تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۹ - پادشاهی بهرام دوم
ورارام پور دلارام او
که بهرام بهرام بد نام او
پس از وی به گاه مهی برنشست
شهی بود با داد یزدان پرست
اگرچه بگردید از راه داد
ولی موبدان موبدش پند داد
شه روم کش نام پربوس بود
ابا لشگر و پیل و باکوس بود
بیاراست با او یکی کارزار
ولیکن به ره گشته گردید زار
جهان جوی کاروس شد جانشین
سوی تیسفون اندر آمد به کین
به یک تیر شد کشته در رزمگاه
پراکنده گشتند رومی سپاه
دیوکلس پس از وی سپهدار شد
سوی روم از دشت پیکار شد
ورارام با لشکری رزم ساز
سوی ارمنستان بیامد فراز
وز آن روی قیصر سپه برکشید
به جنگ ورارام لشکر کشید
چو پیروز نامد یکی زین دو شاه
زپیکار برگشت هر دو سپاه
پس از اندکی مرد بهرام گرد
زگیتی به جز تخم نیکی نبرد
که بهرام بهرام بد نام او
پس از وی به گاه مهی برنشست
شهی بود با داد یزدان پرست
اگرچه بگردید از راه داد
ولی موبدان موبدش پند داد
شه روم کش نام پربوس بود
ابا لشگر و پیل و باکوس بود
بیاراست با او یکی کارزار
ولیکن به ره گشته گردید زار
جهان جوی کاروس شد جانشین
سوی تیسفون اندر آمد به کین
به یک تیر شد کشته در رزمگاه
پراکنده گشتند رومی سپاه
دیوکلس پس از وی سپهدار شد
سوی روم از دشت پیکار شد
ورارام با لشکری رزم ساز
سوی ارمنستان بیامد فراز
وز آن روی قیصر سپه برکشید
به جنگ ورارام لشکر کشید
چو پیروز نامد یکی زین دو شاه
زپیکار برگشت هر دو سپاه
پس از اندکی مرد بهرام گرد
زگیتی به جز تخم نیکی نبرد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۰ - پادشاهی بهرام سوم
پسرش اندر آمد به تخت کیان
که او بود بهرام بهرامیان
سکان شاه خواندند او را به نام
که در سیستان بود با نام و کام
چنین بود آیین شاهان مگر
به قومی چو گشتند پیروزگر
بهر نام خواندندی آن شاه پیش
نهادندی او را به فرزند خویش
چنان چون که بهرام فرخ نهاد
همه زابل و سیستان برگشاد
چو لشکر سوی زابلستان براند
پسر را ابرنام سگزی بخواند
ولیکن سکانشاه با دار و برد
سرگاه را زود بدرود کرد
که او بود بهرام بهرامیان
سکان شاه خواندند او را به نام
که در سیستان بود با نام و کام
چنین بود آیین شاهان مگر
به قومی چو گشتند پیروزگر
بهر نام خواندندی آن شاه پیش
نهادندی او را به فرزند خویش
چنان چون که بهرام فرخ نهاد
همه زابل و سیستان برگشاد
چو لشکر سوی زابلستان براند
پسر را ابرنام سگزی بخواند
ولیکن سکانشاه با دار و برد
سرگاه را زود بدرود کرد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۱ - پادشاهی نرسی
چو برگشت بهرام را روز بخت
به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت
ابر جنگ جستن ببست او میان
بسی جنگ ها کرد با رومیان
زگالر سپهدار روما دوره
شکسته شد آن پادشه را سپه
ولی در سوم بار شاه دلیر
سر بخت او اندر آورد زیر
گریزنده شد گالر از پادشاه
شکسته شد او را سراسر سپاه
چو قیصر چنین دید بر ساخت کار
یکی لشکر آراست بیش از شمار
دگر باره گالر سوی جنگ رفت
پذیرفت او را جهان جوی تفت
درین جنگ نرسیس را بر شکست
هم لشکرش را بآورد خست
چو نرسیس از گالر آمد ستوه
بپیچید ازو روی و شد سوی کوه
همه گنج و خرگاه و فرزند و زن
به تاراج داد آن شه رزم زن
پریشیده چون دید کار سپاه
در آشتی زد به ناچار شاه
سه کشور به قیصر بداد از نیاز
که فرزند و زن را بدو داد باز
پس از آشتی شاه بیمار گشت
زاندوه و رنج گران درگذشت
تو گفتی همان روز نرسی نبود
همان تخت و دیهیم و کرسی نبود
به نرسی سپرد آن زمان تاج و تخت
ابر جنگ جستن ببست او میان
بسی جنگ ها کرد با رومیان
زگالر سپهدار روما دوره
شکسته شد آن پادشه را سپه
ولی در سوم بار شاه دلیر
سر بخت او اندر آورد زیر
گریزنده شد گالر از پادشاه
شکسته شد او را سراسر سپاه
چو قیصر چنین دید بر ساخت کار
یکی لشکر آراست بیش از شمار
دگر باره گالر سوی جنگ رفت
پذیرفت او را جهان جوی تفت
درین جنگ نرسیس را بر شکست
هم لشکرش را بآورد خست
چو نرسیس از گالر آمد ستوه
بپیچید ازو روی و شد سوی کوه
همه گنج و خرگاه و فرزند و زن
به تاراج داد آن شه رزم زن
پریشیده چون دید کار سپاه
در آشتی زد به ناچار شاه
سه کشور به قیصر بداد از نیاز
که فرزند و زن را بدو داد باز
پس از آشتی شاه بیمار گشت
زاندوه و رنج گران درگذشت
تو گفتی همان روز نرسی نبود
همان تخت و دیهیم و کرسی نبود
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۲ - پادشاهی اورمزد بزرگ
پس از مرگ وی اورمزد بزرگ
درآمد به تخت شهی هم چو گرگ
بر او مهتران آفرین خواندند
ورا شهریار گزین خواندند
شهی بود با فرو برز کیان
همی خواست برکین ببندد میان
ولی تندرستی ازو دور شد
به گاه کیی سخت رنجور شد
بگسترد کافور بر جای مشک
گل ارغوان شد به پالیز خشک
به بستر شب و روز بیمار بود
همانا که بختش نه بیدار بود
غمی شد زمرگ آن شه تاجور
که هنگام مردن نبودش پسر
مگر خود همی در شبستان شاه
یکی لاله رخ بود تابان چو ماه
پری چهره را بچه بود در نهان
ازین آگهی یافت شاه جهان
یکی انجمن ساخت از موبدان
ستاره شناسان و هم بخردان
چو شد انجمن شاه بر پای خاست
یکی سخت پیمان از ایشان بخواست
چنین گفت کاین دخت پاکی نهاد
بخواهد یکی کودک شیرزاد
گمانم که این بچه باشد پسر
ورا باشد این تاج و تخت و کمر
سپردم بدو تاج و تخت و کلاه
