تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۶ - رزم فرامرز با شاه خاور زمین
بدان خرمی بازگشتند شاد
به کشتی نشستند مانند باد
سوی مرز خاور کشیدند رخت
خبر شد از ایشان بر شاه تخت
بیاراست لشکر سوی کارزار
سپه بد ز زنگی فزون از شمار
سپاهان کوشنده کوه کوه
که دیده ز دیدارشان بد ستوه
به بالا چو کوه وبه چهره چو دیو
زبون بود در جنگشان نره دیو
نبد آلت رزمشان دستگیر
نه اسب ونه جوشن نه گرز و نه تیر
به چنگ اندرون استخوان داشتند
که در رزم بر کوه بگذاشتند
ز شمشیر واز نیزه و گرز و تیغ
نبدشان به هنگام مردی گریغ
دمنده بدان رزمگاه آمدند
دلاور به جنگ سپاه آمدند
فرامرز چون دید از آن گونه کار
برآراست لشکر یل نامدار
برآن زنگیان رزم و پیکار کرد
برآورد از جان بدخواه،گرد
یکی گرد برخاست از دشت جنگ
که بگرفت از روی خورشید رنگ
سپهبد چنین گفت با سروران
که نه تیغ باید نه گرز گران
به تیر و کمان رزم جویید وبس
که یزدان بود یار و فریاد رس
برآمد غریو و خروش از سپاه
یکی ابر بر خاست در رزمگاه
بباریداز آن ابر،باران مرگ
نبد زخم جز بر تن وتار وترگ
نگون شد ز زنگی بسی سروران
نگشتند از جنگ ایران سران
به نزدیک ایران سپاه آمدند
پر از کینه و رزمخواه آمدند
سپهبد بفرمود تا تیغ تیز
کشند و برآرند از کین ستیز
کشیدند شمشیر و گرز گران
بیامیخت با هم سپاه گران
زدیدار زنگی و گرد سپاه
چنان بود تیغ اندرآوردگاه
که بر ابر تیره درخشنده برق
همی آمدی بر سر ویال و فرق
بسی نامداران ایران و زنگ
بدادند سر از پی نام وننگ
سه روز و سه شب جنگ بد زین نشان
شده خنجر واستخوان سرفشان
چهارم یکی باد برخاست سخت
به هامون برآورد گردی زبخت
بزد بر تن لشکر زنگیان
یکی حمله کردند ایرانیان
سپهبد سوی خنجر آهنگ کرد
برآورد واز لشکر زنگ کرد
سپاهش بدین سان همه هم گروی
سوی لشکر دشمنان کرد روی
به شمشیر از آن لشکر نامدار
بکشتند بسیار در کارزار
چو دریای الماس شد کان لعل
سرکشته فرسود در زیر نعل
سپهبد فرامرز روشن روان
به چنگ اندرون تیغ همچون کیان
به هر زخم،ده سر فکندی به دوش
ز بانگش سراسر جهان پرخروش
به سیری رسید آن سپاه دلیر
گریزان برفتند بالا و زیر
چو نوگوسفندان زچنگال گرگ
پراکنده گشت آن سپاه بزرگ
به تاراج داد آن همه بوم زنگ
جهان بر دل زنگیان کرد تنگ
همه دشت از ایشان سرو پا و دست
به زیر پی پیل نر کشته پست
به کشتی نشستند مانند باد
سوی مرز خاور کشیدند رخت
خبر شد از ایشان بر شاه تخت
بیاراست لشکر سوی کارزار
سپه بد ز زنگی فزون از شمار
سپاهان کوشنده کوه کوه
که دیده ز دیدارشان بد ستوه
به بالا چو کوه وبه چهره چو دیو
زبون بود در جنگشان نره دیو
نبد آلت رزمشان دستگیر
نه اسب ونه جوشن نه گرز و نه تیر
به چنگ اندرون استخوان داشتند
که در رزم بر کوه بگذاشتند
ز شمشیر واز نیزه و گرز و تیغ
نبدشان به هنگام مردی گریغ
دمنده بدان رزمگاه آمدند
دلاور به جنگ سپاه آمدند
فرامرز چون دید از آن گونه کار
برآراست لشکر یل نامدار
برآن زنگیان رزم و پیکار کرد
برآورد از جان بدخواه،گرد
یکی گرد برخاست از دشت جنگ
که بگرفت از روی خورشید رنگ
سپهبد چنین گفت با سروران
که نه تیغ باید نه گرز گران
به تیر و کمان رزم جویید وبس
که یزدان بود یار و فریاد رس
برآمد غریو و خروش از سپاه
یکی ابر بر خاست در رزمگاه
بباریداز آن ابر،باران مرگ
نبد زخم جز بر تن وتار وترگ
نگون شد ز زنگی بسی سروران
نگشتند از جنگ ایران سران
به نزدیک ایران سپاه آمدند
پر از کینه و رزمخواه آمدند
سپهبد بفرمود تا تیغ تیز
کشند و برآرند از کین ستیز
کشیدند شمشیر و گرز گران
بیامیخت با هم سپاه گران
زدیدار زنگی و گرد سپاه
چنان بود تیغ اندرآوردگاه
که بر ابر تیره درخشنده برق
همی آمدی بر سر ویال و فرق
بسی نامداران ایران و زنگ
بدادند سر از پی نام وننگ
سه روز و سه شب جنگ بد زین نشان
شده خنجر واستخوان سرفشان
چهارم یکی باد برخاست سخت
به هامون برآورد گردی زبخت
بزد بر تن لشکر زنگیان
یکی حمله کردند ایرانیان
سپهبد سوی خنجر آهنگ کرد
برآورد واز لشکر زنگ کرد
سپاهش بدین سان همه هم گروی
سوی لشکر دشمنان کرد روی
به شمشیر از آن لشکر نامدار
بکشتند بسیار در کارزار
چو دریای الماس شد کان لعل
سرکشته فرسود در زیر نعل
سپهبد فرامرز روشن روان
به چنگ اندرون تیغ همچون کیان
به هر زخم،ده سر فکندی به دوش
ز بانگش سراسر جهان پرخروش
به سیری رسید آن سپاه دلیر
گریزان برفتند بالا و زیر
چو نوگوسفندان زچنگال گرگ
پراکنده گشت آن سپاه بزرگ
به تاراج داد آن همه بوم زنگ
جهان بر دل زنگیان کرد تنگ
همه دشت از ایشان سرو پا و دست
به زیر پی پیل نر کشته پست
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۷ - رفتن فرامرز به قیروان و پذیره شدن شاه قیروان،او را
چو تاراج کردند آن بوم رست
از آنجا ره ملک دیگر بجست
بپرداخت ازملک خاور زمین
ابا نامداران ایران زمین
سوی قیروان رفت از آن جایگاه
بپیمود بر خشک شش ماه راه
چوآمد بدان مرز و کشور فرود
فرستاد بر شاه کشور درود
زکارش یکایک بداد آگهی
نمودش همه روزگار بهی
که گر ایدر آیی زروی خرد
نیارد زمانه تو راپیش،بد
پذیری همه باج ایران زمین
چو از مان نداری همی تاب کین
چوآگاه شد خسرو قیروان
که آمد سوی مرز او پهلوان
زشادی برافروخت رخسار اوی
هم اندر زمان شد زایوان به کوی
بفرمود تا سرفرازان شهر
بزرگان که بودند با جاه و بهر
پذیره شدند و کمر بر میان
ببستند بر رسم و راه کیان
برفتند تا زان دو هفته به راه
بر پهلوان گرد لشکر پناه
ببسته ابرپیل،روییینه خم
زمین گشت پوشیده از نعل و سم
چو با پهلوان گشت دیدار شاه
فرودآمد و پیش بسپرد راه
سپهبد فرود آمد از بارگی
همان سرفرازان به یکبارگی
گرفتش به بر پهلوان شادکام
ز رستم بپرسید واز زال سام
زنزل و علف هرچه بودش به کار
زبهر سپهبد گو نام دار
بیاورد چندان شه قیروان
کزآن خیره شد چشم ایرانیان
زگستردنی ها واز خوردنی
زپوشیدنی و از بردنی
جهان شد سراسر چو بازار چین
زبان یلان شد پر آفرین
دو ماهش همی داشت بیرون شهر
همه شادی و خرمی بود بهر
گهی گوی و چوگان و گاهی شکار
گهی رود و بزم و می خوشگوار
از آن پس یکی روز اختر بجست
که در شهر رفتن کی آید درست
به شهرش درآورد از آن جایگاه
سوی نامور تاج ودیهیم و گاه
چوآمد به ایوان،شه نامدار
نشاندش بر تخت و کردش نثار
ازآن پس کمر بست چون بندگان
همان نامدار و پرستندگان
پرستش نمودی شب وروز بیش
ابا هر که بیگانه بودندو خویش
زبس نیکویی ها که آن شاه کرد
رخ پهلوان شد از آزرم،زرد
کزو هر زمان شرمساری ربود
ستایش مر او را بسی برفزود
بدین گونه یک سال بگذاشتند
همه شهر را باغ پنداشتند
همانگه از این گونه آن مردمی
نیاورده در کار،مویی کمی
چه نیکوتر از دوستی با کسی
که او بهره دارد زدانش بسی
سپهدار با خسرو نامدار
سخن کرد و پرسید یک روزگار
که ای شاه نیکو دل خوب خوی
مرا شرمساری درآمد به روی
زبس نیکویی ها واز مردمی
که آن خیزد از گوهر آدمی
که با من نمودی در این روزگار
سپاست گذارم بر شهریار
کنون چشم دارم که تو کام خویش
بگویی به من هر چه داری به پیش
بدان تا ببینم که در کار شاه
مرا دسترس هست با این سپاه
به جان اندرین کار کوشش کنم
مگر کام خسرو پژوهش کنم
شه قیروان زود بر پای خاست
ستودش فراوان چنان چون سزاست
بدو گفت کای شیر با فر ونام
به بخت تو هستم همی شادکام
همم پادشاهیست هم کام وبخت
همم کشور و مرز و هم تاج و تخت
ولی آرزویی مرا در دلست
اگر چه به نزدیک ما مشکلست
چو از من کند پهلوان خواستار
بگویم هم اکنون بر نامدار
یکی خوب دفتر چنین یافتم
چو بر خواندمش تیز بشتافتم
که از دانش آن دفتر باستان
درو یاد کرده بسی داستان
مر این گرد گرشاسب آن را نوشت
که بودش زفرهنگ و دانش سرشت
که آن دم که ضحاک بیدادگر
فرستاد ما را بدین بوم و بر
به شمشیر،این مرز را بستدیم
جهانی زخنجر به هم بر زدیم
که چون پانصد و یک هزاری زمن
گذر یابد ازتخم خویشان من
بدان دم که این دفتر پهلوی
نوشتم سزد گر زمن بشنوی
چنین دیدم از گردش هور وماه
چو در اختر خویش کردم نگاه
جوانی بیاید خردمند و گرد
سرافراز وبا نام و با دستبرد
نیندیشد از شیر و نراژدها
نترسد زسختی و روز بلا
به مردی جهان زیر پای آورد
بسی نیکویی ها به جای آورد
نژاد وی ازماست پنجم پدر
چوآید بدین کشور و بوم وبر
برآید ز دستش سه کار بزرگ
کزآن خیره گردد دلیر سترگ
به کشور،هویدا شود پنج دد
کز ایشان جهانی درافتد به بد
دو شیر ودو گرگست ویک اژدها
که گیتی از ایشان شود پربلا
از این پنج پتیاره تیز چنگ
جهان بر بزرگان شود کارتنگ
شود مرز خاور سراسر خراب
همان قیروان گردد از وی به تاب
چو ایدر رسد آن یل نامور
زگرزش شود ایمن آن بوم وبر
به دست وی آید ددان را هلاک
نباشد مر او را به دل ترس وباک
به یک نیمه کوه از دست راست
نشانیست از ما به یک میل راست
من از بهر پارنج پوران جوان
یکی گنج بنهاده ام زیرآن
چو این کار آید به دستش تمام
برآید زگردی و مردیش نام
ورا باشد این گنج را پای مزد
که رخشنده بادا وی از اورمزد
همیدون در این دفتر پهلوان
یکی پیکر خوب و چهر جوان
نگارید کرده که این چهر اوست
که از اژدر و شیر درنده پوست
چو اندیشه اندر دلم شد دراز
از آن نیکویی و سران سرفراز
به چهر و به یال تو چون بنگرم
به روشن روان این گمان می برم
که آن گرد فرخنده اختر تویی
خداوند کوپال و پیکر تویی
بدو داد پاسخ گو نامدار
که آن خوب دفتر به نزد من آر
بیاورد هرکس که دفتر بدید
بدان صورت خوب مهرش گزید
تو گفتی فرامرز شیر اوژنست
که از بهر پیکار در جوشنست
از آن شاد شد گرد پهلونژاد
نیا را بسی آفرین کرد یاد
پس از شاه پرسید راز بدان
کجا است آن جایگاه ددان
نشان مرا داد باید کنون
که گر پیل باشد بسازم زبون
چنین گفت از ایشان یکی نامور
که گر نامور گرد پرخاشخر
از ایدر بتازد سه روزه به راه
یکی کوه بیند بلند وسیاه
چو خورشید بر چرخ گردان شود
نخست از سرکوه،رخشان شود
جهان دیده گوید که این برزکوه
که هست از بلندیش گردون ستوه
محیط است گرد جهان سر به سر
جزآب از برون نیست چیزی دگی
چو رفتی بدان دامن کوهسار
یکی خشک رود آیدت پیش کار
که پهناش باشد سه فرسنگ بیش
درازیش از اندازه ناید به پیش
مقام بداندیش نراژدهاست
که گیتی سراسر ازو در بلاست
یکی کوه بینی مر او را به تن
کشان موی سر بر زمین چون رسن
درازیش باشد فزون از دو میل
به دم درکشد شیر ودرنده پیل
چو غاری دهانش پر از دود وتاب
هراسان ازو بر سپهر،آفتاب
سروهاش چون آبنوسی درخت
شود کوه خارا ازو لخت لخت
دو چشمش به کردار دو چشمه خون
زکامش تف و دوزخ آید برون
تن تیره او همی چون سپر
زفولاد وآهن بسی سخت تر
گر از جای جنبد چو کوهی به تن
زبانش برون آمده از دهن
نه اندر هوا مرغ یارد گذر
نه اندر زمین،شیر یا پیل نر
چو خورشید بر چرخ، رخشان شود
زدود تف او هراسان شود
زمین از گرانیش لرزان شود
زتفش دل کوه، بریان شو
براو چه دریا و چه کوه ودشت
به هرجای،آسان تواند گذشت
چو از جنبش او را دهد آگهی
جهان از دد و دام گردد تهی
نماندست در دشت ما جانور
نه دام ودد و مرغ و نه گاو و خر
مر این ها که بینی به شهر اندرون
نیاریم از شهر رفتن برون
به ما بر از این گونه رنج وبلاست
هرآن کس که بخشایش آرد رواست
وزآن روی دیگر به سه روزه راه
یکی بیشه همچون یکی جشنگاه
به پیش آیدت شصت فرسنگ پیش
گروهی در او پاک و پاکیزه کیش
تو گویی بهشتیست با رنگ وبوی
زهرگونه نخجیر ومرغ اندر اوی
پدید آمدست اندر آن بوم وبر
دو پتیاره زین اژدها سخت تر
ازین روی بیشه دو شیر ژیان
که هستند با همدگر همزبان
دو کوهند هر دو خروشان چوابر
کزیشان بدرد دل پیل و ببر
وز آن روی دیگر دو گرگ سترگ
فزون هریکی از هیون بزرگ
سراسر همان مرز ایشان خراب
چو هامون و کوه و چو دریای آب
از این جای،خود جای گفتار نیست
چه گویم که گفتن چو دیدار نیست
زمینی بدان گونه با رنگ وبوی
از ایشان به ویرانی آورده روی
براین بوم و بر جای بخشایش است
که از نام مردی و بخشایش است
همانا که فرمان یزدان پاک
برین است کان مرز با ترس وباک
به تیغ وبه گرز تو ایمن شود
به فر تو این تیره روشن شود
از آنجا ره ملک دیگر بجست
بپرداخت ازملک خاور زمین
ابا نامداران ایران زمین
سوی قیروان رفت از آن جایگاه
بپیمود بر خشک شش ماه راه
چوآمد بدان مرز و کشور فرود
فرستاد بر شاه کشور درود
زکارش یکایک بداد آگهی
نمودش همه روزگار بهی
که گر ایدر آیی زروی خرد
نیارد زمانه تو راپیش،بد
پذیری همه باج ایران زمین
چو از مان نداری همی تاب کین
چوآگاه شد خسرو قیروان
که آمد سوی مرز او پهلوان
زشادی برافروخت رخسار اوی
هم اندر زمان شد زایوان به کوی
بفرمود تا سرفرازان شهر
بزرگان که بودند با جاه و بهر
پذیره شدند و کمر بر میان
ببستند بر رسم و راه کیان
برفتند تا زان دو هفته به راه
بر پهلوان گرد لشکر پناه
ببسته ابرپیل،روییینه خم
زمین گشت پوشیده از نعل و سم
چو با پهلوان گشت دیدار شاه
فرودآمد و پیش بسپرد راه
سپهبد فرود آمد از بارگی
همان سرفرازان به یکبارگی
گرفتش به بر پهلوان شادکام
ز رستم بپرسید واز زال سام
زنزل و علف هرچه بودش به کار
زبهر سپهبد گو نام دار
بیاورد چندان شه قیروان
کزآن خیره شد چشم ایرانیان
زگستردنی ها واز خوردنی
زپوشیدنی و از بردنی
جهان شد سراسر چو بازار چین
زبان یلان شد پر آفرین
دو ماهش همی داشت بیرون شهر
همه شادی و خرمی بود بهر
گهی گوی و چوگان و گاهی شکار
گهی رود و بزم و می خوشگوار
از آن پس یکی روز اختر بجست
که در شهر رفتن کی آید درست
به شهرش درآورد از آن جایگاه
سوی نامور تاج ودیهیم و گاه
چوآمد به ایوان،شه نامدار
نشاندش بر تخت و کردش نثار
ازآن پس کمر بست چون بندگان
همان نامدار و پرستندگان
پرستش نمودی شب وروز بیش
ابا هر که بیگانه بودندو خویش
زبس نیکویی ها که آن شاه کرد
رخ پهلوان شد از آزرم،زرد
کزو هر زمان شرمساری ربود
ستایش مر او را بسی برفزود
بدین گونه یک سال بگذاشتند
همه شهر را باغ پنداشتند
همانگه از این گونه آن مردمی
نیاورده در کار،مویی کمی
چه نیکوتر از دوستی با کسی
که او بهره دارد زدانش بسی
سپهدار با خسرو نامدار
سخن کرد و پرسید یک روزگار
که ای شاه نیکو دل خوب خوی
مرا شرمساری درآمد به روی
زبس نیکویی ها واز مردمی
که آن خیزد از گوهر آدمی
که با من نمودی در این روزگار
سپاست گذارم بر شهریار
کنون چشم دارم که تو کام خویش
بگویی به من هر چه داری به پیش
بدان تا ببینم که در کار شاه
مرا دسترس هست با این سپاه
به جان اندرین کار کوشش کنم
مگر کام خسرو پژوهش کنم
شه قیروان زود بر پای خاست
ستودش فراوان چنان چون سزاست
بدو گفت کای شیر با فر ونام
به بخت تو هستم همی شادکام
همم پادشاهیست هم کام وبخت
همم کشور و مرز و هم تاج و تخت
ولی آرزویی مرا در دلست
اگر چه به نزدیک ما مشکلست
چو از من کند پهلوان خواستار
بگویم هم اکنون بر نامدار
یکی خوب دفتر چنین یافتم
چو بر خواندمش تیز بشتافتم
که از دانش آن دفتر باستان
درو یاد کرده بسی داستان
مر این گرد گرشاسب آن را نوشت
که بودش زفرهنگ و دانش سرشت
که آن دم که ضحاک بیدادگر
فرستاد ما را بدین بوم و بر
به شمشیر،این مرز را بستدیم
جهانی زخنجر به هم بر زدیم
که چون پانصد و یک هزاری زمن
گذر یابد ازتخم خویشان من
بدان دم که این دفتر پهلوی
نوشتم سزد گر زمن بشنوی
چنین دیدم از گردش هور وماه
چو در اختر خویش کردم نگاه
جوانی بیاید خردمند و گرد
سرافراز وبا نام و با دستبرد
نیندیشد از شیر و نراژدها
نترسد زسختی و روز بلا
به مردی جهان زیر پای آورد
بسی نیکویی ها به جای آورد
نژاد وی ازماست پنجم پدر
چوآید بدین کشور و بوم وبر
برآید ز دستش سه کار بزرگ
کزآن خیره گردد دلیر سترگ
به کشور،هویدا شود پنج دد
کز ایشان جهانی درافتد به بد
دو شیر ودو گرگست ویک اژدها
که گیتی از ایشان شود پربلا
از این پنج پتیاره تیز چنگ
جهان بر بزرگان شود کارتنگ
شود مرز خاور سراسر خراب
همان قیروان گردد از وی به تاب
چو ایدر رسد آن یل نامور
زگرزش شود ایمن آن بوم وبر
به دست وی آید ددان را هلاک
نباشد مر او را به دل ترس وباک
به یک نیمه کوه از دست راست
نشانیست از ما به یک میل راست
من از بهر پارنج پوران جوان
یکی گنج بنهاده ام زیرآن
چو این کار آید به دستش تمام
برآید زگردی و مردیش نام
ورا باشد این گنج را پای مزد
که رخشنده بادا وی از اورمزد
همیدون در این دفتر پهلوان
یکی پیکر خوب و چهر جوان
نگارید کرده که این چهر اوست
که از اژدر و شیر درنده پوست
چو اندیشه اندر دلم شد دراز
از آن نیکویی و سران سرفراز
به چهر و به یال تو چون بنگرم
به روشن روان این گمان می برم
که آن گرد فرخنده اختر تویی
خداوند کوپال و پیکر تویی
بدو داد پاسخ گو نامدار
که آن خوب دفتر به نزد من آر
بیاورد هرکس که دفتر بدید
بدان صورت خوب مهرش گزید
تو گفتی فرامرز شیر اوژنست
که از بهر پیکار در جوشنست
از آن شاد شد گرد پهلونژاد
نیا را بسی آفرین کرد یاد
پس از شاه پرسید راز بدان
کجا است آن جایگاه ددان
نشان مرا داد باید کنون
که گر پیل باشد بسازم زبون
چنین گفت از ایشان یکی نامور
که گر نامور گرد پرخاشخر
از ایدر بتازد سه روزه به راه
یکی کوه بیند بلند وسیاه
چو خورشید بر چرخ گردان شود
نخست از سرکوه،رخشان شود
جهان دیده گوید که این برزکوه
که هست از بلندیش گردون ستوه
محیط است گرد جهان سر به سر
جزآب از برون نیست چیزی دگی
چو رفتی بدان دامن کوهسار
یکی خشک رود آیدت پیش کار
که پهناش باشد سه فرسنگ بیش
درازیش از اندازه ناید به پیش
مقام بداندیش نراژدهاست
که گیتی سراسر ازو در بلاست
یکی کوه بینی مر او را به تن
کشان موی سر بر زمین چون رسن
درازیش باشد فزون از دو میل
به دم درکشد شیر ودرنده پیل
چو غاری دهانش پر از دود وتاب
هراسان ازو بر سپهر،آفتاب
سروهاش چون آبنوسی درخت
شود کوه خارا ازو لخت لخت
دو چشمش به کردار دو چشمه خون
زکامش تف و دوزخ آید برون
تن تیره او همی چون سپر
زفولاد وآهن بسی سخت تر
گر از جای جنبد چو کوهی به تن
زبانش برون آمده از دهن
نه اندر هوا مرغ یارد گذر
نه اندر زمین،شیر یا پیل نر
چو خورشید بر چرخ، رخشان شود
زدود تف او هراسان شود
زمین از گرانیش لرزان شود
زتفش دل کوه، بریان شو
براو چه دریا و چه کوه ودشت
به هرجای،آسان تواند گذشت
چو از جنبش او را دهد آگهی
جهان از دد و دام گردد تهی
نماندست در دشت ما جانور
نه دام ودد و مرغ و نه گاو و خر
مر این ها که بینی به شهر اندرون
نیاریم از شهر رفتن برون
به ما بر از این گونه رنج وبلاست
هرآن کس که بخشایش آرد رواست
وزآن روی دیگر به سه روزه راه
یکی بیشه همچون یکی جشنگاه
به پیش آیدت شصت فرسنگ پیش
گروهی در او پاک و پاکیزه کیش
تو گویی بهشتیست با رنگ وبوی
زهرگونه نخجیر ومرغ اندر اوی
پدید آمدست اندر آن بوم وبر
دو پتیاره زین اژدها سخت تر
ازین روی بیشه دو شیر ژیان
که هستند با همدگر همزبان
دو کوهند هر دو خروشان چوابر
کزیشان بدرد دل پیل و ببر
وز آن روی دیگر دو گرگ سترگ
فزون هریکی از هیون بزرگ
سراسر همان مرز ایشان خراب
چو هامون و کوه و چو دریای آب
از این جای،خود جای گفتار نیست
چه گویم که گفتن چو دیدار نیست
زمینی بدان گونه با رنگ وبوی
از ایشان به ویرانی آورده روی
براین بوم و بر جای بخشایش است
که از نام مردی و بخشایش است
همانا که فرمان یزدان پاک
برین است کان مرز با ترس وباک
به تیغ وبه گرز تو ایمن شود
به فر تو این تیره روشن شود
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۸ - نصیحت کردن ایرانیان،فرامرز را
چو بشنید گردنکش دیو بند
سخن های پردرد از آن مستمند
