تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۴۲ - باباشمل‌نامه
دوستان آمد ز ره باباشمل
ذکر او حی علی خیر العمل
سال پارین با سران و مهتران
رفت و شد مهمان از ما بهتران
رفت از ایران تا زمانی والمد
در هتل‌ها یکه و تنها لمد
مدتی با خوبرویان سر کند
خستگی‌های سیاست درکند
پر نماید چنتهٔ خالی شده
سرخ سازد رنگ متقالی شده
با گروه دختران چشمک زند
در میان حوضشان پشتک زند
فارغ از افکار ابلیسی شود
پارسی‌گو ترک‌، پاریسی شود
چندگاهی غیب گردد از نظر
چند روزی دور ماند از خطر
وارهد از دعوی ترکی‌گری
وز هجوم و حملهٔ پیشه‌وری
گیرد از دولت به هر کیفیتی
خرج راهی‌، حکم ماموریتی
فاصله گیرد جناب اوستا
ازکشاورز و رضای روستا
از دم فتنه برون تازد همی
خوبش را ابن‌اللبون سازد همی
گفت‌: کن فی الفتنه کاین اللبون
باش چون بچه‌شتر در آزمون
نه تو را پستی که آرندت به زیر
نه تو را پستان کزو دوشند شیر
راحت و آزاد چون باباشمل
جیم شو هرجا که مشکل شد عمل
تا چو افتد آب‌ها از آسیا
دوستان گویند: هان بابا، بیا
آسیا ایمن‌ شده‌ست از کندوکوب
وقت‌شلتاق‌است برگرد از اروپ
ای اروپا می‌روم سوی وطن
بعد ازین جای تو، یا جای من
ای اروپا آسیا اوراق شد
طاقت بابا ز هجران طاق شد
ساحت ایران به خون آغشته شد
وان که بایدکشته گردد، کشته شد
مجلس ملّی ز نو مفتوح گشت
خلق محتاج غذای روح گشت
ای ز طوفان جسته‌، آمد نوحتان
تا کند حاضر غذای روحتان
من نه آن نوحم که در کشتی نشست
بل‌من‌آن‌نوحم که‌ازطوفان‌بجست‌
من چو کنعان‌زادهٔ نوحم درست
کاز پدر برگشت و راه کوه جست
نوح و اهلش جمله در کشتی شدند
صادقانه پنجه با طوفان زدند
من پدر را ترک کردم بیدرنگ
راه جستم بر سرکوه فرنگ
روز طوفان بر زبان‌: این‌المفر
بعد طوفان خواجه برگشت‌ از سفر
همچو زادهٔ نوح از بیم هلاک
دوستان را جا بماند و زد به‌چاک
حال فارغ کشته از هر دغدغه
تنگ تر بسته کراوات و یقه
شد چو آذربایجان پاک از نفاق
خواجه وارد گشت با صد طمطراق
گشت دایر دفتر بابا شمل
رفت بابا بر سر شغل و عمل
کرم‌های کار را از هر طرف
جمع کرد و چیدشان اطراف رف
پس میان بستند آن بیچارگان
خدمت باباشمل را رایگان
شد رف و درگاه و طاق و طاقچه
پر دف و سرنا و زاغ و زاغچه‌
شاعرانی فاضل و رند و جوان
پاک‌تر ز افرشتگان آسمان
نان خود را خورده و جان می‌کنند
پس حلیم خواجه را هم می‌زنند
از مناعت بر فراز فرقدان
روز و شب «‌الفقر فخری‌»‌ بر زبان
خرج یک شب رفتن شمرانش لنگ
لیک «‌بابا» را دهد خرج فرنگ
شعرهایی گفته چون آب روان
از پی مضمون به هر جانب دوان
نقش‌هایی طرح کرده چون نگار
متقن و پرمغز و خوب و خنده‌دار
بهر بابا بی‌محابا ساخته
جمله را تقدیم بابا ساخته
جیب بابا پر ز دینار و درم
در محافل کرده از نخوت ورم
لیکن آن بی‌دست و پای ساده‌دل
پای سعیش مانده ز استغنا به کل
جزمهندس کاو ببسته‌بار خوبش
مابقی سرگشته اندرکار خویش
باز بابا ناخلف فرزند شد
ناخن فحشش به مخلص بند شد
امر شد از مصدر عز و علا
که به‌مخلص فحش بارد بر ملا
ربشه مشروطه‌خواهان برکنند
پایهٔ دیکتاتوری محکم کنند
زان سبب بابا شکم را داده پیش
می‌زند دائم بر این درویش نیش
جای ذوقیات شیرین لطیف
می‌دهد دستور دشنام کثیف
از خصومت می‌زند دم وز مرا
می‌دهد فرمان فحش و افترا
بر سر یزدان‌پرستی همچو من
می گذارد نام غول و اهرمن
گر من و امثال من اهریمنند
گنجوی‌ها ریمن بن ریمنند
من شدم اهریمن این بوستان
تا چرا کردم دفاع دوستان
گر دفاع دوستان اهریمنی است
پس دفاع اجنبی را نام چیست‌؟
جان بابا کج نشین و راست گو
آنچه پرسم بی‌کم و بی کاست گو
وعده صیدی بزرگت داده‌اند
کاین‌ چنین چنگال گرگت داده‌اند
جان بابا اهرمن می‌خوانیم
هم‌طراز خویشتن می‌خوانیم
گاه گویی چون ملک باشد بهار
خالی از دوز و کلک باشد بهار
هم ملک‌، هم اهرمن خوانی مرا
این تناقض را نمی‌دانم چرا؟
هرکه را باشد دل و جان ملک
کی ‌شود در سلک دیوان منسلک
جان بابا خویش را ارزان مده
بشنو از من خامه را از کف بنه
شغل خوبی زیرِ سر کن دخل دار
جان بابا را به ورّاجی چکار
در اداره مال دولت بردنت
خوشتر از نزل اجانب خوردنت
در اداره گر بری‌ زر،‌ خشت خشت
بهتر است از این تناقض‌های زشت
ملک‌الشعرای بهار : مثنویات
شمارهٔ ۴۳ - تطبیق ماه‌ها با برج‌ها به زبان فارسی و اسلوب شعری
ماه فروردین جهان گردد جوان
برهٔ بریان نهد منعم به خوان
کشت گیرد مایه در اردیبهشت
گاو فارغ می‌شود ازکارکشت
باغ در خرداد رنگین‌تر شود
بوی گل تا برج دو پیکر شود
شاخ میوه چون کمان گردد به تیر
رقص خرچنگی کند چرخ اثیر
اوج گیرد در مه مرداد، روز
شیرجوش آید به پستان تموز
ماه شهریور شود گلگشت‌، کل
خوشهٔ انگورگردد چون عسل
مهربان گردد جهان در ماه مهر
روز و شب گردند یک‌ میزان‌ به چهر
ابر آبستن به آبان می‌شود
کژدم اندر لانه پنهان می‌شود
ملک‌الشعرای بهار : مسمطات
کار ما بالاگرفت‌!
