تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۵۸ - به درک فرستادن ابراهیم، ابن زیاد را
که با تیغ کین روی کرده دژم
همی مرد و مرکب فکندی به هم
دلیرانه در پهنه جستی نبرد
به زیرش یکی اسب گیتی نورد
مر آن باره با گوهر آگین ستام
سبک پوی و زرینه زین و لگام
چو دیدش براهیم نشناختش
بزد نیزه وز زین بینداختش
بدو زخم کاری زدو درگذشت
بکوشید تا روز بیگاه گشت
ستوران دوان برتن کشته گان
که بودند به خون بر آغشته گان
بماند اندک از شامیان بر به جای
نبدشان به رزم سپهدار پای
چو شب تیره شد ساز کین ریختند
غریوان سوی شام بگریختند
همه چارپایان و آن خواسته
همان چتر و خرگاه آراسته
بماند و سراسر به تاراج رفت
سری کو بجستی همی تاج رفت
تهی گشت گیتی زجور و فساد
که شد کشته در جنگ ابن زیاد
بتر دشمن شاه دین کشته شد
سر بخت مروانیان گشته شد
گرفت اهرمن سور از ماتمش
جهنم بشد شادمان در غمش
از آن مرد ناپاک شد خاک پاک
عزازیل را شد دل از درد چاک
گل بخت اسلامیان بر شکفت
رخ کفر در ظلمت اندر نهفت
چو برخرگه چرخ بنشست ماه
به گردش رده بر زد انجام سپاه
بیامد سپهبد به جای نشست
زخون سپه شست شمشیر و دست
ببوسید پیش خداوند خاک
همی بر زمین سود رخسار پاک
بگفت: از تو ای داور هور و ماه
کنون دیدم این مردی و فر و جاه
تو دادی وگرنه مرا تاب نیست
مرا نیرو از خود به هر باب نیست
به جان آرزوی دل آوردی ام
تو در چیر دستی مدد کردی ام
رخ بختم از یاری ات شد سفید
مرا ورنه برخورد نبود این امید
از این بنده ای داور بی نیاز
روان شه تشنه خوشنود ساز
زسوی حسین (ع) آفرینم فرست
درود از رسول امینم فرست
جهان داورا آفرین و سپاس
زما برتو زیبد برون از قیاس
مر این جنگ و رزم و سپاه کشن
کیم من؟ تو کردی نبود این زمن
ولیکن ندانم که ابن زیاد
کجا شد که نفرین برآن پرفساد
گر او رسته باشد زچنگال من
بدا بر من و وای بر حال من
بدین رنج بسیارم آید دریغ
بماند گر او ایمن از زخم تیغ
بدینسان همی گفت با کردگار
که خورشید سر برزد از کوهسار
دلیران به وی برنهادند روی
همه آفرین خوان و احسنت گوی
که شد زنده جان اشتر نامور
بدین دست و شمشیر و این زور و فر
چنو باب را چو تو بایست پور
که بادت نگهبان خداوند هور
بدین فتح و نصرت که اندوختی
رخ دین پیغمبر افروختی
شه کربلا شد به مینو درا
زتو سرخ رو پیش پیغمبرا
چنین گفت با مهتران سپاه
سپهبد براهیم ناورد خواه
که فرزند مرجانه ی نابکار
ندانم کجا رفت از این کارزار
شداو کشته یازنده ماند و گریخت
جهان مهلتش داد و خونش نریخت
درآندم که لشگر بدند از دو سوی
به میدان پیگار ناورد جوی
یکی دیو دیدم چو کوه بلند
به زیرش یکی باد پیما سمند
به دستش پرندی که از بیم آن
بدی اهرمن را هراسند، جان
همی کشتی از لشکر ما به تیغ
نمی کرد از کشتن کس دریغ
چو دیدم من او را به دو تاختم
به یک زخمش از زین در انداختم
چو افتاد از باره ی تیز گام
از او بوی مشک آمدم برمشام
گمانم که او پور مرجانه بود
همان آشنا روی بیگانه بود
یکی گفت: کای سرفراز دلیر
که دندان تیغت بود چنگ شیر
شناسم من آن دیو بدخوی را
همان نابکار سیه روی را
به زخمی که دارد بر آن پلید
که از معجزه ی شاه دین شد پدید
سر شاه را چون برش ارمغان
بیاورد زشت بد اختر سنان
به زانو نهاد آن تبه روزگار
سر سبط پیغمبر تاجدار
یکی قطره خون از سرشه چکید
به رانش و زانسوی آن شد پدید
زران بداختر همان خون پاک
گذشت و چو مرجان فرو شد به خاک
از آن خون پاکش چوشد ریش، ران
شد اهریمن بد گهر سرگران
دل از سوزش زخمش آمد به درد
بدان سر، ستم هر چه می خواست کرد
ولی زخم او از بهی دور بود
همیشه از آن زخم رنجور بود
زگندیده بویی که بودش به ران
همی نافه ی مشک بستی به آن
من او را شناسم از آن زخم بر
کنون تا چه فرمان دهد نامور
زگفتار او شد براهیم شاد
از آن پس که از شه به غم کرد یاد
چو لختی به سوگ شه دین گریست
به سوی پرستنده گان بنگریست
بفرمود: از ایدر به میدان روید
پژوهنده ی جسم ریمن شوید
بیارید آن پیکر شوم را
بتر دشمن شاه مظلوم را
پژوهنده یی سوی میدان دوید
بدید و بیاورد جسم پلید
سپهدار فرزانه خوی جوان
چو دید آن تن تیره ی بی روان
زانده، نی دل پر از ناله کرد
زخون جگر دیده پر ژاله کرد
به شاهنشه کربلا می گریست
نه بر آن پلید دغا می گریست
چو لختی بمویید و بوسید خاک
به شکرانه پیش خداوند پاک
کت از من سپاس ای جهان آفرین
که ماندی مرا زنده جان اینچنین
بدیدم به خاک و به خون خفته پست
تن پور مرجانه ی بت پرست
بینداخت زان پس دلیر جوان
به روی بداندیش آب دهان
بفرمود دژخیم را تا برید
سر از پیکر تیره جان پلید
تنش را نگونگسار بردار کرد
زخود شادمان پاک دادار کرد
بریدند سر چون زبیدادگر
دومار از دو گوشش برآورد سر
دگر باره گشتندش اندر دهان
دو پیچیده مارگزنده نهان
از آن مارها کز سر اهرمن
بدیدند آن نامور انجمن
شگفتی همه لب گشودند باز
به تسبیح نیکی ده بی نیاز
چنین دید کیفر عبید زیاد
که یزدان کنادش عقوبت زیاد
وزان پس براهیم نیک اخترا
دلیر و خردمند و دین پرورا
بفرمود سرهای بد گوهران
که بودند در لشگر از مهتران
بریدند و با آن سر بی خرد
که بادش زدادار، نفرین بد
به نیزه نمودند پس استوار
شمردندشان بود بیش از هزار
ابا گوهر وگنج و با خواسته
زاسبان و خرگاه آراسته
فرستاد سوی عراق آن همه
که مختار بودش شبان رمه
چو آگاهی آمد به میر سترگ
از آن کوشش و رزم و فتح بزرگ
پذیره شدن را بپیمود راه
زکوفه ابا مهتران سپاه
زن و مرد بهرتماشا به دشت
شدند و جهان بنگه سورگشت
چو دید آن سران را امیر دلیر
به نیزه شد از پشت توسن به زیر
به شکرانه پیش خداوند پاک
دو رخ راهمی سود بر روی خاک
که ای برتر از آنچه سنجد خرد
به ذات تو کی وهم کس پی برد
منم اینکه بینم چنین استوار
به نیزه سردشمن شهریار
سرپور مرجانه را بر سنان
تو کردی نه من ای خدای جهان
نه من کرده ام نی براهیم این
تو کردی که زیبد تو را آفرین
سردشمن شاه را نیزه دار
که بد بر فراز سنان استوار
بیاورد زی میر کشور پناه
سرافراز مختار ناورد خواه
چو مختار دید آن سر پر غرور
دلش آمد از کینه ی او به شور
شد از خشم، روی سپیدش بنفش
ابر بینی اش سود زرینه کفش
چو بسیار بر روی او نعل سود
برون کرد از پای خود موزه زود
پرستنده را گفت: این را ببر
بشوی و میاور به سویم دگر
چو بوسیده لختی لب دشمنش
پلید است دیگر نخواهم منش
دگر موزه پوشید و آمد روان
به کاخ امارت امیر جوان
بگفتا به یاران که سور است این
همان گان جشن و سرور است این
به کوفه درون چنگ عشرت زنید
به سر کوس را پنج نوبت زنید
سر پور مرجانه را وان سران
که هستند از بد گهر مهتران
همی با سنان سوی بازارها
برید و نمایید آزارها
بدان سر فشانید هر لحظه خاک
کزو شد دل اهل اسلام چاک
کنیدش به کاخ آنگه آویخته
که او بر پلیدی شود ریخته
بدانسان که فرمود آن نامدار
بکردند با آن سر نابکار
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۵۹ - به کاخ آویختن امیر مختار
چو زان کار شد اسپری چند گاه
بفرمود مختار کشور پناه
سر پور مرجانه و خواسته
همان زیور و گنج آراسته
بزرگان کوفه به بطحا برند
به فرزند شیر خدا بسپرند
یکی نامه بنگاشت آن کامیاب
به سوی محمد به مشک و گلاب
سر نامه بد نام نیکی دهش
که او می دهد بنده را پرورش
قدیمی که پیش از همه پیش هاست
برون ذاتش از فکر و اندیشه هاست
چو نه اولش هست و نه آخرش
نبینی تو در باطن و ظاهرش
برد پی همین قدر دانش که هست
خدایی کزویست بالا و پست
بری ذاتش از اتحاد و حلول
مبراست ذاتش زدرک عقول
خدا را یکی دان و یکتا شناس
یکی کو نباشد ز نوع قیاس
هم از اوست شادی هم از اوست غم
هم از اوست امید و بیم و ندم
وجود ازوی است و عدم ازوی است
بود هر چه از بیش و کم از وی است
هر آنکش به پاکی ستایش کند
دلش را به نور آزمایش کند
به کاری که خواهد ندارد شریک
تو را کرده مختار بر زشت و نیک
به نیک و بدش چونکه مختار کرد
زهی کار نیکو که مختار کرد
چنین داد آن نامه را پس طراز
که ای پور داماد شاه حجاز
درون از خدا و سلام از منت
فرستادم اینک سر دشمنت
چنان چون بباید سزا دادمش
به سوی تو با سر فرستادمش
مراین خرگه و خیمه و خواسته
مراین گوهر و گنج آراسته
بگیر و ببخشش که ارزان توست
نباشد زمن، من کیم؟زان توست
به شکرانه ی اینکه بدخواه شاه
سرآمد بدو روز در رزمگاه
اگر جان فشانم نه شایسته است
به ازجان بدین کار بایسته است
زمانه زنو یافت فر بهی
چو از پور مرجانه آمد تهی
در آن نامه مختار فرخ نهاد
زفرزند اشتر بسی کرد یاد
وزان رزم و آن جنگ کوشش که کرد
وزان نیزه یازیدن اندر نبرد
سر دشمن و نامه و گنج و مال
به بطحا فرستاد آن بیهمال
محمد چو زان نامه آگاه شد
که روز بداندیش کوتاه شد
به شکرانه پیش خداوند پاک
بسود آن دو رخسار فرخ به خاک
سپس سوی دادار برداشت دست
بگفت: ای خداوند بالا و پست
به رحمت ببخشای مختار را
بشوی از دلش انده و بیم را
وزان پس بفرمود با یاوران
سرپور مرجانه و دیگران
ز بطحا سوی مرز یثرب زمین
ببردند زی سیدالساجدین
یکی روز چارم امام انام
که بد عم و فرزند و بابش امام
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۰ - فرستادن محمد ابن حنفیه سرها و غنیمت ها را به حضور همایون
به ایوان چو خور بود پرتو فکن
چو انجم به گرد اندرش انجمن
زخالیگران خواست خوان و خورش
که با یاوران تن دهد پرورش
به فرمان آن شاه خالیگران
نهادند خوان از کران تا کران
زیثرب به ناگاه برخاست غو
تو گفتی که آمد یکی جشن نو
غو گریه و خنده با هم بخاست
بدانسان که گفتی سرچرخ کاست
گروهی شکفته رخ و شاد خوار
ز قتل عبیداله نابکار
گروهی چو نی با خروش و نوا
به یاد شهید صف نینوا
یکی آمد و گفت: کای شهریار
چو جد و پدر حجت کردگار
بده مژده کامد به یثرب زمین
به نیزه سر دشمن شاه دین
سر پور مرجانه آمد زراه
که او کشت باب تو را بیگناه
به همراه آن سر هزار از سران
به نیزه درونه ازکران تا کران
در این بود گوینده نگه زدر
سر پور مرجانه شد جلوه گر
چو چشم شه دین بدان سرفتاد
زشاهنشه کربلا کرد یاد
به روی همایون روان کرد رود
سپس داد سبط نبی را درورد
که ای شاه لب تشنه روحی فداک
که از خون پاک تو گل گشت خاک
سرتو که بد زیب دوش رسول (ص)
تنت آنکه پرورد آنرا بتول (س)
از آن شد سنان سنان سر بلند
وزین لعلگون نعل تازی سمند
همان به زگفتار بندم زبان
نگویم زدست تو و ساربان
از آن میهمان گشتنت در تنور
وزان کرده ی میزبان شرور
وزان درد صهبا و آن طشت زر
زلعل تو و چوب بیدادگر
چو این گفت یاران گرستند زار
زکار یزید و سر شهریار
از آن پس به شکرانه پیش خدای
دو رخ سود آن داور رهنمای
کت آرم سپاس ای خداوند پاک
که کردی بداندیش ما را هلاک
همی آه کرد و همی ناله کرد
ز ابر مژه چهره پر ژاله کرد
از آن پس چنین گفت با انجمن
که دل برگمارید برگفت من
چو درکوفه مازار و مضطر شدیم
به بزم خداوند این سر شدیم
به مجلس سر سفره بگشاده بود
بسی خان به هر سوی بنهاده بود
تن خود زهر گونه گونه خورش
همی داد با انجمن پرورش
سر سبط پیغمبر تاجدار
به طشت اندرون پیش آن نابکار
حریم پیمبر همه بسته دست
بر تخت آن دشمن بت پرست
من آن روز پوزش بیاراستم
چنین از خدای جهان خواستم
که یارب بیفکن زپیکر سرش
به بدتر عقوبت بده کیفرش
زقتلش مرا کامران کن همی
سرش را به سویم روان کن همی
به گاهی که من تن دهم پرورش
زخوان نوال و زنان و خورش
کنون با سرآمد به سویم همی
روا گشت آن آرزویم همی
خدایا براهیم و مختار را
دو فرزانه مرد وفادار را
به خلد برین جای ده جاودان
که از کارشان شد نبی شادمان
براهیم و مختار را آفرین
سزد از خداوند جان آفرین
کسی کش دعا کرد چارم امام
وزو شادمان شد رسول انام
خدا نیز راضی زکردار اوست
به هر دو جهان، شاه او یار اوست
شنیدم که سجاد (ع) آل رسول
چراغ دل و نور چشم بتول (س)
به هاشم نژادان بداد آگهی
که شد از بداندیش گیتی تهی
شما از زن و مرد شادی کنید
بن شاخ انده زدل برکنید