همان گه برآمد به جای نشست
به بر زد بدین سهمگین کار،دست
چنین گفت کاین کار،کار من است
همان این ددان هم شکار من است
به زور جهان آفرین دادگر
به فرشهنشاه فیروزگر
چو بر زین کشم تنگ شبرنگ را
بشویم به خون ددان چنگ را
چو این گفت، گردان پرخاشجوی
بپیچید هرکس زگفتار اوی
نهانی بگفتند با یکدگر
کزین شیردل گرد پرخاشخر
بدآید سپه را به سرهر زمان
که هر دم رود در دم بدگمان
نیندیشد از شیر و نراژدها
نه پیل دمان یابد از وی رها
زتیغش دل گرگ،پیچان شود
زگرزش تن ببر،بی جان شود
بدین گونه سه رزم بر خود گرفت
سزد گر بمانیم ازو در شگفت
از این پیش با شیر و دیو وپلنگ
بسی رزم جست آن یل تیز چنگ
که فیروزگر بود و مشهور گشت
زدیدار او چشم بد دور گشت
ولیکن سه جنگ چنین هولناک
که برکوه و صحرا ودر آب و خاک
ندید و نبیند جهان دیده مرد
خردمند،خود را هزیمت نکرد
جوانی و گردی و فر وهنر
نژاد و بزرگی ونام وگهر
نماند ورا تا تن آسان شود
که از روز سختی هراسان شود
به هر رزم بر خیزدش دل زجای
سوی جنگ دارد همه روزه رای
ولیکن همه روزه نبود چنان
که خود جوید اندر جهان پهلوان
چه سازیم و تدبیر این کار چیست
ابا این جوان راه گفتار چیست
مبادا کزین جنگ،بی جان شود
دل ودیده ما غریوان شود
اگر چه هنرمند باشدجوان
نباید بدو بودن ایمن به جان
که هر بار فیروزه باشد به جنگ
بود روزکاید سرش زیرسنگ
به جنگ اندر اندیشه باید نخست
که ناید سبو یکسر از جو درست
کسی کوکند رای آوردگاه
نباید سوی بازگشتن به راه
سرانجام،ایرانیان،هم زبان
ستایش گرفتند بر پهلوان
گشادند یکسر زبان ها به پند
به خواهش بر مهتر دیو بند
که از فر تو چشم بد دور باد
شب و روز وسال ومهت سور باد
ازآن گه از پیش فرخ پدر
همان از بر شاه فیروزگر
برون آمدی تا کنون روزگار
بود سال بگذشته دو پنج وچار
که یک دم به آرام ننشسته ای
همه ساله پرخاش و کین جسته ای
همه جنگ جستی به نام بلند
گهی با کمان و گهی با کمند
جهاندار بخشیده فیروزیت
به هرکار بادا دل افروزیت
سپهر ستیزنده رام تو گشت
نبرد دلیران به کام تو گشت
بدان رزم ها سخت دیدیمشان
شب وروز دیدیم در جنگشان
بگفتیم کامد به سر،درد وغم
نبینیم دیگر بلا و ستم
به هنگام شادی و جان پروری
غم اندر دل دوستان آوری
ببندی کمر،این سه رزم گران
پذیرفتی از خسرو قیروان
چه شیر و چه گرگ و چه نراژدها
کز ایشان زمین و زمان در بلا
چوخورشید در هفت چرخ برین
به پرهیز باشد در این رزم و کین
مکن پهلوانا از این درگذر
که کاری بدست این وازبد،بتر
اگر جنگ با او همی بایدت
که از نیکنامی بیفزایدت
مکن تیره بر دوستان،روزگار
تن هود بدین رزم،رنجه مدار
جوانی و گردی و نیروی و فر
چرا خوار داری ایا نامور
که ما رزم گرشسب وسام دلیر
نبرد تهمتن گو نره شیر
چه با دیو و شیر و چه با پیل و گرگ
چه با اژدها و یلان سترگ
شنیدیم و بسیار هم دیده ایم
به نام نکوشان پسندیده ایم
سه رزم چنین در جهان کس ندید
نه از گرزداران گیتی شنید
خردمند نام آور و تیز ویر
به پای خود اندر دم نره شیر
نرفتست و هرگز نیارد روا
همیدون شدن در دم اژدها
نه سنگی نه آهن نه پولاد و روی
چه با این ددان کرد خواهی بگوی
نباشیم یک تن بدین داستان
تواین گفته بپذیر از این راستان
گرت دور از ایدر گزندی رسد
به یک موی بر تنت بندی رسد
به نزدیک رستم چه پوزش بریم
چگونه رخ زال زر بنگریم
چه گوییم نزدیک شاه جهان
نکوهش بود از کهان ومهان
نماند یکی زنده از ما به جای
نبینیم این رزم را هیچ پای
سخن های پردرد از آن مستمند
همان گه برآمد به جای نشست
به بر زد بدین سهمگین کار،دست
چنین گفت کاین کار،کار من است
همان این ددان هم شکار من است
به زور جهان آفرین دادگر
به فرشهنشاه فیروزگر
چو بر زین کشم تنگ شبرنگ را
بشویم به خون ددان چنگ را
چو این گفت، گردان پرخاشجوی
بپیچید هرکس زگفتار اوی
نهانی بگفتند با یکدگر
کزین شیردل گرد پرخاشخر
بدآید سپه را به سرهر زمان
که هر دم رود در دم بدگمان
نیندیشد از شیر و نراژدها
نه پیل دمان یابد از وی رها
زتیغش دل گرگ،پیچان شود
زگرزش تن ببر،بی جان شود
بدین گونه سه رزم بر خود گرفت
سزد گر بمانیم ازو در شگفت
از این پیش با شیر و دیو وپلنگ
بسی رزم جست آن یل تیز چنگ
که فیروزگر بود و مشهور گشت
زدیدار او چشم بد دور گشت
ولیکن سه جنگ چنین هولناک
که برکوه و صحرا ودر آب و خاک
ندید و نبیند جهان دیده مرد
خردمند،خود را هزیمت نکرد
جوانی و گردی و فر وهنر
نژاد و بزرگی ونام وگهر
نماند ورا تا تن آسان شود
که از روز سختی هراسان شود
به هر رزم بر خیزدش دل زجای
سوی جنگ دارد همه روزه رای
ولیکن همه روزه نبود چنان
که خود جوید اندر جهان پهلوان
چه سازیم و تدبیر این کار چیست
ابا این جوان راه گفتار چیست
مبادا کزین جنگ،بی جان شود
دل ودیده ما غریوان شود
اگر چه هنرمند باشدجوان
نباید بدو بودن ایمن به جان
که هر بار فیروزه باشد به جنگ
بود روزکاید سرش زیرسنگ
به جنگ اندر اندیشه باید نخست
که ناید سبو یکسر از جو درست
کسی کوکند رای آوردگاه
نباید سوی بازگشتن به راه
سرانجام،ایرانیان،هم زبان
ستایش گرفتند بر پهلوان
گشادند یکسر زبان ها به پند
به خواهش بر مهتر دیو بند
که از فر تو چشم بد دور باد
شب و روز وسال ومهت سور باد
ازآن گه از پیش فرخ پدر
همان از بر شاه فیروزگر
برون آمدی تا کنون روزگار
بود سال بگذشته دو پنج وچار
که یک دم به آرام ننشسته ای
همه ساله پرخاش و کین جسته ای
همه جنگ جستی به نام بلند
گهی با کمان و گهی با کمند
جهاندار بخشیده فیروزیت
به هرکار بادا دل افروزیت
سپهر ستیزنده رام تو گشت
نبرد دلیران به کام تو گشت
بدان رزم ها سخت دیدیمشان
شب وروز دیدیم در جنگشان
بگفتیم کامد به سر،درد وغم
نبینیم دیگر بلا و ستم
به هنگام شادی و جان پروری
غم اندر دل دوستان آوری
ببندی کمر،این سه رزم گران
پذیرفتی از خسرو قیروان
چه شیر و چه گرگ و چه نراژدها
کز ایشان زمین و زمان در بلا
چوخورشید در هفت چرخ برین
به پرهیز باشد در این رزم و کین
مکن پهلوانا از این درگذر
که کاری بدست این وازبد،بتر
اگر جنگ با او همی بایدت
که از نیکنامی بیفزایدت
مکن تیره بر دوستان،روزگار
تن هود بدین رزم،رنجه مدار
جوانی و گردی و نیروی و فر
چرا خوار داری ایا نامور
که ما رزم گرشسب وسام دلیر
نبرد تهمتن گو نره شیر
چه با دیو و شیر و چه با پیل و گرگ
چه با اژدها و یلان سترگ
شنیدیم و بسیار هم دیده ایم
به نام نکوشان پسندیده ایم
سه رزم چنین در جهان کس ندید
نه از گرزداران گیتی شنید
خردمند نام آور و تیز ویر
به پای خود اندر دم نره شیر
نرفتست و هرگز نیارد روا
همیدون شدن در دم اژدها
نه سنگی نه آهن نه پولاد و روی
چه با این ددان کرد خواهی بگوی
نباشیم یک تن بدین داستان
تواین گفته بپذیر از این راستان
گرت دور از ایدر گزندی رسد
به یک موی بر تنت بندی رسد
به نزدیک رستم چه پوزش بریم
چگونه رخ زال زر بنگریم
چه گوییم نزدیک شاه جهان
نکوهش بود از کهان ومهان
نماند یکی زنده از ما به جای
نبینیم این رزم را هیچ پای
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۳۹ - پاسخ فرامرز با ایرانیان
دلاور چو گفتار ایشان شنید
چوآتش زباد دمان بردمید
دلش گشت از ایشان پر از رزم و کین
بر ابرو زخشم اندر آورد چین
به روی دژم گفت با مهتران
که با من چه دارید سرها گران
بدین مهربانی و اندرز و پند
مدارید بازم زنام بلند
که هر چند تند است گرد سوار
جوان زآزمایش بود نامدار
مرا گر به تن،مهربانی کنید
دلم را بدین رزم و کین مشکنید
چو این رزم از ما کنند آرزوی
نپیچم به اندرز زین رزم روی
ندارم تن خود ز سختی دریغ
نه از رزم شیر ونه از گرز و تیغ
به تنها تن خویش جنگ آورم
س این ددان زیر سنگ آورم
به یاری نخواهم سپاه بزرگ
من واسب شبرنگ با شیرو گرگ
شما سر به آسایش اندر دهید
همه دل به نخجیر از بیشه وکوه،گرد
به زور جهاندار یزدان پاک
سرگرگ و شیر اندر آرم به خاک
به یاری،مرا پاک دادار وبس
نجویم جز او یاری از هیچ کس
بگردم یکی گرد نر اژدها
کجا یابد از تیغ تیزم رها
به مردی ببندم کمر بر میان
که زن در پس پرده گردد نهان
بگفت این و فرمود یک مرد کار
بیارد یکی مرد پولاد کار
چوآورد،فرمود شیرژیان
زسی رش فزون خنجر جان ستان
دگر نیم چرمی بیاورد شیر
که بر چرخ را زه کند آن دلیر
جوان سرافراز با توش و تاو
یکی زه بتابید از چرم گاو
بیاورد و بر گوشه ها زد گره
برآورد چرخ گران را به زه
همان تیر ده چوبه تیر خدنگ
بفرمود گردنکش تیز چنگ
که پیکان هریک بدی ده ستیر
نهادندنزدیک گرد دلیر
طلب کرد خفتان ببر بیان
همانگه بپوشید شیر ژیان
به شبرنگ بر گستوان بر فکند
به فتراک زین بر کیانی کمند
خدنگش ز ترکش برآورد پر
زبیمش دل کوه زیر وزبر
به دست اندرون خنجر چارشاخ
ازو تنگ گشته جهان فراخ
به زین اندرون گرزه گاوسار
خلیده ازو زهره روزگار
به بند کمر،تیغ زهر آبگون
چو از برزکوه،اژدهای نگون
نشست از بر اسب شبرنگ،شاد
سوی رزم نر اژدها همچو باد
چو دیدند گردان ایران زمین
بدان سان سلاح سوار گزین
همه دست بر آسمان داشتند
فغان از بر چرخ بگذاشتند
سپهبد سپه را چو بدرود کرد
سوی رزم اژدر روان شد چو گرد
سراسر سپاه شه قیروان
برفتند همراه آن پهلوان
چو با اژدها تنگ شد نره شیر
چنین گفت با مهتران دلیر
کز ایدر شما را بباید شدن
نباید از این پیشتر آمدن
به یزدان بنالید از بهر من
که از اژدها چاک سازم دهن
منم بی گمان دل نهاده به مرگ
گرم تیغ بارد به سر چون تگرگ
نه برگردم از رزم تا نام خویش
برآرم برانم از این کام خویش
دلاور که جویای نامست و ننگ
به مردی چو رو اندرآرد به جنگ
نترسد ز نراژدها بی گمان
بر او چه گرگ و چه شیر ژیان
نوشته نخواهد بدن کم وبیش
چوداری زمردن غم و درد وریش
چوآتش زباد دمان بردمید
دلش گشت از ایشان پر از رزم و کین
بر ابرو زخشم اندر آورد چین
به روی دژم گفت با مهتران
که با من چه دارید سرها گران
بدین مهربانی و اندرز و پند
مدارید بازم زنام بلند
که هر چند تند است گرد سوار
جوان زآزمایش بود نامدار
مرا گر به تن،مهربانی کنید
دلم را بدین رزم و کین مشکنید
چو این رزم از ما کنند آرزوی
نپیچم به اندرز زین رزم روی
ندارم تن خود ز سختی دریغ
نه از رزم شیر ونه از گرز و تیغ
به تنها تن خویش جنگ آورم
س این ددان زیر سنگ آورم
به یاری نخواهم سپاه بزرگ
من واسب شبرنگ با شیرو گرگ
شما سر به آسایش اندر دهید
همه دل به نخجیر از بیشه وکوه،گرد
به زور جهاندار یزدان پاک
سرگرگ و شیر اندر آرم به خاک
به یاری،مرا پاک دادار وبس
نجویم جز او یاری از هیچ کس
بگردم یکی گرد نر اژدها
کجا یابد از تیغ تیزم رها
به مردی ببندم کمر بر میان
که زن در پس پرده گردد نهان
بگفت این و فرمود یک مرد کار
بیارد یکی مرد پولاد کار
چوآورد،فرمود شیرژیان
زسی رش فزون خنجر جان ستان
دگر نیم چرمی بیاورد شیر
که بر چرخ را زه کند آن دلیر
جوان سرافراز با توش و تاو
یکی زه بتابید از چرم گاو
بیاورد و بر گوشه ها زد گره
برآورد چرخ گران را به زه
همان تیر ده چوبه تیر خدنگ
بفرمود گردنکش تیز چنگ
که پیکان هریک بدی ده ستیر
نهادندنزدیک گرد دلیر
طلب کرد خفتان ببر بیان
همانگه بپوشید شیر ژیان
به شبرنگ بر گستوان بر فکند
به فتراک زین بر کیانی کمند
خدنگش ز ترکش برآورد پر
زبیمش دل کوه زیر وزبر
به دست اندرون خنجر چارشاخ
ازو تنگ گشته جهان فراخ
به زین اندرون گرزه گاوسار
خلیده ازو زهره روزگار
به بند کمر،تیغ زهر آبگون
چو از برزکوه،اژدهای نگون
نشست از بر اسب شبرنگ،شاد
سوی رزم نر اژدها همچو باد
چو دیدند گردان ایران زمین
بدان سان سلاح سوار گزین
همه دست بر آسمان داشتند
فغان از بر چرخ بگذاشتند
سپهبد سپه را چو بدرود کرد
سوی رزم اژدر روان شد چو گرد
سراسر سپاه شه قیروان
برفتند همراه آن پهلوان
چو با اژدها تنگ شد نره شیر
چنین گفت با مهتران دلیر
کز ایدر شما را بباید شدن
نباید از این پیشتر آمدن
به یزدان بنالید از بهر من
که از اژدها چاک سازم دهن
منم بی گمان دل نهاده به مرگ
گرم تیغ بارد به سر چون تگرگ
نه برگردم از رزم تا نام خویش
برآرم برانم از این کام خویش
دلاور که جویای نامست و ننگ
به مردی چو رو اندرآرد به جنگ
نترسد ز نراژدها بی گمان
بر او چه گرگ و چه شیر ژیان
نوشته نخواهد بدن کم وبیش
چوداری زمردن غم و درد وریش
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۰ - کشتن فرامرز،اژدها را
بگفت و برانگیخت شبرنگ را
برافراخت یال وکئی چنگ را
چو تنگ اندرآمد سوی کارزاز
بغرید مانند شیر شکار
چون آن نعره در گوش اژدر رسید
چو شیر ژیان ویله ای برکشید
به خود بربجنبید نراژدها
پراکنده شد زهرش اندر هوا
بلرزید زآسیب او کوه و دشت
زدودش همه آسمان تیره گشت
چو شبرنگ سرکش مر او را بدید
چو خورشید جوشید واندر جهید
رمید و نشد پیش نراژدها
زگردش نهان گشت روی هوا
به تندی زدش پهلوان سوار
که تنگ اندرآید سوی کارزار
زنراژدها نیز برگاشت روی
چو رفتن نیارست نزدیک اوی
سپهبد شد از بارگی تنگدل
چو او سوی اژدر نیاورد دل
فرود آمد از خشم و کردش رها
پیاده بیامد بر اژدها
جهان دید یکسر پر از درد وتاب
سیه گشته از دود او آفتاب
به یزدان پناهید گرد دلیر
ازآن پس برآویخت چون نره شیر
به قربان برآورد چاچی کمان
یکی تیر پولاد پیکان گران
نهاده بدو اندر آورد شست
گرفت از بر قبضه چرخ،دست
به ابروی چرخ اندرآورد چین
زگوشه برآمد خروشی به کین
چوبا گوش،گوشه برآورد تنگ
رها کرد از شست تیر خدنگ
بزد بر میان و دهان و زفر
برآمد یکی جوی خون از جگر
خدنگی دگر بر میان و سرش
بزد رفت یکسر به مغز اندرش
چو تنگ اندرآمد بدو اژدها
همی جست شیر ژیان زو رها
زدش دیگری بر میان دو چشم
برافزود بر اژدها درد چشم
دگر خنجر چار شاخ از میان
کشید و بیامد برش تازیان
بزدبر سراو چو نزدیک شد
جهان از تف ودود،تاریک شد
دهن باز کرده چو غاری فراخ
شهید ازیل و خنجر چارشاخ
گرفت و به کام اندرش در بسوخت
چو دریا ازو خون روان برفروخت
زخنجر دهانش گشاده بماند
همی زهر در چرخ گردون فشاند
به کام اندرش تیغ چون گشت سخت
جوان سرافراز بیدار بخت
برآورد الماسگون تیغ تیز
سرش پر زکین و دلش پر ستیز
دو دستی همی کوفت بر سر ش تیغ
نشد بازویش خم از آن دد دریغ
چو از رزم خنجر به سیری رسید
عمود گران از میان برکشید
برآورد و زد بر سرش کرد خورد
ندیده بدان گونه کس دستبرد
چو او کشته شد جوشن از دود زهر
زبس کز تف وتاب او یافت بهر
فروریخت زاندام شیر ژیان
همان مغفر و درع و ببر بیان
از آنجا بیامد برهنه تنان
به نزدیک یک چشمه آب روان
بیفتاد لرزان برآن سردآب
زگرمی نمانده ورا توش و تاب
بدان گه که از خشم و کین،پهلوان
زاسب اندرآمد به روشن روان
دوان شد همی بارگی باز جای
بدیدند گردان ستاده به پای
برو بر نگونسار زین پلنگ
سراسر گسسته سلاح و کمند
برآمد خروشی از ایران به زار
سپاهش ببارید خون در کنار
گمان بودشان کان یل تیز چنگ
که با اژدها اندرآمد به تنگ
از او اژدها در گه کارزار
زناگه برآورده باشد دمار
فغان بزرگان چو پیوسته شد
ز دردش دل هرکسی خسته شد
یکی گفت از آن نامداران شهر
کش از مردی و زیرکی بود بهر
که ای نامداران و کندآوران
زمن بشنوید از کران تا کران
شما یک زمان مویه کمتر کنید
وزین پایه و کوچه سر برکنید
که من رفت خواهم بر پهلوان
ببینم من او را به روشن روان
گر از چنگ اژدر،جوان کشته شد
سر بخت ما جمله برگشته شد
بیایم شما را دهم آگهی
از آن نیزه کش گرد با فرهی
گر ایدون که یزدان فیروزگر
ببخشیده باشد بدین بوم بر
به تیغ اژدها آن گو نره شیر
زبالا درآورده باشد به زیر
بیایم دهم مژده از کار او
به پیکار و پرخاش و کردار او
بزرگان بدین گفته خشنو شدند
زرای وی ازمویه یکسو شدند
جوان دلاور،کمر سخت کرد
سواره شد از ره برآورده گرد
وزآن سو جهانجوی گردن فراز
به آب اندرون بد زمانی دراز
چو تن پاک گشتش برآمد زآب
به جای پرستش بیامد به تاب
به پیش جهاندار یزدان پاک
بغلطید بسیار در تیره خاک
همی گفت ای پاک پروردگار
تو دادی مرا بهره از روزگار
سپاس از تو دارم نه از خویشتن
نه از مردی و تیغ و نیروی تن
فراوان از این گونه زاری نمود
از آن پس ز جا اندرآمد چو دود
چو خورشید بر خاوران زرد گشت
شتابان سوی لشکر آمد زدشت
گرازان همی رفت بر سان مست
به کوپال کرده دل کوه،پست
سواری دلاور که با فرهی
همی آمد آنجا سوی آگهی
چو از دور،مر پهلوان را بدید
خروشی به ایران سپه برکشید
فغان کرد کای پر هنر بخردان
سواران گردنکش و موبدان
شمارا به شیر ژیان مژده باد
که از جنگ،برگشته فیروز و شاد
به دل در مگیرید تیمار و غم
روان را مدارید از غم،دژم
ستایش کنان برگرفتند راه
چو آمد به دیدار شاه و سپاه
همی خواندند آفرین خدای
ابر نامور پهلو نیک رای
برو هر کسی کرد گوهر نثار
چو لشکر چو دستور و چون شهریار
چواز آفرین،دل بپرداختند
دلیران همه سر بر افراختند
به رامش نشستند در قیروان
زن و کودک و پیر وجوان
زبانشان شب وروز پر آفرین
بدان پهلوان زاده پاک دین
بدیشان نبد یاد تیمار وغم
نماند اندر آن مرز،یک تن دژم
برافراخت یال وکئی چنگ را
چو تنگ اندرآمد سوی کارزاز
بغرید مانند شیر شکار
چون آن نعره در گوش اژدر رسید
چو شیر ژیان ویله ای برکشید
به خود بربجنبید نراژدها
پراکنده شد زهرش اندر هوا
بلرزید زآسیب او کوه و دشت
زدودش همه آسمان تیره گشت
چو شبرنگ سرکش مر او را بدید
چو خورشید جوشید واندر جهید
رمید و نشد پیش نراژدها
زگردش نهان گشت روی هوا
به تندی زدش پهلوان سوار
که تنگ اندرآید سوی کارزار
زنراژدها نیز برگاشت روی
چو رفتن نیارست نزدیک اوی
سپهبد شد از بارگی تنگدل
چو او سوی اژدر نیاورد دل
فرود آمد از خشم و کردش رها
پیاده بیامد بر اژدها
جهان دید یکسر پر از درد وتاب
سیه گشته از دود او آفتاب
به یزدان پناهید گرد دلیر
ازآن پس برآویخت چون نره شیر
به قربان برآورد چاچی کمان
یکی تیر پولاد پیکان گران
نهاده بدو اندر آورد شست
گرفت از بر قبضه چرخ،دست
به ابروی چرخ اندرآورد چین
زگوشه برآمد خروشی به کین
چوبا گوش،گوشه برآورد تنگ
رها کرد از شست تیر خدنگ
بزد بر میان و دهان و زفر
برآمد یکی جوی خون از جگر
خدنگی دگر بر میان و سرش
بزد رفت یکسر به مغز اندرش
چو تنگ اندرآمد بدو اژدها
همی جست شیر ژیان زو رها
زدش دیگری بر میان دو چشم
برافزود بر اژدها درد چشم
دگر خنجر چار شاخ از میان
کشید و بیامد برش تازیان
بزدبر سراو چو نزدیک شد
جهان از تف ودود،تاریک شد
دهن باز کرده چو غاری فراخ
شهید ازیل و خنجر چارشاخ
گرفت و به کام اندرش در بسوخت
چو دریا ازو خون روان برفروخت
زخنجر دهانش گشاده بماند
همی زهر در چرخ گردون فشاند
به کام اندرش تیغ چون گشت سخت
جوان سرافراز بیدار بخت
برآورد الماسگون تیغ تیز
سرش پر زکین و دلش پر ستیز
دو دستی همی کوفت بر سر ش تیغ
نشد بازویش خم از آن دد دریغ
چو از رزم خنجر به سیری رسید
عمود گران از میان برکشید
برآورد و زد بر سرش کرد خورد
ندیده بدان گونه کس دستبرد
چو او کشته شد جوشن از دود زهر
زبس کز تف وتاب او یافت بهر
فروریخت زاندام شیر ژیان
همان مغفر و درع و ببر بیان
از آنجا بیامد برهنه تنان
به نزدیک یک چشمه آب روان
بیفتاد لرزان برآن سردآب
زگرمی نمانده ورا توش و تاب
بدان گه که از خشم و کین،پهلوان
زاسب اندرآمد به روشن روان
دوان شد همی بارگی باز جای
بدیدند گردان ستاده به پای
برو بر نگونسار زین پلنگ
سراسر گسسته سلاح و کمند
برآمد خروشی از ایران به زار
سپاهش ببارید خون در کنار
گمان بودشان کان یل تیز چنگ
که با اژدها اندرآمد به تنگ
از او اژدها در گه کارزار
زناگه برآورده باشد دمار
فغان بزرگان چو پیوسته شد
ز دردش دل هرکسی خسته شد
