تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۱ - نامه فرستادن زال زر به نزد وزیر ارجاسب شاه گوید
یکی نامه دیگر هم اندر شتاب
فرستاد زال آن یل کامیاب
به نزدیک دستور ارجاسب شاه
جهان جوی بیورد با دستگاه
که از تخم پیران بد او را نژاد
جهاندیده و مرد پاکیره زاد
که این نامه از پیش دستان شیر
به نزدیک بیورد روشن ضمیر
نبیره سه یل با یکی پور من
گرفت این ستمکاره اهرمن
مبادا کز ارجاسپ آید ستم
بر ایشان و بر ما ازین کینه غم
چه پیران یل کاو نیای تو بود
بما بر همی دست نیکی بسود
تو دانی که چون رستم آید ز راه
نه ارهنگ ماند نه ارجاسپ شاه
سر تخت ارجاسپ آرد بدست
به ارجاسپ آید درین کین شکست
چو شد نامه برنامه بر مهر زال
فرستاد زی مرد فرخنده فال
همان شهر کاکنون است بیورد نام
شنیدم که بیورد کردش تمام
چو آن نامه ها را روان کرد زال
بپوشید گبر و برآورد یال
فراوان همی گشت گرد حصار
چنین تا برآمد خور از کوهسار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۲ - آمدن ارهنگ به پای حصار سیستان و بیرون آمدن زال زر گوید
کمر بند را کرد ارهنگ تنگ
کشید از بر باره زین خدنگ
سوی سیستان جنگ آورد دیو
ز زیر و ز بالا برآمد غریو
در شهر و بیرون برآمد خروش
دویدند بر باره شیران زوش
سپهدار آمد به پیش حصار
ز بس ناوک انداز خنجر گذار
چو آن رستخیز گران زال دید
جهان پر ز شمشیر و کوپال دید
بزد دست و برداشت کوپال زال
پی کین ارهنگ بفراخت بال
به پوشید دستان سلیح نبرد
نشست از بر باره ره نورد
در قلعه بگشاد و آمد برون
تو گفتی که پیل آمد از که نگون
چه آمد یکی نعره زد شیر مست
کزان نعره خورشید در خون نشست
برآن لشکر دیو بر حمله برد
به چنگ اندرون گرزه سام کرد
بگرز آن سرافراز با رای و زور
سپه را از آنجایگه کرد دور
دو صد مرد نامی بگرز گران
بکشت آن سرافراز جنگاوران
چه از قلب گه گردار هنگ دید
رخ زال و کوپال و آن چنگ دید
برانگیخت از جای شبرنگ تند
ز تندیش شد تیغ خونریز کند
بزد دست برداشت کوپال را
چنین گفت مر نامور زال را
که ای پیر فرتوده گوژپشت
چه پیری مکن رای رزم درشت
که رزم از جوانان نوخاسته است
کازیشان دل شیر نر کاسته است
سرت را هم اکنون بزیر آورم
ز بالا چو بر دست تیر آورم
بگو کز دلیران تو را نام چیست
کزین گونه پیری به گیتی نزیست
گه جنگ کوپال و کین آورد
فلک را زبر زمین آورد
چنین پاسخش داد دستان پیر
که ای بیهده گوی واژون بزیر
مرا پیر خوانی و خود را جوان
جوانی و پیری به بیند نوان
توان آنکه دارد دلیر است و بس
نگوئی گه رزم پیر است و بس
شود شیر هر چند در بیشه پیر
شود تند و نر شیر نخجیرگیر
چه گر پیر در چشم اهریمنم
جوان است بازوی فیل افکنم
مرا نام دستان نهاد است سام
کند پخته گرزم سر شیر خام
شد از گردش چرخم ار گوژپشت
نگه کن بدین یال و کوپال و مشت
بدانست ارهنگ کوهست زال
که زین گونه بفراخت گرزش به یال
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۳ - رزم زال زر با ارهنگ دیو و شکسته شدن ارهنگ گوید
بغرید و بگرفت چرخ بلند
بزه کرد واژونه دیو نژند
به زال سرافراز بارید تیر
بزد دست بر چرخ دستان پیر
کمان را ز قربان برآورد زال
برون امد از ابر گوئی هلال
ز تیرش نه اندیشه آن پیر را
ز بیمش بلرزید دل شیر را
بارهنگ مر تیر باران گرفت
هم ارهنگ رزم سواران گرفت
چه ترکش تهی کرد از تر پیر
یکی تیر بر وی نشد جای گیر
که پنهان در آهن بدی پیکرش
ز سر تا به پا وز پا تا سرش
بزد دست بر دسته گرز سام
جهان دیده دستان فرخنده کام
چو آمد به تنگ اندرش زال زر
بغرید و زد گرز کینش به سر
چنان کش سر و ترک بشکست خورد
سر گرز بر شانه دیو خورد
شد از گرز ارهنگ را شانه نرم
گریزان شد آن دم چه از شیر غرم
به لشکرگه خویش درتاخت دیو
ز مرد و زن آمد همانا غریو
که این پهلوان را چه بود از نبرد
که بگریخت از پیش این پیره مرد
سپاهش کشیدند از جنگ چنگ
نبد جای جنگ و مجال درنگ
چه دیدند شد رزم دستان درشت
ز دستان نمودند چون زال پشت
ز بس درهمی تاخت دستان ستور
ازیشان همی گرگ را کرد مور
دلیران ز قلعه برون آمدند
بدان لشکر دیو واژون زدند
چکاچاک شمشیر برخاست سخت
فرو ریخت سر همچو برگ درخت
سر مرد در زیر پای ستور
ز بس کشته نایافته جای گور
ز بس خون که در دشت کین ریخت مرد
نه بر خاست تا حشر از آن دشت گرد
زبس سر که شد سوده در زیر سم
بدی نعل پی را در آن دشت گم
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۴ - گریختن ارهنگ از زال زر به جانب بلخ و رفتن گوید
چو خورشید آمد ز بالا به شیب
شب تیره جست از کمین با نهیب
به شهر اندر آمد جهان دیده پیر
ابا لشکر کشن و غران چه شیر
نه بستند دروازه شهر باز
دلیران گردن کش سرفراز
به گردون همی ناله نای شد
جهان را دگرگون سراپای شد
چو بگریخت ارهنگ از پیش زال
فتاده ز سر ترک و بشکسته بال
سپه را پریشان و ابتر بدید
بر ایشان نه جوشن نه بکتر بدید
بترسید از چنگ و کوپال زال
هزیمت شدن را برافراخت بال
بنه در شب تیره گون بار کرد
هر آنکس که بد خفته بیدار کرد
شب تیره برداشت از جا سپاه
گریزان بشد سوی ارجاسپ شاه
چو آگه از این ترک شوریده شد
جهان تیره وش پیش دو دیده شد
که آمد همانگه به نزدیک شاه
شکسته سر و دست از گرد راه
به ارجاسپ گفت ای شه نامدار
ندیدم بگیتی چو زال سوار
گرش گو بود بیم شیر نر است
وگر اژدها ز اژدها برتر است
کسی کو بود مرگ را خواستار
برو گو بدستان بکن کار زار
نبردی بدیدم ز دستان پیر
که در بیشه از اژدها دید شیر
برزم اندر آمد چو بفراخت بال
بزد گرزو بشکستم این برز و یال
کنون نیست دستم که جنگ آورم
و یا سوی کوپال چنگ آورم
پلنگی چو چنگش نباشد چو شیر
چگونه شود شیر نخجیرگیر
چه بشنید از ارهنگ ارجاسپ این
بفرمود کان چار مرد گزین
زند دار دژخیم و بردارشان
برآرد به نزدیک گردنکشان
بزد دار دژخیم پیش حصار
کشان بردشان و به نزدیک دار
بدان تا ز کین شان بدار آورد
بدان دارشان خوار زار آورد
زن و مرد و کودک به برج حصار
بدیدند از دور آن چار دار
چه لهراسپ بشنید حیران بماند
بدیشان خدای جهان را بخواند
ز من گفت این بد بدیشان رسید
نه از لشکر ترک و توران رسید
که ایران ز رستم تهی ساختم
سوی ملک خاورش انداختم
چه دار و رسن دید گودرز پیر
نشست از بر تازی اسبی چه شیر
فرو هشت شهر از در شهر بند
برون تاخت چون شیر جسته ز بند
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۵ - برون آمدن گودرز با چهار صد مرد جنگ آور به پای دار گوید
ابا چارصد مرد رزم آزمای
برآمد خروشیدن کرو نای
بدان لشکر ترک اندر زدند
بسرشان همی گرز و خنجر زدند
چه ترکان بدیدند آن کارزار
گرفتند گرد یل نامدار
