه نیست
منم در نور حق پروانه کردار
تویی در پر طاووسی گرفتار
پناه از حق طلب از پر چه جویی
سخن در سر رود از پر چه گویی
هزاران جان پر اسرار حکمت
فدای جان آن دریای عصمت
ز روح القدس چون برتر گذشت او
ز هر چش پیش آمد درگذشت او
بقدر آنجا که مهتر را محل بود
زحل آنجا بنسبت در وحل بود
چنان نزدیک حق شد جانش از نور
که از وی جبریل افتاد از دور
بصورت آنک جبریل امین بود
که یک پر ز آسمانش بر زمین
چنان آنجا ز مهتر دور بود او
که مهتر را چو گنجشگی نمود او
چو بگذشت از جهت ره گشت باریک
بآخر شد برب العزهٔ نزدیک
چه گویم من در آن حضرت که چون بود
که آن دم از وجود خود برون بود
در آن قربت دلش پر موج اسرار
وزان دهشت زفانش رفت از کار
چو گل برگ حیا خوی کرده جانش
خیال وهم را پی کرده جانش
ز حس بگذشت و ز جان هم گذر کرد
چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد
همی چندان که چشمش کار میکرد
دلش در چشم اودیدار میکرد
چو از درگه بخلوت گه فرو رفت
درآمد نور ربانی و او رفت
در آن هیبت محمد مانده بی کار
محمد از محمد گشت بیزار
چو حق میدید کو میزد پر و بال
بدل داری سلامش گفت در حال
از آن حالت دمی با خویشش آورد
سلامی و علیکی پیشش آورد
خطاب آمد که دع نفسک درون آی
ببی یسمع و بی ینطق برون آی
بخواه از آرزویی هست زودت
چرا بی خود شدی آخر چه بودت
کنون چون سوختی بر هم بتانرا
شفاعت کن زمانی امتان را
یتیمی وز یتیمی این بدیع است
که خلق هر دو عالم را شفیع است
فقیری وز فقیری این شگفت است
که عرش و فرش صیت او گرفتست
مرایی، گر یتیمی گرچه درویش
ترا ام من ترا این از همه بیش
چه باکست از فقیری، فقر فخرست
که خال الوجه فی الدارین فقرست
تودری گر یتیمی این چه بیم است
که در را بهترین وصفی یتیم است
بآخر چون نسب از خود برید او
بگوش جان سلام حق شنید او
نشاید گفت تنها خورد این را
مرا باد و عباد صالحین را
کریمی بین که چون کرد این قدح نوش
نکرد این خلق مسکین را فراموش
خطاب آمد که ای معصوم مطلق
تو حق داری و حق ور را رسد حق
بخواه آنچت بود درخواست کردن
ز تو درخواست و ز ما راست کردن
چو رب العزه در اسرار آمد
پیمبر نیز در گفتار آمد
که یا رب امتی دارم گنه کار
بفضل خود ز آتش شان نگه دار
ببین زاری ودل سوزی ایشان
لقای خویش کن روزی ایشان
امید جمله میدانی وفا کن
بلطفت جمله را حاجت روا کن
همه عالم کفی خاکند ای پاک
مده بر باد امید کفی خاک
نگردد ملکت دریا مشوش
که ریگی اندرین دریا بود خوش
چه کم گردد ز بحری بی کناره
که کاهی میکند در وی نظاره
اگر رحمت کنی بر خلق محشر
ازین دریا سر مویی شود تر
بگفت این و روان شد بلبل قدس
مشام جانش پر مشک از گل انس
مشام انبیای برگزیده
درو نرسیده تا در او رسیده
سواره انبیا از ره رسیده
پیاده در رکیب او دویده
همه کروبیان پر برگشاده
بپر خاک رهش بر سر نهاده
نشسته قدسیان در دید بانیش
که تا بویی بیامد از معانیش
چه پنداری که خاک پای آن صدر
ندارد بر خداوند جهان قدر
بخاک پای او سوگند خورد او
که لا اقسم بهذا یاد کرد او
دمی ای صدر دین عطار را باش
شفاعت خواه او شو کار را باش
ترا من چون سگ اصحاب کهفم
که تا هستم برین درگاه وقفم
ز آب دیده غسل توبه کردم
مگر خاک کف پای تو گردم
منم در فرقت آن روضه پاک
که بر سر میکنم از آرزو خاک
اگر روزی بدان میدان درآیم
چه گویم زین خم چوگان برآیم
بآهی بگسلم بند جهان را
حنوطی سازم از خاک تو جان را
سه حاجت خواهم از درگاه تو من
که هستم سخت حاجت خواه تو من
که پیش از مرگ این دل داده درویش
ببیند روضهٔ پاک تو در پیش
دگر کز شاعرانم نشمری تو
بچشم شاعرانم ننگری تو
دگر چون جانم ازتن شد پر آزاد
تو در بر گیریش یا رب چنین باد
دلا جانرا فدای راه او کن
بتقوی روی در درگاه او کن
بدنیا دم ز دین پاک او زن
بعقبی دست در فتراک او زن
مثالی گویمت ظاهر بیندیش
کسی راهست جامی پر عسل پیش
اگر طفلی بدو گوید بیارام
که زیر این عسل زهرست در جام
چو از طفل آن سخن دارد شنیده
بلاشک دست از آن دارد کشیده
ترا چندین پیمبر کرده آگاه
که خواهد بود کاری صعب بر راه
بگفت طفل جستی راه پرهیز
بگفت انبیا از راه برخیز
خدایا نور دین هم راه ما کن
محمد را شفاعت خواه ما کن
ز کار ما مگردان خشم ناکش
ز ما خشنود گردان جان پاکش
تحیت باد بیش از صد هزاران
برو از حق وزو بر جمع یاران
خصوصاً چار یار پاک گوهر
ابوبکر و عمر، عثمان و حیدر
نبی فرمود کایشانند انجم
بایهم افتدیتم اهدیتم
براقی برق رو آورد ازنور
که ای مهتر ازین زندان گذر کن
بدارالملک روحانی سفر کن
که بسیار انبیاء و مرسلیناند
بهر جانب جهانی حور عیناند
همه بر ره نشسته چشم بر راه
ز بهر رویت ای خورشید درگاه
فکنده خویشتن حوران ز غرفه
که تا زیشان مگر گیری بتحفه
فتاده در ملایک بانک و غلغل
که تا ز آن سوی رآنی بوک دلدل
همه شب اختران عالم افروز
سپند چشم میسوزند تا روز
تو خود دانم که چندان داری از نور
که یزدانت فراغت داد از حور
کنون برخیز پیش آور براقت
که میدانم که چونست اشتیاقت
دمی در عالم قدسی قدم زن
بگیر آن حلقه را و بر حرم زن
چو با حق شد زفان جانت هم راز
ز راز خویش دل با خویش پرداز
چگونه در قفس بلبل زند پر
از آن پاسخ بدان سان شد پیمبر
براق برق رو زین خطه خاک
براند و خطبه خواند اول بر افلاک
مدرس شد عباد مخلصین را
سبق داد از حقیقت مرسلین را
جهانی انبیا را کار دیده
ز حضرت نور دین بسیار دیده
ز نور خویش را نابود دیدند
چه میگویم در آتش دود دیدند
ز صحن خاک در یک طرفه العین
برآمد تا فضای قاب قوسین
قدم بر ذروهٔ خلد برین زد
علم بر عرش رب العالمین زد
شده فیروزه گردون خروشان
ز بانگ طرقوی سبز پوشان
بآخر هم چنان میشد علو جوی
ملایک صد هزاران طرقوا گوی
کشیده نزل برمه ماهی از فرش
فکنده حمل بر هم حامل العرش
بهشت آراسته در بر گشاده
تتق آویخته مسند نهاده
فتاده غلغلی در عرش اعظم
که آمد صدر و بدر هر دو عالم
امیر و سید سادات آمد
سپه سالار موجودات آمد
چو در نه پرده نیلی سفر کرد
ورای پرده غیبی گذر کرد
نیامد هیچ چیزی جای گیرش
که بود از هرچ پیش آمد گزیرش
نکرد از هیچ جانب یک نظر او
رفیقی داشت در اعلا مگر او
ز حوران گرچه صحن باغ پربود
دو چشمش سرمه ما زاغ پر بود
چنان از پیشگه روشن شد آن نور
که روح القدس بیرون ماند از دور
چو روشن شد ز نور حق حوالی
فغان برداشت روح القدس حالی
که ای سید اگر آیم فراتر
بسوزد بیش ازین پرتو مرا پر
تو ای روح الامین پیش جنابی
که شد پیغامبران را زهره آبی
چراچندین غم شه پر گرفتی
که بانک لودنوت در گرفتی
هزاران جان همی سوزد درین راه
ترا گو پر بسوز ای پیک درگاه
نمیدانند صدیقان سر از پای
غم پر میخوری آخر چنین جای
اگردر قرب این حضرت خرامی
بسوزی پر چه مرد این مقامی
تو ای روح الامین بنشین بدرگاه
مشو رنجه که لی وقت مع الله
تو شاگرد منی بنشین بسامان
بپرس از من که احسان چیست و ایمان
گذشت ازنوبت قولاً ثقیلا
تو بر در باش اکنون جبریلا
ترا در اندرون پرده ره نیست
که هر سرهنگ مرد بارگه نیست
منم در نور حق پروانه کردار
تویی در پر طاووسی گرفتار
پناه از حق طلب از پر چه جویی
سخن در سر رود از پر چه گویی
هزاران جان پر اسرار حکمت
فدای جان آن دریای عصمت
ز روح القدس چون برتر گذشت او
ز هر چش پیش آمد درگذشت او
بقدر آنجا که مهتر را محل بود
زحل آنجا بنسبت در وحل بود
چنان نزدیک حق شد جانش از نور
که از وی جبریل افتاد از دور
بصورت آنک جبریل امین بود
که یک پر ز آسمانش بر زمین
چنان آنجا ز مهتر دور بود او
که مهتر را چو گنجشگی نمود او
چو بگذشت از جهت ره گشت باریک
بآخر شد برب العزهٔ نزدیک
چه گویم من در آن حضرت که چون بود
که آن دم از وجود خود برون بود
در آن قربت دلش پر موج اسرار
وزان دهشت زفانش رفت از کار
چو گل برگ حیا خوی کرده جانش
خیال وهم را پی کرده جانش
ز حس بگذشت و ز جان هم گذر کرد
چو بی خود شد ز خود در حق نظر کرد
همی چندان که چشمش کار میکرد
دلش در چشم اودیدار میکرد
چو از درگه بخلوت گه فرو رفت
درآمد نور ربانی و او رفت
در آن هیبت محمد مانده بی کار
محمد از محمد گشت بیزار
چو حق میدید کو میزد پر و بال
بدل داری سلامش گفت در حال
از آن حالت دمی با خویشش آورد
سلامی و علیکی پیشش آورد
خطاب آمد که دع نفسک درون آی
ببی یسمع و بی ینطق برون آی
بخواه از آرزویی هست زودت
چرا بی خود شدی آخر چه بودت
کنون چون سوختی بر هم بتانرا
شفاعت کن زمانی امتان را
یتیمی وز یتیمی این بدیع است
که خلق هر دو عالم را شفیع است
فقیری وز فقیری این شگفت است
که عرش و فرش صیت او گرفتست
مرایی، گر یتیمی گرچه درویش
ترا ام من ترا این از همه بیش
چه باکست از فقیری، فقر فخرست
که خال الوجه فی الدارین فقرست
تودری گر یتیمی این چه بیم است
که در را بهترین وصفی یتیم است
بآخر چون نسب از خود برید او
بگوش جان سلام حق شنید او
نشاید گفت تنها خورد این را
مرا باد و عباد صالحین را
کریمی بین که چون کرد این قدح نوش
نکرد این خلق مسکین را فراموش
خطاب آمد که ای معصوم مطلق
تو حق داری و حق ور را رسد حق
بخواه آنچت بود درخواست کردن
ز تو درخواست و ز ما راست کردن
چو رب العزه در اسرار آمد
پیمبر نیز در گفتار آمد
که یا رب امتی دارم گنه کار
بفضل خود ز آتش شان نگه دار
ببین زاری ودل سوزی ایشان
لقای خویش کن روزی ایشان
امید جمله میدانی وفا کن
بلطفت جمله را حاجت روا کن
همه عالم کفی خاکند ای پاک
مده بر باد امید کفی خاک
نگردد ملکت دریا مشوش
که ریگی اندرین دریا بود خوش
چه کم گردد ز بحری بی کناره
که کاهی میکند در وی نظاره
اگر رحمت کنی بر خلق محشر
ازین دریا سر مویی شود تر
بگفت این و روان شد بلبل قدس
مشام جانش پر مشک از گل انس
مشام انبیای برگزیده
درو نرسیده تا در او رسیده
سواره انبیا از ره رسیده
پیاده در رکیب او دویده
همه کروبیان پر برگشاده
بپر خاک رهش بر سر نهاده
نشسته قدسیان در دید بانیش
که تا بویی بیامد از معانیش
چه پنداری که خاک پای آن صدر
ندارد بر خداوند جهان قدر
بخاک پای او سوگند خورد او
که لا اقسم بهذا یاد کرد او
دمی ای صدر دین عطار را باش
شفاعت خواه او شو کار را باش
ترا من چون سگ اصحاب کهفم
که تا هستم برین درگاه وقفم
ز آب دیده غسل توبه کردم
مگر خاک کف پای تو گردم
منم در فرقت آن روضه پاک
که بر سر میکنم از آرزو خاک
اگر روزی بدان میدان درآیم
چه گویم زین خم چوگان برآیم
بآهی بگسلم بند جهان را
حنوطی سازم از خاک تو جان را
سه حاجت خواهم از درگاه تو من
که هستم سخت حاجت خواه تو من
که پیش از مرگ این دل داده درویش
ببیند روضهٔ پاک تو در پیش
دگر کز شاعرانم نشمری تو
بچشم شاعرانم ننگری تو
دگر چون جانم ازتن شد پر آزاد
تو در بر گیریش یا رب چنین باد
دلا جانرا فدای راه او کن
بتقوی روی در درگاه او کن
بدنیا دم ز دین پاک او زن
بعقبی دست در فتراک او زن
مثالی گویمت ظاهر بیندیش
کسی راهست جامی پر عسل پیش
اگر طفلی بدو گوید بیارام
که زیر این عسل زهرست در جام
چو از طفل آن سخن دارد شنیده
بلاشک دست از آن دارد کشیده
ترا چندین پیمبر کرده آگاه
که خواهد بود کاری صعب بر راه
بگفت طفل جستی راه پرهیز
بگفت انبیا از راه برخیز
خدایا نور دین هم راه ما کن
محمد را شفاعت خواه ما کن
ز کار ما مگردان خشم ناکش
ز ما خشنود گردان جان پاکش
تحیت باد بیش از صد هزاران
برو از حق وزو بر جمع یاران
خصوصاً چار یار پاک گوهر
ابوبکر و عمر، عثمان و حیدر
نبی فرمود کایشانند انجم
بایهم افتدیتم اهدیتم
عطار نیشابوری : بخش سوم
المقاله الثالثه فی فضیلت اصحابه
نخستین قدوهٔ دار الخلافه
جهان صدق و پور بوقحافه
اساس دین حق بنیاد تحقیق
نیابت دار شاه شرع صدیق
سپهر صدق را خورشید انور
چراغ اولیا صدیق ابوبکر
شریعت را نخستین قره العین
رفیق مصطفا و ثانی اثنین
شراب شرع چون جوشی بجوشید
بامنا و صدقنا بنوشید
نخستین جام حکمت نوش او کرد
ز دست مصطفا سر جوش او خورد
نبی را در امامت پیش رفته
توانگر آمده درویش رفته
چو حق در گوش جان او ندا کرد
هر آنچش بود با دختر فدا کرد
چو درباخت آنچ بودش زر و سیمی