یکی گفت از آن نامداران شهر
کش از مردی و زیرکی بود بهر
که ای نامداران و کندآوران
زمن بشنوید از کران تا کران
شما یک زمان مویه کمتر کنید
وزین پایه و کوچه سر برکنید
که من رفت خواهم بر پهلوان
ببینم من او را به روشن روان
گر از چنگ اژدر،جوان کشته شد
سر بخت ما جمله برگشته شد
بیایم شما را دهم آگهی
از آن نیزه کش گرد با فرهی
گر ایدون که یزدان فیروزگر
ببخشیده باشد بدین بوم بر
به تیغ اژدها آن گو نره شیر
زبالا درآورده باشد به زیر
بیایم دهم مژده از کار او
به پیکار و پرخاش و کردار او
بزرگان بدین گفته خشنو شدند
زرای وی ازمویه یکسو شدند
جوان دلاور،کمر سخت کرد
سواره شد از ره برآورده گرد
وزآن سو جهانجوی گردن فراز
به آب اندرون بد زمانی دراز
چو تن پاک گشتش برآمد زآب
به جای پرستش بیامد به تاب
به پیش جهاندار یزدان پاک
بغلطید بسیار در تیره خاک
همی گفت ای پاک پروردگار
تو دادی مرا بهره از روزگار
سپاس از تو دارم نه از خویشتن
نه از مردی و تیغ و نیروی تن
فراوان از این گونه زاری نمود
از آن پس ز جا اندرآمد چو دود
چو خورشید بر خاوران زرد گشت
شتابان سوی لشکر آمد زدشت
گرازان همی رفت بر سان مست
به کوپال کرده دل کوه،پست
سواری دلاور که با فرهی
همی آمد آنجا سوی آگهی
چو از دور،مر پهلوان را بدید
خروشی به ایران سپه برکشید
فغان کرد کای پر هنر بخردان
سواران گردنکش و موبدان
شمارا به شیر ژیان مژده باد
که از جنگ،برگشته فیروز و شاد
به دل در مگیرید تیمار و غم
روان را مدارید از غم،دژم
ستایش کنان برگرفتند راه
چو آمد به دیدار شاه و سپاه
همی خواندند آفرین خدای
ابر نامور پهلو نیک رای
برو هر کسی کرد گوهر نثار
چو لشکر چو دستور و چون شهریار
چواز آفرین،دل بپرداختند
دلیران همه سر بر افراختند
به رامش نشستند در قیروان
زن و کودک و پیر وجوان
زبانشان شب وروز پر آفرین
بدان پهلوان زاده پاک دین
بدیشان نبد یاد تیمار وغم
نماند اندر آن مرز،یک تن دژم
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۱ - رزم فرامرز با شیران و کشته شدن شیران به دست فرامرز
چو چندی ببودند و خوردند شاد
گو نامور گرد فرخ نژاد
چنین گفت با نامداران کین
که ناید پسند جهان آفرین
که ما سر به آسایش اندرنهیم
دل و جان به یکباره رامش دهیم
وگر مردمان در غم و رنج ودرد
بمانند با انده و باد سرد
گرفتار و در پنجه گرگ و شیر
ندارد پسندیده مرد دلیر
بدان مرزباید شدن چندگاه
ببندیم بر شیر و بر گرگ راه
کنم آن بر وبوم از ایشان تهی
ازآن پس نشستیم ابا فرهی
مهانش همه پاسخ آراستند
به نوعی بروآفرین خواستند
که ای نامور گرد به روزگار
پناه تو دادار پروردگار
همه نیکویی باد فرجام تو
بگسترده گرد جهان نام تو
بدان ره که داری بروکت هواست
تو برگیر کوپال،فرمان تو راست
تویی در جهان،پهلوان سر به سر
زتو گشت پیدا به گیتی هنر
پناه کهانی و پشت مهان
فروزنده از توست تاج کیان
تو کردی تن اژدها زیرخاک
زگرز توگردد دل کوه،چاک
زتیغ تو هامون چو دریا شود
درازی گیتی چو پهنا شود
بر تیر تو شیر و گرگ ژیان
چه سنجد چو تو بر زه آری کمان
زبدها همه رستگان را تویی
که با مهر و بر زی و با فرهی
یکی نام کردی تو در قیروان
که تا هست گیتی نماند نهان
همه مرز و کشور تو را بنده شد
همان جان بس کس زتو زنده شد
جهاندار بادا نگهدار تو
خرد باد در نیک وبد،یار تو
زجان تو چشم بدان دور باد
همی دشمنت چشم ودل کور باد
ستایش چو کردند و شد اسپری
نشستند گردان به رامشگری
سپهبد چو برزد به ماهی سنان
درخشان شد از وی سراسر جهان
نشست او بر مسند لاجورد
بگسترد برخاک،یاقوت زرد
سپهبد فرامرز رزم آزمای
به زین کیانی برآورد پای
بفرمود تا لشکرش سربه سر
ببستند بر رزم شیران کمر
بیامد سوی بیشه با لشکرش
سپاه و سپهبد به پیش اندرش
همی راند لشکر،یل سرفراز
گرازان وتازان ابا یوز وباز
زگرد سپه آسمان شد کبود
همه کارشان بزم و نخجیر بود
بدین سان بپیمود سه روز راه
به بیشه چو تنگ اندرآمد سپاه
برآن مرغزار از بر جویبار
بفرمود شیر اوژن نامدار
سراپرده مهتر نیک بخت
کشیدند پیش گل افشان درخت
سوی بیشه آمد سپهدار شیر
تنی چند با او یلان دلیر
بدان مردمان آگهی رفت ازو
به بیشه سوی او نهادند روی
بزرگان و گردان آن بوم وبر
برفتند نزدیک آن نامور
چو دیدند روی جهان پهلوان
خروشی برآمد زدرد از مهان
بنالید هرکس زتیمار ودرد
همی هرکس از درد دل یاد کرد
از آن زشت پتیارگان شیر وگرگ
چنان پرزیان دشمنان سترگ
بگفتند با سرفرازان دلیر
که ای پیل وش مهتر نره شیر
ببخشای بر ما که بیچاره ایم
گرفتار در چنگ پتیاره ایم
درین کشور،ای مهتر رزم ساز
فراوان بزرگان گردن فراز
ببستند شمشیر کین بر کمر
بسی نامداران پرخاشخر
برفتند کردند پس آزمون
سرانجام گشتند از ایشان زبون
به بیچارگی رزم بگذاشتند
به ناکام از آن روی برگاشتند
همانا که دارنده دادگر
فکندست مهری بدین بوم وبر
که چون توگو شیر دل مهتری
دلاور سواری و کندآوری
بدین کشور و مرز کردی گذار
بدان تا برآید زدست توکار
درین مرز چندان بدی دشت وکشت
که بودی زمینش چو باغ بهشت
پر از آب وکاخ و پر از چارپای
همه باغ،پر سبزی و پرگیای
چه دشت و چه دریا چه هامون کنار
بهشتی بد این بیشه و مرغزار
سراسر به چنگ ددان شد خراب
نبینیم روشن رخ آفتاب
تهی شد جهان یکسر از جانور
چه در زیر کوه و چه در دشت ودر
کنون ای سرافراز دشمن فکن
سپهدار پورگو پیلتن
ببخشای بر جان بیچارگان
ببین بیگناهان و غمخوارگان
که دارنده یزدان فیروزگر
به پاداش این نیکویی،سربه سر
تو را جاودان زندگانی دهاد
درآن زندگی،کامرانی دهاد
کسی کش به نیکی بود دسترس
نباید که آن بازدارد زکس
به ویژه زتخم جهان پهلوان
سرافراز و با دستگاه وتوان
که داند که نیکی بهست از همه
چه کهتر چه مهتر،شبان و رمه
که هر کس که او تخم نیکی بکاشت
ازیدر نشد تا برش برنداشت
چنین گفت دانای نیکو سخن
که نیکی کن آنگه به دجله فکن
سپهبد بپیچید ازآن درد وغم
بدیشان که بودند ازغم،دژم
به دلش اندر آمداز آن کار،درد
هم اندر زمان کرد ساز نبرد
بفرمود تا بادپای دلیر
کجا گاه آورد بودی چو شیر
برو برنهادند زین پلنگ
همان برکشیدند از کینه تنگ
ببردند با جوشن و درع و خود
بپوشیدگرد نبردآموز
ببردند با جوشن ودرع و خود
بپوشید گرد نبردآزمود
برافکند برگستوان بر سیاه
برآمد زجا گرد لشکر پناه
ابا ترک و جوشن برآمد به زین
برآورد از خشم،چین برجبین
به دست اندرش گرزه گاوسر
میان بند کرده به زرین کمر
بیامد سوی بیشه گرد دلیر
چو تنگ اندرآمد به کردار شیر
بغرید غریدن سهمناک
کزآواز او شد دل کوه،چاک
چو شیران زبیشه گشادند گوش
از آن نعره دلشان برآمد به جوش
خروشان زبیشه برون آمدند
درو دشت و هامون به هم برزدند
چو دیدند پیل ژیان را بر اسب
دمنده به کردار آذر گشسب
به کینه سوی او نهادند روی
سپهدار گردافکن و رزمجوی
کمان بر زه آورد و تیر خدنگ
که چون آب بد پیش پیکانش سنگ
به چرخ اندرون راند برماده شیر
ازو شیر ماده شد از جنگ،سیر
زسینه گذر کرد بر روی پشت
بیفتاد بر چارزخم درشت
دد تیزدندان چو دیدش که جفت
بدان زخم بر خاک تیره بخفت
بیامد بر پهلوان سوار
یکی گرد برخاست از کارزار
کزآن گرد،روی زمین تیره شد
درو چشم شیر ژیان خیره شد
چوآمد سوی پهلوان،نره شیر
همی خواست آرد چو آن را به زیر
جوان خردمند بیدار دل
کشید از میان خنجر جان گسل
چو شیر اندرآمد بزد بر سرش
به یک زخم،دو نیمه شد پیکرش
چوافکنده شد آن دو شیرژیان
بیامد سوی چشمه مرد جوان
گشاد از میان،آن کیانی کمر
برون کرد خفتان و جوشن زبر
زبهر نیایش سرو تن بشست
یکی جایگاه پرستش بجست
بیامد بغلطید بر خاک،دیر
چنین گفت کای داور دستگیر
زهر بد تویی بندگان را پناه
تودادی مرا مردی و دستگاه
توانایی و گردی و فرو زور
بدان کام از گردش ماه وهور
تو بخشیدی ار نه به خود،خوارتر
نبینم به گیتی همه سر به سر
زداد تو یک ذره مهری شود
زفرت پشیزی سپهری شود
هم از خشم تو کوه،ریزان شود
زقهر تو ناهید،بی جان شود
کمی وفزونی و نیک اختری
بلندی و پستی و کندآوری
غم و انده و رنج و تیمار درد
بهی و بزرگی به زن هم به مرد
زداد تو هست از همه هر چه هست
بجز تو کسی را بدین نیست دست
بپوشید از آن پس سلاح نبرد
سوی لشکر خویشتن رای کرد
دو چشم همه نامداران به راه
که کی بازگردد یل رزمخواه
به فیروزی از رزم شیران نر
به خنجر زتنشان جدا کرده سر
چو دیدندش از دور کامد دمان
به شادی برآمد زگردان فغان
ستایش کنانش برفتند پیش
بدو آفرین بود از اندازه بیش
فرودآمد از اسب،گرد دلیر
دو تن را بفرمود تا همچو شیر
بتازید در دشت آوردگاه
وزآن کوه پیکر ددان سیاه
دو دندان که بد چون دو نیش گراز
کشید و ببارید زی شهر باز
برفتند و دیدند چون کوه کوه
دو پتیاره دیدند بس با شکوه
بکندند دندان ها چون ستون
دراز و فزون تر ز زان هیون
ببردند هرکس که آن را بدید
برآن پهلوان،آفرین گسترید
بزرگان مرزو سر قیروان
یکایک شگفتی نمودند از آن
همی گفت هرکس که این شیر مرد
سرکوه خارا درآرد به گرد
ازاین شیر وش،چشم بد دور باد
بماناد جاوید و فیروز باد
جهان از چنین یل مبادا تهی
کزو تازه شد روزگار بهی
پسر کز نژاد تهمتن بود
دلیر و یل و دشمن افکن بود
بدین داستان زد جوان دلیر
که از شیر ناید بجز نره شیر
چوآید زآتش بجز تف و تاب
جهانی بسوزد چو گیرد شتاب
به تیزی،فرامرز چون آتش است
جهان گیر وتند و یل سرکش است
گو نامور گرد فرخ نژاد
چنین گفت با نامداران کین
که ناید پسند جهان آفرین
که ما سر به آسایش اندرنهیم
دل و جان به یکباره رامش دهیم
وگر مردمان در غم و رنج ودرد
بمانند با انده و باد سرد
گرفتار و در پنجه گرگ و شیر
ندارد پسندیده مرد دلیر
بدان مرزباید شدن چندگاه
ببندیم بر شیر و بر گرگ راه
کنم آن بر وبوم از ایشان تهی
ازآن پس نشستیم ابا فرهی
مهانش همه پاسخ آراستند
به نوعی بروآفرین خواستند
که ای نامور گرد به روزگار
پناه تو دادار پروردگار
همه نیکویی باد فرجام تو
بگسترده گرد جهان نام تو
بدان ره که داری بروکت هواست
تو برگیر کوپال،فرمان تو راست
تویی در جهان،پهلوان سر به سر
زتو گشت پیدا به گیتی هنر
پناه کهانی و پشت مهان
فروزنده از توست تاج کیان
تو کردی تن اژدها زیرخاک
زگرز توگردد دل کوه،چاک
زتیغ تو هامون چو دریا شود
درازی گیتی چو پهنا شود
بر تیر تو شیر و گرگ ژیان
چه سنجد چو تو بر زه آری کمان
زبدها همه رستگان را تویی
که با مهر و بر زی و با فرهی
یکی نام کردی تو در قیروان
که تا هست گیتی نماند نهان
همه مرز و کشور تو را بنده شد
همان جان بس کس زتو زنده شد
جهاندار بادا نگهدار تو
خرد باد در نیک وبد،یار تو
زجان تو چشم بدان دور باد
همی دشمنت چشم ودل کور باد
ستایش چو کردند و شد اسپری
نشستند گردان به رامشگری
سپهبد چو برزد به ماهی سنان
درخشان شد از وی سراسر جهان
نشست او بر مسند لاجورد
بگسترد برخاک،یاقوت زرد
سپهبد فرامرز رزم آزمای
به زین کیانی برآورد پای
بفرمود تا لشکرش سربه سر
ببستند بر رزم شیران کمر
بیامد سوی بیشه با لشکرش
سپاه و سپهبد به پیش اندرش
همی راند لشکر،یل سرفراز
گرازان وتازان ابا یوز وباز
زگرد سپه آسمان شد کبود
همه کارشان بزم و نخجیر بود
بدین سان بپیمود سه روز راه
به بیشه چو تنگ اندرآمد سپاه
برآن مرغزار از بر جویبار
بفرمود شیر اوژن نامدار
سراپرده مهتر نیک بخت
کشیدند پیش گل افشان درخت
سوی بیشه آمد سپهدار شیر
تنی چند با او یلان دلیر
بدان مردمان آگهی رفت ازو
به بیشه سوی او نهادند روی
بزرگان و گردان آن بوم وبر
برفتند نزدیک آن نامور
چو دیدند روی جهان پهلوان
خروشی برآمد زدرد از مهان
بنالید هرکس زتیمار ودرد
همی هرکس از درد دل یاد کرد
از آن زشت پتیارگان شیر وگرگ
چنان پرزیان دشمنان سترگ
بگفتند با سرفرازان دلیر
که ای پیل وش مهتر نره شیر
ببخشای بر ما که بیچاره ایم
گرفتار در چنگ پتیاره ایم
درین کشور،ای مهتر رزم ساز
فراوان بزرگان گردن فراز
ببستند شمشیر کین بر کمر
بسی نامداران پرخاشخر
برفتند کردند پس آزمون
سرانجام گشتند از ایشان زبون
به بیچارگی رزم بگذاشتند
به ناکام از آن روی برگاشتند
همانا که دارنده دادگر
فکندست مهری بدین بوم وبر
که چون توگو شیر دل مهتری
دلاور سواری و کندآوری
بدین کشور و مرز کردی گذار
بدان تا برآید زدست توکار
درین مرز چندان بدی دشت وکشت
که بودی زمینش چو باغ بهشت
پر از آب وکاخ و پر از چارپای
همه باغ،پر سبزی و پرگیای
چه دشت و چه دریا چه هامون کنار
بهشتی بد این بیشه و مرغزار
سراسر به چنگ ددان شد خراب
نبینیم روشن رخ آفتاب
تهی شد جهان یکسر از جانور
چه در زیر کوه و چه در دشت ودر
کنون ای سرافراز دشمن فکن
سپهدار پورگو پیلتن
ببخشای بر جان بیچارگان
ببین بیگناهان و غمخوارگان
که دارنده یزدان فیروزگر
به پاداش این نیکویی،سربه سر
تو را جاودان زندگانی دهاد
درآن زندگی،کامرانی دهاد
کسی کش به نیکی بود دسترس
نباید که آن بازدارد زکس
به ویژه زتخم جهان پهلوان
سرافراز و با دستگاه وتوان
که داند که نیکی بهست از همه
چه کهتر چه مهتر،شبان و رمه
که هر کس که او تخم نیکی بکاشت
ازیدر نشد تا برش برنداشت
چنین گفت دانای نیکو سخن
که نیکی کن آنگه به دجله فکن
سپهبد بپیچید ازآن درد وغم
بدیشان که بودند ازغم،دژم
به دلش اندر آمداز آن کار،درد
هم اندر زمان کرد ساز نبرد
بفرمود تا بادپای دلیر
کجا گاه آورد بودی چو شیر
برو برنهادند زین پلنگ
همان برکشیدند از کینه تنگ
ببردند با جوشن و درع و خود
بپوشیدگرد نبردآموز
ببردند با جوشن ودرع و خود
بپوشید گرد نبردآزمود
برافکند برگستوان بر سیاه
برآمد زجا گرد لشکر پناه
ابا ترک و جوشن برآمد به زین
برآورد از خشم،چین برجبین
به دست اندرش گرزه گاوسر
میان بند کرده به زرین کمر
بیامد سوی بیشه گرد دلیر
چو تنگ اندرآمد به کردار شیر
بغرید غریدن سهمناک
کزآواز او شد دل کوه،چاک
چو شیران زبیشه گشادند گوش
از آن نعره دلشان برآمد به جوش
خروشان زبیشه برون آمدند
درو دشت و هامون به هم برزدند
چو دیدند پیل ژیان را بر اسب
دمنده به کردار آذر گشسب
به کینه سوی او نهادند روی
سپهدار گردافکن و رزمجوی
کمان بر زه آورد و تیر خدنگ
که چون آب بد پیش پیکانش سنگ
به چرخ اندرون راند برماده شیر
ازو شیر ماده شد از جنگ،سیر
زسینه گذر کرد بر روی پشت
بیفتاد بر چارزخم درشت
دد تیزدندان چو دیدش که جفت
بدان زخم بر خاک تیره بخفت
بیامد بر پهلوان سوار
یکی گرد برخاست از کارزار
کزآن گرد،روی زمین تیره شد
درو چشم شیر ژیان خیره شد
چوآمد سوی پهلوان،نره شیر
همی خواست آرد چو آن را به زیر
جوان خردمند بیدار دل
کشید از میان خنجر جان گسل
چو شیر اندرآمد بزد بر سرش
به یک زخم،دو نیمه شد پیکرش
چوافکنده شد آن دو شیرژیان
بیامد سوی چشمه مرد جوان
گشاد از میان،آن کیانی کمر
برون کرد خفتان و جوشن زبر
زبهر نیایش سرو تن بشست
یکی جایگاه پرستش بجست
بیامد بغلطید بر خاک،دیر
چنین گفت کای داور دستگیر
زهر بد تویی بندگان را پناه
تودادی مرا مردی و دستگاه
توانایی و گردی و فرو زور
بدان کام از گردش ماه وهور
تو بخشیدی ار نه به خود،خوارتر
نبینم به گیتی همه سر به سر
زداد تو یک ذره مهری شود
زفرت پشیزی سپهری شود
هم از خشم تو کوه،ریزان شود
زقهر تو ناهید،بی جان شود
کمی وفزونی و نیک اختری
بلندی و پستی و کندآوری
غم و انده و رنج و تیمار درد
بهی و بزرگی به زن هم به مرد
زداد تو هست از همه هر چه هست
بجز تو کسی را بدین نیست دست
بپوشید از آن پس سلاح نبرد
سوی لشکر خویشتن رای کرد
دو چشم همه نامداران به راه
که کی بازگردد یل رزمخواه
به فیروزی از رزم شیران نر
به خنجر زتنشان جدا کرده سر
چو دیدندش از دور کامد دمان
به شادی برآمد زگردان فغان
ستایش کنانش برفتند پیش
بدو آفرین بود از اندازه بیش
فرودآمد از اسب،گرد دلیر
دو تن را بفرمود تا همچو شیر
بتازید در دشت آوردگاه
وزآن کوه پیکر ددان سیاه
دو دندان که بد چون دو نیش گراز
کشید و ببارید زی شهر باز
برفتند و دیدند چون کوه کوه
دو پتیاره دیدند بس با شکوه
بکندند دندان ها چون ستون
دراز و فزون تر ز زان هیون
ببردند هرکس که آن را بدید
برآن پهلوان،آفرین گسترید
بزرگان مرزو سر قیروان
یکایک شگفتی نمودند از آن
همی گفت هرکس که این شیر مرد
سرکوه خارا درآرد به گرد
ازاین شیر وش،چشم بد دور باد
بماناد جاوید و فیروز باد
جهان از چنین یل مبادا تهی
کزو تازه شد روزگار بهی
پسر کز نژاد تهمتن بود
دلیر و یل و دشمن افکن بود
بدین داستان زد جوان دلیر
که از شیر ناید بجز نره شیر
چوآید زآتش بجز تف و تاب
جهانی بسوزد چو گیرد شتاب
به تیزی،فرامرز چون آتش است
جهان گیر وتند و یل سرکش است
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۲ - کشتن فرامرز،گرگان را
دگر روز چون خسرو آسمان
برآمد زگردون سپیده دمان
ز چرخ چهارم چو بنمود چهر
بیاراست گیتی سراسر به مهر
سپهبد بیامد به تن بر زره
زپولاد بسته زره را گره
برآراسته دل به پیکار و جنگ
کمان بر زه و ترکشش پر خدنگ
به زور جهان داور رهنمای
به اسپ سیاه اندر آورد پای
خروشان و جوشان سوی رزم گرگ
دمان زیر او بادپای سترگ
چوآمد یکی برخروشید سخت
زبانگش فرو ریخت برگ درخت
چنین تا به نزدیک گرگان رسید
یکی مرغزاری خوشاینده دید
چو گرگان شنیدند آواز اوی
زبیشه سوی او نهادند روی
چو گرگان که دیوان مازندران
خروشان زمین را به دندان کنان
به نعره دل کوه بشکافتند
زنراژدها سرنه بر تافتند
به سرشان سرونی به مانند عاج
به تن،همچو یلان،همه رنگ ساج
به رزم فرامرز نیو آمدند
خروشان به کردار دیو آمدند
چو نزد سپهبد رسیدند تنگ
جوان بر کمان راند تیر خدنگ
یکی تیر پیکان زهرآبدار
به چرخ اندرون راند گرد سوار
بزد بر برو سینه گرگ نر
دد از زخم تیر اندر آمد به سر
بیفتاد بر جایگه،جان بداد
خروشید جفتش درآمد چوباد
برانگیخت از رزمگه،تیره گرد
یکی بر فرامرز یل حمله کرد
به پای تکاور درافتاد گرگ
سرون بر سرش همچو دار بزرگ
سیه را سرونی بزد بر زهار
شکم بردریدش به یک زخم خوار
به خاک اندرآمد تکاور زدرد
جداشد زپشتش یل شیر مرد
بزد دست و کوپال را برکشید
چو گرگ اندرآمد دلش بردمید
برآورد و زد بر سرش کرد پست
سرویال و گردنش درهم شکست
چو افکند گرگان،یل با شکوه
از آنجا بیامد دمان زی گروه
پیاده سوی چشمه آمد به آب
به رخ،ارغوان و به دل کامیاب
بخورد آب وروی و سرو تن نشست
به اندیشه خوب ورای درست
به پیش جهاندار،زاری نمود
نیایش سزاوار او برفزود
که ای برتر از جایگاه و مکان
تو بودی مرا یار براین ددان
همی گفت از این سان شگفتی که دید
بدین گونه دد در جهان کس ندید
چواز آفرین جهان آفرین
بپرداخت،برگشت از دشت کین
سوی لشکر خود بتازید تفت
گرازان و نخجیر جویان برفت
وزآن سو که بد لشکر نامدار
غمی گشته از پهلوان سوار
همی گفته هرکس که شد دیرگاه
جهان پهلوان مهتر رزمخواه
زآوردگاه بازماند همی
نداند کسی تا چه باشد همی
مبادا که چشم بد روزگار
رساند گزندی به آن نامدار
به چندان نبرده دم رستخیز
که پیش آمدش روزگار ستیز
همه باره فیروز باز آمدی
جهان را به فرش نیاز آمدی
کنون چون که نامد به دشت نبرد
بتازیم واز ره برآریم گرد
شویم وببینیم تا حال چیست
مبادا که برخود بباید گریست
برفتند گردان همه هم زمان
غریوان وپردردو زاری کنان
چو یک میل تازان برفتندپیش
بدیدند آن گردپاکیزه کیش
پیاده به تن برسلاح گران
خوی از تن روان همچوآب روان
خروشان برفتند بالای او
چودیدندبرخاک ره پای او
بزرگان بروآفرین خواندند
سراسر بدوگوهرافشاندند
به گردان چنین گفت پس پهلوان
که شایدکه مردان روشن روان
گرایند زی دشت آوردگاه
کننداندران آن تندگرگان نگاه
که هرگزبدین سان دوگرگ بزرگ
دلیران وپرخاشجوی سترگ
