تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا تا نرد را شاهانه بازیم
بیا تا نرد را شاهانه بازیم
جهان چار سو را درگدازیم
به افسون هنر از برگ کاهش
بهشتی این سوی گردون بسازیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فساد عصر حاضر شکار است
فساد عصر حاضرشکار است
سپهر از زشتی او شرمسار است
اگر پیدا کنی ذوق نگاهی
دو صد شیطان ترا خدمتگزار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
به هر کو رهزنان چشم و گوش اند
که در تاراج دلها سخت کوش اند
گران قیمت گناهی با پشنیری
که این سوداگران ارزان فروش اند
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه شیطانی خرامش واژگونی
چه شیطانی خرامش واژگونی
کند چشم ترا کور از فسونی
من او را مرده شیطانی شمارم
که گیرد چون تو نخچیر زبونی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چه زهرابی که در پیمانه اوست
چه زهرابی که در پیمانه اوست
کشد جانرا و تن بیگانه اوست
تو بینی حلقهٔ دامی که پیداست
نهن دامی که اندر دانهٔ اوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بشر تا از مقام خود فتاد است
بشر تا از مقام خود فتاد است
بقدر محکمی او را گشاد است
گنه هم می شود بی لذت و سرد
اگر ابلیس تو خاکی نهاد است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مشو نخچیر ابلیسان این عصر
مشو نخچیر ابلیسان این عصر
خسان را غمزهٔ شان سازگار است
اصیلان را همان ابلیس خوشتر
که یزدان دیده و کامل عیار است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
حریف ضرب او مرد تمام است
حریف ضرب او مرد تمام است
کهنتش نسب والامقام است
نه هر خاکی سزاوار نخ اوست
که صید لاغری بر وی حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز فهم دون نهادان گرچه دور است
ز فهم دون نهادان گرچه دور است
ولی این نکته را گفتن ضرور است
به این نو زاده ابلیسان نسازد
گنهگاری که طبع او غیور است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا تا کار این امت بسازیم
بیا تا کار این امت بسازیم
قمار زندگی مردانه بازیم
چنان نالیم اندر مسجد شهر
که دل در سینهٔ ملا گدازیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
قلندر جره باز سمانها
قلندر جره باز سمانها
به بال او سبک گردد گرانها
فضای نیلگون نخچیر کاهش
نمی گردد به گردشیانها
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
ز جانم نغمهء «الله هو» ریخت
چو کرد از رخت هستی چار سو ریخت
بگیر از دست من سازی که تارش
ز سوز زخمه چون اشکم فرو ریخت
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
تپیدم تا به چشم او رسیدم
درخش من ز مژگانش توان دید
که من بر برگ کاهی کم چکیدم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مرا از منطقید بوی خامی
مرا از منطقید بوی خامی
دلیل او دلیل ناتمامی
برویم بسته درها را کشاید
دو بیت از پیر رومی یا ز جامی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا از من بگیرن دیر ساله
بیا از من بگیرن دیر ساله
که بخشد روح با خاک پیاله
اگربش دهی از شیشهٔ من
قددم بروید شاخ لاله
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بدست من همان دیرینه چنگ است
بدست من همان دیرینه چنگ است
درونش ناله های رنگ رنگ است
ولی بنوازمش با ناخن شیر
که او را تار از رگهای سنگ است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بگو از من به پرویزان این عصر
بگو از من به پرویزان این عصر
نه فرهادم که گیرم تیشه در دست
ز خاری کو خلد در سینهٔ من
دل صد بیستون را میتوان خست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
به چشمم کوه یاران برگ کاهی است
ز من گیر این که زاغ دخمه بهتر
ازن بازی که دستموز شاهیست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
در دل را بروی کس نبستم
در دل را بروی کس نبستم
نه از خویشان نه از یاران گسستم
نشیمن ساختم در سینهٔ خویش
ته این چرخ گردان خوش نشستم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
درین گلشن ندارم ب و جاهی
درین گلشن ندارمب و جاهی
نصیبم نی قبائی نی کلاهی
مرا گلچین بدموز چمن خواند
که دادم چشم نرگس را نگاهی