همان کشور و گنج و تیغ و سپاه
بزرگان نهادند پیمان برین
که بودند خوش دل زشاه زمین
درآمد به تخت شهی هم چو گرگ
بر او مهتران آفرین خواندند
ورا شهریار گزین خواندند
شهی بود با فرو برز کیان
همی خواست برکین ببندد میان
ولی تندرستی ازو دور شد
به گاه کیی سخت رنجور شد
بگسترد کافور بر جای مشک
گل ارغوان شد به پالیز خشک
به بستر شب و روز بیمار بود
همانا که بختش نه بیدار بود
غمی شد زمرگ آن شه تاجور
که هنگام مردن نبودش پسر
مگر خود همی در شبستان شاه
یکی لاله رخ بود تابان چو ماه
پری چهره را بچه بود در نهان
ازین آگهی یافت شاه جهان
یکی انجمن ساخت از موبدان
ستاره شناسان و هم بخردان
چو شد انجمن شاه بر پای خاست
یکی سخت پیمان از ایشان بخواست
چنین گفت کاین دخت پاکی نهاد
بخواهد یکی کودک شیرزاد
گمانم که این بچه باشد پسر
ورا باشد این تاج و تخت و کمر
سپردم بدو تاج و تخت و کلاه
همان کشور و گنج و تیغ و سپاه
بزرگان نهادند پیمان برین
که بودند خوش دل زشاه زمین
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۳ - پادشاهی شاپور ذوالاکتاف
پس از شاه بروی درم ریختند
به مشگوی تاجی بیاویختند
چو ماهی دو بگذشت بر آن پری
یکی کودکی زاد چون مشتری
نهادند شاپور نامش مهان
ازو خرمی یافت روی جهان
نشاندند او را به گاه پدر
به گهواره اش بسته دیهیم زر
یکی موبدی بود شهروی نام
همی کرد دستوری او تمام
چنین تا برآمد بر این هفت سال
برافروخت شاپور فرخنده یال
به خردی سخن های شاهانه گفت
که موبد بماندی ازو در شگفت
یکی پل به بغداد بنیاد کرد
که جان های مردم همه شاد کرد
به خردی بیاراست کار سپاه
بیفزود بر لشکر رزم خواه
یکی جنگ کرد او بقوم عرب
به طایر سرآورد روز طرب
هر آن جا عرب یافتی ای شگفت
زدو دست او دور کردی دو کتف
از این رو ذوالاکتافش آمد لقب
که از مهره بگشاد کتف عرب
چو خاک یمن را سراسر بتاخت
یکی لشکر گشن آماده ساخت
همی کرد آهنگ قیصر بروم
کزو باژ بستاند آباد بوم
به مشگوی تاجی بیاویختند
چو ماهی دو بگذشت بر آن پری
یکی کودکی زاد چون مشتری
نهادند شاپور نامش مهان
ازو خرمی یافت روی جهان
نشاندند او را به گاه پدر
به گهواره اش بسته دیهیم زر
یکی موبدی بود شهروی نام
همی کرد دستوری او تمام
چنین تا برآمد بر این هفت سال
برافروخت شاپور فرخنده یال
به خردی سخن های شاهانه گفت
که موبد بماندی ازو در شگفت
یکی پل به بغداد بنیاد کرد
که جان های مردم همه شاد کرد
به خردی بیاراست کار سپاه
بیفزود بر لشکر رزم خواه
یکی جنگ کرد او بقوم عرب
به طایر سرآورد روز طرب
هر آن جا عرب یافتی ای شگفت
زدو دست او دور کردی دو کتف
از این رو ذوالاکتافش آمد لقب
که از مهره بگشاد کتف عرب
چو خاک یمن را سراسر بتاخت
یکی لشکر گشن آماده ساخت
همی کرد آهنگ قیصر بروم
کزو باژ بستاند آباد بوم
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۴ - جنگ شاپور با رومیان
کانستانتن آمد به جنگش دمان
ولیکن زمانه ندادش امان
به روم اندران گشت ژولین امیر
که خواند آپوستا مراو را هژیر
بتازید شاپور تا لیدیه
زخاک نصیبین و آرمینیه
نیروی ارسی تیکوس دلیر
به پیکار شاپور شد شیرگیر
به آوردگه کشته شد پورشاه
که برگاه بودی چو تابنده ماه
ولی شاه آمید را برگشود
زدیرگاه و سنکا برآورد دود
به ناچار قیصر سپه برکشید
زمستان به شام آمد و آرمید
به گاه بهاران گذشت از فرات
به دست اندر آورد مستملکات
همی خواست رفتن سوی تیسفون
سپاهش ز ریگ بیابان فزون
وز آن روی جنگی دو فرزند شاه
ببستند بر قیصر روم راه
سواران ایران همه ارجمند
به دست اندرون نیزه های بلند
کله خودها چون سر آدمی
در آن جای چشم و دهان بد همی
کماندارها جنگ را کرده ساز
ز نی بودشان تیرهای دراز
به ژولین یکی جنگ کردند سخت
همانا که از روم برگشت بخت
به شط اندرون ساخت کشتی هزار
سپهدار سیر آمد از کارزار
آپوستا به جنگ اندرون کشته شد
سر بخت رومی سپه گشته شد
ژووین گشت برجای قیصر امیر
ولیکن به زودی شد از رزم سیر
بدانست کو راز ایرانیان
به رزم و به آویزش آید زیان
بر شه فرستاد دینار و گنج
همان داد کشور به شاپور پنج
به شهنامه یانس سرایدش نام
و یا خود بزانوش با نام و کام
دگر هرچه زین در زند داستان
به شهنامه از گفته باستان
که شاپور در روم شد کاروان
به بازارگانی چو یک ساروان
در آن جای قیصر گرفتش به تنگ
به چرم خر اندر ببستش چو سنگ
همه ژاژ و افسانه باشد سخن
که پیدا نمی آیدش سرزبن
ولیکن زمانه ندادش امان
به روم اندران گشت ژولین امیر
که خواند آپوستا مراو را هژیر
بتازید شاپور تا لیدیه
زخاک نصیبین و آرمینیه
نیروی ارسی تیکوس دلیر
به پیکار شاپور شد شیرگیر
به آوردگه کشته شد پورشاه
که برگاه بودی چو تابنده ماه
ولی شاه آمید را برگشود
زدیرگاه و سنکا برآورد دود
به ناچار قیصر سپه برکشید
زمستان به شام آمد و آرمید
به گاه بهاران گذشت از فرات
به دست اندر آورد مستملکات
همی خواست رفتن سوی تیسفون
سپاهش ز ریگ بیابان فزون
وز آن روی جنگی دو فرزند شاه
ببستند بر قیصر روم راه
سواران ایران همه ارجمند
به دست اندرون نیزه های بلند
کله خودها چون سر آدمی
در آن جای چشم و دهان بد همی
کماندارها جنگ را کرده ساز
ز نی بودشان تیرهای دراز
به ژولین یکی جنگ کردند سخت
همانا که از روم برگشت بخت
به شط اندرون ساخت کشتی هزار
سپهدار سیر آمد از کارزار
آپوستا به جنگ اندرون کشته شد
