تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۳۳ - عقل هر دم دم ز جائی می زند
عقل هر دم دم ز جائی می زند
لاجرم آواز او باشد بسی
هر زمان نقش خیالی می کشد
نقش بازی می کند با هر کسی
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱ - خوش بگو ای یار بسم الله بگو
خوش بگو ای یار بسم الله بگو
هرچه می جوئی ز بسم الله بجو
اسم جامع جامع اسما بود
صورت این اسم عین ما بود
در مقام جمع روشن شد چو شمع
آنچه مخفی بود اندر جمع جمع
جلمهٔ اسما به اعیان رو نمود
صد هزار اسما مسمی یک وجود
هر کجا اسمی است عینی آن اوست
هر کرا عینیست اسمی جان اوست
مجمع مجموع انسان آدمست
لاجرم او قطب جمله عالمست
هرکسی کو مظهر الله شد
ز آفتاب حضرتش چون ماه شد
جسم و روح و عین و اسم و این چهار
ظل یک ذاتند نیکو یاد دار
نعمت الله مظهر او دانمش
صورت اسم الهی خوانمش
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۲ - چشم ما تا عین او را دیده است
چشم ما تا عین او را دیده است
در نظر ما را چو نور دیده است
این عجب بنگر که عینی در ظهور
می نماید این همه اعیان چو نور
عین عاشق عین معشوق وی است
عین بی معشوق و بی عاشق کی است
عین او بنگر به عین نور او
تا که باشی ناظر و منظور او
گرد اعیان مدتی گردیده ام
عین اعیان عین او را دیده ام
این اضافت از ظهور ما به ماست
ور نه بی ما این اضافت از کجاست
از اضافت بگذر و از عین هم
تا نماید جسم و روح و عین هم
شد هلاک این عین ما در عین او
کل شیئی هالک الا وجهه
رویت عینی به عین ما بود
عین ما گه موج و گه دریا بود
هرکه با دریای ما شد آشنا
عین ما بیند به عین ما چو ما
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۳ - یک حقیقت در دو مظهر رو نمود
یک حقیقت در دو مظهر رو نمود
دو نمود اما حقیقت دو نبود
یک وجود است و کمالاتش بسی
سر این نکته نداند هر کسی
معنیت معشوق و صورت عاشق است
ور به گردانی سخن هم صادق است
گر بگوئی جام و می هر دو یکیست
در حقیقت حق بود آن بی شکیست
گر بگوئی جام جام و می می است
این یکی مائیم آن دیگر وی است
اعتبار معتبر باشد چنین
معتبر هم باشد آن قول و هم این
گاه محمودم گهی باشم ایاز
گاه نازی می کنم گاهی نیاز
عاشق و معشوق و عشقم گاه گاه
این چنین فرمود محبوب اله
در دل خود دلبر خود را بجو
کام جان خویشتن اینجا بجو
نعمت الله جو که تا یابی همه
هرچه می جوئی ز ما یابی همه
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۴ - صورت ما پرده دار او بود
صورت ما پرده دار او بود
معنی ما حاجت نیکو بود
سینهٔ ما مخزن اسرار او
دیدهٔ ما منظر انوار او
هر چه ما داریم ملک او بود
مالک و ملکش همه نیکو بود
ملک او مائیم و ملک ماست اوست
گر ملک جوئی درین ملکش بجو
ملک ما از ملک او اعظم بود
نه بدین معنی که بیش و کم بود
ملک او اعیان و پنهان ملک ما
اسم جامع جمع اسماء خدا
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۵ - در چنان ملکی ملک باشد چنین
در چنان ملکی ملک باشد چنین
آن ملک را در چنین ملکی ببین
والی است و من ولی می خوانمش
مالک ملک ولایت دانمش
بندهٔ او سید هر دو سرا
چاکرش بر کل عالم پادشاه
ذره و خورشید از او دارند نور
ور نمی بینی چنین ای کور ، دور
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۶ - گرنه ای باطل بیا و حق پرست
گرنه ای باطل بیا و حق پرست
از مقید بگذر و مطلق پرست
