تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۵ - عارفی که در صحرا به سردی هوا دچار شده به طلب آتش سوی ده می‌دوید
عارفی می رفت یک روزی به راه
بود صحرا و نبود آنجا پناه
ابر پیدا گشت و باریدن گرفت
جامه اش تر گشت و چاهیدن گرفت
می دوید از دست باران آن چنان
که تو گویی کرد دشمن قصد جان
چون در آن صحرا از آن سرما گذشت
یک ده ویران بدید آن سوی دشت
او ز هول جان به سوی ده شتافت
تا تواند او ز سرما چاره یافت
چون رسید آنجا به گرد ده دوید
عاقبت یک خانۀ معمور دید
بر در خانه رسید آواز داد
صاحب خانه جوابش باز داد
در زمان آمد بر او کردش سلام
عارفش گفتا علیکم والسلام
پس تواضع کرد او با میهمان
اندرون خانه بردش در زمان
باز پرسید از کجاها می رسی
کرد از احوال او پرسش بسی
گفت سرما خورده ام آتش بیار
نیست پروای سخن معذور دار
گوییا در خانه اش آتش نبود
رفت تا بستاند از همسایه زود
بستد آتش را سوی خانه شتافت
خرقه دید آنجا و مهمان را نیافت
در تعجب ماند از آن حال غریب
پیش او آمد خیالات عجیب
آتشی افروخت تا بیند که چیست
آن مگر جن بود یا نه خود پری است
لحظه ای شد خرقه جنبیدن گرفت
میهمان در خرقه لرزیدن گرفت
آمد و در پیش آتش خوش نشست
صاحب خانه ز حیرت لب ببست
هر زمان نوعی خیالش آمدی
دمبدم زان حال حیران تر شدی
عاقبت پرسید او از میهمان
هر کجا بودی مدار از من نهان
زانکه حیرانم درین کار عجب
واقفم گردان ز اسرار عجب
گفت مهمانش که ما را سرد بود
از غم سرما دلم پر درد بود
چونکه تو دیر آمدی گفتم روم
تا که گرم از آتش دوزخ شوم
بهر آتش زود در دوزخ شدم
هر طرف جویندۀ آتش بدم
هفت دوزخ گشتم و آتش نبود
من نه آتش دیدم و نی نیز دود
در عجب ماندم که آن آتش کجاست
دوزخ سوزان ز آتش چون جداست
عاقبت با مالک دوزخ عیان
گفتم از آتش بده ما را نشان
سوی آتش بهر حق شو رهبرم
تا مگر از دست سرما جان برم
گفت مالک نیست اینجا آتشی
تو مگر دیوانه ای یا سرخوشی
گفتمش دیوانه و سرخوش نیم
گو خبر ز آتش که جویای ویم
بر نشان دوزخ اینجا آمدم
من ندیدم آتش و حیران شدم
انبیا دادند از دوزخ نشان
زآتش سوزان به خلقان جهان
آن نشان انبیا از کذب نیست
مشکلم حل کن بگو احوال چیست
گفت آری آن نشانها راست است
تو یقین میدان که شک برخاسته است
نیست اینجا آتشی بشنو ز من
هر کسی آرد خود آ ن با خویشتن
آن ی ک ی از آتش شهوت بسوخت
وان یکی از کینه آتش برفروخت
آتش هر یک بود نوعی دگر
فهم کن او را که تا یابی خبر
آتش دوزخ بود کز خشم تست
با تو گفتم من سخنهای درست
هفت دوزخ چیست اخلاق بدت
هشت جنت هست اعمال خودت
زینهار ای جان من صد زینهار
نیک کن پیوسته دست از بد بدار
زانکه هر چه اینجا کنی از نیک و بد
مونست خواهدشدن اندر لحد
آن مشقتهای جمله انبیا
وان ریاضتهای جمله اولیا
کی عبث باشد بگو ای بیخبر
دیده گر داری در آن حکمت نگر
آنچه گفتم هست از عین الیقین
نی به استدلال و تقلید است این
راست دان و راست گوی و راست بین
راستی کن کج مرو در راه دین
حشر تو بر صورت اعمال تست
هر چه دیدی نیک و بد احوال تست
هر چه می بینی هم از خود دیده ای
گر جزای نیک و گر بد دیده ای
مرغ معنی صورت همت شناس
همت آمد کار دینت را اساس
فکر دنیایی است م رغ خانگی
فکر شهوانی خروس است بی شکی
هست بلبل عشق و رندی و سماع
شد هما فکر قناعت و انقطاع
باز آمد دعوت قابل به راه
چرغ و شاهین است قرب پادشاه
فکر سرداری بود دال عقاب
هدهد ارسال رسل بهر خطاب
خودنمایی بود طاوس ای پسر
کرکس و زاغ است دنیا سربسر
قاز چبود فکرهای شست و شو
فاخته طاعات و ذکر دل بگو
بط چه باشد حرص دنیای دنی
جوجه باشد حال دنیای غنی
در قناعت گشت آن موسیچه فاش
هست تیهو حیلتی اندر معاش
خود کبوتر چیست ای دانای کل
ذکر دل گهگاه ارسال رسل
هست قمری صورت اطوار دل
گوش کن از عارفان اسرار دل
کوف آمد ذکر صهو و انزوا
ساز تعلیم علوم انبیا
بوم استبعاد شد از اولیا
صورت تقلید دان خفاش را
بعد از آن توحید بوتیماردان
مرغ لک لک را حصول مال خوان
خود شتر مرغ است تدبیر خطا
مرغ آبی چیست پاکی نفس را
صرف همت در فنا عنقا شناس
با فنا سیمرغ را میکن قیاس
رب ارباب است عنقای بقا
منطق الطیر است این اسرارها
عارف اسرار مرغان گر شوی
مرغ معنی را به جان چاکر شوی
من چه گویم شرخ عالم های دل
با کسی کو را فروشد پا بگل
محرم اسرار دل اهل دلست
هر که نبود اهل دل ناقابلست
دل چه باشد مخزن گنج یقین
اهل دل دان عارف اسرار دین
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۶ - در جامعیت انسان و تطابق میان آفاق و انفس به مقتضای سنریهم آیاتنا فی الآفاق و فی انفسهم حتی یتبین لهم انه الحق و طریق معرفت نفس و خدا بحکم: من عرف نفسه فقد عرفه ربه.
