تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نشاط اصفهانی : مثنویات
شماره ۳۸ - ستایش خداوند بخشنده را
ستایش خداوند بخشنده را
فروزنده ی جان رخشنده را
پدید آور مهر و اردی بهشت
نگارنده ی چهر زیبا و زشت
جز او آفرین بر کسی کی نکوست
که هم آفرین آفریننده اوست
خرد پرور از پیکر خاک اوست
زبان ساز دی از برتاک اوست
چه مشکل چه آسان تواناست او
چه پیدا چه پنهان چو داناست او
از او گر بلندی و گر پستی است
اگر هوشمندی و گر مستی است
جز او نیست هستی و ما نیستیم
چو هستی جز او نیست ما کیستیم
بهر ذره مهر ضیا گستر اوست
بهر قطره دریای پهناور اوست
یکی نفخه از صنع او خواسته
جهان را چو باغی بر آراسته
بباغش فلک کرده نیلوفری
خرد را در آن دعوی عبهری
زهر نقصی آرد کمالی پدید
بهر زشتیی بر جمالی پدید
پی هر خزان اندر آرد بهار
اذا عسعس اللیل کاد النهار
چو از دستبرد خزان در چمن
نماند ز نسرین نشان وز سمن
در آرد نسیم بهاران بباغ
نه از خار ماند اثر نی ز زاغ
سهی سرو را سر فرازی دهد
بقمری سر نغمه سازی دهد
نوا بلبل از پرده ی گل زند
زهر گوشه گل راه بلبل زند
خروش آورد سیل از آهنگ رود
صبا سبزه در سبزه گیرد سرود
گل از شاخ اورنگی آرد بزیر
ز کیخسروی نغمه سازد صریر
ز کاخ عدم گل بشاخ آورد
پس آنگه ز شاخش بکاخ آورد
بایوان خرامد گل از طرف شاخ
ببستان خرامند خوبان ز کاخ
ز عکس گل و سنبل و روی و موی
درو دشت گردد پر از رنگ و بوی
بهر جا یکی سبزه رست از گلی
گلی بلبلی دلبری بیدلی
دگر ره چو بیند به بستان دل
نروید بجز خار طغیان ز گل
ز سر چشمه کشت دنیا و دین
بجوشد کمال و نجوشد یقین
یکی را فراعون رحمانیش
بخود برنهد نام یزدانیش
ندانسته نیک و بد کار خویش
فرو مانده در رنج و تیمار خویش
یکی پیکری سازد از سنگ و سیم
که اینست پروردگار قدیم
فرو گیرد آفاق را ظلم و جور
بدان تا رهاند ز بیداد دور
فرستد بهر قوم پیغمبری
نشاند بهر کشوری داوری
یکی بر خدا رهنمون و دلیل
یکی بندگان را پناه و کفیل
ز پیغمبران مهتری بر گزید
وزو چون فزونتر کمالی ندید
بر او وقف کرد آیت سروری
بر او ختم آیین پیغمبری
ز کشور خدایان با عدل و داد
بدین پادشه خاتم ختم داد
که تختش مصون بادو بختش فزون
خدایش پناه و نبی رهنمون
فرو مانده ام خیره در کار او
چه گویم که باشد سزاوار او
اگر ابر گویم گهر بارد او
اگر چرخ گویم درنگ آرد او
اگر بحر پیدا نشد ساحلش
اگر کوه سنگین نیامد دلش
اگر مهر زیباتر آمد بچهر
اگر ماه از وی ضیا دید مهر
اگر شاه بر وی سزاوار نیست
وزین برترم جای گفتار نیست
ای پرتو آفتاب سرمد
سلطان جهان جان محمد
در سایه ی مهر لایزالی
اینک چه زیان اگر هلالی
خوش باش که بخت بی زوالت
سد بدر بر آرد از هلالت
چشمان تواند یا دو آهو
آورده بصید گاه شه رو
یا در دو دریچه هندوانند
بر منظر شه نگاهبانند
آهوی تو در شکار شیران
هندوی تو خواجه ی امیران
زنجیر نهاده گیسوانت
شمشیر کشیده ابروانت
خورشید و مهت جلاجل مهد
بابخت تواست بخت را عهد
این بر سر عقل و کردن رای
وان بر رخ مهر عالم آرای
مهر تو همی ضیا فزا باد
در سایه ی سایه ی خدا باد
طغرل احراری : دیوان اشعار
ساقی نامه
بیا ساقی ای مقتدای طرب!
بیا ای تو داماد بنت العنب!
دل مرده ام را به می زنده کن
که از شور مستی بگویم سخن!
بیا ساقی ای آب و رنگ بهار
بیا ای فلاطون حکمت شعار!
به معجون رز کن دلم را قوی
که نامش بود شربت عیسوی
بیا ساقی ای آفتاب گرم
که بی باده عمریست درد سرم!
نه صندل به دفع خمارش دواست
مرا جرعه ای می به از کیمیاست!
بیا ساقی هنگام نوش می است
بهار طرب را خزان در پی است!
تغافل مکن بس که دوران دون
به یک دم کند عیش ما را زبون!
بیا ساقی باب مغان باز کن
به رندان مخمور آواز کن
که میخانه بکشاد پیر سها
رسد هر که نوشد ز شاه و گدا!
بیا ساقی معجون آتش مزاج
که جز او به دردم نباشد علاج
خدا را دل ریش من کن دوا
که افتادگان را توئی رهنما!
بیا ساقی عالم ندارد مدار
همان باده صاف از خم برار
که با هم بنوشیم و عیشی کنیم
زمانی ز اندوه و کلفت رهیم
بیا ساقی مشتاق روی توام
اسیر خم جعد موی توام!
مهیاست اسباب بزم و طرب
به جز رشحه شوق ماع عنب
بیا ساقی ای صدر مجلس نشین
تو را ملک خوبی به زیر نگین!
توئی بانی طاق قصر مغان
توئی حکمران خراباتیان!
بیا ساقی ای عارضت بوستان
لبت برگ گل چهره ات ارغوان
ز زلفت بیاشفته سنبل به باغ
ز رخسار ماهت شده لاله داغ!
بیا ساقیا جان فدای توام
تو شاهی به مغ من گدای توام!
رسیدم به دربار میخانه ات
بده جرعه ای می ز پیمانه ات
بیا ساقیا آفتابا مها
فلک رتبه مسندنشینا شها
که عهد بعیدیست بی باده ام
ز شادی بسی دور افتاده ام!
بیا ساقی ای آبروی مغان
بیا ای تو مطلوب پیر و جوان!
مرا کرد اندیشه دهر پیر
جوان ساز با باده ام دست گیر!
بیا ساقیا نوبهارم رسید
به طرف چمن سرو سر برکشید!
چو با سایه سرو در پای جو
به من ده ز سر جوش می یک سبو!
بیا ساقی مینای می را برار
که برده شعور حریفان خمار!