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۱ - امر فرمودن حضرت امام زین العابدین(ع)خاندان بنی هاشم را
برآرید از تن لباس سیاه
از آنرو که شد کشته بدخواه شاه
زنان گیسوان را به مشک و گلاب
بشویند و بندند برکف خضاب
بپوشند مردان همه رخت نو
که شد کشته ی عمر دشمن درو
به هاشم نژادان فرخنده فال
چو این مژده آمد پس از پنج سال
بکندند از بر لباس سیاه
زهی کار مختار ملت پناه
خدا باد خوشنود از آن راد مرد
که در یاری دین بسی کار کرد
چو گیتی تهی کرد از بدسگال
بپیوست با شیر یزدان و آل
کنون بازگویم که چون شد شهید
به فرخنده فالی و بخت سعید
دگر باره دستان ماتم زنم
در عیش را قفلی از غم زنم
بگویم که مختار چون داد جان
به راه حسین (ع) آن شه انس و جان
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۲ - ساقی نامه در مقدمه ی داستان شهادت
بده ساقی آن آب یاقوتگون
که دل را دهد مشق عشق و جنون
مغنی بزن چنگ بر چنگ غم
که یاران گذشتند و ما نیز هم
صلایی به مستان میخانه زن
ره عشق یاران دیوانه زن
خراباتیان را بگو با خروش
که جان خواهد از عاشقان می فروش
از این می هرآنکس دمی نوش کرد
زهر چیز بودش فراموش کرد
خراب از چنین باده مختار راد
شد و جان به پیر خرابات داد
نخستین تن از آتش دمی نوش کرد
سپس جان به پیر خرابات داد
بده ساقی آن باده ی وحدتم
که در رنگ و آلایش کثرتم
سرم را از این نشنه شوری بده
دلم را از تن باده نوری بده
بده می که درکوی عشق و ولا
کنم جان فدای شه کربلا
چو مختار فرخ از این دامگاه
شوم سوی آن ایزدی بارگاه
کشم پای از دام ناسوتیان
شوم محرم بزم لاهوتیان
چو طاووس باغ جنانم، مخواه
مرا آشیان اندر این دامگاه
مرا گلشن عرش بد آشیان
فتادم در این دامگه زان میان
بده می که آهنگ بالا کنم
پری با سروشان والا زنم
چو انباز مرغان آن گلشنم
چرا بسته در دامگاه تنم
بکن رنجه ساقی سوی من قدم
میی ده که بگشایدم بسته دم
مگر آورد بازم اندر سخن
شود گفته، ناگفته گفتار من
همانا تو دانی که بر من دو سال
سرآمد که ماندم زگفتار لال
پر طوطی طبع من بسته بود
مرا دل زغم سخت بشکسته بود
به جز ژاژ خایی ندیدم زخویش
فرا گام ننهادم از ژاژ بیش
زبانم دگرگونه هنجار یافت
دگر پیشه جست و دگر کار یافت
تبه کرد کارم درود خسان
ببرد آبرویم بر ناکسان
به روزی رسانم توکل نماند
به باغ امید از وی ام گل نماند
به سر بخت بد گشت منشار من
بماند از سخن طبع سرشار من
چو خوشاند دریای ژرف مرا
چه رفت آن بیان شگرف مرا
چه رفت آن زبان سخن سنج را
که آکندی از وی سخن گنج را
کنون نیز اگر چندم آشفته دل
ز دستان و بند غم جانگسل
نیارم سخن گفت مانند پیش
نبینم من آن شور و مستی به خویش
توانی تو لیکن مداوای من
که از بسته دم خیزد آوای من
به یک همت ای ساقی میگسار
مرا وارهان از غم روزگار
مگر هم به بخت تو کاری کنم
کمندی گشایم، شکاری کنم
بتازم به نخجیرگاه سخن
مگر صیدی افتد به فتراک من
کمندی چو گیسوی تو تابدار
فرو هشته بر چهره ی آبدار
کمندی چو پیجان کمند امیر
گرانمایه مختار روشن ضمیر
چو بردست خویش این کمند آورم
بسی صید معنی به بند آورم
بکوبم به تایید جان آفرین
زپایان کار امیر مهین
که چون جست از این دامگاه جهان
قوی چنگ شهباز دست شهان
چسان زی جنان پرفشانی گرفت
زجان باختن زندگانی گرفت
گشاید کنون گر نیوشنده گوش
بگویم مرا هر چه گوید سروش
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۳ - آغاز داستان غدر اهل کوفه با امیر مختار
چه فرخنده مختار کشور پناه
بپرداخت از کار بد خواه شاه
نماند از ستم پیشه گان کس درست
مگر کزدم تیغ او گور جست
جهان پاک از خیل ناپاک کرد
زخود شادمان شاه لولاک کرد
زخونریزی دشمن بد نهاد
به زخم دل دوست مرهم نهاد
چو شد وقت کازاد مرد جهان
به یاد شه آشکار و نهان
از آن جام نوشد شراب ولا
که نوشید لب تشنه ی کربلا
به کوفه درون شاد و آرام بود
دل آسوده از دیدن کام بود
به موصل براهیم بد مرزبان
پرستارش یزدان به روز و شبان
زکارش به مصعب رسید آگهی
که درکوفه مختار با فرهی
نشسته بیاراست پور زبیر
نشست از بر باره ی گرم سیر
پی چیرگی بریل نامجوی
سوی کوفه با تاختن کرد روی
به همراه او لشگری بی شمار
همه تیغ بند و دلیر و سوار
به آهن، بر اندوه تن فوج فوج
چو صرصر به تندی چو دریا به موج
چو بگذشت ازین داستان چند گاه
پس از رنج بسیار طی گشت راه
به دروازه ی کوفه خرگه زدند
درفش بداندیش بر مه زدند
به مختار فرخ رسید آگهی
که ای زیور و زیب گاه مهی
سپاهی بیامد چو مور و ملخ
به دروازه ی کوفه بستند نخ
سپهدارشان زشت پور زبیر
که نبود پدیدار از او هیچ خبر
امیر این چو بشنید رایت فراشت
به رزم بد اندیش همت گماشت
به کوفی سران زن سپس بارداد
به ایشان از این داستان لب گشاد
که از بصره پور زبیر آمده است
به دروازه ی کوفه خرگه زده است
شما هم ببندید شمشیر کین
همه رزم را بر زنید آستین
بکوشید مردانه کز خصم دون
نگردید هان ای دلیران زبون
بزرگان سرودند فردا به گاه
بیاییم یکسر سوی پیشگاه
به رزم بد اندیش لشگر کشیم
از ایشان به شمشیر کیفر کشیم
نمانیم تا دشمنان چیر دست
به پیکار گردند و ما زیر دست
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۴ - مشورت کردن بزرگان کوفه
سپهدار مختار کرد آفرین
به حیلت سگالان ناپاکدین
شبانگه چو شد روی گیتی سپاه
بزرگان برفتند از پیشگاه
نشستند و با هم همی رای زن
شدند و گفتند زینسان سخن
که مصعب بیاورده با خود سپاه
که بامیر کشور شود رزمخواه
چه گویید و تدبیر این کار چیست؟
که ما را دل و زور پیکار نیست
که مختار با تیغ و زخم درشت
از این مرز، مردان کاری بکشت
زگردان تهی گشت این سرزمین
که بودند شیران میدان کین
نه لشگر به جا مانده و نی خواسته
نه کاخ و نه ایوان آراسته
یکی خانه نبود در این مرز بر
که نبود درآن چند زن مویه گر
یکی بر پسر زار و گریان بود
یکی از غم شوی بریان بود
یکی بر برادر کند مویه ساز
یکی بر پدر ناله ی جان گداز
زبن کاخ آباد ما کنده شد
زپا هر که جنگی بد افکنده شد