سر بخت رومی سپه گشته شد
ژووین گشت برجای قیصر امیر
ولیکن به زودی شد از رزم سیر
بدانست کو راز ایرانیان
به رزم و به آویزش آید زیان
بر شه فرستاد دینار و گنج
همان داد کشور به شاپور پنج
به شهنامه یانس سرایدش نام
و یا خود بزانوش با نام و کام
دگر هرچه زین در زند داستان
به شهنامه از گفته باستان
که شاپور در روم شد کاروان
به بازارگانی چو یک ساروان
در آن جای قیصر گرفتش به تنگ
به چرم خر اندر ببستش چو سنگ
همه ژاژ و افسانه باشد سخن
که پیدا نمی آیدش سرزبن
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۵ - فتوحات شاپور در مشرق
پس از جنگ با رومیان پادشاه
به تاتار و هندوستان جست راه
بسی سروران را سر آورد پیش
بیفزود بر وسعت ملک خویش
وز آن جا سوی ارمنستان شتافت
که ارزاس از رأی او سر بتافت
بکشت آن جهان جوی را خوار و زار
سر آورد بر پارتی روزگار
یکی شارسان ساخت در بیستون
که پیروز شاپور خوانی کنون
دگر شارسان خرم آباد بود
که اهل لرستان بدو شاد بود
به استرخ کرد آن سوم شارسان
بدو اندرون کاخ و بیمارسان
بهر جای بنگاشته پیکرش
که قیصر چو بنده ستاده برش
چنین نام خود را نموده است یاد
که هستم شه آسمانی نژاد
چو شد مالیاتش به هفتاد و اند
نگون گشت بختش زچرخ بلند
به تاتار و هندوستان جست راه
بسی سروران را سر آورد پیش
بیفزود بر وسعت ملک خویش
وز آن جا سوی ارمنستان شتافت
که ارزاس از رأی او سر بتافت
بکشت آن جهان جوی را خوار و زار
سر آورد بر پارتی روزگار
یکی شارسان ساخت در بیستون
که پیروز شاپور خوانی کنون
دگر شارسان خرم آباد بود
که اهل لرستان بدو شاد بود
به استرخ کرد آن سوم شارسان
بدو اندرون کاخ و بیمارسان
بهر جای بنگاشته پیکرش
که قیصر چو بنده ستاده برش
چنین نام خود را نموده است یاد
که هستم شه آسمانی نژاد
چو شد مالیاتش به هفتاد و اند
نگون گشت بختش زچرخ بلند
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۶ - پادشاهی اردشیر و شاپور و بهرام
پس از وی کی نامدار اردشیر
به گاه بزرگی درآمد دلیر
که شاپور را بود مهتر پسر
ولی روزش آمد به زودی بسر
برادرش کو داشت شاپور نام
همی بود بر تخت فرخنده کام
ز شاهیش بگذشت چون پنج سال
به نخجیر شد روزی آن بی همال
سه جام می خسروانی بخورد
به خیمه درون شاه را خواب برد
چو او خفت از دشت برخاست باد
که کس باد زآن سان ندارد به یاد
زجا کند آن چوب خرگاه را
بکشت آن چنان نامور شاه را
پسرش آن جهان جوی بهرام راد
به جای پدر تاج بر سر نهاد
به تاجش زبرجد برافشانده اند
همی نام کرمان شهش خوانده اند
مگرگاه شاپور فرخ نهاد
به کرمان همی بود بهرام شاد
نبودش پسر آن جهان جوی مرد
برادر یکی داشتی یزدگرد
ازو بود کهتر به سال و به ماه
بدو داد ناکام تخت و کلاه
به گاه بزرگی درآمد دلیر
که شاپور را بود مهتر پسر
ولی روزش آمد به زودی بسر
برادرش کو داشت شاپور نام
همی بود بر تخت فرخنده کام
ز شاهیش بگذشت چون پنج سال
به نخجیر شد روزی آن بی همال
سه جام می خسروانی بخورد
به خیمه درون شاه را خواب برد
چو او خفت از دشت برخاست باد
که کس باد زآن سان ندارد به یاد
زجا کند آن چوب خرگاه را
بکشت آن چنان نامور شاه را
پسرش آن جهان جوی بهرام راد
به جای پدر تاج بر سر نهاد
به تاجش زبرجد برافشانده اند
همی نام کرمان شهش خوانده اند
مگرگاه شاپور فرخ نهاد
به کرمان همی بود بهرام شاد
نبودش پسر آن جهان جوی مرد
برادر یکی داشتی یزدگرد
ازو بود کهتر به سال و به ماه
بدو داد ناکام تخت و کلاه
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۷ - پادشاهی یزدگرد
چو شد پادشاه بر جهان یزدگرد
مغان را سراسر همه کرد گرد
بدیشان چنین گفت کز بخردی
نبایست هشتن ره ایزدی
گر اندر جهان داد بپرا کنیم
همان به زبیداد گنج آکنیم
بد و نیک چون هر دو می بگذرد
خنک آن که گیتی به بد نسپرد
نباید به مردم بدی پیشه کرد
به نیکی همی باید اندیشه کرد
اگرچه یهود است و ترسا کسی
نباید که آزرده گردد بسی
بکوشیم و پیوسته داد آوریم
مبادا زبیداد یاد آوریم
بزرگان بر او خوانده اند آفرین
که بی تو مبادا کلاه و نگین
در ایام او بود ارکادیوس
به روم اندرون صاحب پیل و کوس
پسر بود او را یکی خردسال
که خواندش تیودوز فرخنده فال
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
سپردش تیودوز و گنج و سپاه
که چون روزگار من آید به سر
تو خوانی تیودوز را چون پسر
چو او مرد شاه جوانمرد گو
بسی نیکویی کرد با شاه نو
کشیشی که بد نام او ماراتاس
سوی شاه آمد زبهر سپاس
بسی آفرین کرد و بنواختش
به نزدیک خود جایگه ساختش
در ایران هر آن کس که ترسا بدی
زنازش سرش مهر فرسا بدی
مغان را به دل آمد از شاه کین
بزه گرش خواندند و ناپاک دین
چو سی سال از شاهیش شد فزون
ز بینی یش بگشود یک روز خون
سوی چشمه سویی گرایید زود
در آن جایگه کرد گیتی درود
یکی کودکش بود با فرو هوش
که بهرام یل کرد نامش سروش
سپردش به دست شه تازیان
که آموزدش راه سود و زیان
چنان گشت بهرام فرخ سرشت
که از هر کسی در هنر برگذشت
به نزدیک منذر همی زیست شاد
نیاورد جز گور و نخجیر یاد
مغان را سراسر همه کرد گرد
بدیشان چنین گفت کز بخردی
نبایست هشتن ره ایزدی
گر اندر جهان داد بپرا کنیم
همان به زبیداد گنج آکنیم
بد و نیک چون هر دو می بگذرد
خنک آن که گیتی به بد نسپرد
نباید به مردم بدی پیشه کرد
