تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۰۹ - من آن بخت از کجا دارم که با او همسفر گردم؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۰ - به بوسی قانع از لبهای شکربار چون گردم؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۱ - نمی کردم به نیرنگ خزان ترک وفاداری
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۲ - فضای چرخ تنگی می کند بر مغز پرشورم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۱۳ - من آن رندم که راز دل ز لوح سینه می خوانم
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۵۴ - زبان شانه را از حرف زلفش کی توان بستن؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۵۵ - ز رخسار تو خونها در دل گل می توان کردن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۵۶ - کجا طی راه حق با جان غافل می توان کردن؟
کجا طی راه حق با جان غافل می توان کردن؟
به پای خفته کی قطع منازل می توان کردن؟
اگر ذوق شهادت تشنه جانان را امان بخشد
چه خونها در دل بی رحم قاتل می توان کردن
سراب و آب را نتوان جدا کردن به چشم از هم
به نور دل تمیز حق و باطل می توان کردن
رعیت نیست ممکن شاه را محکوم خود سازد
اگر سرپیچد از فرمان چه با دل می توان کردن؟
به پای خفته کی قطع منازل می توان کردن؟
اگر ذوق شهادت تشنه جانان را امان بخشد
چه خونها در دل بی رحم قاتل می توان کردن
سراب و آب را نتوان جدا کردن به چشم از هم
به نور دل تمیز حق و باطل می توان کردن
رعیت نیست ممکن شاه را محکوم خود سازد
اگر سرپیچد از فرمان چه با دل می توان کردن؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۵۷ - به تنهایی گل از وصل گلستان می توان چیدن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۵۸ - بیا ای عشق جان پای در گل را به راه افکن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۵۹ - نمی آیی، نمی خوانی، نمی جویی خبر از من
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۶۰ - به فکر از عقده افلاک نتوان کرد سر بیرون
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۶۹ - چه شیرینی است با لبهای آن شیرین پسر یارب
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۴ - ازان رخسار حیرت آفرین تا پرده واکردی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۵ - ندارد حسن خط چون من غلام حلقه در گوشی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۶ - دل هر کس که از خورشید ایمان گشت نورانی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۱ - مگر ذوق خودآرایی براندازد نقابش را
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۲ - قیامت را به رفتار آورد سرو روان تو
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۲۵ - زبان شانه را از حرف زلفش کی توان بستن؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۲۶ - ز رخسار تو خونها در دل گل می توان کردن