ره دار بستند و برخاست جنگ
ز خون شد زمین هم چه پشت پلنگ
جهان دیده گودرز چون فیل مست
سر از تن همی کرد با خاک پست
خروشیدن چوب و شمشیر خواست
زمین خاکدان گشته در زیر کاشت
به ارجاسپ گفتند برخیز زود
که برخواست از دشت آورد دود
نشست از بر باره ارجاسپ شاه
بجنبید یکباره از جا سپاه
مر آن چارصد مرد را در میان
گرفتند برخاست بانگ فغان
بهر چند می خواست گودرز پیر
که زی دار آید بکردار شیر
نبد ره که بودش فزون از شمار
ز ترکان ارجاسپ هر سو سوار
چه لهراسپ آن دید آمد برون
جهان شد ز شمشیر دریای خون
یکی اسب گودرزا زد به تیر
فتاد از بر باره گودرز پیر
پیاده برآویخت با بدگمان
بدان پیر سالی چه شیر ژیان
چه بخت از سر شاه برگشته بود
همه دشت از مردمش کشته بود
چو خورشید بر چرخ دامن کشید
سوی بلخ گودرز یل تن کشید
تنش خسته از تیر بدخواه شد
به شهر اندر آمد خود از راه شد
به شهر اندر آمد جهان جوی شاه
رخ از بیم بودش به مانند گاه
در شهر بستند برخاست غو
برآمد به بالا سپهدار نو
همه دشت کین کشته افکنده دید
ز خون ژرف رودی دران سنده دید
بفرمود ارجاسپ تا یوزبان
یلان را بدار اندر آرد روان
یلان را چه دژخیم در پیش دار
رسانید با ترک بیش از هزار
چه زینگونه کردار بیورد دید
رخ نامداران ز غم زرد دید
بیاد آمدش نامه زال پیر
بشه گفت دستور روشن ضمیر
که شاها مکن تندی و باش کند
که شاهان نباشند هر جای تند
کنون کوش خود سوی بیورد کن
ز گفتار من دل پر از درد کن
مکش این یلان را و در بند دار
که در پیش داری بسی کازار
دگر آنکه دستور بد پیر و گوز
رسید است نخجیر عمرش بیوز
بمیرد و یا کشته گردد به جنگ
نباشد در ایران کسی را درنگ
ز شاهان بسی گنج دارند زیر
به شاهان نمایند این چار شیر
وز آن پس که ایران گرفتی همه
تو کشتی شبان و جهان را رمه
تو آن کشت آن دم به آسان ز خوار
کنون شان ببخشای و در بند دار
چه بشنید ارجاسپ گفتا پسند
به پروین دز این چار یل را ببند
ببردند آن چار یل را سوار
شب تیره تازان به پروین حصار
که روئین دزش نیز خواننده گفت
حصار شگفت است راه شگفت
یلان را بدان قلعه دادند بند
بفرمان بدخواه شاه بلند
فرستاد بیورد مرد دلیر
برگرد دستان روشن ضمیر
از آن گرد مرزال را باخبر
که شه را به پیچیدم از کینه سر
نهشتم که بکشد یلان تو را
بکردم ازین شادمان ترا
ازین روز چهل روز ارجاسپ شاه
همی بود در کین لهراسپ شاه
چهل روز آشوب در بلخ بود
به لهراسپ بر خواب خور تلخ بود
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۶ - نامه فرستادن لهراسپ به نزدیک گشتاسپ گوید
یکی نامه در شهر شیراز شاه
نوشت و روان کرد مردی به راه
به نزدیک گشتاسپ آن شیرگیر
که بودی سرافراز تاج و سریر
که آرد سپه سوی لهراسپ شاه
کند تیره گیتی به ارجاسپ شاه
فرستاد آن نامه شهریار
ببرد و بشد همچو باد بهار
شب تیره خوابید بر تخت شاه
جهان دید از دود آتش سیاه
به بلخ اندرون آتشی برفروخت
تر و خشک و بالا و پستی بسوخت
سه بهره شد آن آتش اندر زمان
یکی بهره ز آن شد سوی اصفهان
صفاهان سراسر ز آتش بسوخت
جهانی ز آتش همه برفروخت
یکی بهره آمد به نزدیک شاه
شد از دود آن شاه را رخ سیاه
که ناگه یکی ابر آمد پدید
بر آتش از آن ابر آبی چکید
فرو مرد آن آتش اندر زمان
وز آن آتش آن شاه شد برکران
سحرگه که از خواب بیدار شد
دل از دست و رنگش ز رخسار شد
طلب کرد جاماسپ را شهریار
که دستور شه بود اختر شمار
ز فرزانه پرسید تعبیر خواب
جهاندیده جاماسب دادش جواب
که شاها یکی کار پیش است سخت
ولیکن سرانجام با ماست بخت
چنین است تعبیر این خواب تو
ز ارجاسپ گردد تبه کار تو
بگیرند ترکان ز تو شهر بلخ
بشه بر کنند آب این شهر تلخ
همه شهر به لخت به غارت برند
بسوزند ایوان کاخ بلند
نه کودک بماند نه مرد و نه پیر
چه کشته چه خسته چه برده اسیر
از ایدر یکی لشکر بیکران
رود بر سر مردم اصفهان
کند اصفهان را ز کین قتل و عام
جدا از پدر پور و و دختر ز مام
بدست سواران خنجر گزار
بماند بسی اندر آن ملک خوار
سیم آتش ای شهریار جهان
چنین می نماید از این اختران
دلیری برون آید از آن سپاه
سر رایتش برکشیده به ماه
ببرد سر ترک بدخواه را
از آن لشکر آرد برون شاه را
ز فرزانه پرسید لهراسب باز
که از گردش چرخ برگوی راز
بدست که باشد مرا خود زمان
بمیرم و یا کشته گردم روان
بدو گفت فرزانه کای شهریار
سرت سبز باد و دلت نوبهار
ز خسرو گذشته سه ده سال راست
که شاهی و ایوان سراسر تو راست
نود سال دیگر به ایران بگاه
نشینی و بنهی بسر تاج شاه
تو را پادشاهی صد و بیست سال
بود ای شهنشاه فرخنده فال
وز آن پس به گشتاسب تاج و سریر
سپاری و گردی تو خود گوشه گیر
بیاید دگر باره ارجاسپ شاه
شود کشته در بلخ لهراسب شاه
چه بشنید شه رخ از آن زرد گرد
دلش ز آن سخنها بیامد بدرد
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۷ - درخیانت بسرم و گشوده شدن شهر بلخ گوید
شنیدم ز گوینده داستان
که در عهد لهراسپ شاه جهان
که آمد یکی مرد با دستگاه
به بلخ اندرون بود در پیش شاه
ستم کاره را نام بسرم بدی
خبردار از بیش و از کم بدی
یکی راه بیره بدش در سرای
نبد آگه از آن جهان کدخدای
سر نقب بیرون بدی از حصار
درازای آن نقب فرسنگ چهار
یکی دلگشا باغ بودش به دشت
همه ساله پر سنبل و جای کشت
سرائی به باغ اندرش دل گشای
سرنقب بودی به زیر سرای
یکی نامه بنوشت و بر تیر بست
سوی لشکر ترک بگشاد دست
ببردند نزدیک ارجاسپ تیر
که از قلعه افکند لهراسب شیر
چه آن نامه بر خواند ارجاسپ شاه
شد آگه ازین نقب و آن تیره چاه
شب تیره لشکر بدان باغ برد
هزار از دلیران جدا کرد گرد
بدستور گفتا سپه را سوار
نگه دار در شب به پیش حصار
در شهر بگشایم و شهر بلخ
بگیرم کنم کار بر شاه تلخ
بشد گرد بیورد با سی هزار
ز گردان نامی به پیش حصار
چه از شهر برخیزد آوای نای
سپه را برآور تو یکسر ز جای
به دروازه سیستان حمله آر
کز ایدر من آیم به پیش حصار
وزین روی آن خانه ارجاسپ کند
وز آن کندن او گور لهراسپ کند
سر نقب را کرد پیدا ز زیر
به نقب اندرون رفت ترک دلیر
ابا نامور گرد جنگی هزار
به پیش اندرون مشعل زرنگار
چه نیمی گذشت از شب پرنهیب
بر افراز نقب آمدند از نشیب
بیامد به نزدیک ارجاسپ شاد
ستم کاره بسرم سری پر ز باد
بدانست ارجاسب کان دیو اوست
که دشمن به شاه است و با اوست دوست
بفرمود او را گرفتند زود
ابا چار فرزند و زن همچو دود
سرانشان بفرمود کاز تن برند
تنانشان به خاک و به خون در کشند
که ببریده سر خود نگوید سخن
بریدند ترکان سرانشان ز تن
مکافات دیدند ز آن کار بد
کازینسان مکافات بدشان سزد
شکستند خود چون نمکدان شاه
مکافات دیدند از هور و ماه
