تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش سیزدهم
الحكایة و التمثیل
پادشاهی در رهی میشد پکاه
خاک بیزی میگذشت آنجایگاه
پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز
کای خدا بر فرق کردم خاک ریز
گر مرا بایست رفتن سوی کار
تاکنون در کار بودم بی قرار
ور پگه بایست کردن عزم راه
کار را برخاستم اینک پگاه
آنچه بر من بود آوردم بجای
کار اکنون با تو افتاد ای خدای
شاه خوش شد از حدیث خاک بیز
گفت گیر این بدره در غربال ریز
چون پگاهی کار را بشتافتی
آنچه جستی بیشتر زان یافتی
خاک بیزی میگذشت آنجایگاه
پس زفان بگشاده بود آن خاک بیز
کای خدا بر فرق کردم خاک ریز
گر مرا بایست رفتن سوی کار
تاکنون در کار بودم بی قرار
ور پگه بایست کردن عزم راه
کار را برخاستم اینک پگاه
آنچه بر من بود آوردم بجای
کار اکنون با تو افتاد ای خدای
شاه خوش شد از حدیث خاک بیز
گفت گیر این بدره در غربال ریز
چون پگاهی کار را بشتافتی
آنچه جستی بیشتر زان یافتی
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
المقالة الرابعة عشره
سالک از خورشید چون آگاه شد
عاقبت برخاست پیش ماه شد
گفت هان ای چشمهٔ افروخته
بر منازل روز و شب آموخته
هر زمان در منزلی دیگر روی
گه بپا آئی و گه با سر شوی
هر سر مه میشوی نو از کمال
لاجرم روی تو میگیرند فال
در شب تاریک تنها میروی
مشعله در دست زیبا میروی
زنگی شب را تودادی گوشمال
گرگ ظلمت را تو کردی در جوال
خیمهٔ داری ز نور آن را طناب
از طناب او جهانی پر کلاب
چون سلیمان باد در فرمان تراست
لاجرم از نور شادروان تراست
تو سلیمان وش بشادروان دری
کردهٔ ازماه نو انگشتری
این چنین ملکی که حاصل کردهٔ
گوئیا تو حل مشکل کردهٔ
کردهٔ چشمی سپید از انتظار
پس سیه کاسه مباش و شرم دار
گر خبر داری ز درد و سوز من
هین نشانی ده که شب شد روز من
گفت ای پرسنده وقت کار رفت
پیش از ما قافله سالار رفت
چون ندیدم هیچ گرد از قافله
روی من از اشک شد پر آبله
اول مه عمر یک دم یافته
ضحکهٔ عالم شده غم یافته
آخر هر ماه دل پر تفت و تاب
زار بر زردم نشیند آفتاب
چون برآید آفتاب روشنم
آتش سخت افکند در خرمنم
گه دهان شیر باشد جای من
گاه کژدم سر نهد در پای من
گاه در خوشه کشندم همچو داس
گاه در گاوم چو از زر سنگ آس
گاه بر میزان چنانم میکشند
گه ز هی در خر کمانم میکشند
در میان این همه سختی و تاب
باد پیمایم همه با ماهتاب
از چنین کس کی گشاید عقده باز
خاصه کو را عقده دارد زیر گاز
سالک آمد پیش پیر سالخورد
گاه حال و گه بیان حال کرد
پیر گفتش هست ماه از ضعف حال
مانده سرگردان ز نقصان و کمال
گه شود باریک و بیقدری شود
گه جهان افروزد و بدری شود
چون ندارد تاب خورشید سپهر
مینماید داغ این نقصان ز چهر
از پی او میرود سرگشتهٔ
باز میجوید ازو سر رشتهٔ
گرچه دارد حسن معشوقش کمال
او ندارد تاب او از هیچ حال
لاجرم در نور قرب او مدام
فانی مطلق شود از خود تمام
چون نباشد عاشقی را حوصله
ذرهٔ وصلش دهد صد ولوله
هر که او در عشق آید ناتمام
سعی خون خود کند سعی مدام
عاقبت برخاست پیش ماه شد
گفت هان ای چشمهٔ افروخته
بر منازل روز و شب آموخته
هر زمان در منزلی دیگر روی
گه بپا آئی و گه با سر شوی
هر سر مه میشوی نو از کمال
لاجرم روی تو میگیرند فال
در شب تاریک تنها میروی
مشعله در دست زیبا میروی
زنگی شب را تودادی گوشمال
گرگ ظلمت را تو کردی در جوال
خیمهٔ داری ز نور آن را طناب
از طناب او جهانی پر کلاب
چون سلیمان باد در فرمان تراست
لاجرم از نور شادروان تراست
تو سلیمان وش بشادروان دری
کردهٔ ازماه نو انگشتری
این چنین ملکی که حاصل کردهٔ
گوئیا تو حل مشکل کردهٔ
کردهٔ چشمی سپید از انتظار
پس سیه کاسه مباش و شرم دار
گر خبر داری ز درد و سوز من
هین نشانی ده که شب شد روز من
گفت ای پرسنده وقت کار رفت
پیش از ما قافله سالار رفت
چون ندیدم هیچ گرد از قافله
روی من از اشک شد پر آبله
اول مه عمر یک دم یافته
ضحکهٔ عالم شده غم یافته
آخر هر ماه دل پر تفت و تاب
زار بر زردم نشیند آفتاب
چون برآید آفتاب روشنم
آتش سخت افکند در خرمنم
گه دهان شیر باشد جای من
گاه کژدم سر نهد در پای من
گاه در خوشه کشندم همچو داس
گاه در گاوم چو از زر سنگ آس
گاه بر میزان چنانم میکشند
گه ز هی در خر کمانم میکشند
در میان این همه سختی و تاب
باد پیمایم همه با ماهتاب
از چنین کس کی گشاید عقده باز
خاصه کو را عقده دارد زیر گاز
سالک آمد پیش پیر سالخورد
گاه حال و گه بیان حال کرد
پیر گفتش هست ماه از ضعف حال
مانده سرگردان ز نقصان و کمال
گه شود باریک و بیقدری شود
گه جهان افروزد و بدری شود
چون ندارد تاب خورشید سپهر
مینماید داغ این نقصان ز چهر
از پی او میرود سرگشتهٔ
باز میجوید ازو سر رشتهٔ
گرچه دارد حسن معشوقش کمال
او ندارد تاب او از هیچ حال
لاجرم در نور قرب او مدام
فانی مطلق شود از خود تمام
چون نباشد عاشقی را حوصله
ذرهٔ وصلش دهد صد ولوله
هر که او در عشق آید ناتمام
سعی خون خود کند سعی مدام
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
الحكایة و التمثیل
بود سنجر را یکی خواهر چو ماه
صفیه خاتون کرده نامش پادشاه
از جمال آن جهان دلبری
ذرهٔ بود آفتاب خاوری
از ملاحت وز حلاوت سر بسر
هم نمک بود آن سمنبر هم شکر
صد شکن در زلف آن دلبند بود
هرشکن از چینش تا دربند بود
چون سر یک موی او پیدا شدی
عقل بینش بخش نابینا شدی
از کژی زلف او گفتن خطاست
زانکه آنجا مینیاید هیچ راست
تختهٔ پیشانی آن سیمبر
بود سیم خام زیر تاج زر
بود ابرویش چنان محکم کمان
کان بزه در مینیامد یک زمان
تیر مژگانش چنان سر تیز بود
کز سر هر تیر صد خونریز بود
جزع او در سحر یکدل آمده
هر دو در جادوی بابل آمده
زلف چون قارش بخونها تشنهای
ذوالفقار از غمزهٔ او دشنهای
زیر زلفش آفتاب روی او
کرده روشن حسن یک یک موی او
چهرهٔ همچون مه تابانش بود
از زمین تا چرخ سرگردانش بود
درج یاقوتش در شهوار داشت
هر دری با هر دلی صد کار داشت
پستهٔ او داد یک خسته نداد
هیچکس را جز در بسته نداد
چشمهٔ حیوان ز لعلش تنگدل
مانده در دریای تاریکی خجل
گر کسی دیدی زنخدانش عیان
گوی بردی از همه خلق جهان
گرچه بردی گوی زیبائی تمام
لیکن اندر چاه افتادی مدام
عارضش از هند عاج آورده بود
از همه رومش خراج آورده بود
خال او هندوستان در روم داشت
ترک تازی تا بچین معلوم داشت
گر بگویم وصف او بسیار من
هم مقصر مانم اندر کار من
زانکه بود آن ماهرخ در دلبری
خسرو جمله بتان بربری
ازجمال و ملک برخوردار بود
