تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۲ - برکان شکر چند مگس را غوغاست
برکان شکر چند مگس را غوغاست
کی کان شکر را به مگسها پرواست
مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست
بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۳ - بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بر ما رقم خطا پرستی همه هست
بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست
ای دوست چو از میانه مقصود توئی
جای گله نیست چون تو هستی همه هست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۴ - بر من در وصل بسته میدارد دوست
بر من در وصل بسته میدارد دوست
دل را بعنا شکسته میدارد دوست
زین پس من و دلشکستگی بر در او
چون دوست دل شکسته میدارد دوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۵ - پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر آن دل من صوفی
عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۶ - بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
بر هر جائیکه سرنهم مسجود او است
در شش جهت و برون شش، معبود اوست
باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۷ - بر جزوم نشان معشوق منست
بر جزوم نشان معشوق منست
هر پارهٔ من زبان معشوق منست
چون چنگ منم در بر او تکیه زده
این ناله‌ام از بنان معشوق منست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۸ - بستم سر خم باده و بوی برفت
بستم سر خم باده و بوی برفت
آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت
خون دلها ز بوش چون جوی برفت
زان سوی که آمد به همان سوی برفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۴۹ - بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
او رفت ز جای و گرد او هم برخاست
تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست
گردش اینجا و مرد در دار بقاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۰ - بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت
باری دل من جز صفت گل نگرفت
بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۱ - پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
پس بر به جهانی که چو خون در رگ ماست
خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست
غم نیستکه آثار جنون در رگ ما است
زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۲ - بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست
درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۳ - بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست
بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست
بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست
در صومعه و مدرسه از راه مجاز
آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۴ - بیرون ز تن و جان و روان درویش است
بیرون ز تن و جان و روان درویش است
برتر ز زمین و آسمان درویش است
مقصود خدا نبود بس خلق جهان
مقصود خدا از این جهان درویش است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۵ - بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست
جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان
آنرا که تمنای چنین مأوائیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۶ - بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
دانستن او نه درخور پایهٔ ماست
در معرفتش همین قدر دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۷ - بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت
بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت
مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت
مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی از آن یافت که با خار بساخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۸ - تا این فلک آینه‌گون بر کار است
تا این فلک آینه‌گون بر کار است
اندریم عشق موج خون در کار است
روزی آید برون و روزی ناید
اما شب و روز اندرون در کار است
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۵۹ - تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست
گیرم بت پندار شکستی آخر
آن بت که ز پندار برستی باقیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۰ - تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست
گویند که این وسوسهٔ شیطانست
شیطان لطیف است و حیات جانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۲۶۱ - تا حاصل دردم سبب درمان گشت
تا حاصل دردم سبب درمان گشت
پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت
جان و دل و تن حجاب ره بود کنون
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت