جستجو در گوهرین

در متن گوهرها، نام افراد و عنوان‌ها، برچسب‌ها و وزن شعر جستجو کنید.

عبارات مورد جستجو در ۶۵۹۰ گوهر پیدا شد:
مولوی دفتر اول

بخش ۱۶۹ - بازگشتن به حکایت علی کرم الله وجهه و مسامحت کردن او با خونی خویش

باز رو سویِ علیّ و خونی‌اَش
وان کَرَم با خونی و اَفْزونی‌اَش
گفت خونی را هَمی‌بینَم به چَشم
روز و شب، بر وِیْ ندارم هیچ خَشم
زان که مَرگَم هَمچو من خوش آمده‌ست
مرگِ من در بَعْثْ چَنگ اَنْدر زَده‌ست
مَرگِ بی‌مرگی بُوَد ما را حَلال
بَرگِ بی‌بَرگی بُوَد ما را نَوال
ظاهرش مرگ و به باطِنْ زندگی
ظاهِرَش اَبْتَر، نَهانْ پایَندگی
در رَحِم، زادن جَنین را رَفتن است
در جهانْ او را زِ نو بِشْکُفتن است
چون مرا سویِ اَجَلْ عشق و هواست
نَهْی لا تُلْقوا بِاَیْدیکُمْ مَراست
زان که نَهی از دانهٔ شیرین بُوَد
تَلْخ را خود نَهیْ حاجَتْ کِی شود؟
دانه‌یی کِش تَلْخ باشد مَغز و پوست
تَلْخی و مَکْروهی‌اَش خود نَهْی اوست
دانهٔ مُردن مرا شیرین شُده‌ست
بَلْ هُمْ اَحْیاءُ پیِ من آمده‌ست
اُقْتُلونی یا ثِقاتی لایِما
اِنَّ فی قَتْلی حَیاتی دایِما
اِنَّ فی مَوتی حَیاتی یا فَتی
کَمْ اُفارِقْ مَوطَنی حَتّی مَتی
فُرْقَتی لَوْ لَمْ تَکُنْ فی ذَا السُّکُون
لَمْ یَقُلْ اِنّا اِلَیهِ راجِعون
راجِع آن باشد که باز آید به شهر
سویِ وَحْدت آید از تَفریقِ دَهْر
مولوی دفتر اول

بخش ۱۷۰ - افتادن رکابدار هر باری پیش امیر المؤمنین علی کرم الله وجهه کی ای امیر المؤمنین مرا بکش و ازین قضا برهان

باز آمد کِی علی زودَم بِکُش
تا نَبینَم آن دَم و وَقتِ تُرُش
من حَلالَت می‌کُنم، خونم بِریز
تا نَبینَد چَشم من آن رَسْتخیز
گفتم اَرْ هر ذَرّه‌یی خونی شود
خَنْجَر اَنْدر کَفَّ به قَصدِ تو رَوَد
یک سَرِ مو از تو نَتْوانَد بُرید
چون قَلَم بر تو چُنان خَطّی کَشید
لیکْ بی‌غَم شو، شَفیعِ تو مَنَم
خواجهٔ روحَم، نه مَمْلوکِ تَنَم
پیشِ من این تَن ندارد قیمتی
بی تَنِ خویشَم فَتی اِبْنُ الْفَتی
خَنجَر و شمشیر شُد رَیْحانِ من
مرگِ من شُد بَزْم و نَرگِسْتانِ من
آن کِه او تَن را بِدین سان پِیْ کُند
حِرصِ میریّ و خِلافَت کِی کُند؟
زان به ظاهر کو شَد اَنْدر جاه و حُکْم
تا امیران را نِمایَد راه و حُکْم
تا امیری را دَهَد جانی دِگَر
تا دَهَد نَخْلِ خِلافَت را ثَمَر
مولوی دفتر دوم

بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی

بود شیخی دایما او وامْ‌دار
از جَوامَردی که بود آن نامْدار
دَهْ هزاران وام کردی از مِهان
خَرج کردی بر فَقیرانِ جهان
هم به وامْ او خانقاهی ساخته
جان و مال و خانقَه دَر باخته
وامِ او را حَقْ زِ هر جا می‌گُزاردْ
کرد حَقْ بَهرِ خَلیل از ریگ آرْد
گفت پیغامبر که در بازارها
دو فرشته می‌کُنند ایدَر دُعا
کِی خدا تو مُنفقان را دِهْ خَلَف
اِیْ خدا تو مُمْسِکان را دِهْ تَلَف
خاصه آن مُنْفِق که جانْ اِنفاق کرد
حَلْقِ خود قُربانیِ خَلّاق کرد
حَلْق پیش آوَرْد اسماعیل‌وار
کارْد بر حَلْقَش نَیارَد کرد کار
پس شهیدانْ زنده زین رویَند و خَوش
تو بِدان قالَب بِمَنْگَر گَبْروَش
چون خَلَف دادَسْتَشان جانِ بَقا
جانِ ایمِن از غَم و رنج و شَقا
شیخِ وامی سال‌ها این کار کرد
می‌سِتَد، می‌داد، هَمچون پایْ‌مَرد
تُخْم‌ها می‌کاشت تا روزِ اَجَل
تا بُوَد روزِ اَجَلْ میرِ اَجَل
چون که عُمرِ شیخ در آخِر رَسید
در وجودِ خود نِشانِ مرگ دید
وامْ‌داران گِردِ او بِنْشَسته جمع
شیخْ بر خود خوش گُدازان هَمچو شمع
وام‌ْدارانْ گشته نومید و تُرُش
دَردِ دل‌ها یار شُد با دَردِ شُش
شیخ گفت این بَدگُمانان را نِگَر
نیست حَق را چار صد دینارِ زَر؟
کودکی حَلْوا زِ بیرون بانگ زد
لافِ حَلْوا بر امیدِ دانگ زد
شیخ اشارت کرد خادِم را به سَر
که بُرو آن جُمله حَلْوا را بِخَر
تا غَریمانْ چون که آن حَلْوا خورند
یک زمانی تَلْخ در من نَنْگَرند
در زمانْ خادِم بُرون آمد به دَر
تا خَرَد او جُمله حَلْوا را به زَر
گفت او را گوتُرو حَلوا به چند؟
گفت کودک نیمْ دینار و اِدَند
گفت نه، از صوفیانْ اَفْزون مَجو
نیم دینارَت دَهَم، دیگر مگو
او طَبَق بِنْهاد اَنْدر پیشِ شیخ
تو بِبین اسرارِ سِرّ اَنْدیشِ شیخ
کرد اشارت با غَریمان کین نَوال
نَکْ تَبَرّک، خوش خورید این را حَلال
چون طَبق خالی شّد، آن کودک سِتَد
گفت دینارم بِدِه ای با خِرَد
شیخ گفتا از کجا آرَم دِرَم؟
وامْ دارم، می‌رَوَم سویِ عَدَم
کودک از غَم زد طَبَق را بر زمین
ناله و گریه بَر آوَرْد و حَنین
می‌گریست از غَبْن کودکْ هایْ های
کِی مرا بِشْکَسته بودی هر دو پایْ
کاشکی من گِردِ گُلْخَن گشتَمی
بر دَرِ این خانقَه نَگْذَشتَمی
صوفیانِ طَبْل‌خوارِ لُقمه‌جو
سگ ‌دلان و هَمچو گربه رویْ‌شو
از غَریوِ کودک آن‌جا خیر و شَر
گِرد آمد، گشت بر کودک حَشَر
پیشِ شیخ آمد که ای شَیخِ دُرُشت
تو یقین دان که مرا اُسْتاد کُشت
گَر رَوَم من پیشِ او دستِ تَهی
او مرا بُکْشَد،اجازت می‌دَهی؟
وان غَریمان هم به اِنْکار و جُحود
رو به شَیخ آورده کین باری چه بود؟
مالِ ما خورْدی، مَظالِم می‌بَری
از چه بود این ظُلْمِ دیگر بر سَری؟
تا نمازِ دیگر آن کودک گِریست
شَیخ دیده بَست و در وِیْ نَنْگَریست
شَیخْ فارغ از جَفا و از خِلاف
دَر کَشیده رویْ چون مَهْ در لِحاف
با اَزَلْ خوش، با اَجْل خوش، شادکام
فارغ از تَشْنیع و گفتِ خاص و عام
آن کِه جان در رویِ او خندد چو قَند
از تُرُش‌روییِّ خَلْقَش چه گزَنَد؟
آن کِه جانْ بوسه دَهَد بر چَشمِ او
کِی خورَد غَم از فَلَک وَزْ خشمِ او؟
در شبِ مهتابْ مَهْ را بر سِماک
از سگان و وَعْوَعِ ایشان چه باک؟
سگْ وظیفهٔ‌یْ خود به جا می‌آوَرَد
مَهْ وظیفه‌یْ خود به رُخ می‌گُسْتَرد
کارَکِ خود می‌گُزارد هر کسی
آبْ نَگْذارد صَفا بَهرِ خَسی
خَسْ خَسانه می‌رَوَد بر رویِ آب
آبْ صافی می‌رَوَد بی‌اِضْطِراب
مُصْطَفی مَهْ می‌شِکافَد نیمْ‌شب
ژاژ می‌خایَد زِ کینه بولَهَب
آن مَسیحا مُرده زنده می‌کُند
وان جُهود از خشمْ سَبْلَت می‌کَند
بانگِ سگْ هرگز رَسَد در گوشِ ماه؟
خاصه ماهی کو بُوَد خاصِ اِله؟
مِیْ خورَد شَهْ بر لبِ جو تا سَحَر
در سَماع، از بانگِ چَغْزانْ بی‌خَبَر
هم شُدی توزیعِ کودک دانگِ چند
هِمَّتِ شیخ آن سَخا را کرد بَند
تا کسی نَدْهَد به کودک هیچ چیز
قُوَّتِ پیران ازین بیش است نیز
شُد نمازِ دیگر، آمد خادِمی
یک طَبَق بر کَفْ زِ پیشِ حاتِمی
صاحبِ مالیّ و حالی پیشِ پیر
هَدیه بِفْرستاد کَزْ وِیْ بُد خبیر
چارصد دینار بر گوشه‌یْ طَبَق
نیمْ دینارِ دِگَر اَنْدر وَرَق
خادِم آمد شیخ را اِکْرام کرد
وان طَبَق بِنْهاد پیشِ شیخِ فَرد
چون طَبَق را از غِطا وا کرد رو
خَلْق دیدند آن کَرامَت را ازو
آه و اَفْغان از همه بَرخاست زود
کِی سَرِ شَیْخان و شاهانْ این چه بود؟
این چه سِرّ است؟ این چه سُلطانی‌ست باز؟
ای خداوندِ خداوندانِ راز
ما نَدانستیم، ما را عَفْو کُن
بَسْ پَراکَنده که رفت از ما سُخُن
ما که کورانه عَصاها می‌زنیم
لاجَرَم قِنْدیل‌ها را بِشْکَنیم
ما چو کَرّانْ ناشَنیده یک خِطاب
هَرزه گویانْ از قیاسِ خود جواب
ما زِ موسی پَنْد نَگْرِفتیم کو
گَشت از اِنْکارِ خِضْری زَردْرو
با چُنان چَشمی که بالا می‌شِتافت
نورِ چَشمَش آسْمان را می‌شِکافت
کرده با چَشمَت تَعصُّب موسیا
از حِماقَت چَشمِ موشِ آسیا
شیخ فرمود آن همه گُفتار و قال
من بِحِل کردم، شما را آن حَلال
سِرّ اینْ آن بود کَزْ حَقْ خواستم
لاجَرَم بِنْمود راهِ راستَم
گفت آن دینار اگرچه اندک است
لیکْ موقوفِ غَریوِ کودک است
تا نَگِریَد کودکِ حَلْوا فُروش
بَحْرِ رَحمَت دَر نمی‌آید به جوش
ای برادر طِفْلْ طِفْلِ چَشمِ توست
کامِ خود موقوفِ زاری دان دُرُست
گَر هَمی خواهی که آن خِلْعَت رَسَد
پس بِگِریان طِفْلِ دیده بر جَسَد
مولوی دفتر دوم

بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب

بر لبِ جو بوده دیواری بُلند
بر سَرِ دیوارْ تشنه‌یْ دَردمَند
مانِعَش از آبْ آن دیوار بود
از پِیِ آبْ او چو ماهی زار بود
ناگهان انداخت او خِشْتی در آب
بانگِ آب آمد به گوشَش چون خِطاب
چون خِطابِ یارِ شیرینِ لَذیذ
مَست کرد آن بانگِ آبَش چون نَبیذ
از صَفایِ بانگِ آبْ آن مُمْتَحَن
گشت خِشْت‌اَنْداز از آن‌جا خِشْت‌کَن
آب می‌زَد بانگ یعنی هی تو را
فایده چه زین زدن خِشْتی مرا؟
تشنه گفت آبا مَرا دو فایده است
من ازین صَنْعَت ندارم هیچ دست
فایده‌یْ اَوَّلْ سَماعِ بانگِ آب
کو بُوَد مَر تشنگان را چون رَباب
بانگِ او چون بانگِ اِسْرافیل شُد
مُرده را زین زندگی تَحْویل شُد
یا چو بانگِ رَعْدْ ایّامِ بهار
باغ می‌یابَد ازو چندین نِگار
یا چو بر درویشْ ایّامِ زکات
یا چو بر مَحْبوسْ پیغامِ نَجات
چون دَمِ رَحْمان بُوَد کان از یَمَن
می‌رَسَد سویِ مُحَمَّد بی‌دَهَن
یا چو بویِ اَحمَدِ مُرسَل بُوَد
کان به عاصی در شَفاعَت می‌رَسَد
یا چو بویِ یوسُفِ خوبِ لَطیف
می‌زَنَد بر جانِ یعقوبِ نَحیف
فایده‌یْ دیگر که هر خِشْتی کَزین
بَر کَنَم، آیَم سویِ ماءِ مَعین
کَزْ کَمیِّ خِشْت دیوارِ بُلند
پَست‌تَر گردد به هر دَفْعه که کَند
پَستیِ دیوار قُربی می‌شود
فَصْلِ او دَرمانِ وَصْلی می‌بُوَد
سَجده آمد کَندنِ خِشتِ لَزِب
موجِبِ قُربی که وَاسْجُد وَاقْتَرِب
تا که این دیوارْ عالی‌گَردن است
مانِعِ این سَر فرود آوردن است
سَجده نَتْوان کرد بر آبِ حَیات
تا نَیابَم زین تَنِ خاکی نَجات
بر سَرِ دیوار هر کو تشنه‌تَر
زودتَر بَر می‌کَنَد خِشْت و مَدَر
هر کِه عاشق تَر بُوَد بر بانگِ آب
او کُلوخِ زَفْت‌تَر کَنْد از حِجاب
او زِ بانگِ آبْ پُر مِیْ تا عُنُق
نَشْنَود بیگانه جُز بانگِ بُلُق
ای خُنُک آن را که او اَیّامِ پیش
مُغْتَنَم دارد، گُزارد وامِ خویش
اَنْدَر آن اَیّام کِشْ قُدرت بُوَد
صِحَّت و زورِ دل و قُوَّت بُوَد
وان جوانی هَمچو باغِ سَبز و تَر
می‌رَسانَد بی‌دریغی بار و بَر
چَشمه‌هایِ قُوَّت و شَهْوت رَوان
سبز می‌گردد زمینِ تَنْ بِدان
خانه‌یی مَعْمور و سَقْفَش بَس بُلند
مُعْتَدِل اَرکان و بی‌تَخْلیط و بَند
پیش ازان کَه ایّامِ پیری دَر رَسَد
گَردَنَت بَندَت به حَبْلٍ مِنْ مَسَد
خاکْ شوره گردد و ریزان و سُست
هرگز از شوره نَباتِ خوشْ نَرُست
آبِ زور و آبِ شَهْوت مُنْقَطِع
او زِ خویش و دیگران نامُنْتَفِع
اَبْروان چون پالْدُم زیر آمده
چَشم را نَمْ آمده، تاری شُده
از تَشَنُّج رو چو پُشتِ سوسمار
رَفته نُطْق و طَعْم و دندان‌ها زِ کار
روزْ بی‌گَه، لاشه لَنگ و رَهْ دراز
کارگَهْ ویران، عَمَل رَفته زِ ساز
بیخ‌هایِ خویِ بَد مُحْکَم شُده
قُوَّتِ بَرکَندنِ آن کَم شُده
مولوی دفتر دوم