دو صد از دلیران و کند آوران
به دروازه ارجاسپ کردش روان
ابا هشتصد مرد ارجاسپ شاه
روان سوی ایوان لهراسپ شاه
برفت و دمیدند در دم نفیر
مر آن صد دلاور به کردار شیر
به دروازه سیستان آمدند
برآمد غونای روشن بلند
بریدند سر آنکه بد پاسبان
بدان برج دروازه سیستان
شکستند قفل و گشادند بند
چو بیوزد آن دید اسب نوند
برانگیخت با لشکر سی هزار
رسیدند یکسر به پیش حصار
به شهر اندرون لشکر ترک ریخت
بر مه تو گفتی درون گرگ ریخت
به تاراج ترکان گشادند چنگ
برآمد ز هر برزن آوای جنگ
چه آگه شد از کار لهراسپ شاه
که آمد به بلخ اندر ارجاسپ شاه
که ارجاسپ آمد زره همچو گرد
بزد دست پوشید ساز نبرد
بدرگاه شه جنگ پیوسته شد
جهانجوی را تن دوجا خسته شد
زن شه از آن ره روان برنشست
یکی تیغ هندی گرفته بدست
ز ترکان دو مرد دلاور فکند
برون از میانشان تکاور فکند
پسر بودش از شه یکی بی نظیر
جهان جوی نام بودی زریر
زریر جوان آن زمان خرد بود
نه هنگام ناورد آن گرد بود
ورا نیز مادر برون برد تفت
ره سیستان برگرفت و برفت
دگر گرد جاماسپ رفت از میان
همان نیز شد بر ره سیستان
چه ترکان ز بانو خبر یافتند
عنان از پس او ز کین تاختند
که بانو و لهراسپ را بسته خوار
بگیرند ترکان با گیر و دار
وزین روی لهراسپ در جنگ بود
یکی تیغ هندیش در چنگ بود
نشست از بر باره لهراسب زود
رسانید خود را به ارجاسپ رود
بزد تیغ و تن خسته کردش روان
برون رفته چون شیر نر از میان
ز ترکان بسی را به شمشیر کشت
برون رفت از بلخ و بنمود پشت
ره سیستان را نه بشناخت شاه
سمندش سوی کابل آورد راه
بفرمود ارجاسپ طهماسب را
که خواهم ز تو شاه لهراسپ را
برو از پس شاه با ده هزار
دلیران و با شاه کن کارزار
به بند از قفا دست لهراسب را
بکن شاد ازین جان ارجاسپ را
چه بشنید از ارجاسپ طهماسب زود
برفت از پس شاه لهراسپ زود
برآور بدان ترک ارجاسپ را
که بست او کمر کین لهراسپ را
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۸ - گریختن لهراسپ از بلخ و گرفتار آمدن گودرز گوید
چنین تاز که خور برآمد بلند
ستمکاره ترکان به غارت بدند
زن ومرد یکسر برافراز بام
اجل تیغ کین برکشید از نیام
دلیران بلخی گشادند چنگ
به ترکان نهادند شمشیر و سنگ
چنان فتنه ای در سر بلخ شد
که از بیم خور چون مه سلخ شد
ز بس تیغ کین ریخت در شهر خون
همه کوچه ها گشت شنجرف گون
بدین گونه تا گشت خورشید راست
بدان فتنه از بلخ از چپ و راست
ز ترکان ارجاسپ با ده هزار
بشد کشته هر سوی در بلخ زار
در آخر چه دانست هر کس که شاه
برون رفت از بلخ و از رزمگاه
دل دست اینان برون شد ز کار
تهی کرد هرکس سر از کار زار
بکشتند ترکان فزون از شمار
زن و مرد بلخی در آن کارزار
همه کاخ ایوان لهراسپ شاه
به چنگ اندر آورد ارجاسپ شاه
ز اسباب شاهی هر آن چیز بود
بدست آمد آورد ارجاسپ زود
از آن مردم شهر کآمد اسیر
ز خرد و بزرگ ز برنا و پیر
ز دانا شنیدم که بد سی هزار
ندیده سپهر این چنین کارزار
گرفتند گودرز کشواد را
مرآن نامور پیر باداد را
نبودش توان تا کند کارزار
چنان بد که بدخسته آن نامدار
یکی آنکه فرسوده و پیر بود
کمان آن قدر است چون تیر بود
سه دیگر ز نادیدن گیو شیر
قدش چون کمان گشته بد گوشه گیر
چنین خسته هم باش بستند دست
سرآن را سر از تن صد افکند پست
زنان را بزیر شکنجه برنج
همی داشتند از پی مال گنج
چه از غارت و تاخت پرداختند
به ایوان ها آتش انداختند
همه کاخ لهراسپ را سوخت پاک
بشد بلخ مانند یک توده خاک
از ایران ببردند نزدیک شاه
همی کرد ارجاسپ به ایشان نگاه
به بردند گودرز را بسته پیش
دلش خسته و سر فکنده ز پیش
ز پیری الف قد او دال بود
بر آن پیر سر بند بر یال بود
بپرسید ارجاسپ کاین پیر کیست
که مادر به حالش بخواهد گریست
بگفتند گودرز پیر است این
که در رزم جوشان چه شیر است این
ز گردان ما صد دلاور بکشت
بدان تا ببستیم دستش به پشت
بدو گفت ارجاسب که ای شوم کار
که بادی ز کار خودت شرمسار
ز پیش تو این فتنه آمد نخست
که خسرو به ایران کشیدی درست
کمر کینه را بهر افراسیاب
به بستی و رفتی بر آن روی آب
به ترکان نبردی بیاراستی
کازو شیر را دل به تن کاستی
چنین تا که شد کار خسرو بلند
بشد گرم و کردی کمر باز تنگ
به دست تو شد کشته پیران پیر
کنون خون پیرانت کرده اسیر
بدو گفت گودرز کای بی بها
تهی بیشه دیدی ز نر اژدها
تهمتن مگر نیست آید به جنگ
بیازد سوی گرده سام چنگ
بیاید دمادم ز خاور زمین
بدرد ز نعل تکاور زمین
همان رستم است آنکه افراسیاب
همیشه از او بد دو دیده پر آب
فرامرز آید ز هندوستان
ابا شهریار جهان پهلوان
چه بانو گشسب و چه پرهیزگار
بیایند با لشکر سی هزار
دگر پور بیژن سوار دلیر
جهان جو سپهدار یل ارده شیر
دگر گرد فیروز یل پور طوس
چه رهام گودرز با بوق کوس
چه گر گوی گرگین میلاد تیز
بیایند با گرز و پولاد نیز
دگر نامور پور لهراسپ شاه
چه کردش همی نام گشتاسپ شاه
چه شیر ژیان لشکر آید به جنگ
ز کین گرزه گاو پیکر به چنگ
وزین روی دستان سام سوار
ابا زابلی نامور سی هزار
نشانند بر تخت لهراسپ را
نمانند برجای ارجاسپ را
همان است این مرز ایران زمین
کز اینجا گریزان بشد شاه چین
نه این بیشه از شیر نر شد تهی
که جوئی تو زین مرز تاج و شهی
مرا بود هشتاد پور گزین
همه کشته گشتند در گاه کین
بخون سیاوخش پاکیزه تن
همه کشته گشتند یک انجمن
سرا زندگانی نیاید بکار
بگیری ابر تخت و ارثت؟ زار
که چون رستم آید بدین کینه گاه
نه سر با تو ماند نه تخت و کلاه
چو بشنید ارجاسپ این گفتگوی
بپیچید از پیر گودرز روی
به فرمود او را بدارند سخت
به زنجیر پولاد در بند سخت
اسیران که بودند در بند اوی
بفرمود آن ترک پرخاشجوی
که بردندشان سوی توران زمین
بروئین دز اندر دلیران کین
به فرمود آنجا همه خشت و خاک
بدز درکشند از پی قلعه پاک
دلیران که دنبال بانو شدند
زنان دست از کین به زانو شدند
به بانو رسیدند در مرغزار
سوران ترکان به صد گیرو دار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۹ - رزم زن لهراسپ با ترکان گوید
چه بانو چنان دید شد سوی کوه
رسیدند تا پای کوه آن گروه
چه بانو چنان دید برداشت تیر
به ترکان زبر تیر بارید زیر
بهر تیر کافکند افتاد مرد
ز ترکان بیفکند هفتاد مرد
یکی دشت بودی پر از نره شیر
میان اندرش ماده شیر دلیر
سرانجام ترکان شدند از نشیب
سرافراز بانو چه دید آن نهیب
پیاده شد از باره بر شد به کوه
زریر جوان ماند اندر گروه
هنوز آن زمان سال او بود هشت
ببردند ترکان ز کوهش بدشت
گرفتند ره سوی ارجاسپ شاد
ببردند شه زاده را همچو باد
بفرمود ارجاسپ تا بچه شیر
به بردند زی حصن روئین زریر
بدر نیز شهزاده را بند کرد