به نیکی همی باید اندیشه کرد
اگرچه یهود است و ترسا کسی
نباید که آزرده گردد بسی
بکوشیم و پیوسته داد آوریم
مبادا زبیداد یاد آوریم
بزرگان بر او خوانده اند آفرین
که بی تو مبادا کلاه و نگین
در ایام او بود ارکادیوس
به روم اندرون صاحب پیل و کوس
پسر بود او را یکی خردسال
که خواندش تیودوز فرخنده فال
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
سپردش تیودوز و گنج و سپاه
که چون روزگار من آید به سر
تو خوانی تیودوز را چون پسر
چو او مرد شاه جوانمرد گو
بسی نیکویی کرد با شاه نو
کشیشی که بد نام او ماراتاس
سوی شاه آمد زبهر سپاس
بسی آفرین کرد و بنواختش
به نزدیک خود جایگه ساختش
در ایران هر آن کس که ترسا بدی
زنازش سرش مهر فرسا بدی
مغان را به دل آمد از شاه کین
بزه گرش خواندند و ناپاک دین
چو سی سال از شاهیش شد فزون
ز بینی یش بگشود یک روز خون
سوی چشمه سویی گرایید زود
در آن جایگه کرد گیتی درود
یکی کودکش بود با فرو هوش
که بهرام یل کرد نامش سروش
سپردش به دست شه تازیان
که آموزدش راه سود و زیان
چنان گشت بهرام فرخ سرشت
که از هر کسی در هنر برگذشت
به نزدیک منذر همی زیست شاد
نیاورد جز گور و نخجیر یاد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۸ - پادشاهی کسری پسر اردشیر
چو شد یزدگرد از جهان کهن
نمودند هر سو مغان انجمن
نخواهیم گفتند بهرام را
دلیر و سبکسار و خودکام را
که بدکار و بد کیش بودش پدر
به دل کیش ترساش بودی مگر
یکی شاهزاده بد از اردشیر
که کسری بدی نام آن مرد پیر
بر اورنگ شاهیش بنشاندند
به شاهی بر او آفرین خواندند
چو آگاهی آمد به بهرام باز
به ایران زمین کرد یک ترکتاز
بزرگان نهادند پیمان برین
که بهرام و کسری بجویند کین
زبیشه دو شیر ژیان آورند
همان تاج را در میان آورند
کسی کو نشیند میان دو شیر
گواراست شاهی بر او همچو شیر
ببردند شیران جنگی کشان
کشنده شد از بیم چون بی هشان
بشد تند بهرام و افسر گرفت
جهانی بدو مانده اندر شگفت
بر او حمله کردند شیران به کین
به شمشیر پردخت از ایشان زمین
بزرگان بر او گوهر افشانده اند
بر آن شاه نو آفرین خوانده اند
نمودند هر سو مغان انجمن
نخواهیم گفتند بهرام را
دلیر و سبکسار و خودکام را
که بدکار و بد کیش بودش پدر
به دل کیش ترساش بودی مگر
یکی شاهزاده بد از اردشیر
که کسری بدی نام آن مرد پیر
بر اورنگ شاهیش بنشاندند
به شاهی بر او آفرین خواندند
چو آگاهی آمد به بهرام باز
به ایران زمین کرد یک ترکتاز
بزرگان نهادند پیمان برین
که بهرام و کسری بجویند کین
زبیشه دو شیر ژیان آورند
همان تاج را در میان آورند
کسی کو نشیند میان دو شیر
گواراست شاهی بر او همچو شیر
ببردند شیران جنگی کشان
کشنده شد از بیم چون بی هشان
بشد تند بهرام و افسر گرفت
جهانی بدو مانده اندر شگفت
بر او حمله کردند شیران به کین
به شمشیر پردخت از ایشان زمین
بزرگان بر او گوهر افشانده اند
بر آن شاه نو آفرین خوانده اند
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۶۹ - پادشاهی بهرام گور
چو بهرام بر شد به تخت مهی
ازو تاره شد باز دین بهی
مغان را سراسر نوازش نمود
بترساند ترسا و قوم یهود
تیودوز با او بسازید جنگ
سپاهی فرستاد هم چون پلنگ
سپهدار اربیریوس دلیر
که در جنگ اوتاب نآورد شیر
وزین سوی نرسی سپاهی گران
بیاورد با نامور مهتران
یکی شاه گیلان دگر شاه ری
دگر راد برزین آزاده پی
که خود زابلستان ازو شاد بود
دگر مهر پیروز آزاد بود
به نیزیب بودند ایران سپاه
ببستند بر لشکر روم راه
دگر ره سپاهی فزون از شمار
فرستاد قیصر سوی کارزار
چو بهرام بشنید لشکر کشید
بسوی نصیبین سپه برکشید
سواران جنگی همه تازیان
زبلخ و خراسان و تاتاریان
نتابید با او سپهدار روم
گریزنده بشتافت زان مرز و بوم
به جان سپهدار افتاد شور
پسش درهمی تاخت بهرام گور
برفتند بهرام با نارسیس
گرفتند گرد تیودوپولیس
بیامد زنزدیک قیصر اگاس
بسی گفت بر شاه ایران سپاس
زکار گذشته همی یاد کرد
دل شاه ایران بدان شاد کرد
که بد یزدگردش به جای پدر
زشه آشتی جست قیصر مگر
زگفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
بفرمود تا خلعت آراستند
اکاس گزین را برش خواستند
ورا شاد و فرخنده فرمود شاه
فرستاده زی روم بگرفت راه
به ایران شتابید بهرام نیز
سرآمد همه روزگار ستیز
جهان از بد اندیش بی بیم گشت
وز ایران همه رنج و سختی گذشت
پر از راستی کرد روی جهان
ازو شاد ماندند یکسر مهان
بدین گونه یک چند گیتی بخورد
نه رزم و نه رنج و نه گرم و نه سرد
ازو تاره شد باز دین بهی
مغان را سراسر نوازش نمود
بترساند ترسا و قوم یهود
تیودوز با او بسازید جنگ
سپاهی فرستاد هم چون پلنگ
سپهدار اربیریوس دلیر
که در جنگ اوتاب نآورد شیر
وزین سوی نرسی سپاهی گران
بیاورد با نامور مهتران
یکی شاه گیلان دگر شاه ری
دگر راد برزین آزاده پی
که خود زابلستان ازو شاد بود
دگر مهر پیروز آزاد بود
به نیزیب بودند ایران سپاه
ببستند بر لشکر روم راه
دگر ره سپاهی فزون از شمار
فرستاد قیصر سوی کارزار
چو بهرام بشنید لشکر کشید
بسوی نصیبین سپه برکشید
سواران جنگی همه تازیان
زبلخ و خراسان و تاتاریان
نتابید با او سپهدار روم
گریزنده بشتافت زان مرز و بوم
به جان سپهدار افتاد شور
پسش درهمی تاخت بهرام گور
برفتند بهرام با نارسیس
گرفتند گرد تیودوپولیس
بیامد زنزدیک قیصر اگاس
بسی گفت بر شاه ایران سپاس