مرو دارالملک آن دلدار بود
در زیارت آمدی آن دلنواز
روز هر آدینهٔ بعد از نماز
چاوشان از پیش رفتندی بدر
پاک کردندی ز مردم رهگذر
بعد از آن خاتون ببازار آمدی
عقل خفته فتنه بیدار آمدی
از عرب شهزادهٔ علمی تمام
اندکی شوریده شرالدوله نام
اوفتاد آخر بمرو وشد مقیم
عقل اندک داشت تحصیل عظیم
صفیه خاتونی که ماه پرده بود
جمعهٔ قصد زیارت کرده بود
چاوشان در پیش میآویختند
خلق از هر سوی میبگریختند
لیک شرالدوله دور استاده بود
چشم بر مهد بزر بنهاده بود
چون برون آمد ز مهد آن آفتاب
گشت شر الدوله از عشقش خراب
نیم عقلی داشت پاک از دست شد
نیم جانی داشت مست مست شد
نعرهٔ از وی برآمد دردناک
سرنگونش سر فرو آمد بخاک
گرچه خاتون آن زمان آگاه شد
تن زد و زانجا بخلوت گاه شد
ناپدید آورد بر خود آنچه دید
برد جان از عشق و تن زد آنچه دید
عاقبت برخاست شر الدوله مست
کرد از جائی مگر اسبی بدست
برنشست آن اسب و میشد بیقرار
باز گشته بود سنجر از شکار
پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان
برگشاد آنگاه در تازی زفان
خواهرش را کرد ازو خواهندگی
تا خطی بدهد بنام بندگی
چون نمیدانست تازی پادشاه
بود میر طاهرش آنجایگاه
گفت ای طاهر چه باید بنگرش
گفت اگر گویم بیندازد سرش
پس زفان بگشاد گفت ای شهریار
هست این شوریده مردی بیقرار
از هواخواهی ثنا میگویدت
وز سر عجزی دعا میگویدت
این بگفت و گفت تا بندش کنند
بند کرده حبس یک چندش کنند
تا مگر دیوانگی کم گرددش
عقل را بنیاد محکم گرددش
چون دگر آدینه شد خاتون براه
آن جوان را کرد هر سوئی نگاه
چون نه از چپ دید او را نه زراست
گفتآن برنای شوریده کجاست
خادمی گفتش که در زندانست او
پای در بندست و سرگردانست او
گفت ما را عزم زندان اوفتاد
زانکه آنجا صدقهٔ خواهیم داد
چون بزندان در شد آن یاقوت لب
کرد شر الدوله را حالی طلب
دید در زنجیر سر تا پای او
گل شده از اشک خونین جای او
برقع از چهره برافکند آن نگار
شد زفان و عقل سودائی ز کار
در فروغ و فر او فرتوت گشت
عقل او زایل شد و مبهوت گشت
سخت خاتون را خوش آمد درد او
درد کردش دل ز روی زرد او
خواست تا آنجا نشیند یک زمان
لیک در زندان نبودش جای آن
عاقبت با خانه آمد اشک ریز
خواند یک فراش را و گفت خیز
چون شب تاریک گردد آشکار
در جوالی آن فلانی را بیار
رفت فراش ونهادش در جوال
بردش آخر پیش آن صاحب جمال
آن جوان چون دید روی دلنواز
هوش ازو شد عقل زایل گشت باز
گشت از جان و خرد بیکار او
شد بتر آن بار از هر بار او
دید خاتون کو ندارد آن کمال
کاورد یک ذره تاب آن جمال
پس فرستادش بسوی مدرسه
گفت تا کم گرددش این وسوسه
در میان اهل علم و قیل وقال
بو که گیرد عقل او اندک کمال
عاقبت درمدرسه بیمار شد
بند بندش کلبهٔ تیمار شد
سخت کوشان قضا از چپ و راست
رمح کشتن بر دلش کردند راست
تنگ چشمانی ز درگاه آمدند
خطش آوردند و جان خواه آمدند
چون بخاتون زو خبرداری رسید
چادری بر سر بدلداری رسید
حاجبش گفتا که هستم در حساب
گفت آنجا حاجبه آید حجاب
مهد دارش گفت مهد آرم بدر
گفتنه تا بوکه عهد آرم بسر
آن دگر گفتش که مرکب زین کنم
گفت نه تا عشق را تمکین کنم
همچنان القصه شد تا مدرسه
دید آن بیمار را در وسوسه
آن جهان را سایه افتاده برو
سیل خونین دست بگشاده برو
کرد بر بالین اوخاتون مقام
گفت گیر این نامه و برخوان تمام
چون جمالش دید شر الدوله باز
گفت حالی باز گرد ای دلنواز
زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار
مرگ ازجانم برآرد صد دمار
من ندارم طاقت دیدارتو
عاجزم از ضعف خود در کار تو
گفت چندین کرده بر خصمان گذر
کی توان شد راضی آخر این قدر
عاشق بیچاره گفت ای دلبرم
چون تو از شفقت نشستی بر سرم
پیشکش را از همه مال جهان
من ندارم هیچ الا نیم جان
گرچه نیست این پیشکش در خورد تو
میکشم پیش تو جان ازدرد تو
این بگفت و جان شیرین داد خوش
خاک بروی مرغزاری باد خوش
چون چنین خاتون بدیدش دردناک
گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک
من بسه دست آمدم بر تو برون
تو ز هر سه دست گشتی سرنگون
هیچ نامردی خود نشناختی
تو بدین دل عشق من میباختی
با چنین مردی که بودت در بنه
نقد توبایست عشق صد تنه
چون بزندان آمدم پیش تو باز
گشت بندت سختتر کارت دراز
چون بخلوتگاه خویش آوردمت
صد بلا گوئی که پیش آوردمت
چون گرفتم بر سر بالینت جای
مینگنجیدی تو با من در سرای
چون نداری طاقت این درد نیز
پس بگو باتو چه باید کرد نیز
چون نبودت عشق ما را حوصله
از چه میکردی تو چندان مشغله
این بگفت و بازگشت از پیش او
مرده مانده عاشق درویش او
دفن فرمود و کفن کردش تمام
شبنمی شد سوی دریا والسلام
چون نداری هیچ مردی در مصاف
می مزن چندین مبارز وار لاف
زانکه گر مردی ببینی ای سلیم
همچو حیزان در گریز آئی زبیم
صفیه خاتون کرده نامش پادشاه
از جمال آن جهان دلبری
ذرهٔ بود آفتاب خاوری
از ملاحت وز حلاوت سر بسر
هم نمک بود آن سمنبر هم شکر
صد شکن در زلف آن دلبند بود
هرشکن از چینش تا دربند بود
چون سر یک موی او پیدا شدی
عقل بینش بخش نابینا شدی
از کژی زلف او گفتن خطاست
زانکه آنجا مینیاید هیچ راست
تختهٔ پیشانی آن سیمبر
بود سیم خام زیر تاج زر
بود ابرویش چنان محکم کمان
کان بزه در مینیامد یک زمان
تیر مژگانش چنان سر تیز بود
کز سر هر تیر صد خونریز بود
جزع او در سحر یکدل آمده
هر دو در جادوی بابل آمده
زلف چون قارش بخونها تشنهای
ذوالفقار از غمزهٔ او دشنهای
زیر زلفش آفتاب روی او
کرده روشن حسن یک یک موی او
چهرهٔ همچون مه تابانش بود
از زمین تا چرخ سرگردانش بود
درج یاقوتش در شهوار داشت
هر دری با هر دلی صد کار داشت
پستهٔ او داد یک خسته نداد
هیچکس را جز در بسته نداد
چشمهٔ حیوان ز لعلش تنگدل
مانده در دریای تاریکی خجل
گر کسی دیدی زنخدانش عیان
گوی بردی از همه خلق جهان
گرچه بردی گوی زیبائی تمام
لیکن اندر چاه افتادی مدام
عارضش از هند عاج آورده بود
از همه رومش خراج آورده بود
خال او هندوستان در روم داشت
ترک تازی تا بچین معلوم داشت
گر بگویم وصف او بسیار من
هم مقصر مانم اندر کار من
زانکه بود آن ماهرخ در دلبری
خسرو جمله بتان بربری
ازجمال و ملک برخوردار بود
مرو دارالملک آن دلدار بود
در زیارت آمدی آن دلنواز
روز هر آدینهٔ بعد از نماز
چاوشان از پیش رفتندی بدر
پاک کردندی ز مردم رهگذر
بعد از آن خاتون ببازار آمدی
عقل خفته فتنه بیدار آمدی
از عرب شهزادهٔ علمی تمام
اندکی شوریده شرالدوله نام
اوفتاد آخر بمرو وشد مقیم
عقل اندک داشت تحصیل عظیم
صفیه خاتونی که ماه پرده بود