تو به معنی جان جمله عالمی
هر دو عالم خود تویی بنگر دمی
لوح محفوظ است در معنی دلت
هر چه می جویی شود زو حاصلت
در حقیقت خود تویی ام الکتاب
هم ز خود آیات حق را بازیاب
صورت نقش الهی خود تویی
عارف اشیا کماهی خود تویی
تو به معنی برتری از انس و جان
هر چه بینی خود تویی نیکو بدان
انتخاب نسخه عالم تویی
سرشناس علم الآدم تویی
از کمال قدرتش بین بی شکی
کو دو عالم را نماید در یکی
نقش آدم را رقم نوعی زند
کو دو عالم را از او پنهان کند
در سه گز قالب نماید او عیان
هر چه بود و هر چه باشد در جهان
بحر عمان آمده در کوزه ای
کرده عالم از درش دریو زه ای
هست انسان برزخ نور و ظلم
مطلع الفجرش از این گفتند هم
برزخ جامع خط موهوم اوست
چون نماید وهم تو معلوم اوست
آنچه مطلوب جهان شد در جهان
هم تو داری بازجو از خود نشان
من عرف زان گفت شاه اولیا
عارف خودشو که بشناسی خدا
دانش آفاق از انفس بخوان
تاکه گردی عارف اسراردان
گر همی خواهی که گردی حق شناس
خویش را بشناس ن ه ا ز راه قیاس
بل ز راه کشف و تحقیق و یقین
عارف خود شو که حقدانیست این
گر به سر خود بیابی تو رهی
هم ز خود هم از خدا تو آگهی
هم ملک هم نه ف ل ک بشناختی
چون به کنه خویشتن ره یافتی
چون بدانی تو کماهی خویش را
علم عالم حاصل آید مر ترا
کی شود این سر ترا علم الیقین
تا نگردی محو حق ای نازنین
چون به عشق دوست باشی جانف شان
پر ز خود بینی همه کون و مکان
شد مقید روح تو در حبس تن
کی توانی کرد فهم این سخن
تا نگردی بیخبر از خود تمام
کی خبر یابی ز حق ای نیکنام
گر بقا خواهی فن ا شو کاین فنا
چون به معنی بنگری باشد بقا
گر به کنه خود ترا باشد رهی
از خدا و خلق بی شک آگهی
آنکه سبحانی همی گفت آن زمان
این معانی گشته بود او را عیان
هم از این رو گفت آن بحر صفا
نیست اندر جبه ام غیر خدا
آن انا الحق کشف این معنی نمود
گر به صورت پیش تو دعوی نمود
لیس فی الدارین آنکو گفته است
در این معنی چه نیکو سفته است
هر کس این معنی به نوعی باز گفت
گر نهان و گر عیان این راز گفت
هر که این ره را به پایان برده است
هم از این معنی بیانی کرده است
گر ه می خواهی که یابی زو نشان
سر بنه بر خاک پای کاملان
گر به امر پیر رفتی این طریق
مست گردی عاقبت هم زین رحیق
چون نماند از تویی با تو اثر
بیگمان یابی از این معنی خبر
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۷ - حکایت
سرور اقطاب عالم بایزید
آنکه خود را آنچنان که هست دید
راستی را او درین ره حجت است
قول او چون فعل او بی صنعت است
همچو بحرم گفت من اندر مثل
نی چو عمان بلکه دریای ازل
کو ندارد ساحل و قعر و میان
نیست او را اول و آخر نشان
زو یکی پرسید شیخا عرش چیست؟
شیخ گفت او را منم بر ظن مایست
گفت کرسی چیست؟ گفتا که منم
لوح گفتا، گفت دانا که منم
باز پرسید او که چه بود خود قلم
شیخ گفتش گر بدانی هم منم
باز پرسیدش که حق را بندگان
گفته اند و هست حال اندر زمان
که چو ابراهیم و موسی اند بدل
چون محمد همچو عیسی اند بدل
شیخ گفتا آن همه آخر منم
هم به م عنی آفتاب روشنم
گفت می گویند حق را در جهان
بندگان بودند و هستند این زمان
قل ب شان جبریل و میکائیل وار
باز عزرائیل و اسرافیل وار
گفت صدق آور که آن جمله منم
تا نپنداری من این جان و تنم
مرد سائل گشت خاموش آن زمان
چون شنید آ ن نکته های همچو جان
زین تعجب دم نزد خاموش شد
گوییا زان جرعه او می نوش شد
بایزیدش گفت هر کو در خدا
محو گردد از خدا نبود جدا
در حقیقت هر چه هست ای مرد دین
خود همه حق است و باطل نیست این
او چو فانی گشت اندر نور رب
حق همه خود را ببیند ای عجب
او چو خالی کرد خود را از خودی
دید خود را عین نور ایزدی
هر دو ع ا لم گشته است اجزای او
برتر از کون و مکان مأوای او
مندمج در حرف او جمله حروف
مندرج در تحت صنف او صنوف
صد هزاران بحر در قطره نهان
ذره ای گشته جهان اندر جهان
آن امانت کآسمانش در نیافت
وز قبول او زمین هم روی تافت
در دل یک ذره مأوا می کند
در درون جبه ای جا می کند
لامکان اندر مکان کرده مکان
بی نشان گشته مقید در نشان
کی بگنجد بحر اندر قطره ای
مهر پنهان چون شود در ذره ای
این ابد عین ازل آمد یقین
باطن اینجا عین ظاهر شد مبین
عین آبی آب می جویی عجب
نقد خود را نسیه می گویی عجب
پیش چشمت هست دریای روان
دیده را بستی از آنی در گمان
منکه آبم تشنۀ آبم چرا
وز عطش اندر تب و تابم چرا
شد به نقش موج ما دریا عیان
موج سازد بحر را فاش و نهان
خویش را از راه خو د بردار زود
کی کنی تا با خودی از خویش سود
گنج عالم داری و کد می کنی
خودکه کرده آنکه با خود می کنی
پادشاهی از چه می کردی گدا
گنجها داری چرایی بینوا
جمله عالم هست حاجتمند تو
تو گدایانه چه گردی گرد کو
از تویی دریای تو خس پوش شد
خس نماند بحر اگر در جوش شد
مانع راه تو هم هستی توست
نیست شو تا ره به خود یابی درست
گشت خورشیدت نهان در زیر میغ
قیمت خود را ندانستی دریغ
دشمن خود دوست می داری چرا
دوستان را دشمن انگاری چرا
می کنی شهباز خود را بال و پر
جغد و بوتیمار را گویی بپر
می بری سیمرغ را آ ن سوی قاف
عکه را گویی درآ اندر مصاف
طوطیان را می کنی بی آب و خور
پیش زاغان می نهی قند و شکر
پای بند دام می سازی هما
لک لکان را می پرانی در هوا
بلبل و قمری کنی بسته زبان
کرکسان آری که موسیقی بخوان
می کنی طاووس را اندر قفس
گفته بط را ران درین دریا فرس
باز سازی مرغک اوباش را
کرده ای عنقا تو این خفاش را
نفس دون را زیردستی تا بکی
شو مسلمان بت پرستی تا بکی
این چه نادانیست یکدم با خود آی
سود می خواهی در ین سودا درآی
اسب تازی را بخر، خر را مخر
تا توانی ز ین بیابان شو بدر
گر وصال دوست می داری ه و س
نفس را با روح گردان همنفس
تا نگردد نفس تابع روح را
کی دوا یابی دل مجروح را
مرغ جان از حبس تن یابد رها
گر به تیغ لا کشی این اژدها
چون نکشتی اژدهای نفس را
هان مشو ایمن ز مکر این دغا
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۸ - در بیان آنکه بحکم اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک. متابعت نفس اصل همۀ بدیهاست و به مقتضای اوحی اللّه تعالی الی موسی فقال یا موسی ان اردت رضائی فخالف نفسک فانی لم اخلق خلقا ینازعنی غیرها. مخالت نفس سر همه طاعتهاست. و معرفت حقیقی که نتیجۀ وصول و قرب است، بی‌مخالفت نفس و هوی غیر ممکن است و به موجب: رجعنا من الجهاد الاصغر الی الجهاد الاکبر قیل و ما الجهاد الاکبر یا رسول اللّه قال جهاد النفس، بر خلاف نفس عمل نمودن در طریقت واجب است.