شاه نو بر تختگه ماواگرفت
بار دیگر حق به مرکز جاگرفت
بار دیگرکار ما بالاگرفت
آتش اندر خصم بی‌پروا گرفت
مجلس سرگشته از نو پاگرفت
کام مفسد مظهر خمیازه شد
شهر ظلم و جور بی‌دروازه شد
نام آزادی بلندآوازه شد
حمد یزدان‌، جان ملت تازه شد
شکر ایزد، کار ما بالا گرفت
آنکه کرد از نیکوئی کار وطن
آفرین‌ها بر سپهدار وطن
آنکه گشت از جان و دل یار وطن
نیز صد تحسین به سردار وطن
زبن دو تن کار وطن مبناگرفت
کار ما ترویج آئین است و بس
زین کشاکش قصد ما این است و بس
کام ما زین شهد، شیرین است وبس
ملجوئ ما حجت دین است و بس
بود لطف او که دست ما گرفت
روز شادی و سرور است ای بهار
چشم استبداد کور است ای بهار
عیش و شادی از تو دور است ای بهار
هم به تشویقت قصور است ای بهار
زانکه گردون کینهٔ دانا گرفت
ملک‌الشعرای بهار : ترکیبات
ناصر الملک
نایب شه چون زگیتی رخت بست
ناصرالملک آمد و جایش نشست
ظاهرا گفتند جمعی کم خرد
بعد جاهل عالمی برجای هست
گفتیم کاین مرد جبان
پشت استقلال را خواهد شکست
این اروپایی‌پرست است از چه روی
کام خواهید از اروپایی‌پرست
این نسازد کار را محکم‌، ولی
رشته‌های ملک را خواهدگسست
در اروپا پخته‌اند او را و او
سخت از این پخت و پزهاگشته مست
سخت مکار است و ترسو این جناب
دل بر او زبن روی نتوانیم بست
ابلهان گفتند خیر این‌طور نیست
ناصرالملک آدمی دانشور است
هرکه جاهل ماند دور از آدمیست
هرکه آدم شد ز قید جهل رست
ما بدیشان یک مثل گفتیم نیز
گرچه نشنیدند و تیر از شست جست
« کای بسا ابلیس آدم‌رو که هست
پس به هر دستی نباید داد دست‌»
« گر به صورت آدمی انسان بدی‌»
«‌احمد و بوجهل هم یکسان بدی‌»
هرکه روزی چند رفت اندر فرنگ
کی شود اگه ز رسم نام وننگ
وانکه درسی چند از طامات خواند
کی کند در سینه‌اش دانش درنگ
دیپلوماسی مشربان خشک مغز
خود چه‌ می‌دانند جز نیرنگ و رنگ
و آن همه نیرنگ‌هاشان صورتی است
کز درون زشتست و از بیرون قشنگ
هرکجا نفعی است شخصی‌، می‌پرند
سوی آن چون جره باز تیز چنگ
سوی منصب حمله آرند این گروه
چون مقیمان ترن هنگام زنگ
ناصرالملک از فرنگستان چه یافت
جز تقلب‌های دزدان فرنگ
سیرتش باری همان باشدکه بود
گرچه باشد صورت او رنگ رنگ
سخت نزدیک است شعر مولوی
در صفات این چنین قوم دبنگ
«‌یک شغالی رفت اندر خم رنگ
اندر آن خم کرد یک ساعت درنگ
«‌پس برآمد یال و دم رنگین شده‌»
« کاین منم طاووس علیین شده‌»
ناصرالملک آن برید زشت‌پی
از فرنگ آمد شتابان سوی ری
شورها انگیخت در آغاز کار
با نواهای مخالف همچو نی
اکثریت گشت گردش چرخ زن
چون بنات‌النعش برگرد جدی
حیلت آغازبد و ضدیت فکند
در وکیلان‌، حیله‌بازی‌های وی
از بیانات پیاپی فاش کرد
آن بناهایی که می‌افکند پی
باده‌ای کاندر اروپا خورده بود
کرد در ایران به یک گفتار قی
نیز از او در اعتدالیون فتاد
آنچه در دیوانگان از شور می
مست گشتند و سوی ما تاختند
چون به سوی باغ‌، باد سرد دی
خان نایب نیز می‌بالید سخت
کامدستم از اروپا سوی ری
بهر ایران علم و فضل آورده‌ام
تا شوند از فضل من اموات حی
وه چه‌خوش گفت آن حکیم مولوی
در صفات این گروه لابشی
«‌آن یکی پرسید اشتر را که هی
ازکجا می‌آیی ای فرخنده پی‌»
« گفت از حمام گرم کوی تو»
« گفت خود پیداست از زانوی تو»
ناصرالملک آمد و مسند ربود
با وزیران پیل بازی‌ها نمود
حیله‌ها انگیخت تا خود از شمال
شاه سابق با سواران رخ نمود
(‌شستر) آن والا مشیر ارجمند
بهر دفعش دست قدرت برگشود
نامداران نیز بر اسب نبرد
زین فروبستند بی گفت و شنود
حمله‌های آتشین‌شان شاه را
دادکش از هر طرف برسان دود
شاه خود شد مات لیکن کینه‌ها
مر وزیران را ز شستر برفزود
دست در دامان این نایب زدند
که بکن فکری در این هنگامه زود
خان نایب نیز انگشتی رساند
تاکه از روسیه بالا شد عمود
آمد از روسیه اولتیماتومی
سرخ و سبز و ازرق و زرد و کبود
ناصرالملک از طبابت‌های خویش
این چنین بر خستگان بخشود سود
از دواهایش شفا نامد پدید
وتن مریض از آن کسل‌تر شدکه بود
این مریض و این دوا را مولوی
کرده اندر مثنوی خوش وانمود
« گرقضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌نمود»
«‌آن علاج و آن طبابت‌های او»
«‌ریخت یکسر از طبیبان آبرو»
خائنان زینکار نبود ننگشان
کور بادا کور چشم تنگشان
بنده و اجری خور روسند و بس
از تمدن خواه تا الدنگشان
کفه‌شان بالاست در عرض دول
نیست گو در ترازو سنگشان
این وزیران کاروان غفلتند
ناصرالملک است پیش‌آهنگشان
آن‌چنان قومی که این شان پیشواست
چیست گویی دانش و فرهنگشان
لاجرم این پیشوا بی‌هیچ عذر
می کند تقدیم خصم اورنگشان
وین خسان بینند و اصلاً شرم نیست
نزکیومرث و نه از هوشنگشان
اندرین صلحی که کردند این گروه
مولوی گفته است روی و رنگشان
« کز خیالی صلحشان و جنگشان
و از خیالی نامشان و ننگشان‌»
«‌این وزیران از کهین و از مهین‌»
«‌لعنت‌الله علیهم اجمعین‌»
ناصرالملک آن یل کار آزمود
اندرین میدان میانداری نمود
گاه شد سر شاخ وگاه آمد به خاک
گاه شد بالا وگاه آمد فرود
در مصالح کرد جنبش دیر دیر
در مفاسد کرد کوشش زود زود
کشت ملت‌ را که خرم بود و سبز
نارسیده از حیل بازی درود
زان سپس قصد فراریدن گرفت
تا نه بیند آنچه خود آورده بود
کرد روشن آتش و خود روی تافت
تا از آن ما را رود در چشم دود
کارهای ملک و رأی خو یش را
جمله پیچید و به صندوقی نمود
چون از ایران رفت آن صندوق را
دست قدرت بی‌محابا برگشود
«‌تا بداند مسلم و گبر و یهود»
« کاندرین صندوق جز لعنت نبود»
ملک‌الشعرای بهار : ترکیبات
شب زمستان
شب شد و باد خنک از جانب شمران وزید
ابر، فرش برف‌ریزه بر سر یخ گسترید
لشگر تاریکی و سرما به شهر اندر دوید
در عزاگاه یتیمان‌، پردهٔ ماتم کشید
خاک‌، یخ بست و عزاکردند سر
خاک بر سر طفلکان بی‌پدر
ماه با چهر عبوس از ابر بیرون آمده
بهر تفتیش سیه‌روزی این ماتمکده
در خیابان منعکس گشته به سطح یخ‌زده
زیر دیواری یتیمی گرسنه چنگل زده
هم به پهلویش سگی زار و نزار
خفته در آغوش هم همچون دو یار
سگ‌دویده روز تا شب از شمال و از جنوب
خورده ‌مسکین ‌پاره‌های ‌سنگ ‌و ضربت‌های چوب
استخوان خشک هم یخ بسته زیر خاکروب
آن یتیم بی‌پدر هم پرسه کرده تا غروب
آخر شب این دو بدبخت نژند
زیر دیواری به یکدیگر رسند
هر دو محروم از سعادت‌، هر دو محکوم فنا
پیش طوفان طبیعت‌، پرکاهی بی‌بها
هر دو را نقص قوانین خرد کرده زیر پا
سگ فقیر و بینوا، کودک فقیر و بینوا
هر دو یکسانند با یک امتیاز
اینکه سگ را پوستینی هست باز
گشته خالی کوچه و بازار از آیند و روند
برگدا کرده نگاه استارگان با زهرخند
باد هر دم داده دشنامش به آواز بلند
جای خاکش برف افشانده به فرق مستمند
لیک زنگ نیمشب با صد خروش
بر توانگر گفته هر دم نوش نوش
ای توانگر در غم بیچارگان بودن خوشست
در جهان بر بینوایان مهربان بودن خوشست
در پی جلب قلوب این و آن بودن خوشست
چند بیرحمی‌، به ‌فکر مردمان‌ بودن خوشست
چند روزی ترک عادت بهتر است
این عمل از هر عبادت بهتر است
در زمستان سالخورده سائلی زار و حزین
بر در دولت‌سرایت سوده زانو بر زمین
چند طفل یخ زده با مادری اندوهگین
دست‌های سردشان در خاکروبه ریزه ‌چین
تو به‌عشرت ‌خفته‌ در مشکوی ‌خویش
از تو برگرداند ایزد روی خویش
بر یتیمان لطف و بخشش پشتوان دولت است
بر فقیران رحم و احسان مایهٔ امنیت است
همچنین بهر پسرهاشان کمال و عزت است
دختران اهل احسان را جمال و عفت است
این تجارت نفع دارد از دو سو
لن تنالوا البر حتی تنفقوا
خانه‌ها لیکن ز بی‌نانی خرابست ای دریغ‌!