بزرگان همه خوار و مردان نژند
از ایشان به جا مانده گان مستمند
چه سود ار چنین میر ما را فزود؟
بجز کشتن خلق کارش چه بود؟
بهانه چنین جست چون دست یافت
به خونریزی نامداران شتافت
که من کیفر دوده ی بوتراب
بخواهم کشیدن برای ثواب
بداندیش با ما بکرد آنچه خواست
کنون کیفر از وی هم از ما سزاست
چو این گفته شد با بریدی روان
یکی نامه کردند زی بد گمان
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۵ - نامه فرستادن کوفیان به مصعب
که ایدر شتاب آر فرمان تو راست
همه گنج و شهر و تن و جان تو راست
براهیم جنگی به موصل دراست
سپه دور و، مختار بی یاور است
همه کوفیانند با وی به کین
تو خود گو چه آید زمردی چنین؟
بیا کام خود را برآورده بین
رخ بخت مختار در پرده بین
فرستاده اش برد و مصعب بخواند
همانگه سوی شهر لشگر براند
بدو کوفیان برنبستند راه
گشودند دروازه برآن سپاه
غو کوس ازکوفه شد بر سپهر
ببرید گردون زمختار مهر
همه شهر شد پر درفش و سنان
سواران جنگی عنان در عنان
غو گاو دم نعره ی باره گی
فلک را بدرید یکباره گی
زهر سو فروزان به سر مشعله
ز بانگ درا شهر پر غلغله
سپهبد چو بشنید آن های و هوی
بدانست کورا چه آمد به روی
همانا بدو از سروش آگهی
بیامد که کاخ از تو آید تهی
گزید از پی بنده گی گوشه ای
که گیرد پی آن سفر توشه ای
درآن گوشه بنشست و زاری گرفت
به خود برهمی اشکباری گرفت
بیفراشت دست و خدا را بخواند
ستایش بگفت و نیایش براند
که ای برتر از فکر و و هم و قیاس
زما بنده گان بر تو زبید سپاس
تو دادی مرا پایه ی ارجمند
کشیدی زخاکم به چرخ بلند
به کوفه مرا مهتری از تو بود
زگردنکشان برتری از تو بود
تو دادی مر این همه برگ و ساز
تو کردی به هر کار دستم دراز
به نیکی تو این نام دادی مرا
به دشمن کشی کام دادی مرا
تو کردی مرا اینچنین چیردست
که هر چیردستم بدی زیر دست
پس از کشتن دشمنان امام
مرا جز شهادت نمانده است کام
بپیوندم اکنون به شاه شهید
جگر بند و سبط رسول مجید
به مینو درون شادمان کن زمن
علی (ع) و بتول و حسین(ع) وحسن (ع)
ببخشا همه تیره گی های من
همان برگنه خیره گی های من
چو من بنده ی دوده ی حیدرم
پرستنده ی آل پیغمبرم
بدان دودمان و بدان شهریار
ببخشا گناهم به روز شمار
درآن شب به یکتا خداوند فرد
همی گفت از اینگونه با داغ و درد
چه گویم که مختار چون می گریست؟
نه اشک روان بلکه خون می گریست
سپیده پس از عجز و راز و نیاز
زبعد درود و سپاس و نماز
همانا به گوش دل او سروش
بگفت از شه کربلا با خروش
که من در بهشت ای یل رزم خواه
برای تو باشد دو چشمم به راه
میان تو و من همین جان بود
بده جان گرت میل جانان بود
پس از جانستانی زبدخواه من
گه جانفشانی است در راه من
چو مختار سالار پیروز روز
یل کشور افروز بد خواه سوز
بدینسان شنید از خجسته سروش
زکف داد جان و دل و صبر و هوش
به پیش خدا خاک بوسید و گفت:
که اکنون گل آرزویم شکفت
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۶ - سلاح نبرد خواستن امیر و خطاب او با جوشن
وزان پس به گنجور گفتا: برو
بیاور همان دشنه ی سر درو
سلیح و کمند و کمان مرا
همان رمح چون پر غمان مرا
برفت و بیاورد گنجور او
سلیح نبردش به دستور او
به گنجور کرد آفرین و فره
گرفت آن گریبان چینی زره
بدو گفت: کای آهنین پیرهن
که هستی تنم را به جای کفن
به جانان من امروز جان می دهم
زمن هر چه خواهد همان می دهم
به جانان چو من جان و سر باختم
زگیتی به خلد برین تاختم
تو خونین تنم را به غمخواره گی
نگهبان شو از پویه ی باره گی
تنم را کفن شو به دستور من
پس از مرگ من بر لب گور من
زهر حلقه از خون روان رود کن
مرا خاک بیجاده آلود کن
بگفت این و چون شیر غژمان به خشم
بپوشید آن جوشن تنگ چشم
وزان پس به بنده زره زد گره
بدان برز و بالا زره کرد زه
به عزم شهادت میان تنگ بست
نه از بهر کوشیدن و جنگ بست
چو هر چیز بودش همه ترک کرد
سر آراسته زآهنین ترک کرد
حمایل سپس کرد تیغ از میان
چو ماه نو از پیکر آسمان
کمانی به بازو چو قوس سپهر
به پشتش سپر چون درخشنده مهر
زبند کمر ترکشی پر خدنگ
فرو هشت مردانه از بهر جنگ
بزد بر کلاه خود آن بی نظیر
به رسم بزرگان تازی سه تیر
به هر تیر در، چار پر عقاب
که بد اهرمن را فروزان شهاب
چنان شد درآهن تنش ناپدید
که بیننده ای جز دو چشمش ندید
چو این کرد یاران خود را بخواند
بدیشان ز هر در بسی راز راند
که هان ای دلیران بدارید گوش
گمارید مغز و سپارید هوش
مرا با شما آخرین گفتگو ست
کزین گفته بشناسم از مغز پوست
به پیش آمدستم یکی کارزار
کزان گشت خواهد مرا کارزار
بزرگان شکستند پیمان من
بگشتند یکسر زفرمان من
براهیم دو راست از این پیشگاه
به گرد دژ اندر فراوان سپاه
سنان ها به رزم من افراخته
پی جنگ من دشنه ها آخته
کمان ها بسی بهر قتلم به زه
بسی مرد بنهفته تن در زره
مگر نشنوید این غو کوس جنگ
که پر گشته زان چرخ پیروزه رنگ
مگر این همه بر کشیده درفش
کزان گشته گیتی کبود و بنفش
نبینید بر پا برای من است؟
درفشان به گرد سرای من است؟
یکایک شما آگهید ای گروه
که نایم من از رزم جستن ستوه
نه هرگز دو دستم بماند زکار
نه جویم به بیچاره گی زینهار
اگر سوزدم دل برای شما است
هم ایدون کنید آنچه رای شماست
چو برداشت سلطان خونین کفن
زیاران خود بیعت خویشتن
بماندند آن ها که دین داشتند
دو رویان از او روی برکاشتند
من ایدون کنم شاه را پیروی
به عزم درست و به رای قوی
شما را رها کردم از عهد خویش
بگیرید از این دژ کنون راه پیش
از ایدر به کاشانه ی خود روید
زکین بد اندیش ایمن شوید
جهان آفرین باد همراهتان
کناد ایمن از کین بدخواهتان
من استاده ام پیش تیر بلا
چو لب تشنه گان صف کربلا
سنان عدو را به جان می خرم
به سر زخم گرز گران می خرم
اگر تیرم آید زبدخواه پیش
دهم جای آن تیر، بر چشم خویش
مبیناد چشمم که پیچم عنان
کنم پشت بر زخم تیر و سنان
گشایید اگر چشم دل روبروی
شما راست خلد و جحیم از دو سوی
یکی پر ز حوران آراسته
یکی پر شررهای برخاسته