جمعهٔ قصد زیارت کرده بود
چاوشان در پیش میآویختند
خلق از هر سوی میبگریختند
لیک شرالدوله دور استاده بود
چشم بر مهد بزر بنهاده بود
چون برون آمد ز مهد آن آفتاب
گشت شر الدوله از عشقش خراب
نیم عقلی داشت پاک از دست شد
نیم جانی داشت مست مست شد
نعرهٔ از وی برآمد دردناک
سرنگونش سر فرو آمد بخاک
گرچه خاتون آن زمان آگاه شد
تن زد و زانجا بخلوت گاه شد
ناپدید آورد بر خود آنچه دید
برد جان از عشق و تن زد آنچه دید
عاقبت برخاست شر الدوله مست
کرد از جائی مگر اسبی بدست
برنشست آن اسب و میشد بیقرار
باز گشته بود سنجر از شکار
پیش رفت و خدمتی کرد آن زمان
برگشاد آنگاه در تازی زفان
خواهرش را کرد ازو خواهندگی
تا خطی بدهد بنام بندگی
چون نمیدانست تازی پادشاه
بود میر طاهرش آنجایگاه
گفت ای طاهر چه باید بنگرش
گفت اگر گویم بیندازد سرش
پس زفان بگشاد گفت ای شهریار
هست این شوریده مردی بیقرار
از هواخواهی ثنا میگویدت
وز سر عجزی دعا میگویدت
این بگفت و گفت تا بندش کنند
بند کرده حبس یک چندش کنند
تا مگر دیوانگی کم گرددش
عقل را بنیاد محکم گرددش
چون دگر آدینه شد خاتون براه
آن جوان را کرد هر سوئی نگاه
چون نه از چپ دید او را نه زراست
گفتآن برنای شوریده کجاست
خادمی گفتش که در زندانست او
پای در بندست و سرگردانست او
گفت ما را عزم زندان اوفتاد
زانکه آنجا صدقهٔ خواهیم داد
چون بزندان در شد آن یاقوت لب
کرد شر الدوله را حالی طلب
دید در زنجیر سر تا پای او
گل شده از اشک خونین جای او
برقع از چهره برافکند آن نگار
شد زفان و عقل سودائی ز کار
در فروغ و فر او فرتوت گشت
عقل او زایل شد و مبهوت گشت
سخت خاتون را خوش آمد درد او
درد کردش دل ز روی زرد او
خواست تا آنجا نشیند یک زمان
لیک در زندان نبودش جای آن
عاقبت با خانه آمد اشک ریز
خواند یک فراش را و گفت خیز
چون شب تاریک گردد آشکار
در جوالی آن فلانی را بیار
رفت فراش ونهادش در جوال
بردش آخر پیش آن صاحب جمال
آن جوان چون دید روی دلنواز
هوش ازو شد عقل زایل گشت باز
گشت از جان و خرد بیکار او
شد بتر آن بار از هر بار او
دید خاتون کو ندارد آن کمال
کاورد یک ذره تاب آن جمال
پس فرستادش بسوی مدرسه
گفت تا کم گرددش این وسوسه
در میان اهل علم و قیل وقال
بو که گیرد عقل او اندک کمال
عاقبت درمدرسه بیمار شد
بند بندش کلبهٔ تیمار شد
سخت کوشان قضا از چپ و راست
رمح کشتن بر دلش کردند راست
تنگ چشمانی ز درگاه آمدند
خطش آوردند و جان خواه آمدند
چون بخاتون زو خبرداری رسید
چادری بر سر بدلداری رسید
حاجبش گفتا که هستم در حساب
گفت آنجا حاجبه آید حجاب
مهد دارش گفت مهد آرم بدر
گفتنه تا بوکه عهد آرم بسر
آن دگر گفتش که مرکب زین کنم
گفت نه تا عشق را تمکین کنم
همچنان القصه شد تا مدرسه
دید آن بیمار را در وسوسه
آن جهان را سایه افتاده برو
سیل خونین دست بگشاده برو
کرد بر بالین اوخاتون مقام
گفت گیر این نامه و برخوان تمام
چون جمالش دید شر الدوله باز
گفت حالی باز گرد ای دلنواز
زانکه گر اینجا کنی یکدم قرار
مرگ ازجانم برآرد صد دمار
من ندارم طاقت دیدارتو
عاجزم از ضعف خود در کار تو
گفت چندین کرده بر خصمان گذر
کی توان شد راضی آخر این قدر
عاشق بیچاره گفت ای دلبرم
چون تو از شفقت نشستی بر سرم
پیشکش را از همه مال جهان
من ندارم هیچ الا نیم جان
گرچه نیست این پیشکش در خورد تو
میکشم پیش تو جان ازدرد تو
این بگفت و جان شیرین داد خوش
خاک بروی مرغزاری باد خوش
چون چنین خاتون بدیدش دردناک
گفت ای گشته ز ضعف خود هلاک
من بسه دست آمدم بر تو برون
تو ز هر سه دست گشتی سرنگون
هیچ نامردی خود نشناختی
تو بدین دل عشق من میباختی
با چنین مردی که بودت در بنه
نقد توبایست عشق صد تنه
چون بزندان آمدم پیش تو باز
گشت بندت سختتر کارت دراز
چون بخلوتگاه خویش آوردمت
صد بلا گوئی که پیش آوردمت
چون گرفتم بر سر بالینت جای
مینگنجیدی تو با من در سرای
چون نداری طاقت این درد نیز
پس بگو باتو چه باید کرد نیز
چون نبودت عشق ما را حوصله
از چه میکردی تو چندان مشغله
این بگفت و بازگشت از پیش او
مرده مانده عاشق درویش او
دفن فرمود و کفن کردش تمام
شبنمی شد سوی دریا والسلام
چون نداری هیچ مردی در مصاف
می مزن چندین مبارز وار لاف
زانکه گر مردی ببینی ای سلیم
همچو حیزان در گریز آئی زبیم
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش چهاردهم
الحكایة و التمثیل
بوسعید مهنه قبضی داشت سخت
خادمی را گفت زود ای نیکبخت
سخت بیخویشم دمی با خویشم آر
هرکه را بینی برون شو پیشم آر
تا سخن گوید ز هرجانی مرا
راه بگشاید مگر جائی مرا
رفت خادم دید گبری خواندش
پیش شیخ آوردش و بنشاندش
شیخ گفتش حال خویشم بازگوی
نقد وقت خویش پیشم بازگوی
گبر گفتش ای امام هر یکی
در وجود آمد مرا دی کودکی
کردمش من نام جاویدان زیاد
دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد
خادمی را گفت زود ای نیکبخت
سخت بیخویشم دمی با خویشم آر
هرکه را بینی برون شو پیشم آر
تا سخن گوید ز هرجانی مرا
راه بگشاید مگر جائی مرا
رفت خادم دید گبری خواندش
پیش شیخ آوردش و بنشاندش
شیخ گفتش حال خویشم بازگوی
نقد وقت خویش پیشم بازگوی
گبر گفتش ای امام هر یکی
در وجود آمد مرا دی کودکی
کردمش من نام جاویدان زیاد
دوش مرد و شیخ جاویدان زیاد
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
المقالة الخامسة عشر
سالک آمد پیش آتش سر زده
آتشی از دل بخرمن در زده
گفت ای مریخ طبع سر فراز
گرم سیر و زود سوز وتیز تاز
هم شهاب و برق از آثار تست
گرم رفتن گرم بودن کارتست
رجم شیطانی و شیطان هم زتو
ای عجب دردی و درمان هم ز تو
روح بخش روح حیوانی توئی
میزبان نفس انسانی توئی
از خطاب حق بهشت جان شدی
باغ ابراهیم را ریحان شدی
در درون سنگ و آهن ره تراست
پاکبازی در جهان باللّه تراست
هیزمی لعل بدخشانی کنی
آهنی یاقوت رمانی کنی
عنصر عالی تو میآئی و بس
با فلک پهلو تو میسائی و بس
از سبک روحی خفیف مطلقی
گر بسوزی گر بسازی بر حقی
از درخت سبز سر بیرون کنی
موسی مشتاق را مفتون کنی
موسی از تو یافت راه از دورجای
پس مرا در خورد من راهی نمای
زین سخن برخاست زاتش رستخیز
در دل او آتشی افتاد تیز
آب از چشمش روان شد همچو ابر
پای بر آتش نماندش هیچ صبر
گفت من پیوسته جان سوز آمدم
طالب این در شب و روز آمدم
دایماً در تاب و تب آتش فشان
زین حقیقت باز میپرسم نشان
چون بسوزم هرچه میآرم بدست
بر سر خاکسترم بینی نشست
من ازین غم بر سر خاکسترم
دیگری را سر براهی چون برم