بساخت ازمال دنیا با گلیمی
زهی بینندگی و پاک بازی
ولیکن نیست صدیقی ببازی
مخالف گوبیا بر خوان و بشناس
ستدعون الی قوم اولی باس
ز اول روز تا روز قیامت
نبی در حق او کرده کرامت
در اول هم دم او در هر اندوه
چه در شهر و چه در غار و چه در کوه
در اوسط نایب خاص نخستین
پیمبر را نیابت کرده در دین
در آخر در بر او خفته در خاک
زهی پیر و مرید و چست وچالاک
جهان صدق و پور بوقحافه
اساس دین حق بنیاد تحقیق
نیابت دار شاه شرع صدیق
سپهر صدق را خورشید انور
چراغ اولیا صدیق ابوبکر
شریعت را نخستین قره العین
رفیق مصطفا و ثانی اثنین
شراب شرع چون جوشی بجوشید
بامنا و صدقنا بنوشید
نخستین جام حکمت نوش او کرد
ز دست مصطفا سر جوش او خورد
نبی را در امامت پیش رفته
توانگر آمده درویش رفته
چو حق در گوش جان او ندا کرد
هر آنچش بود با دختر فدا کرد
چو درباخت آنچ بودش زر و سیمی
بساخت ازمال دنیا با گلیمی
زهی بینندگی و پاک بازی
ولیکن نیست صدیقی ببازی
مخالف گوبیا بر خوان و بشناس
ستدعون الی قوم اولی باس
ز اول روز تا روز قیامت
نبی در حق او کرده کرامت
در اول هم دم او در هر اندوه
چه در شهر و چه در غار و چه در کوه
در اوسط نایب خاص نخستین
پیمبر را نیابت کرده در دین
در آخر در بر او خفته در خاک
زهی پیر و مرید و چست وچالاک
عطار نیشابوری : بخش سوم
فی فضیلت امیرالمؤمنین عمر رضی الله عنه
سپهر دین عمر خورشید خطاب
چراغ هشت جنت شمع اصحاب
چه شمعی کافتاب نامبردار
طواف او کند پروانه کردار
ازین پرتو که بود آن شمع دین را
نمیشایست جز خلد برین را
اگر او قطب دین حق نبودی
کمال شرع را رونق نبودی
ز بهر سر بریدن سر بداد او
بدان شد تا سرآرد سر نهاد او
چو آهنگ سر شمع هدی کرد
به پیش طای طاها سر فدا کرد
چو چشم جان او اسرار بین شد
شکش برخاست مشکلها یقین شد
شریعت را کمال افزود اول
ز چل مردان یکی او بود اول
رسولش گفت گر بودی دگر کس
نبی جز من نبودی جز عمر کس
خداوند جهان از نور جانش
سخنها گفته بی او بر زفانش
چو حق را حلقهٔ در گوش کرد او
بنامش زهر قاتل نوش کرد او
از آن برخویشتن زهر آزمودی
که صد تریاق فاروقیش بودی
چنان شد ظلم در ایام او گم
که اشکی در میان بحر قلزم
جهان از عدل او آسوده گشته
ستم از بیم او نابوده گشته
عجم را تا قیامت درگشاده
هزار و شصت وشش منبر نهاده
چراغ هشت جنت شمع اصحاب
چه شمعی کافتاب نامبردار
طواف او کند پروانه کردار
ازین پرتو که بود آن شمع دین را
نمیشایست جز خلد برین را
اگر او قطب دین حق نبودی
کمال شرع را رونق نبودی
ز بهر سر بریدن سر بداد او
بدان شد تا سرآرد سر نهاد او
چو آهنگ سر شمع هدی کرد
به پیش طای طاها سر فدا کرد
چو چشم جان او اسرار بین شد
شکش برخاست مشکلها یقین شد
شریعت را کمال افزود اول
ز چل مردان یکی او بود اول
رسولش گفت گر بودی دگر کس
نبی جز من نبودی جز عمر کس
خداوند جهان از نور جانش
سخنها گفته بی او بر زفانش
چو حق را حلقهٔ در گوش کرد او
بنامش زهر قاتل نوش کرد او
از آن برخویشتن زهر آزمودی
که صد تریاق فاروقیش بودی
چنان شد ظلم در ایام او گم
که اشکی در میان بحر قلزم
جهان از عدل او آسوده گشته
ستم از بیم او نابوده گشته
عجم را تا قیامت درگشاده
هزار و شصت وشش منبر نهاده
عطار نیشابوری : بخش سوم
فی فضیلت امیرالمؤمنین عثمان رضی الله عنه
امیر اهل دین استاد قرآن
امیرالمؤمنین عثمان عفان
گزین خواجه کونین بوده
بدامادیش ذوالنورین بوده
اگر حلم و حیا گشتی مصور
ز ذوالنورین بودندی منور
حیا ایمانست یا جزوی ز ایمانست
بهر وجهی که هست از نور عثمانست
نگین حلقهٔ حلم و حیا اوست
سر احرار و تاج اسخیا اوست
چو دیوان الهی با هم انداخت
ز قدمت شمهٔ درعالم انداخت
همه درجمع او مهمان اوییم
همه اجری خور دیوان اوییم
دراول عمر در قرآن حق کرد
در آخر خویشتن قربان حق کرد
ز بس کو خون قرآن خورد از آغاز
مگر زان خورد قرآن خون او باز
رسیده بود پیش صبغه الله
که خونش صبغه الله گشت ناگاه
که کرد آن را ز پی دنیای غدار
ندانم تا که بود آن را روادار
نه میل دنیای غدار کردند
که با مردان دین این کار کردند
یکی را بر سر قرآن بکشته
یکی را در نماز آسان بکشته
یکی را زهر دل از بر فکنده
یکی در کربلابی سر فکنده
ازین بگذر خدا را باش کاصل اوست
دگر سر برنه و در سرکش ای دوست
امیرالمؤمنین عثمان عفان
گزین خواجه کونین بوده
بدامادیش ذوالنورین بوده
اگر حلم و حیا گشتی مصور
ز ذوالنورین بودندی منور
حیا ایمانست یا جزوی ز ایمانست
بهر وجهی که هست از نور عثمانست
نگین حلقهٔ حلم و حیا اوست
سر احرار و تاج اسخیا اوست
چو دیوان الهی با هم انداخت
ز قدمت شمهٔ درعالم انداخت
همه درجمع او مهمان اوییم
همه اجری خور دیوان اوییم
دراول عمر در قرآن حق کرد
در آخر خویشتن قربان حق کرد
ز بس کو خون قرآن خورد از آغاز
مگر زان خورد قرآن خون او باز
رسیده بود پیش صبغه الله
که خونش صبغه الله گشت ناگاه
که کرد آن را ز پی دنیای غدار
ندانم تا که بود آن را روادار
نه میل دنیای غدار کردند
که با مردان دین این کار کردند
یکی را بر سر قرآن بکشته
یکی را در نماز آسان بکشته
یکی را زهر دل از بر فکنده
یکی در کربلابی سر فکنده
ازین بگذر خدا را باش کاصل اوست
دگر سر برنه و در سرکش ای دوست
عطار نیشابوری : بخش سوم
فی فضیلت امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه
سوار دین پسر عم پیمبر
شجاع صدر صاحب حوض کوثر
بتن رستم سوار رخش دلدل
بدل غواص دریای توکل
علی القطع افضل ایام او بود
علی الحق حجه الاسلام او بود
منادی سلونی درجهان داد
بیک رمز از دو عالم صد نشان داد
چنین باید نماز از اهل رازی
که تا باشد نماز تو نمازی
چنان شد در نماز از نور حق جانش
که از پائی برون کردند پیکانش
نمازش چون چنین باشد گزیده
بالحمدش چنان گردد بریده
ز جودش ابر دریا پرتوی بود
بچشمش عالمی پر زر جوی بود
تو ای زر زرد گرد از ناامیدی
تو نیز ای سیم میکن این سپیدی
که چون این سرخ رو سبزره شد
سپید و زرد بر چشمش سیه شد