به جامی که جمشید حسرت برد
بده تا گریبان غم را درد!
بیا ساقی گل خنده زد در چمن
پریشان ز باد صبا شد سمن!
می صاف را ساغر از لاله کن
ز دل دفع غم های صد ساله کن!
بیا ساقیا کوه و صحرا و دشت
سراپا چو خط لب یار گشت!
جهان رونق از خضر رهبر گرفت
دلم میل مینا و ساغر گرفت
بیا ساقیا ساز عیش افتتاح
نما بکر رز را به شادی نکاح!
خطیب صراحی بکن خطبه سر
به آهنگ قل قل به صدر شور و شر!
بیا ساقی ای مایه خرمی
بیا ای گل گلشن بی غمی!
همآهنگ فریاد چون بلبلم
ز مینات مشتاق یک قل قلم
بیا ساقی مجبور دوران شدم
فلک بر سر آورد روز بدم
به یک ساغر می مرا گیر دست
که من از ازل آمدم می پرست
بیا ساقی ای دستگیر همه
توئی در خرابات پیر همه
تو را سبحه از دان انگور شوق
تو را سجده بر طاق ابروی ذوق
بیا ساقی صبح بناگوش تو
بیا ساقی لب های می نوش تو
یکی از سپهر طرب دم زند
یکی خنده بر حال ماتم زند!
بیا ساقی می ده که مستم کند
ز مستی مرا بتپرستم کند!
سجود آورم طاق ابروت را
بتان را پرستم نه طاغوت را!
بیا ساقی ایجاد میخانه ساز
ز لای ته باده پیمانه ساز
که پیمانه از لای می گر کنی
کجا فکر اسکندر و کی کنی؟!
بیا ساقی افتادم از یار دور
به جامی که بخشد دلم را سرور
کرم کن مرا زانکه هستم غریب
ز هجران دلدار و بعد حبیب
بیا ساقی ای من غلام درت
تو شاهی و من کمترین چاکرت!
به مخموری ام جام شاهانه ده
مرا گر دهی می به پیمانه ده!
بیا ساقی مردم من از دوری ات
چو آئینه محوم ز مهجوری ات
بیا عکس رخساره خود نما
که تا دیده ام را فزاید جلا!
بیا ساقی از باده کن راضی ام
برد فکر مستقبل و ماضی ام!
ز مخموری می مرا حال بین
تنم گشته از ضعف چون نال بین!
بیا ساقی سوسن زبان ثنا
برآورده است تاک دست دعا
یکی می فرستد ثنای تو را
به آمن کشاده یکی پنجه را
بیا ساقی با دیده اشکبار
به راهت شده چشم نرگس دو چار
که تا سرو قدت تماشا کند
چو با قمری این راز افشا کند
بیا ساقی ای نخل شادی ثمر
بیا ای صنوبر قد مو کمر!
ازان می که تاکش صنوبر بود
ز کیفیتش شور محشر بود!
بیا ساقیا فصل نوروز شد
گل باغ از تو دلفروز شد!
قدح گیر با دست بیضای خود
تنک ظرف می خواره کن آزمود
بیا ساقی عمر تو جاوید باد
مرا روز وصل تو آمد به یاد!
رفو چاک روی فراقم نما
ز موج می وصل کن رشته را!
بیا ساقی ای اختر شبفروز
بیا ای رخت شمع پروانه سوز!
به گرد سرت همچو پروانه ام
بده می که مشتاق پیمانه ام!
بیا ساقی ای چهره ات صبح دیر
بیا عاقبت از تو گردد بخیر
بکن مست از زور می هو کشم
همه رخت خود جانب او کشم!
بیا ساقی ای نور چشمان من
بیا ساقی ای رونق جان من!
ز هجر تو از دیده ام رفته نور
میم ده که دورم ز عقل و شعور!
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - آرزوی دل
مرا گر به جاوید؟ عمری دهند
سپس بر سرم، تاج شاهی نهند
همانا شود، ز آن من کشوری
در آید به فرمان من لشکری
یکی تخت زر، زیر پایم نهند
به نیکوترین قصر، جایم دهند
دو صد دختر مهوش گلعذار
بگردند دائم مرا در کنار
به عشرت گذارند، ایام من
بنوشند بس باده بر نام من
همین گونه ام با همین دستگاه
گذارند و بس بگذرد سال و ماه
همه مردم صاحب بخت و جاه
به حسرت نمایند بر من نگاه
کسی گر بگوید، در آن گیر و دار
به من: کای بهین طالع بخت یار؟!
تو کانقدر عیش و خوشی دیده ای
سزد گر جهان را پسندیده ای
بدو گویم ایدر خوشی چیست؟ هیچ
خوشی چیست جز ناخوشی، نیست هیچ
همین این همه برگ و ساز و طرب
که بوده مرا دائما روز و شب
همین بارگاه و همین اقتدار
همین وضع پاینده استوار
همین کامیابی هر روز و شب
همین روز و شب، بانگ عیش و طرب
نیرزد به آن دم، که دل آرزو
به چیزی نمود و نشد، زآن او!
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۳ - تأثیر سخن
شنیدم نویسنده ای در قدیم
نویسنده پاک رأی و حکیم
گزیده یکی چامه، انشا نمود
شه عصر از آن نامه رسوا نمود
گرفت آن هجانامه، آنسان رواج
که شه را درون شد، به سر بیم تاج
بفرمود کآن نامه ها سوختند
لب آن نویسنده را دوختند
بر شه بسی نامه، آتش زدند
بدش آتش قهر، آبش زدند
قضا را در آن دم، یکی تند باد
به دامان شه، مشتی آتش نهاد
شه از آن بلا، راه رفتن گرفت
ولیکن یکی میخش، دامن گرفت
مر آن شاه را میخ، بر تخت دوخت
نگهداشت تا آن که، بر تخت سوخت
سراپرده و تخت شه هر چه بود
گرفت آتش و زور آتش فزود
به ده ثانیه یکسر، آن بارگاه
بیفتاد در چنگ آتش چو شاه
به فکر شه آنگه نبد هیچ کس
تمامی به فکر خود از پیش و پس
کس از خویش، بر شه نپرداختی
در آن دم کسی شاه نشناختی
بر مردم آن روز سخت و سیاه
همه گونه بد فکر، جز فکر شاه
زبانه کشان آتش، از قول شاه
چنین ز آن نویسنده بد عذرخواه:
که گر نامه های تو افروختم
به جبرانش این بس، که خود سوختم
اگر دوختم من، لبانت به سیخ
کنون دوختم، جان خود را به میخ!
نویسنده بر هر که، آهش گرفت
شه ار بود بر تخت، آتش گرفت
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۴ - در صفحه غرب
بهارا به پائیز ما، دیده دوز
ز کلک تموزین دی، وی بسوز
ملک را ز ما نیز این نکته گوی:
که پیش آمده ملک نبود نکوی!