حق وجود است و یکی می دانمش
گر چه باطل را عدم می خوانمش
چون یکی اندر یکی باشد یکی
در وجود آن یکی نبود شکی
یک وجود است و کمالش بی شمار
در دو عالم آن یکی را می شمار
زوج از تکرار فرد آمد پدید
این سخن از ما به جان باید شنید
زوج عالم دان و آن الله فرد
یک حقیقت خواه زوج و خواه فرد
فرد مطلق شد مقید در ظهور
گاه ظلمت می نماید گاه نور
نور مطلق از ظهور وی بود
ور نه اینجا نور و ظلمت کی بود
جامی از می پر ز می بستان بنوش
شادی رندان و سرمستان بنوش
قول ما حق است از حق می شنو
گه مقید گاه مطلق می شنو
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۷ - در دو عالم جز یکی موجود نیست
در دو عالم جز یکی موجود نیست
ور تو گوئی هست آن مقصود نیست
با خیال دیگری گر سرخوشی
خوش خوشی جام شرابی می کشی
هر خیالی را که می بینی به خواب
نقش او باشد چو بُرداری نقاب
اصل جوهر دان و گوهر فرع او
اصل و فرع ما بُود در وی نکو
صورت و معنی عالم گفتمش
دُر توحید است نیکو سُفتمش
در صدف آبی است بر بسته نقاب
می نماید در نظر دُر خوشاب
هستی ما سایهٔ هستی اوست
مستی ما عین سرمستی اوست
قطره و دریا به نزد ما یکی است
بشنو از ما قطره و دریا یکیست
این دوئی پیدا شده ازما و تو
شرک باشد گر یکی خوانی به دو
از کتاب ذات و آیات صفات
نسخهٔ خوش خوانده ای در کائنات
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۸ - ساقی مستیم و جام می به دست
ساقی مستیم و جام می به دست
می خورند از جام ما رندان مست
ملک میخانه سبیل ما بود
آید اینجا هر که او ما را بود
هر کجا رندیست ما را محرم است
هرکجا جامیست با ما همدم است
صورت او مظهر معنی ماست
این و آن دو شاهد دعوی ماست
علم وحدانیست علم عارفان
علم اگر خوانی چنین علمی بخوان
قول ما صدیق تصدیقش کند
او محقق نیست تحقیقش کند
تا ننوشی می ندانی ذوق می
تا نگردی وی نیابی حال وی
مستم و خوردم شراب بی حساب
هرکه بیند گویدم خورده شراب
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۹ - نقشبندی نقش خوبی بسته بود
نقشبندی نقش خوبی بسته بود
خاطرش با نقش خود پیوسته بود
با خیال خویش ذوقی داشتی
هر زمان نقشی ز نو بنگاشتی
موم بودی مایهٔ نقاشیش
نقش ها می بست با اوباشیش
هرکه او نقش خوشی می ساختی
می شکستی باز و می انداختی
نقش اعیانند و موم اینجا وجود
در وجود عام نقاشی نمود
جمله از بسط وجود عام اوست
هرچه ما داریم جود عام است
نقشبندی بین و نقاشی نگر
باده نوشی ذوق اوباشی نگر
خاص و عام اینجا دو نوعند از وجود
در ظهور آن یک دوئی ما را نمود
نقش با نقاش خود پیوسته اند
در ازل این عهد با خود بسته اند
نقش می بندد به صد دستان نگار
هست نقاشی نقش صد هزار
نقش نقاشیست هر صورت که هست
این چنین نقش خوشی دیگر که بست
ما بر آب دیده نقشی بسته ایم
با خیال خویش خوش پیوسته ایم
خوش خیالی نقش می بندد مدام
حسن او بر دیدهٔ ما والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۰ - صوت نائی بشنو از آواز نی
صوت نائی بشنو از آواز نی
تا تو را رهبر شود ای نیک پی
راز نائی می کند نی آشکار
این سخن از نعمت الله یاد دار
می زنندش نی به آواز حزین
دردمند زار می نالد چنین
از حبیب الله کلام حق شنو
زین مقید سر آن مطلق شنو
در همه آینه او را نگر
بلکه هر آینه او را نگر
آینه باشد هزار آهن یکی
هر یکی آن یک نماید بی شکی
مظهرش اینست و مظهر این چنین
آن یکی در هر یکی روشن ببین