کار من با تفت و با سوزست و بس
وین همه عمری نه امروزست و بس
من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم
چون ندیدم هیچ دل برداشتم
تو ز من چیزی نیابی خیز رو
راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو
سالک آمد پیش پیر رهنمای
قصهٔ خود گفتش از سر تا بپای
پیر گفتش هست آتش حرص وآز
کار کرده بر همه عالم دراز
جمله را در حرص زر انداختست
تا ز زرهر کس بتی برساختست
بس که ایمان بس که جان در باختند
تاجوی زر در میان انداختند
آتشی از دل بخرمن در زده
گفت ای مریخ طبع سر فراز
گرم سیر و زود سوز وتیز تاز
هم شهاب و برق از آثار تست
گرم رفتن گرم بودن کارتست
رجم شیطانی و شیطان هم زتو
ای عجب دردی و درمان هم ز تو
روح بخش روح حیوانی توئی
میزبان نفس انسانی توئی
از خطاب حق بهشت جان شدی
باغ ابراهیم را ریحان شدی
در درون سنگ و آهن ره تراست
پاکبازی در جهان باللّه تراست
هیزمی لعل بدخشانی کنی
آهنی یاقوت رمانی کنی
عنصر عالی تو میآئی و بس
با فلک پهلو تو میسائی و بس
از سبک روحی خفیف مطلقی
گر بسوزی گر بسازی بر حقی
از درخت سبز سر بیرون کنی
موسی مشتاق را مفتون کنی
موسی از تو یافت راه از دورجای
پس مرا در خورد من راهی نمای
زین سخن برخاست زاتش رستخیز
در دل او آتشی افتاد تیز
آب از چشمش روان شد همچو ابر
پای بر آتش نماندش هیچ صبر
گفت من پیوسته جان سوز آمدم
طالب این در شب و روز آمدم
دایماً در تاب و تب آتش فشان
زین حقیقت باز میپرسم نشان
چون بسوزم هرچه میآرم بدست
بر سر خاکسترم بینی نشست
من ازین غم بر سر خاکسترم
دیگری را سر براهی چون برم
کار من با تفت و با سوزست و بس
وین همه عمری نه امروزست و بس
من ز گرمی خشک و تر نگذاشتم
چون ندیدم هیچ دل برداشتم
تو ز من چیزی نیابی خیز رو
راه دیگر گیر و خیز ای تیز رو
سالک آمد پیش پیر رهنمای
قصهٔ خود گفتش از سر تا بپای
پیر گفتش هست آتش حرص وآز
کار کرده بر همه عالم دراز
جمله را در حرص زر انداختست
تا ز زرهر کس بتی برساختست
بس که ایمان بس که جان در باختند
تاجوی زر در میان انداختند
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
الحكایة و التمثیل
در رهی میرفت عیسی غرق نور
همرهیش افتاد نیک از راه دور
بود عیسی را سه گرده نان مگر
خورد یک گرده بدو داد آن دگر
پس ازان سه گرده یک گرده بماند
در میان هر دو ناخورده بماند
شد ز بهر آب عیسی سوی راه
همرهش گرده بخورد آنجایگاه
عسی مریم چو آمد سوی او
میندید آن گرده در پهلوی او
گفت آن گرده کجا شد ای پسر
گفت من هرگز ندارم زان خبر
میشدند آن هر دو تن زانجانگاه
تا یکی دریا پدید آمد براه
دست او بگرفت عیسی آن زمان
گشت با اوبر سر دریا روان
چون بران دریاش داد آخر گذر
گفت ای همره بحق دادگر
پادشاهی کاین چنین برهان نمود
کاین چنین برهان بخود نتوان نمود
کاین زمان با من بگو ای مرد راه
تا که خورد آن گرده را آنجایگاه
مرد گفتا نیست آگاهی مرا
چون نمیدانم چه میخواهی مرا
همچنان میرفت عیسی زو نفور
تا پدید آمد یکی آهو ز دور
خواند عیسی آهوی چالاک را
سرخ کرد از خون آهو خاک را
کرد بریانش اندکی هم خورد نیز
تا بگردن سیر شد آن مرد نیز
بعد ازان عیسی مریم استخوانش
جمع کرد و در دمید اندر میانش
آهو آن دم زندگی از سرگرفت
کرد خدمت راه صحرا برگرفت
هم دران ساعت مسیح رهنمای
گفت ای همره بحق آن خدای
کاین چنین حجت نمودت آن زمان
کاگهم کن تو ازان یک گرده نان
گفت سودا دارد ای همره ترا
چون ندانم چون کنم آگه ترا
همچنان آن مرد را با خویش برد
تا پدید آمد سه کوه خاک خرد
کرد آن ساعت دعا عیسی پاک
تا زر صامت شد آن سه پاره خاک
گفت یک پاره ترا ای مرد راست
وان دگر پاره که میبینی مراست
وان سیم پاره مرآنراست آن زمان
کو نهان خوردست آن یک گرده نان
مرد را چون نام زر آمد پدید
ای عجب حالی دگر آمد پدید
گفت پس آن گرده نان من خوردهام
گرسنه بودم نهان من خوردهام
چون ازو عیسی سخن بشنود راست
گفت من بیزارم این هر سه تراست
تو نمیشائی بهمراهی مرا
خود نخواهم من اگر خواهی مرا
این بگفت و زین سبب رنجور شد
مرد را بگذاشت وز وی دور شد
یک زمان بگذشت دو تن آمدند
هر دو زر دیدند دشمن آمدند
آن نخستین گفت جمله زرمراست
وین دو تن گفتند این زر آن ماست
گفت و گوی و جنگشان بسیار شد
هم زفان هم دستشان از کار شد
عاقبت راضی شدند آن هر سه خام
تا بسه حصه کنند آن زر تمام
گرسنه بودند آنجا هر سه کس
بر نیامدشان ز گرسنگی نفس
آن یکی گفتا که جان به از زرم
رفتم اینک سوی شهر ونان خرم
هر دو تن گفتند اگر نان آوری
در تن رنجور ما جان آوری
تو بنان رو چون رسی از ره فراز
زر کنیم آن وقت از سه حصه باز
مرد حالی زر بیار خود سپرد
ره گرفت و دل بکار خود سپرد
شد بشهر و نان خرید و خورد نیز
پس بحیلت زهر در نان کرد نیز
تا بمیرند آن دو تن از نان او
واو بماند و آن همه زر زان او
وین دو تن کردند عهد اینجایگاه
کاین دو برگیرند آن یک را ز راه
پس کنند آن هر سه حصه از دوباز
چون قرار افتاد مرد آمد فراز
هر دو تن کشتند او را در زمان
بعد ازان مردند چون خوردند نان
عیسی مریم چو باز آنجا رسید
کشته و آن مرده را آنجا بدید
گفت اگر این زر بماند بر قرار
خلق ازین زر کشته گردد بیشمار
پس دعا کرد آن زمان از جان پاک
تا شد آن زر همچو اول باز خاک
گفت ای زرگر تو یابی روزگار
کشته گردانی بروزی صد هزار
چه اگر از خاک زر نیکوترست
آن نکوتر زر که خاکش برسرست
زر اگر چه سرخ رو و دلکشست
لیک تادر دست داری آتشست
چون ندارد نرگس تو چشم راه
سیم و زر میدارد ازکوری نگاه
زر که چندین خلق در سودای اوست
فرج استر یاسم خر جای اوست
چون چنین زر میبیندازد ز راه
این دو جا اولیتر او را جایگاه
گر ترا صد گنج زر متواریست
از همه مقصود برخورداریست
گه ببر گاهی بخور گاهی بدار
اینت برخورداریت از روزگار
همرهیش افتاد نیک از راه دور
بود عیسی را سه گرده نان مگر
خورد یک گرده بدو داد آن دگر
پس ازان سه گرده یک گرده بماند
در میان هر دو ناخورده بماند
شد ز بهر آب عیسی سوی راه
همرهش گرده بخورد آنجایگاه
عسی مریم چو آمد سوی او
میندید آن گرده در پهلوی او
گفت آن گرده کجا شد ای پسر
گفت من هرگز ندارم زان خبر
میشدند آن هر دو تن زانجانگاه
تا یکی دریا پدید آمد براه
دست او بگرفت عیسی آن زمان
گشت با اوبر سر دریا روان
چون بران دریاش داد آخر گذر
گفت ای همره بحق دادگر
پادشاهی کاین چنین برهان نمود
کاین چنین برهان بخود نتوان نمود
کاین زمان با من بگو ای مرد راه
تا که خورد آن گرده را آنجایگاه
مرد گفتا نیست آگاهی مرا