زهی صدری که تا بنیاد دین بود
دلش اسرار دان و راه بین بود
ز طفلی تا که خود را پیر کردی
برین دنیای دون تکبیر کردی
چو دنیا آتش و تو شیربودی
از آن معنی ز دنیا سیر بودی
اگرچه کم نشیند گرسنه شیر
نخوردی نان دنیا یک شکم سیر
از آن جستی بدنیا فقر و فاقه
که دنیا بود پیشت سه طلاقه
الا یا در تعصب جانت رفته
گناه خلق با دیوانت رفته
ز نادانی دلی پر زرق وپرمکر
گرفتار علی گشتی و بوبکر
گهی این یک بود نزد تو مقبول
گهی آن یک شود از کار معزول
گرین یک به گر آن دیگر ترا چه
چو تو چون حلقهٔ بر در ترا چه
همه عمرت درین محنت نشستی
ندانم تا خدا را کی پرستی
ترا چند از هوا راه خدا گیر
خدایت گر ازین پرسد مرا گیر
یقین دانم که فردا پیش حلقه
یکی گردند هفتاد و دو فرقه
چه گویم جمله گر زشت ارنکوبند
چو نیکو بنگری جویان اویند
خدایا نفس سرکش را زبون کن
فضولی از دماغ ما برون کن
دل ما را بخود مشغول گردان
تعصب جوی را معزول گردان
شجاع صدر صاحب حوض کوثر
بتن رستم سوار رخش دلدل
بدل غواص دریای توکل
علی القطع افضل ایام او بود
علی الحق حجه الاسلام او بود
منادی سلونی درجهان داد
بیک رمز از دو عالم صد نشان داد
چنین باید نماز از اهل رازی
که تا باشد نماز تو نمازی
چنان شد در نماز از نور حق جانش
که از پائی برون کردند پیکانش
نمازش چون چنین باشد گزیده
بالحمدش چنان گردد بریده
ز جودش ابر دریا پرتوی بود
بچشمش عالمی پر زر جوی بود
تو ای زر زرد گرد از ناامیدی
تو نیز ای سیم میکن این سپیدی
که چون این سرخ رو سبزره شد
سپید و زرد بر چشمش سیه شد
زهی صدری که تا بنیاد دین بود
دلش اسرار دان و راه بین بود
ز طفلی تا که خود را پیر کردی
برین دنیای دون تکبیر کردی
چو دنیا آتش و تو شیربودی
از آن معنی ز دنیا سیر بودی
اگرچه کم نشیند گرسنه شیر
نخوردی نان دنیا یک شکم سیر
از آن جستی بدنیا فقر و فاقه
که دنیا بود پیشت سه طلاقه
الا یا در تعصب جانت رفته
گناه خلق با دیوانت رفته
ز نادانی دلی پر زرق وپرمکر
گرفتار علی گشتی و بوبکر
گهی این یک بود نزد تو مقبول
گهی آن یک شود از کار معزول
گرین یک به گر آن دیگر ترا چه
چو تو چون حلقهٔ بر در ترا چه
همه عمرت درین محنت نشستی
ندانم تا خدا را کی پرستی
ترا چند از هوا راه خدا گیر
خدایت گر ازین پرسد مرا گیر
یقین دانم که فردا پیش حلقه
یکی گردند هفتاد و دو فرقه
چه گویم جمله گر زشت ارنکوبند
چو نیکو بنگری جویان اویند
خدایا نفس سرکش را زبون کن
فضولی از دماغ ما برون کن
دل ما را بخود مشغول گردان
تعصب جوی را معزول گردان
عطار نیشابوری : بخش چهارم
المقالة الرابعه
الا ای جان و دل را درد و دارو
تو آن نوری که کم تمسه نارو
ز روزنهای مشکاتی مشبک
نشیمن کرده بر شاخی مبارک
تو در مصباح تن مشکوة نوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
زجاجه بشکن و زیتت فروریز
بنور کوکب دری درآویز
ترا با مشرق و مغرب چه کارست
که نور آسمان گردت حصارست
الا ای بلبل گویای اسرار
ز صندوق جواهر بند بردار
چو عیسی در سخن شیرین زفان شو
صدف را بشکن و گوهر فشان شو
بآواز خوش خود سر میفراز
که در ابریشم ونی هست آواز
خوش آوازی بلبل از تو بیش است
که سرمست خوش آوازی خویش است
ز شنوائی خود چندین بمخروش
که بانگی بشنود ده میل خرگوش
ز بینائی مدان این فر و فرهنگ
که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ
ز بویایی ناقص نیز کم گوی
که از یک میل موشی بشنوی بوی
زوهم خود مدان خود را تزید
که آب از وهم خود بنمود هدهد
تو گر بیشی از آن جمله از آنی
که بس گویا و بس پاکیزه دانی
الا ای قطره بالا گزیده
ز دریای قدم بویی شنیده
ز دریا گرچه بالایی گزیدی
ولیکن در کمال خود رسیدی
چو از دریا سوی بالا شدی تو
صدف را لولوی لالا شدی تو
تو ناکرده سفر گوهر نگردی
چو خاکستر شدی اخگر نگردی
سفر کردی ز دریا سوی عنصر
سفر ناکرده قطره کی شود در
نخستین قطره باران سفر کرد
و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد
بدریا گر گهر پنهان بماند
گهر با خاک ره یکسان بماند
ولی چون گوهر از دریا برآید
ززیر طشت پر زر با سرآید
چو برگ تود از موضع سفر کرد
ز دیبا و ز اطلس سر بدر کرد
سفر را گرنه این انجام بودی
فلک را یک نفس آرام بودی
سفر را گر چنین قدری نبودی
مه نو از سفر بدری نبودی
الا ای نیک یار تند مستیز
دمی زین چارچوب طبع برخیز
بپرواز جهان لامکان شو
زمانی بی زمین و بی زمان شو
که اندر لازمان صد سال و یک دم
بپیشت هر دو یکسانند با هم
دمی آنجایگه صد سال باشد
ز استقبال و ماضی حال باشد
ولیکن حال نبود در زمانی
از آن معنی که نبود آسمانی
نیابی انقضای دور دوران
نبینی انقلاب چرخ گردان
چو نور دیده باشد آسمانها
نباشد چون چنینها آنچنانها
نه نقصان باشد آنجا نه کمالی
نه ماضی و نه مستقبل نه حالی
چوهست آن حضرت از هر دو جهان دور
ازآنست از زمان و از مکان دور
بود در یک نفس مهدی و آدم
نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم
چو حالی این زمین کردی بدل تو
یکی بینی ابد را با ازل تو
چو آنجا نه چه ونه چند باشد
ازل را با ابد پیوند باشد
یقین دانم که هر دو جز یکی نیست
محقق را درین معنی شکی نیست
الا یا مهره باز حقه پرداز
نقاب از لعبت معنی برانداز
مشعبدوار چابک دستی کن
شرابی درکش و بدمستی کن
بخاک آینه جان پاک بزدای
تهی کن حقه را و پاک بنمای
ز بند پیچ بر پیچ زمانه
گرفتار آمدی در کنج خانه
اگر تو روی بنمائی ز پرده
بسوزی هفت چرخ سال خورده
تو گنجی نه سپهرت درمیانه
برآی از چار دیوار زمانه
طلسم و بند نیز نجات بشکن
در و دهلیز موجودات بشکن
تو گنجی لیک در بند طلسمی
تو جانی لیک در زندان جسمی
ازین زندان دنیا رخت برگیر
بکلی دل ز بند سخت برگیر
میان پارگین و آز ماندی
نمیدانی که ازچه باز ماندی
تو معذوری که آگاهی نداری
که اینجا آنچ میخواهی نداری
چو از حق برگ رندان مینیابی
عجب نبود اگر آن مینیابی
الا یا مرغ حکمت دان زمانی
چه خواهی یافت زین به آشیانی
بپرواز معانی باز کن پر