ندیدند و نشینده باشند نیز
که سر شد زمانشان به گاه ستیز
برفتند گردان و دیدند زود
زگرگان برآورده از تیغ،دود
بدان زخم بازوی گرد دلیر
همی آفرین خواند برنا وپیر
بکندند دندان هاشان ز بن
پراز آفرینشان سراسر سخن
به لشگر گه خویش رفتند باز
شده ایمن از رنجو سوز و گداز
به کشور پراکنده شد داستان
میان بزرگان کشورستان
که از گرگ و از اژدها و زشیر
به تیغ جهانجوی گرد دلیر
سراسر تهی گشت روی زمین
بزرگان هر مرز با آفرین
برفتند نزدیک او با نثار
ببردند هر چیز کامد به کار
در آن مرز خرم،شه و پهلون
ابا نامداران و فرخ گوان
ببودند یک چند با نای ونوش
ز رامش همه مست و سرپرخروش
گهی در شکار و نیستان بدند
گهی با حضور و میستان بدند
بدین گونه شش ماه دیگر گذشت
چه در جویبار و چه در کوه و دشت
از آن پس فرامرز روشن روان
ابا شاه ولشکر،چه پیر و جوان
از آنجا سوی شهر بشتافتند
همه کام و امید دریافتند
برآمد زگردون سپیده دمان
ز چرخ چهارم چو بنمود چهر
بیاراست گیتی سراسر به مهر
سپهبد بیامد به تن بر زره
زپولاد بسته زره را گره
برآراسته دل به پیکار و جنگ
کمان بر زه و ترکشش پر خدنگ
به زور جهان داور رهنمای
به اسپ سیاه اندر آورد پای
خروشان و جوشان سوی رزم گرگ
دمان زیر او بادپای سترگ
چوآمد یکی برخروشید سخت
زبانگش فرو ریخت برگ درخت
چنین تا به نزدیک گرگان رسید
یکی مرغزاری خوشاینده دید
چو گرگان شنیدند آواز اوی
زبیشه سوی او نهادند روی
چو گرگان که دیوان مازندران
خروشان زمین را به دندان کنان
به نعره دل کوه بشکافتند
زنراژدها سرنه بر تافتند
به سرشان سرونی به مانند عاج
به تن،همچو یلان،همه رنگ ساج
به رزم فرامرز نیو آمدند
خروشان به کردار دیو آمدند
چو نزد سپهبد رسیدند تنگ
جوان بر کمان راند تیر خدنگ
یکی تیر پیکان زهرآبدار
به چرخ اندرون راند گرد سوار
بزد بر برو سینه گرگ نر
دد از زخم تیر اندر آمد به سر
بیفتاد بر جایگه،جان بداد
خروشید جفتش درآمد چوباد
برانگیخت از رزمگه،تیره گرد
یکی بر فرامرز یل حمله کرد
به پای تکاور درافتاد گرگ
سرون بر سرش همچو دار بزرگ
سیه را سرونی بزد بر زهار
شکم بردریدش به یک زخم خوار
به خاک اندرآمد تکاور زدرد
جداشد زپشتش یل شیر مرد
بزد دست و کوپال را برکشید
چو گرگ اندرآمد دلش بردمید
برآورد و زد بر سرش کرد پست
سرویال و گردنش درهم شکست
چو افکند گرگان،یل با شکوه
از آنجا بیامد دمان زی گروه
پیاده سوی چشمه آمد به آب
به رخ،ارغوان و به دل کامیاب
بخورد آب وروی و سرو تن نشست
به اندیشه خوب ورای درست
به پیش جهاندار،زاری نمود
نیایش سزاوار او برفزود
که ای برتر از جایگاه و مکان
تو بودی مرا یار براین ددان
همی گفت از این سان شگفتی که دید
بدین گونه دد در جهان کس ندید
چواز آفرین جهان آفرین
بپرداخت،برگشت از دشت کین
سوی لشکر خود بتازید تفت
گرازان و نخجیر جویان برفت
وزآن سو که بد لشکر نامدار
غمی گشته از پهلوان سوار
همی گفته هرکس که شد دیرگاه
جهان پهلوان مهتر رزمخواه
زآوردگاه بازماند همی
نداند کسی تا چه باشد همی
مبادا که چشم بد روزگار
رساند گزندی به آن نامدار
به چندان نبرده دم رستخیز
که پیش آمدش روزگار ستیز
همه باره فیروز باز آمدی
جهان را به فرش نیاز آمدی
کنون چون که نامد به دشت نبرد
بتازیم واز ره برآریم گرد
شویم وببینیم تا حال چیست
مبادا که برخود بباید گریست
برفتند گردان همه هم زمان
غریوان وپردردو زاری کنان
چو یک میل تازان برفتندپیش
بدیدند آن گردپاکیزه کیش
پیاده به تن برسلاح گران
خوی از تن روان همچوآب روان
خروشان برفتند بالای او
چودیدندبرخاک ره پای او
بزرگان بروآفرین خواندند
سراسر بدوگوهرافشاندند
به گردان چنین گفت پس پهلوان
که شایدکه مردان روشن روان
گرایند زی دشت آوردگاه
کننداندران آن تندگرگان نگاه
که هرگزبدین سان دوگرگ بزرگ
دلیران وپرخاشجوی سترگ
ندیدند و نشینده باشند نیز
که سر شد زمانشان به گاه ستیز
برفتند گردان و دیدند زود
زگرگان برآورده از تیغ،دود
بدان زخم بازوی گرد دلیر
همی آفرین خواند برنا وپیر
بکندند دندان هاشان ز بن
پراز آفرینشان سراسر سخن
به لشگر گه خویش رفتند باز
شده ایمن از رنجو سوز و گداز
به کشور پراکنده شد داستان
میان بزرگان کشورستان
که از گرگ و از اژدها و زشیر
به تیغ جهانجوی گرد دلیر
سراسر تهی گشت روی زمین
بزرگان هر مرز با آفرین
برفتند نزدیک او با نثار
ببردند هر چیز کامد به کار
در آن مرز خرم،شه و پهلون
ابا نامداران و فرخ گوان
ببودند یک چند با نای ونوش
ز رامش همه مست و سرپرخروش
گهی در شکار و نیستان بدند
گهی با حضور و میستان بدند
بدین گونه شش ماه دیگر گذشت
چه در جویبار و چه در کوه و دشت
از آن پس فرامرز روشن روان
ابا شاه ولشکر،چه پیر و جوان
از آنجا سوی شهر بشتافتند
همه کام و امید دریافتند
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۳ - برداشتن فرامرز،گنج گرشاسب را
چو یک هفته بنشست در پیشگاه
سپهبد چنین گفت با پادشاه
کز آن گنج گرشسب گرد سوار
که دادی به من زان نشان چند بار
کدامست بنمای اکنون به من
سزد گر ببیند این انجمن
برآمد شهنشه زجای نشست
ابا نامداران خسرو پرست
فرامرز یل نیز و ایران سپاه
برفتند از شهر تا جایگاه
زیک نیمه شهر،میلی نمود
بدان سان که دفتر نشانی نمود
زسنگ و زگچ بود میلی دراز
برآورده بالای او بیست یاز
فرامرز انداخت آن را زپای
پدید آمد آنجا یکی تیره جای
طلسمی بدیدند در تیره چاه
درو کرد شیر دلاور نگاه
زفیروزه مردی به اسبی ز زر
به دست اندرون خنجر جان سپر
نشسته برآن اسب زرین چنان
که گفتی به رزم اندر است این زمان
سپهبد فرامرز گرد دلیر
یکی را بفرمود رفتن به زیر
بدان تا ببیند که در ژرف چاه
چه چیز است وآن را چگونست راه
چو مرد اندر آن جایگه پانهاد
بگردید خنجر به کردار باد
به گردش زدش در زمان تیغ تیز
به ناگه برآورد ازو رستخیز
جهان پهلوان در شگفتی بماند
بسی زیر لب نام یزدان بخواند
ز درد جوان شد دلش پر نژند
همه گرد بر گرد چه را بکند
بدید آن همه بند و نیرنگ چاه
شکستند و روشن بدیدند راه
در آن جایگه شد یل پهلوان
تنی چند با او زنام آوران
یکی خوش سرا دید آراسته
زفیروزه و لعل پیراسته
ز زراندرو دید بسیار خم
که در وی شدی مرد با اسب،گم
سرخم همه برگرفته ز زر
به زنجیر پا بسته بر یکدگر
زیاقوت و فیروزه و گوهران
زلعل و زبرجد کران تا کران
بسی دید هر جایگه ریخته
به هر یک به دیگر برآمیخته
یکی لوح یاقوت چون آفتاب
به نیکی و خوبی چویک قطره آب
برو بر نوشته یکی پند خوب
سخن های نیک و برومند خوب
نوشته در آنجا چنان یافت شیر
که ای پرهنر پهلوان دلیر
جهانگیر پور سرافرازمن
پناه کیان و سر انجمن
زما باد بر تو فراوان درود
همیشه تو را نیکویی تارو پود
چو ایدر رسیدی به روشن روان
زفرتو این کشور قیروان
بهشتی بود باز با رنگ وبوی
زتیر توای شیر پرخاشجوی
زدوده شود تیرگی ها ازو
سوی خوبی آرد دگر باره روی
به پارنج خویش این گرانمایه گنج
ستان آنکه بردی فراوان ز رنج
ولی پند من سر به سر یاد گیر
جهان را زکارش همه باد گیر
که هر کس نماند جهان جاودان
مکن تیره بر خویشتن روز بخش
زبهر زمانه مکن دل دژم
به خوبی سرآور مخور هیچ غم
که گر بس بکوشی و گردآوری
رها بایدت کرده هم بگذری
مرا نیز بود ای پسر نای ونوش
دل ومغز دانا وهم چشم و گوش
بزرگی ونام و فزونی و بخت
جهان پهلوانی ابا تاج و تخت
به روی زمین بر نماند هیچ جای
که پیل من آنجای ننهاد پای
به شمشیر و تیر وبه گرز گران
شکستم بسی لشکر بیکران
بسی شیر و پیل و بسی اژدها
سرانشان جدا کرده ام بارها
به خنجر،دل کوه بشکافتم
زگیتی همه کام دل یافتم
هزارم فزون بود از عمر،بهر
گرفتم فراوان بسی مرز و شهر
چو هنگام ضحاک تازی نژاد
چو گاه فریدون با دین وداد
مرا راست بد کار و آسوده روز
ازآن پس که گشتیم گیتی فروز
چو گفتم که آرام خواهم گرفت
به آسودگی،جام خواهم گرفت
شبیخون سگالید ناگاه مرگ
گذر کرد پیکانش برخود و ترگ
زتختم سوی تیره خاک آورید
سرم ناگه اندر مغاک آورید
شما را سپردیم دیگر جهان
زما یاد بادا میان مهان
تویی مر مرا در جهان یادگار
که خشنود بادا زتو کردگار
چو دانستی ای نامور پهلوان
که گیتی نماند همی جاودان
زبهر جهان،رنج برتن منه
دلت را به بدروز هرگز مده
پی درهم وگنج،خود را مسوز
که نبود امید از شبی تا به روز
که ما از نهاده پشیمان شدیم
از این پس که در خاک،پنهان شدیم
به گیتی در آن کوش ای نامدار
که یزدان بود از تو خشنود وار
سپهبد چو برخواند اندرزباب
به چهره روان کرد از چشم آب
برآورد از دل یکی باد سرد
روان کرد از دیدگان آب زرد
فراوان زکار نیا یادکرد
از آن پس سر خم ها بازکرد
ببخشید از آن هر کسی را بسی
ازو شاد و خرم دل هر کسی
درآن مرز یک سال و شش مه بماند
ازآن پس سپاه ودلیران براند
دو منزل شه قیروان و سران
برفتند همراه آن پهلوان
بکردند بدرود با یکدگر
شه نامدار و یل نامور
سپهبد چنین گفت با پادشاه
کز آن گنج گرشسب گرد سوار
که دادی به من زان نشان چند بار
کدامست بنمای اکنون به من
سزد گر ببیند این انجمن
برآمد شهنشه زجای نشست
ابا نامداران خسرو پرست
فرامرز یل نیز و ایران سپاه
برفتند از شهر تا جایگاه
زیک نیمه شهر،میلی نمود
بدان سان که دفتر نشانی نمود
زسنگ و زگچ بود میلی دراز
برآورده بالای او بیست یاز
فرامرز انداخت آن را زپای
پدید آمد آنجا یکی تیره جای
طلسمی بدیدند در تیره چاه
درو کرد شیر دلاور نگاه
زفیروزه مردی به اسبی ز زر
به دست اندرون خنجر جان سپر
نشسته برآن اسب زرین چنان
که گفتی به رزم اندر است این زمان
سپهبد فرامرز گرد دلیر
یکی را بفرمود رفتن به زیر
بدان تا ببیند که در ژرف چاه
چه چیز است وآن را چگونست راه
چو مرد اندر آن جایگه پانهاد
بگردید خنجر به کردار باد
به گردش زدش در زمان تیغ تیز
به ناگه برآورد ازو رستخیز
جهان پهلوان در شگفتی بماند
بسی زیر لب نام یزدان بخواند
ز درد جوان شد دلش پر نژند
همه گرد بر گرد چه را بکند
بدید آن همه بند و نیرنگ چاه
شکستند و روشن بدیدند راه
در آن جایگه شد یل پهلوان
تنی چند با او زنام آوران
یکی خوش سرا دید آراسته
زفیروزه و لعل پیراسته
ز زراندرو دید بسیار خم
که در وی شدی مرد با اسب،گم
سرخم همه برگرفته ز زر
به زنجیر پا بسته بر یکدگر
زیاقوت و فیروزه و گوهران
زلعل و زبرجد کران تا کران
بسی دید هر جایگه ریخته
به هر یک به دیگر برآمیخته
یکی لوح یاقوت چون آفتاب
به نیکی و خوبی چویک قطره آب
برو بر نوشته یکی پند خوب
سخن های نیک و برومند خوب
نوشته در آنجا چنان یافت شیر
که ای پرهنر پهلوان دلیر
جهانگیر پور سرافرازمن
پناه کیان و سر انجمن
زما باد بر تو فراوان درود
همیشه تو را نیکویی تارو پود
چو ایدر رسیدی به روشن روان
زفرتو این کشور قیروان
بهشتی بود باز با رنگ وبوی
زتیر توای شیر پرخاشجوی
زدوده شود تیرگی ها ازو
سوی خوبی آرد دگر باره روی
به پارنج خویش این گرانمایه گنج
ستان آنکه بردی فراوان ز رنج
ولی پند من سر به سر یاد گیر
جهان را زکارش همه باد گیر
که هر کس نماند جهان جاودان
مکن تیره بر خویشتن روز بخش
زبهر زمانه مکن دل دژم
به خوبی سرآور مخور هیچ غم
که گر بس بکوشی و گردآوری
رها بایدت کرده هم بگذری
مرا نیز بود ای پسر نای ونوش
دل ومغز دانا وهم چشم و گوش
بزرگی ونام و فزونی و بخت
جهان پهلوانی ابا تاج و تخت
به روی زمین بر نماند هیچ جای
که پیل من آنجای ننهاد پای
به شمشیر و تیر وبه گرز گران
شکستم بسی لشکر بیکران
بسی شیر و پیل و بسی اژدها
سرانشان جدا کرده ام بارها
به خنجر،دل کوه بشکافتم
زگیتی همه کام دل یافتم
هزارم فزون بود از عمر،بهر
گرفتم فراوان بسی مرز و شهر
چو هنگام ضحاک تازی نژاد
چو گاه فریدون با دین وداد
مرا راست بد کار و آسوده روز
ازآن پس که گشتیم گیتی فروز
چو گفتم که آرام خواهم گرفت
به آسودگی،جام خواهم گرفت
شبیخون سگالید ناگاه مرگ
گذر کرد پیکانش برخود و ترگ
زتختم سوی تیره خاک آورید
سرم ناگه اندر مغاک آورید
شما را سپردیم دیگر جهان
زما یاد بادا میان مهان
تویی مر مرا در جهان یادگار
که خشنود بادا زتو کردگار
چو دانستی ای نامور پهلوان
که گیتی نماند همی جاودان
زبهر جهان،رنج برتن منه
دلت را به بدروز هرگز مده
پی درهم وگنج،خود را مسوز
که نبود امید از شبی تا به روز
که ما از نهاده پشیمان شدیم
از این پس که در خاک،پنهان شدیم
به گیتی در آن کوش ای نامدار
که یزدان بود از تو خشنود وار
سپهبد چو برخواند اندرزباب
به چهره روان کرد از چشم آب
برآورد از دل یکی باد سرد
روان کرد از دیدگان آب زرد
فراوان زکار نیا یادکرد
از آن پس سر خم ها بازکرد
ببخشید از آن هر کسی را بسی
ازو شاد و خرم دل هر کسی
درآن مرز یک سال و شش مه بماند
ازآن پس سپاه ودلیران براند
دو منزل شه قیروان و سران
برفتند همراه آن پهلوان
بکردند بدرود با یکدگر
شه نامدار و یل نامور
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۴ - رفتن فرامرز به سوی باختر و پراکنده شدن لشکر ایرانیان در کشتی از یکدگر
چوآمد از آن مرز و کشور به در
عنان کرد پیچان سوی باختر
زخشکی از آن پس به دریا رسید
یکی بی کران ژرف دریا بدید
که پیوسته بود او به دریای چین
تو گفتی که غرقست در وی زمین
به یک سال کشتی گذشتی برآن
بفرمود گرد جهان پهلوان
چهل پاره کشتی بپرداختند
بدان ژرف دریا برانداختند
زچین و زما چین برآورد پیش
به آب اندرون مرد پاکیزه کیش
چو شش مه در آن ژرف دریا برفت
ازآن پس که ماه اندرآمد به هفت
برآمد زناگه یکی تندباد
که ملاح از آن سو نبودش به یاد
همه کشتی از هم پراکنده کرد
زدریا و کشتی برآورد گرد
سپاه و سپهبد زهم دور کرد
دل وجان آن جمله رنجورکرد
از آن باد،یکسر پریشان شدند
زدرد جدایی خروشان شدند
سپهبد فرامرز با جفت خویش
ابا پیر ملاح دلگشته ریش
به جایی فتادند همچون بهشت
جزیری پر از مردم و پر زکشت
همه بیشه پر بود از میوه زار
همه کوه و هامون پر از لاله زار
سوی آن جزیره نهادند روی
خروشان از آن درد و از های وهوی
چو کشتی زدریا کنار آورید
بسی مردم آمد در آنجا پدید
سران همچو اسب و به تن،آدمی
دل پهلوان گشت از ایشان غمی
از آن اسب چهران تنی سی وچل
برفتند نزدیک آن شیر دل
ستایش نمودند بر پهلوان
زبانشان ندانست مرد جوان
پر از غم شدش دل زگفتار شان
ندانست و آگه نه از کارشان
نیایش بسی کرد و نالید زار
خروشید در پیش پروردگار
زجان آفرین خواست روز بهی
که پیش آردش خوبی وفرهی
ببخشید یزدان به فیروز و راد
دربسته بر روی او برگشاد
عنان کرد پیچان سوی باختر
زخشکی از آن پس به دریا رسید
یکی بی کران ژرف دریا بدید
که پیوسته بود او به دریای چین
تو گفتی که غرقست در وی زمین
به یک سال کشتی گذشتی برآن
بفرمود گرد جهان پهلوان
چهل پاره کشتی بپرداختند
بدان ژرف دریا برانداختند
زچین و زما چین برآورد پیش
به آب اندرون مرد پاکیزه کیش
چو شش مه در آن ژرف دریا برفت
ازآن پس که ماه اندرآمد به هفت
برآمد زناگه یکی تندباد
که ملاح از آن سو نبودش به یاد
همه کشتی از هم پراکنده کرد
زدریا و کشتی برآورد گرد
سپاه و سپهبد زهم دور کرد
دل وجان آن جمله رنجورکرد
از آن باد،یکسر پریشان شدند
زدرد جدایی خروشان شدند
سپهبد فرامرز با جفت خویش
ابا پیر ملاح دلگشته ریش
به جایی فتادند همچون بهشت
جزیری پر از مردم و پر زکشت
همه بیشه پر بود از میوه زار
همه کوه و هامون پر از لاله زار
سوی آن جزیره نهادند روی
خروشان از آن درد و از های وهوی
چو کشتی زدریا کنار آورید
بسی مردم آمد در آنجا پدید
سران همچو اسب و به تن،آدمی
دل پهلوان گشت از ایشان غمی
از آن اسب چهران تنی سی وچل
برفتند نزدیک آن شیر دل
ستایش نمودند بر پهلوان
زبانشان ندانست مرد جوان
پر از غم شدش دل زگفتار شان
ندانست و آگه نه از کارشان
نیایش بسی کرد و نالید زار
خروشید در پیش پروردگار
زجان آفرین خواست روز بهی
که پیش آردش خوبی وفرهی
ببخشید یزدان به فیروز و راد
دربسته بر روی او برگشاد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۵ - دیدن فرامرز،بازارگان و گفتن او به فرامرز از سیمرغ
ببندد دری کردگار جهان
که بگشایدت صد در اندر نهان
زداد هرگز مشو نا امید
دل راست را سوی او ده نوید
که فیروز بخت است وفیروز گر
نماند تو را روز سختی زبر
همانگه پدیدآمد از ناگهان
یکی پر خرد مرد بازارگان
بیامد به پیش سپهدار گرد
به رخ پیش او مر زمین را سترد
نوازید و بنواختش نامدار
بدو گفت ای مرد پاکیزه کار
تو چون اوفتادی بدین جایگاه
کجا یافتی اندرین مرز راه
همه سرگذشتت بگو پیش من
یکی تازه گردان دل ریش من
چنین داد پاسخ بدو مرد باز
که ای شیروش گرد گردن فراز
چنان دان که بازارگانی بدم
یکی مایه ور کاروانی بدم
زبهر فزونی و سود وزیان
برآراستم بر سوی زنگیان
زناگاه باد کج آمد پدید
همه مال مردم بشد ناپدید
بیفتادم از ناگهان بی گزاف
به یک پاره تخته سوی کوه قاف
وزآن جای بر خشک رفتم بسی
برآن راه یارم نبودی کسی
زمینی پر از سختی و رنج وآز
پر از هول وبی آب وراه دراز
به دریای مغرب شدم بی درنگ
رسیدم از آن پس به شهر فرنگ
وزآن جا به کشتی نشستم دگر
به جان،راه جوی و به دل،چاره گر
چو چندی برفتیم بر روی آب
سربختمان اندرآمد به خواب
به راهی برون رفت کشتی که کس
نبود اندر آن راه،فریاد رس
زناگاه،کشتی زباد بلا
بپیچید و شد در دم اژدها
چنین گفت داننده پیر کهن
چواز بند بگشاد پای سخن
که اندر همه کارها شکر گوی
که از بد،بتر هست کاید به روی
چوشد غرق کشتی زباد دمان
به یک تخته ماندم به دل با غمان
بدیدم به دریا درختی بلند
بزرگیش بگذشته از چون و چند
درختی کزآن شاخ گفتی چهان
شدست از بر سایه او نهان
همی بر کشیده سر اندر سپهر
زشاخش خراشیده رخسار مهر
چنین گفت دانادل برهمن
کزآن جا فروزد سهیل یمن
یکی رشته بالای او ده کمند
زابریشم خام کرده به بند
همی داشتم با خودم بی گمان
که روزی به کار آیدم در جهان
چو تخته بیامد به زیر درخت
بینداختم رشته ناگه زبخت
به شاخ اندر انداختم آن کمند
بپیچید و بر شاخ شد سخت بند
زدم اندرو دست بر سان باد
روان بر شدم از بر شاخ شاد
چه خوش گفت داننده پیش بین
که اندر همه کار،یزدان گزین
برآن شاخ بودم نشسته سه روز
چهارم چو خورشید گیتی فروز
برآمد جهان گشت روشن ازو
زمین گشت یکباره گلشن ازو
یکی مرغ دیدم چو کوه گران
که از هیبتش خیره گشتی روان
جهانی دراز است پهنای او
سیه گشته گیتی ز پهنای او
برآمد نشست از برآن درخت
به شاخ اندرون کرد چنگال سخت
نگه کردم از نامور پای او
فراخی بر و چنگ و پهنای او
چنان بد که گر سی و چل آدمی
برو بر نشستی نگشتی غمی
من اندیشه کردم بسی اندر آن
که یابم رهایی از آنجا به جان
برفتم نشستمش بر پشت پای
درآمد دمان مرغ پران به جای
به پرواز بر شد سوی تیره ابر
زپرش خروش آمدی چون هژبر
بدان گونه بر شد به چرخ برین
که چون بنگریدم به روی زمین
زمین پیش چشمم یکی مهره بود
زمهره تو گفتی که کمتر نمود
ز پرواز او دیده ام خیره شد
زمین و زمان پیش من تیره شد
زبالا به سوی زمین کرد سر
چو کشتی بیامد سوی رهگذر
بیامد روان تا بدین جایگاه
که می بینی ای گرد لشکر پناه
هنوز از هوا تا به روی زمین
فزون مانده بودی ارش ای گزین
که من خویشتن را بینداختم
جز این چاره ای نیز نشناختم
فتادم به تن خسته بر روی خاک
به خشنود دارنده یزدان پاک
تن مرده را زندگی باز داد
از آن خاک برخاستم همچو باد
ستایش کنان راه را بر ساختم
دل از رنج رفته بپرداختم
رسیدم بدین شهر،بیچاره وار
بدین سان که بینی به بد روزگار
دو سالست شاها فزون تر که من
گرفتار گشتم در این انجمن
چنین زار و بیچاره و سوگوار
پریشان و سر گشته و دل فکار