بدین گونه ز ایران برآورد گرد
و زین روی بانو بحصنی رسید
تن بسته و خسته در دز کشید
سپهدار دز کرد او را نهان
بدان تا برد پیش شاه جهان
بدان قلعه هم پیر جاماسپ شد
بر بانوی شاه لهراسپ شد
چه بانوی شه دید جاماسپ را
بگفتا چه کردی تو لهراسپ را
دریغا از آن شاه آزادگان
که شد کشته در دست ترکان دمان
جگر گوشه ام را ببردند اسیر
چه بود آن که آمد از این چرخ پیر
همی گفت و می زد به زانوی دست
گهی دست و گه لب به دندان بخست
چنین گفت فرزانه بانوی را
مکن رنجه زین بیش زانوی را
به زانو مزن دست و رخ را مکن
که هست این ز کردار چرخ کهن
جهان را بسی هست از اینگونه یاد
مخور غم دلت را بدل دار شاد
که آخر ببینی تو لهراسب را
نبیره جهان جوی طهماسب را
مخور غم ز پور آن زریر سوار
که آخر به بینیش اندر کنار
سرانجام ایران ز لهراسپ است
گریزان از او شاه ارجاسپ است
ازآن رو چه بگریخت لهراسپ شاه
شب تیره از پیش ارجاسپ شاه
سه روز و سه شب راند مرکب چنین
ز بیم آن سرافراز شاه گزین
جهان جوی را بد گمان آن چنان
که باشد مر آن ره ره سیستان
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۰ - رسیدن طهماسپ برادر ارجاسپ و رزم او با لهراسپ گوید
جهان گشت روشن چو از آفتاب
یکی کوه دید آن شه کامیاب
چو آمد بدان دامن کوهسار
پر از گرد و خوی رخ ز بس گرد راه
تن نامدارش دو جا خسته بود
ز دشمن بدان خستگی رسته بود
فرود آمد از باره شاه دلیر
رخش بد رزیر از برای زریر
همی با فلک ناله آغاز کرد
کمربند شاهیش را باز کرد
کجا خستگی بود در دست شاه
زمانی بدانجای بنشست شاه
به چرخ آن زمان گفت کای گوژپشت
چنین خود چرائی به شاهان درشت
کنون تخت گوهر نگارم کجاست
همان یاره و گوشوارم کجاست
کجا باره و زین زرین من
کجا رسم و کردار و آئین من
زریر جوان من اکنون کجاست
گمانم که آن دردم اژدهاست
چه مایه بلا برمن آورد بخت
ز غم کرد روی مرا زرد سخت
مرا نام و ناموس بر باد شد
غمین دوست، دشمن ز من شاد شد
بدین ناله لهراسپ در خواب شد
که پیدا از آن دشت طهماسپ شد
چنان دید در خواب آن شهریار
که بودی برافراز کشتی سوار
یکی باد برخاست از بحر تیز
شد از باد کشتی همه ریزه ریز
به آب اندرون شاه افتاد پست
بهر سوی می زد همی پا و دست
که ناگه یکی ابر آمد پدید
ربودش ز دریا برون آورید
چو آن دید از بیم بیدار شد
که دشت از سواران شب تار شد
همی ناله نایش آمد بگوش
در و دشت بودی ز لشکر بجوش
چو زآن گونه آن گرد لهراسپ دید
سر رایت گرد طهماسپ دید
جهانجو کمر کینه را کرد تنگ
که ترکان رسیدند در دشت جنگ
جهان جو پیاده بدامان کوه
بیامد گرفتند گردش گروه
شهنشاه چرخش بزد برنهاد
به تیر اندر آمد بکردار باد
بهر تیر که افکندی آن شهریار
ز بالا بزیر آوریدی سوار
ز ترکان نیارست کس رفت پیش
که بودش بکف چرخ پر تیرکیش
بیامد دمان پیش طهماسپ زود
چنین گفت با شاه لهراسپ زود
کازین جنگ کردن تو را سود نیست
ازین آتشت جز دم و دود نیست
بده دست تا دست بندم تو را
به نزدیک شاهت برم زین ورا
برآنم که چون بیند ارجاسپ شاه
چنین بسته دو دست لهراسپ شاه
ببخشد تو را شاه ترکان به مهر
نریزد تو را خون چو بیند دو چهر
بدو گفت لهراسپ کای بی بها
بود جایم ار در دم اژدها
از آن به که در بند آید سرم
به بند تو امروز دست آورم
به گفت این تیری بزه برنهاد
بزد بر بر اسب او همچو باد
چه بگشاد از تیر لهراسپ شست
ز مرکب در افتاد طهماسب پست
گریزان از آن تیر لهراسپ شد
میان سوارانش طهماسب شد
به لشکر بفرمود که اندر نهید
به گرز و به شمشیر و تیرش زنید
به یکبار آن لشکر بی شمار
یکی حمله بردند بر شهریار
ز تیر سواران بشد خسته شاه
بهر سو که رفتی نبودیش راه
درخت چناری بدان کوه بود
کشن شاخ و بس دور از انبوه بود
کشن شاخ و بالا بلند و سطبر
فکنده بر آن کوه سایه چو ابر
بدانجای آمد شه پرشکوه
چه دانست باشد قوی آن گروه
سواران بر آن حمله آور شدند
به نزدیک شاه دلاور شدند
جهان جو ز بیم روان کرد جنگ
ز بس خستگی رفته از کار چنگ
بدان دار بنهاد شه پشت خویش
بیفکند چرخ آندم از مشت خویش
برون رفت هوش از سر شهریار
چنان تکیه کرد او بدان سبز دار
نراندی کس از ترس بر شه کمند
کاز تیر آن شاه ترسان بدند
زمانی چه شد یک سواری چه باد
برآورد تیغ و بشه رخ نهاد
شه از بانگ اسبش در آمد به هوش
برآشفت چون شیر و آمد به جوش
از آن ترکش بر زره بود بند
برآورد تیری شه ارجمند
بزه راند و زد بر برترک تیر
که آن ترک آمد ز بالا به زیر
دگر کس نشد پیش از بیم شاه
گرفتند گردش ز کین آن سپاه
چو ترک سپهر آمد از شیر زیر
شب تیره بیرون شد از کام شیر
جهان از شب تیره چون قیر شد
نهان ترک خو را ز دم شیر شد
سپه کرد شه را گرفتند تنگ
ز کین گرز و شمشیر و خنجر به چنگ
شهنشه چنان بود بی هوش و رای
چنان خسته تن اوفتاده ز پای
نمی رفت کس پیش از ترس شاه
گرفتند گردش ز کین آن سپاه
چنین تا جهان روشن از هور شد
مبدل سیاهی به کافور شد
بجستند ترکان دگر ره ز جای
تبیره زدند و دمیدند نای
گمان این چنین برد یکسر سپاه
که از خستگی مرده لهراسپ شاه
چو زی شه سپه روی بنهاد باز
برآمد ز جا آن شه سرفراز
دگر باره آشوب کین درگرفت
پس پیش را گرز و خنجر گرفت
جهان تیر او از بر خویش دور
همی کرد مرد و همی کشت نور
ز ترکان همی تیر همچون تگرگ
ببارید بر جوشن و خود و ترک
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۱ - رسیدن فرامرز از هندوستان و جنگ او با ترکان گوید
ز بس تیر بر جوشن شاه شیر
همی تیر برتیر شد جایگیر
چه شد راست بر چرخ گردنده هور
نماند آن زمان بر تن شاه زور
تن خویش بر مرگ بنهاد شاه
که ناگاه گردی برآمد ز راه
برون آمد از گرد لشکر دولک
که جنبان زمین بود و لرزان فلک
سواری دمان پیش آمد ز راه
شد آگاه از رزم لهراسپ شاه
سپهدار خود را خبردار کرد
که بنگر که گردان چو پیکار کرد
شهنشاه لهراسپ را در میان
گرفتند ترکان تیره روان
سپهدار لشکر چو بشنید آن
بزد دست برداشت گرز گران
شنیدم که آن یل فرامرز بود
که آمد بکین اندران مرز زود
همی آمد از هند آن نامدار
ابا گرد بانوی خنجرگزار
برآورد گرز کشن پهلوان
به نزدیک لهراسپ آمد دوان
بگرز گران بس لشکر شکست
بیامد بر شاه آن پیل مست
همی گفت شاها چه حالست این
کجا شد تو را تاج و تخت و نگین
بدان بد که مرده است لهراسپ شاه
سپرده به ارجاسپ تخت و کلاه
به جوش آمد از کینه آن پهلوان
در آمد در آن لشکر اندر زمان
به لشکر بفرمود آن نامدار
که ای نامداران خنجرگزار
برآرید یکسر ز کین تیغ تیز
که روز شتابست و جای ستیز
همایند یکتن که بیرون روند
و یا رسته از تیغ پرخون روند
سراسر بکین بر زدند آستین
بشد گرم هنگامه گرز و کین