درآن مومنان و در این کافران
سزا دیده نیکان و بدگوهران
سوی خود کشد هر یکی اهل خویش
اگر خوب کارو اگر زشت کیش
گراهل بهشتید جان بسپرید
وگر اهل دوزخ کنون جان برید
مرا یک تنه دادگر یار بس
همان دست و تیغ تن آوبار بس
شما گر نه اید مهان یار من
شه کربلا بس مددکار من
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۷ - بیرون آمدن مختار با یاران
بگفتند یاران که ای نامدار
همانی که گفتی تو درکارزار
نه ما هم پرستدگان توایم
به جان و دل از بنده گان توایم
بود بنده ی یکدل ممتحن
به هر کار چون خواجه ی خویشتن
تو را جمله فرمانبر و پیرویم
به هر سو روی تو بدان سو رویم
کنی هر چه تو ما همه آن کنیم
به جای باختن با تو پیمان کنیم
چه داری زما ای سپهبد دریغ
پی خلد سر باختن زیر تیغ
تو بفرست ما را به سوی بهشت
به بزم شهیدان مینو سرشت
سپهبد بسی کردشان آفرین
ببوسید رخسار و موی و جبین
چو بر زد بر این تختگاه سپهر
درفش زراندو، درخشنده مهر
برون آمد از دژ دمان مرد جنگ
سمندی به زیر و درفشی به چنگ
پس و پشت او یاران یکدله
چو شیران بگسیخته سلسله
همه تن نهان کرده در آهنا
پی یاری میر شیر اوژنا
بفرمود سالار رزم آزمای
که دم دردمیدند مردان به نای
از آنسوی چون مصعب تیره هوش
غو نای مختارش آمد به گوش
بفرمود تا کوس بنواختند
سمند از پی رزم در تاختند
سپاه دو مهتر به هم برزدند
دلیران به هم تیر و خنجر زدند
به جنبش درآمد علم رنگ رنگ
زمین شد کنان هژبر و پلنگ
تو گفتی که تیر از سپهر برین
ببارید و جوشید خون از زمین
زخنجر جهان کان الماس شد
زره برتن مرد، کرباس شد
بخوشید در چشمه ی چرخ نم
بجوشید از پهنه ی خاک یم
نم آن زگرد سپاه گران
یم این زخون نبرد آوران
تو گفتی که پوشید گیتی زره
کمان بلا کرد گردون به زه
شد از زخم شمشیر و گرزگران
ز جان کاروان ها به گردون روان
دلیران مختار در رزمگاه
ببستند بر لشگر خصم راه
ز مردی نهشتند چیزی به جای
بکشتند بس مرد رزم آزمای
نه پروا زتیر و نه از تیغ بیم
همی تن فکندند برهم دو نیم
به فرجام پیکار جان باختند
لوای شهادت بیفراختند
به یاران شاه سر از تن جدا
بپیوستشان جان به مینو خدا
چو میر سرافراز تنها بماند
به لب نام یزدان یکتا براند
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۸ - تنها ماندن امیر مختار و مویه گری
به یاد آمدش گویی آن رزمگاه
که مسلم درآن کشته شد بیگناه
همان خواری او به چشم آمدش
زتیمار او دل به خشم آمدش
همی دست برسر زد و کرد، آه
بنالید و گفت: ای سپهدار شاه
ایا برخی جان تو جان من
قوی پی به مهر تو ایمان من
دریغا از آن حیدری دست تو
از آن تیر و چرخ و زه و شست تو
وزان برز و بالا و آن سفت و یال
وزان چهره کز خون سرگشت، آل
وزان زور بازوی مرد افکنی
وزان فرو نیروی شیراوژنی
دریغا که تنها به دشت نبرد
شدی کشته و یاری ات کس نکرد
نگونسار باد آن بنای بلند
که دشمن زبامش تنت بر فکند
نبودم گر آن روز یارت شوم
ز زخم گران پاسدارت شوم
ولی کردگار جهانرا سپاس
فزون از شمار و برون از قیاس
که کشتم کسی را کت او کشت زار
سرش کردم آون به برج حصار
کنون مایل تست جان و دلم
که باشد زمهر تو آب و گلم
به مینو در آن بزم آراسته
روانم روان تو را خواسته
چو من طایر آشیان توام
به شاخ ولا پر فشان توام
مدد کن که پرواز خواهم نمود
به سوی تو پر باز خواهم نمود
دهم جان به تو ای سپهر مهی
به مهرت کنم خرقه ی تن تهی
به یاد تو پیمانه گیرم همی
به کوی تو کاشانه گیرم همی
بگفت این و برزد یل بیقرین
به دشمن کشی رزم را آستین
بزد دست بردسته ی تغی تیز
به جنگاوران بست راه ستیز
بزد یکتنه خویش را بر سپاه
چو سوزان شرر کاندر افتد به کاه
و یا شیر جنگی به یک دشت گور
و یا بر سپاه شب تیره هور
و یا برق کافتد به خرمن درا
و یا آنکه در خارسان آذرا
گرانمایه فردوسی نامدار
که آمرزش ایزدش باد یار
همانا ستایش به مختار کرد
که بر سفته این در شهوار کرد
بر هر حمله از آن سپاه شریر
فراوان بکشت آن قویدست میر
بسی زخم کاری زتیر و سنان
زدندش ستم پیشه اهریمان
تو پاکش از زخم پیکان بخست
زهر حلقه ی جوشنش خون بجست
از آن خون بدان سرو بستان عشق
بسی گل دمید از گلستان عشق
تو سروی شنیدی گل آرد ببار
جز اندام مختار فرخ تبار؟
در آن خستگی ساز فریاد کرد
سپهبد براهیم را یاد کرد
بگفت: ای برادر کجایی کنون؟
چرا از برادر جدایی کنون؟
تو در موصل و من به کوفه درم
اسیر و گرفتار و بی یاورم
چو نبود کسی تا فرستم کنون
به سوی تو تا گویدت کار چون
زهر موی مژگان کنم خامه ای
نگارم به خون جگر نامه ای
سپارم به دست برید صبا
به سویت فرستم چو مرغ سما
الهامی کرمانشاهی : خیابان چهارم
بخش ۶۹ - مخاطبه ی امیر مختار غایبانه با ابراهیم اشتر
صبا هدهدم من سلیمان تویی
سزد گر پیامم از او بشنوی
ازو نامه گیری و بر خوانی اش
نهی بر سرو روی و پیشانی اش
درآن نامه بنوشته بین که من
شدم برخی شاه خونین کفن
تن از نیزه و خنجرم چاک شد
کله تیغ و اورنگ من خاک شد
در آن دل که مهر تو بد جای گیر
دو صد رخنه افکند پیکان و تیر
تو مانی که من نیز راهی شدم
بدانجا که دانی و خواهی شدم
به شاه شهیدان سلامت برم
درودت رسانم پیامت برم
جهان بین من بی رخت کور باد
مرا یاد تو مونس گور باد
به هر جا که باشم تو یار منی
شب مرگ، شمع مزار منی
قدم بی تو ننهم به خلد برین
نبینم به رخساره ی حورعین
پس از مرگ ای سرو چالاک من
خرامی اگر بر سر خاک من
به رخشنده جانم درودی فرست
زسرمایه ی خویش سودی فرست
به آمرزشی مر مرا یاد کن
به مینو روان مرا شاد کن
تو را چون به مینو درآیی فرود
به پاداش من هم فرستم درود
بگفت این و تا تاب پیکار داشت
همی تیغ و بازوی مردی فراشت
چو بگسست ازوتاب، بی توش گشت
به دیوار زد تکیه بیهوش گشت
چو باز آمدش هوش برداشت سر
همی خواست گردد به کین حمله ور
برادر دو پتیاره از آن فریق
یکی بود طارق دگر یک طریق
زهر سو یکی سوی او تاختند
به تیغ ستم کار او ساختند
نیارست دیگر نبرد آزمود