سرای هفت در را باز کن در
چو بگذشتی ز چار ونه بپرواز
ز خود بگذر بحق کن چشم خود باز
چرا مغرور جای دیو گشتی
تو دیوانه شدی کالیو کشتی
چو میدانی که میباید شدن زود
نه خواهد نیز روی آمدن بود
چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس
ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس
بدان کاقطاع ابلیس است دنیا
سرای مکر و تلبیس است دنیا
سرای او بدو ده باز رفتی
نظر بر پیشگاه انداز و رفتی
چو نست ابلیس را با جای تو کار
تو نیز از جای او بگذر بهنجار
چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی
همان انگار کین گلخن ندیدی
نخستین در جهان قدس بخرام
وزان پس در جهان انس نه گام
چو بر استبرق خضرا نشینی
تو باشی جمله و خود را نه بینی
چو بگذشتی ز چندان پرده و دام
بیک چندی شوی هادی بر آن بام
شود چشمت بخورشید جهان باز
شود بر تو در دریای جان باز
چو تو هادی شدی در خود نگه کن
بدان خود را و قصد بارگه کن
که چون خود دان شوی حق دان شوی تو
از آن پس زود در پیشان شوی تو
اگر هستی حجابی پیشت آرد
از آن حالت دمی با خویشت آرد
چو هستی تو ننماید بر او
ز خود بی خود بمانی بر در او
دگرره پردهای در پیش آید
خودی در بی خودی با خویش آید
چو آگه شد شود لذت پدیدار
ز شادی در خروش آید دگر بار
چو پروانه بر آتش میزند خویش
که تا هستی او برخیزد از پیش
چو برخیزد حجاب هستی او
دگر ره قوت آرد مستی او
گهی افتان گهی خیزان بماند
گهی بیجان گهی با جان بماند
گهی در لذتی گه در فنایی
گهی در فرقتی گه در بقایی
بگویم این سخن سرباز با تو
که گه غم چیست گاهی ناز با تو
قدم را با حدوث آویزشی نیست
وگر آویز شست آمیزشی نیست
کنون ای آفتاب سایه پرورد
که گفتت کز کنار دایه برگرد
چو تودر عالم حادث شتابی
ز نور عالم ثالث چه یابی
الا ای مرغ بیرون آی ازین دام
دمی در مرغزار خلد بخرام
چو هستی بر دل اسرارگشته
ز شاخ عشق برخوردار گشته
بگردان روی از دیوار آخر
فرو شو در پی اسرار آخر
همی هر ذره از عالم که بینی
اگر تو در پی آن مینشینی
چنان پیدا شود آن ذره در راه
که نوری گردد از انوار درگاه
شود هر ذرهٔ چون آفتابی
پدید آید حجابی از حجابی
برون میآید از استار اسرار
رهی دور و نهایت ناپایدار
نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد
نه هرگز غایت و پایانش یابد
چنین گفتست طاهر پاک بازی
که من چل سال ماندم در نیازی
ز یک یک ذره سوی دوست راهست
ولی برچشم تو عالم سیاه است
نهادت پرده و دادت بسی هیل
که تا نا اهل پیدا آید از اهل
تو گر اهلیتی داری درین راه
ز یک یک ذره می شو تا بدرگاه
ز پیشان گر نظر بر تو نبودی
ز سوی تو سفر بر تو نبودی
ولی چون نور پیشان رهبر تست
چرا این کاهلی در جوهر تست
ببین آخر اگر داری حضوری
که هر دم میرسد از یار نوری
ز تو گر یار گیرد یک نظر باز
به دیناری نبابی هیچ زنار
اگر روشن کنی آیینه دل
دری بگشایدت در سینه دل
دری کان در چو بر دلبر گشاید
فلک را پرده داری برنشاید
تو را سه چیز میباید ز کونین
بدانستن عمل کردن شدن عین
چو علمت از عبادت بین گردد
دلت آیینه کونین گردد
تو آن نوری که کم تمسه نارو
ز روزنهای مشکاتی مشبک
نشیمن کرده بر شاخی مبارک
تو در مصباح تن مشکوة نوری
ز نزدیکی که هستی دور دوری
زجاجه بشکن و زیتت فروریز
بنور کوکب دری درآویز
ترا با مشرق و مغرب چه کارست
که نور آسمان گردت حصارست
الا ای بلبل گویای اسرار
ز صندوق جواهر بند بردار
چو عیسی در سخن شیرین زفان شو
صدف را بشکن و گوهر فشان شو
بآواز خوش خود سر میفراز
که در ابریشم ونی هست آواز
خوش آوازی بلبل از تو بیش است
که سرمست خوش آوازی خویش است
ز شنوائی خود چندین بمخروش
که بانگی بشنود ده میل خرگوش
ز بینائی مدان این فر و فرهنگ
که گنجشکی ببیند بیست فرسنگ
ز بویایی ناقص نیز کم گوی
که از یک میل موشی بشنوی بوی
زوهم خود مدان خود را تزید
که آب از وهم خود بنمود هدهد
تو گر بیشی از آن جمله از آنی
که بس گویا و بس پاکیزه دانی
الا ای قطره بالا گزیده
ز دریای قدم بویی شنیده
ز دریا گرچه بالایی گزیدی
ولیکن در کمال خود رسیدی
چو از دریا سوی بالا شدی تو
صدف را لولوی لالا شدی تو
تو ناکرده سفر گوهر نگردی
چو خاکستر شدی اخگر نگردی
سفر کردی ز دریا سوی عنصر
سفر ناکرده قطره کی شود در
نخستین قطره باران سفر کرد
و از آن پس قعر دریا پر گهر کرد
بدریا گر گهر پنهان بماند
گهر با خاک ره یکسان بماند
ولی چون گوهر از دریا برآید
ززیر طشت پر زر با سرآید
چو برگ تود از موضع سفر کرد
ز دیبا و ز اطلس سر بدر کرد
سفر را گرنه این انجام بودی
فلک را یک نفس آرام بودی
سفر را گر چنین قدری نبودی
مه نو از سفر بدری نبودی
الا ای نیک یار تند مستیز
دمی زین چارچوب طبع برخیز
بپرواز جهان لامکان شو
زمانی بی زمین و بی زمان شو
که اندر لازمان صد سال و یک دم
بپیشت هر دو یکسانند با هم
دمی آنجایگه صد سال باشد
ز استقبال و ماضی حال باشد
ولیکن حال نبود در زمانی
از آن معنی که نبود آسمانی
نیابی انقضای دور دوران
نبینی انقلاب چرخ گردان
چو نور دیده باشد آسمانها
نباشد چون چنینها آنچنانها
نه نقصان باشد آنجا نه کمالی
نه ماضی و نه مستقبل نه حالی
چوهست آن حضرت از هر دو جهان دور
ازآنست از زمان و از مکان دور
بود در یک نفس مهدی و آدم
نه آن یک بیش ازین نه این از آن کم
چو حالی این زمین کردی بدل تو
یکی بینی ابد را با ازل تو
چو آنجا نه چه ونه چند باشد
ازل را با ابد پیوند باشد
یقین دانم که هر دو جز یکی نیست
محقق را درین معنی شکی نیست
الا یا مهره باز حقه پرداز
نقاب از لعبت معنی برانداز
مشعبدوار چابک دستی کن
شرابی درکش و بدمستی کن
بخاک آینه جان پاک بزدای
تهی کن حقه را و پاک بنمای
ز بند پیچ بر پیچ زمانه
گرفتار آمدی در کنج خانه
اگر تو روی بنمائی ز پرده
بسوزی هفت چرخ سال خورده
تو گنجی نه سپهرت درمیانه
برآی از چار دیوار زمانه
طلسم و بند نیز نجات بشکن
در و دهلیز موجودات بشکن
تو گنجی لیک در بند طلسمی
تو جانی لیک در زندان جسمی