بخش ۸۰ - قصهٔ آن شخص کی اشتر ضالهٔ خود می‌جست و می‌پرسید

اُشتُری گُم کردی و جُستیش چُست
چون بیابی، چون ندانی کآنِ توست؟
ضاله چِه بْوَد؟ ناقهٔ گُم کرده‌یی
از کَفَت بُگْریخته در پَرده‌یی
آمده در بار کردن کاروان
اُشتُرِ تو زان میان گشته نَهان
می‌دَوی این سو و آن سو خُشک‌لَب
کاروان شُد دور و نزدیک است شب
رَخْت مانده در زمین در راهِ خَوْف
تو پِیِ اُشتُر دَوان گشته به طَوْف
کِی مسلمانان کِه دیده‌ست اُشتُری
جَسته بیرون بامْداد از آخُری؟
هر کِه بَرگوید نِشان از اُشتُرم
مُژدگانی می‌دَهَم چندین دِرَم
باز می‌جویی نِشان از هر کسی
ریش خَندَت می‌کُند زین هر خَسی
کُاشْتُری دیدیم می‌رفت این طَرَف
اُشتُری سُرخی به سویِ آن عَلَف
آن یکی گوید بُریده گوش بود
وان دِگَر گوید جُلَش مَنْقوش بود
آن یکی گوید شُتُر یک چَشم بود
وان دِگَر گوید زِ گَر بی‌پَشْم بود
از برایِ مُژدگانی صد نِشان
از گِزافه هر خَسی کرده بَیان
مولوی دفتر دوم

بخش ۹۳ - کرامات ابراهیم ادهم قدس الله سره بر لب دریا

هم زِ ابراهیمِ اَدْهَم آمده‌ست
کو زِ راهی بر لبِ دریا نِشَست
دَلْقِ خود می‌دوخت آن سُلطانِ جان
یک امیری آمد آن‌جا ناگهان
آن امیر از بَندگانِ شیخ بود
شیخ را بِشْناخت، سَجْده کرد زود
خیره شُد در شیخ و اَنْدَر دَلْقِ او
شَکلِ دیگر گشته خُلق و خَلْقِ او
کو رَها کرد آن چُنان مُلْکی شِگَرف
بَرگُزید آن فَقرِ بَس باریکْ‌حَرف
تَرک کرد او مُلْکِ هفت اِقْلیم را
می‌زَنَد بر دَلْقْ سوزنْ چون گدا
شیخ واقِف گشت از اَنْدیشه‌اَش
شیخ چون شیر است و دل‌ها بیشه‌اَش
چون رَجا و خَوْف در دل‌ها رَوان
نیست مَخْفی بر وِیْ اَسْرارِ جهان
دلْ نِگَه دارید ای بی‌حاصِلان
در حُضورِ حَضرتِ صاحِبْ‌دِلان
پیشِ اَهْلِ تَنْ اَدَب بر ظاهر است
که خدا زیشان نَهان را ساتِر است
پیشِ اَهْلِ دلْ اَدَب بر باطِن است
زان که دِلْشان بر سَرایر فاطِن است
تو به عکسی، پیشِ کوران بَهرِ جاه
با حُضور آیی، نِشینی پایگاه
پیشِ بینایان کُنی تَرکِ اَدَب
نارِ شَهْوت را ازان گشتی حَطَب
چون نداری فِطْنَت و نورِ هُدیٰ
بَهرِ کورانْ روی را می‌زَن جَلا
پیشِ بینایانْ حَدَث در رویْ مال
ناز می‌کُن با چُنین گَندیده حال
شیخْ سوزن زود در دریا فَکَند
خواست سوزن را به آوازِ بُلند
صد هزارانْ ماهیِ اَللّٰهی‌یی
سوزنِ زَر در لبِ هر ماهی‌یی
سَر بَرآوَرْدند از دریایِ حَق
که بگیر ای شیخ سوزن‌های حَق
رو بِدو کرد و بِگُفتَش ای امیر
مُلکِ دل بِهْ یا چُنان مُلْکِ حَقیر؟
این نِشانِ ظاهر است، این هیچ نیست
تا به باطِنْ دَر رَوی بینی، تو بیست
سویِ شهر از باغْ شاخی آوَرَند
باغ و بُستان را کجا آن‌جا بَرَند؟
خاصه باغی کین فَلَک یک بَرگِ اوست
بلکه آن مَغز است و این عالَم چو پوست
بَر نمی‌داری سویِ آن باغْ گام
بویْ اَفْزون جوی و کُن دَفْعِ زُکام
تا که آن بو جاذبِ جانَت شود
تا که آن بو نورِ چَشمانَت شود
گفت یوسُف اِبْنِ یَعقوبِ نَبی
بَهرِ بو اَلْقوا عَلیٰ وَجْهِ اَبی
بَهرِ این بو گفت اَحْمَد در عِظات
دایما قُرَّةُ عَیْنی فِی الصَّلٰوة
پنج حِس با هَمدِگَر پیوسته‌اند
رُسته این هر پنج از اَصْلی بُلند
قُوَّتِ یک قُوَّتِ باقی شود
مابَقی را هر یکی ساقی شود
دیدنِ دیده فَزایَد عشق را
عشق در دیده فَزایَد صِدْق را
صِدْقْ بیداریِّ هر حِسْ می‌شود
حِسّ‌ها را ذوقْ مونِس می‌شود
مولوی دفتر دوم