آفتابی تافته بر آینه
می نماید آینه هر آینه
هر چه بینی صورت و اسم وی است
صورت و معنیش جام پر می است
اسم او عین وی و غیر وی است
عین ما خود غیر اسم او کی است
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۱ - علم ما در علم او عین وی است
علم ما در علم او عین وی است
علم عالم بی وجودش لاشی است
می دهد ما را وجود از جود خویش
می دهیم او را ظهور از بود خویش
آبروی جام می از وی بود
گر چه وی را هم ظهور از می بود
جام در دور است و ساقی در نظر
جام می بستان و ساقی می نگر
یک زمان بر دیدهٔ بینا نشین
شاهد معنی به هر صورت ببین
عالمی از نور او روشن شده
یوسفی پنهان به پیراهن شده
در محیط علم اعیان چون حباب
نقش بسته صورت اسما بر آب
عین ما بر ما اگر پیدا بود
هرچه ما بینیم عین ما بود
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۲ - عین ما مانَد حبابی پر ز آب
عین ما مانَد حبابی پر ز آب
گر چه خالی می نماید این حباب
بر تو می خوانم ازین بیتی هزار
یاد می گیرش ز من این یادگار
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۳ - من ولایت در ولایت دیده ام
من ولایت در ولایت دیده ام
خوش ولی ای در ولایت دیده ام
گفتهٔ اهل ولایت گوش کن
جام باده از ولایت نوش کن
چشم از نور ولایت روشن است
در ولایت آن ولایت با من است
با ولایت هر که او همدم بود
در ولایت صاحب اعظم بود
یک دمی بر نور چشم ما نشین
دیدهٔ اهل ولایت را ببین
صورت و معنی که هر دو با من است
از نبوت وز ولایت روشن است
در ولایت هر چه بینی او بود
لاجرم عالم همه نیکو بود
از ولایت تا ولایت یافتم
هر زمانی صد ولایت یافتم
هر که را باشد ولایت از خدا
در ولایت باشد او از اولیا
اسم حق باشد ولی در شرع و دین
هم ولایت وصف او باشد یقین
شد نبوت ختم اما جاودان
باشد این حکم ولایت در میان
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۴ - با تو گویم نکته ای در نقطه ای
با تو گویم نکته ای در نقطه ای
وصف نقطه می کنم در نکته ای
از سه نقطه یک الف ظاهر شده
در حروف آن یک الف ناظر شده
نقطهٔ ذاتست اصل این عدد
در عدد نبود احد باشد احد
عقل اول نقطهٔ آخر بود
نقطه ها باطن الف ظاهر بود
اعتبار نقطهٔ کن در صفات
تا بیابی هر دو نقطه عین ذات
عقل اول نور ختم انبیا
مظهر ذات و صفات کبریا
سر نقطه در الف چون نقش بست
آن الف بر اول دفتر نشست
آن الف از اول احمد بجو
سرّ پیغمبر بیا با ما بگو
خوانم از لوح قضا سرّ قدر
از قدر دریاب حالی این قدر
اصل مجموع کتب ام الکتاب
فهم کن والله اعلم بالصواب
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۵ - روح اعظم صورت اسم اله
روح اعظم صورت اسم اله
پرده دار حضرت آن پادشاه
آدم معنی است یعنی عقل کل
صورتش جام است و معنی عین گل
جزو کل از عقل کل حاصل بود
این کسی داند که او واصل بود
اسم الرحمن از او آموختیم
شمع خود از نور او افروختیم
اسم اعظم نزد ما باشد قدیم
یعنی بسم الله الرحمن الرحیم
بحر اعیان گر شود یک سر مداد
کی تواند داد این تقریر داد
ور قلم جاوید بنویسد کلام
همچنان باقی بود ما لا کلام
جمله اعیان صورت اسمای اوست
دوستدار و صورت خود دوست دوست
اول این بحر خوانندش ازل
آخرش باشد ابد ای بی بدل
مائی ما در میان بررخ نمود
ور نه بی ما این دوئی هرگز نبود
برزخ ما در میان پامال شد
ماضی و مستقبل ما حال شد
هو معنا و فانظروا معنی
انه ظاهر بنا فینا