شها! صفحه غرب؛ اقلیم تو
بیندیش زانگه که افتد گرو
به پاداش این جمله باد گران
که آورده اینسان ز ری بس خزان
رخ ما شده زرد: زین باد زرد
ازین باد شد، خاک، ما را به سر
خود این ملک غربت، به زر می برند
ز کشور فروشان دون می خرند
هوا تیره گردید در این محال
ز باد جنوب و ز باد شمال
بلند است ابر ره، از هر کنار
هم اندر یمین و هم اندر یسار
سوئی رعد پلتیک، در غرش است
هم از سوی دیگر ز زر بارش است
اهالی همه خواب و غفلت زده
خمار زرین باده در میکده
ز باران بیگانه، آغشته اند
همه پیرو اجنبی گشته اند
یکی بنده بند: روسان شده
دگر پای بند: پروسان شده!
نهان گشته خورشید خاور نشان
در این گیر و دار، از زمین و زمان
نشانهای خود، جمله برداشتند
سپس آن بیگانه بگذاشتند
همی دانم ای شاه شمس شموس
بباید زمانی که روس و پروس:
به رسم نبرد، فتنه برپا کنند
مر این سو زمین را اروپا کنند
سپس تیر و توپ و خدنگ و تفنگ
بپاشند هر سو، بر آئین جنگ
بسی قتل و غارت نمایند بر
مر آن مردمی را که دارند زر
سپس خویشتن هیچ نی باختند
شهیدان شهوت، بسی ساختند
در این ره کجا، کشته بنهاده اند؟
ز ایرانیان بود، ار داده اند!
کجا رزمگه خاک، از آن شده؟
خراب ار شده، ملک ایران شده!
اگر اقتدار است، آنان برند
وگر افتخار است، ایشان برند
فقط پس، هوس، دونی و گمرهی
بماند بر ایرانیان تهی!
بود تیره ما را، افق آنچنان
که مر عاجز است، از بیانش زبان!
شهنشه خود این، گر تماشا کند
شهنشاهی خویش، حاشا کند
(ملک احمدی) نامدار جهان
ز تو ننگ باشد، شهی این چنان!
ترا گیتی ای شاه، خوش آفرید
ولی این شهی، زشت بهرت گزید
نشایسته تو شاه ایران شدی
نگهبان این ملک ویران شدی!
ایا خسرو کشور پاک جم
ترا کشوری، بایدا چون ارم
نه این خاور دوزخی مردمان
که تاریخشان باید این داستان
خلاصه چنین گشته بد، بخت ما
کنون چاره کار، هان شود بخت ما
گر از من بپرسد، کسی بی درنگ
نگر گویم ار گویمش: چاره جنگ
کنون چاره ما، به جز جنگ نیست
چه روی سیاهی، دگر رنگ نیست
همه ما که بایست کشته شویم
به دست دو دسته، دو دسته شویم
مرا این ملک را، ای شها رزمگه!
نبایستی آخر، نمودن نگه؟
چه بهتر که از بهر ایران زمین
بپا گردد این داستان این چنین
همی گر بجنگم، به خود این زمان
ببایستی اول، شهریار از میان
یکی بیرق شیر و خورشید نر
بباید شدن هادی ما نه زر
ولیکن کنون، جمله زر دیده اند
پسندیده وی، پسندیده اند
ایا غربیان مبارک نژاد!
شما را چرا شوم گشته نهاد؟
گر ایران زمین است این مرز و بوم
ز چه دست روس و پروسند عموم
ایا دیو دینان دون دغل!
شما را چه در سر بود زین عمل؟
هم از سایه شوکت شهریار
بر آرمتان ای نابکاران دمار!
مرا نیز باشد بیانی چو سام
به عنوان وی، بس سپاه کلام
به میدان کاغذ چه کلکم نهم
(مانور) سپاه خود آنگه دهم
شما ای سران سپه ساز خصم!
مر این نیست بستوده آئین و رسم
ایا بنده گیران خود زر خرید
قلم برکشیدم، علم درکشید
کجا می گذارند که بلوا کنید
سپس غارت ملک دارا کنید
من آن رزمخواه جبلی منم
همان عشقی جنگ ملی منم
بود مار بر سنگ و سنگم به چنگ
بسی ننگ باشد کنونم درنگ
ولی ار خود آنم، کنم بندگی
به بیگانگان، ننگم است زندگی!
الا ای شه! اقلیمت ایران زمین:
بپرورده دشمن بسی در کمین
وطن گشته بی کس از این ناکسان
که باشد عیان هر کجا چون خسان!
چو نیکو مرا خامه ام این نوشت:
که بیگانه به، از خود بدسرشت!
شها اندرین نامه چاکر نیم
ترا بنده پاک است منکر نیم
همه مر بر این ریشه اند و بطون
ولی اهرمن پیشه باشند چون
همه: شیوه شهرتی، چیده اند!
مرآئین «عشقی » نه بگزیده اند
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۷ - گلهای پژمرده
خری از گلستان باغی گذشت
بسی گل بره دیده و وقعی نه هشت
نسنجید کآن جلوه گل، ز چیست؟
نفهمید فریاد بلبل ز کیست؟
رسید او به جائی که ره تنگ بود
بسی شاخه، در راه آونگ بود
طبیعی است بر جسم آن شاخسار
بدانسان که گل بود، بد نیز خار
سر خر در آن شاخه ها گیر کرد
بسی سر برآورد و سر زیر کرد
سر و روی وی، اندر آن شاخسار
بیازرد و گلگون شد از زخم خار
بیا بنگر، اینک خر بی تمیز
که وقعی نمی هشت بر هیچ چیز
هر آن خار بر گردنش می نواخت
بر آن خیره می گشت تا می شناخت
مدام از دم آن، حذر می نمود
بر آن عاجزانه، نظر می نمود
چو بر خر ز گل هیچ زحمت نبود
نمی دید گل، نیز دارد وجود!
سرودم از این ره، من این داستان
که بینم در این کشور باستان:
رجال خیانتگر آنسان خرند!
که بر اهل فضل و هنر ننگرند
ز آزار هر کس، حذر می کنند
بر او با تواضع نظر می کنند!
وزین روی: جمعی تبه کارها
هیاهوچیان ملت آزارها:
در این دوره: هر یک مقرب شدند
همه صاحب کار و منصب شدند
ولی همچو گل هر که خوشرنگ و بوست
به صورت نکوی و به سیرت نکوست:
حکیم و سخندان و عالم بود:
گناهش همین بس که سالم بود
به او می ندارند، هرگز نظر
بدین جرم، کورا نباشد ضرر!