زکار گذشته همی یاد کرد
دل شاه ایران بدان شاد کرد
که بد یزدگردش به جای پدر
زشه آشتی جست قیصر مگر
زگفتار او شاد شد شهریار
دلش تازه شد چون گل اندر بهار
بفرمود تا خلعت آراستند
اکاس گزین را برش خواستند
ورا شاد و فرخنده فرمود شاه
فرستاده زی روم بگرفت راه
به ایران شتابید بهرام نیز
سرآمد همه روزگار ستیز
جهان از بد اندیش بی بیم گشت
وز ایران همه رنج و سختی گذشت
پر از راستی کرد روی جهان
ازو شاد ماندند یکسر مهان
بدین گونه یک چند گیتی بخورد
نه رزم و نه رنج و نه گرم و نه سرد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۰ - تاختن بهرام بر لشکر خاقان
یکی لشکری کرد خاقان گزین
زتوران بیامد به ایران زمین
چو او با سپاه اندر آمد به مرو
همه روی کشور چونان پر تذرو
به زنهار رفتند ایرانیان
ببستند مر بندگی را میان
دل شاه بهرام بیدار بود
از آن آگهی پر زتیمار بود
دو ره شش هزار آزموده سوار
زلشکر گزین کرد آن شهریار
همی تاختی لشکر اندر نهان
ندانست کس رازش اندر جهان
بیاورد لشکر چو آذر گشسب
همی بی بنه هر یکی با دو اسب
به امل گذشت از ره اردبیل
به گرگان بیامد چو دریای نیل
به کوه و بیابان و بی راه رفت
چنین تا به مرو اندر آمد شگفت
یکی طبل کوچک بکرد او درست
ابر گردن تازی اسبان ببست
شب تیره از کوه آمد به زیر
جهان شد پر از نعره دار و گیر
بدرید زآواز گوش هژبر
تو گفتی همی ژاله بارد زابر
همه دشت شد همچو دریای خون
سر بخت ترکان درآمد نگون
گرفتار شد خان توران زمین
بزرگان به شه خواندند آفرین
وزآن پس بپاشید هر سو درم
زبخشش نبد شاه روزی دژم
سدیر و خورنق ازو شد سمر
که بود از سنمار رومی اثر
بود هفت گنبد ازو یادگار
به گیتی نیامد چون او شهریار
به نخجیر و بازی جهان بگذراند
چنین تا به آباده روزی براند
میان ره پارس و اسبهان
یکی دره در وی چمن ها نهان
همه چشمه ها بد پر از لای و گل
بماننده ی مرغزار چگل
همی تاخت شبرنگ شاه دلیر
به ناگه به چاهی درافتاد زیر
بمرد و خبر نامد از وی درست
کسی پیکرش را زآن جا نجست
ورا رو ستم شاه خواندی وزیر
که بشکافتی کوه آهن به تیر
دریغا چنان شاه و آن داد اوی
مبادا که گیری به بد یاد اوی
زتوران بیامد به ایران زمین
چو او با سپاه اندر آمد به مرو
همه روی کشور چونان پر تذرو
به زنهار رفتند ایرانیان
ببستند مر بندگی را میان
دل شاه بهرام بیدار بود
از آن آگهی پر زتیمار بود
دو ره شش هزار آزموده سوار
زلشکر گزین کرد آن شهریار
همی تاختی لشکر اندر نهان
ندانست کس رازش اندر جهان
بیاورد لشکر چو آذر گشسب
همی بی بنه هر یکی با دو اسب
به امل گذشت از ره اردبیل
به گرگان بیامد چو دریای نیل
به کوه و بیابان و بی راه رفت
چنین تا به مرو اندر آمد شگفت
یکی طبل کوچک بکرد او درست
ابر گردن تازی اسبان ببست
شب تیره از کوه آمد به زیر
جهان شد پر از نعره دار و گیر
بدرید زآواز گوش هژبر
تو گفتی همی ژاله بارد زابر
همه دشت شد همچو دریای خون
سر بخت ترکان درآمد نگون
گرفتار شد خان توران زمین
بزرگان به شه خواندند آفرین
وزآن پس بپاشید هر سو درم
زبخشش نبد شاه روزی دژم
سدیر و خورنق ازو شد سمر
که بود از سنمار رومی اثر
بود هفت گنبد ازو یادگار
به گیتی نیامد چون او شهریار
به نخجیر و بازی جهان بگذراند
چنین تا به آباده روزی براند
میان ره پارس و اسبهان
یکی دره در وی چمن ها نهان
همه چشمه ها بد پر از لای و گل
بماننده ی مرغزار چگل
همی تاخت شبرنگ شاه دلیر
به ناگه به چاهی درافتاد زیر
بمرد و خبر نامد از وی درست
کسی پیکرش را زآن جا نجست
ورا رو ستم شاه خواندی وزیر
که بشکافتی کوه آهن به تیر
دریغا چنان شاه و آن داد اوی
مبادا که گیری به بد یاد اوی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۱ - پادشاهی یزدگرد سپه دوست
پس از وی پسر تاج شاهی بجست
که نامش بدی یزدگرد ار نخست
جهان جوی بر تخت زرین نشست
در رنج و دست بدی را ببست
همی داشت ایران زدشمن نگاه
به هر سو فرستاد بی مر سپاه
سپه دوست خواندند او را ردان
ازو شاد بودی دل موبدان
به آرمن همی بود ارزاس گرد
که ز اشکانیان بود و با دستبرد
دو پور گزین داشت آن نامور
ببخشید کشور بر آن هر دو بر
مهین پور کش نام بد تیگران
بدی بخش او بیش از دیگران
کهین کش همی بود ارزاس نام
سوی قیصر روم برداشت گام
همه بخش خود را به قیصر سپرد
که تا بر برادر کند دستبرد
وزین روی تیگران به ایران شتافت
به نزدیک شاه دلیران شتافت
مگر در کراسن بدی یزدگرد
سر یاغیان آوریدی بگرد
ورا آگهی آمد از شاه روم
که لشگر فرستد به آباد بوم
به سرچشمه ی تیگرا و فرات
نمود است بنیاد مستحکمات
شه نامور پوست بر تن بکفت
سپه سوی ارمن کشیدن گرفت
وزآن رو اناتولیوس دلیر
چو بشنید کامد جهان جوی شیر
ندانست کش نیست پایاب او
ندارد در آوردگه تاب او
بیامد بر شاه و پوزش گرفت
ازو هر دو لشگر شده در شگفت
ابر آشتی شاه را ره نمود
جهان جوی پذیرفت و دادش درود
میان دو شه گشت پیمان برین
که آسوده دارند کشور زکین
که نامش بدی یزدگرد ار نخست
جهان جوی بر تخت زرین نشست
در رنج و دست بدی را ببست
همی داشت ایران زدشمن نگاه
به هر سو فرستاد بی مر سپاه
سپه دوست خواندند او را ردان
ازو شاد بودی دل موبدان
به آرمن همی بود ارزاس گرد
که ز اشکانیان بود و با دستبرد
دو پور گزین داشت آن نامور
ببخشید کشور بر آن هر دو بر
مهین پور کش نام بد تیگران