بیفتاد و رخساره برخاک سود
به تن درش جز نیمه جانی نماند
وزان فر و نیرو نشانی نماند
یکی باز شد بال بگسیخته
پر افتاده چنگال او ریخته
یکی شیر شد کنده دندان او
دلیری جهان تنگ زندان او
یکی تیغ گردید، بشکسته، خرد
یکی مرد افتاده از دستبرد
یکی باره گردید با خاک پست
یکی باده خوار از می مرگ مست
یک نام بردار گشته زبون
بدش بالش از خاک و بستر ز خون
چو وی را به سرمرگ بگذاشت گام
به یاد آمدش از شه تشنه کام
ببارید خون از مژه لخت لخت
بنالید زار و بمویید سخت
که ای کشته ی خنجر شمر دون
سرت برسنان، تن به دریای خون
ایا خسرو بی درفش و سپاه
درفشت نگون و سپاهت تباه
تویی کت سرا پرده تاراج شد
سنان سنان را سرت، تاج شد
تویی کامدت پایمال ستور
تن پاک و سر هشته شد در تنور
خدا گشت خون تو را مشتری
هم انگشت رفت و هم انگشتری
کتاب خدا از تو شیرازه یافت
زخونت رخ عرش حق غازه یافت
من اینک فدای تو جان می کنم
برای تو ترک جهان می کنم
ره آورد جانت که جان ها فداش
دهم جان و صد جان ستانم بهاش
مرا جان تویی بلکه جانان تویی
هران چه ام نگنجد به وهم آن تویی
مرا با ولایت چو یزدان سرشت
نترسم زدوزخ، نخواهم بهشت
بیا تا دم واپسین بنگرم
به روی تو و نقد جان بسپرم
به پای تو سرسایم و سردهم
زدست نبی برسر افسر نهم
در آن دم زمینو چمان شد سروش
رسانید پیغام شاهش به گوش
که ای عاشق من بیا سوی من
به کام دل خود ببین روی من
تویی ذره و آفتابت منم
تو عطشان، گوارنده آبت منم
بیا تا تو را آنچه دانی دهم
به جان زنده گی جاودانی دهم
بیا تو به سر گل برافشانمت
به گلزار فردوس بنشانمت
صف بار پیغمبر آراسته است
به مینو ترا سوی خود خواسته است
بیا تا تو را جامه ی شاهوار
کند زیور پیکر نامدار
گشاید علی (ع) پرده از روی خویش
نماید ترا طاق ابروی خویش
به دست اندرش ساتکینی زنور
زفیض خدا پر شراب طهور
بیا و بخور تا که مستت کند
کند نیست و آنگاه هستت کند
سرافراز مختار فرخ نهاد
بهای چنین مژده را جان بداد
رخ مرتضی دید و چشم از جهان
بپوشید و سر داد و بسپرد جان
سر جنگجوی از همایون تنش
بریدند و بردند زی دشمنش
فراوان دروناز جهان آفرین
بدو باد از پیشوایان دین
دل مرتضی از غم آزاد ازو
شهنشاه خونین کفن شاد ازو
درود از همه شیعیانش رساد
به بنگاه قدسش روان باد شاد
مبراد از دامنش دست ما
زمهرش دل مهرت پیوست ما
پذیرفته گر نزد یزدان شویم
به جایی که او رفت ما هم رویم
زآلایش آنگه که کردیم پاک
بپوییم زی آن خور تابناک
ورا گفت فرزانه ی هوشیار
پرستشگه کوفه باشد مزار
میان دو محراب شیر خدای
بود خوابگاه یل پاکرای
خدایا بدان خوابگاهم رسان
وزانجا به درگاه شاهم رسان
چه شاهی به خاک درش درغری
پی سجده پشت شهان چنبری
بدانجا فرود آور ای داورم
بکن خاک درگاه او پیکرم
همه دوستان را بدین آرزوی
رسان و بدان خدا بخش آبروی
ادیب صابر : قصاید
شماره ۲ - همی تا بقا ممکن است آسمان را
همی تا بقا ممکن است آسمان را
بقا باد سلطان سلطان نشان را
خداوند عالم که بفزود رتبت
زتختش زمین را ز تاج آسمان را
شهنشاه سنجر که بستد به خنجر
روان ملکشاه و الب ارسلان را
کران تا کران ملک او گشت گیتی
معین شده بنده ای هر کران را
شهان را به گرز گران کرد عاجز
چنین معجزات است گرز گران را
به زنجیر طاعت درآورد گردن
بدان خنجر سرفشان سرکشان را
سرفتح و نصرت همی سجده آرد
به رزم آن سر خنجر سرفشان را
به یک بنده عاجز کند دولت او
هزار اردشیر و هزار اردوان را
شهنشاه گیتی ستان است و شاهان
مسخر شهنشاه گیتی ستان را
زهی پادشاهی که فتح است و حرمت
ز ملکت زمین را ز حکمت زمان را
به بازار عدل تو از بس روایی
روان طیره گشته است نوشین روان را
تویی شاه مشرق تویی شاه مغرب
به حجت چه حاجت بود مر عیان را
ولیکن ببخشی چو زین بی نیازی
گهی مشرق این را گهی مغرب آن را
تو فرموده ای خلعت شهریاری
به گیتی فلان و فلان و فلان را
ز تو ملک و جان (بهر) هر ملک داری
چه غایت بود منت ملک و جان را
بساط تو بوسیدن و بنده بودن
به شاهی رسانید فغفور و خان را
زبان جز تو را شاه شاهان نخواند
به از راست گفتن چه باشد زبان را
دهان تا ثنای تو را ره گذر شد
ثناگوی شد هر دهانی زبان را
جهان را جهان بخش صاحب قرانی
که باشد قرین چون تو صاحب قران را
ظفر با عنان و رکاب تو باشد
هزار آفرین آن رکاب و عنان را
به نامت امان یافت دینار و دنیا
عطای تو چون خوار کرد این و آن را
بقای تو شد پاسبان شریعت
بقای ابد زیبد این پاسبان را
سنان چو نیلوفرت لاله گون شد
چه مایه دهی خون دشمن سنان را
رخ بدسگال تو از بیم تیغت
مدد می دهد زردی زعفران را
سرشک مخالف ز سهم سنانت
حکایت کند سرخی ارغوان را
ز شاهان تو را جاودان است دولت
تو زیبی و بس دولت جاودان را
نیاید تو را نقص در شهریاری
از آن سان که عیب ایزد غیب دان را
جهان را به ملک تو باشد تفاخر
به گوهر تفاخر بود بحر و کان را
به عدل تو خرم بود دین و دنیا
به باران بود خرمی بوستان را
به شعر روان گفت مدحت روانم
روایی فزون است شعر روان را
همی تا بماند جهان جهنده
جهان دار بادی جهان جهان را
به دیوان تو اقتدا داد و دین را
به فرمان تو التجا انس و جان را
ادیب صابر : قصاید
شماره ۸ - چو بر جان من شد هوای تو غالب
چو بر جان من شد هوای تو غالب
جمال تو را جان من گشت طالب
اگر چه ندارم ز وصل تو حاصل
همی باد بر من هوای تو غالب
دلی دارم راغب دل ربودن
به عشق تو حاضر ز غیر تو غایب
به قصد تو قانع به زخم تو رافق
به جور تو مایل به ظلم تو راغب
چنین است در عاشقی مذهب من
که یکسان بود عاشقان را مذاهب
رخی داری ای قبله روی خوبان
ز خوبی برآورده صد ره عجایب
به رخ پادشاه جمالی و آنک
دو زلف سیه پوش تو چون دو حاجب
تو را جان ولایت تو را دل رعیت
تو را حسن منبر تو را عشق خاطب
نگر کز من امید توبه نداری
که باشد بر این روی تابنده تایب؟
لبت بوسه ای گر به جانی فرو شد
بخرم که بیعی بود بس مقارب
معقرب دو زلفت به گرد گل و مه
ره دیده بربسته اند از جوانب