بخش ۱۰۰ - کشیدن موش مهار شتر را و معجب شدن موش در خود

موشَکی در کَفْ مَهارِ اُشتُری
دَر رُبود و شُد رَوانْ او از مِری
اُشتُر از چُستی که با او شُد رَوان
موش غِرِّه شُد که هَستَم پَهْلوان
بر شُتُر زد پَرتوِ اَنْدیشه‌اَش
گفت بِنْمایَم تو را، تو باش خَوش
تا بیامَد بر لبِ جویِ بزرگ
کَنْدَرو گشتی زَبونْ پیلِ سُتُرگ
موش آن‌جا ایستاد و خُشک گشت
گفت اُشتُر ای رَفیقِ کوه و دشت
این تَوَقّف چیست؟ حیرانی چرا؟
پا بِنِه مَردانه، اَنْدَر جو دَرآ
تو قَلاووزیّ و پیش‌آهنگِ من
درمیانِ رَهْ مَباش و تَنْ مَزَن
گفت این آبِ شِگَرف است و عمیق
من هَمی‌تَرسَم زِ غَرقابْ ای رَفیق
گفت اُشتُر تا بِبینَم حَدِّ آب
پا دَرو بِنْهاد آن اُشتُر شِتاب
گفت تا زانوست آب ای کورْ موش
از چه حیران گشتی و رفتی زِ هوش؟
گفت مورِ توست و ما را اَژدَهاست
که زِ زانو تا به زانو فَرق‌هاست
گَر تو را تا زانو است ای پُر هُنر
مَر مرا صد گَزْ گُذشت از فَرقِ سَر
گفت گُستاخی مَکُن بارِ دِگَر
تا نَسوزَد جسم و جانَت زین شَرَر
تو مِری با مِثْلِ خود موشان بِکُن
با شُتُر مَر موش را نَبْوَد سُخُن
گفت توبه کردم از بَهرِ خدا
بُگْذَران زین آبِ مُهْلِک مَر مرا
رَحْم آمد مَر شُتُر را گفت هین
بَرجِه و بر کودْبانِ من نِشین
این گُذشتن شُد مُسَلَّم مَر مرا
بُگْذرانَم صد هزاران چون تو را
چون پَیَمْبَر نیستی، پَس روْ به راه
تا رَسی از چاهْ روزی سویِ جاه
تو رَعیَّت باش، چون سُلطان نه‌یی
خود مَران، چون مَردِ کَشتیبان نه‌یی
چون نه‌یی کامل، دُکان تنها مگیر
دستْ‌خوش می‌باش تا گَردی خَمیر
اَنْصِتوا را گوش کُن، خاموش باش
چون زبانِ حَق نگَشتی، گوش باش
وَرْ بگویی شَکلِ اِسْتِفْسار گو
با شَهَنشاهان تو مِسْکین‌وار گو
اِبْتِدایِ کِبْر و کین از شَهْوت است
راسِخیِّ شَهْوتَت از عادت است
چون زِ عادت گشت مُحْکَم خویِ بَد
خشم آید بر کسی کِتْ واکَشَد
چون که تو گِل‌خوار گشتی هر کِه او
واکَشَد از گِلْ تو را، باشد عَدو
بُت‌پَرَستانْ چون که گِردِ بُت تَنَنْد
مانِعانِ راهِ خود را دُشمن‌اَند
چون که کرد اِبْلیسْ خو با سَروَری
دید آدم را حقیر او از خَری
که بِهْ از من سَروَری دیگر بُوَد
تا که او مَسْجودِ چون من کَس شود؟
سَروَری زَهْر است جُز آن روح را
کو بُوَد تِریاق‌لانی زِابْتِدا
کوه اگر پُر مار شُد، باکی مَدار
کو بُوَد در اَنْدَرون تِریاقْ‌زار
سَروَری چون شُد دِماغَت را نَدیم
هر کِه بِشْکَسْتَت شود خَصْمِ قَدیم
چون خِلافِ خویِ تو گوید کسی
کینه‌ها خیزد تو را با او بَسی
که مرا از خویِ من بَرمی‌کَنَد
خویش را بر من چو سَروَر می‌کُند
چون نباشد خویِ بَد سَرکَش دَرو
کِی فُروزَد از خِلافْ آتش دَرو؟
با مُخالفْ او مُدارایی کُند
در دلِ او خویش را جایی کُند
زان که خویِ بَد نَگَشْته‌ست اُسْتوار
مورِ شَهْوت شُد زِ عادت هَمچو مار
مارِ شَهْوت را بِکُش در اِبْتِلا
وَرْنه اینک گشت مارَت اَژدَها
لیک هر کَس مور بیند مارِ خویش
تو زِ صاحِبْ‌دل کُن اِسْتِفْسارِ خویش
تا نَشُد زَرْ مِس، نَدانَد من مِسَم
تا نَشُد شَهْ دل نَدانَد مُفْلِسَم
خِدمَتِ اِکْسیر کُن مِسْ‌وار تو
جور می‌کَش ای دل از دِلْدار تو
کیست دِلْدار؟ اَهْلِ دل، نیکو بِدان
که چو روز و شب جَهانَند از جهان
عَیْب کَم گو بَندهٔ اَلله را
مُتَّهَم کَم کُن به دُزدی شاه را
مولوی دفتر دوم

بخش ۱۰۹ - پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان

گفت اینک راست پَذْرُفتم به جان
کَژْ نِمایَد راست در پیشِ کَژان
گَر بگویی اَحْوَلی را مَهْ یکی‌ست
گویَدَت این دوست و در وَحْدت شَکی‌ست
وَرْبَرو خَندَد کسی گوید دُو است
راست دارد، این سِزایِ بَدخو است
بر دروغان جمع می‌آید دروغ
لِلْخَبیثاتْ اَلْخَبیثین زد فُروغ
دلْ فَراخان را بُوَد دستِ فَراخ
چَشمْ کوران را عِثارِ سَنگْلاخ
مولوی دفتر سوم

بخش ۳ - بقیهٔ قصهٔ متعرضان پیل‌بچگان

هر دَهان را پیل بویی می‌کُند
گِردِ مَعده‌یْ هر بَشَر بر می‌تَنَد
تا کجا یابد کبابِ پورِ خویش
تا نِمایَد اِنْتِقام و زورِ خویش
گوشت‌هایِ بَندگانِ حَق خَوری
غَیبَتِ ایشان کُنی، کیفر بَری
هان که بویایِ دَهانْتان خالِق است
کِی بَرَد جانْ غیرِ آن کو صادق است؟
وایِ آن اَفْسوسی‌یی کِشْ بوی‌گیر
باشد اَنْدَر گور مُنْکَر یا نَکیر
نه دَهان دُزدیدن اِمْکان زان مِهان
نه دَهان خوش کردن از دارودِهان
آب و روغن نیست مَر روپوش را
راهِ حیلَت نیست عقل و هوش را
چند کوبَد زَخْم‌هایِ گُرْزَشان
بر سَرِ هر ژاژخا و مُرزَشان
گُرزِ عِزْراییل را بِنْگَر اَثَر
گَر نبینی چوب و آهن در صُوَر
هم به صورت می‌نِمایَد گَهْ‌گَهی
زان همان رَنْجور باشد آگهی
گوید آن رَنْجور ای یارانِ من
چیست این شمشیر بر سارانِ من
ما نمی‌بینیم، باشد این خیال
چه خیال است این؟ که این هست اِرْتِحال
چه خیال است این؟ که این چَرخِ نِگون
از نِهیبِ اینْ خیالی شُد کُنون
گُرزها و تیغ‌ها مَحْسوس شُد
پیشِ بیمار و سَرَش مَنْکوس شُد
او هَمی بیند که آن از بَهرِ اوست
چَشمِ دُشمن بسته زان و چَشمِ دوست
حِرصِ دنیا رفت و چَشْمَش تیز شُد
چَشمِ او روشنْ‌گَهِ خون‌ریز شُد
مُرغِ بی‌هنگام شُد آن چَشمِ او
از نتیجه‌یْ کِبْرِ او و خشمِ او
سَر بُریدن واجب آید مُرغ را
کو به غیرِ وَقت جُنْبانَد دَرا
هر زمان نَزْعی‌ست جُزوِ جانْت را
بِنْگَر اَنْدَر نَزْعِ جانْ ایمانْت را
عُمرِ تو مانندِ هَمْیانِ زَر است
روز و شب مانندِ دینارْاِشْمَر است
می‌شِمارَد، می‌دَهَد زَر بی‌وقوف
تا که خالی گردد و آید خُسوف
گَر زِ کُه بِسْتانی و نَنْهی به جای
اَنْدَر آید کوه زان دادن زِ پای
پس بِنِهْ بر جایْ هر دَم را عِوَض
تا زِ وَاسْجُدْ وَاقْتَرِبْ یابی غَرَض
در تمامی کارها چندین مَکوش
جُز به کاری که بُوَد در دین مَکوش
عاقِبَت تو رفت خواهی ناتَمام
کارهایَت اَبْتَر و نانِ تو خام
وان عِمارَت کردنِ گور و لَحَد
نه به سنگ است و به چوب و نه لُبَد
بلکه خود را در صَفا گوری کَنی
در مَنیِّ او کُنی دَفْنِ مَنی
خاکِ او گردیّ و مَدْفونِ غَمَش
تا دَمَت یابد مَدَدها از دَمَش
گورخانه وْ قُبِّه‌ها و کُنگُره
نَبْوَد از اَصْحابِ مَعنی آن سَره
بِنْگَر اکنون زنده اَطْلَس‌پوش را
هیچ اَطْلَس دست گیرد هوش را؟
در عَذابِ مُنْکَر است آن جانِ او
کَژدُمِ غَمْ در دلِ غَمْدانِ او
از بُرونْ بر ظاهِرَش نَقْش و نِگار
وَزْ درون زَانْدیشه‌ها او زارْزار
وان یکی بینی در آن دَلْقِ کُهُن
چون نَبات اندیشه و شِکَّر سُخُن
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا

بازْ گوید بَطّ را  کَزْ آب خیز
تا بِبینی دشت‌ها را قَندْریز
بَطِّ عاقل گویَدَش ای بازْ دور
آبْ ما را حِصْن و اَمن است و سُرور
دیو چون باز آمد ای بَطّان شِتاب
هین به بیرون کَم رَوید از حِصْنِ آب
بازْ را گویید رو رو، بازگَرد
از سَرِ ما دست دار ای پایْ‌مَرد
ما بَری از دَعوتَت، دَعوت تو را
ما نَنوشیم این دَمِ تو کافرا
حِصْنْ ما را قَند و قَندِسْتان تو را
من نخواهم هَدیه‌اَت، بِسْتان، تو را
چون که جان باشد، نَیایَد لوت کَم
چون که لشکر هست، کَم نایَد عَلَم
خواجهٔ حازِم بَسی عُذْر آورید
بَس بَهانه کرد با دیوِ مَرید
گفت این دَمْ کارها دارم مُهِم
گَر بِیایَم، آن نگردد مُنْتَظِم
شاهْ کارِ نازُکَم فرموده است
زِانْتِظارَم شاهْ شب نَغْنوده است
من نَیارَم تَرکِ اَمرِ شاه کرد
من نَتانَم شُد بَرِ شَهْ رویْ‌زَرد
هر صَباح و هر مَسا سَرهنگِ خاص
می‌رَسَد از من، هَمی‌جوید مَناص
تو رَوا داری که آیَم سویِ دِهْ
تا در اَبْرو اَفْکَند سُلطانْ گِرِه؟
بعد ازان دَرمانِ خَشمَش چون کُنم؟
زنده خود را زین مگر مَدْفون کُنم
زین نَمَط او صد بَهانه باز گفت
حیله‌ها با حُکْمِ حَقْ نَفْتاد جُفت
گَر شود ذَرّاتِ عالَم حیله‌پیچ
با قَضایِ آسْمان هیچَند هیچ
چون گُریزد این زمین از آسْمان؟
چون کُند او خویش را از وِیْ نَهان؟
هرچه آید زآسْمانْ سویِ زمین
نه مَفَر دارد، نه چاره، نه کَمین
آتش از خورشید می‌بارَد بَرو
او به پیشِ آتشَش بِنْهاده رو
وَرْ هَمی طوفان کُند باران بَرو
شهرها را می‌کُند ویران بَرو
او شُده تَسلیمِ او اَیّوب‌وار
که اسیرم، هرچه می‌خواهی ببار
ای کِه جُزوِ این زمینی سَر مَکَش
چون که بینی حُکْمِ یَزدان، دَرمَکَش
چون  خَلَقْناکُم  شِنودی مِنْ تُراب
خاکْ‌باشی جُست از تو، رو مَتاب
بین که اَنْدَر خاکْ تُخْمی کاشتم
گَردِ خاکیّ و، مَنَش اَفْراشتم
حَملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر
تا کُنم بر جُمله میرانَت امیر
آب از بالا به پَستی دَررَوَد
آن‌گَهْ از پَستی به بالا بَر رَوَد
گندم از بالا به زیرِ خاک شُد
بَعد ازان او خوشه و چالاک شُد
دانهٔ هر میوه آمد در زمین
بَعد ازان سَرها بَرآوَرْد از دَفین
اَصلِ نِعْمَت‌ها زِ گَردون تا بخاک
زیر آمد، شُد غذایِ جانِ پاک
از تَواضُع چون زِ گَردون شُد به زیر
گشت جُزوِ آدمی حَیِّ دلیر
پس صِفاتِ آدمی شُد آن جَماد
بر فَرازِ عَرشْ پَرّان گشت شاد
کَزْ جهانِ زنده زَ اَوّل آمدیم
باز از پَستی سویِ بالا شُدیم
جُمله اَجْزا در تَحَرُّک در سُکون
ناطِقان که انّا اِلَیه راجِعون
ذِکْر و تَسْبیحاتِ اَجزایِ نَهان
غُلغُلی اَفْکَند اَنْدَر آسْمان
چون قَضا آهنگِ نارَنْجات کرد
روستایی شهریی را مات کرد
با هزاران حَزْمْ خواجه مات شُد
زان سَفَر در مَعْرَضِ آفات شُد
اِعْتِمادَش بر ثباتِ خویش بود
گَرچه کُهْ بُد، نیمْ سَیْلَش دَر رُبود
چون قَضا بیرون کند از چَرخ سَر
عاقلان گردند جُمله کور و کَر
ماهیان اُفْتَند از دریا بُرون
دام گیرد مرغِ پَرّان را زَبون
تا پَریّ و دیو در شیشه شود
بلکه هاروتی به بابِل دَررَوَد
جُز کسی کَنْدَر قَضا اَنْدَر گُریخت
خونِ او را هیچ تَربیعی نریخت
غیرِ آن که در گُریزی در قَضا
هیچ حیله نَدْهَدَت از وِیْ رَها
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده

خواجه در کار آمد و تَجْهیز ساخت
مُرغِ عَزمَش سوی دِهْ اِشْتاب تاخت
اَهل و فرزندان سَفَر را ساختند
رَخْت را بر گاوِ عَزْم انداختند
شادمانان و شِتابان سویِ دِه
که بَری خوردیم از دِهْ مُژده دِهْ
مَقصدِ ما را چَراگاهِ خَوش است
یارِ ما آن‌جا کَریم و دِلْکَش است
با هزاران آرزومان خوانْده است
بَهرِ ما غَرْسِ کَرَم بِنشانده است
ما ذخیره‌یْ دَه زمستانِ دراز
از بَرِ او سویِ شهر آریم باز
بلکه باغْ ایثارِ راهِ ما کُنَد
در میانِ جانِ خودْمان جا کُند
عَجِّلُوا اَصحابَنا کَی تَرْبَحوا
عقل می‌گفت از درون لا تَفْرَحوا
مِنْ رِباحِ اللّهِ کُونوا رابِحین
اِنَّ رَبّی لا یُحِبُّ الفَرِحین
اِفْرَحوا هَوْنًا بِما آتاکُمُ
کُلُّ آتٍ مُشْغِلٍ اَلْهاکُمُ
شاد از وِیْ شو، مَشو از غیرِ وِیْ
او بهار است و دِگرها ماهِ دِی
هر چه غیرِ اوست، اِسْتِدراجِ توست
گَرچه تَخت و مُلْکَت است و تاجِ توست
شاد از غَم شو، که غَمْ دامِ لِقاست
اَنْدَرین رَهْ سویِ پَستی اِرْتِقاست
غَمْ یکی گنجی‌ست و رنجِ تو چو کان
لیک کِی دَرگیرد این در کودکان؟
کودکانْ چون نامِ بازی بِشنَوند
جمله با خَرگور هم‌تَک می‌دَوند
ای خَرانِ کور این سو دام‌هاست
در کَمینْ این سویْ خونْ‌آشام‌هاست
تیرها پَرّان، کَمان پنهان زِ غَیْب
بر جوانی می‌رَسَد صد تیرِ شَیْب
گام در صَحرایِ دل باید نَهاد
زان که در صَحرایِ گِل نَبْوَد گُشاد
ایمِن آباد است دل ای دوستان
چَشم‌ها و گُلْسِتان در گُلْسِتان
عُجْ اِلَی الْقَلبِ وَسِرْیا سارِیَه
فیهِ اَشْجارٌ وَ عَینٌ جارِیَه
دِهْ مَرو دِهْ مَرد را اَحمق کُند
عقل را بی‌نور و بی‌رونَق کُند
قولِ پیغامبر شِنو ای مُجْتَبی
گورِ عَقل آمَد وَطَن در روستا
هر کِه در رُسْتا بُوَد روزیّ و شام
تا به ماهی عقلِ او نَبْوَد تمام
تا به ماهی اَحْمَقی با او بُوَد
از حَشیشِ دِهْ جُز این‌ها چِه دْرَوَد؟
وان کِه ماهی باشد اَنْدَر روستا
روزگاری باشدش جَهل و عَمی
دِهْ چه باشد؟ شیخ واصِل ناشُده
دست در تَقْلید و حُجَّت دَرزَده
پیشِ شهرِ عَقلِ کُلّی این حَواس
چون خَرانِ چَشم‌بَسته در خَراس
این رَها کُن، صورتِ افسانه گیر
هِلْ تو دُردانه، تو گندم‌دانه گیر
گَر به دُر رَهْ نیست، هین بُر می‌سِتان
گَر بِدان رَهْ نیستَت، این سو بِران
ظاهِرَش گیر، اَرْچه ظاهر کَژْ پَرَد
عاقِبَت ظاهر سویِ باطِن بَرَد
اَوّلِ هر آدمی خود صورت است
بَعد ازان جان، کو جَمالِ سیرت است
اَوّلِ هر میوه، جُز صورت کی است؟
بَعد ازان لَذّت که مَعنیِّ وِیْ است
اَوّلاً خَرگاه سازَند و خَرَند
تُرک را زان پس به مِهْمان آورند
صورتَت خَرگاه دان، مَعنیْت تُرک
مَعنی‌اَت مَلّاح دان، صورت چو فُلْک
بَهرِ حَق این را رَها کُن یک نَفَس
تا خَرِ خواجه بِجُنبانَد جَرَس
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی ده

خواجه و بَچْگانْ جِهازی ساختند
بر سُتوران جانِبِ دِه تاختند
شادمانه سویِ صَحرا رانْدَند
سافِروا کَی تَغْنَموا بر خواندند
کَزْ سفرها ماهْ کیخسرو شود
بی‌سفرها ماهْ کِی خسرو شود؟
از سَفَر بَیْدَق شود فَرزینِ راد
وَزْ سَفَر یابید یوسُفْ صد مُراد
روزْ روی از آفتابی سوختند
شبْ زِ اَخْتَر راه می‌آموختند
خوب گشته پیشِ ایشان راهِ زشت
از نَشاطِ دِه شُده رَهْ چون بهشت
تَلْخ از شیرینْ‌لبان خوش می‌شود
خارْ از گُلْزارْ دِلکَش می‌شود
حَنْظَل از معشوقْ خرما می‌شود
خانه از هم‌خانه صَحرا می‌شود
ای بَسا از نازنینانْ خارْکَش
بر امیدِ گُل‌عِذارِ ماهْ‌وَش
ای بَسا حَمّال گشته پُشتْ‌ریش
از برایِ دِلبَرِ مَهْ‌روی خویش
کرده آهنگر جَمالِ خود سیاه
تا که شب آید بِبوسَد رویِ ماه
خواجه تا شب بر دُکانی چارْمیخ
زان که سَروی در دِلَش کردست بیخ
تاجِری دریا و خشکی می‌رود
آن به مِهْرِ خانه‌شینی می‌دَوَد
هر کِه را با مُرده سودایی بُوَد
بر امیدِ زنده‌سیمایی بُوَد
آن دُروگَر رویْ آورده به چوب
بر امیدِ خِدمَتِ مَهْ‌رویِ خوب
بر امیدِ زنده‌یی کُن اِجْتِهاد
کو نگردد بَعدِ روزی دو جَماد
مونِسی مَگْزین خَسی را از خَسی
عارِیَت باشد دَرو آن مونسی
اُنْسِ تو با مادر و بابا کجاست؟
گَر به جُز حَق مونِسانَت را وَفاست
اُنسِ تو با دایه و لالا چه شد؟
گَر کسی شاید به غیرِ حَق عَضُد
اُنسِ تو با شیر و با پِستان نمانْد
نَفرَت تو از دبیرستان نمانْد
آن شُعاعی بود بر دیوارشان
جانِبِ خورشید وارَفت آن نِشان
بر هر آن چیزی که اُفْتَد آن شُعاع
تو بر آن هم عاشق آیی ای شُجاع
عشقِ تو بر هر چه آن موجود بود
آن زِ وَصفِ حَق زَرْاَنْدود بود
چون زَری با اَصل رفت و مِس بِماند
طَبْع سیر آمد طَلاقِ او بِرانْد
از زَراندودِ صِفاتَش پا بِکَش
از جَهالَت قَلْب را کَم گویْ خَوش
کان خوشی در قَلب‌ها عاریَّت است
زیرِ زینَت مایهٔ بی زینَت است
زَر زِ رویِ قَلْب در کان می‌رَوَد
سویِ آن کان رو تو هم کان می‌رَوَد
نور از دیوار تا خور می‌رود
تو بِدان خور رو که دَرخور می‌رَوَد
زین سِپَس بِسْتان تو آب از آسْمان
چون ندیدی تو وَفا در ناوْدان
مَعْدنِ دُنْبه نباشد دامِ گُرگ
کِی شِناسد مَعْدن آن گُرگِ سِتُرگ؟
زَر گُمان بُردند بَسته در گِرِه
می‌شِتابیدند مَغْروران به دِهْ
همچُنین خندان و رَقْصان می‌شُدند
سویِ آن دولابْ چَرخی می‌زدند
چون هَمی‌دیدند مُرغی می‌پَرید
جانِبِ دِهْ صَبرْ جامه می‌دَرید
هر کِه می‌آمد زِ دِه از سویِ او
بوسه می‌دادند خوش بر روی او
گَر تو رویِ یارِ ما را دیده‌یی
پس تو جان را جان و ما را دیده‌یی
مولوی دفتر سوم