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۹ - در نکوهش نوع بشر
به پندار دانای مغرب زمین
پدید آور پند نو «داروین »
زمانه ز میمون، دمی کم نمود
سپس ناسزا نامش، آدم نمود
اگر آدمیت بر این بی دمی است؟
دمی کو که من عارم از آدمیست
چو اجدادم ای کاش، میمون بدم
که در جنگلی، راحت اکنون بدم
مرا آفریدند، انسان چرا؟
چرا آفریدند، اینسان مرا؟
اگر پشه ای بودم اندر هوا؟
اگر اشتری بودم اندر چرا؟
بدم گر که مور لگد خورده ای
و یا کرم بی قوت افسرده ای؟
اگر کند دندان شغالی بدم
اگر گرگ آشفته حالی بدم؟
از این نیک تر بد که انسان شدم
معذب ترین جنس حیوان شدم؟
تو ای مرغ آسوده در لانه ای
خوشا بر تو مرغی و انسان نه ای
گرازا، تو بر طالع خود بناز
که ناگشتی انسان و گشتی گراز
تو ای بدترین جنس انسان بشر
ز حیوان درنده درنده تر
نه روباهی اما به موذی گری
ز روبه صد اندازه، موذی تری
تویی گو که عقرب نیم پیش خود
ولی همچو عقرب زنی نیش خود
من ای قوم! جنس شما نیستم
دو پا دارم، اما دو پا نیستم
نه ازتان فزونم، نه ازتان کم
که من نیز مثل شما آدمم
ولی چون شما، پست و دون و پلید!
جهان آفرین، مر مرا نافرید
هراکلیت را بس ز مردم گزند!
رسیدی همی گفت مردم سگند
من آن آدمی، بر سگان اجنبی
چو در قوم غدار فاسق، نبی!
سگ ار اجنبی دید، عوعو کند
مرا نیز این قوم دون هو کند
همین قصه اکنون بود حال من
که عوعو نمایند، دنبال من
کسانی که اکنون، مرا هو کنند
سگند اجنبی دیده، عوعو کنند
چه غم دشمنان گر مرا هو زنند؟
ولی دوستان از چه نارو زنند!
تأسی به خصم دنی می کنند!
به من دوستان، دشمنی می کنند!
گر این دشمنی از حسد می کنند
قسم بر رفاقت که بد می کنند
من این نوع خود، ناپسندیده ام
بسی رنج دیدم که رنجیده ام
مرا گر چه طبعی است پراقتدار
چو من دیده کم دیده روزگار
به هر نکته طبعم، گمارم به کار
بود وصفش ار یک، نماید هزار
ولی از پی ذم نوع بشر
همین دم بریده،دنی جانور:
کند هر چه کوشش، فزاید به کار
نیادم سراید یکی از هزار
نجویم یکی ناسزا در کلام
کلام است در ذم او ناتمام
به ناچار نوع بشر خوانمش
همین نام را ناسزا دانمش
کجا ناسزا آدمی را سزاست
بر ناسزا آدمی ناسزا است
بر این دم بریده، دنی جانور
چه فحشی دهم به ز نوع بشر؟
همه فحش ها بهر آدم کم است
که فحش همه فحش ها آدمست!
به پندار (عشقی) ز «نوع بشر»
نباشد به قاموس، فحشی بتر!
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۱۲ - ملت فروش
یکی را ز تن، جامعه در دزدگاه
بکندند از کفش پا تا کلاه
پس آنگاه، آن روز تا شب دوید
که تا بر دهی، نیمه شب در رسید
بشد در سرای خداوند ده
که چیزی مرا ای خداوند ده
که تا پوشد اندام خود این غلام
بد اندر دهانش هنوز این کلام:
که آن خواجه خدمتگزاران بخواست
بگفتا کنون کاین غلامی ز ماست:
سحرگه به بازارش، اندر برید
فروشید و نقدینه اش آورید!
چو آن بینوا، این سخن برشنفت؟
سر از جیب حیرت برون کرد و گفت:
بگفتم غلامی که تن پوشی ام
نگفتم غلامم که بفروشی ام!
دلم بس ز کردار آن خواجه سوخت
که ما را به نام غلامی فروخت!
نوشتم من این قصه را یادگار
که تا یاد دارد، ورا روزگار
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - مرا بخت سبز از فلک دوش بود
مرا بخت سبز از فلک دوش بود
که آن سرو نازم در آغوش بود
ز غمخواری وصل او در دلم
غم هر دو عالم فراموش بود
نگاهش بمن در سوال و جواب
سراپا زبان جمله تن گوش بود
چگویم پس از هجر از وصل وی
که آن جمله نیش این همه نوش بود
لبش داشت صد رنگ با من سخن
نه چون غنچه از ناز خاموش بود
ز صهبای وصلش دلم تا سحر
برنگ خم باده در جوش بود
ز سیل سرشکم چو شبهای هجر
گهی تا کمرگاه و تا دوش بود
چه فیض امشب از وصل مشتاق دید
کز این باده تا صبح بیهوش بود
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شماره ۲ - دریغا ز حاجی محمدعلی
دریغا ز حاجی محمدعلی
ثمین گوهر درج مجد و علا
که ناگاه از کین بخاکش فکند
سپهر جفا پیشه چون نقش پا
بر اوج فلک یافت روحش مقام
تن او بزیر زمین کرد جا
غرض چون بسرعت ازین گلستان
روان شد بآئین باد صبا
رقم کرد مشتاق تاریخ او
چنان باد جایش ز لطف خدا
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱ - در توحید حضرت باری تعالی – عز اسمه و عظم سلطانه –گوید
به نام خداوند بینش طراز
جهانداور آفرینش طراز
که نامش بود زیور نامه ها
سخن را بدو گرم هنگامه ها
فلک را فرازنده ی بارگاه
زمین را طرازنده ی کارگاه
خداوند روزی ده مهربان
که کودک به نامش گشاید زبان
خدایی که بر هر زبان راز اوست
نی هر زبان نغمه پرداز اوست
ز آغازش اندیشه آگاه نیست
خرد را به انجام او راه نیست
چه درآفرینش نکو بنگری
همه زو بود وز همه او بری
حجابش زهر دیده عین ظهور
به خلق است نزدیک وز جمله دور
خود آمد به هر دیده ای پرده بند
خود از پرده رخسار یک سو فکند
زهی جلوه ی شاهد بی نیاز
که هم پرده سوزست و هم پرده ساز
دلیلت به یکتایی ایزدی
بود کرده هایش بس از بخردی
که پیوست مرکاف و نون را دو حرف
بیاراست زان نقش های شگرف
که بر زد چنین بی ستون و طناب
سرا پرده ی چرخ انجم قباب
که بنمود در پرده های فلک
به تسبیح گویا زبان ملک
که رخشده رخساره ی روز کرد
که سیاره گان را شب افروز کرد