دو زلف از دو رخ یک زمان دورتر کن
چه دانند قدر گل و مه عقارب
حساب جمال تو را درنیابد
وگر چرخ گردننده گردد محاسب
ملاحت همی از جمال تو نازد
مناقب ز صدر جهان ذوالمناقب
اجل سید شرق و غرب آنکه مثلش
نه اندر مشارق نه اندر مغارب
رئیس خراسان علی بن جعفر
جلال محافل جمال مواکب
کریم السجایا حمید المساعی
جمیل المحیا جزیل المواهب
جلالت گرفته بدو وقت نسبت
معد بن عدنان لوی بن غالب
به رتبت فزونتر ز سادات عالم
و گر چند سادات با او مناسب
بلی هر دو را صبح خوانند ولیکن
نه چون صبح صادق بود صبح کاذب
همی داردش فر سلطان و یزدان
معاف از حوادث مصون از نوایب
بیفزاید از خدمت او بزرگی
چو علم از تعلم چو عقل از تجارب
بود بی رسومش مزور مدایح
بود بی قبولش فضایل معایب
شده خدمتش را خلایق موافق
شده همتش را کواکب مراکب
چو مدحش نخوانی فصاحت فضیحت
چو نامش نگویی مناقب مثالب
زهی گوی برده زابنای گیتی
به کسب محامد به بذل رغایب
ز دست تو دریای بخشنده عاجز
ز رای تو خورشید تابنده خایب
امل را ز بذل تو تشریف و خلعت
طمع را زجود تو اجری و راتب
همت حزم صافی همت عزم ثابت
همت رسم نیکو همت رای صایب
نه مانند قدرت سپهری است عالی
نه همتای رایت شهابی است ثاقب
به دست عزیمت ببندی معادی
به چشم بصیرت ببینی عواقب
کلام تو دارد صنوف بدایع
ز کلک تو بارد فنون غرایب
ز ابر کفت قطره ای صد چو حاتم
ز بحر دلت جرعه ای صد چو صاحب
روان را هوای تو هست از فرایض
زبان را ثنای تو هست از مواجب
کند عقل را شوق مدح تو عاجز
کند روح را عشق خط تو کاتب
سخا را ز دست تو آید مقاصد
سخن را ز مدح تو آید مراتب
ز اخلاق تو در مکارم قواعد
ز الفاظ تو بر معالی قوالب
ز انفاس تو نفس در راحت افتد
همی راحت آید ز قرب اقارب
عدو تو را بیش بینم مذلت
از آن بت که بالت علیه الثعالب
ایادیت را کس نداند شمردن
که داند شمردن سرشک سحایب
به واجب که داند تو را مدح گفتن
خرد را که داند ستودن به واجب
همی تا بماند به عالم عناصر
همی تا بتابد ز گردون کواکب
همی تا طراوت بود جان و دل را
ز دیدار احباب و فصل اجانب
بزی خرم و خانه دشمن تو
محل حوادث مکان مصایب
بر این قافیت بود نظم نظامی
(به گرد رخت زنگیانند لاعب)
ادیب صابر : قصاید
شماره ۴۷ - امارت گرفت افتخاری دگر
امارت گرفت افتخاری دگر
فرستاد دولت نثاری دگر
زیادت شد از بهر فتح و ظفر
به میدان مردان سواری دگر
سپهر و ستاره بدین بزمگاه
ازین به نکردند کاری دگر
به ایزد کزین خوبتر روزگار
ندیده ست کس روزگاری دگر
از این گل که در باغ دولت شکفت
بداندیش را هست خاری دگر
جهان را فزون گشت در نوبهار
ز دیدار او نوبهاری دگر
جهانش همی بود در انتظار
که سازد در او کار و باری دگر
کنون راست گشت آرزوی جهان
جهان را نماند انتظاری دگر
برایوان شاهی پدیدار شد
ز دیدار خویش نگاری دگر
چه خوانی همی رزم اسفندیار
که زنده شد اسفندیاری دگر
زهی پهلوانی که از بس هنر
تو را در جهان نیست یاری دگر
تو اندر حصاری و شهر تو هست
حصار حصین را حصاری دگر
نه مر ملک را پهلوانی چو توست
نه مر خلق را کردگاری دگر
تو را دولت آموزگارست و نیست
به از دولت آموزگاری دگر
به یزدان که بویاتر از خلق تو
ز مجمر نخیزد بخاری دگر
ز فرخنده مولود مسعود تو
گرفت این دیار افتخاری دگر
بر این اختیاری که اقبال کرد
نخواهد گزید اختیاری دگر
پدید آمد از بهر این موهبت
دل هر کسی را قراری دگر
به هر خانه ای شادی دیگرست
به هر جانبی باده خواری دگر
دل و دیده دشمن و دوست را
بیفزود از او نور و ناری دگر
کنون نام مردان زیادت شود
چو موجود شد نامداری دگر
کنون شهر بفزاید اندر جهان
چو نو شد در او شهریاری دگر
الا تا به نزدیک اهل شمار
نباشد چنو کار کاری دگر
سعادت ز گردون شکار تو باد
کزین به ندانم شکاری دگر
ادیب صابر : قصاید
شماره ۵۸ - در این برف و سرما چه چیز است لایق
در این برف و سرما چه چیز است لایق
شراب مروق رفیق موافق
رفیق موافق شراب مروق
عزیزند هر روز و هر وقت لایق
یکی باده ای خواه چون روی عذرا
بر این ابر بارنده چون چشم وامق
گر از برف چون روز شد چهره شب
یکی آتش افروز چون صبح صادق
در این فصل و این وقت باده ننوشی
نگویی چه مانع نگویی چه عایق
چو کس مطلع نیست بر راز گیتی
چه مصلح چه زاهد چه مفسد چه فاسق
بیار آن شرابی به لعلی و پاکی
چو رخسار معشوق و چون اشک عاشق
اگر گل برفت و شقایق نباشد
می لعل و آتش گل است و شقایق
ز نطق ار فرو ماند بلبل من اینک
چو بلبل به مدح خداوند ناطق
ولی النعم صدر احرار عالم
امین ممالک گزین خلایق
عمر کز عمر عدل را هست نایب
چه نایب که همچون منوب است حاذق
فزاینده اندر معالی معانی
گشاینده اندر مکارم دقایق
بدو تازه گشته رسوم اوایل
وز او زنده مانده علوم حقایق
به همت همه سایلان را منافع
به رتبت همه زایران را مرافق
ایا آفتابی که مر همتت را
نجوم ثواقب طناب سرادق
کرا چون تو ممدوح و مخدوم باشد
اگر جز تو جوید که باشد؟ منافق
یکی نیک به از فراوان رذاله
یکی شاه به از هزاران بیادق
به ایمان به قرآن به کعبه به زمزم
برب المغارب و رب المشارق
که مدح تو گویم به پیدا و پنهان
سپاس تو گویم به مخلوق و خالق
تو را حق نعمت مرا حق خدمت
جز این بی کرانه حقوق سوابق
ز من بنده کفران نعمت نیاید
که از بعد ایزد تو بودیم رازق
نجویم فراق تو و خدمت تو
وگر گردم از جان شیرین مفارق
به مدح تو دارم همیشه تعلق
ز غیر تو دارم گسسته علایق
ولیکن تو در حق من بنده اکنون
چنان نیستی چون به ایام سابق
به توفیق بی حد به تشریف بی مر
به اکرام فایض به انعام فایق
بدزدی ز نعمت بدزدم ز خدمت
چه برکت بود در میان دو سارق
نبینی که تا ابر نیسان نبارد
معطر نگردد نسیم حدایق
سخن بی نوازش بلندی نگیرد
چنین دان حقیقت بر این باش واثق
همی تا سپهرت و بر وی کواکب
همی تا زمین است و در وی طرایق
به شادی همی زی و رامش همی خور
خدایت نگهدار من شر غاسق
ادیب صابر : قصاید
شماره ۹۹ - کرا نیست دل در کف دلبری
کرا نیست دل در کف دلبری
نیابد به کام دل از دل، ری