نه راه و نه یار و نه کس رهنمون
دلم پر زدرد و جگر پر ز خون
مگر پاک یزدان فرمان روا
مرا داد خواهد ز سختی رها
که همچون تو گردی ز کشتی به باد
به ناگه بدین مرز اندر فتاد
بدان تا من از روزگار بلا
به فرو به بخت تو گردم رها
فرامرز یل مانند ازو در شگفت
از آن گفته او شگفتی گرفت
ازآن پس بدو گفت دلشاد وار
همه رنج بگذشته را باد دار
فراوان سپاه من و سرکشان
که هستند هر یک به گیتی نشان
به دریا هم از موج واز باد تیز
زمن گم شدستند چون رستخیز
پذیرفتم از پاک جان آفرین
که گر من به فر جهان آفرین
ببینم رخ پهلوانان خویش
ستوده گوان و جوانان خویش
به بخت فروزنده فرخ شوم
جهانبان مگر یاوری بخشدم
از این ژرف دریا بیابم گذار
به من بازگردد همان روزگار
نگهدارمت همچو یاران خویش
مگر کت رسانم به آرام خویش
چو بشنیدآن مرد بس آفرین
برو خواند و بنهاد سر بر زمین
بدو گفت از آن پس یل پهلوان
که ای مرد دانای روشن روان
برو پیش آن مردمان وگروه
سخن گو کز اندیشه گشتم ستوه
ازیشان سخن بازپرس اندکی
مگر چاره دانند زی مایکی
که ما جستجوی سپه چون کنیم
مگر کز دل اندیشه بیرون کنیم
دوان آمد از پیش آن نامدار
بشد تا بر مردم آن دیار
بپرسید پس مرد بازارگان
از آن اسب چهران بی مایگان
بیان کرد رازی که بود از نهفت
همه کارلشکر بدان ها بگفت
چنین پاسخ آورده شد زان گروه
کز ایدر به ده روز یک برزکوه
به پیش آیدت کز بلندی ندید
بدان گونه کوهی نه کس هم شنید
برو بر یکی مرغ با رای وکام
جهان دیده،سیمرغ گوید به نام
چنین کارها زوبرآید مگر
که او نیست گمراه را راهبر
شما را بر مرغ باید شدن
چنین داستان ها بر او زدن
که او سخت دانا و زیرک دلست
همه دانشی نزد او حاصل است
چو بشنید ازیشان هم اندر زمان
بیامد بر پهلوان جهان
سخن های ایشان بدو بازگفت
زکوه و ز سیمرغ و راز نهفت
سپهبد پراندیشه شد زین سخن
به یاد آمدش داستان کهن
که گرد جهان پهلوان زال زر
ز سیمرغ بستد هم او چند پر
که روزی که از روزگار دژم
به پیش آیدش سختی و درد وغم
به هنگام کوشش که با روزگار
همی گنج و لشکر نیاید به کار
یکی لخت از آن مو به آتش زند
مگر کز زمانه خلاصی دهد
از آن پر سیمرغ،مر زال زر
دو پر داده بودی بدان نامور
که روزی که کاری بود سخت تر
به عود اندر آتش نه ودرنگر
نگه کن که آن مرغ گیتی فروز
بیاید برت با دل مهرسوز
برآرد همی هرچه باشدت کام
کند توسن چرخ،نزد تو رام
که بگشایدت صد در اندر نهان
زداد هرگز مشو نا امید
دل راست را سوی او ده نوید
که فیروز بخت است وفیروز گر
نماند تو را روز سختی زبر
همانگه پدیدآمد از ناگهان
یکی پر خرد مرد بازارگان
بیامد به پیش سپهدار گرد
به رخ پیش او مر زمین را سترد
نوازید و بنواختش نامدار
بدو گفت ای مرد پاکیزه کار
تو چون اوفتادی بدین جایگاه
کجا یافتی اندرین مرز راه
همه سرگذشتت بگو پیش من
یکی تازه گردان دل ریش من
چنین داد پاسخ بدو مرد باز
که ای شیروش گرد گردن فراز
چنان دان که بازارگانی بدم
یکی مایه ور کاروانی بدم
زبهر فزونی و سود وزیان
برآراستم بر سوی زنگیان
زناگاه باد کج آمد پدید
همه مال مردم بشد ناپدید
بیفتادم از ناگهان بی گزاف
به یک پاره تخته سوی کوه قاف
وزآن جای بر خشک رفتم بسی
برآن راه یارم نبودی کسی
زمینی پر از سختی و رنج وآز
پر از هول وبی آب وراه دراز
به دریای مغرب شدم بی درنگ
رسیدم از آن پس به شهر فرنگ
وزآن جا به کشتی نشستم دگر
به جان،راه جوی و به دل،چاره گر
چو چندی برفتیم بر روی آب
سربختمان اندرآمد به خواب
به راهی برون رفت کشتی که کس
نبود اندر آن راه،فریاد رس
زناگاه،کشتی زباد بلا
بپیچید و شد در دم اژدها
چنین گفت داننده پیر کهن
چواز بند بگشاد پای سخن
که اندر همه کارها شکر گوی
که از بد،بتر هست کاید به روی
چوشد غرق کشتی زباد دمان
به یک تخته ماندم به دل با غمان
بدیدم به دریا درختی بلند
بزرگیش بگذشته از چون و چند
درختی کزآن شاخ گفتی چهان
شدست از بر سایه او نهان
همی بر کشیده سر اندر سپهر
زشاخش خراشیده رخسار مهر
چنین گفت دانادل برهمن
کزآن جا فروزد سهیل یمن
یکی رشته بالای او ده کمند
زابریشم خام کرده به بند
همی داشتم با خودم بی گمان
که روزی به کار آیدم در جهان
چو تخته بیامد به زیر درخت
بینداختم رشته ناگه زبخت
به شاخ اندر انداختم آن کمند
بپیچید و بر شاخ شد سخت بند
زدم اندرو دست بر سان باد
روان بر شدم از بر شاخ شاد
چه خوش گفت داننده پیش بین
که اندر همه کار،یزدان گزین
برآن شاخ بودم نشسته سه روز
چهارم چو خورشید گیتی فروز
برآمد جهان گشت روشن ازو
زمین گشت یکباره گلشن ازو
یکی مرغ دیدم چو کوه گران
که از هیبتش خیره گشتی روان
جهانی دراز است پهنای او
سیه گشته گیتی ز پهنای او
برآمد نشست از برآن درخت
به شاخ اندرون کرد چنگال سخت
نگه کردم از نامور پای او
فراخی بر و چنگ و پهنای او
چنان بد که گر سی و چل آدمی
برو بر نشستی نگشتی غمی
من اندیشه کردم بسی اندر آن
که یابم رهایی از آنجا به جان
برفتم نشستمش بر پشت پای
درآمد دمان مرغ پران به جای
به پرواز بر شد سوی تیره ابر
زپرش خروش آمدی چون هژبر
بدان گونه بر شد به چرخ برین
که چون بنگریدم به روی زمین
زمین پیش چشمم یکی مهره بود
زمهره تو گفتی که کمتر نمود
ز پرواز او دیده ام خیره شد
زمین و زمان پیش من تیره شد
زبالا به سوی زمین کرد سر
چو کشتی بیامد سوی رهگذر
بیامد روان تا بدین جایگاه
که می بینی ای گرد لشکر پناه
هنوز از هوا تا به روی زمین
فزون مانده بودی ارش ای گزین
که من خویشتن را بینداختم
جز این چاره ای نیز نشناختم
فتادم به تن خسته بر روی خاک
به خشنود دارنده یزدان پاک
تن مرده را زندگی باز داد
از آن خاک برخاستم همچو باد
ستایش کنان راه را بر ساختم
دل از رنج رفته بپرداختم
رسیدم بدین شهر،بیچاره وار
بدین سان که بینی به بد روزگار
دو سالست شاها فزون تر که من
گرفتار گشتم در این انجمن
چنین زار و بیچاره و سوگوار
پریشان و سر گشته و دل فکار
نه راه و نه یار و نه کس رهنمون
دلم پر زدرد و جگر پر ز خون
مگر پاک یزدان فرمان روا
مرا داد خواهد ز سختی رها
که همچون تو گردی ز کشتی به باد
به ناگه بدین مرز اندر فتاد
بدان تا من از روزگار بلا
به فرو به بخت تو گردم رها
فرامرز یل مانند ازو در شگفت
از آن گفته او شگفتی گرفت
ازآن پس بدو گفت دلشاد وار
همه رنج بگذشته را باد دار
فراوان سپاه من و سرکشان
که هستند هر یک به گیتی نشان
به دریا هم از موج واز باد تیز
زمن گم شدستند چون رستخیز
پذیرفتم از پاک جان آفرین
که گر من به فر جهان آفرین
ببینم رخ پهلوانان خویش
ستوده گوان و جوانان خویش
به بخت فروزنده فرخ شوم
جهانبان مگر یاوری بخشدم
از این ژرف دریا بیابم گذار
به من بازگردد همان روزگار
نگهدارمت همچو یاران خویش
مگر کت رسانم به آرام خویش
چو بشنیدآن مرد بس آفرین
برو خواند و بنهاد سر بر زمین
بدو گفت از آن پس یل پهلوان
که ای مرد دانای روشن روان
برو پیش آن مردمان وگروه
سخن گو کز اندیشه گشتم ستوه
ازیشان سخن بازپرس اندکی
مگر چاره دانند زی مایکی
که ما جستجوی سپه چون کنیم
مگر کز دل اندیشه بیرون کنیم
دوان آمد از پیش آن نامدار
بشد تا بر مردم آن دیار
بپرسید پس مرد بازارگان
از آن اسب چهران بی مایگان
بیان کرد رازی که بود از نهفت
همه کارلشکر بدان ها بگفت
چنین پاسخ آورده شد زان گروه
کز ایدر به ده روز یک برزکوه
به پیش آیدت کز بلندی ندید
بدان گونه کوهی نه کس هم شنید
برو بر یکی مرغ با رای وکام
جهان دیده،سیمرغ گوید به نام
چنین کارها زوبرآید مگر
که او نیست گمراه را راهبر
شما را بر مرغ باید شدن
چنین داستان ها بر او زدن
که او سخت دانا و زیرک دلست
همه دانشی نزد او حاصل است
چو بشنید ازیشان هم اندر زمان
بیامد بر پهلوان جهان
سخن های ایشان بدو بازگفت
زکوه و ز سیمرغ و راز نهفت
سپهبد پراندیشه شد زین سخن
به یاد آمدش داستان کهن
که گرد جهان پهلوان زال زر
ز سیمرغ بستد هم او چند پر
که روزی که از روزگار دژم
به پیش آیدش سختی و درد وغم
به هنگام کوشش که با روزگار
همی گنج و لشکر نیاید به کار
یکی لخت از آن مو به آتش زند
مگر کز زمانه خلاصی دهد
از آن پر سیمرغ،مر زال زر
دو پر داده بودی بدان نامور
که روزی که کاری بود سخت تر
به عود اندر آتش نه ودرنگر
نگه کن که آن مرغ گیتی فروز
بیاید برت با دل مهرسوز
برآرد همی هرچه باشدت کام
کند توسن چرخ،نزد تو رام
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۶ - نهادن فرامرز،پر سیمرغ را برآتش
بیاورد پس مهتر تیز ویر
از آن پر و لختی به پیکان تیر
برافروخت با عود آن را بسوخت
زناگاه روی هوا برفروخت
چو دید از هوا آتش و تیره دود
بیامد به نزد فرامرز زود
نشست از بر خاک و پوزش گرفت
فرامرز و مانده اندر شگفت
چو دیدش دژم روی و دل مستمند
بپرسید از او کای یل هوشمند
چه آمد به رویت زگیتی ستم
چه بودت کزین گونه گشتی دژم
چه کار است اکنون به من بازگو
که از غم،تو را شادی آرم به رو
که من مهربانم به زال دلیر
همان رستم پیلتن نره شیر
دگر هرکه از تخم ایشان بود
به نزدیک من همچو خویشان بود
فرامرز بر وی نیایش گرفت
فراوان مر او را ستایش گرفت
همه کار لشکر بدو کرد یاد
هم از موج دریا واز تندباد
که از من پراکنده شد لشکرم
ازاین درد شاید که اندوه خورم
بدو گفت سیمرغ از این باک نیست
کشد زهر،جایی که تریاک نیست
مدار از چنین کارها دل به رنج
روان شو به سوی جزیره مرنج
که کام تو آنجا برآرم همه
سپه را به نزد تو آرم همه
میندیش ای پهلوان سپاه
که یک تن نگشته از ایشان تباه
چو گفتار سیمرغ زان سان شنید
دلش چون کبوتر به بر برتپید
شناکرد با مرغ روشن روان
وزآنجا سپهبد یل پهلوان
به آب اندر افکند کشتی ورفت
به سوی جزیره خرامید تفت
همی رفت با مرد بازارگان
زبالای او مرغ فرخ،روان
چوآمد به سوی جزیره به رنج
ازو دور شد درد واندوه و رنج
برآمد زآب و سوی بیشه رفت
برآن مرز فرخنده پویید تفت
یکی جای خرم تر از نوبهار
پر از لاله وگل،لب جویبار
درو کاخ و ایوان شاهنشهی
بیاراست با خوبی وفرهی
یکی خوب کاخ از در پهلوان
برافراخته همچو خرم جنان
که آن کاخ و ایوان دستان بدی
همه جای مهتر پرستان بدی
به هنگام مردی که دستان سام
بدش نزد سیمرغ،آرام وکام
درآن کاخ بد زال را پرورش
همه هر چه بایست بودی برش
کجا مرغ فرخ بدش اوستاد
یکی خسروی بود با کام وداد
از آن کاخ،هرکو سخن راندی
همی کاخ زال زرش خواندی
درآن کاخ شد گرد خورشید فر
ابا ماه رخ دلبر سیم بر
بخفت و بخورد و برآسود شاد
تو گفتی نبد در دلش رنج یاد
از آن پش بشد مرغ فرمان روا
همی گشت پوینده اندر هوا
به هر بیشه و کوه و دریا رسید
پراکنده لشکر به هر سو بدید
گروهی به هر گوشه افتاده خوار
همه تن پر از درد و دل سوگوار
پریشان و سرگشته و خسته دل
غریوان و از درد وغم،تیره دل
بیامد بر پهلوان باز گفت
که لشکرت با درد و رنجست جفت
اگر چه نزارند و فریاد خواه
از ایشان نگشتست یک تن تباه
فرامرز گفت ای خداوند فر
یکی چاره ای کن که تا درنگر
از ایدر بدان نامداران رسیم
بدان پرخرد نیک یاران رسیم
بدو گفت سیمرغ،من کام تو
بجویم دهم دل به آرام تو
همانگه بیاورد سه پاره سنگ
چو خورشید تابنده از رنگ رنگ
بدو داد و گفت ای گو رزمزن
تواین را همی دار با خویشتن
چوباشی به دریا به کار آیدت
همان روز سختی به یار آیدت
کنون بشنو از خاصیت هایشان
که هرجا ببینی به گیتی نشان
یکی آنکه چون باد،تندی کند
سپهر روان با تو تندی کند
مر این مهره را بر سر نیزه کن
مگو با کس از هیچ گونه سخن
که اندر زمان گردد آسوده باد
از آن پس زتندی نیایدش یاد
دگر آنکه چون باد ناید پدید
چو بی باد،دریا نشاید برید
به آب اندر انداز و آنگه ببین
خروشید بادی ز روی زمین
برآید که کشتی بگردد روان
بدان سان که حیران شود پهلوان
فرامرز از آن گشت خندان و شاد
بشد رنج بگذشته او را به یاد
دگر مهره بد به رنگ بلور
که از دیدنش در دل افتاد شور
زصد رنگ با هم برآمیخته
درو پیکر ماهی انگیخته
بداد و بگفتش که این را بدار
که این مهره ات بهتر آید به کار
به بحر و به خشکی به هر جا شدن
بدین مر تو را فال باید زدن
به جایی که آنجا ندانی تو راه
به ناچار باید شد آن جایگاه
به آب اندرافکن شگفتی نگر
که آن سوی پیچاند از بادسر
به کام تو آن راه بنمایدت
زدل زنگ اندیشه بزدایدت
برافروخت رخسار آن ارجمند
تو گفتی برآمد به چرخ بلند
فراوان ثنا گفت سیمرغ را
که باشی همیشه به نیک اخترا
تویی پروراننده زال زر
تویی افسر ما همه سر به سر
تویی رهنمای پراکندگان
تویی بهتر از جمله دانندگان
بدو گفت سیمرغ کای نامدار
یکی بنده ام کهتر کردگار
مرا با شما حق بود دیرباز
ابا زال و رستم گو سرفراز
به هر کار باید که از نیک وبد
مرا آگهی بخشی از کار خود
که من هر زمان آیم اندر برت
بدان سان که باشد یکی چاکرت
بسازم تو را کار،اگر جنگ و کین
به فرمان یزدان جان آفرین
یکی پر کشید از بر خویشتن
بدادش بدان سرور انجمن
بدو گفت این یادگار منست
همه پیش تو یادگار منست
هر آنگه که خواهی که آیم برت
برآتش نه از عود با مجمرت
ثنا خواند بر وی یل نامدار
به پدرود کردن گرفتش کنار
ببوسید روی وبر روشنش
زره را بپوشید با جوشنش
به کشتی نشست و روان شد در آب
زبهر سپه جان ودل در شتاب
مرآن مهره را برد با خویشتن
همی آزمون کرد در انجمن
به هر جایگاهی که رای آمدی
به کردار مهره به جای آمدی
به یک ماه در گرد دریا بگشت
به هر بیشه و کوه اندر گذشت
به چندین زمان زان سپاه بزرگ
زدریای پر موج و باد سترگ
نبد یک تن آزرده از هیچ روی
نبد رنج ودردی از آن نامجوی
همه لشکر خویشتن دید شاد
به دل خرمی پهلو پاک نزاد
از آن پر و لختی به پیکان تیر
برافروخت با عود آن را بسوخت
زناگاه روی هوا برفروخت
چو دید از هوا آتش و تیره دود
بیامد به نزد فرامرز زود
نشست از بر خاک و پوزش گرفت
فرامرز و مانده اندر شگفت
چو دیدش دژم روی و دل مستمند
بپرسید از او کای یل هوشمند
چه آمد به رویت زگیتی ستم
چه بودت کزین گونه گشتی دژم
چه کار است اکنون به من بازگو
که از غم،تو را شادی آرم به رو
که من مهربانم به زال دلیر
همان رستم پیلتن نره شیر
دگر هرکه از تخم ایشان بود
به نزدیک من همچو خویشان بود
فرامرز بر وی نیایش گرفت
فراوان مر او را ستایش گرفت
همه کار لشکر بدو کرد یاد
هم از موج دریا واز تندباد
که از من پراکنده شد لشکرم
ازاین درد شاید که اندوه خورم
بدو گفت سیمرغ از این باک نیست
کشد زهر،جایی که تریاک نیست
مدار از چنین کارها دل به رنج
روان شو به سوی جزیره مرنج
که کام تو آنجا برآرم همه
سپه را به نزد تو آرم همه
میندیش ای پهلوان سپاه
که یک تن نگشته از ایشان تباه
چو گفتار سیمرغ زان سان شنید
دلش چون کبوتر به بر برتپید
شناکرد با مرغ روشن روان
وزآنجا سپهبد یل پهلوان
به آب اندر افکند کشتی ورفت
به سوی جزیره خرامید تفت
همی رفت با مرد بازارگان
زبالای او مرغ فرخ،روان
چوآمد به سوی جزیره به رنج
ازو دور شد درد واندوه و رنج
برآمد زآب و سوی بیشه رفت
برآن مرز فرخنده پویید تفت
یکی جای خرم تر از نوبهار
پر از لاله وگل،لب جویبار
درو کاخ و ایوان شاهنشهی
بیاراست با خوبی وفرهی
یکی خوب کاخ از در پهلوان
برافراخته همچو خرم جنان
که آن کاخ و ایوان دستان بدی
همه جای مهتر پرستان بدی
به هنگام مردی که دستان سام
بدش نزد سیمرغ،آرام وکام
درآن کاخ بد زال را پرورش
همه هر چه بایست بودی برش
کجا مرغ فرخ بدش اوستاد
یکی خسروی بود با کام وداد
از آن کاخ،هرکو سخن راندی
همی کاخ زال زرش خواندی
درآن کاخ شد گرد خورشید فر
ابا ماه رخ دلبر سیم بر
بخفت و بخورد و برآسود شاد
تو گفتی نبد در دلش رنج یاد
از آن پش بشد مرغ فرمان روا
همی گشت پوینده اندر هوا
به هر بیشه و کوه و دریا رسید
پراکنده لشکر به هر سو بدید
گروهی به هر گوشه افتاده خوار
همه تن پر از درد و دل سوگوار
پریشان و سرگشته و خسته دل
غریوان و از درد وغم،تیره دل
بیامد بر پهلوان باز گفت
که لشکرت با درد و رنجست جفت
اگر چه نزارند و فریاد خواه
از ایشان نگشتست یک تن تباه
فرامرز گفت ای خداوند فر
یکی چاره ای کن که تا درنگر
از ایدر بدان نامداران رسیم
بدان پرخرد نیک یاران رسیم
بدو گفت سیمرغ،من کام تو
بجویم دهم دل به آرام تو
همانگه بیاورد سه پاره سنگ
چو خورشید تابنده از رنگ رنگ
بدو داد و گفت ای گو رزمزن
تواین را همی دار با خویشتن
چوباشی به دریا به کار آیدت
همان روز سختی به یار آیدت
کنون بشنو از خاصیت هایشان
که هرجا ببینی به گیتی نشان
یکی آنکه چون باد،تندی کند
سپهر روان با تو تندی کند
مر این مهره را بر سر نیزه کن
مگو با کس از هیچ گونه سخن
که اندر زمان گردد آسوده باد
از آن پس زتندی نیایدش یاد
دگر آنکه چون باد ناید پدید
چو بی باد،دریا نشاید برید
به آب اندر انداز و آنگه ببین
خروشید بادی ز روی زمین
برآید که کشتی بگردد روان
بدان سان که حیران شود پهلوان
فرامرز از آن گشت خندان و شاد
بشد رنج بگذشته او را به یاد
دگر مهره بد به رنگ بلور
که از دیدنش در دل افتاد شور
زصد رنگ با هم برآمیخته
درو پیکر ماهی انگیخته
بداد و بگفتش که این را بدار
که این مهره ات بهتر آید به کار
به بحر و به خشکی به هر جا شدن
بدین مر تو را فال باید زدن
به جایی که آنجا ندانی تو راه
به ناچار باید شد آن جایگاه
به آب اندرافکن شگفتی نگر
که آن سوی پیچاند از بادسر
به کام تو آن راه بنمایدت
زدل زنگ اندیشه بزدایدت
برافروخت رخسار آن ارجمند
تو گفتی برآمد به چرخ بلند
فراوان ثنا گفت سیمرغ را
که باشی همیشه به نیک اخترا
تویی پروراننده زال زر
تویی افسر ما همه سر به سر
تویی رهنمای پراکندگان
تویی بهتر از جمله دانندگان
بدو گفت سیمرغ کای نامدار
یکی بنده ام کهتر کردگار
مرا با شما حق بود دیرباز
ابا زال و رستم گو سرفراز
به هر کار باید که از نیک وبد
مرا آگهی بخشی از کار خود
که من هر زمان آیم اندر برت
بدان سان که باشد یکی چاکرت
بسازم تو را کار،اگر جنگ و کین
به فرمان یزدان جان آفرین
یکی پر کشید از بر خویشتن
بدادش بدان سرور انجمن
بدو گفت این یادگار منست
همه پیش تو یادگار منست
هر آنگه که خواهی که آیم برت
برآتش نه از عود با مجمرت
ثنا خواند بر وی یل نامدار
به پدرود کردن گرفتش کنار
ببوسید روی وبر روشنش
زره را بپوشید با جوشنش
به کشتی نشست و روان شد در آب
زبهر سپه جان ودل در شتاب
مرآن مهره را برد با خویشتن
همی آزمون کرد در انجمن
به هر جایگاهی که رای آمدی
به کردار مهره به جای آمدی
به یک ماه در گرد دریا بگشت
به هر بیشه و کوه اندر گذشت
به چندین زمان زان سپاه بزرگ
زدریای پر موج و باد سترگ
نبد یک تن آزرده از هیچ روی
نبد رنج ودردی از آن نامجوی
همه لشکر خویشتن دید شاد
به دل خرمی پهلو پاک نزاد
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۷ - رفتن فرامرز به باختر زمین
سپه را همه گرد کردو برفت
ره باختر را بسیچید تفت
همی رفت شش ماه بر روی آب
از اندوه رفتن دلش پر شتاب
به ناگه رسیدند نزد زمین
جزیری درو مردم پاک دین
همه پاک دین وهمه پاک رای
پرستنده دادگر یک خدای
چواز پهلوان آگهی یافتند
پذیره از آن مرز بشتافتند
ببردند پیشش بسی خوردنی
همان هرچه بایستنی کردنی
نوازید بسیارشان پهلوان
بیاسود از آنجا به روشن روان
دگر روز چون خسرو اختران
به گردون برآورد رخشان سنان
وزآن جایگه چون نگه کرد شیر
ابا نامور مهتران دلیر
به نزدیک آنجا یکی کوه دید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
درآن کو گیا رسته چون آدمین
دو پا در هوا و سراندر زمین
بدین گونه ماننده جانور
بسان گیا رسته بالای سر
چومرغان و چون گاو و چون گوسفند
همه رسته بد پیش کوه بلند