شهر تهران مرکز عالیجنابست‌، ای دریغ‌!
بذل ‌و بخشش ‌بر تهی‌دستان صوابست ای دریغ‌!
دستگیری بر فقیران دیریابست ای دربغ‌!
کاین زمستان اندرین شهر قدیم
سر بسر مردند اطفال یتیم
ای غنی از جنبش و جوش گدایان الحذر
ای نواداران ز یأس بینوایان‌، الحذر
ای زبردستان ز خشم خرده‌پایان‌، الحذر
ای توانگر زین همه ظلم نمایان‌، الحذر
لطف کن تا خلق ساکت بگذرند
بر تو با خشم و حسادت ننگرند
ملک‌الشعرای بهار : ترکیبات
نکیر و منکر
چون فروبردند نعشم را به گور
خاک افشاندند و زان گشتند دور
ناگهان آواز پایی سهمناک
کردگوشم را خبر از راه دور
من بسان خفته زان آواز پای
جستم وآمد به مغزاندر شعور
نه هوا ونه فضا ونه نسیم
سینه تنگ وپای لنگ وجسم عور
لیک در آن حفرهٔ تاریک و تنگ
هردو جشمم خیره شد ناگه زنور
گوشه‌ای از خاک من شد چاک و زان
کرد منکربارفیق‌خودظهور
دوفرشته چون دوفیل خشمگین
من فتاده پیش ایشان همچو مور
من به زحمت از فشارگور، لیک
آن دو می کردند هر جانب عبور
گور تنگ است از برای مجرمان
از برای مؤمنان باغی است‌، گور
روی چون ازآهن تفته سپر
بر جبین‌شان گشته‌رسم آیات شر
از دهانی شیروش پهن و فراخ
نابها پیدا بسان شیر نر
بینیی هایل چو شاخ کرگدن
جسته بالا نوک آن همچو تبر
درکف هریک عمودی آتشین
وافعیئی پیچیده برگرد کمر
سوی من زان چشم‌های چون تنور
هر دم افشاندند صد خرمن شرر
بانگ زد برمن یکی زآنان که خیز
هرچه گویم پاسخ آور مختصر
استخوان‌هایم به پیچ و خم فتاد
زان درشت آوا و بانگ زهره‌در
خویش راکردم مهیٌای جواب
تا چه پرسند ازمن آسیمه‌سر
گفتگو برخاست در زهدان خاک
بین من وآن یک که بد نزدیکتر
زیرپایش من چو گنجشکی حقیر
او چو کرکس از برم بگشوده پر
گفت با من‌، کیستی ای مرد پیر؟
گفتمش پیری به خاک اندر اسیر
گفت‌: وقت زندگی‌، اعمال تو؟
گفتمش چون دیگران پست و حقیر
در جهان از من نیامد در وجود
هیچ کاری عمده و امری خطیر
گفت ازین فن‌ها و صنعت‌های دهر
در کدامین بودی استاد و بصیر؟
گفتمش در صنعت شعر و ادب
بودم استاد و ز نقاشی خبیر
گفت گاه زندگی دینت چه بود؟
گفتمش اسلام را بودم نصیر
گفت معبود تو در گیتی که بود؟
گفتمش معبود من حی قدیر
گفت چون بگذاشتی گیتی‌، که تو
بر تن و بر نفس خود بودی امیر
گفتم از عمرم چه‌می‌پرسی که رفت
جمله با خون دل ورنج ضمیر
دور، از آزادی و از اختیار
جفت‌، با ناچاری و ضعف و زحیر
نی هنر تا دهر را پیچم عنان
نی توان تا چرخ را بندم مسیر
بهتر از من پارهٔ سنگی که نیست
آمر و مامور وگویا و بصیر
گفت کاری کرده‌ام غیر از گناه‌؟
گفتم آری تکیه برلطف اله
من نگویم چون دگر مردم سخن
آن زمان کم باز پرسند ازگناه
عامیان در بند اوهام اندرند
هستشان این بستگی به از رفاه
برگنه خستو شدن اولیتر است
مرد دانا را زگفتار تباه
بس حدیثا کش خرد گوید، ولیک
قلب بر عکسش پذیرد انتباه
گندم و جوهر دو راکاهست لیک
فرق بسیار است بین این دو کاه
من که بودم در شداید پایدار
سست گشتم ناگهان بی‌اختیار
قلب من لرزید و کی بودم گمان
کاین چنین قلبی بلرزد روزگار
لیک خود را با خود آوردم نخست
تا بجا آمد دلم زان گیر و دار
خویشتن را وانمودم با دلی
از یقین ثابت نه از شک بی‌قرار
گرچه آخر از سخن‌های صریح
تیره کردم باز خود را روزگار
خاطر آزاد مرد نکته‌سنج
کی پسندد گفتهٔ نااستوار
ناپسند آید دورویی از ادیب
ناسزا باشد نفاق از هوشیار
لاجرم بر من گذشت آن بد که خاست
از نهیبش نعره از اهل مزار
ملک‌الشعرای بهار : ترجیعات
وارث طهمورث و جم
خیزکز مشرق عیان گردید شب
سرمهٔ چشم جهان گردید شب
تا شبیخون راکجا خواهد زدن
عرضگاه اختران گردید شب
چون‌زنی‌زنگی‌پس‌شعری‌زرد
در پس انجم نهان گردید شب
برق چشم و تاب دندانش نگر
خنده را زنگی نشان گردید شب
نی غلط گفتم ز تیر آه من
سر بسر غربال‌سان گردید شب
وز بن هر مژه‌اش در سوگ من
قطرهٔ اشکی عیان گردید شب
تیره جرمی پر درخش و پر نگار
چون درفش کاویان گردید شب
از پی تیزی پیکان‌های غم
درکف گردون، فسان گردید شب
گویی از بس بی‌امان و دیرپاست
فتنهٔ آخر زمان گردید شب
کوری این فتنهٔ بیدار را
جام می حرز امان گردید شب
یاد شه کردم شب من گشت روز
روز خصمش‌جاودان گردید شب
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
شب نقاب از اختران برداشتند
پرده از کار جهان برداشتند
روز، گیتی‌داشت سیمین طیلسان
شب شد و آن طیلسان برداشتند
میخ بر دروازهٔ گردون زدند
پل ز رود کهکشان برداشتند
دور باش خصم را بر بام دژ
هندوان تیر وکمان برداشتند
چون پرید از ‌آشیان سیمرغ روز
از پی‌اش زاغان فغان برداشتند
صدهزاران جوجهٔ زرینه سر
سر ز نیلی آشیان برداشتند
سرخ‌موران گفتی‌آنک زردپوست
از تن شیر ژیان برداشتند
چون وشاقان شمع بنهادند پیش
ساقیان رطل گران برداشتند
شیشه پیش عاشقان گردن کشید
ساقیانش سر از آن برداشتند
پنبه چون از گوش مینا شد برون
مطربان قفل از زبان برداشتند
باده‌پیمایان نخستین جام را
یاد دارای زمان برداشتند
عارفان بهر بقای جان شاه
دست سوی آسمان برداشتند
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث وجم پهلوی
دلبر آمد گیسوان برتافته
آستین بر قصد جان برتافته
شهر را از جان و دل برکاشته
خلق را از خان و مان برتافته
رشتهٔ مهر و وفا بگسیخته
پنجهٔ پیر و جوان برتافته
دل ز انصاف و لطف برداشته
رخ ز زنهار و امان برتافته
با سرانگشتی چو گلبرگ لطیف
ساعد شیر ژیان برتافته
بازوان و سینه و ساق و سرین
نیک در هم سیم‌سان برتافته
او بدان لاغرمیانی ای شگفت
چون که این بار گران برتافته
اندر آمد بربطی اندر کنار
رودش از تار روان برتافته
گوش‌های پیر سغدی را به بزم
از برای امتحان برتافته
وآن مدایح خواند کش طبع بهار
بهر شاه از پود جان برتافته
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
راز دل را بر زبان آورده‌ام
خویش را زین دل به جان آورده‌ام
بر تن خود دشنهٔ بیداد را
تا به مغز استخوان آورده‌ام
سوپان دیدن‌چسود اکنون که من
مایهٔ خود با زبان آورده‌ام
باز خرسندم که از گرداب آز
عرض خود را بر کران آورده‌ام
گفتهٔ کروبیان را پیش خلق
بی حضور ترجمان آورده‌ام
آنچه دل فرمود، آن فرموده‌ام
آنچه طبع آورد، آن آورده‌ام
جوشن از نور یقین پوشیده‌ام
حمله بر دیو گمان آورده‌ام
رازهای گلشن فردوس را
بر زمین از آسمان آورده‌ام
وز پی ارزانیان روزگار
از هنر نزلی گران آورده‌ام
راست چون تیر است قلب و فکر من
چون کمان‌، پشت ار نوان آورده‌ام
با دلی چون تیر و پشتی چون کمان
بهر شه تیر و کمان آورده‌ام
این عجایب بین که یکتا گوهری
سوی دریا ارمغان آورده‌ام