بدی بخش او بیش از دیگران
کهین کش همی بود ارزاس نام
سوی قیصر روم برداشت گام
همه بخش خود را به قیصر سپرد
که تا بر برادر کند دستبرد
وزین روی تیگران به ایران شتافت
به نزدیک شاه دلیران شتافت
مگر در کراسن بدی یزدگرد
سر یاغیان آوریدی بگرد
ورا آگهی آمد از شاه روم
که لشگر فرستد به آباد بوم
به سرچشمه ی تیگرا و فرات
نمود است بنیاد مستحکمات
شه نامور پوست بر تن بکفت
سپه سوی ارمن کشیدن گرفت
وزآن رو اناتولیوس دلیر
چو بشنید کامد جهان جوی شیر
ندانست کش نیست پایاب او
ندارد در آوردگه تاب او
بیامد بر شاه و پوزش گرفت
ازو هر دو لشگر شده در شگفت
ابر آشتی شاه را ره نمود
جهان جوی پذیرفت و دادش درود
میان دو شه گشت پیمان برین
که آسوده دارند کشور زکین
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۲ - پادشاهی هرمزد
پسر بد مر او را دو فرخنده کام
که پیروز و هرمزدشان بود نام
ز پیروز که بود هرمزد گرد
ولیکن پدر شاهی او را سپرد
کز او دید نرمی و آهستگی
خردمندی و شرم و شایستگی
به هرمزد سپرد تخت و نگین
همان لشکر و گنج ایران زمین
غمی گشت پیروز از کار شاه
سوی شاه هیتالیان جست راه
که قوم فتالیت خوانندشان
هم از هون اسپید دانندشان
چغانی شهی بد فغانیش نام
جهان جوی و با لشگر و نام و کام
بدو داد شمشیر زن سی هزار
به ایران بیاید سوی کارزار
چو هرمزد روی برادر بدید
دلش مهر و پیوند او برگزید
پیاده شد از اسب و بردش نماز
بدو تاج و تخت کئی داد باز
که پیروز و هرمزدشان بود نام
ز پیروز که بود هرمزد گرد
ولیکن پدر شاهی او را سپرد
کز او دید نرمی و آهستگی
خردمندی و شرم و شایستگی
به هرمزد سپرد تخت و نگین
همان لشکر و گنج ایران زمین
غمی گشت پیروز از کار شاه
سوی شاه هیتالیان جست راه
که قوم فتالیت خوانندشان
هم از هون اسپید دانندشان
چغانی شهی بد فغانیش نام
جهان جوی و با لشگر و نام و کام
بدو داد شمشیر زن سی هزار
به ایران بیاید سوی کارزار
چو هرمزد روی برادر بدید
دلش مهر و پیوند او برگزید
پیاده شد از اسب و بردش نماز
بدو تاج و تخت کئی داد باز
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۳ - پادشاهی پیروز
زهرمز چو پیروز دل شاد شد
روانش ز اندیشه آزاد شد
بیامد به تخت مهی بر نشست
همان دست کهتر برادر به دست
یکی خشک سالی بیامد پدید
که کس در جهان روی سیری ندید
به هامون درآمد شه نام دار
همی خواست از دادگر زینهار
چو زین گونه شد شاه با آفرین
بیامد یکی ابر در فرودین
همی در ببارید بر خاک خشک
همی آمد از بوستان بوی مشک
چو پیروز ازین روز تنگی برست
یکی شارسان کرد جای نشست
که یادان فیروز بد نام او
از آن جا برآمد همه کار او
در این روز گویند پیروز رام
که پیروز آن جا بشد شادکام
روانش ز اندیشه آزاد شد
بیامد به تخت مهی بر نشست
همان دست کهتر برادر به دست
یکی خشک سالی بیامد پدید
که کس در جهان روی سیری ندید
به هامون درآمد شه نام دار
همی خواست از دادگر زینهار
چو زین گونه شد شاه با آفرین
بیامد یکی ابر در فرودین
همی در ببارید بر خاک خشک
همی آمد از بوستان بوی مشک
چو پیروز ازین روز تنگی برست
یکی شارسان کرد جای نشست
که یادان فیروز بد نام او
از آن جا برآمد همه کار او
در این روز گویند پیروز رام
که پیروز آن جا بشد شادکام
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۴ - جنگ پیروز با افتالیت ها و کشته شدنش
سوی جنگ هیتالیان کرد روی
جهانی شد از وی پر از گفتگوی
که شه تازه خواهد کند جنگ و شور
همی بشکند عهد بهرام گور
به ویژه که این قوم با شهریار
به هر کار بودند هم دست و یار
به هیتال بد پادشه خوش نواز
بر شه یکی نامه بنوشت باز
چنین گفت کز عهد شاهان راد
بپیچی نخوانیمت خسرونژاد
ندانی که شاهان پیمان شکن
ستوده نباشند در انجمن
از آن نامه در خشم شد شاه نو
فرستاده را گفت برخیز و رو
بگویش که تا پیش رود ترک
شما را فرستاد بهرام چک
گر از چاچ پارانهی پیش رود
زنوک سنانت فرستم درود
چو آگاه شد زین سخن خوشنواز
یکی چاره ی تازه افکند باز
پراکند لشکر به کوه و دره
همی راند در بیشه یکسره
پسش در همی تاخت پیروز شاه
پراکنده گشتند ایران سپاه
به جایی که آن شاه بنشسته بود
گذرها و در بندها بسته بود
چو پیروز آمد سوی خویش باز
همه راه کوتاه گشتش دراز
بدانست کش رفته از دست کار
به جان خواست از هون ها زینهار
بگفتند اگر زینهارت هواست
امان یابی از ما و کامت رواست
ببایست که آیی بر خوشنواز
بری چون پرستندگانش نماز
پس آنگه به سوگند پیمان کنی
دل از جنگ جویی پشیمان کنی
چنین کرد شاه جهان ناگزیر
چو دانست روزش درآمد به زیر
ولیکن سپیده دمان شد برش
بدان تا پرستش کند در خورش
دگر ره به ایران چو شد شهریار
سوی جنگ هیتالیان کامکار
ازین آگهی شد بر شهنواز
گزین کرد یک لشکر رزم ساز
به پیش سپه بر یکی کنده کرد
همان عهد را بر سر نیزه کرد
چو نزدیک آن کنده شد خوش نواز
عنان را بپیچید و گردید باز
گریزان همی رفت و بنمود پشت
پسش راند پیروز تیغی به مشت
درافتاد با چند تن در مغاک
در آن جای گشتند یک سر هلاک
چو هرمز برادرش و بهرام گرد
بزرگان و آزادگان نبرد
از آن نامداران دگر کس نزیست
همی تخت بر بخت ایشان گریست
به ایران چو آمد خبر زین نبرد
زن و مرد و کودک همه مویه کرد
زشاهان نبد زنده کس جز قباد
که او بود فرزند پیروز راد
به شاهی ندیدند او را همال