بر از دل به کام دل آن کس برد
که دایم بود در برش دلبری
ولیکن چه درمان که اندر جهان
نماند همی دلبری در بری
نگه کن بدان باغ دلبر که بود
گشاده در او هر دلی را دری
به هر طرف او خرمن لاله ای
به هر گام او توده عنبری
از او هر درختی یکی خسروی
سر هر یکی را بدیع افسری
به پیمان هر افسری کشوری
به فرمان هر خسروی لشکری
ز بی مهری لشکر مهرگان
نبینی کنون افسری بر سری
بهار ار زمرد همی از درخت
درآویخت چون دلبری زیوری
خزان زان زمرد همی زر کند
زهی من غلام چنین زرگری
به دیدار این طرفه صنعت رواست
که بینا شود چشم هر عبهری
هم اکنون خزان بینی از شرم سر
درآرد به کافورگون چادری
به باغ اندر از میوه چندین بتان
ندانم که آراست بی آزری
درخت آنگهی کاسمان گونه بود
ندیدم چو اختر بر او پیکری
کنون کآسمان رنگ از او بازخواست
پدید آمد از هر سویش اختری
به گوهر بماند همی سیب سرخ
شنیدی چنین کم بها گوهری
گر آبی به اختر بماند رواست
که او مادری بود و این دختری
چرا نار ماننده اخگر است
که ناید چنین سودمند اخگری
چو انگور مر باده را مادر است
روان را به راحت بهین رهبری
فدا دارد از بهر فرزند جان
چنین مهربان کم بود مادری
به فرزند او جان بپرور که نیست
چنو در جهان هیچ جان پروری
نه چون می طرب گستری دید کس
نه چون خواجه هرگز درم گستری
عمید و عماد همه مملکت
مهین حق گزاری بهین مهتری
عمر کاندر احکام عدل آمده است
هر انگشت از دست او عمری
نه بی شکر او بر زبان نکته ای
نه بی مدح او در جهان دفتری
نه چون حکم او عدل را حاکمی است
نه جز کلک او ملک را داوری
نه اقرار حریش را منکری است
نه معروف رادیش را منکری
نه جان را به بایستگی دیگری است
نه او را به شایستگی دیگری
نه محکم تر از حزم او جوشنی است
نه بران تر از کلک او خنجری
نه در غیب او عیب را مظهری است
نه از علم او غیب را مضمری
به مهر ار اشارت کند بر زمین
پدید آید اندر زمان کوثری
به خشم ار نهد چشم زی آسمان
ثریا برابر شود با ثری
به جوهر عرض قایم آمد وز اوست
قیام مهمات هر جوهری
کرا در سر از مهر او مغز نیست
به گردن در از غم بود چنبری
کجا ذوالفقاری کند کلک او
نبینی تنی با سر عنتری
کجا قوت دست اقبال اوست
به بازی نسنجد در خیبری
کرا عنتر و خیبر آید به دست
بباید دل و زهره حیدری
هنر گر بگردد به گرد جهان
نیاید به از کلک او درخوری
بود در صف عاد بدخواه او
ازو هر صریری یکی صرصری
نه تابنده از طاعت او سری است
نه پاینده با زخم او مغفری
چو ابر ار به گوهر نه آبستن است
چه دارد خروشیدن تندری
سر شرع و علم مسلمانی اوست
ولیکن سرش چون دل کافری
خرد اعور دوربین خواندش
چنین دوربین دیده ای اعوری
خداوند اگر پیش خدمت نیم
همی گیرم از رنج دل کیفری
همی گردم اینک خرد کرده گم
چو گردی در این بی نوا کردری
گهی جامه چون خرمن لاله ای
گهی دیده چون حوض نیلوفری
نه چشم مرا صورت لعبتی
نه گوش مرا نغمت مزمری
زترمذ به راون چنان آمدم
چو با گوهری سوی بدگوری
به آخر چو بلعام باطل شدم
وز آغاز بودم چو پیغمبری
هر آن کاندر این ره بدیدی مرا
بر اسبی نشسته بدیدی خری
چو کشتی مرا مرکبی زیر ران
زپای و رکاب منش لنگری
رسیدیم و این شهر با شهره دید
که دیدنش در دیده زد نشتری
در او با بنا گشته هر بی بنی
براو چون علی گشته هر قنبری
نه در قوم او قیمت مردمی
نه در باغ او قامت عرعری
نه جز سرد و بی تاب طبع و دلی
نه جز خشک و بی آب جوی و جری
کنون اندر این شهر بی بر منم
دوم بالشی و سیوم بستری
نه مشک مرا یافته نافه ای
نه عود مرا ساخته مجمری
چه غم ها خورد دل که ماند جدا
چنین خاطبی از چنان منبری
ایا نقش کلک تو بر روی درج
چو بر سوسنی رسته سیسنبری
مرا روز هم رنگ سیسنبر سات
مرا دیده هم گونه معبری
به هر ساعتی باد ترمذ مرا
بسوزد دل و جان به گرم آذری
به اسبی نجستی رضای رهی
بیندیش از بهر من استری
ولیکن شرنگی که حاصل بود
سوی من به از وعده شکری
به استر بیرزد چو من بنده ای
به اسب ار نیرزد چو من چاکری
اگر پیش تو بودمی بستمی
ز خدمتگری بر میان میرزی
الا تا هوا و آتش و خاک و آب
بود مایه جان هر جان وری
از آن می که جان را زیادت کند
همه ساله بر دست تو ساغری
شرابی که خورشید را منظر است
همی خور به دیدار مه منظری
نه هست از تو امید را چاره ای
نه خورشید را چاره از خاوری
همی تا ستایش بود در جهان
ستایش بر از هر ستایشگری
زدفتر چو این خواندی آن را بخوان
«چنین خواندم امروز در دفتری»
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۹ - زبس گل که در باغ ماوی گرفت
زبس گل که در باغ ماوی گرفت
چمن رنگ ارژنگ مانی گرفت
صبا نافه مشک تبت نداشت
جهان بوی مشک از چه معنی گرفت
مگر چشم مجنون به ابر اندراست
که گل رنگ رخسار لیلی گرفت
رخ سوسن سیم سیما ز نور
مثال کف دست موسی گرفت
سر نرگس تازه از زر و سیم
نشان سر تاج کسری گرفت
چو رهبان شد اندر لباس کبود
بنفشه مگر دین عیسی گرفت
به می ماند اندر عقیقین قدح
سرشکی که در لاله ماوی گرفت
قدح گیر یک چند و دنیا مگیر
که بدبخت شد هر که دنیی گرفت
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۹ - به روی توام دل گشاید همی
به روی توام دل گشاید همی
گرم زلف تو دل رباید همی
لب توست درمان درد دلم
دلم سوی او زان گراید همی
همه سود من هست در وصل تو
فراق توام زآن گزاید همی
شراب آر خیز ای دلارام یار
که هشیار بودن نشاید همی
خوش آید جوانی و عشق و شراب
چو این بود دیگر چه باید همی
ز کاری که دارد تعلق به دل
مرا عاشقی خوشتر آید همی
چو نام می و عاشقی بشنوم
دل اندر بر من نپاید همی
مرا مست کن کانده روزگار
ز هشیار بودن فزاید همی
گرم مست بینی نکوهش مکن
که هر هوشیار این ستاید همی
نتابم سر از راه عشق و شراب
که عقل این چنین ره نماید همی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۲ - خیال تو یک ساعت از چشم من
خیال تو یک ساعت از چشم من
نگردد چو مهر تو از دل جدا
نگشتی مرا چون خیالت تمام
گرت چون خیال تو بودی وفا