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
دوستان از دوستان یاد آورید
زین جدا از بوستان یاد آورید
عندلیبی را که دستان‌های دهر
کرده دور از آشیان یاد آورید
از غریبان هر کجا یادی رود
زین غریب بی نشان یاد آورید
یاد باز آرد غریبان را ز راه
نک برای امتحان یاد آوربد
چون که بخرامید در گلگشت ری
از من و از اصفهان یاد آورید
زین فشانده در کنار زنده‌رود
مژهٔ دربافشان‌، یاد آوربد
زین‌،‌ چو فیلان دیده‌ هر ساعت به خواب
روضهٔ هندوستان‌، یاد آورید
زین فروزینه‌ صفت از قهر شاه
سوخته تا استخوان یاد آورید
زین به رغم آرزوها مانده دور
از در شاه جهان‌، یاد آوربد
ای وزیران در بر شاه جهان
از «‌بهار» خسته‌جان یاد آورید
ای جوانمردان گیتی از «‌بهار»
با شه گیتی‌ستان یاد آورید
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
پهلوی صاحبقران روزگا‌ر
نام پاکش حرز جان روزگار
سعی و تدبیرش ضمان مملکت
دست و شمشیرش امان روزگار
آنکه‌دور فتنه ‌طی شد تاکه گشت
تیغ تیزش پاسبان روزگا‌ر
آنکه نپذیرد ز مردی گر نهند
نام او نوشیروان روزگار
توسنی می کرد، اگر دست قویش
سخت نگرفتی عنان روزگار
از نهیب او دد و دیو فتن
گم شد از مازندران روزگار
لاجرم چون پور دستان‌، اوفتاد
نام او در هفتخوان روزگار
در مغارب جمله دانستند کیست
در مشارق پهلوان روزگار
گر نتابیدی همایون جبهه‌اش
همچو مهر از آسمان روزگار
روز کشور چون شب دیجور بود
بر دل پیر و جوان روزگا‌ر
بود خواهد زین قبل تا جاودان
این سخن ورد زبان روزگار
مالک الملک معظم پهلوی
وارث طهمورث و جم پهلوی
ملک‌الشعرای بهار : مذمت مگس (ذوبحرین)
ای مگس!
ای مگس‌، ای دشمن نوع بشر
ای همه از عقرب و افعی بتر
در ره و در خانه و صحرا و باغ
موجب دردسر و موی دماغ
قصهٔ پتیاره و مرگ سیاه
قصهٔ تست ای عدوی کینه‌خواه
تاخته ناگه ز سوی آسمان
آخته بر صحت و امن و امان
آمده بی رخصت و پوزش ز در
بر سر هر مسندی افشانده پر
در شده بی‌رقعهٔ دعوت بخوان
خورده و برخاسته پیش از کسان
وز ره نامردمی و کین و قهر
بر سر هر طعمه‌ای افشانده زهر
رفته سوی مزبله و آلوده‌پای
آمده بر سفرهٔ خلق خدای
ریسته از پرخوری و کرده قی
کرده قی از بهر چه‌، ناخورده می
این همه پیش من و تو می‌کند
بر سر و ریش من تو می‌کند
ما و تو بگشوده بر این دیو، در
خانهٔ خود ساخته زیر و زبر
لیسد و بوسد لب فرزند ما
چهرهٔ نوباوهٔ دلبند ما
بر سر و دست و تن آن بیگناه
سالک و جوش آرد و زخم سیاه
حصبه و اسهال ره‌آورد او
هر دلی آزردهٔ یک درد او
فتنهٔ بیداری و کابوس خواب
زِر زِر او صیحهٔ دیو عذاب
دشمن اندیشه و خصم خیال
مایهٔ نکبت‌، سر وزر و وبال
ملک‌الشعرای بهار : مذمت مگس (ذوبحرین)
داستان «‌خرفستر»
بشنوی ار گفتهٔ پیر مغان
گیری ازین دیو چه آه و فغان
خلقتش از دیو شد این‌ شوم ذات
کشتن وی زان بود از واجبات
مؤبدی این قصهٔ خرفستران
گوید و بس نکتهٔ حکمت در آن
کیک و مله کژدم و مار و مگس
اشپش و زنبور و از این جنس بس
ساخته ز اندیشهٔ اهریمن‌اند
مایهٔ آزردن مرد و زن‌اند
وز پی اجر من و تو در شمار
داد بر این طایفه جان‌، کردگار
وین مگس آمد سر اهریمنان
خلقی از او بر سر و سینه‌زنان
عافیت از هیبت او در گریز
شیر نر از صدمت او اشگریز
عاجز از او آدمی و چارپا
تیره از او مسکن و صحن سرا
بر بشر از زلزله فتاک‌تر
وز سگ و گرک گله بی‌باک‌تر
چون سگ دیوانه و چون گرگ و مار
کشتن او فرض بر اهل دیار
وز سگ دیوانه و از مار و گرگ
زحمتش افزون‌تر و هولش بزرگ
در همه عمری سگ دیوانه‌ای
بینی و ماری شده از لانه‌ای
وین بتر از عقرب و مار و رطیل
حمله‌ور آید سوی ما، خیل‌خیل
پیشهٔ او کشتن اولاد ما است
کشتن او فرض بر افراد ماست
ملک‌الشعرای بهار : مذمت مگس (ذوبحرین)
خانه را پاک دار تا مگس نیاید
دعوت او مسکن پر چرک تست
مسکن پر چرک تو از شرک تست
پاکی و پاکیزگی از دین بود
مشرک و بیدین سگ چرکین بود
چون مگس از اهرمن آمد پدید
رغبت او جانب چرکی کشید
ریشهٔ ذات مگس اهریمنی است
خلقتش‌از ربمی‌و از ربمنی است
پاک زی و خانهٔ خود پاک دار
تا مگس از خان توگیرد فرار
گر همه خلق این عمل آسان کنند
ربشه‌اش ازکشور ایران کنند
کشور ایران شود آباد و پاک
می‌شود این جانور از بن هلاک
چون‌مگس‌ازکشور ماگشت دور
باگل وخاک وطن آغشت نور
خرمگس از پاکی کشور پرید
رشتهٔ بی‌باکی کافر برید
بهجت و نورانیت آید به کار
صحت و انسانیت آید به‌بار
صحت و انسانیت از خاصیت
دانش و دین آرد و حسن نیت
دانش و دین چون درکشور زنند
لشکر شیطان در دیگر زنند
وین مگس از لشکر شیطان بود
کشتن و تاراندنش آسان بود
ای پسر، این گفتهٔ نغز بهار
بشنو و برآن دل و همت کمار
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
خطاب به زن
گوش کن ای بلبل شیرین سخن
ای گل خوش نکهت باغ وطن
ماجرای خویشتن
روزگار باستان خویش را
باستانی داستان خویش را
سر بسر بشنو ز من
این‌ حکایت‌ از کتاب و نامه نیست
وین سخن‌ها از زبان خامه نیست
عشق می گوید سخن
دفتر راز طبیعت خوی تست
رمز هستی در سواد موی تست
روی گیتی سوی تست
مرد را تنها تویی یار قدیم
هم‌یناهی‌، هم شریکی‌، هم ندیم
هم رفیق ممتحن
گر طبیعت پیکری گیرد همی
پیکری غیر ازتو نپذیرد همی
نقش تو گیرد همی
ای طبیعت را نمودار کمال
در تحول‌، در تغیر، در جمال
در قوانین و سنن
گه چو سطح آب صافی بی‌غبار
گاه چون اعماق مرموز بحار
مبهم و تاریک و تار
گاه چون آیینه اسرارت عیان
گه نهان چون شانه با سیصد زبان
در دو زلف پر شکن
گه به زنجیر شرافت پای‌بند
چون‌ فرشته‌ پاک‌ و چون گردون‌ بلند
چون ستاره ارجمند
گه ز شهوت اوفتاده در خلاب
گشته‌ چون‌ مار و وزغ در منجلاب
پای تا سر غوطه‌زن
گه گشاده بهر بلع خاص و عام
همچو آتشخانهٔ نمرود، کام
گه شده برد و سلام
گاه گفته بهر طفلی شیرخوار
ترک قوم وترک شهر و ترک یار
جسته در کوهی وطن
گاه موسی‌زاده‌، گاهی سامری
گاه کوبیده در جادوگری
گه در پیغمبری
گه بریده گردن یحیی به‌زار
گه مسیحا پرورنده درکنار
اینت پر اسرار زن
گاه ‌چون ‌جفت ‌اتابک شوی ‌خواه
دست ‌شسته ‌بهر جفت‌ از تاج وگاه
برده در کاشان پناه
گاه چون دخت اتابک بی‌وفا
کرده خود را در ره شهوت فنا
زشت نام و شوم تن
گاه «کلیوپاتره‌» و گاهی «‌همای‌»
گاه‌ «‌استر» گشته‌ دخت‌ «‌مردخای‌»
گه شده زرتشت زای
گاه چون «کردیه‌» پوشیده زره
بر زره بربسته چون مردان گره
گشته مردی صف‌شکن
مختلف طبعی نه‌ای بر یک نمط
داری از افراط تا تفریط خط
نیستی‌ حد وسط
گاه‌ خوب‌ خوبی‌ و گه زشت زشت
یا به چاه ویل‌، یا صدر بهشت
.................................