چون نمیدانم چه میخواهی مرا
همچنان میرفت عیسی زو نفور
تا پدید آمد یکی آهو ز دور
خواند عیسی آهوی چالاک را
سرخ کرد از خون آهو خاک را
کرد بریانش اندکی هم خورد نیز
تا بگردن سیر شد آن مرد نیز
بعد ازان عیسی مریم استخوانش
جمع کرد و در دمید اندر میانش
آهو آن دم زندگی از سرگرفت
کرد خدمت راه صحرا برگرفت
هم دران ساعت مسیح رهنمای
گفت ای همره بحق آن خدای
کاین چنین حجت نمودت آن زمان
کاگهم کن تو ازان یک گرده نان
گفت سودا دارد ای همره ترا
چون ندانم چون کنم آگه ترا
همچنان آن مرد را با خویش برد
تا پدید آمد سه کوه خاک خرد
کرد آن ساعت دعا عیسی پاک
تا زر صامت شد آن سه پاره خاک
گفت یک پاره ترا ای مرد راست
وان دگر پاره که میبینی مراست
وان سیم پاره مرآنراست آن زمان
کو نهان خوردست آن یک گرده نان
مرد را چون نام زر آمد پدید
ای عجب حالی دگر آمد پدید
گفت پس آن گرده نان من خوردهام
گرسنه بودم نهان من خوردهام
چون ازو عیسی سخن بشنود راست
گفت من بیزارم این هر سه تراست
تو نمیشائی بهمراهی مرا
خود نخواهم من اگر خواهی مرا
این بگفت و زین سبب رنجور شد
مرد را بگذاشت وز وی دور شد
یک زمان بگذشت دو تن آمدند
هر دو زر دیدند دشمن آمدند
آن نخستین گفت جمله زرمراست
وین دو تن گفتند این زر آن ماست
گفت و گوی و جنگشان بسیار شد
هم زفان هم دستشان از کار شد
عاقبت راضی شدند آن هر سه خام
تا بسه حصه کنند آن زر تمام
گرسنه بودند آنجا هر سه کس
بر نیامدشان ز گرسنگی نفس
آن یکی گفتا که جان به از زرم
رفتم اینک سوی شهر ونان خرم
هر دو تن گفتند اگر نان آوری
در تن رنجور ما جان آوری
تو بنان رو چون رسی از ره فراز
زر کنیم آن وقت از سه حصه باز
مرد حالی زر بیار خود سپرد
ره گرفت و دل بکار خود سپرد
شد بشهر و نان خرید و خورد نیز
پس بحیلت زهر در نان کرد نیز
تا بمیرند آن دو تن از نان او
واو بماند و آن همه زر زان او
وین دو تن کردند عهد اینجایگاه
کاین دو برگیرند آن یک را ز راه
پس کنند آن هر سه حصه از دوباز
چون قرار افتاد مرد آمد فراز
هر دو تن کشتند او را در زمان
بعد ازان مردند چون خوردند نان
عیسی مریم چو باز آنجا رسید
کشته و آن مرده را آنجا بدید
گفت اگر این زر بماند بر قرار
خلق ازین زر کشته گردد بیشمار
پس دعا کرد آن زمان از جان پاک
تا شد آن زر همچو اول باز خاک
گفت ای زرگر تو یابی روزگار
کشته گردانی بروزی صد هزار
چه اگر از خاک زر نیکوترست
آن نکوتر زر که خاکش برسرست
زر اگر چه سرخ رو و دلکشست
لیک تادر دست داری آتشست
چون ندارد نرگس تو چشم راه
سیم و زر میدارد ازکوری نگاه
زر که چندین خلق در سودای اوست
فرج استر یاسم خر جای اوست
چون چنین زر میبیندازد ز راه
این دو جا اولیتر او را جایگاه
گر ترا صد گنج زر متواریست
از همه مقصود برخورداریست
گه ببر گاهی بخور گاهی بدار
اینت برخورداریت از روزگار
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
الحكایة و التمثیل
در رهی محمود میشد با سپاه
از سپاه و پیل او عالم سیاه
هم زمین همچون فلک بود از شرار
هم فلک همچون زمین بود از غبار
گاو گردون و زمین از بانگ کوس
هردو قانع گشته از یک من سبوس
بود پیش راه در ویرانهٔ
بر سر دیوار اودیوانهٔ
چون بدید از دور روی شهریار
گفت ای سرگشتهٔ فرتوت کار
این همه پیل و سپاه و کار چیست
وین همه آشوب و گیر و دار چیست
گفت تا با این همه از پیش و پس
گردهٔ نان میخورم هر روز بس
مرد مجنون گفت من خوش میخورم
زانکه من بی این همه شش میخورم
چون نصیبت زین همه یک ماندهست
گرد کردن این همه بی فائدهست
از سپاه و پیل او عالم سیاه
هم زمین همچون فلک بود از شرار
هم فلک همچون زمین بود از غبار
گاو گردون و زمین از بانگ کوس
هردو قانع گشته از یک من سبوس
بود پیش راه در ویرانهٔ
بر سر دیوار اودیوانهٔ
چون بدید از دور روی شهریار
گفت ای سرگشتهٔ فرتوت کار
این همه پیل و سپاه و کار چیست
وین همه آشوب و گیر و دار چیست
گفت تا با این همه از پیش و پس
گردهٔ نان میخورم هر روز بس
مرد مجنون گفت من خوش میخورم
زانکه من بی این همه شش میخورم
چون نصیبت زین همه یک ماندهست
گرد کردن این همه بی فائدهست
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
الحكایة و التمثیل
گفت چون مسعود آن شاه درشت
خشمگین شد از حسن زارش بکشت
پیش قصری سرنگونش آویختند
خون او با خاک میآمیختند
او وزیر نیک بد محمود را
بد شد از بیدولتی مسعود را
کثرت دنیا وقلت بگذرد
دردمی دوران دولت بگذرد
آن همه دولت که در عهد حسن
بود از که بود از جهد حسن
باز این بیدولتی کاکنونش بود
زو نبود این هم که از گردونش بود
گر بسی خون پیش او میریختند
عاقبت او را بخون آویختند
کار دیوانم جنون آید همه
کز وزارت بوی خون آید همه
هم بیابی تو گدا اینجایگاه
گردهٔ بی آنکه گردی گرد شاه
شاه دنیا بر مثال آتش است
گرد او پروانه راکشتن خوش است
چون حسن شد کشته خلقی بر سرش
هر کسی میگفت عیبی دیگرش
کشته شد وز ننگ عالم می نرست
وز زفان مردمان هم می نرست
هرخری در خرمنش میکرد گاو
کشته را هرگز سگان ندهند تاو
چون بسی عیبش بگفتند آن زمان
ژنده پوشی بود برجست از میان
گفت او را بود یک عیب دگر
زین همه عیبی که بشنودم بتر
گفت خالص بود کاریزش هزار
پیش هر کاریز او را یک حصار
جمله را در آهنین در قبله روی
هر حصاری رادهی پرگفت و گوی
کارگاهش بود ملک خود هزار
جمله دیبا یافتندی چون نگار
در شمار او هزار آمد غلام
جمله در مردی و نیکوئی تمام
زان همه کاریز او در پیش و پس
پنج من آبش نصیب افتاد و بس
زان همه دیبا که بد بر اسم او
ده گزی کرباس آمد قسم او
زان همه نیکو غلام نیک نام
بود بی شک چار حمالش تمام
زان حصال و زان همه در آهنین
حصه ده خشت آمدش زیر زمین
زان همه دشت و زمین پست وبلند
چار گز خاک لحد بودش پسند
عیب او این بود کز فضل و بیان
خرده دانی کرد دعوی در جهان
گرچه جان در خرده دانی باخت او
ذرهٔ عیب جهان نشناخت او
خرده دان کو عیب دنیا ننگرد
در غرور افتد بعقبی ننگرد
لاجرم امروز خونش ریختند
سرنگونسارش ز قصر آویختند
او ندید و راه پیچاپیچ بود
عیبش این بود آن دگرها هیچ بود
گر بدیدی خوف ره بالغ شدی
برفکندی جمله و فارغ شدی
چون گلوی خود بدست خود فشرد
لاجرم عاجز ز دست خود بمرد
شکر کن کز حرص سرگردان نهٔ
روز تا شب بر در دکان نهٔ
در طریق حبه دزدیدن مدام
دانهٔ بنهادهٔ از بهر دام
دام جمله نه دکان داری بود
دام تو در خرقه متواری بود
آستین کوتاه کردی حیله ساز
تا توانی کرد خوش دستی دراز
شرع را از طبع نافرمان شدی
کور بودی در کبودی زان شدی