چون ترا نفس تو شد اعدا عدو
بر حذر می باش روز و شب از او
هر که گردد او مطیع نفس بد
روی نیکی می نبیند تا ابد
خود خلاف نفس در راه خدا
بهترین طاعت آمد مر تو را
بدترین دشمنت چون نفس تست
دوستی با وی مکن ای مرد سست
چون سر کفر جهان ای مرد دین
بردن فرمان نفس آمد یقین
بر خلافش کن هر آنچه می کنی
تا رهی از مکر آن دیو دنی
در خلاف نفس شو ثابت قدم
تا گذر یابی به اسرار قدم
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۲۹ - حکایت
وحی آمد سوی موسی از خدا
گر همی خواهی رضای لطف ما
بر خلاف نفس میکن هر چه هست
دشمن این نفس سرکش کن درست
من که خلاق جهانم در جهان
هیچ مخلوقی نیاوردم عیان
کو منازع در خداوندی شود
بر خلاف حضرت ما می رود
غیر نفس آدمی کو دایما
در نزاع ماست از حرص و هوی
گر رضای حق همی خواهی دلا
پیشه خودکن خلاف نفس را
شد مطیع نفس بودن معصیت
کفر دان بی شبهه او را تقویت
اصل طاعات و عبادات سنی
شد خلاف نفس آن دیو دنی
دفع این دشمن اگر دستت دهد
جان ز قید هجر جانان وا رهد
در صف مردان میدان رهبری
گویی دولت را به کف می آوری
از غزای اصغر ای دل باز گرد
در جهاد اکبرآ اندر نبرد
جنگ با کافر غزای اصغر است
این جهاد نفس غزو اکبر است
زانکه کشته کافران باشد شهید
کشتۀ نفس است نزد حق طرید
هر کسی کو زین غزا محروم شد
این دو روزه عمر بر وی شوم شد
شرک را بگذار تا مؤمن شوی
شک رها کن تا مگر موقن شوی
نفس را بگذار سوی دل خرام
تا شوی ساکن در آن بیت الحرام
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۰ - در بیان حقیقت قلب انسانی و جامعیت او و اشارت بدانکه در انفس، دل مظهر علم الهی است و به مثابۀ لوح محفوظ است که ما وسعنی ارضی و لاسمائی و لکن وسعنی قلب عبدی المومن النقی التقی وتفصیل سخن بایزید بسطامی که لو ان العرش و ماحواه الف الف مرة فی زاویه من زوایاء قلب العارف ما احسن بها و تنبیه بر آنکه دل مظهر حق است.
دل به معنی جوهری روحانی است
دل نه از جسم است و نه جسمانی است
دل چه باشد غیر نفس ناطقه
آنکه از حق تافت بر وی بارقه
آنکه دانا گفت عقل مستفاد
در حقیقت دان که بودش دل مراد
استفاده گر کنی زان دل بکن
تا بیابی تو علوم من لدن
چون مجرد شد دل از حرص و هوی
تافتن گیرد در آن نور خدا
معنی کلی و جزوی اندر او
چون مشاهد گشت او را دل بگو
دل چه باشد مطلع انوار حق
دل چه باشد منبع اسرار حق
دل که شد بر یاد غیر او حرام
گر بدانی او بود بیت الحرام
در حقیقت دان که دل شد جام جم
می نماید اندرش هر بیش و کم
دل بود مرآت وجه ذوالجلال
در دل صافی نماید حق جمال
پیش سالک عرش رحمانست دل
جمله عالم چون تن و جانست دل
لوح محفوظ ار بدانستی دلست
پیش دانا دل به از آب و گلست
حق نگنجد در زمین و آسمان
در دل مؤمن بنگجد این بدان
در دل صافی توان دیدن عیان
آنچه پنهان است از خلق جهان
جمله عالم جرعه نوش جام دل
از مکان تا لامکان یک گام دل
ریخت ساقی بحرها در کام دل
هم نشد سیراب درد آشام دل
مخزن اسرار را دل شد کلید
گنج مخفی هست اندر دل پدید
هفت دریا را به یکدم در کشید
می زند او نعرۀ هل من مزید
ساقی و خم خانه را یک جرعه کرد
تشنه لب هر دم برآورد آه سرد
تاب نور حق ندارد غیر دل
جای کرده مغبچه در دیر دل
صد هزاران آسمان و آفتاب
مشتری و تیر و زهره ماهتاب
صد زمین و کوه ودشت و بحر و بر
اینکه می بینی دو صد چندین دگر
هست از دریای دل یک قطره ای
در فضای دل نماید ذره ای
وسعت دل برتر است از هر چه هست
مظهر علم الهی دل شدست
ملک دل را کس ندیده غایتی
در احاطه حق دل آمد آیتی
شهرهای ملک دل را حصر نیست
پیش شهر دل دمشق و مصر چیست
قصرهای شهر دل از گوهرست
فر ش ودیوارش همه سیم و زرست
هر یکی شهری از آن صد عالمی
س ا کن هر یک دگرگون آدمی
خلق هر شهری به رنگ دیگرست
آن ی ک ی سرخ و دگر یک اصفر است
آن یکی رنگش فروزان همچو ماه
رنگ آن یک زرد گشته همچو کاه
آن یکی نیلی و دیگر گون سفید
گشته رنگ هر یکی نوعی پدید
وان دگر یک را بود رنگش سیاه
از چه از بسیاری جرم و گناه
خلق هر شهری به نوعی آمدست
هر یکی مشغول یک کاری شده است
روی خلقی گشته تابان همچو خور
زشت گشته روی آن خلق دگر
آن یکی شهری پر از غلمان و حور
گشته خلق شهر دیگر غرق نور
خلق شهری واله روی نکو
خلق شهر دیگرش در گفت وگو
خلق شهری مست دیدار خدا
خلق آن دیگر شده مست هوی
خلق شهری گشته از می جمله مست
خلق شهری محتسب دره به دست
خلق شهری غرقۀ دریا شده
از عطش در موج دریا آمده
خلق شهری جملگی سمع و بصر
گشته خلق شهر دیگر کور و کر
هر یکی را ح الت و کاری دگر
با خدای خویش دیدار دگر
عالم دل را نشانی دیگرست
بحر و بر و کار و شأنی دیگرست
خاک و باد و آتش و آبی دگر