ازیرا که بد کودکی خردسال
جهانی شد از وی پر از گفتگوی
که شه تازه خواهد کند جنگ و شور
همی بشکند عهد بهرام گور
به ویژه که این قوم با شهریار
به هر کار بودند هم دست و یار
به هیتال بد پادشه خوش نواز
بر شه یکی نامه بنوشت باز
چنین گفت کز عهد شاهان راد
بپیچی نخوانیمت خسرونژاد
ندانی که شاهان پیمان شکن
ستوده نباشند در انجمن
از آن نامه در خشم شد شاه نو
فرستاده را گفت برخیز و رو
بگویش که تا پیش رود ترک
شما را فرستاد بهرام چک
گر از چاچ پارانهی پیش رود
زنوک سنانت فرستم درود
چو آگاه شد زین سخن خوشنواز
یکی چاره ی تازه افکند باز
پراکند لشکر به کوه و دره
همی راند در بیشه یکسره
پسش در همی تاخت پیروز شاه
پراکنده گشتند ایران سپاه
به جایی که آن شاه بنشسته بود
گذرها و در بندها بسته بود
چو پیروز آمد سوی خویش باز
همه راه کوتاه گشتش دراز
بدانست کش رفته از دست کار
به جان خواست از هون ها زینهار
بگفتند اگر زینهارت هواست
امان یابی از ما و کامت رواست
ببایست که آیی بر خوشنواز
بری چون پرستندگانش نماز
پس آنگه به سوگند پیمان کنی
دل از جنگ جویی پشیمان کنی
چنین کرد شاه جهان ناگزیر
چو دانست روزش درآمد به زیر
ولیکن سپیده دمان شد برش
بدان تا پرستش کند در خورش
دگر ره به ایران چو شد شهریار
سوی جنگ هیتالیان کامکار
ازین آگهی شد بر شهنواز
گزین کرد یک لشکر رزم ساز
به پیش سپه بر یکی کنده کرد
همان عهد را بر سر نیزه کرد
چو نزدیک آن کنده شد خوش نواز
عنان را بپیچید و گردید باز
گریزان همی رفت و بنمود پشت
پسش راند پیروز تیغی به مشت
درافتاد با چند تن در مغاک
در آن جای گشتند یک سر هلاک
چو هرمز برادرش و بهرام گرد
بزرگان و آزادگان نبرد
از آن نامداران دگر کس نزیست
همی تخت بر بخت ایشان گریست
به ایران چو آمد خبر زین نبرد
زن و مرد و کودک همه مویه کرد
زشاهان نبد زنده کس جز قباد
که او بود فرزند پیروز راد
به شاهی ندیدند او را همال
ازیرا که بد کودکی خردسال
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۵ - پادشاهی پلاش برادر پیروز
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۶ - پادشاهی قباد (بار نخستین)
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
همه روی گیتی ازو گشت شاد
چنو نامداری نبود ازکیان
به آوردگه بود شیر ژیان
به فرهنگ و دانش سرآمد بدی
به هر کار مغرور بر خود شدی
به هر نوظهوری نظر داشتی
به هر تازه چرخی گذر داشتی
زقوم فتالیت بگرفت باج
ازو یافت آیین مزدک رواج
همی خواست دین نو آرد پدید
سراسر بریدند از وی امید
بزرگان و آزادگان را براند
مغان را به نیکی بر خود نخواند
یکی رستخیزی نمودند سخت
فرود آوریدند او را زتخت
به جایی نهادند او را مقام
که زندان فراموشیش بود نام
از آن دز اگرنام بردی کسی
دگر زین جهان برنخوردی بسی
همه روی گیتی ازو گشت شاد
چنو نامداری نبود ازکیان
به آوردگه بود شیر ژیان
به فرهنگ و دانش سرآمد بدی
به هر کار مغرور بر خود شدی
به هر نوظهوری نظر داشتی
به هر تازه چرخی گذر داشتی
زقوم فتالیت بگرفت باج
ازو یافت آیین مزدک رواج
همی خواست دین نو آرد پدید
سراسر بریدند از وی امید
بزرگان و آزادگان را براند
مغان را به نیکی بر خود نخواند
یکی رستخیزی نمودند سخت
فرود آوریدند او را زتخت
به جایی نهادند او را مقام
که زندان فراموشیش بود نام
از آن دز اگرنام بردی کسی
دگر زین جهان برنخوردی بسی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۷ - پادشاهی زاماسپ
نشاندند زاماسب را بر بگاه
که او بد برادر به پیروز شاه
همی داشت کشور به آیین و داد
ازو موبدان شاه و او نیز شاد
وزین رو قباد آن دل فروز مرد
به زندان همی زیست با رنج و درد
یکی خواهرش بد چو تابنده ماه
به دز در همی رفت نزدیک شاه
به زندان همی بود او را زوار
همی برد بهرش می خوش گوار
نگهبان دز هم از آن خوب روی
به دل اندر آمد یکی آرزوی
چنان شیفت زآن ماه عابد فریب
کزاو یک زمانش نبودی شکیب
سیوسس که در سیستان بد امیر
ورا سوخرا خوانده مرد هژیر
به شاه آن چنان دوستی داشتی
که بر یاد او روز بگذاشتی
چو بشنید کو را نمودند بند
سوی دژ بیامد دمان چون نوند
به همدستی بانوی بانوان
از آن دژ رهانید شاه جوان
برفتند با هم سوی خوشنواز
سیوسس اباشاه گردن فراز
شه تور دادش همان دخت خویش
ابا لشکری کش از اندازه بیش
دگر ره بیامد به ایران چو باد
بنوی جهان شد به کام قباد
که او بد برادر به پیروز شاه
همی داشت کشور به آیین و داد
ازو موبدان شاه و او نیز شاد
وزین رو قباد آن دل فروز مرد
به زندان همی زیست با رنج و درد
یکی خواهرش بد چو تابنده ماه
به دز در همی رفت نزدیک شاه
به زندان همی بود او را زوار
همی برد بهرش می خوش گوار
نگهبان دز هم از آن خوب روی
به دل اندر آمد یکی آرزوی
چنان شیفت زآن ماه عابد فریب
کزاو یک زمانش نبودی شکیب
سیوسس که در سیستان بد امیر
ورا سوخرا خوانده مرد هژیر
به شاه آن چنان دوستی داشتی
که بر یاد او روز بگذاشتی
چو بشنید کو را نمودند بند
سوی دژ بیامد دمان چون نوند
به همدستی بانوی بانوان
از آن دژ رهانید شاه جوان
برفتند با هم سوی خوشنواز
سیوسس اباشاه گردن فراز
شه تور دادش همان دخت خویش
ابا لشکری کش از اندازه بیش
دگر ره بیامد به ایران چو باد
بنوی جهان شد به کام قباد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۷۸ - پادشاهی قباد بار دوم