هرکه شد در خرقهٔ شد حیله ساز
پس دکان خویش را در کرد باز
خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند
زین سخن بس دیر و بس دور آمدند
شکر کن حق را کز ایشان نیستی
خلوتی داری پریشان نیستی
خشمگین شد از حسن زارش بکشت
پیش قصری سرنگونش آویختند
خون او با خاک میآمیختند
او وزیر نیک بد محمود را
بد شد از بیدولتی مسعود را
کثرت دنیا وقلت بگذرد
دردمی دوران دولت بگذرد
آن همه دولت که در عهد حسن
بود از که بود از جهد حسن
باز این بیدولتی کاکنونش بود
زو نبود این هم که از گردونش بود
گر بسی خون پیش او میریختند
عاقبت او را بخون آویختند
کار دیوانم جنون آید همه
کز وزارت بوی خون آید همه
هم بیابی تو گدا اینجایگاه
گردهٔ بی آنکه گردی گرد شاه
شاه دنیا بر مثال آتش است
گرد او پروانه راکشتن خوش است
چون حسن شد کشته خلقی بر سرش
هر کسی میگفت عیبی دیگرش
کشته شد وز ننگ عالم می نرست
وز زفان مردمان هم می نرست
هرخری در خرمنش میکرد گاو
کشته را هرگز سگان ندهند تاو
چون بسی عیبش بگفتند آن زمان
ژنده پوشی بود برجست از میان
گفت او را بود یک عیب دگر
زین همه عیبی که بشنودم بتر
گفت خالص بود کاریزش هزار
پیش هر کاریز او را یک حصار
جمله را در آهنین در قبله روی
هر حصاری رادهی پرگفت و گوی
کارگاهش بود ملک خود هزار
جمله دیبا یافتندی چون نگار
در شمار او هزار آمد غلام
جمله در مردی و نیکوئی تمام
زان همه کاریز او در پیش و پس
پنج من آبش نصیب افتاد و بس
زان همه دیبا که بد بر اسم او
ده گزی کرباس آمد قسم او
زان همه نیکو غلام نیک نام
بود بی شک چار حمالش تمام
زان حصال و زان همه در آهنین
حصه ده خشت آمدش زیر زمین
زان همه دشت و زمین پست وبلند
چار گز خاک لحد بودش پسند
عیب او این بود کز فضل و بیان
خرده دانی کرد دعوی در جهان
گرچه جان در خرده دانی باخت او
ذرهٔ عیب جهان نشناخت او
خرده دان کو عیب دنیا ننگرد
در غرور افتد بعقبی ننگرد
لاجرم امروز خونش ریختند
سرنگونسارش ز قصر آویختند
او ندید و راه پیچاپیچ بود
عیبش این بود آن دگرها هیچ بود
گر بدیدی خوف ره بالغ شدی
برفکندی جمله و فارغ شدی
چون گلوی خود بدست خود فشرد
لاجرم عاجز ز دست خود بمرد
شکر کن کز حرص سرگردان نهٔ
روز تا شب بر در دکان نهٔ
در طریق حبه دزدیدن مدام
دانهٔ بنهادهٔ از بهر دام
دام جمله نه دکان داری بود
دام تو در خرقه متواری بود
آستین کوتاه کردی حیله ساز
تا توانی کرد خوش دستی دراز
شرع را از طبع نافرمان شدی
کور بودی در کبودی زان شدی
هرکه شد در خرقهٔ شد حیله ساز
پس دکان خویش را در کرد باز
خلق اگر ظلمت اگر نور آمدند
زین سخن بس دیر و بس دور آمدند
شکر کن حق را کز ایشان نیستی
خلوتی داری پریشان نیستی
عطار نیشابوری : بخش پانزدهم
الحكایة و التمثیل
بود مجنونی چو در کار آمدی
گاه گاهی سوی بازار آمدی
در نظاره آمدی حیران و مست
چست بگرفتی سر بینی بدست
آن یکی گفتش که ای شوریده دین
بینی از بهر چه میگیری چنین
گفت این شمغندی بازاریان
سخت میدارد دماغم را زیان
گفت در بازار پس کم کن نشست
گفت نتوان چون مهم کاریم هست
جمله آن خواهم که بینم روز روز
مردم بازار را در تفت و سوز
گاه گاهی سوی بازار آمدی
در نظاره آمدی حیران و مست
چست بگرفتی سر بینی بدست
آن یکی گفتش که ای شوریده دین
بینی از بهر چه میگیری چنین
گفت این شمغندی بازاریان
سخت میدارد دماغم را زیان
گفت در بازار پس کم کن نشست
گفت نتوان چون مهم کاریم هست
جمله آن خواهم که بینم روز روز
مردم بازار را در تفت و سوز
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
المقالة السادسة عشره
سالک سلطان دل درویش زاد
با سری پر خاک آمد پیش باد
گفت ای جان پرور خلق آمده
همدم و پیوستهٔ حلق آمده
هرکه عمری کامران دارد زتست
زندگی هرکه جان دارد ز تست
ره بسوی جان بحرمت میبری
نور میآری و ظلمت میبری
رفت و روب صحن جانها هم ز تست
گفت و گوی در زبانها هم ز تست
آتش افروز جوانی هم توئی
مایه بخش زندگانی هم توئی
تو سلیمان را ببالا بردهٔ
تخت او شرقاً و غرباً بردهٔ
عادیان را تو ز بن برکندهٔ
سرنگون کرده بخاک افکندهٔ
هم ترا لطفست و هم قوت بسی
قوتم ده پس بلطفم کن کسی
تو بسی گردیدهٔ گرد جهان
بوی جانانم بجان من رسان
چون ز سالک باد این پاسخ شنید
زین دریغش باد سرد آمد پدید
گفت من خود بر سر پایم مدام
زین مصیبت باد پیمایم مدام
خاک بر سر دارم و بادی بدست
از غم این نیست یک جایم نشست
در بدر میگردم و میجویمش
روز تا شب این سخن میگویمش
من درین ره سخت حیران آمدم
همچو بادی سست پیمان آمدم
این زمان بر باد دادم خوب و زشت
من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت
گر ازین مقصود یابم بوی من
از دو عالم در ربایم گوی من
ور نخواهم یافت بوئی یک نفس
باد سردم کار خواهد بود و بس
آتشم در دل فتاده زین غمست
خرمنم بر باد داده زین غمست
گر جهان صد باره پیمایم بسر
هم نخواهد بود ازین سرم خبر
تو بیفشان باری از من دامنت
زانکهکاری راست ناید از منت
سالک آمد پیش پیر مقتدا
کرد حال خویش پیش او ادا
پیر گفتش باد خدمتگار جانست
ریح از روحست روح او از آنست
راحت او انس و جان را شاملست
در دوعالم انس و جان زو کاملست
طیب افتادست و طیبی دارد او
وز دم رحمن نصیبی دارد او
هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست
گرچه ایمان آورد آورده نیست
یوسفی در مصر جان داری مقیم
هر زمانت میرسد از وی نسیم
گر نسیم او نیابی یک نفس
آن نفس دانی که باشی هیچکس
گر دو عالم خصم تو افتد مقیم
بس بود از یوسف خویشت نسیم
گر همه عالم شود زیر و زبر
تو مکن از سایهٔ یوسف گذر
با سری پر خاک آمد پیش باد
گفت ای جان پرور خلق آمده
همدم و پیوستهٔ حلق آمده
هرکه عمری کامران دارد زتست
زندگی هرکه جان دارد ز تست
ره بسوی جان بحرمت میبری
نور میآری و ظلمت میبری
رفت و روب صحن جانها هم ز تست
گفت و گوی در زبانها هم ز تست
آتش افروز جوانی هم توئی
مایه بخش زندگانی هم توئی
تو سلیمان را ببالا بردهٔ
تخت او شرقاً و غرباً بردهٔ
عادیان را تو ز بن برکندهٔ
سرنگون کرده بخاک افکندهٔ
هم ترا لطفست و هم قوت بسی
قوتم ده پس بلطفم کن کسی
تو بسی گردیدهٔ گرد جهان
بوی جانانم بجان من رسان
چون ز سالک باد این پاسخ شنید
زین دریغش باد سرد آمد پدید
گفت من خود بر سر پایم مدام
زین مصیبت باد پیمایم مدام
خاک بر سر دارم و بادی بدست
از غم این نیست یک جایم نشست
در بدر میگردم و میجویمش
روز تا شب این سخن میگویمش
من درین ره سخت حیران آمدم
همچو بادی سست پیمان آمدم