ابر و باران، مهر و مهتابی دگر
باغها و میوه های رنگ رنگ
گلستان و دلبران شوخ و شنگ
یاسمین و نرگس و گلهای خوش
بلبلان و قمریان آهکش
هر چه می آید درین عالم عیان
هست عکس عالم دل بیگمان
چونکه عکس عالم دل شد جهان
فیض این عالم از آن عالم بدان
خلق و اطوارش همه نوعی دگر
هر یکی با صد هزاران کر و فر
عرش و کرسی آسمانش دیگر است
مهر و ماه وعقل و جانش دیگر است
زاوش و برجیس و بهرامی دگر
تیر و زهره مطرب و جامی دگر
صد هزاران آفتاب و هر یکی
در مساحت مثل عالم بی شکی
هر یکی را برج دیگر منزل است
این کسی داند که از اهل دل است
هر یکی تابنده تر از دیگری
نور هر یک در گذشته از ثری
هر یکی نوعی دگر گردان شده
ز اشتیاقش بی سر و سامان شده
گشته هر یک حامل باری دگر
دور هر یک از پی کاری دگر
هست در هر گوشه اش صد بتکده
هر طرف صد کعبه و صد معبده
هر یکی مطلوب خود ب ین د در او
هر یکی بیند مراد خویش از او
آن یکی از وی شراب ناب دید
وان دگر معشوقه و اسباب دید
آن یکی زو ملک و مال و جاه یافت
وان دگر جویندگی راه یافت
آن یکی یابد از او فقر و غنا
دارد از وی دیگری رنج و عنا
آن یکی را در جهان سازد گدا
می کند آن دیگری را پادشا
آن یکی را عشق بازی رو نمود
وان یکی از زهد و طاعت دید سود
آن یکی زو ترک دنیا یافته است
روی دل از کل عالم تافته است
وان دگر را آرزوی جنت است
دایماً خواهان حور و لذت است
وان دگر اندر طریق عشق دوست
ترک غیرش گفته دایم وصل اوست
وان دگر در بحر وصلش گشته غرق
از میان یار و او برخاست فرق
لی مع اللّه این حالت کند
تا مبادا منکری طعنه زند
اینکه گفتم وصف آن صاحبدلست
کز دو عالم برتر او را منزلست
واجب و ممکن همه در دل نمود
جان و دل بیرون ز عقل و فهم بود
آنچه از احوال دل کردم ب یا ن
قطره ای میدان ز بحر بیکران
آنچه روشن شد به من احوال دل
گر بگویم شرح آن گردد خجل
کی به تحریر و به تقریر و بیان
زان معانی شمه ای گفتن توان
گر از آن بسیار گویم اندکی
کی کجا فهمد بغیر آن یکی
کو جهان را سربسر نابود دید
بادۀ جام فنا را در کشید
محو شد در پرتو نور احد
کار او بالاست از فهم و خرد
نیست جز وی مرکز دور جهان
دایر از وی گشته پیدا و نهان
بر همه خلقان رحیم و راحم است
در بقای صرف دایم قایم است
اوست بینا جمله کورند و کبود
او سمیع ودیگران کر در شنود
متصف گشته به اوصاف خدا
اهل جود و صاحب صدق و صفا
می کند جولان به ملک لامکان
بی نشان بیند عیان اندر عیان
هر دو عالم را به نور دوست دید
دوست را مغز و جهان را پوست دید
او علیم و دیگران نسبت به او
جاهل و سرگشته با جهل دو تو
صاحب قلب سلیم از غیر حق
کس ندارد در یقین بر وی سبق
گشته عالم بهر او آیینه ای
مرغ روحش را دو عالم چینه ای
صاحب تمکین شده در قرب ذات
اهل تلوین در ظهورات صفات
در دو عالم ذات حق بیند عیان
کرده در هر مظهری وصفی بیان
دل مسمی زان سبب آمد به قلب
کو ب ه تقلیب است در شادی و کرب
گه به طوف عالم علوی رود
گه مطاف عالم سفلی شود
این تقلب عل ت از وجهی نکو
هم ز وجه بد شمر حیله مجو
گاه محض عقل گردد گاه نفس
گه ملک گردد گهی چون دیو نحس
گاه مجرد می شود گه منطبع
گاه واصل می شود گه منقطع
گه منزه از همه عیب است و نقص
گه ز غم نالان گه از شادی به رقص
هر زمان دارد ز حق شأنی دگر
هر نفس آرد سر از جایی بدر
مظهر شأن الهی گشته است
مظهر شأنش کماهی گشته است
ظاهر و باطن در این صورت بجو
نقش او را برزخ جامع بگو
گه درآمد او درون بزم خاص
گه برون در بدارندش خواص
هر دلی را کی کسی گوید که دل
ذکر آن دلهای جاهل را بهل
این چنین دل را تو از عارف طلب
دل مجو زین مشت خام بی ادب
نیست دل در اصطلاح این گروه
جز دل دانا که حق دادش شکوه
آنچه دل خوانند او را این عوام
خانۀ دیو است دیگر والسلام
کس نداند قدر دل جز اهل دل
نیست دل را نسبتی با آب و گل
دل مقام استواری کبریاست
دل نباشد آنکه با کبر و ریاست
دل بود آیینۀ وج ه خدا
در دل صافی نماید حق لقا
گر همی خواهی که بینی روی دوست
دل به دست آور که دل مرآت اوست
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۱ - در بیان آنکه هر صفت که بر دل غالب می‌گردد و دل به حسب جامعیت که دارد عین آن می‌نماید. چنانچه حضرت مرتضی سلام اللّه علیه از دلهای ناقصان خبر دارد که: فکلهم اذا فکرت فیهم کلاب ام حمار ام ذباب و اشارت بر آنکه اصل انسان دل است و در صورت نشأه انسانی نظر گاه حق غیر دل نیست که ان اللّه لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم و لکن ینظر الی قلوبکم و نیاتکم و ان فی جسد ابن آدم لمضغة اذا صلحت صلح سایر الجسد و اذا فسدت فسد سایر الجسد، الاوهی قلب. زیرا که به اتفاق همه، انساینت انسان و کمال او به دل است.