شد از گرد چون شب سیه دشت و باغ
سنان شمع و شمشیر بودی چراغ
چنان گرم بازار شمشیر شد
کاز آن لرزه بر پیکر شیر شد
بدرید بشکست روز نبرد
عمود و سنان پشت و پهلوی مرد
ز گرز گران مغزها سوده شد
ز کشته بهر سوی صد پشته شد
چنان از زره تیر کردی گذار
که از پرنیان سوزن آبدار
چنان فتنه شد در دم کینه گرم
که چون موم نعل فرس بود نرم
تن نازنینان درآمد به خاک
ز شمشیر شیران جگر چاک چاک
سپهدار در پیش لهراسپ بود
زبان پر ز دشنام ارجاسپ بود
ز یک سوی بانوگشسب سوار
ز سوی دگر پارس پرهیزگار
چو شیران در آن رزم جوشان شدند
بهر سوی جوشان و کوشان شدند
به پیش سپه راند طهماسپ اسپ
بزد تیغ بر دست بانو گشسپ
ازو خسته شد دختر پهلوان
عنان را به پیچید شد در کران
بیامد دمان پارس پرهیزگار
به نزدیک آن ترک شوریده کار
برآویخت با ترک از کینه شیر
بزد تیغ طهماسپ در وی دلیر
به شد خسته ز آن تیغ پرهیزگار
به پیچید و شد از میان بر کنار
بگرز گران برد آن ترک دست
سپاه فرامرز درهم شکست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۲ - کشتن فرامرز برادر گشتاسپ طهماسپ را گوید
فرامرز چون دید بر گرد بور
به نزدیک طهماسپ آمد ز دور
به طهماسپ گفت ای ستمکاره مرد
سرت برد خواهم ازین در بگرد
چه نامی بدانم یکی نام تو
بگو تا چه باشد سرانجام تو
بدو گفت طهماسپ تو کیستی
چنین از پی کینه بر چیستی
مرا نام در جنگ طهماسپ دان
برادر مرا شاه ارجاسپ دان
همه بلخ اکنون بدست وی است
کنون رای و آهنگ وی بر وی است
همه بلخ را کرد چون تل خاک
بلندی او کشته یکسر مغاک
فرامرز پاسخ چنین باز داد
که شه را فلک خود نگین باز داد
که از راه کابل مرا آورید
کمانم به ترکان بلا آورید
منم بچه آن هژبر ژیان
کز آن تاج زر یافت شاه جهان
نبیره فریدون یل کیقباد
که پیدا از او بود آئین داد
فرامرز پور تهمتن منم
در ایران چو خورشید روشن منم
بدو گفت طهماسپ کی بی بها
بماندی کنون در دم اژدها
هم اکنون سرت را به شمشیر من
بیازم ز بالای در زیر من
ببرم برم پیش ارجاسپ شاه
به بندم کنون دست لهراسپ شاه
بگفت این و برداشت چوب سنان
فرو داد سوی سپهبد عنان
به نیزه برآویختند آن دو مرد
شد از گردشان آسمان لاجورد
شکست آن گران نیزه های بلند
که نگشادشان از زره حلقه بند
بزد دست طهماسب گرز گران
برآورد آمد چه شیر ژیان
که شیر ژیان برد بر تیغ دست
خروشید ماننده فیل مست
زدش بر کمر خنجر آبدار
که نیمش بر شد بزیر سوار
سر ترک طهماسپ آمد به خاک
دو شد گر یکی بود طهماسپ پاک
به شد کشته طهماسب برگرد اسپ
بزد بر سپه تن چه آذرگشسپ
بدان لشکر ترک برکوفتند
چو شیران جنگی برآشوفتند
فرامرز چون شیر پیش سپاه
از ایشان بسی زد به خاک سیاه
سرانجام ترکان چه آن رستخیز
بدیدند کردند رو در گریز
بدنبالشان لشکر زابلی
همی شد ابا لشکر کابلی
فرامرز چون ببر پیش سپاه
جهان کرده بر ترک جنگی سیاه
همه دشت یکسر پر از کشته شد
ز ترکان چنان بخت برگشته شد
گرفتند از ایشان سلاح و ستور
چنان تا نکون گشت از برج هور
بکشتند از آن رزم یکسر سپاه
فرامرز آمد به نزدیک شاه
همی گفت شاه سراسر ورا
چه بود آنکه آمد به پیش اندرا
دریغا از اورنگ تو تاج تو
همان تخت زر پایه عاج تو
دریغا ز فر سر و افسرت
کجا گرز و تیغ کجا خنجرت
دریغا که پژمرده گلبرگ تو
به خاک اندر آمد سر و ترک تو
جهان را سپهدار و شاه نوی
برازنده تخت کیخسروی
به یزدان که نگشایم از کین کمر
نه بردارم از سرم کله خود رز
بدان تا که کین تو ز ارجاسپ شاه
نجویم ایا شاه ایران سپاه
ازین پس مرا خام و شمشیر بس
همان نقل من بیلک و تیر بس
ستم دیده لهراسپ بگشاد چشم
زمانی بهم باز بنهاد چشم
بدانست یل شاه را هست جان
بسر برش ناورده گیتی روان
دگرباره بگشاد شه چشم خویش
فرامرز را گفت کای پاک کیش
ازین خستگی هست تن ناتوان
دگر آنکه بر سر نیامد زمان
ولیکن همه نام و ناموس رفت
همان گنج آکنده با کوس رفت
فرامرز گفتا که ای شهریار
به یزدان دارنده روزگار
که زین برندارم ز پشت سمند
بدان تا سر دشمن آرم به بند
همان تاج با تخت و مهر آن تست
جهان باز در زیر فرمان تست
نشاندند شه را بر اسبی نوان
چنان خسته بردند زی سیستان
خبر یافت از شاه چون زال زر
پذیره شدن را نه بست او کمر
فرامرز آورد شه را به شهر
وز آن شاه را بود سر پر ز قهر
بیامد سپهبد بر زال زر
نیا را چنین گفت ای نیک فر
از ایدر شدم سوی هندوستان
ابا لشکر و کشن گرز گران
بدان تا ز هند آرم آن نامدار
جهانجو سپهدار یل شهریار
جهان جوی از بند خود رسته بود
کمرکین هیتال را بسته بود
میان من و یل بشد کارزار
چه گویم من از مردی شهریار
به مردی چنان است کز شیر کوس
تواند رباید گه رزم و جوش
که امروز برزوی بستی کمر
و یا گرد سهراب فرخنده فر
نمودی بدیشان هنر آشکار
نباشد سواری چه یل شهریار
مر آن رزم پیشینه با زال گفت
دگر هر چه گفت آشکار و نهفت
رسد دمبدم گرد فرمانروا
که دارد یکی آرزوی نیا
ابا لشکر شاه مغرب بهم
به بینی هنرهاش بر بیش و کم
بدو گفت دستان که ای نیک رای
جهان سوز تیغ تو گیتی گشای
یکی نامه زی تو فرستاده ام
بسی پند و اندرزها داده ام
ز بس خشم کز ترک بودم بسر
سخن سرد گفتم بدان نامور
دلم شد در اندیشه از روزگار
که گر بیند آن نامه را شهریار
دل اندوه گردد برنجد ازین
کمر کینه را تنگ بندد ازین
فرامرز گفتا که اکنون چرا
نیائی بر شاه فرمانروا
که شه را تن نازنین خسته است
ز دشمن بدین خستگی رسته است
چنین پاسخش داد دستان پیر
که ای نامور شیر شمشیرگیر
ز لهراسپ چون یاد آید مرا
بغم در دل شاد آید مرا
به پیچد به تن بر همی موی من
فتد آتش تیز در خوی من
دل من ز لهراسپ ترسان بود
چه برگی که از باد لرزان بود
ندانم چه آید بدین دودمان
ز لهراسپ کو هست شاه جهان
بترسم به بینمش از ترس روی
کازو بر تن من شود راست موی
همانا دل زال روشن بدی
خبردار از کار بهمن بدی
که بهمن چه آرد بدین دودمان
بکین پدر چون ببندد میان
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۳ - در خواب دیدن زال کیخسرو را گوید
شب تیره چون خفت بر تخت زال
چنان دید در خواب آن بیهمال
که بر تخت زر شاه کیخسرو است
جهان را سپهدار شاه نواست
بشد زال تا پایه تخت شاه
بروشندلی بوسد آن نیکخواه
برآشفت کیخسرو تاجور
دژم نیز گفتا که ای زال زر
چرا سر ز پیمان من تافتی
بر شاه لهراسپ نشتافتی
نه بینی چه تو روی لهراسپ را
کنی شاد ازین جان ارجاسپ را
بدو گر به شاهی نداری امید
نگه کن برین تاج و تخت سفید
کز آن پیش آن تاج و این تخت زر
ز من بود با باره و با کمر
مپیچان ز فرمان لهراسپ سر
که دارد به کین ملک ارجاسپ سر
مکن آنکه دشمن شود شادکام
برآید ز کین تیغ تیز از نیام