این زمان بر باد دادم خوب و زشت
من نه دوزخ خواهم اکنون نه بهشت
گر ازین مقصود یابم بوی من
از دو عالم در ربایم گوی من
ور نخواهم یافت بوئی یک نفس
باد سردم کار خواهد بود و بس
آتشم در دل فتاده زین غمست
خرمنم بر باد داده زین غمست
گر جهان صد باره پیمایم بسر
هم نخواهد بود ازین سرم خبر
تو بیفشان باری از من دامنت
زانکهکاری راست ناید از منت
سالک آمد پیش پیر مقتدا
کرد حال خویش پیش او ادا
پیر گفتش باد خدمتگار جانست
ریح از روحست روح او از آنست
راحت او انس و جان را شاملست
در دوعالم انس و جان زو کاملست
طیب افتادست و طیبی دارد او
وز دم رحمن نصیبی دارد او
هرکه اورا یوسفی گم کرده نیست
گرچه ایمان آورد آورده نیست
یوسفی در مصر جان داری مقیم
هر زمانت میرسد از وی نسیم
گر نسیم او نیابی یک نفس
آن نفس دانی که باشی هیچکس
گر دو عالم خصم تو افتد مقیم
بس بود از یوسف خویشت نسیم
گر همه عالم شود زیر و زبر
تو مکن از سایهٔ یوسف گذر
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
گفت یک روزی همایی میپرید
لشکر محمود هرکورا بدید
سر بسر در سایهٔ او تاختند
خویش را بر یکدیگر انداختند
تا ایاز آمد بر مقصود شد
در پناه سایهٔ محمود شد
پس دران سایه میان خاک راه
هر زمان در سر بگشتی پیش شاه
آن یکی گفتش که ای شوریده رای
نیست آنجا سایهٔ پرهمای
گفت سلطانم همای من بسست
سایهٔ او رهنمای من بسست
چون بدانستم که کار اینست و بس
در دو عالم روزگار اینست و بس
سر نپیچم هرگز از درگاه او
میروم بی پاو سر در راه او
لشکر محمود هرکورا بدید
سر بسر در سایهٔ او تاختند
خویش را بر یکدیگر انداختند
تا ایاز آمد بر مقصود شد
در پناه سایهٔ محمود شد
پس دران سایه میان خاک راه
هر زمان در سر بگشتی پیش شاه
آن یکی گفتش که ای شوریده رای
نیست آنجا سایهٔ پرهمای
گفت سلطانم همای من بسست
سایهٔ او رهنمای من بسست
چون بدانستم که کار اینست و بس
در دو عالم روزگار اینست و بس
سر نپیچم هرگز از درگاه او
میروم بی پاو سر در راه او
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
بوددزدی دولتی در وقت خفت
در وثاق احمد خضروبه رفت
گرچه بسیاری بگرد خانه گشت
مینیافت او هیچ از آن دیوانه گشت
خواست تا بیرون رود آن بیخبر
کرد دل برنا امیدی عزم در
شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد
میروی بر ناامیدی باز گرد
دلو برگیر آب برکش غسل ساز
دم مزن تا روز روشن از نماز
دزد بر فرمان او در کار شد
در نماز و ذکر و استغفار شد
چون درامد نوبت روز دگر
خواجهٔ آورد صد دینار زر
شیخ را داد و بدو گفت این تراست
شیخ گفت این خاصهٔ مهمان ماست
زربدزد انداخت گفت این خاص تست
این جزای یک شبه اخلاص تست
دزد را شد حالتی پیدا عجب
اشک میبارید جانی پر طلب
در زمین افتاد بی کبر و منی
توبه کرد از دزدی و از ره زنی
شیخ را گفتا که من دزد سقط
کرده بودم از جهالت ره غلط
یک شبی کز بهر حق بشتافتم
آنچه در عمری نیابم یافتم
یک شبی کز بهر او کردم نماز
رستم از دزدی و گشتم بی نیاز
گر بروز و شب کنم کار خدای
نیکبختی یابم اندر دو سرای
توبه کردم تا بروز مردنم
نیست کار الا که فرمان بردنم
این بگفت و مرد دولت یار گشت
شد مرید شیخ و مرد کار گشت
تا بدانی تو که در هر دو جهان
نیست کس را بر خدا هرگز زیان
چون تو از بالا بدین شیب آمدی
چون زنان در زینت و زیب آمدی
روی عالم شیب دارد سر بسر
آسیا بر نه که شد آبت بدر
گرچو گردون عزم این میدان کنی
هرنفس صد آسیا گردان کنی
ترک دنیا گیر تا دینت بود
آن بده از دست تا اینت بود
کانچه از دستت برون شد از عزیز
بار آنت از پشت باز افتاد نیز
در وثاق احمد خضروبه رفت
گرچه بسیاری بگرد خانه گشت
مینیافت او هیچ از آن دیوانه گشت
خواست تا بیرون رود آن بیخبر
کرد دل برنا امیدی عزم در
شیخ داد آواز و گفت ای رادمرد
میروی بر ناامیدی باز گرد
دلو برگیر آب برکش غسل ساز
دم مزن تا روز روشن از نماز
دزد بر فرمان او در کار شد
در نماز و ذکر و استغفار شد
چون درامد نوبت روز دگر
خواجهٔ آورد صد دینار زر
شیخ را داد و بدو گفت این تراست
شیخ گفت این خاصهٔ مهمان ماست
زربدزد انداخت گفت این خاص تست
این جزای یک شبه اخلاص تست
دزد را شد حالتی پیدا عجب
اشک میبارید جانی پر طلب
در زمین افتاد بی کبر و منی
توبه کرد از دزدی و از ره زنی
شیخ را گفتا که من دزد سقط
کرده بودم از جهالت ره غلط
یک شبی کز بهر حق بشتافتم
آنچه در عمری نیابم یافتم
یک شبی کز بهر او کردم نماز
رستم از دزدی و گشتم بی نیاز
گر بروز و شب کنم کار خدای
نیکبختی یابم اندر دو سرای
توبه کردم تا بروز مردنم
نیست کار الا که فرمان بردنم
این بگفت و مرد دولت یار گشت
شد مرید شیخ و مرد کار گشت
تا بدانی تو که در هر دو جهان
نیست کس را بر خدا هرگز زیان
چون تو از بالا بدین شیب آمدی
چون زنان در زینت و زیب آمدی
روی عالم شیب دارد سر بسر
آسیا بر نه که شد آبت بدر
گرچو گردون عزم این میدان کنی
هرنفس صد آسیا گردان کنی
ترک دنیا گیر تا دینت بود
آن بده از دست تا اینت بود
کانچه از دستت برون شد از عزیز
بار آنت از پشت باز افتاد نیز
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
آن یکی حمال خوش بنشسته بود
رشتهٔ حمالیش بگسسته بود
سایلی گفتش چرا ای مرد خام
این چنین بیکار بنشستی مدام
سیم از تو باز میافتد بسی
چون کند بی سیم بیکاری کسی
پس زفان بگشاد حمال دژم
گفت باز افتد گر از من یک درم
یک درم گر رفت صد من بار نیز
باز میافتد ز پشتم ای عزیز
بار تا چندی کشی بی بار باش
گر دمی باقیست برخوردار باش
رشتهٔ حمالیش بگسسته بود
سایلی گفتش چرا ای مرد خام
این چنین بیکار بنشستی مدام
سیم از تو باز میافتد بسی
چون کند بی سیم بیکاری کسی
پس زفان بگشاد حمال دژم
گفت باز افتد گر از من یک درم
یک درم گر رفت صد من بار نیز
باز میافتد ز پشتم ای عزیز
بار تا چندی کشی بی بار باش
گر دمی باقیست برخوردار باش
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
خونئی را زار میبردند و خوار
تا درآویزند سر زیرش ز دار
او طرب میکرد و بس دل زنده بود
خنده میزد وان چه جای خنده بود
سایلی گفتش که آزادی چرا
وقت کشتن این چنین شادی چرا
گفت چون عمر از قضاماند این قدر
کی توان برد این قدر در غم بسر
تا که این میگفت حق دادش نجات
از ممات او برون آمد حیات
هرچه برهم مینهی بر هم منه
هیچ کس را هیچ بیش و کم منه
هرچه داری جمله آنجا میفرست
کم بود از نیم خرما میفرست
زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست
وانچه میداری نگه تاوان تراست
تا درآویزند سر زیرش ز دار
او طرب میکرد و بس دل زنده بود
خنده میزد وان چه جای خنده بود
سایلی گفتش که آزادی چرا
وقت کشتن این چنین شادی چرا
گفت چون عمر از قضاماند این قدر
کی توان برد این قدر در غم بسر
تا که این میگفت حق دادش نجات
از ممات او برون آمد حیات
هرچه برهم مینهی بر هم منه
هیچ کس را هیچ بیش و کم منه
هرچه داری جمله آنجا میفرست
کم بود از نیم خرما میفرست
زانکه هرچ آنجا فرستی آن تراست
وانچه میداری نگه تاوان تراست
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
از نیاز بندگی آن پادشاه
پیش مردی رفت از مردان راه
گفت پندی ده که رهبر باشدم
زین چنین صد ملک بهتر باشدم
گفت بنگر تا ترا ای شهریار
کار دنیا چند میآید بکار
کار دنیا آنچه باشد ناگزیر
آن قدر چون کرده شد آرام گیر
کار عقبی نیز بنگر این زمان
تا بعقبی چند محتاجی بدان
آنچه در عقبی ترا آن درخورست
کار آن کردن ترا لایق ترست
کار دین و کار دنیا روز وشب
تو بقدر احتیاج خود طلب
آنچت اینجا احتیاجست آن بکن
وانچه آنجا بایدت درمان بکن
گر بموئی بستگی باشد ترا
هم بموئی خستگی باشد ترا
ور بکوهی بستگی پیش آیدت
هم بکوهی خستگی بیش آیدت
بر تو هر پیوند تو بندی بود
تا ترا پیوند خود چندی بود
باز بر پیوند سر تا پای تو
تا توانی مرد ور نه وای تو
پیش مردی رفت از مردان راه
گفت پندی ده که رهبر باشدم
زین چنین صد ملک بهتر باشدم
گفت بنگر تا ترا ای شهریار
کار دنیا چند میآید بکار
کار دنیا آنچه باشد ناگزیر
آن قدر چون کرده شد آرام گیر
کار عقبی نیز بنگر این زمان
تا بعقبی چند محتاجی بدان
آنچه در عقبی ترا آن درخورست
کار آن کردن ترا لایق ترست
کار دین و کار دنیا روز وشب
تو بقدر احتیاج خود طلب
آنچت اینجا احتیاجست آن بکن
وانچه آنجا بایدت درمان بکن
گر بموئی بستگی باشد ترا
هم بموئی خستگی باشد ترا
ور بکوهی بستگی پیش آیدت
هم بکوهی خستگی بیش آیدت
بر تو هر پیوند تو بندی بود
تا ترا پیوند خود چندی بود
باز بر پیوند سر تا پای تو
تا توانی مرد ور نه وای تو
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
کاملی گفتست دانی مرد کیست
نیست مرد انک او تواند شاد زیست
مرد آن باشد که جانی شادمان
خوش تواند برد آزاد از جهان
ای درین چنبر همه تاب آمده
همچو شاگرد رسن تاب آمده
چون گذر بر چنبر آمد جاودان
چند در گیری رسن گرد جهان
چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد
چون همه از هم فرو خواهد فتاد
گر نخواهی کرد قارونی مدام
خورد و پوشی تا لب گورت تمام
انبیا چون این چنین کردند کار
تو دکان بالای استادان مدار
نیست مرد انک او تواند شاد زیست
مرد آن باشد که جانی شادمان
خوش تواند برد آزاد از جهان
ای درین چنبر همه تاب آمده
همچو شاگرد رسن تاب آمده
چون گذر بر چنبر آمد جاودان
چند در گیری رسن گرد جهان
چند خواهی بیش ازین بر هم نهاد
چون همه از هم فرو خواهد فتاد
گر نخواهی کرد قارونی مدام
خورد و پوشی تا لب گورت تمام
انبیا چون این چنین کردند کار
تو دکان بالای استادان مدار
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
عیسی مریم بخواب افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر
دید ابلیس لعین را بر زبر
گفت ای معلون چرا استادهٔ
گفت خشتم زیر سر بنهادهٔ
جملهٔ دنیا چو اقطاع منست
هست آن خشت آن من این روشنست
تا تصرف میکنی در ملک من
خویش را آوردهٔ در سلک من
عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد
روی را برخاک عزم خواب کرد
چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت
من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت
چون پس خشت لحد خواهی فتاد
خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد
چون گل از خونابهٔ دل میکنی
از پی دنیا چرا گل میکنی
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر
دید ابلیس لعین را بر زبر
گفت ای معلون چرا استادهٔ
گفت خشتم زیر سر بنهادهٔ
جملهٔ دنیا چو اقطاع منست
هست آن خشت آن من این روشنست
تا تصرف میکنی در ملک من
خویش را آوردهٔ در سلک من
عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد
روی را برخاک عزم خواب کرد
چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت
من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت
چون پس خشت لحد خواهی فتاد
خشت بر خشتی چرا خواهی نهاد
چون گل از خونابهٔ دل میکنی
از پی دنیا چرا گل میکنی
عطار نیشابوری : بخش شانزدهم
الحكایة و التمثیل
کرد پیغامبر مگر روزی گذر
ناودانی گل همی در زد عمر
در گذشت ازوی نکرد او را سلام
از پسش حالی عمر برداشت گام
گفت آخر یا رسول اللّه چه بود
کز عمر می بر شکستی زود زود
گفت گشتی از عمارت غرهٔ
تو بمرگ ایماننداری ذرهٔ
تو بلاشک بیخ جانت میزنی
گر گلی بر ناودانت میزنی
هرکرا در گور باید گشت خاک
گل کند آخر نترسد از هلاک
از جهان بیرون همی باید شدن
زیر خاک و خون همی باید شدن
تانگردی پایمال خاک و خون
کی رود سرگشتگیت از سر برون
گر درختی گردد این هر ذره خاک
بر دهد هر ذرهٔ صد جان پاک
کس چه داند تا چه جانهای شگرف
غوطه خوردست اندرین دریای ژرف
کس چه داند تا چه دلهای عزیز
خون شدست و خون شود آن تو نیز
کس چه داند تا چه قالبهای پاک
در میان خون فرو شد زیر خاک
در دوعالم نیست حاصل جز دریغ
هیچکس را نیست در دل جز دریغ
در سرائی چون توان بنشست راست
کز سر آن زود برخواهیم خاست
کار عالم جز طلسم و پیچ نیست
جز خرابی در خرابی هیچ نیست
ناودانی گل همی در زد عمر
در گذشت ازوی نکرد او را سلام
از پسش حالی عمر برداشت گام
گفت آخر یا رسول اللّه چه بود
کز عمر می بر شکستی زود زود
گفت گشتی از عمارت غرهٔ
تو بمرگ ایماننداری ذرهٔ
تو بلاشک بیخ جانت میزنی
گر گلی بر ناودانت میزنی
هرکرا در گور باید گشت خاک
گل کند آخر نترسد از هلاک
از جهان بیرون همی باید شدن
زیر خاک و خون همی باید شدن
تانگردی پایمال خاک و خون
کی رود سرگشتگیت از سر برون
گر درختی گردد این هر ذره خاک
بر دهد هر ذرهٔ صد جان پاک
کس چه داند تا چه جانهای شگرف
غوطه خوردست اندرین دریای ژرف
کس چه داند تا چه دلهای عزیز
خون شدست و خون شود آن تو نیز
کس چه داند تا چه قالبهای پاک
در میان خون فرو شد زیر خاک
در دوعالم نیست حاصل جز دریغ
هیچکس را نیست در دل جز دریغ
در سرائی چون توان بنشست راست
کز سر آن زود برخواهیم خاست
کار عالم جز طلسم و پیچ نیست
جز خرابی در خرابی هیچ نیست