مرتضی آن منبع صدق و صفا
آن وصی و جانشین مصطفی
گفت هر گه من تفکر می کنم
خلق عالم را تصور می کنم
آن یکی خوکست در بیغیرتی
وان دگر خود همچو سگ شد شهوتی
آن یکی گرگ است در درندگی
وان دگر پیوسته در خر بندگی
آن یکی در کبر چون شیر و پلنگ
وان دگر چون خر به قید پالهنگ
دل بهر وصفی که گردد متصف
تو همانی گر جوانی ور خرف
اصل انسان در حقیقت خود دلست
باقی اعضا همه فرعش شدست
داد پیغمبر از این معنی خبر
گفت حق را نیست بر صورت نظر
هم نظر نبود به اعمال شما
شد دل انسان نظرگاه خدا
هست منظور خدا نیات تو
آن دل پر نفی و پر اثبات تو
گر دلت نیک است شد افعال نیک
دل چو بد شد فعل بد گردد ولیک
شد صلاح دل صلاح این بدن
نیست کس را اندرین معنی سخن
دل چو فاسد گشت انسان فاسدست
گر حریف باده و گر عابدست
گر به صورت متقی و زاهدست
بد بود زیرا دلش با شاهدست
ظاهراً معمور ودر باطن خراب
او ب صورت آبی ودر معنی سراب
اهل دل از دل سعادت یافتند
خنگ دولت سوی بالا تاختند
نقش غیر از لوح دل شستند پاک
جامۀ هستی خود کردند چاک
از وصال دوست شاد و خرم اند
واصل جانان و با جان همد م اند
هر کرا دل نیست او بی بهره است
در جهان ا ز بینوایی شهره است
رو ب ه اسفل دارد او چون گاو و خر
نیستش کاری بغیر از خواب وخور
حق همی گوید که ایشان فی المثل
همچو گاوند و چو خر بل هم اضل
بی نصیب از هر کمالند آن گروه
غافل از ارباب حالند آن گروه
اهل دل شو اهل دل شو اهل دل
ورنه همچون خر فرومانی به گل
هر کرا دل نیست گوهر جانش مباد
هر که بی سر گشت سامانش مباد
هر کرا باشد دل چون آینه
حق همی بیند درون آینه
در چنین دل می توان دیدن عیان
آنچه پنهانست از خلق جهان
از غبار غیر دل را صاف کن
تا جمال یار بینی بی سخن
بر در دل باش دایم پاسبان
غیر او مگذار در دل یک زمان
مقصد و مقصود خلقت این دلست
هر چه می جویی از این دل حاصلست
هر چه عارف داند از دل خوانده است
از کتاب و در س دست افشانده است
این سخ ن ز استفت قلبک جو نشان
تا بدانی علم عارف را بیان
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۳ - در بیان آنکه اصل اعمال نیت است و اخلاص در آن چنانچه در احادیث قدسیه آمده است که: لو صلی العبد صلوة اهل السماء و الارض و صام صیام اهل السماء و الارض و طوی الطعام مثل الملائکه حتی لا تأکل شیئی و لبس لباس العاری ثم رای فی قلبه ذره من محبة الدنیا او سمعتها او محمدتها او ریاستها، لا یسکن فی جواری و لأظلمن قلبی حتی ینسانی و لا اذیقه حلاوة مناجاتی، نیت المؤمن خیر من عمله.
بشنواز اخبار قدسی این سخن
گفتۀ حق را چو در ّ در گوش کن
وحی فرموده است حق با اهل راز
گر گزارد بنده ای چندان نماز
گر گزارد اهل ارض و آسمان
روزه دارد نیز هم مانند آن
چون ملایک در نوردد او طعام
یا نپوشد هیچ چیزی والسلام
بودن ع ریان لباس او شود
موی جلد تن پلاس او شود
من که از سر ضمیرم با خبر
در دل او می کنم آنگه نظر
یا ستایش جوید و نام نکو
یا بزرگی را کند او آرزو
در جوار ما نیابد او مکان
ناورم نامش می ا ن دوستان
آینه جان و دلش سازیم تار
از چه این غفلت که شد زنگ و غبار
تاکند ما را فراموش آن دنی
تا نبیند او ز رویم روشنی
سازمش محروم در وقت نیاز
از حلاوت ه ای طاعات و نماز
لذت و ذوق مناجات و نیاز
وین نیابد هیچ در هنگام راز
ای خداوند کر یم کارساز
این دل بیچاره را ده برگ و ساز
یاد خود ک ن مونس جان و دلم
وارهان از قیدهای مشکلم
این چه استغنا چه بیباکیست این
با که بتوان گفت آخر چیست این
آتشی در جان عاشق می زند
عاشقان را در جهان رسوا کند
گاه گوید در نماز و روزه باش
باز گوید مست و عاشق باش فاش
گاه گوید عاقل و هشیار باش
گاه گوید این نمی ارزد به لاش
گاه گوید جمع گردان ملک ومال
باز گوید هر دو را کن پایمال
گه همی گوید بجو رزق حلال
گاه گوید رزق جویی شد وبال
گاه گوید حرفه کن نانی بجو
گاه گوید ترک خان و مان بگو
گه کند جویندۀ دنیای دون
گاه آرد میل عقبی در درون
گاه گوید عارف اسرار شو
گاه گوید از همه بیزار شو
گاه می گوید که ترک هر دو گو
جز جمال جانفزای ما مجو
گاه الکاسب حبیب اللّه گفت
گاه ترک کسب شرط راه گفت
هر زمان آرد دگر راهی به پیش
وه که بس حیرانم اندر کار خویش
گه مکانم می کند در لامکان
گه کند جانم اسیر خاکدان
گاه شیخ شهرم و گه رندمست
گه برد بالا گهی آرد به پست
گه در آرد در دلم صد دیو و دد
گاه خالی می کند از غیر خود
گه غریق بحر انوارم کند
گه اسیر قید پندارم کند
گه برون ن ُ ه فلک جایم دهد
گه درون خاک مأوایم دهد
گه چنان سازد که رشک آرد ملک
گه زنامم ننگ می آ رد فلک
گاه عاقل گاه مجنون می ک ند
گاه فارغ گاه مفتون می کند
گاه ساز همچو دود گلخنم
گاه دیگر سبز و تر چون گلشنم
گه ز طبع نفس بر ظلمت تنم
گاه از نور تجلی روشنم
گاه ملا گاه شیخ و گاه رند
گه ز روم و گه عرب گاهی ز هند
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۵ - در بیان آنکه شرط را ه سالک صدق و اخلاص است و امتحان اهل کلام موجب خذلان دین و دنیا می‌گردد و ممتحن ملعون است.
