تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۸ - آن ماه که گفتی ملک رحمانست
آن ماه که گفتی ملک رحمانست
این بار اگرش نگه کنی شیطانست
رویی که چو آتش به زمستان خوش بود
امروز چو پوستین به تابستانست
سعدی : رباعیات
رباعی ۱۹ - آن سست وفا که یار دل سخت منست
آن سست وفا که یار دل سخت منست
شمع دگران و آتش رخت منست
ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف
جرم از تو نباشد گنه از بخت منست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۰ - از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه مسخ کردندش پوست
وقتی غم او بر همه دلها بودی
اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۱ - ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
ای مرغ سحر تو صبح برخاسته‌ای
ما خود همه شب نخفته‌ایم از غم دوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۲ - چون حال بدم در نظر دوست نکوست
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
چون دشمن بیرحم فرستادهٔ اوست
بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۳ - غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
وان را که غم تو کشت فاضلتر ازوست
فردای قیامت این بدان کی ماند
کان کشتهٔ دشمنست و آن کشتهٔ دوست؟
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۴ - گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
از هر که وجود صبر بتوانم کرد
الا ز وجودت که وجودم همه اوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۵ - گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
یا مغز برآیدم چو بادام از پوست
غیرت نگذاردم که نالم به کسی
تا خلق ندانند که منظور من اوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۶ - گویند رها کنش که یاری بدخوست
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۷ - شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست
وین جان به لب رسیده در بند تو نیست
گر تو دگری به جای من بگزینی
من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۸ - با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت
با دوست چنانکه اوست می‌باید داشت
خونابه درون پوست می‌باید داشت
دشمن که نمی‌توانمش دید به چشم
از بهر دل تو دوست می‌باید داشت
سعدی : رباعیات
رباعی ۲۹ - بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت
سیلاب محبتم ز دامن بگذشت
دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز
تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۰ - روی تو به فال دارم ای حور نژاد
روی تو به فال دارم ای حور نژاد
زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد
فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت
تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۱ - تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
تو هرچه بپوشی به تو زیبا گردد
گر خام بود اطلس و دیبا گردد
مندیش که هرکه یک نظر روی تو دید
دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۲ - نوروز که سیل در کمر می‌گردد
نوروز که سیل در کمر می‌گردد
سنگ از سر کوهسار در می‌گردد
از چشمهٔ چشم ما برفت این همه سیل
گویی که دل تو سخت‌تر می‌گردد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۳ - کس عهد وفا چنان که پروانهٔ خرد
کس عهد وفا چنان که پروانهٔ خرد
با دوست به پایان نشنیدیم که برد
مقراض به دشمنی سرش برمی‌داشت
پروانه به دوستیش در پا می‌مرد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۴ - دستارچه‌ای کان بت دلبر دارد
دستارچه‌ای کان بت دلبر دارد
گر بویی ازان باد صبا بردارد
بر مردهٔ صد ساله اگر برگذرد
در حال ز خاک تیره سر بردارد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۵ - گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد
بلبل نه حریفست که خوابش ببرد
گل وقت رسیدن آب عطار ببرد
عطار به وقت رفتن آبش ببرد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۶ - کس نیست که غم از دل ما داند برد
کس نیست که غم از دل ما داند برد
یا چارهٔ کار عشق بتواند برد
گفتم که به شوخی ببرد دست از ما
زین دست که او پیاده می‌داند برد
سعدی : رباعیات
رباعی ۳۷ - هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد
هر وقت که بر من آن پسر می‌گذرد
دانی که ز شوقم چه به سر می‌گذرد؟
گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای
آخر به دهان چون شکر می‌گذرد