تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
کسی کو فاش دید اسرار جانرا
کسی کو فاش دید اسرار جانرا
نبیند جز به چشم خود جهان را
نوائیفرین در سینه خویش
بهاری میتوان کردن خزان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگهدارنچه درب و گل تست
نگهدارنچه درب و گل تست
سرور و سوز و مستی حاصل تست
تهی دیدم سبوی این ون را
می باقی به مینای دل تست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شب این کوه و دشت سینه تابی
شب این کوه و دشت سینه تابی
نه در وی مرغکی نی موجبی
نگردد روشن از قندیل رهبان
تو میدانی که بایدفتابی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نکو میخوان خط سیمای خود را
نکو میخوان خط سیمای خود را
بدستور رگ فردای خود را
چو من پا در بیابان حرم نه
که بینی اندرو پهنای خود را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سحرگاهان که روشن شد در و دشت
سحرگاهان که روشن شد در و دشت
صدا زد مرغی از شاخ نخیلی
فروهل خیمه ای فرزند صحرا
که نتوان زیست بی ذوق رحیلی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
عرب را حق دلیل کاروان کرد
عرب را حق دلیل کاروان کرد
که او با فقر خود را امتحان کرد
اگر فقر تهی دستان غیور است
جهانی را ته و بالا توان کرد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درن شبها خروش صبح فرداست
درن شبها خروش صبح فرداست
که روشن از تجلیهای سیناست
تن و جان محکم از باد در و دشت
طلوع امتان از کوه و صحراست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دگرئین تسلیم و رضا گیر
دگرئین تسلیم و رضا گیر
طریق صدق و اخلاص و وفا گیر
مگو شعرم چنین است و چنان نیست
جنون زیرکی از من فراگیر
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چمنها زان جنون ویرانه گردد
چمنها زان جنون ویرانه گردد
که از هنگامه ها بیگانه گردد
ازن هوئی که افکندم درین شهر
جنون ماند ولی فرزانه گردد
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نخستین لاله صبح بهارم
نخستین لاله صبح بهارم
پیا پی سوزم از داغی که دارم
بچشم کم مبین تنهائیم را
که من صد کاروان گل در کنارم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
پریشانم چو گرد ره گذاری
پریشانم چو گرد ره گذاری
که بر دوش هوا گیرد قراری
خوشا بختی و خرم روزگاری
که بیرونید از من شهسواری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خوشآن قومی پریشان روزگاری
خوشن قومی پریشان روزگاری
که زاید از ضمیرش پخته کاری
نمودش سری از اسرار غیب است
ز هر گردی برون ناید سواری
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به بحر خویش چون موجی تپیدم
به بحر خویش چون موجی تپیدم
تپیدم تا به طوفانی رسیدم
دگر رنگی ازین خوشتر ندیدم
بخون خویش تصویرش کشیدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
نگاهش پر کند خالی سبوها
نگاهش پر کند خالی سبوها
دواند می به تاک آرزوها
ز طوفانی که بخشد رایگانی
حریف بحر گردد آب جوها
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو بر گیرد زمام کاروان را
چو بر گیرد زمام کاروان را
دهد ذوق تجلی هر نهان را
کند افلاکیان را آنچنان فاش
ته پا می کشد نه آسمان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مبارکباد کنن پاک جان را
مبارکباد کنن پاک جان را
که زایدن امیر کاروان را
زغوش چنین فرخنده مادر
خجالت می دهم حور جنان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
دل اندر سینه گوید دلبری هست
دل اندر سینه گوید دلبری هست
متاعیفرین غارتگری هست
بگوشممد از گردون دم مرگ
«شگوفه چون فرو ریزد بری هست»
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
عرب خود را به نور مصطفی سوخت
عرب خود را به نور مصطفی سوخت
چراغ مردهٔ مشرق بر افروخت
ولیکنن خلافت راه گم کرد
که اول مؤمنان را شاهیموخت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
خلافت بر مقام ما گواهی است
خلافت بر مقام ما گواهی است
حرام استنچه بر ما پادشاهی است
ملوکیت همه مکر است و نیرنگ
خلافت حفظ ناموس الهی است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
در افتد با ملوکیت کلیمی
در افتد با ملوکیت کلیمی
فقیری بی کلاهی ، بی گلیمی
گهی باشد که بازیهای تقدیر
بگیرد کار صرصر از نسیمی