صدق و اخلاص است زاد رهروان
هر که مخلص گشت باشد رهرو آن
طالب بی صدق کی آید به کار
گر نه ای صادق نبینی وصل یار
امتحان اهل دل نبود صلاح
ممتحن هرگز نمی بیند فلاح
هر که او را بهره از ایمان بود
در طریق امتحان کی می رود
هر که گردد رهروان را ممتحن
گشت مردود قلوب انس و جن
هان به پای صدق رو این راه را
دور دان از امتحان این شاه را
امتحان کاملان نبود روا
هر که گردد ممتحن یابد سزا
امتحان اهل دل گر می کنی
خویشتن بیجان و بی سر می کنی
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۶ - جنید بغدادی
پیر بغدادی جنید آن رهنما
چونکه شد اندر طریقت پیشوا
هر کسی کردند آغ ا ز حسد
گفتن او را پیشوایی کی رسد
صد کمال ار هست پوشاند حسد
بحر قلزم را بجوشاند حسد
مانع جمله کمال آم د حسد
خلق عالم را وبال آمد حسد
گفت پیغمبر حسد ایمان برد
همچو آن آتش که هیزم را خورد
از حسد بگذر درآ در راه دین
گر همی خواهی شوی آگاه دین
با خلیفه عاقب ت آ ن حاسدان
عرض کردند حال آ ن شیخ زمان
کو ه می گوید ح کایات ع ج ب
می کنند از وی روایات عجب
زین سخن در فتنه می افتند خلق
مبتلای بدع تی گردند خلق
گفت با ایشان خلیفه در جواب
منع او بی حجتی نبود صواب
زانکه بی حج ت چو کردم منع او
در میان خلق افتد گفت و گو
فتنه دیگر ا ز آن پیدا شود
کار او زین بیشتر بالا شود
می بباید آزمایش کرد زود
تا به حجت منع او بتوان نمود
آن خلیفه داشت یک زیبا کنیز
بود در پیش خلیفه بس عزیز
در جمال ودر ملاحت دلپذیر
در همه عالم به خوبی بی نظیر
بد خلیف ه عاشق روی نکوش
دایماً آشفت ۀ آن رنگ و بوش
گفت تا پوشد لباس فاخرش
زود آرایند هر گون زیورش
گرد رویش بسته درهای ثمین
دست و پایش پر ز خلخال گزین
یک کنیز دیگرش همراه کرد
تا از آن دریا برانگیزند گرد
در ف ل ان جا گفت رو ای خوبرو
روبرو شو با ج نید آخر بگو
کامدم پیش تو ای شیخ انام
از سر صدق و ز اخلاص تمام
زانکه دل بگرفتم از کار جهان
نیست ما را طاق ت بار گران
هست ما را مال بیحد و شمار
وین دلم با کس نمی گیرد قرار
پیش تو از بهر این کار آمدم
تا بگویم پیشت احوال ندم
تا بیندشی صلاح کار ما
زانکه هستی تو امام و رهنما
گر بخواهی تو م را ای پیشوا
مال خود سازم همه پیشت فدا
رو به طاعت آورم در صحبتت
چون کنیزان باشم اندر خدمتت
اندرین معنی نما سعی بلیغ
روی خود بنما چو خور در زیر میغ
رو گشاده خویش بر وی عرضه کن
تا مگر بفریبد او را این سخن
آمد آن مهرو روان پیش جنید
تا مگر ساز د ز رعنا پیش صید
آنچه تعلیمش نمود اندر نهفت
او دو صد چندان همه با شیخ گفت
یک نظر بر روی آ ن زیبا نگار
اوفتاد آن شیخ را بی اختیار
سر به پیش افکند شیخ اوستاد
گشت خاموش و جواب زن نداد
لحظه ای شد سر برآورد آن زمان
کرد آهی دردناک از سوز جان
آه را چون در رخ آن زن دمید
در خسوف افتاد و جان از وی پرید
بر نیامد زو نفس در حال مرد
بر سر یک امتحان جان را سپرد
امتحان او لیا هر کو کند
خویش را بر تیغ فولادی زند
این جماعت را که بی ما و منند
امتحان کم کن که بی جانت کنند
خادمه شد با دل اندوهگین
با خلیفه گفت حا ل ش را چنین
شد خلیفه بیقرار از درد و غم
آتشی افتاد در وی از ندم
گفت هر نادان که با اهل دلان
آن کند که می نباید کرد آن
این ببیند که نباید دیدنش
زین گلستان این بود گل چیدنش
پس خلیفه گفت مرد اینچنین
پیش خود نتوان طلب کردن یقین
در زمان برخاست شد پیش جنید
گفت کای لطف خدا را گشته صید
چون دلت می داد کآخر آن چنان
زار سوزی ماه رویی همچو جان
گفت شیخش کای امیر المؤمنین
رحم تو بر مؤمنان آمد چنین
خواستی چل ساله طاع ا ت مرا
این سلوک و این ریاضات مرا
این همه بیخوابی و جان کندنم
در طلب پیوسته خونها خوردنم
تا دهی بر باد جوجو خرمنم
من کیم تا در میان گویم منم
فعل حق دان هر چه کردند اولیا
زانکه در حق گشته اند ایشان فنا
در میا با اولیا اندر نبرد
چون چنین کردی چنین خواهند کرد
صدق پیش آور که تا بینی عیان
آنچه دادند اولیا از وی نشان
امتحان شیخ دین گر می کنی
دست حیرت بسکه بر سر می زند
در حقیقت امتحان اهل حق
امتحان حق بود بی هیچ دق
گر نداری صدق و اخلاص و یقین
در ره مردان مر و جایی نشین
گر به پیشت فعل ایشان بد نمود
آن ز جهل تست ای مرد عنود
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۷ - حکایت شیخ زنجانی
شیخ زنجانی ولی خاص حق
بوالفرج کو برد از عالم سبق
پیشو ا ی جمله در کشف و صفا
در تجلی و فنا و در بقا
گفت هر کو گفتۀ این قوم را
نشنود در گوش وحی جانفزا
نور ایمان محو گردد از دلش
خود نباشد غیر ظلمت حاصلش
زانکه تصدیق کلام اولیا
واجب آمد پیش ارباب صفا
هر چه گوید پیر دانا کن قبول
حج ت و برهان مجو ای بوالفضول
اعتراض شیخ زهر قاتل است
معترض از هر کمالی عاطل است
