تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۵۲ - مد نظر، از روی گلت آب حیات است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۵ - بر ما سخن سرد عزیزان نه گران است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۶ - دشنام تو در زیر لب، از ما نه نهان است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۷ - گفتم: به لب چاه زنخدان تو آن چیست؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۷۸ - بی فکر تو، ناپاک دل از لوث جهانست
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۳ - رشکم نبود گر همه بر تخت و نگین است
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۸۴ - افتادگیم ساخته منظور نظرها
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۱ - ترکست که سازد غنی از خلق، و گر نه
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۲ - با نقش جهان نقد تو در حشر نگیرند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۲ - چون بهله به صید دلم آن مست بر آرد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۸ - از دامن خود گرد جهان زود بر افشان
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۶ - من رهرو راهی، که بمنزل نرساند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۱ - عشاق تو، تا شمع صفت جان نگدازند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۲ - ز اندیشه بد گوست، کرم های لئیمان
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۵ - شمع است که گریان شده در بزم وصالش؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۷ - می گلگون فنا نشأة دیگر دارد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۵ - در دیده غبارم ز چه ره یافته، دانی؟
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲۰ - مآشوب صبا طره جانانه ما را
مآشوب صبا طره جانانه ما را
زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
اورنگ زمین داغ نگین بی کلهی تاج
جم رشک برد حشمت شاهانه ما را
دل شد پی زاهد بچه آه که تقدیر
بگشود به مسجد در میخانه ما را
پیش از اثر دیر و حرم زلف تو افکند
برگردن بت سبحه صد دانه ما را
بی نام و نشانیم به حدی که در این شهر
غم حلقه نکوبد در کاشانه ما را
پیمان شکند آب بقا را به درستی
گر خضر ببوسد لب پیمانه ما را
چرخم نه همین از وطن آواره پسندید
نگذاشت به ما کنج غریبانه ما را
خواب آورد افسانه و بازش نبرد خواب
چشم تو اگر بشنوی افسانه ما را
یغما منم آن سوخته اختر که چراغی
از ننگ نسوزد پر پروانه ما را
زنجیر مجنبان دل دیوانه ما را
اورنگ زمین داغ نگین بی کلهی تاج
جم رشک برد حشمت شاهانه ما را
دل شد پی زاهد بچه آه که تقدیر
بگشود به مسجد در میخانه ما را
پیش از اثر دیر و حرم زلف تو افکند
برگردن بت سبحه صد دانه ما را
بی نام و نشانیم به حدی که در این شهر
غم حلقه نکوبد در کاشانه ما را
پیمان شکند آب بقا را به درستی
گر خضر ببوسد لب پیمانه ما را
چرخم نه همین از وطن آواره پسندید
نگذاشت به ما کنج غریبانه ما را
خواب آورد افسانه و بازش نبرد خواب
چشم تو اگر بشنوی افسانه ما را
یغما منم آن سوخته اختر که چراغی
از ننگ نسوزد پر پروانه ما را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۳۰ - درد دگر آن کآه سحر را اثری نیست
درد دگر آن کآه سحر را اثری نیست
آه من از این درد که شب را سحری نیست
گفتم کمرش گیرم و آرم به میان راز
آگه نه از این نکته که او را کمری نیست
احوال دل از طره او پرس که ما را
دیری است کز آن گم شده یک مو خبری نیست
افسوس که از شست قدر تیر حوادث
می آید و جز سینه بدستم سپری نیست
افغان که از مرگ من آگه کندت چون
می میرم و بر بستر من نوحه گری نیست
چندانکه زدم ناله نشد چشم تو بیدار
پنداشتم از طالع من خفته تری نیست
جز درس محبت همه تحصیل و بال است
بپذیر که نافع تر از این مختصری نیست
شاید که بر اشک من و یعقوب بخندد
آنرا که به دل داغ چو یوسف پسری نیست
کالای وفا خوارتر از اهل هنر شد
ای وای به یغما که جز اینش هنری نیست
آه من از این درد که شب را سحری نیست
گفتم کمرش گیرم و آرم به میان راز
آگه نه از این نکته که او را کمری نیست
احوال دل از طره او پرس که ما را
دیری است کز آن گم شده یک مو خبری نیست
افسوس که از شست قدر تیر حوادث
می آید و جز سینه بدستم سپری نیست
افغان که از مرگ من آگه کندت چون
می میرم و بر بستر من نوحه گری نیست
چندانکه زدم ناله نشد چشم تو بیدار
پنداشتم از طالع من خفته تری نیست
جز درس محبت همه تحصیل و بال است
بپذیر که نافع تر از این مختصری نیست
شاید که بر اشک من و یعقوب بخندد
آنرا که به دل داغ چو یوسف پسری نیست
کالای وفا خوارتر از اهل هنر شد
ای وای به یغما که جز اینش هنری نیست
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۵۹ - آن مرغ که جز در چمن آرام ندارد
آن مرغ که جز در چمن آرام ندارد
پیداست که مسکین خبر از دام ندارد
کافر نکند آنچه کند چشم تو با خلق
این ترک سپاهی مگر اسلام ندارد
آغاز مکن راه غم عشق که صد ره
من رفتم وباز آمدم انجام ندارد
خط آمد و کار از کف زلفش ستد ای دل
بگریز که نو سلسله فرجام ندارد
آن نیست که ارباب ریا باده ننوشند
هر ننگ که در صومعه شد نام ندارد
با روز وصالت ز شب هجر نترسم
این صبح بهشت است و ز پی شام ندارد
آنرا که چو جم دست دهد جام صبوحی
دارای عراق است اگر شام ندارد
محمود غلامی است اگر عشق نورزد
جمشید گدائی است اگر جام ندارد
باخاک درت فرقی اگر هست فلک را
این است که ماهی چو تو بر بام ندارد
ز آن روز که در گردش جام آمده یغما
دیگر غمی از گردش ایام ندارد
پیداست که مسکین خبر از دام ندارد
کافر نکند آنچه کند چشم تو با خلق
این ترک سپاهی مگر اسلام ندارد
آغاز مکن راه غم عشق که صد ره
من رفتم وباز آمدم انجام ندارد
خط آمد و کار از کف زلفش ستد ای دل
بگریز که نو سلسله فرجام ندارد
آن نیست که ارباب ریا باده ننوشند
هر ننگ که در صومعه شد نام ندارد
با روز وصالت ز شب هجر نترسم
این صبح بهشت است و ز پی شام ندارد
آنرا که چو جم دست دهد جام صبوحی
دارای عراق است اگر شام ندارد
محمود غلامی است اگر عشق نورزد
جمشید گدائی است اگر جام ندارد
باخاک درت فرقی اگر هست فلک را
این است که ماهی چو تو بر بام ندارد
ز آن روز که در گردش جام آمده یغما
دیگر غمی از گردش ایام ندارد