چو آمد به تخت کیی بر نشست
مهان جمله گشتند خسرو پرست
مغان را بپرسید و بنواختشان
به نزدیک خود جایگه ساختشان
فرستاد جاماسب را سوی دز
گونشتاد را کشت مانند بز
که او کشتن شاه همی خواستی
به گاهی که مجلس بیاراستی
به جایش یکی را برافراخت کام
که آذر کود و نباد بودیش نام
برآورد نام سیوسس به ماه
سپاهی و کشور بدو داد شاه
قباد اندر ایران چو شد کدخدا
همی راند کار جهان سوخرا
به شهنامه از گفته ی باستان
دگرگونه راند همی داستان
که در قید هیتالیان بد قباد
رهانید پس سوخرایش بداد
بیاورد و بر تخت بنشاندش
به ایوان یکی شاه نو خواندش
همه کارها با سوخرا راندی
کسی را بر شاه نفشاندی
ازو گشت بد دل جهان جو قباد
به گفتار شاپور مهرک نژاد
به بندش درآورد و زندان نمود
وزان پس ورا زود بی جان نمود
ازو هر کسی را دل آمد به درد
برآشفت ایران و برخاست گرد
دو پایش به آهن ببستند سخت
نشاندند جاماسب را روی تخت
سپردند شه را به زرمهر شیر
که بد زاده سوخرای دلیر
که آن نامور کینه سوخرای
بخواهد بدرد جهان کدخدای
ولیکن بی آزار زرمهر راد
پرستش همی کرد پیش قباد
همان بند را برگرفتش زپای
به سوی فتالیت کردند رای
دگر ره به تخت کیی برنشست
ورا گشت جاماسب مهتر پرست
همه کار آن پادشاهی خویش
به زرمهر بسپرد از کم و بیش
وز آن پس بیاورد لشکر به روم
جهان گشت او را چو یک مهره موم
به قیصر یکی رستخیزی نمود
همان شهر آمید را برگشود
قلون را در آن دز نگهدار کرد
میافارقین را یک ایلغار کرد
آناستاز آمد به جنگش دمان
ولیکن ازو جست آخر امان
سپس سوی تاتار آهنگ کرد
هم از جان ایشان برآورد گرد
سه پور گزین داشت آن تاجور
مگربود کااوزسش مه پسر
دوم زامس نامدار جوان
سوم بود کسرای نوشیروان
همی خواست آن نامور پادشاه
که خسرو پس از وی نشیند به گاه
به ژوستن که بد امپراطور روم
یکی نامه بنوشت با مهر و موم
فرستاده بد مهبد و سوخرای
پر از مهر آن نامه جان فزای
همی خواست از قیصر نامور
که کسراش باشد به جای پدر
نپذیرفت ازو قیصر نامدار
که ترسید خسرو شود تاج دار
بیندازد او دست بر خاک روم
بگیرد همه ملک آباد و بوم
زقیصر چو نومید گردید شاه
یکی نامه بنوشت با سوز و آه
که هر کس ببیند خطی از قباد
زمهر و دلیریم آرید یاد
چو خواهید کایران شود نیک بخت
به کسری سپارید دیهیم و تخت
که یزدان ازین پور خشنود باد
دل بدسگالش پر از دود باد
زمانه جوان گردد از بخت اوی
شوند این جهان بنده تخت اوی
پس از شاه مهبود خسروپرست
بیامد همان نامه شه به دست
ابر موبدان خواند در پیشگاه
همه یاد کردند از فر شاه
نشاندند کسری به گاه مهی
ازو تازه شد فر شاهنشهی
به هشتاد شد سالیان قباد
همان روز پیری بد از مرگ شاد
مهان جمله گشتند خسرو پرست
مغان را بپرسید و بنواختشان
به نزدیک خود جایگه ساختشان
فرستاد جاماسب را سوی دز
گونشتاد را کشت مانند بز
که او کشتن شاه همی خواستی
به گاهی که مجلس بیاراستی
به جایش یکی را برافراخت کام
که آذر کود و نباد بودیش نام
برآورد نام سیوسس به ماه
سپاهی و کشور بدو داد شاه
قباد اندر ایران چو شد کدخدا
همی راند کار جهان سوخرا
به شهنامه از گفته ی باستان
دگرگونه راند همی داستان
که در قید هیتالیان بد قباد
رهانید پس سوخرایش بداد
بیاورد و بر تخت بنشاندش
به ایوان یکی شاه نو خواندش
همه کارها با سوخرا راندی
کسی را بر شاه نفشاندی
ازو گشت بد دل جهان جو قباد
به گفتار شاپور مهرک نژاد
به بندش درآورد و زندان نمود
وزان پس ورا زود بی جان نمود
ازو هر کسی را دل آمد به درد
برآشفت ایران و برخاست گرد
دو پایش به آهن ببستند سخت
نشاندند جاماسب را روی تخت
سپردند شه را به زرمهر شیر
که بد زاده سوخرای دلیر
که آن نامور کینه سوخرای
بخواهد بدرد جهان کدخدای
ولیکن بی آزار زرمهر راد
پرستش همی کرد پیش قباد
همان بند را برگرفتش زپای
به سوی فتالیت کردند رای
دگر ره به تخت کیی برنشست
ورا گشت جاماسب مهتر پرست
همه کار آن پادشاهی خویش
به زرمهر بسپرد از کم و بیش
وز آن پس بیاورد لشکر به روم
جهان گشت او را چو یک مهره موم
به قیصر یکی رستخیزی نمود
همان شهر آمید را برگشود
قلون را در آن دز نگهدار کرد
میافارقین را یک ایلغار کرد
آناستاز آمد به جنگش دمان
ولیکن ازو جست آخر امان
سپس سوی تاتار آهنگ کرد
هم از جان ایشان برآورد گرد
سه پور گزین داشت آن تاجور
مگربود کااوزسش مه پسر
دوم زامس نامدار جوان
سوم بود کسرای نوشیروان
همی خواست آن نامور پادشاه
که خسرو پس از وی نشیند به گاه
به ژوستن که بد امپراطور روم
یکی نامه بنوشت با مهر و موم
فرستاده بد مهبد و سوخرای
پر از مهر آن نامه جان فزای
همی خواست از قیصر نامور
که کسراش باشد به جای پدر
نپذیرفت ازو قیصر نامدار
که ترسید خسرو شود تاج دار
بیندازد او دست بر خاک روم
بگیرد همه ملک آباد و بوم
زقیصر چو نومید گردید شاه
یکی نامه بنوشت با سوز و آه
که هر کس ببیند خطی از قباد
زمهر و دلیریم آرید یاد
چو خواهید کایران شود نیک بخت
به کسری سپارید دیهیم و تخت
که یزدان ازین پور خشنود باد
دل بدسگالش پر از دود باد
زمانه جوان گردد از بخت اوی
شوند این جهان بنده تخت اوی
پس از شاه مهبود خسروپرست
بیامد همان نامه شه به دست
ابر موبدان خواند در پیشگاه
همه یاد کردند از فر شاه
نشاندند کسری به گاه مهی
ازو تازه شد فر شاهنشهی
به هشتاد شد سالیان قباد
همان روز پیری بد از مرگ شاد