بخش ۵۸ - مثال رنجور شدن آدمی بوهم تعظیم خلق و رغبت مشتریان بوی و حکایت معلم

کودکانِ مَکْتَبی از اوسْتاد
رَنج دیدند از مَلال و اِجْتِهاد
مَشورت کردند در تَعْویقِ کار
تا مُعَلِّم دَر فُتَد در اِضْطِرار
چون نمی‌آید وِرا رَنْجوری‌یی
که بگیرد چند روزْ او دوری‌یی؟
تا رَهیم از حَبْس و تَنگیّ و زِ کار
هستْ او چون سَنگِ خارا بَر قَرار
آن یکی زیرک‌تَر این تَدبیر کرد
که بِگویَد اوسْتا چونی تو زَرْد؟
خیر باشد رنگِ تو بر جایْ نیست
این اَثَر یا از هوا یا از تَبی‌ست
اندکی اَنْدَر خیال اُفْتَد ازین
تو برادر هم مَدَد کُن این‌چُنین
چون دَرآیی از دَرِ مَکْتَب بِگو
خیر باشد اوسْتاد اَحْوالِ تو
آن خیالَش اندکی اَفْزون شود
کَزْ خیالی عاقِلی مَجنون شود
آن سِوُم وان چارُم و پنجم چُنین
در پِیِ ما غَم نِمایید و حَنین
تا چو سی کودک تَواتُر این خَبَر
مُتَّفِق گویند یابَد مُسْتَقَر
هر یکی گُفتَش که شاباش ای ذَکی
بادْ بَختَت بر عِنایَت مُتَّکی
مُتَّفِق گشتند در عَهْدِ وَثیق
که نگرداند سُخَن را یک رَفیق
بَعد ازان سوگند داد او جُمله را
تا که غَمّازی نگوید ماجَرا
رایِ آن کودک بِچَربید از همه
عقلِ او در پیش می‌رفت از رَمه
آن تَفاوت هست در عقلِ بَشَر
که میانِ شاهِدان اَنْدَر صُوَر
زین قِبَل فَرمود اَحمَد در مَقال
در زبان پنهان بُوَد حُسنِ رِجال
مولوی دفتر سوم

بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم

گشت اُستا سُست از وَهْم و زِ بیم
بَر جَهید و می‌کَشانید او گِلیم
خشمگین با زن که مِهْرِ اوست سُست
من بدین حالَم نَپُرسید و نَجُست
خود مرا آگَهْ نکرد از رنگِ من
قَصْد دارد تا رَهَد از نَنْگِ من
او به حُسن و جِلْوهٔ خود مَست گشت
بی‌خَبَر کَزْ بامْ افتادم چو طَشْت
آمد و دَر را به تُندی وا گُشاد
کودکان اَنْدَر پِیِ آن اوسْتاد
گفت زن خیر است چون زود آمدی؟
که مَبادا ذاتِ نیکَت را بَدی
گفت کوری؟ رَنگ و حالِ من بِبین
از غَمَم بیگانگان اَنْدَر حَنین
تو درونِ خانه از بُغْض و نِفاق
می‌نَبینی حالِ من در اِحْتِراق؟
گفت زن ای خواجه عیبی نیستَت
وَهْم و ظَنِّ لاشِ بی‌مَعنی‌سْتَت
گُفتَش ای غَر تو هنوزی در لَجاج؟
می‌نَبینی این تَغَیُّر وِارْتِجاج؟
گَر تو کور و کَر شُدی ما را چه جُرم؟
ما دَرین رَنْجیم و در اندوه و گُرم
گفت ای خواجه بِیارَم آیِنَه
تا بِدانی که ندارم من گُنَه؟
گفت رو مَه تو رهی مَه آینه‌ت
دایما در بُغْض و کینیّ و عَنَت
جامهٔ خوابِ مرا زو گُسْتران
تا بِخُسبَم که سَرِ من شُد گِران
زن تَوقُّف کرد مَردَش بانگ زد
کِی عَدو زوتَر تو را این می‌سِزَد
مولوی دفتر سوم

بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد

بامْدادان آمدند آن مادران
خُفته اُستا هَمچو بیمارِ گِران
هم عَرَق کرده زِ بسیاری لَحاف
سَر بِبَسته رو کَشیده در سِجاف
آه آهی می‌کُند آهسته او
جُملگان گشتند هم لا حَوْل‌گو
خیر باشد اوسْتاد این دَردِ سَر
جانِ تو ما را نبوده‌ست زین خَبَر
گفت من هم بی‌خَبَر بودم ازین
آگَهَم مادَر غَران کردند هین
من بُدَم غافِل به شُغلِ قال و قیل
بود در باطِن چُنین رَنْجی ثَقیل
چون به جِد مشغول باشد آدمی
او زِ دیدِ رَنجِ خود باشد عَمی
از زنانِ مصر یوسُف شُد سَمَر
که زِ مشغولی بِشُد زیشان خَبَر
پاره پاره کرده ساعِدهایِ خویش
روحْ والِهْ که نه پَس بیند نه پیش
ای بَسا مَردِ شُجاع اَنْدَر حِراب
که بِبُرَّد دست یا پایَش ضِراب
او همان دست آوَرَد در گیر و دار
بر گُمانِ آن که هست او بَر قَرار
خود بِبیند دست رفته در ضَرَر
خون ازو بسیار رفته بی‌خَبَر
مولوی دفتر سوم

بخش ۶۸ - حکایت آن درویش کی در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن درین منقبت کی انا جلیس من ذکرنی و انیس من استانس بی گر با همه‌ای چو بی منی بی همه‌ای ور بی همه‌ای چو با منی با همه‌ای

بود درویشی به کُهْساری مُقیم
خَلْوَتْ او را بود هم خواب و نَدیم
چون زِ خالِق می‌رَسید او را شُمول
بود از اَنْفاسِ مَرد و زن مَلول
هم چُنان که سَهْل شُد ما را حَضَر
سَهْل شُد هم قومِ دیگر را سَفَر
آن چُنان که عاشقی بر سَروَری
عاشق است آن خواجه بر آهَنگری
هر کسی را بَهرِ کاری ساختند
مَیْلِ آن را در دِلَش انداختند
دست و پا بی‌مَیْل جُنْبان کِی شود؟
خار وخَسْ بی‌آب و بادی کِی رَوَد؟
گَر بِبینی مَیْلِ خود سویِ سَما
پَرِّ دولت بَر گُشا هَمچون هُما
وَرْ ببینی مَیْلِ خود سویِ زمین
نوحه می‌کُن هیچ مَنْشین از حَنین
عاقلانْ خود نوحه‌ها پیشین کُنند
جاهِلانْ آخِر به سَر بَر می‌زَنَند
زِابْتِدایِ کارْ آخِر را بِبین
تا نباشی تو پَشیمانْ یَوْمِ دین
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجا

داعیِ هر پیشه اومید است و بوک
گَرچه گَردَنْشان زِ کوشش شُد چو دوک
بامْدادان چون سویِ دُکّان رَوَد
بر امید و بوکِ روزی می‌دَوَد
بوکْ روزی نَبْوَدَت چون می‌رَوی؟
خَوْفِ حِرمان هست تو چونی قوی؟
خَوْفِ حِرمانِ اَزَل در کَسْبِ لوت
چون نَکَردَت سُست اَنْدَر جُست و جوت
گویی گَرچه خَوْفِ حِرمان هست پیش
هست اَنْدَر کاهِلی این خَوْف بیش
هست در کوشش امیدم بیش تَر
دارم اَنْدَر کاهِلی اَفْزون خَطَر
پس چرا در کارِ دین ای بَدگُمان
دامَنَت می‌گیرد این خَوْفِ زیان؟
یا نَدیدی کَاهْلِ این بازارِ ما
در چه سودَند اَنْبیا و اَوْلیا؟
زین دُکان رفتن چه کانْشان رو نِمود
اَنْدَرین بازار چون بَستَند سود؟
آتش آن را رامْ چون خَلْخال شُد
بَحْر آن را رام شُد حَمّال شُد
آهن آن را رام شُد چون موم شُد
بادْ آن را بَنده و مَحْکوم شُد
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۵۴ - وجه عبرت گرفتن ازین حکایت و یقین دانستن کی ان مع العسر یسرا