فروان ببردند بهر خورش
بدان سان که تن را بدی پرورش
تناور شدی هرکه خوردی از آن
به دل شاد گشتی به تن،ارغوان
ره باختر را بسیچید تفت
همی رفت شش ماه بر روی آب
از اندوه رفتن دلش پر شتاب
به ناگه رسیدند نزد زمین
جزیری درو مردم پاک دین
همه پاک دین وهمه پاک رای
پرستنده دادگر یک خدای
چواز پهلوان آگهی یافتند
پذیره از آن مرز بشتافتند
ببردند پیشش بسی خوردنی
همان هرچه بایستنی کردنی
نوازید بسیارشان پهلوان
بیاسود از آنجا به روشن روان
دگر روز چون خسرو اختران
به گردون برآورد رخشان سنان
وزآن جایگه چون نگه کرد شیر
ابا نامور مهتران دلیر
به نزدیک آنجا یکی کوه دید
تو گفتی سپهرش همی برکشید
درآن کو گیا رسته چون آدمین
دو پا در هوا و سراندر زمین
بدین گونه ماننده جانور
بسان گیا رسته بالای سر
چومرغان و چون گاو و چون گوسفند
همه رسته بد پیش کوه بلند
فروان ببردند بهر خورش
بدان سان که تن را بدی پرورش
تناور شدی هرکه خوردی از آن
به دل شاد گشتی به تن،ارغوان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۸ - دیدن فرامرز،دخمه هوشنگ شاه
درآن جایگه رفت بر تیغ کوه
ابا نامداران ایران گروه
حصاری برآورده دید از رخام
تو گفتی در آن ماه داردکنام
فزون بود پهناش از پنج میل
برو بر نگاریده خطی چو نیل
نوشته جهان دار هوشنگ شاه
بسی پند نیکو در آن جایگاه
که گیتی سپنج است و پردرد و رنج
نباشد کسی شادمان در سپنج
رباطیست در وی گشاده دو در
به در رفت باید پر ازخون،جگر
چو زان در درآیی از این در،دگر
درو آدمی چون یکی رهگذر
نه فرزند،همراه باشد نه خویش
زگیتی نبیند کسی نزد خویش
مگر آنچه کرده بود در جهان
بدو نیک در آشکار و نهان
به نیکی گرایید و نیکی کنید
دل از مهر این بی وفا برکنید
به گیتی مدارید جاوید امید
مبندید دل در سیاه و سفید
که چون گفتی آسوده خواهم نشست
شبیخون مرگت کند زیردست
به ناکام از آرام برداردت
سوی خاک تاریک بسپاردت
مکن تا توانی بجز نیکویی
که این تخم،آن جایگه بدروی
جهان آفرین است جاوید و بس
به هر دوسرا اوست فریاد رس
به گیتی چو من شهریاری نبود
چو من نامور کامکاری نبود
بسی رنج بردم به کار جهان
هویدا بسی کرده راز نهان
به فرمان من بود دیو و پری
شگفتی مرا بود و کند آوری
چوگیتی زکردار من راست شد
همه کار بر آرزو خواست شد
دلم گفت آرام خواهم گرفت
به آسودگی جام خواهم گرفت
برآسودگی،شاهی و کام وگنج
از آن پس که بسیار بردیم رنج
زناگه فراز آمد امر خدای
بر انگیخت چون باد تندم زجای
نماندم که گاهی غروری برم
زبان کسی بیشتر بسپرم
نه گنجم به کارآمد و نه سپاس
نه لشکر کزو دیو بد درهراس
زتختم درافکند در تیره خاک
نه شرمش زمن بد نه بیم و نه باک
نه غم ماند ما را ونه غمگسار
نه آن پادشاهی و ملک ودیار
تو گویی نبودم به گیتی دمی
ندیدم خوشی من به گیتی همی
هرآن کس که این خط بخواند رواست
بداند که دنیا مقام فناست
چو رفتی و بر تو سرآمد جهان
چو خوابی نماید تورا بی گمان
چو برخواند از این گونه گرد دلیر
زکار و ز بار جهان گشت سیر
ازآن پس روان شد به کاخ بلند
بر دخمه خسرو دیو بند
یکی لوح دید از بر دخمه گاه
زیاقوت بر وی خطی بد سیاه
نوشته که هر کو بدین جا رسد
به پرسیدن دخمه ما رسد
ندارم به چیزی دگر دست رس
همین پند من یادگار است و بس
خردمند آزاده نیک بخت
مراین پند،به داند از تاج و تخت
نخست ای خردمند آزاده خوی
سوی نیکویی دار پیوسته روی
که نیکی بود مر تو را دستگیر
به هر دو سرا چون بود ناگزیر
ودیگر زبان را به گفتار بد
نگهدار ای مهتر پرخرد
دگر کار امروز را بی گمان
اگر بخردی باز فردا ممان
کجا کاهلی کرده ای هوشیار
پشیمانی آرد سرانجام کار
کسی را که یک ره به پاکیزه رای
کجا آزمودی دگر مازمای
کزآن آزمایش پشیمان شوی
زکردار او باز پیچان شوی
ابا مرد نادان به کار درشت
مشو گر نه زان خواری آید به مشت
زنادان نیاید بجز کار بد
کجا چشم دارد زنادان خرد
سخن هر چه گویی به دانش بسنج
بدان تا زگفتار نایی به رنج
که ناسنج گفتار ناید به کار
همه رنج دل خیزد از گفت خوار
نگویی دگر راز خود پیش زن
که هرگز نباشد زنی رای زن
همیدون مبند اندر آن چیز،دل
که ناگاه گردی زبارش خجل
مدار ای پسر،دشمن خورد،خوار
کزو رنج بینی سرانجام کار
که مار ار چه خورد است،آخر زمان
شود اژدهای دمان بی گمان
مده راه غماز نزدیک خویش
دروغست یکسر که آرد به پیش
چو عیب کسی گفت در پیش تو
بگوید زتو با بداندیش تو
مباش هیچ ایمن زمرد دو رنگ
نه هنگام بزم ونه هنگام جنگ
ابا هرکه باشی به یکرنگ باش
خردمند و با ارج و با رنگ باش
چوبر دادت ایزد دهد دست رس
سپاس از جهان آفرین دار و بس
زآز و زبی مایگان دور باش
گر آزاده ای یار دستور باش
هرآن چیز کاید برت در جهان
به نیک و بد از آشکار و نهان
همه نیک دان وهمه نیک بین
که نیک آفریدست جان آفرین
زکار جهاندار ناید بدی
تو می نوش این پند اگر بخردی
بدین پرده بر راه گفتار نیست
تو را با بد ونیک او کار نیست
چو برخواند،بگریست گرد دلیر
در دخمه بر بست و آمد به زیر
دل روشنش گشت از آن پند،شاد
فرودآمد و ساز رفتن نهاد
ره شهر فرغان پسیچید تفت
برین گونه بر خشک،نه مه برفت
همه راه،شادی و نخجیرگاه
ازو شادمان گشته یکسر سپاه
به هر روز،جای دگر منزلش
به کار دگر گشته خرم دلش
به دریا رسیدند و کشتی بساخت
به آیین آن بادبان برفراخت
ابا نامداران ایران گروه
حصاری برآورده دید از رخام
تو گفتی در آن ماه داردکنام
فزون بود پهناش از پنج میل
برو بر نگاریده خطی چو نیل
نوشته جهان دار هوشنگ شاه
بسی پند نیکو در آن جایگاه
که گیتی سپنج است و پردرد و رنج
نباشد کسی شادمان در سپنج
رباطیست در وی گشاده دو در
به در رفت باید پر ازخون،جگر
چو زان در درآیی از این در،دگر
درو آدمی چون یکی رهگذر
نه فرزند،همراه باشد نه خویش
زگیتی نبیند کسی نزد خویش
مگر آنچه کرده بود در جهان
بدو نیک در آشکار و نهان
به نیکی گرایید و نیکی کنید
دل از مهر این بی وفا برکنید
به گیتی مدارید جاوید امید
مبندید دل در سیاه و سفید
که چون گفتی آسوده خواهم نشست
شبیخون مرگت کند زیردست
به ناکام از آرام برداردت
سوی خاک تاریک بسپاردت
مکن تا توانی بجز نیکویی
که این تخم،آن جایگه بدروی
جهان آفرین است جاوید و بس
به هر دوسرا اوست فریاد رس
به گیتی چو من شهریاری نبود
چو من نامور کامکاری نبود
بسی رنج بردم به کار جهان
هویدا بسی کرده راز نهان
به فرمان من بود دیو و پری
شگفتی مرا بود و کند آوری
چوگیتی زکردار من راست شد
همه کار بر آرزو خواست شد
دلم گفت آرام خواهم گرفت
به آسودگی جام خواهم گرفت
برآسودگی،شاهی و کام وگنج
از آن پس که بسیار بردیم رنج
زناگه فراز آمد امر خدای
بر انگیخت چون باد تندم زجای
نماندم که گاهی غروری برم
زبان کسی بیشتر بسپرم
نه گنجم به کارآمد و نه سپاس
نه لشکر کزو دیو بد درهراس
زتختم درافکند در تیره خاک
نه شرمش زمن بد نه بیم و نه باک
نه غم ماند ما را ونه غمگسار
نه آن پادشاهی و ملک ودیار
تو گویی نبودم به گیتی دمی
ندیدم خوشی من به گیتی همی
هرآن کس که این خط بخواند رواست
بداند که دنیا مقام فناست
چو رفتی و بر تو سرآمد جهان
چو خوابی نماید تورا بی گمان
چو برخواند از این گونه گرد دلیر
زکار و ز بار جهان گشت سیر
ازآن پس روان شد به کاخ بلند
بر دخمه خسرو دیو بند
یکی لوح دید از بر دخمه گاه
زیاقوت بر وی خطی بد سیاه
نوشته که هر کو بدین جا رسد
به پرسیدن دخمه ما رسد
ندارم به چیزی دگر دست رس
همین پند من یادگار است و بس
خردمند آزاده نیک بخت
مراین پند،به داند از تاج و تخت
نخست ای خردمند آزاده خوی
سوی نیکویی دار پیوسته روی
که نیکی بود مر تو را دستگیر
به هر دو سرا چون بود ناگزیر
ودیگر زبان را به گفتار بد
نگهدار ای مهتر پرخرد
دگر کار امروز را بی گمان
اگر بخردی باز فردا ممان
کجا کاهلی کرده ای هوشیار
پشیمانی آرد سرانجام کار
کسی را که یک ره به پاکیزه رای
کجا آزمودی دگر مازمای
کزآن آزمایش پشیمان شوی
زکردار او باز پیچان شوی
ابا مرد نادان به کار درشت
مشو گر نه زان خواری آید به مشت
زنادان نیاید بجز کار بد
کجا چشم دارد زنادان خرد
سخن هر چه گویی به دانش بسنج
بدان تا زگفتار نایی به رنج
که ناسنج گفتار ناید به کار
همه رنج دل خیزد از گفت خوار
نگویی دگر راز خود پیش زن
که هرگز نباشد زنی رای زن
همیدون مبند اندر آن چیز،دل
که ناگاه گردی زبارش خجل
مدار ای پسر،دشمن خورد،خوار
کزو رنج بینی سرانجام کار
که مار ار چه خورد است،آخر زمان
شود اژدهای دمان بی گمان
مده راه غماز نزدیک خویش
دروغست یکسر که آرد به پیش
چو عیب کسی گفت در پیش تو
بگوید زتو با بداندیش تو
مباش هیچ ایمن زمرد دو رنگ
نه هنگام بزم ونه هنگام جنگ
ابا هرکه باشی به یکرنگ باش
خردمند و با ارج و با رنگ باش
چوبر دادت ایزد دهد دست رس
سپاس از جهان آفرین دار و بس
زآز و زبی مایگان دور باش
گر آزاده ای یار دستور باش
هرآن چیز کاید برت در جهان
به نیک و بد از آشکار و نهان
همه نیک دان وهمه نیک بین
که نیک آفریدست جان آفرین
زکار جهاندار ناید بدی
تو می نوش این پند اگر بخردی
بدین پرده بر راه گفتار نیست
تو را با بد ونیک او کار نیست
چو برخواند،بگریست گرد دلیر
در دخمه بر بست و آمد به زیر
دل روشنش گشت از آن پند،شاد
فرودآمد و ساز رفتن نهاد
ره شهر فرغان پسیچید تفت
برین گونه بر خشک،نه مه برفت
همه راه،شادی و نخجیرگاه
ازو شادمان گشته یکسر سپاه
به هر روز،جای دگر منزلش
به کار دگر گشته خرم دلش
به دریا رسیدند و کشتی بساخت
به آیین آن بادبان برفراخت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۴۹ - رسیدن فرامرز به ملک باختر
به دو مه بیامد سوی باختر
بدید آن بر و بوم با زیب و فر
یکی خسروی بد در آن مرز،شاه
که هم با گهر بود وبا دستگاه
یکی لشکری داشت از صدبرون
همه جنگجوی وهمه با فسون
چو با مرز او پهلوان تنگ شد
دلش را دگر بهر سرجنگ شد
یکی شهر خوش پیشش آمدبه تنگ
درآن تنگ هنگ آمدش جای جنگ
یکایک چو بشنید کامدسپاه
زبیگانه لشکر، برآشفت شاه
همان شاه را بود فرغان به نام
سبکسار و تند و بد و خویش کام
سپاهی که بودش همه برنشاند
بزد کوس واز شهر،بیرون براند
گوان دلاور چو شیر وپلنگ
همه نامدار وهمه تیز چنگ
در آهن نهان چون که بیستون
همه چنگ شسته سراسر به خون
ز گرد سواران که بر شد به ابر
زمین،تیره شد همچو کام هژبر
جهان،تارشد آسمان خیره گشت
رخ ماه و خورشید هم تیره گشت
زآواز اسبان و بانگ یلان
فلک پرخروش وزمین پر فغان
سه فرسنگ از این گونه لشکر براند
همی گرد کین بر فلک بر فشاند
به منزل رسید و فرود آمدند
به نزدیکی دجله رود آمدند
سپهبد فرامرز لشکر شکن
ابا لشکر گشن دشمن فکن
همی راند چون نزد ایشان رسید
سپه را برابر فرود آورید
شب آمد جهان شد چو کام نهنگ
هوا را زمشک سیه داد رنگ
طلایه زهر دو سپه شد برون
گوان را به تن در بجوشید خون
نگهبان ایران،کیانوش بود
که در جنگ او شیر،بی توش بود
همی گشت با نامداران هزار
یلان سرافراز خنجرگذار
طلایه ز دشمن درآن تیره شب
بدی سه هزار از دلیران حسب
به هم باز خوردند گردن کشان
شب تار و بی آگهی ناگهان
برآمد ده و دار وهم گیر وبند
غریوان سپاه وخروشان سمند
همه گرز و زوبین و خنجر زدند
تو گفتی به نی آتش اندر زدند
میان سپه بود فرسنگ چار
دو لشکر نه آگاه از کار زار
برآن گونه بر هم زدند آن سپاه
شد از گرد آن دشت،لشکر،سیاه
یکی ابر بسته شد از تیره ابر
ببارید از او گرز برخود وگبر
درآن نیمه شب،تیغ افشان شدند
چوبرق از دل ابر رخشان شدند
همه شب به جنگ اندرون با سپاه
بسی گذشت از نامداران تباه
بدین گونه تا خور برآورد سر
برآمد به بالا چو زرین سپر
نیاسود یک تن در آن دارو گیر
که نوک سنان بود باران تیر
زفرغانیان اندرون کارزار
تبه گشته بودند بیش از هزار
دلاورکیانوش گردن فراز
به زیر اندرش باره تندتاز
یکی نیزه در دست چون اژدها
شده گرد اسبش به روی از هوا
به حمله برآمد به کردار کوه
شد آن لشکر از حمله او ستوه
بیفکند از ایشان بسی نامدار
سراسیمه شد دشمن از کارزار
همانا که ماندند مردی دویست
هزیمت غنیمت شمرد آنکه زیست
همه ساز و آلت فرو ریختند
از آن تند لشکر چو بگریختند
برفتند بی کام و بی نام وهوش
نه در مرد،تاب ونه دراسب،توش
به فرغان چنین گفت هریک به درد
که شد هور بر چشم ما لاجورد
ازآن نامور پهلوان دلیر
که آمد بر این مرز چون نره شیر
نگه کرد باید به رای بلند
به اندیشه خوب و پیغام و پند
پذیرفتن ازوی بسی باج و ساو
که از جنگ او ما نداریم تاو
به گفتار شیرین مگر بگذرد
دم اژدها خیره کس نشمرد
مراین رزم کامروز ما دیده ایم
نه رزمیست کان را پسندیده ایم
یکی پهلوان بود با یک هزار
از آن لشکر گشن و مردان کار
بکردیم کوشش چو ما سه هزار
مر ایشان چو شیران و ما چون شکار
بکردند ما را بدین سان تباه
برفتند زی پهلون سپاه
سپهدار ایشان نبود آگهی
بکردند کشور ز مان را تهی
هنوز از بدی تا چه پیدا شود
چو سالارشان رزم جویا شود
به خوبی،بلا دور گردان زخود
که خوبی بسی به زکردار بد
ز رزم ارچه اندیشه نیکوییست
نه هر کس زگردون دل افروزییست
مبادا شکستی بدین پیشگاه
رسد از بداندیش گم کرده راه
چو بشنید فرغان از ایشان سخن
برآشفت از نامدار انجمن
پسندش نیامد چنان گفتگوی
پراز خشم و کین کرد چشمان وروی
یکی بانگ برزد بدان مهتران
که ترسنده گشتند نام آوران
همی گفت کز کیست چندین سخن
که گفتارتان می نیاید به بن
شمارا دل از رزم،پربیم گشت
جگرتان از ایشان به دو نیم گشت
گروهی پریشان و بی ارج ونام
شب وروز پویان به ناکام و کام
پراکنده آواره هر سو روان
چو مردار،چون گرگ گرد جهان
از این سان کسی بر سر انجمن
نگوید بدین گونه چندین سخن
دلاور که هنگام ننگ ونبرد
هنرهای دشمن پدیدار کرد
ازو نام مردی نیاید پدید
نشاید زگفتار او آرمید
بدید آن بر و بوم با زیب و فر
یکی خسروی بد در آن مرز،شاه
که هم با گهر بود وبا دستگاه
یکی لشکری داشت از صدبرون
همه جنگجوی وهمه با فسون
چو با مرز او پهلوان تنگ شد
دلش را دگر بهر سرجنگ شد
یکی شهر خوش پیشش آمدبه تنگ
درآن تنگ هنگ آمدش جای جنگ
یکایک چو بشنید کامدسپاه
زبیگانه لشکر، برآشفت شاه
همان شاه را بود فرغان به نام
سبکسار و تند و بد و خویش کام
سپاهی که بودش همه برنشاند
بزد کوس واز شهر،بیرون براند
گوان دلاور چو شیر وپلنگ
همه نامدار وهمه تیز چنگ
در آهن نهان چون که بیستون
همه چنگ شسته سراسر به خون
ز گرد سواران که بر شد به ابر
زمین،تیره شد همچو کام هژبر
جهان،تارشد آسمان خیره گشت
رخ ماه و خورشید هم تیره گشت
زآواز اسبان و بانگ یلان
فلک پرخروش وزمین پر فغان
سه فرسنگ از این گونه لشکر براند
همی گرد کین بر فلک بر فشاند
به منزل رسید و فرود آمدند
به نزدیکی دجله رود آمدند
سپهبد فرامرز لشکر شکن
ابا لشکر گشن دشمن فکن
همی راند چون نزد ایشان رسید
سپه را برابر فرود آورید
شب آمد جهان شد چو کام نهنگ
هوا را زمشک سیه داد رنگ
طلایه زهر دو سپه شد برون
گوان را به تن در بجوشید خون
نگهبان ایران،کیانوش بود
که در جنگ او شیر،بی توش بود
همی گشت با نامداران هزار
یلان سرافراز خنجرگذار
طلایه ز دشمن درآن تیره شب
بدی سه هزار از دلیران حسب
به هم باز خوردند گردن کشان
شب تار و بی آگهی ناگهان
برآمد ده و دار وهم گیر وبند
غریوان سپاه وخروشان سمند
همه گرز و زوبین و خنجر زدند
تو گفتی به نی آتش اندر زدند
میان سپه بود فرسنگ چار
دو لشکر نه آگاه از کار زار
برآن گونه بر هم زدند آن سپاه
شد از گرد آن دشت،لشکر،سیاه
یکی ابر بسته شد از تیره ابر
ببارید از او گرز برخود وگبر
درآن نیمه شب،تیغ افشان شدند
چوبرق از دل ابر رخشان شدند
همه شب به جنگ اندرون با سپاه
بسی گذشت از نامداران تباه
بدین گونه تا خور برآورد سر
برآمد به بالا چو زرین سپر
نیاسود یک تن در آن دارو گیر
که نوک سنان بود باران تیر
زفرغانیان اندرون کارزار
تبه گشته بودند بیش از هزار
دلاورکیانوش گردن فراز
به زیر اندرش باره تندتاز
یکی نیزه در دست چون اژدها
شده گرد اسبش به روی از هوا
به حمله برآمد به کردار کوه
شد آن لشکر از حمله او ستوه
بیفکند از ایشان بسی نامدار
سراسیمه شد دشمن از کارزار
همانا که ماندند مردی دویست
هزیمت غنیمت شمرد آنکه زیست
همه ساز و آلت فرو ریختند
از آن تند لشکر چو بگریختند
برفتند بی کام و بی نام وهوش
نه در مرد،تاب ونه دراسب،توش
به فرغان چنین گفت هریک به درد
که شد هور بر چشم ما لاجورد
ازآن نامور پهلوان دلیر
که آمد بر این مرز چون نره شیر
نگه کرد باید به رای بلند
به اندیشه خوب و پیغام و پند
پذیرفتن ازوی بسی باج و ساو
که از جنگ او ما نداریم تاو
به گفتار شیرین مگر بگذرد
دم اژدها خیره کس نشمرد
مراین رزم کامروز ما دیده ایم
نه رزمیست کان را پسندیده ایم
یکی پهلوان بود با یک هزار
از آن لشکر گشن و مردان کار
بکردیم کوشش چو ما سه هزار
مر ایشان چو شیران و ما چون شکار
بکردند ما را بدین سان تباه
برفتند زی پهلون سپاه
سپهدار ایشان نبود آگهی
بکردند کشور ز مان را تهی
هنوز از بدی تا چه پیدا شود
چو سالارشان رزم جویا شود
به خوبی،بلا دور گردان زخود
که خوبی بسی به زکردار بد
ز رزم ارچه اندیشه نیکوییست
نه هر کس زگردون دل افروزییست
مبادا شکستی بدین پیشگاه
رسد از بداندیش گم کرده راه
چو بشنید فرغان از ایشان سخن
برآشفت از نامدار انجمن
پسندش نیامد چنان گفتگوی
پراز خشم و کین کرد چشمان وروی
یکی بانگ برزد بدان مهتران
که ترسنده گشتند نام آوران
همی گفت کز کیست چندین سخن
که گفتارتان می نیاید به بن
شمارا دل از رزم،پربیم گشت
جگرتان از ایشان به دو نیم گشت
گروهی پریشان و بی ارج ونام
شب وروز پویان به ناکام و کام
پراکنده آواره هر سو روان
چو مردار،چون گرگ گرد جهان
از این سان کسی بر سر انجمن
نگوید بدین گونه چندین سخن
دلاور که هنگام ننگ ونبرد
هنرهای دشمن پدیدار کرد
ازو نام مردی نیاید پدید
نشاید زگفتار او آرمید
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۰ - رزم فرامرز با شاه باختر و با شاه فرغان
بگفت این و هم در زمان برنشست
به کینه نهاد از بر تیغ،دست
سپه بر نشاند و بزد بوق و کوس
زمین از سم اسب گشت آبنوس
بیامد به نزدیک ایران سپاه
سواران جنگ آور کینه خواه
سوار طلایه چو باد دمان
از ایران بیامد بر پهلوان
بدو گفت کامد ز دشمن سپاه
جهان شد سراسر زلشکر سیاه
چو بشنید پهلو برآمد چو دود
بر شه درآن رزم،تندی نمود
به اسب اندر آمد به کردار باد
زتندی یکی کرد سوگند،یاد
به جان و سرشاه ایران زمین
به تاج و به تخت و به تیغ و نگین
که بی جوشن و درع وببر بیان
به جنگ اندرآیم به گرز گران
برآرم زفرمان یزدان دمار
به نیروی یزدان پروردگار
بزد چنگ و آمد دمان همچو ابر
چو تنگ اندر آمد به سان هژبر
بغرید و گرز گران برکشید
یکی آتش از رزمگه بردمید
درافتاد در لشکر بدگمان
به مانند سیل از برآسمان
به گرز و به تیغ اندرآورد دست
بسی مرد را کرد با اسب،پست
به گرزش زمین شد چو دریای خون
زتیغش سر سروران شد نگون
شده تیره وش سرخ،رخسار مهر
زبس خون که افشاند او بر سپهر
کمندش به کردار نراژدها
زدم می نکردی یلان را رها
خدنگش دل کوه خارا بخست
نهیبش پی چرخ گردون ببست
برافراز چون تاختی از نشیب
دل کوه بگداختی از نهیب
به هامون چو در کوه کردی شتاب
شدی کوه پولاد،دریای آب
بدین گونه پیش و پس و چپ وراست
همی تاخت هرجا بدان سان که خواست
به خنجر زدشمن به روز نبرد
ددان جهان را یکی سورکرد
زشمشیر آن شیر مرد دلیر
زکوپال واز گرز آن نره شیر
نماندند زنده در آن رزمگاه
زگردان فرغان یکی رزمخواه
همیدون سپاه جهان پهلوان