که نه چرخ و چار آخشیج آفرید
سه فرزند آورد زآنان پدید
که از ابر بادش پدیدار کرد
که بشکفته گل ها زگلزار کرد
که آدم ز یک مشک خاک آفرید
به خاکی تنش جان پاک آفرید
که شد نقشبند جنین درشکم
که آوردش اندر وجود از عدم
برون از شکم زاده ننهاده گام
که آورد شیرش ز پستان مام
که گویا زبان سخن ساز کرد
که گوینده را نکته پرداز کرد
که شد رهنما سوی هنجارها
که شد رشته سازنده ی کارها
که تن رشته ی جان که پیوندداد
زدل ها که بر یکدگر ره گشاد
که تیغ بلا را چنین تیز کرد
که سر پنجه ی عشق خونریز کرد
که سرهای عشاق را شور داد
که دل های مشتاق را نور داد
بود اینهمه کرده ی کردگار
که جز او تواند چنین کردکار؟
مر او را شناس و مر او را ستای
ره او سپار و سوی او گرای
جز او را مدان داور دادرس
که غیر از خدا دادرس نیست کس
زتوحید بس راز نا گفته ماند
در این گنج بس در ناسفته ماند
دریغا زبان بیانی نبود
که با آن توانم خدا راستود
یکی ژرف (الهامی)اندیشه کن
بگردان از این ره عنان سخن
به درگاه حق عرض حاجات به
گشوده زبان در مناجات به
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۲ - در نیایش به درگاه پروردگار خویش عزوجل گوید
سپهر آفرینا زمین داورا
تویی مهربان بندگان پرورا
تویی آفریننده ی هر چه هست
تویی پاک دادار بالا و پست
تو یکتا خدایی و غیر از تو نیست
یگانه است ذات خدا و دو، نیست
پرستش تو را زیبد ای پاک ذات
که قائم به ذات تو شد کائنات
مرا گر زبانی ست، گویای توست
مرا گر دلی هست جویای توست
تویی روز و شب در زبان و دلم
ز یاد تو پیوند بر نگسلم
اگر جز تو را یاد کردن نکوست
همان یاد پیغمبر و آل اوست
از آن رو که یاد تو شد یادشان
عطای تو این منزلت دادشان
خدایا بدان جانفزا نام ها
که نیکانت دیدند از آن کام ها
به آن گوهر تاج آزادگان
مهین تاجبخش فرستادگان
که بود ایزدی مهر درپشت اوی
قمر شد دونیم از سر انگشت اوی
به آن نیکراه و خوش آیین اوی
به ستواری باره ی دین اوی
به فرخنده داماد آن تاجور
شه دین خداوند جن و بشر
علی آنکه شد روح را رهنمای
جهانسوز شمشیر و شیر خدای
به بانوی پوشیده روی بهشت
که دست تو او را زعصمت سرشت
به فرخنده پور پیمبر حسن(ع)
شهنشاه روشندل پاک تن
به فرمانروای شهیدان عشق
سوار سرافراز میدان عشق
به نه تاجور حجت دین پناه
ز نوباوگان شه کم سپاه
به ویژه مهین داور داوران
جهانبان گیتی کران تا کران
خداوند دین مهدی تاجور
شه غایب از آل خیر البشر
که بر من در فیض بنمای باز
مرا ساز از غیر خود بی نیاز
تو با خود مرا آشنایی ببخش
ز بیگانه گانم رهایی ببخش
چراغ من از نور خود برفروز
به جز خود هر آنچه سراسر بسوز
مرا از می بیخودی مست ساز
پس از نیست کردن به خود هست ساز
ببخشا همه زشت هنجار من
مکن کار با من چو کردار من
بپوشان مرا دیده از غیر خویش
مرا جز ره خود مینداز پیش
زهر دامنی بگسلان دست من
به جز دامن رحمت خویشتن
زکاری که ذات تو خوشنود نیست
بگردان رخم کاندرآن سود نیست
نگویم چنین یا چنان کن به من
تو میدانی و رحمت خویشتن
بود گر ز کوهم فزون تر گناه
بر بخششت هست کم تر ز کاه
نترسم که خواهشگرم در شمار
بود پاک پیغمبر تاجدار
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۳ - در ستایش حضرت رسالت پناهی صلی الله علیه واله گوید
بهین نقش کلک جهان آفرین
پرستنده ی خاص جان آفرین
به خلق اولین جلوه ی کردگار
به دین آخرین آیت استوار
شه ابطحی داور یثربی
جهان را خدیو و خدا را نبی
ملک لشگر و آسمان پیشگاه
رسولی که پیغمبران راست شاه
محمد که بر چهر دین غازه زوست
همه آفرینش پر آوازه زوست
مراو را چو پروردگار آفرید
نمود از رخش صورت خود پدید
نشان گر نبود او ز هستی نبود
در آفاق یزدان پرستی نبود
به جسم جهان جان تک پاک او
جبین سوده نه چرخ بر خاک او
به چنبر درش گردن راستین
عیان دست دادارش از آستین
زهی بنده کز فر فرخنده گی
خداییش در کسوت بنده گی
رخ کبریا صورت آرا شده ست
زدیدار او آشکارا شده ست
جمالش که نور علی نور بود
فروزنده ی آتش طور بود
ز قهرش خبر داده طوفان نوح (ع)
ز مهرش تن بوالبشر(ع)دید ر وح
از او کرده داوود (ع) آهنگری
وزو دست جم برده انگشتری
ازو رفته سوی فلک با شتاب
مسیحا(ع) به مهمانی آفتاب
بنای صنم خانه درهم شکست
نمانده نشان از بت و بت پرست
به دین پروری چون فرو کوفت کوس
بمرد آتش موبدان محبوس
چو شد شعله ی نارخشمش بلند
شرر زد به زرتشت و استا وزند
شرار شکوهش برآورد دود
زقسیس و ترسا و حبر و جهود
زتیغ سر انگشت او یافت بیم
که گشت اسپر بدر رخشان دو نیم
چو او را گه زادن اندر رسید
شد از معجزش بس شگفتی پدید
به ایوان کسری درآمد شکست
شد آتشکده ی پارس با خاک پست
ز دریای ساوه نجوشید نم
ز دشت سماوه بجوشیدیم
درآن شب که فرمان معراج یافت
به سرزین شکوه ایزدی تاج یافت
گشاد از هوا طایر سدره پر
براقی بیاورد طاووس فر
براقی که چون پویه اوری شدی
ازآن سوی امکان فراتر شدی
بدان باره بنشست پیغمبرا
گشاد آن عقاب بهشتی پرا
به یکدم شد از بنگه خاکیان
بدان سوتر از کاخ افلاکیان
چو بر ذروه ی عرش حق پا نهاد
لب عرش بر پای او بوسه داد
سخن کوته آنجا رسید آن جناب
که از یار چیزی نماندش حجاب
جهان بینش دید آنچه بایست دید
به گوش آمدش هر چه باید شنید
بدین پیکر خاکی آن سرفراز