عِبْرَت است آن قِصّه ای جان مَر تو را
تا که راضی باشی در حُکْمِ خدا
تا که زیرک باشی و نیکوگُمان
چون بِبینی واقعه‌یْ بَد ناگهان
دیگران گردند زَرْد از بیمِ آن
تو چو گُل خَندان گَهِ سود و زیان
زان که گُل گَر بَرگْ بَرگَش می‌کُنی
خَنده نَگْذارد نگردد مُنْثَنی
گوید از خاری چرا اُفْتَم به غَم؟
خَنده را من خود زِ خارْ آورده‌ام
هرچه از تو یاوه گردد از قَضا
تو یَقین دان که خَریدَت از بَلا
مَا التَّصوّف؟ قالَ وِجْدانُ الْفَرَح
فِی الْفُؤادِ عِنْدَ اِتْیانِ التَّرَح
آن عُقابَش را عُقابی دان که او
دَر رُبود آن موزه را زان نیکْ‌خو
تا رَهانَد پاش را از زَخمِ مار
ای خُنُک عقلی که باشد بی غُبار
گفت لا تَاْسوا عَلیٰ ما فاتَکُم
اِنْ اَتَی السِّرحانُ وَارْدیٰ شاتَکُم
کان بَلا دَفْعِ بَلاهایِ بزرگ
وان زیانْ مَنْعِ زیان‌هایِ سُتُرگ
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۶۰ - خبر کردن خروس از مرگ خواجه

لیک فردا خواهد او مُردن یَقین
گاو خواهد کُشت وارث در حَنین
صاحِبِ خانه بِخواهد مُرد رفت
روزِ فردا نَکْ رَسیدت لوتِ زَفْت
پاره‌هایِ نان و لالَنْگ و طَعام
در میانِ کوی یابَد خاص و عام
گاوِ قُربانیّ و نان‌هایِ تَنُک
بر سگان و سایِلان ریزد سَبُک
مرگِ اسب و اَسْتَر و مرگِ غُلام
بُد قَضا گَردانِ این مَغْرورِ خام
از زیانِ مال و دَردِ آن گُریخت
مالْ اَفْزون کرد و خونِ خویش ریخت
این ریاضَت‌هایِ دَرویشان چراست؟
کان بَلا بر تَنْ بَقایِ جان‌هاست
تا بَقایِ خود نَیابَد سالِکی
چون کُند تَن را سَقیم و هالِکی؟
دست کِی جُنبَد به ایثار و عَمَل
تا نَبینَد داده را جانَش بَدَل؟
آن کِه بِدْهَد بی امیدِ سودها
آن خدای‌ست آن خدای‌ست آن خدا
یا وَلیِّ حَق که خویِ حَقْ گرفت
نور گشت و تابِشِ مُطْلَق گرفت
کو غَنیّ است و جُز او جُمله فَقیر
کِی فَقیری بی عِوَض گوید که گیر؟
تا نَبینَد کودکی که سیب هست
او پیازِ گَنده را نَدْهَد زِ دست
این همه بازارْ بَهرِ این غَرَض
بر دُکان‌ها شِسْته بر بویِ عِوَض
صد مَتاعِ خوب عَرضه می‌کُنند
وَنْدَرونِ دل عِوَض‌ها می‌تَنَند
یک سلامی نَشْنَوی ای مَردِ دین
که نگیرد آخِرت آن آستین
بی طَمَع نَشْنیده‌ام از خاص و عام
من سَلامی ای برادر وَالسَّلام
جُز سلامِ حَقّ هین آن را بِجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
از دَهانِ آدمیِّ خوشْ‌مَشام
هم پیامِ حَق شُنودَم هم سلام
وین سلامِ باقیان بر بویِ آن
من هَمی‌نوشَم به دلْ خوش‌تَر زِ جان
زان سلامِ او سلامِ حَق شُده‌ست
کاتَشْ اَنْدَر دودمانِ خود زده‌ست
مُرده است از خود شُده زنده به رَب
زان بُوَد اسرارِ حَقَّش در دو لب
مُردنِ تَن در ریاضَت زندگی‌ست
رنج این تَنْ روح را پایَندگی‌ست
گوش بِنْهاده بُد آن مَردِ خَبیث
می‌شُنود او از خروسَش آن حَدیث
مولوی دفتر سوم

بخش ۱۶۱ - دویدن آن شخص به سوی موسی به زنهار چون از خروس خبر مرگ خود شنید

لیک فردا خواهد او مُردن یَقین
گاو خواهد کُشت وارث در حَنین
صاحِبِ خانه بِخواهد مُرد رفت
روزِ فردا نَکْ رَسیدت لوتِ زَفْت
پاره‌هایِ نان و لالَنْگ و طَعام
در میانِ کوی یابَد خاص و عام
گاوِ قُربانیّ و نان‌هایِ تَنُک
بر سگان و سایِلان ریزد سَبُک
مرگِ اسب و اَسْتَر و مرگِ غُلام
بُد قَضا گَردانِ این مَغْرورِ خام
از زیانِ مال و دَردِ آن گُریخت
مالْ اَفْزون کرد و خونِ خویش ریخت
این ریاضَت‌هایِ دَرویشان چراست؟
کان بَلا بر تَنْ بَقایِ جان‌هاست
تا بَقایِ خود نَیابَد سالِکی
چون کُند تَن را سَقیم و هالِکی؟
دست کِی جُنبَد به ایثار و عَمَل
تا نَبینَد داده را جانَش بَدَل؟
آن کِه بِدْهَد بی امیدِ سودها
آن خدای‌ست آن خدای‌ست آن خدا
یا وَلیِّ حَق که خویِ حَقْ گرفت
نور گشت و تابِشِ مُطْلَق گرفت
کو غَنیّ است و جُز او جُمله فَقیر
کِی فَقیری بی عِوَض گوید که گیر؟
تا نَبینَد کودکی که سیب هست
او پیازِ گَنده را نَدْهَد زِ دست
این همه بازارْ بَهرِ این غَرَض
بر دُکان‌ها شِسْته بر بویِ عِوَض
صد مَتاعِ خوب عَرضه می‌کُنند
وَنْدَرونِ دل عِوَض‌ها می‌تَنَند
یک سلامی نَشْنَوی ای مَردِ دین
که نگیرد آخِرت آن آستین
بی طَمَع نَشْنیده‌ام از خاص و عام
من سَلامی ای برادر وَالسَّلام
جُز سلامِ حَقّ هین آن را بِجو
خانه خانه جا به جا و کو به کو
از دَهانِ آدمیِّ خوشْ‌مَشام
هم پیامِ حَق شُنودَم هم سلام
وین سلامِ باقیان بر بویِ آن
من هَمی‌نوشَم به دلْ خوش‌تَر زِ جان
زان سلامِ او سلامِ حَق شُده‌ست
کاتَشْ اَنْدَر دودمانِ خود زده‌ست
مُرده است از خود شُده زنده به رَب
زان بُوَد اسرارِ حَقَّش در دو لب
مُردنِ تَن در ریاضَت زندگی‌ست
رنج این تَنْ روح را پایَندگی‌ست
گوش بِنْهاده بُد آن مَردِ خَبیث
می‌شُنود او از خروسَش آن حَدیث