چنان دان که بر تخت کیخسرو است
نه لهراسپ بر تخت شاه نو است
چنین داد پاسخ بدو زال پیر
که ای شاه فرخ رخ بی نظیر
اگر سر به پیچم ز فرمان شاه
بدان سر تنم باد زین پرگناه
ولیکن مرا در دل آمد شگفت
بدین بر یک اندازه باید گرفت
که چون روی لهراسپ بینم همی
بدل اندر آید مرا زو غمی
بدو گفت خسرو نباشد گزیر
ز رای خداوند ناهید و تیر
کنون خیز و فرمان لهراسپ بر
وزین لرزه بر جان ارجاسپ بر
شد از خواب بیدار زال گزین
بر شاه شد بوسه زد بر زمین
به شاه آفرین کرد و بنواختش
نبردش بر اورنگ بنشاختش
به شاهی بدو آفرین کرد زال
ولیکن بدل بودش از شه سکال
پزشکان به آورد و زخمش به بست
به شد خوب آن شاه یزدان پرست
ببارید یک روز از دیده آب
جهان جوی لهراسپ بادرد و تاب
که شد بخت و هم تخت و هم نام من
به خاک اندر آمد همه کام من
بدو گفت دستان که دل شاد باد
که آمد سپاه یلان همچو باد
نه ارجاسپ مانم نه توران سپاه
کنم تیره برترک آوردگاه
تهمتن اگر نیست ایدر به جنگ
فرامرز شمشیر دارد به چنگ
پس آگاهی آمد به ارجاسپ شاه
که در سیستانست لهراسپ شاه
بشد کشته طهماسب اندر نبرد
بدست فرامرز با دار و برد
که از راه هند اندر آمد سوار
برون برد شه را از آن کارزار
دل و جان ارجاسپ آمد به جوش
برآمد ز جا و بزد یک خروش
همی خواست کاید سوی سیستان
که شد آگه از کار کارآگهان
که در دشت زی لشکر بیشمار
ابا کرد فیروز و طوس سوار
دگر پور گودرز رهام شیر
چه روئین و گرگین و کرکوی پیر
بیاری شه لشکر آراستند
ز ایران سپه بهر کین خواستند
بطوس اندرون ارده شیر سوار
ابا نامور لشکر سی هزار
ز کین بسته بر گرده پیل کوس
به زابل سپه برد خواهد ز طوس
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۴ - فرستادن ارجاسپ ارهنگ دیو را بجنگ لهراسپ و آمدن ارجاسپ به سیستان و آگاه شدن لهراسپ گوید
بفرمود ارجاسپ ارهنگ را
که بر باره کین بکش تنگ را
بری بر سپاهی از ایدر زمان
که من رفت خواهم سوی سیستان
دو دست جهان جوی فیروز طوس
به بند و بگیر از وی آن بوق وکوس
سر راه ایرانیان را به بند
نه آبادمان و نه پست و بلند
دگر پور گودرز رهام را
بگردنش افکن خم خام را
برآورد ارهنگ لشکر ز جای
بگردون برآمد غو کره و نای
براند از در بلخ لشکر ز جای
شد ایران پر از بانگ و فریاد و وای
بیابان گرفت و به جرجان رسید
پی کین ز جرجان به ایران کشید
وزین روی بنواخت ارجاسپ کوس
جهان شد ز گرد سپه آبنوس
بزد خیمه بر دامن سیستان
سیه شد ز گرد سپاهش جهان
در شهر بر بست زال سوار
برآراست از کینه برج و حصار
چو لهراسپ بشنید کارجاسپ شاه
سوی سیستان راند از کین سپاه
شد از بیم رخساره شاه زرد
بدو زال گفت ای شه رادمرد
مخور غم که آید ز ایران سپاه
دمادم بیاری فرخنده شاه
که شد نامه من بر سرکشان
ازین کار دادم بر ایشان نشان
جهان جوی فیروز طوس دلیر
دگر گرد رهام گودرز پیر
دگر اردشیر سرافراز جست
که از بیژن اوراست گوهر درست
بیاید بدین کین گو نامور
نه ارجاسپ ماند نه تاج و کمر
ستانم دگر بلخ ز ارجاسپ من
ابا گنج بدهم به لهراسپ من
جهان کدخدا گفت کای زال پیر
به بلخ اندرون هست یک آبگیر
شنیدم که گرد است چون تل خاک
بلندیش را کرده اندر مغاک
زمرد زن بلخ تا سی هزار
ببردند ترکان بدان گیر و دار
زریز گرامی که بد پور من
ببردند ترکان از آن انجمن
دگر رفته بر باد ناموس نیز
همان افسر و بوق هم کوس نیز
چسان پادشاهی کنم بلخ را
ندیده منجم مه سلخ را
توان دید اگر چهره ماه سلخ
شود شاه لهراسپ در شهر بلخ
بدو گفت دستان که ای شهریار
گر ارجاسپ ز ایران نماید فرار
چنان بلخ آباد سازم دگر
که ویران نگشتست کوئی مگر
گر از دست رفتست شه را زریر
چه گشتاسپ داری سوار دلیر
به شهر اندرون شاه زابل گروه
بدان لشکر ترک گیتی ستوه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۵ - فرستادن ارجاسپ ارهنگ را بری گوید
وزین روی ارهنگ ره کردمی
چنین تا بیامد ز جرجان بری
دلیران ایران ز خرد و بزرگ
همه تیز دندان بکین همچو گرگ
به ری در همه جمع بودند شاد
که آرند زی بلخ لشکر چه باد
که از ره سپاه گران در رسید
بگردون چکاچاک خنجر رسید
سر سروران نرم در زیر پای
جهان در خروش از دم کر نای
ز خون دشت ری شکل دریا گرفت
ز تیغ آتش فتنه بالا گرفت
میان سپه اندر ارهنگ بود
یکی تیغش از کینه در چنگ بود
سر ره بر او بست فیروز طوس
برآمد ز لشکر دم بوق کوس
بزد دیو وارونه از کینه چنگ
ربودش چه مرغ از جناح خدنگ
خروشان زدش بر زمین همچو کوس
ببست آن زمان دست فیروز طوس
بدو اندر آویخت رهام شیر
بر آمد ز میدان کین دار و گیر
در افکند وارونه دیو دمند
بیال سرافراز خم کمند
ورا نیز بربست چون فیل مست
از آن پس به گرز گران برد دست
سپه چون بدیدند آن رستخیز
نهادند یکسر سر اندر گریز
بماندند برجا درفش بلند
ابا کوس خرگاه رومی پرند
بدان کوهپایه نهادند سر
بدیشان نه خود ونه درع و سپر
چو زان کینه پرداخت ارهنگ زود
سپه برد سوی صفاهان چه دود
قیامت بدآن بوم و بر آورید
فلک را زبر بر زمین آورید
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۶ - رزم گشتاسپ با ارهنگ دیو گوید
که از راه شیراز گشتاسپ زود
سوی اصفهان راند چون زنده رود
ابا نامور گرد گرگین شیر
بشد در صفاهان یکی دار و گیر
شد از گرد دشت صفاهان سیاه
چه ارهنگ گشتاسب دید آن سپاه
بفرمود فیروز را در زمان
ابا گرد رهام پاکیزه جان
ببردند ترکان با دستگاه
ز دشت صفاهان به ارجاسپ شاه
که گر آید او را شکستی به جنگ
شتاب آرد آنگاه نارد درنگ
چه آمد از آن روی گشتاسپ پیش
دلش بود از دست لهراسپ ریش
که بود آگه از کار لهراسپ شاه
که چون شد گریزان به ارجاسپ شاه
دو لشکر چه دیدند را یات هم
در ابرو فکندند از کینه خم
به دشت صفاهان ابر هم زدند
ز خون یلان بر زمین نم زدند
چنان فتنه انگیخت یازید کین
که زد آسمان تیغ کین بر زمین
رسنها شد از کینه زنجیر حلق
کمند اجل شد گلوگیر خلق
چه گشتاسپ دید آن سپاه چنان
بزد دست برداشت گرز گران
هنوزش ز لب بوی شیر آمدی
ولیکن ز کین همچو شیر آمدی
گذشته ز عمر جهانجو سپنج
بر این کهنه ویران سرای سپنج
ولیکن بررزم اندرون شیر بود
برش شیر نر کم ز نخجیر بود
سر راه ارهنگ بگرفت تنگ
گران گرزه گاو پیکر به چنگ
بهم هر دو از کین در آویختند
یکی گرد تیره برانگیختند
سرانجام ارهنگ برداشت تیغ
برآمد بگشتاسپ مانند میغ
بزد تیغ و شد خسته بال سوار
چه گشتاسپ آن دید شد در فرار
گریزان ره بلخ را برگرفت
بس پیش او گرز و خنجر گرفت
چه گرگین گرگوی روئین شیر
گریزان شدند از دم دار و گیر
سوی سیستان برگرفتند راه
جدا اوفتادند از هم سپاه
نه سر بود پیدا از ایشان نه پای
نه کوس و درفش و نه پرده سرای