آنچه باشد بر خلاف طبع تو
قصۀ موسی به یاد آورد رو
کو ز درک حکمت افعال خضر
بر قصور و عجز خود آمد مقر
با کمالاتی چنان آن پر هنر
تاب همراهی نماندش در سفر
خضر با موسی همی گوید عیان
گر تو با مایی مپرس از این و آن
آنچه کردم در برت گر بد نمود
در حقیقت دان که بی شک نیک بود
حکمت آن گر ز تو پوشید شد
خودمشو منکر که خواهد دیده شد
هر چه فرماید ترا آ ن حق شمار
هیچ انکاری به فرمانش میار
شرط راه عشق ترک عادتست
رسم و عادت در طریقت آفتست
قصه کوته می نمایم صدق آر
گر همی خواهی که گردی مرد کار
گو ز م یدان سعادت در ربود
اندرین ره هر که اخلاصی نمود
هر کرا صدقی نباشد در جهان
نیست او را بهره ای از کاملان
آنکه او را صدق و اخل ا ص و وفاست
جان پاکش منبع نور و صفاست
چاکری کن پیش آن سل ط ان دین
تا مگر گردی ز ارباب یقین
کی بیابی از غم هجران فرج
تا ز حکمش نفس خود آرد حرج
گر روی این راه بر تسلیم رو
پیش شاه رهبر خود بنده شو
کسب حق از جان و دل باید گزید
وسوسه شیطان نمی باید شنید
هر که بر میزان کامل گشت راست
راه او شد در حقیقت راه راست
وزن کن خود ر به میزان کمال
تا نبینی خویش را نقصان حال
وزن کامل گر به میزان تو شد
نقص او بی شک ز نقصان تو شد
هر چه ناقص می پسندد ناقص است
گر قبول مخلص آمد خالص است
هان به عقل خودمرو این راه را
طعنه کم زن مردم آگاه را
ناقص ار شکر دهد زهرش شمار
زهر کامل شد چو قند خوشگوار
صلح ناقص دشمنی و جنگ دان
جنگ کامل دوستی و صلح خوان
کامل ار با تو کند صد دشمنی
می فزاید زان عدوات روشنی
دشمنی شد دوستی ناقصان
هر چه ناقص کرده باشد ناقص آن
چون فلک خواهی که باشی سر بلند
خویش را بر صدق و بر اخلاص بند
اندرین ره چون نهادی پای صدق
شد مقیم و منزلت مأوای صدق
گر مقام اولیا داری هوس
رهبر تو اندرین ره صدق بس
صدق آم د مرغ جان را بال و پر
پر برآور جانب جانان بپر
صدق آ ن باشد که بنمایی عیان
آنچه پنهان کرده ای در سر جان
چیست اخلاص آنکه از غیر خدا
می کنی خالص تو قلب و روح را
بدگمانی در حق مرد خدا
موجب بعد از خدا گردد ترا
مؤمن بی صدق در دوزخ درست
کافر ار با صدق شد ز آتش برست
صدق و اخلاصت در آرد در بهشت
باش صادق گر نه ای دوزخ سرشت
چون کنی تصدیق قول کاملان
از خدا یابی عوض خلد و جنان
صدق با اهل خدا صدق خداست
مرد حق از حق مگو هرگز جداست
هر چه کامل می کند حق کرده است
صورت کامل به رویش پرده است
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۸ - حکایت حسن بصری
مقتدای دین حسن خیر الانام
آنکه شهر بصره شد او را مقام
داشت در همسایه یک آتشپرست
نام او شمعون و چون پروانه مست
گشت او بیمار و در نزع اوفتاد
شد از آن اگاه شیخ اوستاد
شیخ عالم قطب آفاق جهان
رفت تا شمعون ببیند در زمان
چون به بالینش شد و پرسید حال
دید زار و ناتوان همچون هلال
دود آتش کرده رویش را سیاه
عمر او رفته، شده کارش تباه
رحم آمد شیخ را بر حال او
در چنین دم زانچنان احوال او
چونکه مهر شیخ جنبیدن گرفت
بحر افضالش خروشیدن گرفت
شیخ گفتا عاقبت از حق بترس
خویش را زین فعل خود فریا د رس
در میان دود آتش سالها
کرده ای ضایع تو عمر پربها
وقت آن آمد که گردی حق پرست
ز آتش سوزنده واداری تو دست
شو مسلمان و به حق ایمان بیار
تا ببخشد بر تو فضل کردگار
گفت شمعونش که ای شیخ عزیز
باز میدارد ز اسلامم سه چیز
گر نبودی این سه مؤمن می شدم
در ره حق چون تو موقن می شدم
اول آنکه ذم دنیا می کنند
روز و شب اندر پی او می دوند
وان دگر گویند حق دان مرگ را
خود نمی ساز ن د ساز و برگ را
پس سیوم گویند دیدار خدا
مؤمنان را حق بود روز جزا
هیچ کاری که رضای حق در اوست
می نسازند از برای دید دوست
کبر مقتاً را فرامش کرده اند
تا چه باطل در خیال آورده اند
رهزن راهست قول بیعمل
گفت بیکردار را نبود محل
آنچه می گویند گر باشد چنان
فعل هم باید بود در خورد آن
گر نباشد از چه باشد گفتنش
مشکلم اینست بشنو از منش
شیخ گفتا کاین نشان آشناست
این همه بیگانگی آخر چراست
مؤمنان را هست اقراری به حق
نیست باطل بیعمل گفتار حق
بوده ای هفتاد سال آتشپرست
خودنداری غیر باد این دم به دست
حق تو آتش نمی آرد به جا
گر در آیی همچو من سوزد ترا
گر بدارد حق نخواهد سوختن
آتش سوزنده یک مویم ز تن
خوش بیا تا دست بر آتش نه اد
تا یقین گردد ازین شک وارهیم
شیخ دست خویش بر آتش نه اد
شعله ای در جان شمعون اوفتاد
یکس ر مویش نشد آزرده زان
چونکه شمعون دید احوال چنان
صبح دولت در دل شمعون دمید
ذوق ایمان گشت در جانش پدید
گفت شیخا چیست تدبیرم بگو
چاره ام کن زانکه هستم چاره جو
شیخ گفتش شو مسلمان این زمان
چارۀ تو این بود تحقیق دان
گفت شمعون شیخ را حجت بده
خط خود را هم بر آن حجت بنه
که عقوبت نبودم در آخرت
حق ببخشد جمله کفر و م ع صیت