به کوشش درون بود با نوجوان
چوفرغان بدید آن چنان رزم سخت
بدانست کش روز برگشت وبخت
سیه شد جهان پیش چشمش به رنگ
ندید هیچ راه فسون و درنگ
زمین از سپه شد به مانند خون
درفش سر نامداران نگون
عنان برگرایید و بگریخت زود
چو از رزم جستن نیود آنچه بود
به تنها گریزان ودل با دو نیم
زگردان ایران پر اندوه وبیم
به شهر اندرون رفت و در سخت کرد
دلش پر زتیمار از آن کار کرد
فرامرز فرمود تا تیغ تیز
کشیدند و کردند دل پر ستیز
از ایشان که مانده بدان جایگاه
دهستان که بد نزد آن جنگگاه
بکشتند و خستند ازیشان بسی
نماند از بزرگان در آنجا کسی
چو از مرز فرغان برآورد دود
زکشور هر آن کس که فرزانه بود
به نزد سپهبد به زاری شدند
خروشان زبد زینهاری شدند
زبیدادی بی خرد شهریار
بگفتند با پهلو نامدار
که از راه بیداد شد رزمجوی
وگرنه کس این بد نکرد آرزوی
کنون چون خداوند فیروزگر
تورا داد مردی و نیروی وفر
ازین بیگناهان ستم دور دار
بیندیش از این چرخ ناپایدار
به فیروزی روزگار نبرد
سزد گر ببخشایی ای رادمرد
ببخشا واز روزگار دژم
دل نیکخواهان مکن پر زغم
به یزدان که جان و جهان آفرید
زمین و سپهر و زمان آفرید
که بیزار گشتیم ازین شهریار
که نفرین براو باد روزگار
سپهبد ببخشودشان یکسره
امان داد گرگ ژیان از بره
به کینه نهاد از بر تیغ،دست
سپه بر نشاند و بزد بوق و کوس
زمین از سم اسب گشت آبنوس
بیامد به نزدیک ایران سپاه
سواران جنگ آور کینه خواه
سوار طلایه چو باد دمان
از ایران بیامد بر پهلوان
بدو گفت کامد ز دشمن سپاه
جهان شد سراسر زلشکر سیاه
چو بشنید پهلو برآمد چو دود
بر شه درآن رزم،تندی نمود
به اسب اندر آمد به کردار باد
زتندی یکی کرد سوگند،یاد
به جان و سرشاه ایران زمین
به تاج و به تخت و به تیغ و نگین
که بی جوشن و درع وببر بیان
به جنگ اندرآیم به گرز گران
برآرم زفرمان یزدان دمار
به نیروی یزدان پروردگار
بزد چنگ و آمد دمان همچو ابر
چو تنگ اندر آمد به سان هژبر
بغرید و گرز گران برکشید
یکی آتش از رزمگه بردمید
درافتاد در لشکر بدگمان
به مانند سیل از برآسمان
به گرز و به تیغ اندرآورد دست
بسی مرد را کرد با اسب،پست
به گرزش زمین شد چو دریای خون
زتیغش سر سروران شد نگون
شده تیره وش سرخ،رخسار مهر
زبس خون که افشاند او بر سپهر
کمندش به کردار نراژدها
زدم می نکردی یلان را رها
خدنگش دل کوه خارا بخست
نهیبش پی چرخ گردون ببست
برافراز چون تاختی از نشیب
دل کوه بگداختی از نهیب
به هامون چو در کوه کردی شتاب
شدی کوه پولاد،دریای آب
بدین گونه پیش و پس و چپ وراست
همی تاخت هرجا بدان سان که خواست
به خنجر زدشمن به روز نبرد
ددان جهان را یکی سورکرد
زشمشیر آن شیر مرد دلیر
زکوپال واز گرز آن نره شیر
نماندند زنده در آن رزمگاه
زگردان فرغان یکی رزمخواه
همیدون سپاه جهان پهلوان
به کوشش درون بود با نوجوان
چوفرغان بدید آن چنان رزم سخت
بدانست کش روز برگشت وبخت
سیه شد جهان پیش چشمش به رنگ
ندید هیچ راه فسون و درنگ
زمین از سپه شد به مانند خون
درفش سر نامداران نگون
عنان برگرایید و بگریخت زود
چو از رزم جستن نیود آنچه بود
به تنها گریزان ودل با دو نیم
زگردان ایران پر اندوه وبیم
به شهر اندرون رفت و در سخت کرد
دلش پر زتیمار از آن کار کرد
فرامرز فرمود تا تیغ تیز
کشیدند و کردند دل پر ستیز
از ایشان که مانده بدان جایگاه
دهستان که بد نزد آن جنگگاه
بکشتند و خستند ازیشان بسی
نماند از بزرگان در آنجا کسی
چو از مرز فرغان برآورد دود
زکشور هر آن کس که فرزانه بود
به نزد سپهبد به زاری شدند
خروشان زبد زینهاری شدند
زبیدادی بی خرد شهریار
بگفتند با پهلو نامدار
که از راه بیداد شد رزمجوی
وگرنه کس این بد نکرد آرزوی
کنون چون خداوند فیروزگر
تورا داد مردی و نیروی وفر
ازین بیگناهان ستم دور دار
بیندیش از این چرخ ناپایدار
به فیروزی روزگار نبرد
سزد گر ببخشایی ای رادمرد
ببخشا واز روزگار دژم
دل نیکخواهان مکن پر زغم
به یزدان که جان و جهان آفرید
زمین و سپهر و زمان آفرید
که بیزار گشتیم ازین شهریار
که نفرین براو باد روزگار
سپهبد ببخشودشان یکسره
امان داد گرگ ژیان از بره
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۱ - رفتن فرامرز به شهر فرغان و کشتن فرغان،خود را به دست خود و آمدن فرامرز به شهر فرغان به مهمانی بزرگان آن شهر
چوپرداخت از جنگ نام آوران
همان شیر و آن لشکر بیکران
سپه بر نشاند و بیامد به شهر
از آن جنگ جستن نیامدش بهر
زبان بزرگان ابر شهریار
گشادند از بد در آن روزگار
پشیمان شد از کرده خویشتن
نهفته بیامد ز راه انجمن
نهانی به خانه درون رفت خوار
به چنگ اندرش خنجر آبدار
بزد بر تهیگاه و خود رابکشت
چنان بی خرد مرد بی یار و پشت
زبدخویی و تندی خویشتن
تبه کرد خود را در آن انجمن
سپهدار آن شاه بی دین وداد
بزرگان و مردان فرخ نژاد
چوآگاه گشتند،برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
درشهر فرغان گشادند زود
برون رفت هرکس که داننده بود
پذیره بر پهلوان آمدند
شتابان چوباد دمان آمدند
چو رفتند،بردند پیشش نماز
به شهر اندر آمد گو سرفراز
برآسود در شهر فرغان سه ماه
گهی باده گه گوی و نخجیرگاه
وز ایشان گزین کرد یک نامدار
بزرگ و سرافراز و با گیرودار
به نام وگهر او زچیپال بود
جوان و خردمند و با یال بود
بدان شهر فرغان ورا شاه کرد
یکی عهد بربست وآگاه کرد
که هر سال بدهد زپر چرم گاو
همه زر سرخ از پی باج وساو
از آن پس برآراست آن شیرمرد
برآورد از لشکر از راه گرد
عنان کرد پیچان به راه درنگ
رسیدند نزد که قاف،تنگ
درآن دشت،مردان،فراوان بدند
به رخسار چون ماه تابان بدند
ولیکن سروپا وتن پر زموی
همه سر وبالا همه ماه روی
به تک تیزرو همچو باد دمان
گریزان زمردم چو تیر از کمان
از آن نامداران ایران سپاه
براسبان تازی و پوینده راه
که هنگام رفتار،پران عقاب
نرفت از پی اسبشان در شتاب
بسی با کمند و کمان تاختند
بسی بند و نیرنگ ها ساختند
کزیشان یکی را به بند آورند
بر پهلوان بلندآورند
زهامون برآمد یکی تیره دود
نیامد از آن تاختن هیچ سود
همه مانده گشتند و بازآمدند
پر از درد ورنج و گداز آمدند
بخندید گرد جهان پهلوان
چنین گفت با مهتران و گوان
که این مردمان را به خم کمند
جهان دیده هرگز نیارد به بند
شما رنجه گشتید و خود با ستور
نه عزم ژیانست یا نره گور
شنیدم که این مردمان را به نام
بزرگان و دارای گسترده کام
بدانند و نسناس خوانند شان
همان مردم دیو دانندشان
بگفت این و بگرفت راه دراز
بیامد به نزدیک دریا فراز
زیک دست،دریا زیک دست،کوه
شده دیو ازآن کوه و دریا ستوه
دو مه بر لب ژرف دریا بماند
زهر گوشه ای کاروانان بخواند
به ده ماه،کشتی فراوان بساخت
به دریا درون بادبان برفراخت
روان کرد کشتی به دریای تند
درو باد با وی نکرد هیچ کند
برآمد به خوبی وبا فرهی
از آن ژرف دریا به تخت مهی
بیاورد تخت از بر لاله زار
نشست از بر رود با میگسار
بخورد و بخفت و برآمد فراز
به دل خرم از رنج راه دراز
همان شیر و آن لشکر بیکران
سپه بر نشاند و بیامد به شهر
از آن جنگ جستن نیامدش بهر
زبان بزرگان ابر شهریار
گشادند از بد در آن روزگار
پشیمان شد از کرده خویشتن
نهفته بیامد ز راه انجمن
نهانی به خانه درون رفت خوار
به چنگ اندرش خنجر آبدار
بزد بر تهیگاه و خود رابکشت
چنان بی خرد مرد بی یار و پشت
زبدخویی و تندی خویشتن
تبه کرد خود را در آن انجمن
سپهدار آن شاه بی دین وداد
بزرگان و مردان فرخ نژاد
چوآگاه گشتند،برخاستند
پذیره شدن را بیاراستند
درشهر فرغان گشادند زود
برون رفت هرکس که داننده بود
پذیره بر پهلوان آمدند
شتابان چوباد دمان آمدند
چو رفتند،بردند پیشش نماز
به شهر اندر آمد گو سرفراز
برآسود در شهر فرغان سه ماه
گهی باده گه گوی و نخجیرگاه
وز ایشان گزین کرد یک نامدار
بزرگ و سرافراز و با گیرودار
به نام وگهر او زچیپال بود
جوان و خردمند و با یال بود
بدان شهر فرغان ورا شاه کرد
یکی عهد بربست وآگاه کرد
که هر سال بدهد زپر چرم گاو
همه زر سرخ از پی باج وساو
از آن پس برآراست آن شیرمرد
برآورد از لشکر از راه گرد
عنان کرد پیچان به راه درنگ
رسیدند نزد که قاف،تنگ
درآن دشت،مردان،فراوان بدند
به رخسار چون ماه تابان بدند
ولیکن سروپا وتن پر زموی
همه سر وبالا همه ماه روی
به تک تیزرو همچو باد دمان
گریزان زمردم چو تیر از کمان
از آن نامداران ایران سپاه
براسبان تازی و پوینده راه
که هنگام رفتار،پران عقاب
نرفت از پی اسبشان در شتاب
بسی با کمند و کمان تاختند
بسی بند و نیرنگ ها ساختند
کزیشان یکی را به بند آورند
بر پهلوان بلندآورند
زهامون برآمد یکی تیره دود
نیامد از آن تاختن هیچ سود
همه مانده گشتند و بازآمدند
پر از درد ورنج و گداز آمدند
بخندید گرد جهان پهلوان
چنین گفت با مهتران و گوان
که این مردمان را به خم کمند
جهان دیده هرگز نیارد به بند
شما رنجه گشتید و خود با ستور
نه عزم ژیانست یا نره گور
شنیدم که این مردمان را به نام
بزرگان و دارای گسترده کام
بدانند و نسناس خوانند شان
همان مردم دیو دانندشان
بگفت این و بگرفت راه دراز
بیامد به نزدیک دریا فراز
زیک دست،دریا زیک دست،کوه
شده دیو ازآن کوه و دریا ستوه
دو مه بر لب ژرف دریا بماند
زهر گوشه ای کاروانان بخواند
به ده ماه،کشتی فراوان بساخت
به دریا درون بادبان برفراخت
روان کرد کشتی به دریای تند
درو باد با وی نکرد هیچ کند
برآمد به خوبی وبا فرهی
از آن ژرف دریا به تخت مهی
بیاورد تخت از بر لاله زار
نشست از بر رود با میگسار
بخورد و بخفت و برآمد فراز
به دل خرم از رنج راه دراز
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۲ - رسیدن فرامرز به کلان کوه و جنگ با دیوان
چو چندین برآسود گرد دلیر
زجا اندر آمد به کردارشیر
سوی مرز چین روی بنهاد تفت
شب وروز ناسوده در راه رفت
یکی کوه بد اندر آن راه سخت
کلان کوه خواندی ورا نیکبخت
چوآمد به نزد کلان کوه،خوار
بدان در نگه کرد گرد سوار
دژی دید بگذشته سر از سپهر
کجا بر درش حلقه ای بود مهر
زحل،پاسبان و مهش پرده دار
همان تیر وبهرام،سالار بار
سپهبد چو آن برزکه را بدید
پراندیشه لب را به دندان گزید
شنیده بد از زال وسام سوار
که در مرز چین هست یک کوهسار
یکی کوه باشد که چرخ برین
ازو برگذشته به روی زمین
کلان کوه خواند ورا رهنمای
یکی پر زیان کوه با هول جای
بدو برز دیوان فراوان گروه
که از رزمشان کوه گردد ستوه
زدیوان و جادو هزاران هزار
که آن را مهندس نداند شمار
که هریک ازیشان یکی لشکرند
زپیلان جنگی دلاورترند
یکی دیو جادو سپهدارشان
به هر نیک و بد،شاه و سالارشان
به فرمان او بود یکسر گروه
بدی کشور چین از ایشان ستوه
به هنگام شاه آفریدون گرد
سپهدار گرشسب با دستبرد
مگر باج بستد از آن جادوان
دگر کس نرفت از پی پهلوان
چوآنجا رسید آن یل نامور
نهانی همی گفت کای دادگر
به قدرت چنین جا تو آری پدید
در بسته ها را تو باشی کلید
از آن پس سپه را فرودآورید
سراپرده نامور برکشید
خبرشد به نزد شه جادوان
که آمد زمردم سپاه روان
سپه کرد وآمد زهامون به کوه
زمین شد زآسیب دیوان ستوه
چوآمد به نزدیک آن سرفراز
یکی ابر بست از برکوهسار
درافتاد در دشتگه زلزله
کجا جان همی کرد تن را یله
زآواز دیوان واز تیره گرد
زغریدن کوس واسب نبرد
پر آواز رعدست گفتی جهان
ویا روز در تیره شب شد نهان
فرامرز چون کار از آن گونه دید
برآشفت و از کین صفی برکشید
جهان آفرین را فراوان بخواند
همی گرد کینه به مه برفشاند
بفرمود تا بوق و کوس نبرد
زدند وبه رزم اندرون حمله کرد
کشیدند شمشیر و زوبین وگرز
دلاور سوراران با دستبرد
زگرد سپه تیره گشت آفتاب
زخنجر جهان بود دریای آب
چکاچاک خنجر بد وگرز و تیر
زمین شد به خون،سر به سر آبگیر
جهان یکسره همچو دریا نمود
نهنگ اندرو گرز و شمشیر بود
سنان بود ماهی،کمند،اژدها
وزو تیر پران چومرغ از هوا
سواران چو کشتی از آن نامجوی
روان کرده از خون به هر جای جوی
چو دریا برآورد از حمله،موج
شدی سرخ رخسار مه را به اوج
فرامرز گردنکش پهلوان
به اندک زمان با سپاهی گران
از آن لشکر جادوان،بی شمار
بکشتند بسیار در کارزار
بدانگه که تیره شب آمد به تنگ
گوان بازگشتند یکسر زجنگ
فرامرز روشن دل نامور
طلایه فرستاد بر دشت ودر
دگر روز چون مهتر سوزچهر
بگسترد بر خاک تاریک،مهر
دو لشکر دگر باره برهم زدند
تو گفتی به نی آتش اندر زدند
برآمد درخشیدن تیغ تیز
زمین از نهیب آمد اندر گریز
ازآن جادوان با خروش وغریو
دلیر و ستیزنده و نره دیو
به تن هریکی همچو کوه سیاه
زپولاد و آهن قبا و کلاه
خروشان زلشکر برون آمدند
تو گفتی به آتش درون آمدند
زگردان ایران دو چل کشته شد
کجا روز جنگ آوران گشته شد
فغانی برآمد زایران سپاه
برایرانیان گشت گیتی تباه
زآوردگه روی برگاشتند
دلیران همه جای بگذاشتند
خبرشد بر پهلوان دلیر
که از حمله دیو بگریخت شیر
سپهبد به ابرو برآورد چین
سرش پر زخشم و دل اندوهگین
برانگیخت پولاد سم بارگی
به نیزه درآمد به یکبارگی
برآن نره دیوان یکی حمله برد
بدرید گفتی زمین در نبرد
یکی را بزد نیزه ای بر کمر
کزان نیمه پشتش آمد به در
بیفتاد هم در زمان جان بداد
به کین،سر سوی آن دو دیگر نهاد
سوی گرزه گاو سر دست برد
دگر دیو را با زمین کرد خورد
بیامد بر دیگری با شتاب
به دست اندرش خنجر نیم تاب
بزد بر سرش تا میان دو پای
به دو نیمه شد دیو مانده به جای
بدانگه که برخود بپیچید دیو
بیفتاد ازوی برآمد غریو
یکی سهمگین دیو با یال وتوش
کزو بود گفتی جهان در خروش
خروشان بیامد بر پهلوان
بدرید گفتی به شورش جهان
درآویخت باشیر،درنده دیو
دلاور جوان سرافراز و نیو
یکی حمله بر دیو وارونه برد
چنان چون بود کار مردان گرد
بزد بر سرش گرزه گاو روی
تو گفتی بیفتاد کوهی به روی
چنان بد گمان فرامرز شیر
که سرش اندر آمد ز بالا به زیر
شد از جادوی چون یکی اژدها
بدان سان کزوکس نیابد رها
خروشید و بر پهلوان حمله کرد
زمیدان کینه برانگیخت گرد
زبان کرد بیرون چو ماری سیاه
شد از تف زهرش جهانی تباه
بترسید ازو پهلو رزم جوی
کمان کرد بیرون گو کینه جوی
برآمد بر اژدها با خدنگ
بدان سان که برغرم تازد پلنگ
زچاچی کمانش ببارید تیر
زتیرش بر خاک شد آبگیر
بزد بر سرش خنجر جانستان
به دو نیمه کردش زسر تامیان
چو زان دیو جادو برآورد گرد
وزآن لشکر جادوان حمله کرد
چو ایرانیان آنچنان دستبرد
بدیدند از آن شیروش مردگرد
کشیدند از کین،همه تیغ تیز
زدیوان برآمد دم رستخیز
بکشتند چندان از آن جادوان
که کس کوه و صحرا و هامون ندید
هزیمت شد آن لشکر بی کران
نماند هیچ بر دشت از آن جاودان
گریزان برفتند در غار کوه
زشمشیر شیر دلاور ستوه
سپهبد همی تاخت چون نره شیر
یکی کوه پیکر سمندش به زیر
برین گونه تا شد به پای حصار
برآورد از آن نره دیوان دمار
در دژ ببستند جنگ آوران
ببارید از آن کوه،سنگ گران
فرامرز از آن جایگه بازگشت
بیاورد لشکر بدان پهن دشت
شب آمد بیاسود در رزمگاه
طلایه فرستاد هر سو به راه
چو شد روز روشن سپه برنشاند
به تیزی سوی جنگ جادو برامد
پراندیشه آمد به جای نبرد
کزان دژ چگونه برآرند گرد
بسی گشت در گرد دژ چاره جوی
ندید اندرو چاره ننمود روی
همی گفت ای داور داوران
مرا راه ده سوی بدگوهران
نیایش بسی کرد و شد باز جای
غمی گشت از آن دیو ناپاک رای
در اندیشه آمد پراز غم برفت
همی بود نومید وبا درد خفت
زجا اندر آمد به کردارشیر
سوی مرز چین روی بنهاد تفت
شب وروز ناسوده در راه رفت
یکی کوه بد اندر آن راه سخت
کلان کوه خواندی ورا نیکبخت
چوآمد به نزد کلان کوه،خوار
بدان در نگه کرد گرد سوار
دژی دید بگذشته سر از سپهر
کجا بر درش حلقه ای بود مهر
زحل،پاسبان و مهش پرده دار
همان تیر وبهرام،سالار بار
سپهبد چو آن برزکه را بدید
پراندیشه لب را به دندان گزید
شنیده بد از زال وسام سوار
که در مرز چین هست یک کوهسار
یکی کوه باشد که چرخ برین
ازو برگذشته به روی زمین
کلان کوه خواند ورا رهنمای
یکی پر زیان کوه با هول جای
بدو برز دیوان فراوان گروه
که از رزمشان کوه گردد ستوه
زدیوان و جادو هزاران هزار
که آن را مهندس نداند شمار
که هریک ازیشان یکی لشکرند
زپیلان جنگی دلاورترند
یکی دیو جادو سپهدارشان
به هر نیک و بد،شاه و سالارشان
به فرمان او بود یکسر گروه
بدی کشور چین از ایشان ستوه
به هنگام شاه آفریدون گرد
سپهدار گرشسب با دستبرد
مگر باج بستد از آن جادوان
دگر کس نرفت از پی پهلوان
چوآنجا رسید آن یل نامور
نهانی همی گفت کای دادگر
به قدرت چنین جا تو آری پدید
در بسته ها را تو باشی کلید
از آن پس سپه را فرودآورید
سراپرده نامور برکشید
خبرشد به نزد شه جادوان
که آمد زمردم سپاه روان
سپه کرد وآمد زهامون به کوه
زمین شد زآسیب دیوان ستوه
چوآمد به نزدیک آن سرفراز
یکی ابر بست از برکوهسار
درافتاد در دشتگه زلزله
کجا جان همی کرد تن را یله
زآواز دیوان واز تیره گرد
زغریدن کوس واسب نبرد
پر آواز رعدست گفتی جهان
ویا روز در تیره شب شد نهان
فرامرز چون کار از آن گونه دید
برآشفت و از کین صفی برکشید
جهان آفرین را فراوان بخواند
همی گرد کینه به مه برفشاند
بفرمود تا بوق و کوس نبرد
زدند وبه رزم اندرون حمله کرد
کشیدند شمشیر و زوبین وگرز
دلاور سوراران با دستبرد
زگرد سپه تیره گشت آفتاب
زخنجر جهان بود دریای آب
چکاچاک خنجر بد وگرز و تیر
زمین شد به خون،سر به سر آبگیر
جهان یکسره همچو دریا نمود
نهنگ اندرو گرز و شمشیر بود
سنان بود ماهی،کمند،اژدها
وزو تیر پران چومرغ از هوا
سواران چو کشتی از آن نامجوی
روان کرده از خون به هر جای جوی
چو دریا برآورد از حمله،موج
شدی سرخ رخسار مه را به اوج
فرامرز گردنکش پهلوان
به اندک زمان با سپاهی گران
از آن لشکر جادوان،بی شمار
بکشتند بسیار در کارزار
بدانگه که تیره شب آمد به تنگ
گوان بازگشتند یکسر زجنگ
فرامرز روشن دل نامور
طلایه فرستاد بر دشت ودر
دگر روز چون مهتر سوزچهر
بگسترد بر خاک تاریک،مهر
دو لشکر دگر باره برهم زدند
تو گفتی به نی آتش اندر زدند
برآمد درخشیدن تیغ تیز
زمین از نهیب آمد اندر گریز
ازآن جادوان با خروش وغریو
دلیر و ستیزنده و نره دیو
به تن هریکی همچو کوه سیاه
زپولاد و آهن قبا و کلاه
خروشان زلشکر برون آمدند
تو گفتی به آتش درون آمدند
زگردان ایران دو چل کشته شد
کجا روز جنگ آوران گشته شد
فغانی برآمد زایران سپاه
برایرانیان گشت گیتی تباه
زآوردگه روی برگاشتند
دلیران همه جای بگذاشتند
خبرشد بر پهلوان دلیر
که از حمله دیو بگریخت شیر
سپهبد به ابرو برآورد چین
سرش پر زخشم و دل اندوهگین
برانگیخت پولاد سم بارگی
به نیزه درآمد به یکبارگی
برآن نره دیوان یکی حمله برد
بدرید گفتی زمین در نبرد
یکی را بزد نیزه ای بر کمر
کزان نیمه پشتش آمد به در
بیفتاد هم در زمان جان بداد
به کین،سر سوی آن دو دیگر نهاد
سوی گرزه گاو سر دست برد
دگر دیو را با زمین کرد خورد
بیامد بر دیگری با شتاب
به دست اندرش خنجر نیم تاب
بزد بر سرش تا میان دو پای
به دو نیمه شد دیو مانده به جای
بدانگه که برخود بپیچید دیو
بیفتاد ازوی برآمد غریو
یکی سهمگین دیو با یال وتوش
کزو بود گفتی جهان در خروش
خروشان بیامد بر پهلوان
بدرید گفتی به شورش جهان
درآویخت باشیر،درنده دیو
دلاور جوان سرافراز و نیو
یکی حمله بر دیو وارونه برد
چنان چون بود کار مردان گرد
بزد بر سرش گرزه گاو روی
تو گفتی بیفتاد کوهی به روی
چنان بد گمان فرامرز شیر
که سرش اندر آمد ز بالا به زیر
شد از جادوی چون یکی اژدها
بدان سان کزوکس نیابد رها
خروشید و بر پهلوان حمله کرد
زمیدان کینه برانگیخت گرد
زبان کرد بیرون چو ماری سیاه
شد از تف زهرش جهانی تباه
بترسید ازو پهلو رزم جوی