گریزان پراکنده رفت آن سپاه
سوی سیستان و دل از کین سیاه
وز نیروی ارهنگ آمد چه شیر
به شهر صفاهان پی دار و گیر
به شهر اندر آن لشکر ترک ریخت
سر رشته جان ز تن ها گریخت
صفاهان بدینگونه تاراج شد
که از شاه انجم شب داج شد
ز بس کشته افتاد بالا و پست
ره رفتن مردمان را به بست
ز بس مرد کز تیغ کین پاره شد
ز خون زنده رودی به خون تازه شد
ز بس کز تنان تیغ کین سرد رود
صفاهان ز خون گشت چون زنده رود
ز مرد و ز زن مرد تاسی هزار
ز پیران و از کودک شیرخوار
به کشتند ترکان در آن دار و گیر
به بردند بسیار از آنجا اسیر
که آمد سواری از ارجاسپ شاه
که بگذار ایران و برکش سپاه
که چون سیستان را بدست آورم
بر اولاد رستم شکست آورم
ز ما بود خواهد مر ایران زمین
چو ایران زمین و چه توران زمین
که تا تخمه زال بر جای هست
کسی را بر ایرانیان نیست دست
سپه را ز ملک صفاهان ببرد
دوره شش هزار از اسیران ببرد
وز نیروی گشتاسپ آن نامدار
سوی سیستان شد چو باد بهار
چو آمد به نزدیکی سیستان
شبی از قضا دید آن کامران
یکی آتش از دور بر کوهسار
سوی آتش آمد چو باد بهار
چو نزدیک آتش دلاور رسید
دو مرد دلاور بدان جای دید
چو آمد سمندش خروشید سخت
شدند آگه آن هر دو فیروزبخت
کشیدند آن هر دو بر اسب تنگ
گرفتند ره بر سپهدار تنگ
یکی زآن دو آمد بر نامدار
به ترکی زبان گفت کای کامکار
چو مردی بگو نام در تیره شب
چرا بسته داری ز گفتار لب
چنین پاسخش داد گشتاسپ باز
که از پیش ارجاسپ آیم فراز
که تا هر که بینم در این کوهسار
به بندم برم پیش شه استوار
بدان ره ز لشکر نگردند دور
که هنگام رزم است و هنگام شور
شنیدم که آن گرد ارجاسپ بود
سوار دگر جفت لهراسپ بود
ندانست کآن شیر گشتاسپ است
کمان برد کآن مرد ارجاسپ است
بدل گفت جاماسپ کاین ترک را
بگیرم برم پیش فرمانروا
چنین هدیه نزدیک لهراسپ شاه
زیانی کر از اردوی ارجاسپ شاه
برانگیخت آن باره ره نورد
به شهزاده آویخت اندر نبرد
چو نیزه بر او راست کرد او دلیر
بزد دست گشتاسپ مانند شیر
برون نیزه از دست جاماسپ کرد
به تنگ اندرش راند مانند گرد
گرفتش کمرگاه و برداشت زود
بزد بر زمین بست دستش چه دود
چو بانوی لهراسپ آن کار دید
هنر زان دلیر سپهدار دید
بکین بر خروشید و آمد برش
به تندی یکی گرز زد بر سرش
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۷ - جنگ مادر گشتاسپ با گشتاسپ گوید
چه گشتاسپ آن دید برکاشت اسپ
بدو اندر آمد چه آذرگشسپ
بزد گرزه بر سر اسپ اوی
بخاک اندر آمد سر ماهروی
برآمد به تندی و برداشت تیغ
بغرید برسان غرنده میغ
فروشد ز بر شاهزاده چه تیر
ببازید چنگ و گرفتش چو شیر
برآوردش از جا و بنهاد پست
دو دست از قفا مادرش را به بست
به پهلو زبان گفت جاماسپ شاد
به بانوی لهراسپ کای ماهزاد
چنان کن کت از سر نیفتد کلاه
رخت بیند این ترک پرخاشخواه
بداند که بانوی ایران توئی
که زینگونه در رزم شیران توئی
تو را پیش ارجاسپ شاه آورد
سر ما به خاک سیاه آورد
چو بشنید گشتاسپ آن گفتگوی
دلش گشت تند و برافروخت روی
بدانست کان مرد جاماسپ است
که فرزانه دستور لهراسپ است
سوار دگر هست خود مادرش
بزد دست و برداشت خود از سرش
چنین گفت که ای مادر مهرجوی
دل از غم بپرداز و بفروز روی
منم گرد گشتاسپ کایم ز راه
بیاری فرخنده لهراسپ شاه
بپرسید از شاه گشتاسپ باز
چنین پاسخش داد جاماسپ باز
که بگریخت ز ارجاسپ لهراسپ شاه
ز کین بلخ را کرد خاک سیاه
زریر برادرت آن خردسال
ببردند ترکان و اوژن سکال
چه بشنید گشتاسپ برداشت آه
سوی سیستان برد از کین سپاه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۸ - صف آرائی کردن لهراسپ در برابر ارجاسپ گوید
ابا مادر و مرد فرزانه شاد
بره بر همی رفت مانند دود
سحر گه که برزد خور از کوه شید
شب تیره شد یا به دامن کشید
یکی گرد بر پیش ره بر بخواست
که شد بر سپهر برین گرد راست
بدان لشکر اردشیر سوار
که آمد سپهبد پی کارزار
بیامد به نزدیک گشتاسپ شاد
پیاده شد و پای او بوسه داد
چه گرگین و گرگوی و روئین گرد
که گوی از دلیری به گیتی ببرد
ابا آن پراکنده لشکر ز راه
رسیدند آن هر سه فرخ کلاه
سپاه پراکنده باز آمدند
دو بهره همه خسته و دردمند
وز آنجای کردند سر روی راه
کنون بشنو از کار ارجاسپ شاه
چهارم ز کاریکه آمد خبر
که آمد ز ایران سپه بیشمر
چو گشتاسپ با گرد گرگین شیر
دگر اردشیر سوار دلیر
رسد دمبدم لشکر بیکران
همه نامداران جنگ آوران
سپهدار دستان برآوردگار
سپه برد بیرون بدشت حصار
سپه راست کرد وبرآراست جنگ
قضای جهان گشت بر مرد تنگ
فرامرز آمد به پیش سپاه
به قلب سپه در جهاندار شاه
یمین سپه پارس پرهیزگار
چو خورشید مینو بدی از یسار
وز آن روی صف بست ارجاسپ نیز
کمر بست برکین لهراسپ تیز
دم نای ژوبین بدرید گوش
ز بانگ تبیره جهان در خروش
جهان را دگر فتنه بیدار شد
سر پر دلان پر ز پیکار شد
علم اژدهاییست گفتی غنیم
مه از میخهای علم برد و نیم
سر فتنه جویان ز کین گرم بود
بسر دیده ها راند آزرم بود
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۰۹ - داستان خلاص شدن شهریار از بند فرانک گوید
کنون ای سراینده داستان
ز گفتار دهقان روشن روان
مر این رزمگه ایدر اکنون بدار
سخن گستر از نامور شهریار
که کردش فرانک به بند اندرون
بگویم کنون تا که شد کار چون
جهان جوی هشت ماه در بند ماند
که در دیده جز اشک خونین نراند
بر این هشت مه بود آشوب و جنگ
ز لشکر بدی دشت ناورد تنگ
گهی در سر اندیب و گه در سرند
ز بند جهان جوی مگشاد بند
دلارام گفتا بگردان خویش
که آن زن بما مکر آورد پیش
کنون من هم از مکر کاری کنم
که اندر جهان یادگاری کنم
به مکر و تزویرش آرم بدست
که جز مکر وی را نباید شکست
به آئین بازارگا(نا)ن لباس
بپوشید و شد با هزاران سپاس
چهل اشتر از لعل و در بار کرد
همی نام خود قهر تجار کرد
ز مردان دو صد گرد با خویش برد
شترها به زنجان زنگی سپرد
به سوی سراندیب برداشت راه
از اینگونه آن ماه شد کینه خواه
شبی بود در خیمه آن ماه شاد
که مضراب دیو اندر آمد چو باد
که شاید رباید مه زاد را
به بند آورد سرو آزاد را
شد آگاه از آن دیو آن سیمبر
بزد دست و خنجر کشید از کمر
چو آمد به نزدیک او نره دیو
بزد تیغ بانوی با رای و نیو
بینداخت و بگذاشت او را بتن
ز پیش پری شد نهان اهرمن
سحرگه از آنجای بربست بار
شتر کرد زنجان زنگی قطار
چنین تا که منزل سراندیب شد
جهانی پر از زینت و زیب شد
به دشت سراندیب آمد فرود
بزد خیمه خویش نزدیک رود
صد از نامداران شمشیر زن
که در رزم بودند چون اهرمن
سپرد آن دلاور بزنکی زوش
که بنشین کمین را و بگشای گوش
چو آواز شیپور من بشنوی
نباید که بر جایگه بغنوی