برفت و بیامد ز معراج باز
نه در خواب بود و نه در بیخودی
به بیداری و فره ی ایزدی
شد و آمد آن داور دین چنان
که لفظ شد آمد رود بر زبان
سخن گفت آن شب به صورت جلی
خدا با رسول از زبان علی(ع)
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۴ - در منقبت شاه ولایت امیرالمومنین علی (ع)
مرا داد یزدان از آن رو شرف
که گردم ثناسنج شاه نجف
علی آن شهنشاه یزدان پرست
که باشد پرستنده اش هر چه هست
گزین داور شهربند وجود
که بر درگهش قدسیان را سجود
قوی دست حق پاک نفس رسول(ص)
شه دین و فرخنده شوی بتول
همین بس خدای جهان را سپاس
که او را علی بنده ی حق شناس
همین بس رسول خدا را درود
که حیدرش فرخنده داماد بود
ز پیشین رسول جهان آفرین
همی تا گه سید المرسلین(ص)
به باطن علی بودشان دستیار
برآورد از منکرانشان دمار
زقهرش درخشنده برقی جهید
زخشمش وزان بادی آمد پدید
شرر زان به قوم شعیب اوفتاد
وزین هستی عادیان شد به باد
پی غرق فرعونیان فوج فوج
عتابش به نیل اندر افکند موج
از او چوب موسی شد اژدر به دست
که جادوگران را به هم در شکست
وزو کرد جبریل فرخ به قهر
نگون امت لوط را هفت شهر
فزون از شمر سالیان پیش از آن
که در پیکر آدم آید روان
به زور یداللهی آن حقپرست
قوی دست پتیاره عفریت بست
و دیگر به فرخنده مهر اندرا
ز دم تا به دم بر درید اژدرا
چو لب شست از شیر و بالا گرفت
ره یاری شاه بطحا گرفت
اگر تیغ خونریز حیدر نبود
نشانی زدین پیمبر نبود
چو شاه حجاز آخرین حج گذاشت
وز آنجا به یثرب علم برفراشت
به جایی که آن را غدیر است نام
به فرمان دادار خیرالانام
جهاز هیونان به هم بر نهاد
به بالای آن بر شد و لب گشاد
که هرکس منم پاک پیغمبرش
امام است و مولا به دین حیدرش
علی بعد من جانشین من است
بدین تاجداری نگین من است
زنور من این شاه دین خلق شد
دو جانیم ما در یکی کالبد
به گوش اندر است این ز پیغمبرم
بدین اعتقاد از جهان بگذرم
اگر سالیان بشمرم صد هزار
ازیدون همی تا به روز شمار
اگر صد هزاران زبان باشدم
به هر یک هزاران بیان باشدم
زمدحش نیارم به جز اندکی
ز سیصد هزاران نگویم یکی
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۵ - در ستایش حضرت صدیقه ی کبری فاطمه ی زهرا و ائمه هدی علیهم السلام
کنون مدحت آرم به دستور اوی
وزان همسر و یازده پور اوی
اگر پاکدخت پیمبر نبود
علی را در آفاق همسر نبود
چنین زن تنی همترازوی او
نشد آفریده مگر شوی او
زحوا و آدم جهان آفرین
یکی مرد و زن نافرید اینچنین
زنی بانوی بانوان بهشت
ز آدم نژادش زحوران سرشت
ولی برتر از این و آن در شرف
چو لؤلؤ که دارد شرف برصدف
زنی از غبار رهش غالیه
به مو برزده ساره و آسیه
زنی مریمش پرده گی کهترین
دو فرزند پاکش مسیح آفرین
زنی برتر از شیر مردان دین
به جز شرزه شیر جهان آفرین
همی نازش آن پاک جانرا سزاست
که او را پدر خاتم انبیاست
بدان پرده گی عصمت کردگار
درود از جهان آفرین بی شمار
سپس بر دو فرزند نام آورش
دو شاخ برومند فرخ برش
دو آویزه ی گوش عرش خدای
دو حجت به دین نبی رهنمای
یکی رادپور پیمبر حسن
و دیگر شهنشاه خونین کفن
که بد مهد جنبانش روح الامین
برافلاک شد مهد او از زمین
سلام فراوان ز دادار او
به نه سرور از آل اطهار او
به ویژه خداوند فرهنگ وهش
شه مرتضی تیغ دجال کش
ولی خدا قائم دودمان
ظفر بخش دارای عصر و زمان
که تیغش به دین اهرمن سوز باد
فروغ رخش عالم افروز باد
خدایا ظهورش تو نزدیک ساز
ازو روشن این دهر تاریک ساز
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۶ - در شرح خواب دیدن مرحوم ناظم و سبب نظم این کتاب مستطاب
یکی راز گویم بری از دروغ
پذیرد ورا هر که دارد فروغ
چو بگذشت برسر مرا سال سی
فراز آمدم رنج و انده بسی
شدم از سم رخش غم پایمال
گرفتار و پا بست اهل و عیال
به دهر از درم بود دستم تهی
بدانسان که از میوه سرو سهی
بدی کاش دستم تهی بود وام
کز آن وام بد خواب و خوردم حرام
بریده چو از چهار سو شد امید
جز این راه چاره ندیدم پدید
که آرم به شاهر شهید التجا
زنم بر به دامانش دست رجا
شبی چاره جستم از آن چاره ساز
زدم بر به دامانش دست نیاز
که ای روح پاک تن ممکنات
ازین تنگدستی مرا ده نجات
همی گفتم و ریختم آب چشم
بسی بودم از بخت وارون به خشم
خیال آن زمان بر ملالم فزود
زغم اندر آن لحظه خوابم ربود
یکی بزم دیدم چو بزم بهشت
تو گفتی که بودش زمینو سرشت
به جوی اندرش همچو لعل مذاب
روان شکر و شیر و شهد و شراب
چه گویم ز اوصاف آن بزم خاص
همین بس که بد بارگاه خواص
طبق های زرین در آنجا هزار
زنارنج و لیمون و سیب و انار
همه میوه های بهشتی درخت
که بد در خور مردم نیکبخت
در آنجا جوانان فرخ جمال
همه گلبنان ریاض وصال
ابر صدر آن بزم مینو فضای
یکی تخت پیروزه پیکر به پای
بدان برنشسته یکی شهریار
که روی خدا از رخش آشکار
من استاده همچون گدایان به در
یکی ز انجمن کرد بر من نظر
چو از شه مرا خواست اذن دخول
دران بزم رفتم غمین و ملول
مرا از در مهر بنواختند
فروتر درآن بزم بشناختند
بپرسیدم این نغز بزم آن کیست
خداوند این بزم را نام چیست
بگفتند این بزمگه کربلاست
خداوند آن شاه اهل ولاست
مراین فرقه هستند یاران اوی
به دشت بلا جان نثاران اوی
درآن دم به ناگاه فرخنده شاه
فکند از ره مهر بر من نگاه