کمان کرد بیرون گو کینه جوی
برآمد بر اژدها با خدنگ
بدان سان که برغرم تازد پلنگ
زچاچی کمانش ببارید تیر
زتیرش بر خاک شد آبگیر
بزد بر سرش خنجر جانستان
به دو نیمه کردش زسر تامیان
چو زان دیو جادو برآورد گرد
وزآن لشکر جادوان حمله کرد
چو ایرانیان آنچنان دستبرد
بدیدند از آن شیروش مردگرد
کشیدند از کین،همه تیغ تیز
زدیوان برآمد دم رستخیز
بکشتند چندان از آن جادوان
که کس کوه و صحرا و هامون ندید
هزیمت شد آن لشکر بی کران
نماند هیچ بر دشت از آن جاودان
گریزان برفتند در غار کوه
زشمشیر شیر دلاور ستوه
سپهبد همی تاخت چون نره شیر
یکی کوه پیکر سمندش به زیر
برین گونه تا شد به پای حصار
برآورد از آن نره دیوان دمار
در دژ ببستند جنگ آوران
ببارید از آن کوه،سنگ گران
فرامرز از آن جایگه بازگشت
بیاورد لشکر بدان پهن دشت
شب آمد بیاسود در رزمگاه
طلایه فرستاد هر سو به راه
چو شد روز روشن سپه برنشاند
به تیزی سوی جنگ جادو برامد
پراندیشه آمد به جای نبرد
کزان دژ چگونه برآرند گرد
بسی گشت در گرد دژ چاره جوی
ندید اندرو چاره ننمود روی
همی گفت ای داور داوران
مرا راه ده سوی بدگوهران
نیایش بسی کرد و شد باز جای
غمی گشت از آن دیو ناپاک رای
در اندیشه آمد پراز غم برفت
همی بود نومید وبا درد خفت
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۳ - دیدن فرامرز،پدر خود را به خواب
چنان دید در خواب کو پدر
همی گفت فیروز گر ای پسر
که کار تو امشب به کام تو گشت
همان توسن چرخ،رام تو گشت
شب تیره برخیز سوی حصار
برو تا ببینی که پرودرگار
چگونه نماید تو را راه دژ
شود کشته بر دست تو شاه دژ
ولیکن به تنها بباید شدن
نباید درین کار دم بر زدن
کمندی و تیری تو را یار وبس
جز ایزد پناهت مبادا و بس
فرامرز دردم برآمد زخواب
شگفتی فرومانده از گفت باب
همانگه درآمد به پشت سمند
روان گشت با خنجر و با کمند
چو آمد گرازان به پای حصار
به پیش آمدش ناگهان یک سوار
پیاده شد و دست اورا به دست
گرفت وبرافراز در شد ز پست
ورا تا بر باره دژ ببرد
ره چاره دژ مر او را سپرد
خود از پهلوان زان سپس برکشید
شد از چشم او در زمان ناپدید
فرامرز دانست کان رهنمای
به فرمان دارنده دو سرای
درآن تیره شب نزد او آمدست
مر ا را ز بد چاره جو آمدست
وزآن پس که آن دادگر رهنمای
نهان شد زچشم یل پاک رای
کمند یلی در زمان داد خم
نزد اندر آن تیره شب هیچ دم
بینداخت افکند بر کنگره
برآمد چو خورشید سوی بره
زجادو و دیوان فزون از هزار
همه پاسبان بد در آن کوهسار
چو دیدند آن پهلو نامور
ابا تیغ و کوپال بسته کمر
به سنگ وبه تیغ اندر آویختند
یکی گرد کینه برانگیختند
سپهبد چو زان گونه جادو بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
بغرید مانند شیر ژیان
فروریخت سرها چو برگ رزان
تنی چند بگریخت از نامور
برفتند نزد شه بدگهر
فرامرز یل شد پس اندر دمان
گرازان به کردار ببر بیان
بدانست آنجا یل پاک رای
ثنا خواند بر داور رهنمای
یکی غار تاریک بس هولناک
همه جای سختی بد و ترسناک
سرایی فروبرده در خاره سنگ
که بودی جهان با فراخیش تنگ
دمان اندر آن غار تاریک شد
چو با دیو دژخیم نزدیک شد
بمالید مژگان و پس بنگرید
درآن غار تیره یکی کوه دید
درازی آن دیو،ده رش فزون
تنش هم به سان که بیستون
رخش تیره و دیدگانش سفید
زبیمش تو گویی جهان نارمید
همه تن پر از موی،چون گوسفند
تنش زرد و تیره به سان نوند
دهانش چو غاری به غار اندرون
زبانش چو ماری به خار اندرون
همان ناخنانش چو نیش گراز
دو دندانش همچون درخت دراز
زبانگ پی نامور پهلوان
شد آگاه آن دیو تیره روان
از آن جای خود ناگهانی بجست
برآویخت با نامور پیل مست
یکی نعره ای زد که شیر ژیان
از آن نعره او بشد ناتوان
همی گفت فیروز گر ای پسر
که کار تو امشب به کام تو گشت
همان توسن چرخ،رام تو گشت
شب تیره برخیز سوی حصار
برو تا ببینی که پرودرگار
چگونه نماید تو را راه دژ
شود کشته بر دست تو شاه دژ
ولیکن به تنها بباید شدن
نباید درین کار دم بر زدن
کمندی و تیری تو را یار وبس
جز ایزد پناهت مبادا و بس
فرامرز دردم برآمد زخواب
شگفتی فرومانده از گفت باب
همانگه درآمد به پشت سمند
روان گشت با خنجر و با کمند
چو آمد گرازان به پای حصار
به پیش آمدش ناگهان یک سوار
پیاده شد و دست اورا به دست
گرفت وبرافراز در شد ز پست
ورا تا بر باره دژ ببرد
ره چاره دژ مر او را سپرد
خود از پهلوان زان سپس برکشید
شد از چشم او در زمان ناپدید
فرامرز دانست کان رهنمای
به فرمان دارنده دو سرای
درآن تیره شب نزد او آمدست
مر ا را ز بد چاره جو آمدست
وزآن پس که آن دادگر رهنمای
نهان شد زچشم یل پاک رای
کمند یلی در زمان داد خم
نزد اندر آن تیره شب هیچ دم
بینداخت افکند بر کنگره
برآمد چو خورشید سوی بره
زجادو و دیوان فزون از هزار
همه پاسبان بد در آن کوهسار
چو دیدند آن پهلو نامور
ابا تیغ و کوپال بسته کمر
به سنگ وبه تیغ اندر آویختند
یکی گرد کینه برانگیختند
سپهبد چو زان گونه جادو بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
بغرید مانند شیر ژیان
فروریخت سرها چو برگ رزان
تنی چند بگریخت از نامور
برفتند نزد شه بدگهر
فرامرز یل شد پس اندر دمان
گرازان به کردار ببر بیان
بدانست آنجا یل پاک رای
ثنا خواند بر داور رهنمای
یکی غار تاریک بس هولناک
همه جای سختی بد و ترسناک
سرایی فروبرده در خاره سنگ
که بودی جهان با فراخیش تنگ
دمان اندر آن غار تاریک شد
چو با دیو دژخیم نزدیک شد
بمالید مژگان و پس بنگرید
درآن غار تیره یکی کوه دید
درازی آن دیو،ده رش فزون
تنش هم به سان که بیستون
رخش تیره و دیدگانش سفید
زبیمش تو گویی جهان نارمید
همه تن پر از موی،چون گوسفند
تنش زرد و تیره به سان نوند
دهانش چو غاری به غار اندرون
زبانش چو ماری به خار اندرون
همان ناخنانش چو نیش گراز
دو دندانش همچون درخت دراز
زبانگ پی نامور پهلوان
شد آگاه آن دیو تیره روان
از آن جای خود ناگهانی بجست
برآویخت با نامور پیل مست
یکی نعره ای زد که شیر ژیان
از آن نعره او بشد ناتوان
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۴ - کشتن فرامرز، سر جادوان را
زجا اندر آمد چو کوه گران
یکی سنگ انداخت بر پهلوان
سپر در سر آورد آن چیره دست
نیامد از آن سنگ بر وی شکست
جهان جو سوی خنجر آورد دست
بدو تاخت مانند آذرگشسب
بزد بر کمر گاه دیو سیاه
به دو نیمه کردش در آن جایگاه
خروشی درآمد در آن تیره غار
تو گفتی بدرید آن کوهسار
هرآن دیو و جادو که بر دژ بدند
از آن قصه دیو، آگه شدند
سوی خانه شه نهادند روی
پرازخشم وکینه همه جنگجوی
برون آمد از غار شیر ژیان
برآویخت با لشکر جاودان
به تنها تن خویشتن بی سپاه
همی رزم جست آن گو کینه خواه
به شمشیر وگرزوبه سنگ و به مشت
زجادو از دیو چندان بکشت
که از خون آن بد گهر جاودان
درآن کوه،سیلاب خون شد روان
چنین تا که شد روز،آن شیرمرد
زجادو و دیوان برآورد گرد
چو بر تیغ فیروزه گون رفت مهر
بتابید رخشان زچارم سپهر
گوان و فرامرز برخاستند
به آیین،سپه را بیاراستند
سوی بارگاه جهان پهلوان
برفتند شادان و روشن روان
سپهبد ندیدند در بارگاه
برنامداران،جهان شد سیاه
به جستن گرفتند چون بی هشان
به هر گوشه پویان و جویان نشان
پراکنده سوی حصار آمدند
جهان پهلوان خواستار آمدند
خروشی شنیدند از آن کوهسار
غریوان مردان درون حصار
خروش فرامرز هم زان نشان
شنیدند گردان گردنکشان
سپه بازدانست آواز او
همانگه شدند آگه از راز او
شگفتی همی گفت هرکس که شیر
بدین سان دلاور نباشد دلیر
که تنها زمردی به دژ درشدست
یلی از دژ جادوان برشدست
از آن پس برفتند نزدیک دژ
پر ازخون و پر کشته بد راه دژ
به درگاه دژ آتش اندر زدند
به جنگ اندرون تیر وخنجر زدند
به دژ در شد آن لشکر نامدار
بدیدند پهلو در آن کارزار
برو هرکسی از جهان آفرین
بخواندند بر پهلوان زمین
از آن پس کشیدند تیغ و تبر
یلان سرافراز پرخاشخر
بکشتند چندان در آن کوهسار
که شد ژرف دریای خون آشکار
زبس خون درآن کوه ریزان برفت
خور از چرخ گردان گریزان برفت
بدین گونه تا خور که فیروز بخت
سوی باختر برد بنگاه رخت
از آن نره دیوان و جادو سران
نماندند یک تن ز نام آوران
همه کشته و خسته و دلفکار
تو گویی نباشد کسی آشکار
نه برنا بماندند ونه مرد پیر
زن وبچه ها نیز کردند اسیر
به تاراج دادند دژیکسره
بجستند هامون وکوه و دره
بسی گوهر وسیم و دیبا و گنج
کجا گرد کردند دیوان به رنج
به دست آمد ایرانیان را زکوه
شدند از کشیدن یکایک ستوه
ازآن پس چو پرداخت آن پهلوان
زدیو بداندیش و از جادوان
سوی مرز چین اندر آورد روی
همی رفت خرم دل و راه جوی
چو شش مه برفتند پویان به راه
زبسیار رفتن،دژم شد سپاه
یکی دشت پیش آمدش چون بهشت
پر از گلشن وباغ پاکیزه کشت
در آن خرم آباد روی زمین
نبد هیچ پیدا کس اندر زمین
همه دشت، آهو و نخجیر بود
جهان پهلوان زان شگفتی نمود
یکی سنگ انداخت بر پهلوان
سپر در سر آورد آن چیره دست
نیامد از آن سنگ بر وی شکست
جهان جو سوی خنجر آورد دست
بدو تاخت مانند آذرگشسب
بزد بر کمر گاه دیو سیاه
به دو نیمه کردش در آن جایگاه
خروشی درآمد در آن تیره غار
تو گفتی بدرید آن کوهسار
هرآن دیو و جادو که بر دژ بدند
از آن قصه دیو، آگه شدند
سوی خانه شه نهادند روی
پرازخشم وکینه همه جنگجوی
برون آمد از غار شیر ژیان
برآویخت با لشکر جاودان
به تنها تن خویشتن بی سپاه
همی رزم جست آن گو کینه خواه
به شمشیر وگرزوبه سنگ و به مشت
زجادو از دیو چندان بکشت
که از خون آن بد گهر جاودان
درآن کوه،سیلاب خون شد روان
چنین تا که شد روز،آن شیرمرد
زجادو و دیوان برآورد گرد
چو بر تیغ فیروزه گون رفت مهر
بتابید رخشان زچارم سپهر
گوان و فرامرز برخاستند
به آیین،سپه را بیاراستند
سوی بارگاه جهان پهلوان
برفتند شادان و روشن روان
سپهبد ندیدند در بارگاه
برنامداران،جهان شد سیاه
به جستن گرفتند چون بی هشان
به هر گوشه پویان و جویان نشان
پراکنده سوی حصار آمدند
جهان پهلوان خواستار آمدند
خروشی شنیدند از آن کوهسار
غریوان مردان درون حصار
خروش فرامرز هم زان نشان
شنیدند گردان گردنکشان
سپه بازدانست آواز او
همانگه شدند آگه از راز او
شگفتی همی گفت هرکس که شیر
بدین سان دلاور نباشد دلیر
که تنها زمردی به دژ درشدست
یلی از دژ جادوان برشدست
از آن پس برفتند نزدیک دژ
پر ازخون و پر کشته بد راه دژ
به درگاه دژ آتش اندر زدند
به جنگ اندرون تیر وخنجر زدند
به دژ در شد آن لشکر نامدار
بدیدند پهلو در آن کارزار
برو هرکسی از جهان آفرین
بخواندند بر پهلوان زمین
از آن پس کشیدند تیغ و تبر
یلان سرافراز پرخاشخر
بکشتند چندان در آن کوهسار
که شد ژرف دریای خون آشکار
زبس خون درآن کوه ریزان برفت
خور از چرخ گردان گریزان برفت
بدین گونه تا خور که فیروز بخت
سوی باختر برد بنگاه رخت
از آن نره دیوان و جادو سران
نماندند یک تن ز نام آوران
همه کشته و خسته و دلفکار
تو گویی نباشد کسی آشکار
نه برنا بماندند ونه مرد پیر
زن وبچه ها نیز کردند اسیر
به تاراج دادند دژیکسره
بجستند هامون وکوه و دره
بسی گوهر وسیم و دیبا و گنج
کجا گرد کردند دیوان به رنج
به دست آمد ایرانیان را زکوه
شدند از کشیدن یکایک ستوه
ازآن پس چو پرداخت آن پهلوان
زدیو بداندیش و از جادوان
سوی مرز چین اندر آورد روی
همی رفت خرم دل و راه جوی
چو شش مه برفتند پویان به راه
زبسیار رفتن،دژم شد سپاه
یکی دشت پیش آمدش چون بهشت
پر از گلشن وباغ پاکیزه کشت
در آن خرم آباد روی زمین
نبد هیچ پیدا کس اندر زمین
همه دشت، آهو و نخجیر بود
جهان پهلوان زان شگفتی نمود
سرایندهٔ فرامرزنامه : فرامرزنامه
بخش ۱۵۵ - گم شدن فرامرز از لشکر
چنان بد که یک روز با انجمن
به نخجیرگه رفت آن پیلتن
در آن دشت و صحرا بسی تاخت بور
فراوان بیفکند آهو و گور
شب آمد سوی لشکرش بازگشت
ابا ویژگان اندر آن پهن دشت
چو شب،تیره شد پهلوان با گروه
یکی آتشی دید از برز کوه
گمانشان که آن آتش از دیدگاه
زبهر نشانی فروزد سپاه
عنان باره گام زن را سپرد
همی شد شتابنده با چند گرد
بدین سان همی راند تا روز پاک
چو شب پرنیان سپه کرد چاک
شه انجم از پرده لاجورد
یکی مشعل افروخت از زر زرد
سپهدار،فرهنگ سی رفته بود
زآتش چو آتش برآشفته بود
همی شد سراسیمه بر پشت زین
زگردان پر از خشم ودل پر زکین
شکم،گرسنه،روز،بی گاه گشت
دم نامداران پر از آه گشت
چو خورشید در چادر نیلگون
نهان گشت رنگ شب آمد برون
جهان گشت چون چهره اهرمن
سیه مار گردون گشاده دهن
زمین پرهراس و شب تیره رنگ
همی آمد از هر سو آواز جنگ
به تن بارگی خسته وکوفته
روان سوار از غم آشوفته
به بالین کوهی فرود آمدند
در آن خاک تیره دمی بر زدند
دگر باره آن آتش تابناک
پدید آمد از دیده سر در مغاک
نشستند گردان و مهتر بر اسب
برآمد به مانند آذرگشسب
شب از دور آتش جهان می نمود
تو گفتی همین است و نزدیک بود
بدین گونه می راند فرسنگ بیست
ندانست کان آتش تیز چیست
چوخورشید بر چرخ،مشعل فروخت
به نوک سنان چشم شب را بدوخت
جهان همچو دریای یاقوت شد
شب تیره خورشید را قوت شد
چنین گفت با ویژگان نامور
که ای نامداران پرخاشخر
برین سهمگین جای بی دستگاه
چنین خسته و زار وگم کرده راه
نه مردی به کار است و نه گرز و تیغ
نه راه امید ونه روی گریغ
به مردی به دام بلا آمدیم
ویا در دم اژدها آمدیم
همه دست خواهش به یزدان بریم
خروشیم وفریاد وافغان کنیم
مگر پاک داور بود رهنمای
که ما را ازین دشت پتیاره جای
رهاند رساند به آرام خویش
ببینیم دیگر همان کام خویش
وگرنه به کام نهنگ اندریم
زمردی به گرداب ننگ اندریم
یکایک زاسپان فرود آمدند
بدان ریگ تفته یکی دم زدند
به زاری همی گفت مرد جوان
که ای برتر از عقل و هوش وروان
بدین خشک هامون بی دسترس
نیازم تو دانی نگویم به کس
تویی راه گم کرده را رهنمای
تویی داور پاک و برترخدای
گر از رنج این بنده خشنود یار
برآنم که بر من ببخشود یار
روا دارم ار جان زتیره تنم
برون آید و تن به خاک افکنم
وگرنه ببخشای ای دادگر
بدین راز بیچاره اندر نگر
رهایی ده از بند بسته مرا
همان اندرین دشت خسته مرا
بگفت این و بنشست بر پشت بور
به فر خداوند ناهید وهور
همانگه زهامون،یکی تیره گرد
برآمد هوا گشت ازو لاجورد
یکی آهویی بود با تاب وتک
پس او یکی گرگ چون نره سگ
از آن گرد تیره برون آمدند
به تیزی ندانم که چون آمدند
بیامد دمان آهن از بیم جان
بیفکند خود را بر پهلوان
سپهبدبرآورد تیر خدنگ
زقربان کمان کیانی به چنگ
گرفت وبرو اندر آن راند تیر
بزد بر بر گرگ نخجیرگیر
زسینه گذر کرد و سوی جگر
ستیزه گرگ اندر آمد به سر
بیفتاد وهم در زمان جان بداد
چنین گفت گرد سپهبد نژاد
که این آهوی دردمند از گزند
زجان رست از چنگ گرگ نژند
به زنهار نزدیک ما آمدست
گر از دادگر رهنما آمدست
چو او کشته شد آهو ایمن برفت
به سوی چراگاه پویید تفت
همی رفت وایشان پس اندر دمان
برفتند تازان به ره بر کمان
رسیدند جایی که از خرمی
ندیده چنان دیده آدمی
یکی مرغزاری چو خرم بهشت
تو گفتی که رضوان درو لاله کشت
پرآب روان و پر از میوه دار
پر از سایه و بو و رنگ و نگار
نیایش گرفتند بر کردگار
خداوند بخشنده کامکار
که آن بندگان را از آن سخت راه
ببخشید و آمد همی نیک خواه
چو آنجا رسیدند شب تیره بود
دل نامداران ز غم تیره بود
سه روز و سه شب بود تا گرسته
سپهدار با ویژگان یک تنه
همی تاختند اندر آن دشت تار
چه بر شیب هامون چه برکوهسار
در آن مرغزاران بسی میوه بود
زپاکی وخوبی همه نابسود
سپهبد فرود آمد از بارگی
همان نامداران به یکبارگی
بخوردند میوه دمی برزدند
چو آسوده گشتند و ایمن شدند
بخفتند از پیش آب روان
در اندیشه از چرخ تیره روان
به نخجیرگه رفت آن پیلتن
در آن دشت و صحرا بسی تاخت بور
فراوان بیفکند آهو و گور
شب آمد سوی لشکرش بازگشت
ابا ویژگان اندر آن پهن دشت
چو شب،تیره شد پهلوان با گروه
یکی آتشی دید از برز کوه
گمانشان که آن آتش از دیدگاه
زبهر نشانی فروزد سپاه
عنان باره گام زن را سپرد
همی شد شتابنده با چند گرد
بدین سان همی راند تا روز پاک
چو شب پرنیان سپه کرد چاک
شه انجم از پرده لاجورد
یکی مشعل افروخت از زر زرد
سپهدار،فرهنگ سی رفته بود
زآتش چو آتش برآشفته بود
همی شد سراسیمه بر پشت زین
زگردان پر از خشم ودل پر زکین
شکم،گرسنه،روز،بی گاه گشت
دم نامداران پر از آه گشت
چو خورشید در چادر نیلگون
نهان گشت رنگ شب آمد برون
جهان گشت چون چهره اهرمن
سیه مار گردون گشاده دهن
زمین پرهراس و شب تیره رنگ
همی آمد از هر سو آواز جنگ
به تن بارگی خسته وکوفته
روان سوار از غم آشوفته
به بالین کوهی فرود آمدند
در آن خاک تیره دمی بر زدند
دگر باره آن آتش تابناک
پدید آمد از دیده سر در مغاک
نشستند گردان و مهتر بر اسب
برآمد به مانند آذرگشسب
شب از دور آتش جهان می نمود
تو گفتی همین است و نزدیک بود
بدین گونه می راند فرسنگ بیست
ندانست کان آتش تیز چیست
چوخورشید بر چرخ،مشعل فروخت
به نوک سنان چشم شب را بدوخت
جهان همچو دریای یاقوت شد
شب تیره خورشید را قوت شد
چنین گفت با ویژگان نامور
که ای نامداران پرخاشخر
برین سهمگین جای بی دستگاه
چنین خسته و زار وگم کرده راه
نه مردی به کار است و نه گرز و تیغ
نه راه امید ونه روی گریغ
به مردی به دام بلا آمدیم
ویا در دم اژدها آمدیم
همه دست خواهش به یزدان بریم
خروشیم وفریاد وافغان کنیم
مگر پاک داور بود رهنمای
که ما را ازین دشت پتیاره جای
رهاند رساند به آرام خویش
ببینیم دیگر همان کام خویش
وگرنه به کام نهنگ اندریم
زمردی به گرداب ننگ اندریم
یکایک زاسپان فرود آمدند
بدان ریگ تفته یکی دم زدند
به زاری همی گفت مرد جوان
که ای برتر از عقل و هوش وروان
بدین خشک هامون بی دسترس
نیازم تو دانی نگویم به کس
تویی راه گم کرده را رهنمای
تویی داور پاک و برترخدای
گر از رنج این بنده خشنود یار
برآنم که بر من ببخشود یار
روا دارم ار جان زتیره تنم
برون آید و تن به خاک افکنم
وگرنه ببخشای ای دادگر
بدین راز بیچاره اندر نگر
رهایی ده از بند بسته مرا
همان اندرین دشت خسته مرا
بگفت این و بنشست بر پشت بور
به فر خداوند ناهید وهور
همانگه زهامون،یکی تیره گرد
برآمد هوا گشت ازو لاجورد
یکی آهویی بود با تاب وتک
پس او یکی گرگ چون نره سگ
از آن گرد تیره برون آمدند
به تیزی ندانم که چون آمدند
بیامد دمان آهن از بیم جان
بیفکند خود را بر پهلوان
سپهبدبرآورد تیر خدنگ
زقربان کمان کیانی به چنگ
گرفت وبرو اندر آن راند تیر
بزد بر بر گرگ نخجیرگیر
زسینه گذر کرد و سوی جگر
ستیزه گرگ اندر آمد به سر
بیفتاد وهم در زمان جان بداد
چنین گفت گرد سپهبد نژاد
که این آهوی دردمند از گزند
زجان رست از چنگ گرگ نژند
به زنهار نزدیک ما آمدست
گر از دادگر رهنما آمدست
چو او کشته شد آهو ایمن برفت
به سوی چراگاه پویید تفت
همی رفت وایشان پس اندر دمان
برفتند تازان به ره بر کمان
رسیدند جایی که از خرمی
ندیده چنان دیده آدمی
یکی مرغزاری چو خرم بهشت
تو گفتی که رضوان درو لاله کشت
پرآب روان و پر از میوه دار
پر از سایه و بو و رنگ و نگار
نیایش گرفتند بر کردگار
خداوند بخشنده کامکار
که آن بندگان را از آن سخت راه
ببخشید و آمد همی نیک خواه
چو آنجا رسیدند شب تیره بود
دل نامداران ز غم تیره بود
سه روز و سه شب بود تا گرسته
سپهدار با ویژگان یک تنه
همی تاختند اندر آن دشت تار
چه بر شیب هامون چه برکوهسار
در آن مرغزاران بسی میوه بود
زپاکی وخوبی همه نابسود
سپهبد فرود آمد از بارگی
همان نامداران به یکبارگی
بخوردند میوه دمی برزدند
چو آسوده گشتند و ایمن شدند
بخفتند از پیش آب روان
در اندیشه از چرخ تیره روان