ازین زندان دنیا رخت برگیر
بکلی دل ز بند سخت برگیر
میان پارگین و آز ماندی
نمیدانی که ازچه باز ماندی
تو معذوری که آگاهی نداری
که اینجا آنچ میخواهی نداری
چو از حق برگ رندان مینیابی
عجب نبود اگر آن مینیابی
الا یا مرغ حکمت دان زمانی
چه خواهی یافت زین به آشیانی
بپرواز معانی باز کن پر
سرای هفت در را باز کن در
چو بگذشتی ز چار ونه بپرواز
ز خود بگذر بحق کن چشم خود باز
چرا مغرور جای دیو گشتی
تو دیوانه شدی کالیو کشتی
چو میدانی که میباید شدن زود
نه خواهد نیز روی آمدن بود
چه خواهی کرد جای مکر و تلبیس
ز دنیا بگذر و بگذار ابلیس
بدان کاقطاع ابلیس است دنیا
سرای مکر و تلبیس است دنیا
سرای او بدو ده باز رفتی
نظر بر پیشگاه انداز و رفتی
چو نست ابلیس را با جای تو کار
تو نیز از جای او بگذر بهنجار
چو زین گلخن بدان گلشن رسیدی
همان انگار کین گلخن ندیدی
نخستین در جهان قدس بخرام
وزان پس در جهان انس نه گام
چو بر استبرق خضرا نشینی
تو باشی جمله و خود را نه بینی
چو بگذشتی ز چندان پرده و دام
بیک چندی شوی هادی بر آن بام
شود چشمت بخورشید جهان باز
شود بر تو در دریای جان باز
چو تو هادی شدی در خود نگه کن
بدان خود را و قصد بارگه کن
که چون خود دان شوی حق دان شوی تو
از آن پس زود در پیشان شوی تو
اگر هستی حجابی پیشت آرد
از آن حالت دمی با خویشت آرد
چو هستی تو ننماید بر او
ز خود بی خود بمانی بر در او
دگرره پردهای در پیش آید
خودی در بی خودی با خویش آید
چو آگه شد شود لذت پدیدار
ز شادی در خروش آید دگر بار
چو پروانه بر آتش میزند خویش
که تا هستی او برخیزد از پیش
چو برخیزد حجاب هستی او
دگر ره قوت آرد مستی او
گهی افتان گهی خیزان بماند
گهی بیجان گهی با جان بماند
گهی در لذتی گه در فنایی
گهی در فرقتی گه در بقایی
بگویم این سخن سرباز با تو
که گه غم چیست گاهی ناز با تو
قدم را با حدوث آویزشی نیست
وگر آویز شست آمیزشی نیست
کنون ای آفتاب سایه پرورد
که گفتت کز کنار دایه برگرد
چو تودر عالم حادث شتابی
ز نور عالم ثالث چه یابی
الا ای مرغ بیرون آی ازین دام
دمی در مرغزار خلد بخرام
چو هستی بر دل اسرارگشته
ز شاخ عشق برخوردار گشته
بگردان روی از دیوار آخر
فرو شو در پی اسرار آخر
همی هر ذره از عالم که بینی
اگر تو در پی آن مینشینی
چنان پیدا شود آن ذره در راه
که نوری گردد از انوار درگاه
شود هر ذرهٔ چون آفتابی
پدید آید حجابی از حجابی
برون میآید از استار اسرار
رهی دور و نهایت ناپایدار
نه هرگز هیچ کس پیشانش یابد
نه هرگز غایت و پایانش یابد
چنین گفتست طاهر پاک بازی
که من چل سال ماندم در نیازی
ز یک یک ذره سوی دوست راهست
ولی برچشم تو عالم سیاه است
نهادت پرده و دادت بسی هیل
که تا نا اهل پیدا آید از اهل
تو گر اهلیتی داری درین راه
ز یک یک ذره می شو تا بدرگاه
ز پیشان گر نظر بر تو نبودی
ز سوی تو سفر بر تو نبودی
ولی چون نور پیشان رهبر تست
چرا این کاهلی در جوهر تست
ببین آخر اگر داری حضوری
که هر دم میرسد از یار نوری
ز تو گر یار گیرد یک نظر باز
به دیناری نبابی هیچ زنار
اگر روشن کنی آیینه دل
دری بگشایدت در سینه دل
دری کان در چو بر دلبر گشاید
فلک را پرده داری برنشاید
تو را سه چیز میباید ز کونین
بدانستن عمل کردن شدن عین
چو علمت از عبادت بین گردد
دلت آیینه کونین گردد
عطار نیشابوری : بخش پنجم
المقاله الخامسه
دلا یک دم رها کن آب و گل را
صلای عشق در ده اهل دل را
ز نور عشق شمع جان برافروز
زبور عشق از جانان درآموز
چو زیر از عشق رمز راز میگوی
چو بلبل بی زبان اسرار میگوی
چو داود آیت سرگشتگان خوان
زبور عشق بر آشفتگان خوان
حدیث عشق ورد عاشقان ساز
دل و جان در هوای عاشقان باز
چو عود از عشق بر آتش همی سوز
چو شمعی میگری و خوش همی سوز
شراب عشق در جام خرد ریز
وز آنجا جرعهٔ بر جان خود ریز
خرد چون مست شد نیزش مده صاف
بگوشش باز نه تا کم زند لاف
چوعشق آمد خرد را میل درکش
بداغ عشق خود را نیل درکش
خرد آبست و عشق آتش بصورت
نسازد آب با آتش ضرورت
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
ولیکن عشق جز جانان نه بیند
خرد گنجشک دام ناتمامیست
ولیکن عشق سیمرغ معانیست
خرد دیباچه دیوان راغست
ولیکن عشق دری شب چراغ است
خرد نقد سرای کایناتست
ولیکن عشق اکسیر حیاتست
خرد زاهد نمای هر حوالیست
ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
خرد بر دل دلی پر انتظارست
ولیکن عشق در پیشان کار است
خرد را خرقه تکلیف پوشند
ولیکن عشق را تشریف پوشند
خرد راه سخن آموز خواهد
ولی عشق آه جان افروز خواهد
خرد جان پرور جان ساز آمد
ولی عشق آتش جان باز آمد
خرد طفل است و عشق استاد کار است
از این تا آن تفاوت بی شماراست
دو آیینه است عش و دل مقابل
که هر دو روی در رویاند از اول
میان هر دو یک پرده ست در پیش
ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
ببین صورت درآبی بی کدورت
که یک چیزست با هم آب و صورت
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
میان عشق و دل موییست مقدار
جهان عشق دریاییست بی بن
وگر موییست برروید ز ناخن
چو آید لشگر عشق از کمین گاه
نماند عقل را از هیچ سو راه
گریزان گردد از هر سوی ناکام
چو عشق از در درآید عقل از بام
کسی کز عشق در دریای ژرفست
بداند کین چه کاری بس شگرفست
فتوح راه عاشق دار بازیست
تو پنداری مگر کین عشق بازیست
عجایب جوهریست این عالم عشق
که میگوید عرض باشد غم عشق
که دیدست این عرض هرگز بکونین
کزو یک عقل لایبقی زمانین
جهان پر شحنه سلطان عشق است
ز ماهی تا بماه ایوان عشق است
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی
شگرفی باید و پاکیزه بازی
که آید از هر اندوهیش نازی
درین دریای خون غرقه گشته
جهان بی دوست بروی حلقه گشته
هزاران جام در زهر اوفتاده
در آشامیده و ابرو گشاده
هزاران تیر محکم خورده بر دل
چو آهو میدود دو پای در گل
نه او را زهره فریاد کردن
نه ازجانان مجال یاد کردن
اگر از وصل او یابد نشانی
