تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۹۵ - بهار می گذرد، سیر گلستانی کن
بهار می گذرد، سیر گلستانی کن
به آشیان چه فرو رفته ای، فغانی کن
مباد خیره شود آرزوی خام طمع
به وقت خواب گل بوسه را نشانی کن!
ترا به خلق، تماشاییان شناخته اند
برای گلشن خود فکر باغبانی کن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۹۶ - به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکن
به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکن
اگر ز سوختگانی صدا بلند مکن
مباد ز هر ندامت گزد زبان ترا
به تلخکامی عشاق نوشخند مکن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۹۷ - یکی هزار شد از عشق ناتمامی من
یکی هزار شد از عشق ناتمامی من
ز آفتاب قیامت فزود خامی من
کمال چون مه نو بوته گدازم شد
به از تمامی من بود ناتمامی من
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۳ - یکی هزار شد از خط سبز، شهرت او
یکی هزار شد از خط سبز، شهرت او
ازین غبار بلندی گرفت رایت او
اگر چه بود گلوسوز آن لب شکرین
شد از خط عسلی بیشتر حلاوت او
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۴ - اگر ز تیغ کند روزگار افسر تو
اگر ز تیغ کند روزگار افسر تو
برون نمی رود این باد نخوت از سر تو
ز سرکشی تو نبینی به زیر پا، ورنه
به لای نفی بنا کرده اند پیکر تو
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۳۴ - ز عشق بی مژه تر نمی توان بودن
ز عشق بی مژه تر نمی توان بودن
بهار بی می و ساغر نمی توان بودن
دلم ز کنج قفس تا گرفت دانستم
که در بهشت، مکرر نمی توان بودن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۳۵ - خوش است چاشنی سود در زیان دیدن
خوش است چاشنی سود در زیان دیدن
رخ بهار در آیینه خزان دیدن
چه خوب کرد که بلبل خزان ز گلشن رفت
شکسته رنگی گل را نمی توان دیدن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۵۲ - کند چه نشو و نما دانه زمین گیری
کند چه نشو و نما دانه زمین گیری
که در گذار ندیده است ابر تصویری
مبرهن است ز شبنم ربایی خورشید
که در بساط فلک نیست دیده سیری
به هر که نیست به حق آشنا، ندارد کار
ندیده ام چو سگ نفس آشنا گیری
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۵۳ - زهی نگاه تو با فتنه گرم همدوشی
زهی نگاه تو با فتنه گرم همدوشی
به دور خط تو خورشید در سیه پوشی
ز قرب زلف دل آشفته بود، غافل ازین
که در دو روز کشد کار خط به سرگوشی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۵۴ - ز چهره تو چو خوشید نور می بارد
ز چهره تو چو خوشید نور می بارد
اگر تو در دل شبها ستاره بار شوی
به اعتبار جهان التفات اگر نکنی
به دیده همه کس ز اهل اعتبار شوی
اگر ز نعمت الوان به خون شوی قانع
چو نافه از نفس گرم مشکبار شوی
فریب وعده بی حاصلان مخور صائب
که همچو ساده دلان خرج انتظار شوی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۶۶ - بهار می گذرد، سیر گلستانی کن
بهار می گذرد، سیر گلستانی کن
به آشیان چه فرو رفته ای، فغانی کن
مباد خیره شود آرزوی خام طمع
به وقت خواب گل بوسه را نشانی کن!
ترا به خلق، تماشاییان شناخته اند
برای گلشن خود فکر باغبانی کن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۶۷ - به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکن
به هرزه ناله و فریاد ای سپند مکن
اگر ز سوختگانی صدا بلند مکن
مباد ز هر ندامت گزد زبان ترا
به تلخکامی عشاق نوشخند مکن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۶۸ - یکی هزار شد از عشق ناتمامی من
یکی هزار شد از عشق ناتمامی من
ز آفتاب قیامت فزود خامی من
کمال چون مه نو بوته گدازم شد
به از تمامی من بود ناتمامی من
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۸۴ - یکی هزار شد از خط سبز، شهرت او
یکی هزار شد از خط سبز، شهرت او
ازین غبار بلندی گرفت رایت او
اگر چه بود گلوسوز آن لب شکرین
شد از خط عسلی بیشتر حلاوت او
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۸۵ - اگر ز تیغ کند روزگار افسر تو
اگر ز تیغ کند روزگار افسر تو
برون نمی رود این باد نخوت از سر تو
ز سرکشی تو نبینی به زیر پا، ورنه
به لای نفی بنا کرده اند پیکر تو
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۱ - چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکاب
چو ساخت قد ترا حلقه عمر پا به رکاب
اشاره ای است که بر در زن از جهان خراب
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۲۲ - یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریب
یکی دو شد ز اجل ماتم روان غریب
دوباره کور شود کور در مکان غریب
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۸۸ - چه نسبت است به یوسف رخ نکوی ترا؟
چه نسبت است به یوسف رخ نکوی ترا؟
برید از دو جهان هر که دید روی ترا
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۸۹ - مسنج با دل شب فیض صبح انور را
مسنج با دل شب فیض صبح انور را
چه نسبت است به عنبر، بهار عنبر را؟
صائب تبریزی : مطالع
شماره ۹۰ - چه آتش است به جان این دل مشوش را؟
چه آتش است به جان این دل مشوش را؟
که می خورد چو می ناب خون آتش را