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
زمین‌
چون برامد آدمیزاد از کمین
بود در دست پریزادان‌، زمین
ملکشان ملک یمین
بودکیتی زان جماعت مال مال
از محیط هند تا قطب شمال
وزمراکش تا به چین
پس بنی‌الجان بر خداکافر شدند
وز ره حق باره دیگر شدند
فسق کردند و فساد انگیختند
بی‌محابا خون ناحق ریختند
از یسار و از یمین
بود اقلیمی به گرد نیمروز
تا زمین قطب از آنجا چند روز
آدم و حوا و فرزندان در او
باکشاورزی و نعمت کرده خو
کرده چون جنت‌، زمین
از جوانان شمالی چند تن
راه جستند اندر آن جنت به فن
چون زنان آدمی دیدندشان
از نکورویی پسندیدندشان
اول عشق است این
جنیان نر فساد انگیختند
با زنان آدمی آویختند
وز قدوم شوم دیوان‌، آن بهشت
گشت‌یخ‌بندان‌ و طوفان زای‌ و زشت
شد چوآهن ماء وطین
از دم دیو لعین
نام آن اقلیم آریان ویژه بود
جایگاهی دلکش و پاکیزه بود
شدبرین‌چندان که‌سالی‌جزدو ماه
کس نیارست اندر آن جستن پناه
گشت آن اقلیم پرنعمت‌، خراب
برف‌ و ٻخ‌ بگرفت‌ جای کشت‌ و آب‌
شد زمین‌ بی‌مصرف‌ و زارع سفیل
گاو شد بیکار و بی‌تاثیر، بیل
شد بشرهجرت گزین
چون پریزادان چنین دیدند کار
نیمشب کردند از آن کشور فرار
لیک مهترشان اسیر شاه شد
بندی طهمورث آگاه شد
شه برو بربست زین
گشت طهمورث سوار دیو نر
دیو نر از پیش و لشکر بر اثر
راند از آنجا تا به اقیانوسیه
رهنمای آن سپه‌، دیو سیه
شاه بر پشتش مکین
آن‌زمان خشکی زهم نگسسته بود
وان جزایرها بهم پیوسته بود
شاه‌ از آن‌ خشکی‌ به‌ مرز هند تاخت
تا سراندیب آمد و آرام ساخت
دیو در بندش غمین
در سراندیب آدمیزاد دلیر
بر پربزادان و دیوان گشت چیر
راهور در زبر رانش دیو نیو
بر سرش دیهیم و زبرپای دیو
دیو بند و تیز بین
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
رهنمون‌
بود با اهریمنان دانش‌فزون
پختن و معماری و رمی و فسون
خط و رسم وپوشش و بافندگی
پای کوبی‌، می کشی‌، خوانندگی
با دگر علم و فنون
چهر آنان سر بسر بی‌موی بود
نسل‌ زیبا روی ناخوش خوی بود
مرد و زن زیبا رخ و سیمینه‌تن
زن چو مردان‌ساده‌ومردان‌چو زن
جمله با مکر و فسون
اصلشان‌افراشته‌، لیکن دیوخوی
بیوفا طبع و هوسران و دوروی
تندحس و زود رنج و گرم‌جوش
بی‌تفکر، کم‌خرد، بسیارهوش
صبرکم، شهوت فزون
حیله و حرص و دروغ و آز و کین
مستی‌و شب گردی و قتل وکمین
احتکار و ارتشاء و اختلاس
جنگ و دعوی‌ داری‌ و جبن‌ و هران
رندی و رشک و جنون
آدمیزادان فقیر و بردبار
مهربان و ساده‌لوح و راستکار
مرد و زن سرگرم کار وکسب نان
روز در صحرا و شب در آشیان
خوش دل و صافی‌ درون
شغل آنان ورزش و برزیگری
گاوداری و مواشی‌ پروری
خانه‌ هاشان‌ خیمه و غار و درخت
کرده از چرم ددان انبان و رخت
حربه‌شان سنگ و ستون
جمله با هم‌، هم‌تبار و هم‌بنه
یکدل و یکروی همچون آینه
در خورش انباز و درکوشش‌ رفیق
پیر و برنا همدم ویار و شفیق
از درون و از برون
کرده بر هردوره پیری مهتری
جسته خواهر با برادر همسری
هر پسر کاو مهتر ابنا بُدی
جانشین و وارث بابا شدی
چون پدر گشتی نگون
مهتی‌بن فرزند پیر اولین
پادشا بودی بر اقوام کهین
مان و ویس و زند زیردست او
جمله دهیو بسته و پابست او
پیش دهیوپد زبون
کوچکان محکوم پیر خانمان
خانمان‌ها زیر حکم خاندان
خاندان‌ها تابع زندو بدند
زندوان فرمانبر دهیو بدند
شد به دهیو رهنمون
ز انقلابات طبیعت‌، خیل خیل
رعد و برق‌ و لرزه و طوفان‌ و سیل
قوم را گه بیم و گه امید بود
تکیه‌گهشان آتش و خورشید بود
وین سپهر نیلگون
لشکری مرد و زن و برنا و پیر
بر زمین هندوان شد جایگیر
جنگ‌خونین هر طرف بالاگرفت
سنگ‌ها درکاسهٔ سر جا گرفت
ریخت از هرکاسه خون
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
جنگ دیو و آدمی‌زاد
حربهٔ مردم فلاخن بود و سنگ
دیو را گرزگران ابزار جنگ
چون که دیو از آدمی گشتی ستوه
جانب آتش‌فشان جستی به کوه
آتش افشاندی به چنگ
شامگاهان کآدمیزاد دلیر
خفتی وگشتی دل از پیکار سیر
تاختی ز آتش‌فشان دیو دژم
بیم دادی خفتگان را دم بدم
شهدشان کردی شرنگ
ور شدی دوشیزه‌ای از بیشه دور
ره زدی دیوش به هنگام عبور
کودکان را بردی از آغوش مام
در درون مادران جستی مقام
چون‌شدی‌عاجزبه‌جنگ
بود نام ماده اهربمن‌، پری
شهربانوی بتان در دلبری
قامتی چون خیزران تافته
تار زلفان حلقه حلقه بافته
نوک انگشتان خدنگ
جنگ دیو و آدمی چاره‌ساز
شد در آن عهد کهن دور و دراز
این‌جدال‌از هند و سند وسیستان
رفت تا خوارزم و بلخ و بامیان
کار شد بر دیو تنگ
دیو و غول و جن و همزاد و پری
با همه دانایی و افسونگری
در میانشان دشمنی بود از قدیم
کارشان زین دشمنی نامستقیم
فارغ از ناموس و ننگ