بهجران در گریزد هر زمانی
که دارد تاب قرب وصل جانان
چه سنجد شب نمی در پیش طوفان
در آن دریا چنین قطره چه سنجد
بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
بسی جانها در این یغما ببردند
بکلی جان ما از ما ببردند
بزیر پرده جانها آب کردند
تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
بتنها راه بر جانها گرفتند
بجانها ترک دورانها گرفتند
جهانی گنج در چاهی نهادند
جهانی کوه بر کاهی نهادند
زمین و آسمان رادر گشادند
در ایثار جانها بر گشادند
زمین و آسمان محسوس کردند
جهان جاودان مدروس کردند
ز تن راهی بدل بردند ناگاه
ز دل راهی بجان آنگه بدرگاه
اساس چیزها بر هم نهادند
وز آن پس نام آن عالم نهادند
چو شد پرداخته چیزی گزیدند
که آنرا عشق گفتند و شنیدند
ترا این عشق آسان مینماید
که بر قدر تو چندان مینماید
علاج عشق اشک و صبر باید
گل ارچه تازه باشد ابر باید
خوشی عاشقان از اشک و صبرست
همه سرسبزی بستان از ابرست
اگر عاشق نماندی در جدایی
نبودی عشق را هرگز روایی
اگر معشوق آسان دست دادی
کجا این لذت پیوست دادی
اگر در عشق نبود انتظاری
نماند رونق معشوق باری
دمی در انتظار هم دم دل
بسی خوشتر بود از ملک حاصل
جوی اندوه عشق یار محرم
بسی خوشتر ز شادی دو عالم
دو عالم سایهٔ خورشید عشق است
دو گیتی حضرت جاوید عشق است
نگردد ذرهٔ در هر دو عالم
که تا نبود کمال عشق محرم
بدست حکمت خود حق تعالی
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
نبات و معدن و حیوان و افلاک
میان باد و آب و آتش خاک
همه در عشق میگردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
کمال عشق حیوان خورد و شهوت
کمال عشق انسان جاه و قوت
کمال چرخ از رفتن بفرمان
کمال چار گوهر چار ارکان
کمال هر یک اقطاعیست در خور
کزان اقطاع ننهد پای بر در
کمال ذره ذره ذکر و تسبیح
که عارف بشنود یک یک بتصریح
کمال عارفان در نیستی هست
کمال عاشقان در نیستی مست
کمال انبیا جایی که جا نیست
که گر کس داند آن جز حق روا نیست
کمال قدسیان در قربت عشق
کمال عشق هم در رتبت عشق
ز اول تا بآخر پیچ بر پیچ
کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
کمالی گر نباشد پس چه دانند
ز بی شوقی همه حیران بمانند
طلب جستن کمال آمد درین راه
دل دانا بود زین راز آگاه
زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
رهی نزدیک دان زان یک بدیگر
سر زنجیر در دست خداوند
تعجب کن ببین کین چند در چند
ز اعلا سوی اسفل میرود کار
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
فرود آید چنانکش کار کارست
بگرداند چنانکش اختیارست
بلاشک اختیار اوست اعظم
که نبود علتی در ما تقدم
خداوندی که هرچیزی که او کرد
ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
همه آفاق در عشق اند پویان
درین وادی کمال عشق جویان
چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
فلک در عشق دل چون تیر دارد
وز آن دیوانگی زنجیر دارد
ملایک بسته زنجیری در افلاک
از آن زنجیر میگردند بر خاک
فرو میآید از حضرت خطایی
فلک را مینماید انقلابی
چو دیگر ناید از حضرت خطابش
نه او ماند نه دور و انقلابش
الا ای صوفی پیروزه خرقه
بگردش خوش همی گردی بحلقه
زهی حالت نگر از عشق پیوست
که تا روز قیامت گردشت هست
کمال عشق را شایستهٔ تو
شدن زین بند نتوانستهٔ تو
چو ما این بند مشکل برگشاییم
بر قاضی بدرگاه تو آییم
بقوال افکنیم این خرقه خویش
نگین گردیم اندر حلقه خویش
ورای بحر تو غواص گردیم
توعامی باشی و ما خاص گردیم
وز آنجا هم بسوی فوق تازیم
گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
در آن دریا بغواصی درآییم
وز آن شادی برقاصی درآییم
همی آییم دم دم همچو اکنون
بهر پرده چو مار از پوست بیرون
ترا گر فسحتی باید ز عقبی
تفکر کن دمی در سر دنیا
نه در دنیا در اول خون بدی تو
در آخر بین که زینجا چون شدی تو
گهی آب و گهی خون و گهی شیر
گهی کودک گهی برنا گهی پیر
گهی سلطان دین گه پیر خمار
گهی مردار می گه پیر اسرار
هزاران پرده در دنیا گذشتی
که تا از صورت و معنی بگشتی
دران وادی که آنرا عشق نامست
مثالت پردهٔ دنیا تمامست
که داند کین چه اسرار نهانست
سخن نیست این که نور عقل جانست
اگر چشم دلت گردد بدین باز
برون گیرد ز یک یک ذره صدراز
همه ذرات عالم را درین کوی
نه بیند یک نفس جز در روش روی
همه در گردشاند و در روش هست
تو بی چشمی و در تو این روش هست
الا ای بیخبر از عشق بازی
تو پنداری که هست این عشق بازی
تراچون نیست نقدی درخوردوست
که آن را رونقی باشد بر دوست
ازو میخواه تا دریا بباشی
هم اندر خویش نابینا بباشی
دلت در عشق بحری کن پر اسرار
همه قعرش جواهر موجش انوار
که تا چون رفتی آن بحر معانی
براه آورد بر راهش فشانی
چنین دریا کن آن ره را نثاری
که تا نبود در این راهت غباری
اگر جانت نثار راه او شد
دو عالم در نثار تو فرو شد
صلای عشق در ده اهل دل را
ز نور عشق شمع جان برافروز
زبور عشق از جانان درآموز
چو زیر از عشق رمز راز میگوی
چو بلبل بی زبان اسرار میگوی
چو داود آیت سرگشتگان خوان
زبور عشق بر آشفتگان خوان
حدیث عشق ورد عاشقان ساز
دل و جان در هوای عاشقان باز
چو عود از عشق بر آتش همی سوز
چو شمعی میگری و خوش همی سوز
شراب عشق در جام خرد ریز
وز آنجا جرعهٔ بر جان خود ریز
خرد چون مست شد نیزش مده صاف
بگوشش باز نه تا کم زند لاف
چوعشق آمد خرد را میل درکش
بداغ عشق خود را نیل درکش
خرد آبست و عشق آتش بصورت
نسازد آب با آتش ضرورت
خرد جز ظاهر دو جهان نه بیند
ولیکن عشق جز جانان نه بیند
خرد گنجشک دام ناتمامیست
ولیکن عشق سیمرغ معانیست
خرد دیباچه دیوان راغست
ولیکن عشق دری شب چراغ است
خرد نقد سرای کایناتست
ولیکن عشق اکسیر حیاتست
خرد زاهد نمای هر حوالیست
ولیکن عشق شنگی لا ابالیست
خرد بر دل دلی پر انتظارست
ولیکن عشق در پیشان کار است
خرد را خرقه تکلیف پوشند
ولیکن عشق را تشریف پوشند
خرد راه سخن آموز خواهد
ولی عشق آه جان افروز خواهد