بیا با دلیران خنجر گذار
به نزدیک من درگه کارزار
به شد گرد زنجان و شد در کمین
چنان چونکه بر گور شیر عرین
خبر شد سراندیب یانرا که باز
بیامد یکی خواجه سرفراز
ورا بار یکسر جواهر بود
جواهر شناس است و ماهر بود
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۱۰ - مکر کردن دلارام در خلاصی شهریار از بند فرانک گوید
فرانک شد آگه ز جوهر فروش
بفرمود در دم به شیران زوش
که دروازه ها را بگیرند تنگ
دلیران همه تیغ روئین به چنگ
مر آن خواجه را پیش من آورید
روانش بدین انجمن آورید
بگفتند مر فهر تجار را
مر آن خواجه مکر کردار را
فرانک سر بانوان جهان
تو را خوانده زی شهر برکش عنان
دلارام خوانی پر از لعل کرد
به مکر اندر آتش همی نعل کرد
بیامد بنزد فرانک چو باد
بکرد آفرین و زمین بوسه داد
مر آن خوان گوهر بر شاه برد
تو گفتی ستاره بر ماه برد
بکردش فرانک بسی آفرین
که نو شه بزی خواجه پاکدین
یکی مجلس آراست بر روی او
فرانک بزیب و برنگ و به بو
گه رفتن آمد چو مه را فراز
فرانک یکی اسپ با زین و ساز
ببخشید با خلعت شاهوار
دلارام را آن مه گلعذار
برفت از بر شاه روز دگر
به شد پیش شاه آن مه سیمبر
دو خوان دگر پر ز گوهر ببرد
فرانک به گنجور خود آن سپرد
بدان روز هم مجلسی ساز کرد
در گنج و بخشش بدو باز کرد
دو اسپ دگر داد با زین زر
دلارام را آن مه سیم بر
مرصع بگو هر یکی تاج داشت
کازین پیش آن تاج مهراج داشت
فرانک ز سر تاج را برگرفت
نو آئین یکی تاج بر سر گرفت
چنین گفت مر فهر تجار را
مرآن خواجه مکرکردار را
که دادم به تو تاج مهراج را
بنه بر سر این مایه ور تاج را
دلارام آن تاج زر برگفت
به فال نکو تاج بر سرگرفت
که بگرفتم از وی چه او تاج را
گرفتم همان تاج مهراج را
بدانکه که بنهاد بر سر کلاه
نمودار شد موی او دید شاه
بدوز آن سخن هیچ پیدا نکرد
بر نامدارانش رسوا نکرد
دلارام از این بود غافل که شاه
بدید است مویش بزیر کلاه
سه هفته بدین رسم و آئین و فر
همین این گهر برد آن داد زر
فرانک شبی گفت مر فهر را
که امشب مپوشان ز ما چهر را
یکی باش امشب به نزدیک من
که سازیم با هم یکی انجمن
دلارام آن شب بر شاه ماند
تو گفتی که زهره بر ماه ماند
چو از شب یکی بهر بگذشت راست
فرانک همانگاه از جا بخواست
گرفت آن زمان دست آن نیک خواه
بدو گفت بردار از سر کلاه
دلارام برداشت تاج از سرش
فرو ریخت موی سیه از برش
تو گفتی بگل سنبل آمد فرود
و یا آنکه با آتش آمیخت دود
فرانک بدانست که آن دختر است
نه تجار دارنده گوهر است
دلارام را گفت برگوی راست
که زینگونه تزویر و مکر از کجاست
دلارام گفتا که ای تاجدار
پدر بر پدر شاه و هم شهریار
سربانوانی و شاه نوی
بعز و باقبال کیخسروی
منم دختر سعد بازارگان
که در شهر کشمیر دارم مکان
پدر مایه ور بود و با جاه بود
همه شه شناسنده و شاه بود
به هیتال شاه آن همی بود دوست
چنان چون که یک مغز بود و دو پوست
سه سال است ای شاه آزادگان
که مرد است آن پیر بازارگان
چو آن پیر بازارگان بست رخت
شدش جای بر تخته از روی تخت
بما بر ستم کرد کشمیر شاه
که بادش نهان تخت و تاج و کلاه
برادر دو بودم گرفت او به بند
درآورد آن شاه ناارجمند
ز ما آنچه بود از پدر خواسته
گرفت آن ستمکاره ناکاسته
برادر بزیر شکنجه بمرد
همه مال و اسباب سعد آن ببرد
گریزان من از پیش کشمیر شاه
رسیدم بدرگاه این بارگاه
به بستم چو تجار شمشیر من
گریزنده گشتم ز کشمیر من
بر این ره یکی مرد دیدم دلیر
که می رفت در راه مانند تیر
مر او را غلامان گرفتند زود
بخم کمندش به بستند زود
نخستین گمان بردمی شهریار
برازنده تخت گوهرنگار
که رخشنده از فر تو تاج شد
همانا که خود زنده مهراج شد
که جاسوس دزدان صحرا بود
که زینگونه آن دشت پیدا بود
بزه چرم بنهادمش در دو گوش
که از حرف گفتن چرائی خموش
بگو تا کئی اندرین رهگذار
کمین را کجا دزد دارد قرار
بگفتا که جاسوس دزدان نه ام
بجز در ره نیک مردان نه ام
یکی مرد بیچاره ام در گذار
ندانم کجا دزد دارد قرار
غلامان کشیدند رختش ز تن
یکی نامه اش بود در پیرهن
بخوان نامه اش ای سر تاج خواه
که زیبد تو را تاج مهراج شاه
بخوان تا بدانی که در نامه چیست
بهند اندرون دشمن و دوست کیست
بگفت این وزر کش برون کرد شاد
مر آن نامه را داد با شاه راد
فرانک چو بگشاد آن نامه سر
بخواند و رخش گشت مانند زر
نوشته چنین بود کای شاه صور
ز تخت و ز ملک تو بدخواه دور
جهان روشن از رای فرصور باد
کجا دشمنش هست در گور باد
مر این نامه از پیش ارژنگ شاه
به نزدیک شه صور بافر و کاه
که روشن از او تخت کشمیر باد
سر دشمنش زیر شمشیر باد
بداند شهنشاه با فر و جاه
که سایم همی بند در زیر چاه
بیاری من گر سپاه آوری
برونم از این تیره چاه آوری
ز بند و ز زندان رهانی مرا
دراورنگ شاهی نشانی مرا
هر آن ملک خواهی ز هندوستان
سپارم مرا او را به شاه جهان
و یا آگه از کار کن زال را
که بردارد از کینه کوپال را
تهمتن بیاید ابا سرکشان
بدین کین یکی سوی هندوستان
تهمتن شود کینه را خواستار
رهاند ز بند گران شهریار
کنون چشم ارژنگ بر راه تست
زبان پر ز دشنام بدخواه تست
فرانک بدین حیله در چاه شد
رخش تیره چون در ذنب ماه شد
ز جان دشمن شاه کشمیر شد
دلش نیز مانند شمشیر شد
به فهر آن زمان گفت آن گلعذار
شوم پیش او کینه را خواستار
برون از سراندیب لشکر برم
تزلزل بدان بوم و بر در برم
چو از کین برم سوی شمشیر دست
ببرم سر شاه کشمیر پست
بکوبم بفیلان همه مرز اوی
ز خون دشت کشمیر سازم چو جوی
به صورت اگرچه زن افتاده ام
بسیرت چه مردان آزاده ام
بود گر چه آهوی نر گر دلیر
شود عاجز آخر بر ماده شیر
دلارام گفتش که ای شهریار
مر این کینه را خود مشو خواستار
تو شاهی نگهدار تمکین خود
که تمکین ز شاهان گیتی سزد
چو باشی تو در تخت و لشکر به جنگ
سرنام ناید به چنگال ننگ
مبادا شکستیت آید پدید
نیابی در بسته را خود کلید
تو بر جای باش و روان کن سپاه
سپه راست تیغ و شهان را کلاه
فرانک چو بشنید گفتش پسند
چنین تا بر آمد ز که خور بلند
سپه را درم داد و درع و ستور
فرستاد زی شاه کشمیر صور
سپهدار بر آن سپه باجگیر
بشد سوی کشمیر مانند شیر
ز لشکر بدرگاه شه کس نماند
که زی شهر کشمیر لشکر نراند
همی شاه ماند و دگر ارده شیر
که بودی نگهبان آن نره شیر
بهر گه که رفتی بر شهریار
بگفتی که ای نامور غم مدار
از آن بند کردم تو را من رها
برستی چه از شیر از دم اژدها
ازین تیره چه نیزت آرم برون
ولیکن مرا نیست فرصت کنون
ولیکن به شرطی که کردی نخست
بداری همان عهد خود را درست
به بخشی به من دخت توپال را
برآری چه از کینه کوپال را
سپهبد بگفتا که پیمان یکی ست
چنان چون که یزدان کیهان یکی ست