ماده دیوان بدتر از دیوان نر
کارشان‌ فسق‌ و فساد و کذب‌ و شر
اهل فن و جادو و کوک و کلک
غیبت و غمازی و فیس و بزک
پای تا سر بوی و رنگ
نره دیوان زن‌پرستی کارشان
عشق زن سرمایهٔ بازارشان
هیکل زن قبلهٔ آدابشان
رمزی از مقصوره و محرابشان
همچو اقوام فرنگ
چشم‌ها چون دو سیه مار دژم
از دو جانب سر درآورده بهم
طره‌ چون‌ شب‌،‌ غره‌ چون‌ صبح‌ شباب
تن چو نور نقره‌فام ماهتاب
بر شراب زرد رنگ
چون درآمد جیش دهیوپد به‌ بلخ
کام دیوان از هزیمت گشت تلخ
بود جای آن صنم بر مرز چین
وز فراق شوی در سوک و انین
ره سپر شد بیدرنگ
شد پری بانو به لشکر پیشرو
لشکری از جنیان آورد نو
خیل تهمورث به ترکستان رسید
رزمگاهی بس بزرگ آمد پدید
داده شد اعلان جنگ
بسته بر گردونه دیو نابکار
گشته ز نیاوند برگردون سوار
بر تن او جوشنی از چرم شیر
نیزه درکف‌ تاخت در میدان دلیر
چون‌ یکی جنگ‌ پلنگ
موی سر آمیخته با موی‌ ریش
بر سرش تاجی ‌چو شاخ گاومیش
عارضش تابنده در ریش سیاه
همچو از ابر سیه‌، یک‌ نیمه‌ ماه
پیکرش همچون‌ نهنگ
نور مردی از جبینش تافته
قلب‌ها از نعره‌اش بشکافته
سرفراز از مردی و آزادگی
دلکش و رعنا به عین سادگی
هم مهیب و هم قشنگ
هر که‌ دیدی آن جمال و زیب و فر
فتنه گشتی بر چنان بالا و بر
آدمی گفتی فری بر خالقش
ور پری دیدیش گشتی عاشقش
زان جمال و وقر و سنگ
پس پری بانو بدید آن شاه را
پیش او اهریمن گمراه را
کرده بر بینیش ز ابریشم مهار
بند گردون بر دو کتفش استوار
چون‌ خری‌ مفلوک و لنگ
شد نهٔکدل‌،‌ بلکه صد دل شیفته
شعله سر زد زان دل نشکیفته
در زمان فرمان‌ به ترک جنگ کرد
جانب بنگاه خویش آهنک کرد
با دلی پر آذرنگ
نیزه برکف‌، شهریار کینه‌خواه
تاخت باگردونه گرد حربگاه
چون به‌ نزدیک‌ صف‌ دیوان رسید
دیو وارون نعره از دل برکشید
جفته‌زن‌همچون کرنک
کای پریزادان و دیوان‌، الامان
ز آدمی گشتم غریوان‌، الامان
پادشاهی بسته‌ام‌، یادم کنید
بندیم‌، زین بند آزادم کنید
بگسلید این پالهنگ
دیوزادان آمدند اندر خروش
در سپاه جنیان افتاد جوش
شد پری بانو ازین معنی خبر
داد فرمان تا نجنبد یک نفر
زان غریو و زان غرنگ
اهرمن را شاه بینی برکشید
سوی خیل خویشتن اندر کشید
تازیانه بر سر و رویش نواخت
بیخ نیزه بر دو پهلویش نواخت
برد و بربستش‌چو سنگ
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
تدبیر پری بانو
شب‌رسید و مهر روشن شد نهان
شد سیه‌چون‌جان‌اهریمن‌، جهان
تیرگی گسترده شد از باختر
شد خراسان چون رخ عفریت نر
لعلگون شد خاوران
در افق شد زهره گرم دلبری
کاه پیدا، گه نهان‌، همچون پری
می‌زدند انجم برین چرخ بلند
چون پری‌زادان به مردم پوزخند
با جمال جاودان
آدمیزادان ز صف گشتند باز
جمله آوردند ییش خور نماز
آب و نان خوردند و بنهادند سر
گشته شاه و مردم پرخاشخر
خفتگان را پاسبان
گرد لشکرکنده‌ای کندند ژرف
از دوسو بگذاشته راهی شگرف
شاه جنگی باگروهی شیرمرد
مانده بیدار اندر آن دشت نبرد
پاس را بسته میان
وز دگر سو خیل دیوان با سرود
باده‌نوشان با نوای چنگ و رود
ییشوایان بهر فردا گرم شور
هریکی گوبا به دیگرگونه طور
هم صدا و هم زبان
چون پری‌بانو بدان دیوان چمید
نعره شاباش تا کیوان رسید
کای خداوند دل و زور و جمال
زهره و بهرام را فرخ همال
و ای مهین بانوان
پست باد آن کو درین فرخنده‌بوم
پای مردم را گشود از بخت شوم
قدرت و زور و توانایی تراست
ما همه عبدیم‌، مولائی تراست
ما شلیم و تو روان
اذن ده تا پشتهٔ پامیر را
کوه التایی و ببر و شیر را
برده وز اوج هوا برهم زنیم
برسرخیل بنی آدم زنیم
تا نماند زو نشان
اذن ده تا برکشیم از رودگنگ
آب کندی ژرف‌، تا میدان جنگ
آب دربا را بر اینان سر دهیم
جملگی را در زمان کیفر دهیم
غرقه در آب روان
گوی کاز صد قلهٔ هیمالیا
سنگ و برف‌و یخ کنیم اکنون جدا
همره ابری سیاه و مرگبار
ناگهان سازبم بر ایشان نثار
آن تگرگ بی‌امان
گوی تا صدکوه تفتان آوریم
قله‌های آتش‌ افشان آوربم
از جهنم منفذی بیرون کنیم
در یکی‌دم روی این هامون‌، کنیم
پر تف و دود و دخان
گوی تا کاویم زبر پایشان
سفته و کاواک گردد جایشان
پس برون آریم از آنجا نفت و قیر
آتش اندر وی زنیم آنگه به‌ تیر
تا بسوزند این خسان
گوی‌ تا در نیمه‌ شب شبخون کنیم
دشت را از خونشان گلگون کنیم
کودکانشان را بدرانیم تن
پاره پاره افکنیم اندر دهن
چون ترنج و ناردان
نره دیوان می زنان بر مائده
هر یکی سرگرم لاف و عربده
لیک‌خامش‌درجواب‌و در سئوال
مانده حیران در بیابان خیال
بانو و دیگر زنان
پس پری‌ بانو به‌ بالا برد دست
این‌ سکوت‌ خویش‌ و آن غوغا شکست
گفت کای شهزادگان نامدار
هر یکی از آهریمن یادگار
گوش بگشایید هان‌!