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۶ - گر تو را دردیست رو درمان بجو
گر تو را دردیست رو درمان بجو
ور تو را سرّیست با مرشد بگو
گر نداری مرشدی جویاش باش
چون بدیدی گرد ِ خاک ِ پاش باش
دامن او را بگیر و بنده شو
وانگهی در بندگی پاینده شو
هرچه فرماید مکن بر وی مزید
تا مریدی گردی و چون بایزید
چیست شرط ره سخن بشنودن است
مردهٔ پیر مربی بودنست
بی مربی کار کی گردد تمام
مرشدی باید مکمل والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۷ - گر به هستی آئی اینجا نیستی
گر به هستی آئی اینجا نیستی
کوش تا در راه هستی نیستی
نیستی و دم ز هستی می زنی
از منی بگذر اگر یار منی
ملک توحید از دوئی بر هم مزن
از دوئی در حضرت او دم مزن
اعتباری باشد این ما و توئی
اعتباری خود ندارد این دوئی
اسم اعظم در همه عالم یکی است
وحدت اسم و مسمی بی شکی است
هرچه بینی صورت اسمای اوست
هر که یابی غرقهٔ دریای اوست
جام و می گر چه دو باشد در نظر
در حقیقت یک بود نیکو نگر
دو نماید گر چه یک باشد نه دو
یک بود دو گر نباشد ما و تو
گر یکی را صد شماری صد یکیست
صد مراتب باشد و آن یک خود یکی است
گرنه ای احول یکی را دو مبین
ور یکی می بیند آن ، تو دو مبین
رو فنا شو از صفات و ذات خود
تا ز تو با تو نماند نیک و بد
چون شدی فانی فنا شو از فنا
تا خدا ماند خدا ماند خدا
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۸ - یارم اگر ز سرش نقابی بسته
یارم اگر ز سرش نقابی بسته
بگشوده دو زلف و خوش حجابی بسته
در دیدهٔ ما خیال روی خوبش
نقشیست که بر عارض آبی بسته
غیب مطلق حضرتی از حضرتش
عالم اعیان بود در خدمتش
هم شهادت حضرتی دیگر بود
عالم او ملک خوش پیکر بود
حضرتی دیگر بود غیر مضاف
در میان هر دو حضرت بی خلاف
وجه غیب مطلقش جبروت دان
علم معقولات ازین عالم بخوان
با شهادت وجه او باشد مثال
چار حضرت گفته صاحب کمال
هم مثال مطلقش را گفته اند
عارفان بسیار دُری سفته اند
باز ملکوتست وجهی دیگرش
با مثال روشن مه پیکرش
این مثالش را مقید نام گو
عالم ملکوت را اینجا بجو
حضرتی کو جامع این هر چهار
باشد او انسان کامل یاد دار
چار حضرت در یکی حضرت نگر
تا به بینی پنج حضرت ای پسر
غیب مطلق را نگر در عین او
هم شهادت بین در آن ملک نکو
از صفای نفس او ملکوت بین
وز مثال مطلقش جبروت بین
مجمع البحرین اگر جوئی وی است
صورتا جامست در معنی می است
مظهر الله قطب عالم است
روح و جسمش اصل و فرع آدمست
بی وجود او ندارد کس وجود
ظل الله است و سلطان شهود
عالمی را نور می بخشد مدام
از عطای اسم اعظم والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۱۹ - مظهر اعیان ما ارواح ما
مظهر اعیان ما ارواح ما
مظهر ارواح ما اشباح ما
ظل اعیانند ارواح همه
ظل ارواحند اشباح همه
باز اعیان ظل اسماء حقند
باز اسماء ظل ذات مطلقند
ذات او در اسم پیدا آمده
اسم در اعیان هویدا آمده
اسم و عین و روح و جسم این هر چهار
ظل یک ذاتند نیکو یاد دار
جمله موجودند اما از وجود
بی وجود اینها کجا خواهند بود
او به خود قائم همه قایم به او
هر چه باشد باشم آن دائم به او
در وجود و در عدم هر شی بود
بی شکی موجود باشد از وجود
هر کمالی کان شود ملحق به ما
نزد ما جود وجود است از خدا
ذات او دارد کمالی خود به خود
زو کمالت باشد ار داری به خود
یک وجود و صد هزاران مرتبه
پادشاهی و فراوان مرتبه
اعتباری وان مراتب را تمام
نیک دریاب این لطیفه و السلام