خرد جان پرور جان ساز آمد
ولی عشق آتش جان باز آمد
خرد طفل است و عشق استاد کار است
از این تا آن تفاوت بی شماراست
دو آیینه است عش و دل مقابل
که هر دو روی در رویاند از اول
میان هر دو یک پرده ست در پیش
ولیکن نیست بی پرده یکی بیش
ببین صورت درآبی بی کدورت
که یک چیزست با هم آب و صورت
ز دل تا عشق راهی نیست دشوار
میان عشق و دل موییست مقدار
جهان عشق دریاییست بی بن
وگر موییست برروید ز ناخن
چو آید لشگر عشق از کمین گاه
نماند عقل را از هیچ سو راه
گریزان گردد از هر سوی ناکام
چو عشق از در درآید عقل از بام
کسی کز عشق در دریای ژرفست
بداند کین چه کاری بس شگرفست
فتوح راه عاشق دار بازیست
تو پنداری مگر کین عشق بازیست
عجایب جوهریست این عالم عشق
که میگوید عرض باشد غم عشق
که دیدست این عرض هرگز بکونین
کزو یک عقل لایبقی زمانین
جهان پر شحنه سلطان عشق است
ز ماهی تا بماه ایوان عشق است
نشاید عشق را هر ناتوانی
بباید کاملی و کاردانی
شگرفی باید و پاکیزه بازی
که آید از هر اندوهیش نازی
درین دریای خون غرقه گشته
جهان بی دوست بروی حلقه گشته
هزاران جام در زهر اوفتاده
در آشامیده و ابرو گشاده
هزاران تیر محکم خورده بر دل
چو آهو میدود دو پای در گل
نه او را زهره فریاد کردن
نه ازجانان مجال یاد کردن
اگر از وصل او یابد نشانی
بهجران در گریزد هر زمانی
که دارد تاب قرب وصل جانان
چه سنجد شب نمی در پیش طوفان
در آن دریا چنین قطره چه سنجد
بر آن خورشید یک ذره چه سنجد
بسی جانها در این یغما ببردند
بکلی جان ما از ما ببردند
بزیر پرده جانها آب کردند
تن اندر خاک و خون پرتاب کردند
بتنها راه بر جانها گرفتند
بجانها ترک دورانها گرفتند
جهانی گنج در چاهی نهادند
جهانی کوه بر کاهی نهادند
زمین و آسمان رادر گشادند
در ایثار جانها بر گشادند
زمین و آسمان محسوس کردند
جهان جاودان مدروس کردند
ز تن راهی بدل بردند ناگاه
ز دل راهی بجان آنگه بدرگاه
اساس چیزها بر هم نهادند
وز آن پس نام آن عالم نهادند
چو شد پرداخته چیزی گزیدند
که آنرا عشق گفتند و شنیدند
ترا این عشق آسان مینماید
که بر قدر تو چندان مینماید
علاج عشق اشک و صبر باید
گل ارچه تازه باشد ابر باید
خوشی عاشقان از اشک و صبرست
همه سرسبزی بستان از ابرست
اگر عاشق نماندی در جدایی
نبودی عشق را هرگز روایی
اگر معشوق آسان دست دادی
کجا این لذت پیوست دادی
اگر در عشق نبود انتظاری
نماند رونق معشوق باری
دمی در انتظار هم دم دل
بسی خوشتر بود از ملک حاصل
جوی اندوه عشق یار محرم
بسی خوشتر ز شادی دو عالم
دو عالم سایهٔ خورشید عشق است
دو گیتی حضرت جاوید عشق است
نگردد ذرهٔ در هر دو عالم
که تا نبود کمال عشق محرم
بدست حکمت خود حق تعالی
نهاد از بهر هر چیزی کمالی
نبات و معدن و حیوان و افلاک
میان باد و آب و آتش خاک
همه در عشق میگردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
کمال عشق حیوان خورد و شهوت
کمال عشق انسان جاه و قوت
کمال چرخ از رفتن بفرمان
کمال چار گوهر چار ارکان
کمال هر یک اقطاعیست در خور
کزان اقطاع ننهد پای بر در
کمال ذره ذره ذکر و تسبیح
که عارف بشنود یک یک بتصریح
کمال عارفان در نیستی هست
کمال عاشقان در نیستی مست
کمال انبیا جایی که جا نیست
که گر کس داند آن جز حق روا نیست
کمال قدسیان در قربت عشق
کمال عشق هم در رتبت عشق
ز اول تا بآخر پیچ بر پیچ
کمالی گر نبودی هیچ بر هیچ
کمالی گر نباشد پس چه دانند
ز بی شوقی همه حیران بمانند
طلب جستن کمال آمد درین راه
دل دانا بود زین راز آگاه
زسر تا بن چو زنجیریست یکسر
رهی نزدیک دان زان یک بدیگر
سر زنجیر در دست خداوند
تعجب کن ببین کین چند در چند
ز اعلا سوی اسفل میرود کار
زهی قدرت زهی صنع جهاندار
فرود آید چنانکش کار کارست
بگرداند چنانکش اختیارست
بلاشک اختیار اوست اعظم
که نبود علتی در ما تقدم
خداوندی که هرچیزی که او کرد
ترا گر نیست نیکو او نکو کرد
همه آفاق در عشق اند پویان
درین وادی کمال عشق جویان
چو کس را نیست در دل شوق آن عشق
کجا یابند هرگز ذوق آن عشق
فلک در عشق دل چون تیر دارد
وز آن دیوانگی زنجیر دارد
ملایک بسته زنجیری در افلاک
از آن زنجیر میگردند بر خاک
فرو میآید از حضرت خطایی
فلک را مینماید انقلابی
چو دیگر ناید از حضرت خطابش
نه او ماند نه دور و انقلابش
الا ای صوفی پیروزه خرقه
بگردش خوش همی گردی بحلقه
زهی حالت نگر از عشق پیوست
که تا روز قیامت گردشت هست
کمال عشق را شایستهٔ تو
شدن زین بند نتوانستهٔ تو
چو ما این بند مشکل برگشاییم
بر قاضی بدرگاه تو آییم
بقوال افکنیم این خرقه خویش
نگین گردیم اندر حلقه خویش
ورای بحر تو غواص گردیم
توعامی باشی و ما خاص گردیم
وز آنجا هم بسوی فوق تازیم
گهی زان شوق و گه زان ذوق تازیم
در آن دریا بغواصی درآییم
وز آن شادی برقاصی درآییم
همی آییم دم دم همچو اکنون
بهر پرده چو مار از پوست بیرون
ترا گر فسحتی باید ز عقبی
تفکر کن دمی در سر دنیا
نه در دنیا در اول خون بدی تو
در آخر بین که زینجا چون شدی تو
گهی آب و گهی خون و گهی شیر
گهی کودک گهی برنا گهی پیر
گهی سلطان دین گه پیر خمار
گهی مردار می گه پیر اسرار
هزاران پرده در دنیا گذشتی
که تا از صورت و معنی بگشتی
دران وادی که آنرا عشق نامست
مثالت پردهٔ دنیا تمامست
که داند کین چه اسرار نهانست
سخن نیست این که نور عقل جانست
اگر چشم دلت گردد بدین باز
برون گیرد ز یک یک ذره صدراز
همه ذرات عالم را درین کوی
نه بیند یک نفس جز در روش روی
همه در گردشاند و در روش هست
تو بی چشمی و در تو این روش هست
الا ای بیخبر از عشق بازی
تو پنداری که هست این عشق بازی
تراچون نیست نقدی درخوردوست
که آن را رونقی باشد بر دوست
ازو میخواه تا دریا بباشی
هم اندر خویش نابینا بباشی
دلت در عشق بحری کن پر اسرار
همه قعرش جواهر موجش انوار
که تا چون رفتی آن بحر معانی
براه آورد بر راهش فشانی
چنین دریا کن آن ره را نثاری
که تا نبود در این راهت غباری
اگر جانت نثار راه او شد
دو عالم در نثار تو فرو شد