خسرو اهریمنان‌شاهی که هست
دیو از و دیو خشمش زبر دست
پادشاه و شهریار پر فروغ
ان که همدستش بود دیو دروغ
هست در بندی گران
بسته برگردونه چون کاو خراس
ز او ندارند ایچگون بیم و هراس
ربش گشت‌از چرم گردون شانه‌اش
وز مهاری بینی شاهانه‌اش
ساقی ازکند کلان
شب کنندش در نهانگاه ستور
کس نیارد کرد نزدیکش عبور
صد سک‌ اندرگرد او مشغول پاس
هریکی همچون پلنگی پرهراس
گرد سگ‌ها دیده‌بان
روز برگردونه‌بندندش‌چوگاو
گاوکی‌دارد بر این گردونه تاو؟
کرده در بینی از ابریشم مهار
بر دوکتفش بندکردون استوار
اینت خصمی بی‌امان
گر به سرشان کوه هیمالی زنیم
باکه التایی بر آنان افکنیم
یا فشانیم آتش اندر کاخشان
یا نهان سازیم‌ در سوراخشان
هست شه را بیم جان
پس همان بهترکه پیغامی دهیم
وز پی دیدار، میعادی نهیم
صلح را بنیان کنیم اندر جهان
بلکه شاه ما رهد زبن اندهان
رو نهد زی خانمان
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
پیام بانو به تهمورث
در بر بانو، زن و مردی فقیر
برده بودند از بنی آدم اسیر
آن جوان زن‌، نام او میشایه بود
شوهر او میشی پر مایه بود
هوشمند و تیز ویر
جمله از دیوان زبان آموخته
هم ره و رسم دبیری توخته
میشی و میشایه را فردا پگاه
خواست بانو تا فرستد پیش شاه
با یکی دانا مشیر
گفت با آن هر دو اسرار درون
آنچه بایست از فریب و از فسون
راز عشق خویشتن افشا نمود
جمله کالای نهان را وا نمود
گفتشان ما فی الضمیر
چند لوح آورد از سنگ سیاه
نامه‌ای کندند بهر پادشاه
لوح‌ها پیچیده در اوراق زر
خادمی بگرفتشان بالای سر
همره ایشان دبیر
هدیه‌های جنیانه راست کرد
کوزه‌های زر و جام لاجورد
پرگلاب و شکر و دوشاب و قند
خوابگاهی نرم و خرگاهی بلند
بایکی زربن ‌سریر
مجمری پر آتش افروخته
اندر او عود قماری سوخته
جامه‌های دوخته با زبب و فر
از ازار و از قبا و از کمر
لابلا مشک و عبیر
ساخته گردونه‌ای از سیم خام
بسته برگردون دو اسب تیزگام
دو پری‌زاده کنیز چنگ‌زن
از برگردون به رنگ سیم‌، تن
جامه از گلگون حریر
دو رسول آدمی را با پیام
کفت تا شبگیر بنهادند گام
همره آنان پیامی شوق‌مند
چرب‌تر از شیر و شیرین‌تر ز قند
جاکزین‌تر از اثیر
شاه را دیدند با رمحی بلند
پیش خرگاهی ز جلد گوسفند
بر تن از چرم هژبران جوشنش
آستینش کوته و عریان تنش
موی‌ تن همرنگ‌ قیر
رشته‌ای از پشم بسته برکمر
وز فلاخن بر میان‌، بندی دگر
کیسهٔ پرسنگ از آن آویخته
توده‌ای از سنگ پیشش ریخته
مستعد دار وگیر
پهلوانان‌ جوغه جوغه چون پلنگ
بر کتفشان‌ پوست‌های رنگ رنگ
چرم شیر وکرگدن کرده زره
بر کف هر یک فرسبی‌ پر گره
واسپری گرد و حقیر
مرد و زن برخاسته از خوابگاه
دشت و وادی پر سرود و قاه‌قاه
جملگی را سر سوی مشرق فراز
تا گزارند از سر طاعت نماز
پیش مهر مستنیر
بی‌تفاوت‌ مرد و زن‌ در شکل‌ و موی
زن‌ چو مرد از موی‌ها پوشیده روی
مرد را چون زن دو پستان مایه گیر
بچه را هر دو به نوبت داده شیر
از امیر و از فقیر
زن چو مردان پهلوان و رزم‌جوی
محکم و ورزیده وتن پر ز موی
همسر و هم کار و انباز و شفیق
غیر زادن در همه کاری رفیق
از صغیر و ازکبیر
نه‌ حسد برده‌ زنی بر شوی خوبش
نه دل مرد از نفاق جفت ریش
نه بلای عشق ونه درد فراق
نه‌شبی‌مانده‌ز جفت‌خویش طاق
نی منافق‌، نی شریر
جمله آزاد از علوم و از فنون
فارغ‌ازخودخواهی‌وعشق‌وجنون‌
جمله‌مهر و جمله کام و جمله کار
بی‌بلای قحط و بی‌هجران یار
بی‌رقیب خرده گیر
کارشان پروردن گاو و رمه
با کشاورزی سر و کار همه
نسل‌ها را سال و مه کرده زباد
با طبیعت داده دست اتحاد
بی‌خبر از مرگ و میر
پوست‌ پوشانی‌ فزون‌ از حد و حصر
خیمه و مغاره‌شان مشکو و قصر
کودک و مرد و زن و ییر و جوان
یک نشان و یک مراد و یک زبان
یکدل و فرمان‌پذیر
شه چو دید آن دوتن آراسته
جامه بر تن کرده‌، رخ پیراسته
چون‌ دو کودک‌ ساخته‌ بی‌موی‌ روی
موزه بر پا کرده و تابیده موی
چون دو حور دلپذیر
گفت با خود کاین پریزادان که‌اند
آمدنشان‌ چیست‌ و اینجا از چه‌اند
چون شنید آن آدمی گفتارشان
شادمانی کرد از دیدارشان
آن امیر بی‌نظیر
شاه دست آن دو را بگرفت نرم
پیش‌ خود بنشاند و پس‌ پرسید گرم
درشگفتی‌ ماند زان زیب و جمال
کرد از آنان زان سپس‌ یک یک سؤال
حال یاران اسیر
زان سپس از کار دیوان بازجست
کز چه‌ رو در جنگ،‌ دی گشتند سست
آن دو تن گفتند کار دوش را
قصهٔ آن بزم و نوشانوش را
لاف و غوغا و نفیر
گفت میشایه که ای فرّخ‌ پدر
یادگار او شهنگ نامور
ای ز تو نسل کیومرث ارجمند
شاه زنیاوند و میر دیو بند
آدمیزاد کبیر
هر دمی فتحی ز نو، روزیت باد
در شکار و جنگ فیروزیت باد
خیمه‌ات از فرّ خور پر نور باد
وز چراگاهت زمستان دور باد
باد آبانت چو تیر
جنیان از ما فراوان بسته‌اند
همچو ما آنجا بسی دلخسته‌اند
لیک از این در، فرض‌تر دارم پیام
هست پیغام خوشی‌، بشنو تمام
این بشارت زین بشیر
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
گفتن حدیث عشق پریزاد
از پری بانو، رسولی ارجمند
زی تو آید، ای شهنشاه بلند
دیو زادی‌، گربزی‌، خودکامه‌ای
هدیه‌ها آرد برت با نامه‌ای
تا رهاند شه ز بند
لیک بانو گویدت‌: بیدار باش
من درین کارم تو هم برکار باش‌
بند خود مگسل زپای شوی من
تا مگرآن شوی ناخوش‌روی من
گیرد از بند تو پند
صرصرسوزان سموم قهر اوست
آب دریا ناگوار از زهر اوست
وز دم سردش به صحرای شمال
زندگانی شد ز برف و یخ وبال
بس که کرد افسون و فند
دشمن اردیبهشت و بهمن است
خصم‌ هرمزد است‌ و خود اهریمن‌ است
از حسد اوکشت گاو ایوداد
خورد از بیداد، کیومرث راد
در زمین نکبت فکند
کژدم و موش و وزغ، زنبور و گرگ
موریانه‌، و اژدر و مار بزرگ
اشپش‌ و ساس‌ و جُراد و کیک ‌و سِن
پشه و مور و مگس‌، کرم عفن
ساخت از بهرگزند
پیش یزدان خودسری‌ها کرد او
در جهان پتیاره‌ها آورد او
با جلال کبریایی دشمن است
وز ازل با روشنایی دشمن است
هست تاربکی پسند
روز و شب دیو دروغش هم‌نشین
همدمش دیو فریب و آز و کین
دیو جبن و کاهلی همراز او
خواب و سستی روز و شب انباز او
دشمن امشاسفند
علم‌ و دستان و فسون و مکر و فن
حکمت و استادی و دیگر سنن
کیمیا و هندسه‌، نقش و نگار
انتظامات و حقوق بیشمار
وین بناهای بلند
جمله او آورد و او تدبیر کرد
تا جوانان را ز محنت پیر کرد
کینه‌ و خودخواهی و فخر و غرور
عجب و کبر و کشورآرایی و زور
خنجر و تیر و کمند
دشمن‌ سلم‌ و خضوع‌ و سادگی‌ است
خصم بی‌آزاری و افتادگی است
دشمن‌ بی‌قیدی‌ و خرسندی است
عاشق هوش و دها و رندی است
مایل ترفند و فند
فکر آزادی و عیاشی از اوست
علم طراری و قلاشی از اوست
کینه‌توزی بازی پیوست اوست
وین‌ ورق‌ همواره اندر دست اوست
چون‌ حریص‌ آزمند
ملک ایران ویژه از او شد خراب
شد ز زهرش‌ بوستان‌هاتان‌ سراب
شد چراگاهان به پایش پی سپر
راغ‌ها گشت از دمش زیر و زبر
باغ‌ها از بیخ کند
پیش از این اندر زمین‌، جن و پری
با ملایک داشتندی همسری
لطف حق ما را چراغ راه بود
فقر و آسایش به ما همراه بود
بی‌خبر از چون و چند
فارغ از عجب و غرور و کبریا
غافل از آزادی و کید و ریا
از جمال و زیب و زینت بی‌خبر
دل تهی از حرص و غم‌های دگر
چون به صحرا گوسفند
اهرمن آورد بحث و ذوق و حال
خط و شعر و منطق و علم‌الجمال
علم کسب ثروت و فرماندهی
شد به علم عشق‌بازی منتهی
در جهان آتش فکند
نورخورشید از سما او کرد دور
نیمروزان شد از او تاری چو گور
همچنین‌ در باختر نیرنگ ساخت
کوه‌ها از برف‌ و یخ‌ چون‌ سنگ ساخت
بیخ آبادی بکند
با زنان او گفت کآرایش کنید
خوبش را در چشم مردان افکنید
مرد را او نطق و ذوق شعر داد
در پیام و لابه‌اش کرد اوستاد
تاکشد زن را به بند
من ز اهریمن شدم زآن رو نفور
بر تو دل بربسته‌ام از راه دور
لیکن این دیوان که نزدیک منند
جملگی بر سیرت اهریمنند
کردشان باید نژند
این دبیر من یکی پتیاره است
صاحب‌ مکر و فریب‌ و چاره است
کوش تا او را فریبی در سخن
و این‌ چنین پاسخ فرستی پیش من
ای خدیو دیوبند!