بفرمود کای مرد فرسوده غم
بسی دیده از روزگاران ستم
من از هر چه داری امید آگهم
به هرچ آروزی تو کامت دهم
چو اینگونه دیدم به خود مهرشاه
جبین سودم از عجز در پیشگاه
سرودم که ای کار ساز همه
به سوی تو روی نیاز همه
دوچیزم ز بخشایشت هست کام
یکی کم رها سازی از دست وام
دگر آنکه گویا زبانم کنی
به گفتار نیکو بیانم کنی
که نامی به نام تو دفتر کنم
ثنای تو را روز و شب سرکنم
بگفت آنچه کام تو بد دادمت
زبان سخن سنج بگشادمت
درین کار باشد خدایار تو
منم درد و گیتی مددکار تو
پس آنگاه لیمون و رمان چند
زخوان برگرفت آن شه ارجمند
به دست یکی داد زان مهتران
بدادش مر او نیز بردیگران
همان راد مردی که بودم قرین
نهاد آن همه نزد من بر زمین
یکی خرمن اندر برم گرد کرد
ز رمان سرخ و زلیمون زرد
همه میوه ها کاندر آن انجمن
بد از رافت شاه شد زان من
چو برمن زشه پرتو مهر تافت
درون و برونم همه نور یافت
یکی تشنه بودم شدم سیرآب
یکی ذره بودم شدم آفتاب
تن خاکی ام جان دیگر گرفت
سرم افسر از فر داور گرفت
دوصد شکر کافروخت زان محفلم
به نور حسینی چراغ دلم
تعالی الله از بخت بیدار من
که آن شب در آن خواب شد یار من
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۷ - خواب دیدن ناظم دفعه ی دیگر و مامور شدنش به نظم این کتاب
چو یک چند از این ماجرا درگذشت
فراز آمد از نو یکی سرگذشت
شبی جانفزاتر ز روز بهار
به فرخندگی چون شب وصل یار
درآن شب من از باده ی شوق مست
دلم برده شور محبت زدست
بدان دوست،کاندر دلم جای اوست
نبودم به جز دوست در مغز و پوست
بد از دوست گر بود گفت و شنود
که خوابم بدان حالت اندر ربود
یکی کوه دیدم چنان کوه طور
که از حق تجلی در آن کرده نور
به دامان او قلزمی آشکار
چو دریای سبز فلک بی کنار
بدم من به بالای آن سخت کوه
همی چاره جوینده وره پژوه
بدان سوی آن قلزم موجزن
ز شوریده مردان ره چند تن
از ایشان یکی کرد برمن نگاه
که از کوی زی یم بپیمای راه
شنیدم چو این راز زان بی همال
مرارست گفتی به تن پر و بال
به کردار سیل از بر کوهسار
سراشیب گشتم سوی رودبار
به یک لحظه زان کوه گردن فراز
مکان جستم اندر بر اهل راز
یکی زان میان با من ناتوان
بفرمود کای مرد روشن روان
یکی خانه ی نغز وآراسته
که از تو خدا خانه اش خواسته
یکی خانه بنیانش از جان و دل
نه چون خانه ی کعبه از آب و گل
چو بشنید گوشم ز شوریده این
سبک جستم و برزدم آستین
بنا کردم آن خانه ی پاک را
فزودم از آن، آبرو خاک را
زغیب آمد اسباب کارم پدید
که آن نغز بنیان به پایان رسید
چو بر دست من گشت کاوش تمام
پرستشگهی گشت عالیمقام
چو محراب آن خواستم ساختن
مر آن خانه را قبله پرداختن
شنو راستی، کاستی بد نماست
ندانستمی سوی قبله کجاست
همی خواستم شد پژوهشگرا
از آنان که دیدم بدانجا درا
نبودند یک تن از ایشان به جای
که گردد سوی قبله ام رهنمای
دلم شد زتنهایی خود غمین
که آمد سروشم به گوش اینچنین
که چندین چه داری به دل پرغما
مشو ایچ آشفته و در هما
یکی از غلامان شیر خدای
بدین کارگردد ترا رهنمای
چو بیدار گشتم از آن نغز خواب
زنرگس به گل برفشاندم گلاب
به گردون بیفراشتم هردو دست
سوی آفریننده ی هر چه هست
که ای پاک دادار روزی رسان
بدان رهنمایم تو روزی رسان
که آن رهبر آسان کند مشکلم
کند گنج اسرار یزدان دلم
هم او هادی آید نماید رهم
سوی قبله ی آن پرستشگهم
زهی رافت داور هور و ماه
که شد رهبرم سوی آن پاسخش
بدو سرسپردم شدم با کلاه
به ملک محبت زدم بارگاه
برستم زدام هوا و هوس
شدم با خراباتیان همنفس
منور شد از نور عرفان دلم
بشد کعبه ی عارفان منزلم
مراو را چو گشتم هم آواز عشق
زبان داد در گفتن راز عشق
که این نامور نامه را ساختم
بد انسان که او خواست پرداختم
منور شهم دستگیر و ولی است
دلیلم در این راه عبد علی است
کنون بر سخن گستران عجم
به مدحت کنم پشت تعظیم خم
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۸ - در ستایش سخن و مدح استاد سخن گستران حکیم ابوالقاسم فردوسی علیه الرحمه
الا ای خردمن بیدار هوش
بدین نغز گفتار من دار گوش
زهرچ آفرید ایزد بی نیاز
به نطق آمیزاده دید امتیاز
خدایش بلند از سخن پایه داد
که تاج کرامت به سر برنهاد
سخن بهتر از هر چه آن بهتر است
خرد کهتر است و سخن مهتر است
سخن چون سخن آفرین آفرید
همه ما سوی از سخن شد پدید
سخن چون بیامد ز بالا به پست
بدو گشت بشناخته هر چه هست
فرستاده گان را به تایید دین
سخن آمد از آسمان بر زمین
سخن شد کلیم خدا را دلیل
که آسان گذر کرد از رود نیل
سخن شد به روح الامین اوستاد
که دیگر ره اندر فلک پر گشاد
بهین معجز داور انبیا
سخن بود در کرسی کبریا
سخن کرد هر راز پنهان پدید
سخن گنج اسرار را شد کلید
سخن گستران را به هر روزگار
خدای جهانست آموزگار
به هرکس زبان سخن سنج داد
مراو را کلید درگنج داد
سخن گسترانند در این جهان
خدا را نگهبان گنج نهان
به ویژه مرآنان که در پارسی
سخن ها به جا مانده زایشان بسی
به گیتی سخن گستران آمدند
که گوی سخن بر به چوگان زدند
همه شهریاران ملک سخن
بی انباز در دروره ی خویشتن
همه نامجو ویژه دانای طوس
که شاهنشهی را فرو کوفت کوس
همه اخترانند واو ماهشان
همه شهریار او شهنشاهشان
به جوی بیان همه آب از اوست
به خورشید فکر همه تاب از اوست
