تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمان تا بساحل آرمید است
مسلمان تا بساحل آرمید است
خجل از بحر و از خود نا امید است
جز این مرد فقیری دردمندی
جراحتهای پنهانش که دید است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
که گفت او را که آید بوی یاری؟
که گفت او را که آید بوی یاری؟
که داد او را امید نوبهاری؟
چون آن سوز کهن رفت از دم او
که زد بر نیستان او شراری؟
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز بحر خود بجوی من گهر ده
ز بحر خود بجوی من گهر ده
متاع من بکوه و دشت و در ده
دلم نگشود از آن طوفان که دادی
مرا شوری ز طوفانی دگر ده
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بجلوت نی نوازیهای من بین
بجلوت نی نوازیهای من بین
بخلوت خود گدازیهای من بین
گرفتم نکته فقر از نیاگان
ز سلطان بی نیازیهای من بین
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بهرحالی که بودم خوش سرودم
به هر حالی که بودم خوش سرودم
نقاب از روی هر معنی گشودم
مپرس از اضطراب من که با دوست
دمی بودم دمی دیگر نبودم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
شریک درد و سوز لاله بودم
شریک درد و سوز لاله بودم
ضمیر زندگی را وا نمودم
ندانم با که گفتم نکتهء شوق
که تنها بودم و تنها سرودم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
هنوز این خاک دارای شرر هست
هنوز این خاک دارای شرر هست
هنوز این سینه را آه سحر هست
تجلی ریز بر چشمم که بینی
باین پیری مرا تاب نظر هست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بکوی تو گداز یک نوا بس
بکوی تو گداز یک نوا بس
مرا این ابتدا این انتها بس
خراب جرأت آن رند پاکم
خدا را گفت ما را مصطفی بس
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز شوق آموختم آن های و هوئی
ز شوق آموختم آن های و هوئی
که از سنگی گشاید آب جوئی
همین یک آرزو دارم که جاوید
ز عشق تو بگیرد رنگ و بوئی
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان
یکی بنگرد فرنگی کج کلاهان
تو گوئی آفتابانند و ماهان
جوان ساده من گرم خون است
نگه دارش ازین کافر نگاهان
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بده دستی ز پا افتادگان را
بده دستی ز پا افتادگان را
به غیرالله دل نادادگان را
از آن آتش که جان من بر افروخت
نصیبی ده مسلمان زادگان را
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو هم آن می بگیر از ساغر دوست
تو هم آن می بگیر از ساغر دوست
که باشی تا ابد اندر بر دوست
سجودی نیست ای عبدالعزیز این
بروبم از مژه خاک در دوست
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
تو سلطان حجازی من فقیرم
تو سلطان حجازی من فقیرم
ولی در کشور معنی امیرم
جهانی کو ز تخم «لااله» رست
بیا بنگر به آغوش ضمیرم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
سراپا درد درمان ناپذیرم
سراپا درد درمان ناپذیرم
نپنداری زبون و زار و پیرم
هنوزم در کمانی میتوان راند
ز کیش ملتی افتاده پیرم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
بیا باهم در آویزیم و رقصیم
بیا باهم در آویزیم و رقصیم
ز گیتی دل بر انگیزیم و رقصیم
یکی اندر حریم کوچهء دوست
ز چشمان اشک خون ریزیم و رقصیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ترا اندر بیابانی مقام است
ترا اندر بیابانی مقام است
که شامش چون سحر آئینه فام است
بهرجائی که خواهی خیمه گستر
طناب از دیگران جستن حرام است
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مسلمانیم و آزاد از مکانیم
مسلمانیم و آزاد از مکانیم
برون از حلقهء نه آسمانیم
بما آموختند آن سجده کز وی
بهای هر خداوندی بدانیم
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
ز افرنگی صنم بیگانه تو شو
ز افرنگی صنم بیگانه تو شو
که پیمانش نمی ارزد بیک جو
نگاهی وام کن از چشم فاروق
قدم بیباک نه در عالم نو
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
مجو از من کلام عارفانه
مجو از من کلامی عارفانه
که من دارم سرشتی عاشقانه
سرشک لاله گون را اندرین باغ
بیفشانم چو شبنم دانه دانه
اقبال لاهوری : ارمغان حجاز
به منزل کوش مانند مه نو
به منزل کوش مانند مه نو
درین نیلی فضا هر دم فزون شو
مقام خویش اگر خواهی درین دیر
بحق دل بند و راه مصطفی رو