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
پاسخ شاه به پیام پری‌بانو
پیشکار اهرمن دیو فریب
خند خندان با دو چشمان اریب
خودی از فیروزه بر سر شاهوار
تکمهٔ زر بر قبای زرنگار
همره یکدسته دیب
جملگی زیبارخ و آراسته
رخ ز دوده‌، گیسوان پیراسته
هدیه‌ها و لوحه‌ها بر روی دست
دو کنیزک با دو چشم نیم‌مست
برده از دل‌ها شکیب
برنهاد آن هدیه‌ها در پیشگاه
پس زمین بوسید پیش پادشاه
زان سپس آن نامه‌ها را برگشاد
شاه شاهان را به خوبی کرد یاد
با عباراتی عجیب
پس یکایک نامه‌ها را برگرفت
خواندنی با لحن چینی درگرفت
شه به میشی گفت باشد ترجمان
ترجمان استاد پیش نامه‌خوان
با جمال و رنگ و زیب
خواسته بانو ز پور اوشهنگ
عقد صلح‌ و رسم‌ مهر و مرگ جنگ
شاه شاهان شهریار هوشمند
دیو دیوان را رها سازد ز بند
بی‌ ملام و بی ‌عتیب
در عوض ملک تخارستان و هند
نیمروز و زابل و مکران و سند
باد زانِ پادشاه و لشکرش
تا ابد آباد بادا کشورش
مرغزارانش رطیب
پادشه فرمود تا خوان آورند
گوشت بریان‌، پیش مهمان آورند
زان سپس فرمود میشارا که گوی
کاین‌ سخن‌ها را نباشد رنگ‌ و روی
هست گفتاری غریب
اهرمن خصم خدا و آدمی است
اهرمن‌ را روی استخلاص نیست
گر چه‌ خود بی‌مرگ ‌و جاویدان بود
لیک جاویدان درین زندان بود
نیست جز بندش نصیب
بانو ار دارد سر صلح و وفاق
از پی دیدار ما بندد نطاق
خود به پای خویش آید پیش ما
تا که گردد رای نیک‌اندیش ما
صلح او را مستجیب
زآن هدایا شاه نستد هیچ چیز
غیر آن گردونه و اسب و کنیز
کاین ‌هدایا مر مرا در خورد نیست
جامهٔ دیبا لباس مرد نیست
طوق و یاره‌، ‌مشک ‌و طیب
مهر روشن مر مرا یاریگر است
رهبر پیکار و پشت لشکر است
مر مرا یاری کند رخشنده مهر
تا کنم گیتی به گرز گاوچهر
خالی از دیو مهیب
خواست تا پاسخ گزارد دیو خشم
دیو آزش بنگرید از زیر چشم
جمله دیوان در برش زانو زدند
هدیه‌ها برداشته بیرون شدند
همره دیو فریب
گشتشان شیدسپ موبد رهنمون
برد دیوان را از آن خندق برون
میشی و میشایه نیز از نزد شاه
با پیامی دلنشین جستند راه
نزد ماه ناشکیب
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
شگفتی تهمورث از دیدن کنیزان
دید تهمورث چو بر آن دوکنیز
گفت با شیدسپ کای پیر عزیز
این دو دختر را جمالی بیمرست
یا پری خود ز آدمی زیباتر است
همچو من بنگر تو نیز
گفت شیدسپ ای جهان را روشنی
دور باش از فکرت اهریمنی
این نگار و نقش دیو رهزن است
و آب و رنگ خامهٔ اهریمن است
در حقیقت نیست چیز
نقش بیرون از فرشته یادگار
وز درون دیوند و دیوی نابکار
این نکورویان تمامی از برون
راست‌بالایند و زیبا، وز درون
کج‌خیال و بی‌تمیز
بانوان ما رفیق شوهرند
عاشق و یار و شفیق شوهرند
گرچه لطفی نیست در دیدارشان
بر سر لطف است و خوبی کارشان
نزدشان شوهر عزیز
وین پریرویان پریزادند و بس
وز جمال ‌و حسن‌ خود شادند و بس
نزد ایشان پارسایی هیچ نیست
کارشان ‌جز خودنمایی‌ هیچ نیست
با دو زلف مشکبیز
زین دو دلبر بهترند آن دو هیون
زان که خوبند از برون و از درون
اسب‌ خوب ‌از جنگ ‌بیرونت کشد
جفت ‌بد بر تخت در خونت کشد
با سر شمشیر تیز
من اگر بودم به جای پادشاه
این دو زن را راندمی زین بارگاه
شاه گفت این زفت‌رویی خود مباد
کآدمیزاد از زن و اسب است شاد
زن سپید و اسب دیز
این زمان آمد دوان از کوهسار
بانوی ایران اناهیت از شکار
نیمه‌تن پوشیده در چرم پلنگ
ساق‌و زانو، کتف‌و باز و لعل‌رنگ
چون گوزنی گورخیز
گردنی کوته‌، رخی ناگوشتمند
بینی‌ای چون بینی آهو بلند
خوشه‌خوشه موی سر مالان به پشت
چشم‌ها کوچک،‌ لب زیرین درشت
نیزهٔ بر کف قطره‌ریز
آمد و دید آن دو اسب و آن دو زن
شاه با شیدسپ مشغول سخن
گوید این یک:‌ زن بران‌،‌ مرکب بدار
گوید آن یک: درخورند این‌هرچهار
این دو اسب و دو کنیز
رفت نزدیک کنیزان چگل
آن فرشته طلعتان دیو دل
چون گل‌سوری‌لطیف و تازه‌روی
چون‌سمن‌پاک و چو نسرین مشکبوی
چون گهر نغز و تمیز
آن‌دواز بیمش بلرزیدند سخت
چون‌زطوفانی‌قوی‌، شاخ درخت
لیک‌ناهید از عطوفت خندخند
گفت کاین دو خوبرو زان منند
زآن شه دیگرجهیز
با دو بازو هر دو را در برگرفت
بوسه‌ای از لعل هریک برگرفت
...
...
...
ملک‌الشعرای بهار : جنگ تهمورث با دیوها
در وصف کاخ پری‌بانو
...
...
...
...
...
بر در آن کاخ سیصد پاسدار
جمله برکف گرزهای گاوسار
کودکان ماهرو در پیش در
بهر خدمت تنگ بربسته کمر
با رخی چون گلستان
کرده بهر روشنی برگرد باغ
تعبیه ازگوهران شبچراغ
مجمری زرین به قندیلی بلور
هر طرف آوبخته بهر بخور
وز طلا زنجیر آن
کرده خرگاهی بپا از زر ناب
تافته از سیم و ابریشم طناب
پرده‌ها آوبخته بر نقش چین
نقش‌ها از دُرّ و یاقوت ثمین
با طراز بهرمان
هشته پیرامون خرگه تخت‌ها
روی آن از خزّ و دیبا رخت‌ها
متکاها از پرند شوشتر
باد بیزن از دُم طاوس نر
دسته‌اش گوهرنشان
بر فرازکاخ تختی لاجورد
از زر و لعل اندر آن گل‌‌های زرد
نازبالش‌ها لطیف و زرنگار
خوش ترنم قمریان مشک‌بار
از بر او پرفشان
از بر هرتخت سروی ساخته
وز زمرد برگها پرداخته
قمری زربن فشانده بر سریر
هردمی زان‌ سرو بن مشک و عبیر
از پر و بال و دهان
ییش‌هر تختی یکی خوان ظریف
وندر آن گسترده دیبایی لطیف
جام و مینا و اوانی سر بسر
از بلور و زر و سیم پرگهر
باده از هر سو روان
-ناتمام-