بدی گوهر عقل و در سخن
به زیر زبان اندرش مختزن
شود راست تا بر تو این گفتگوی
زشهنامه بهتر گواهی مجوی
فرستاده ی پارسی گرخدای
فرستادی اندر جهان رهنمای
سخن گستر طوس پیغمبری
بد، و نامه اش، ایزدی دفتری
بدش درسخن گفته ی پهلوی
به از گوهر تاج کیخسروی
ازیدون همی تا به روز شمار
زما گنج آمرزش او را نثار
به ویژه مر آن نامور بخردان
که بودند مدحت گر خاندان
روانشان به مینو درآسوده باد
گناهانشان جمله بخشوده باد
کز آنان نوآموز مردی منم
که دستانسرا مرغ این گلشنم
منم آفتاب سپهر سخن
زبان من آمد درش را کلید
بود نامه ام به زهر نامه ای
کزو در جهان گرم هنگامه ای
چو نامه ازو شاد جان رسول
بود مرهم زخم قلب بتول
مراین بنده ی آستان حسین
سروده در آن داستان حسین
چو فردوس گفتار را زان مقام
سزد کش بود باغ فردوس نام
کس کی ز فردوس یاد آورد
چو بر باغ فردوس من بگذرد
به فردوس فردوسی پاک تن
شود خرم از باغ فردوس من
ازین نامه ی نغز گیتی طراز
که ماند زمن سالیان دراز
به دنیا درون کامرانی کنم
پس از مردنم زندگانی کنم
بدین نامه خندان ز پل بگذرم
سوی باغ فردوس روی آورم
بدین نامور نامه روز نشور
کنم آتش دوزخ از خویش دور
خدایا به شاه شهیدان عشق
بدان پر بها گوهر کان عشق
زمهرم بیفکن به سر سایه ای
که بندم بدین نامه پیرایه ای
به گلزار خرم جنان زین کتاب
شکفته کنم چهره ی بوتراب
سپهر آفرینا پناهم تویی
دلیل اندرین راست را هم تو یی
هزار و دو صد با نود و بود و پنج
که در بر گشادم ازین طرفه گنج
به آغاز چون یارشد کردگار
به انجام هم خواهدم گشت یار
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۰ - در شرح حال خویش و ستایش امام عصر اروا حنا فداه
به ماهی سیه بردم شب و روز رنج
به گوهر برآکندم این طرفه گنج
بدان شیوه ی نو که خود خواستم
من این نامور نامه آراستم
ازیدون همی تا گه باستان
بدینسان نپرداخت کس داستان
چو پروانه زاندیشه ها سوختم
کز اینسان چراغی برافروختم
چراغی به گیتی فکنده فروغ
ندیده رخش تیرگی از دروغ
درخشنده این اختر تابناک
شد از یاری چارده نورپاک
به ویژه خداوند شاهنشهان
گزین کار فرمان ملک جهان
طرازنده ی تختگاه وجود
در درج دین گوهر کان جود
گزیده تنی جان پاکان دراو
همه دین و داد نیاکان دراو
ثمین گوهر قلزم سرمدی
بزرگ آیت مصحف احمدی(ص)
نگهبان دین غایب دودمان
جهانبان خداوند عصر و زمان
پس از آفریننده ی هر چه هست
همه آفرینش ورا زیر دست
همه رنج و آرامش و سوک و سور
بلندی و پستی و سستی و زور
توانایی جسم و فر و خرد
همه آنچه بر ما همی بگذرد
ازوی است و او دست باز خداست
به هر کس دهد آنچه او را سزاست
هم از بخشش و فضل و احسان اوست
گر این جانفزا نامه نغز و نکوست
ازو خیزد این گفته سر تا به بن
کی ام من کز اینسان سرایم سخن
یکی ناتوان بنده ام تیره روز
تهی مغز از دانش دلفروز
روان تیره از رنج و خاطر تباه
رخ بخت، تاریک و اختر سیاه
ندیده به جز غم ز گشت سپهر
نتابیده خورشید بر من به مهر
گرفتار و پا بند مشتی عیال
زنی ناتوان کودکان خردسال
به روزی آنان فرو مانده سخت
نه نان و نه پوشش نه بستر نه رخت
نه گنج و زر و مال و نه خواسته
نه بنگه نه اسبابی آراسته
بجز لطف حقم به هر صبح و شام
نبد از جهان و جهان خواه کام
چنین طبع کی با سخن آشناست؟
ستوده سخن گفتنش کیمیاست
چنین نیرو از بخشش شه شناس
مراین شاه را باد از ما سپاس
توانایی اش رابه کار شگفت
زکار من اندازه باید گرفت
روان جهان برخی جانش باد
درود فراوان زیزدانش باد
خدامان به وی آشنایی دهاد
اگر نیست مال جهان خود مباد
جهان را و رنج ورا باد گیر
روان را زاندیشه آزاد گیر
غم و شادی این سرای سپنج
نپاید بسی خاطر خود مرنج
سپهر ار دمی برمرادت نگشت
چو می بگذرد باید از وی گذشت
بدان کوش اندر برکردگار
سبک بار آبی به روز شمار
ره پیشوایان دین پیش گیر
همی مدحشان پیشه ی خویش گیر
که هستند برنیکی آموزگار
بدی رابه نزد خدا خواستار
کنون گر بمانم فروزم چراغ
ز دوم خیابان این نغز باغ
به الهامی ای کردگار جهان
دراتمام این نامه بخشا توان
هر آنچ از تو خواهد همانش ببخش
سعادت به هر دو جهانش ببخش
به لفظ سعادت نمودم تمام
من این نامه ی نغز را والسلام
به الماس فکر ار گهر سفته ام
همه عشق گوید نه من گفته ام
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱ - وصیت کردن معاویه به بزرگان و سفارش یزید در هنگام مرگ خود
زهجرت به شصت اندر آمد چو سال
به ملک معاویه آمد زوال
ازآن پیش کو را زمان در رسد
برآید روانش ز ملک جسد
همه مهتران رانمود انجمن
چنین گفت زان پس به ایشان سخن
پس از مهتران رانمود انجمن
چنین گفت زان پس به ایشان سخن
پس از من پسر جانشین من است
نگهبان تخت و نگین من است
بدانید برخود و را پادشاه
که او راست پیروزی و دستگاه
بدارید او را چنان چون مرا
مپیچید از چنبر اوسرا
سگالید با دشمنانش ستیز
ابا یار او یار باشید نیز
درست آزمودستم او را که اوی
سترگ است و دانشور و نامجوی
نکو داند آیین کین خواستن
همان شیوه ی لشگر آراستن
دراین گیتی ار گفت من بشنوید
به فرزانه فرزند من بگروید
زکردارتان من به روز شمار
شوم با نیاکان خود شاد خوار
شما را به خوبی نگهداشتم
برای چنین روز بگذاشتم
که گاه مرا پاسبانی کنید
به فرزند من مهربانی کنید