در زمان آن شیخ خطی درنوشت
که نگیرد حق ترا ز آن فعل زشت
گفت شمعونش ع د ول بصره کو
تا گواهی ها نویسندم بر او
هم بگفت شیخ بنوشتند زود
آن زمان شمعون بسی زاری نمود
ناله ها و گریه ها بسیار کرد
آمد از افغان او دلها بدرد
دین پذیرفت و به اسلام آمد او
از صفای ذوق ایمان برد بو
پس حسن را این وصیت کرد زود
وقت مردن بین چه اخلاصی نمود
چون بمیرم گفت فرما تا مرا
پاکشویی شوید ای بحر صفا
پس مرا بر دست خود در خاک نه
خط که بنوشتی به دست من بده
تا مرا حجت بود پیش خدا
تا بود این خط امان جان مرا
شیخ گفتش این وصیتها تمام
کرده ام از تو قبول ای خوش پیام
چون شنید از شیخ شمعون این جواب
دیده ها بر هم نهاد و شد به خواب
در زمان جان را به حق تسلیم کرد
شد به حضرت با دل پر سوز و درد
صدق و اخلاصش نگر ای مرد راه
قول و فعلش هست بر حالش گواه
قول کامل بین چو کرد از جان قبول
نی چرا گفت و نه چون چون بوالفضول
هر که قول اهل حق تصدیق کرد
شاد گشت و وارهید از رنج و درد
شیخ گفتش تا بشویندش بساز
کرد بر وی شیخ و اصحابش نماز
بعد از آن کاغذ به دست او بداد
پس به دست خویش در گو ر ش نهاد
از سر اخلاص چون آ مد به راه
صدق بردش کشکشان تا پیشگاه
بدگمانی کفر باشد در طریق
صدق رهرو را بود نعم الرقیق
شیخ را ز اندیشه آن شب هیچ خواب
نامد اندر چشم و بودش اضطراب
هر زمان با خویش می گفت این چه بود
بس عجب سودا که ما را رخ نمود
من که در دریای حیرت غرقه ام
می ندانم کز کدامین فرقه ام
چون بگیرم دست دیگر غرقه را
از چه کردم حکم بر ملک خدا
چونکه در ملک خودم هم دست نیست
خط به ملک حق نوشتن بهر چیست
از چه گشتم من به راه حق فضول
بار او را من چرا گشتم حمول
اندرین اندیشه خوابش در ربود
روح او در روضه جولانی نمود
دید شمعون را خرامان در بهشت
در درون مرغزاری جانسرشت
بود تاجی از مرصع بر سرش
حلۀ نیکو و تازه در برش
شیخ پرسیدش که بر گو حال چیست
آنچه می بینم ز تو احوال چیست
گفت شمعونش چه می پرسی خبر
آنچه می بینی دو صد چندان دگر
جای ما حق در جوار خویش داد
در به روی من به فضل خود گشاد
پس ز عین لطف دیدارم نمود
کی توانم شرح دادن کان چه بود
آنچه فض ل ش کرد اندر حق من
کی به شرح و وصف آید ای حسن
فضل حق بی علت و بی غایت است
از کتاب فضلش این یک آیت است
چون برآرد بحر غفران موجها
محو گرداند گناه خلق را
از کمال رحمتت ای کردگار
مؤمن و کافر همه امیدوار
پیش کو ه عفو کاه جرم را
هیچ وزنی نیست ای رب الوری
گفت شمعون با حسن باری کنون
از ضمانی آمدی کلی برون
خط خود بستان به این حاجت نبود
هست بیحد رحمت و فضل ودود
چون حسن بیدار شد زان خواب خوش
کر د شادیها بسی زان خوش منش
در مناجات آمد و گفت ای خدا
نیست نومیدی مرا از بی رهی
جز به محض لطف و فضل کردگار
کس نمی یابد درین درگاه بار
نیست کس را اندرین درگه ز ی ان
چونکه سازی گبر را از محرمان
چونکه گبر کهنه را ره می دهی
نیست نومیدی مرا از بیرهی
بحر عفوت چونکه گردد موج زن
محو گرداند گناه مرد و زن
ناامیدی کفر دان در راه دین
آیت لاتقنطوا بشنو یقین
آیت غفاریش آمد گناه
بیگنه ظاهر نشد لطف اله
شد غنای او ز فقر ما عیان
مظهر صانع یقین مصنوع دان
ما به هم محتاج و از هم ما گزیر
آینه جودکریمان شد فقیر
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۳۹ - اشارت به حدیث قدسی: لو لم تذنبوا الذهبت بکم و خلقت خلقاً یذنبوا و یستغفرون فاغفر لهم، تا احکام اسمائی ظهور یابد
در حدی ث قدس حق فرموده است
سر پنهان را عیان بنموده است
گفت لو لم تذنبوا یعنی شما
گر نمی کردید این جرم و خطا
من شما را بر دمی سوی عدم
آفریدم خلق دیگر از کرم
تا که ایشان می بکردندی گناه
پس به استغفار گشتی عذر خواه
تا من ایشان را بیامرزیدمی
از رئوفی آ ن گنه بخشیدمی
تا که غفاری من ظاهر شدی
زان گناهان غافری پیدا بدی
کی شود ظاهر تجلی رحیم
گر گنه از ما نمی آمد مقیم
مقتضای اسم تواب و غفور
هست جرم از ما چه می افتی تو دور
آنچه می دانم نمی گویم تمام
زانکه می ترسم که لغزد پای عام
بحر عرفان گر چه می آید به جوش
حاکم شرعم همی گوید خموش
گر بگیرد قاهر است و منتقم
می کند از ما سرانجام مهم
ور همی بخشد رئوف است و رحیم
می شود پیدا تجلی کریم
گر به جنت می برد غفار دان
ور به دوزخ می برد قهار خوان
هست عاصی را به رحمت افتقار
م ج رمان را لازم آمد انکسار
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۰ - در بیان حدیث نبوی که: لو لم تذنبوا لخشیت علیکم اشد من الذنب الا و هو العجب العجب العجب، بیزارم از آن طاعتی که مرا به عجب آورد. خوشا معصیتی که مرا به عذر آورد. «انین المذنبین احب الی اللّه من زجل المسبحین» چه هر چه موجب نیستی و عجز است به حقیقت طاعت مقبول است.
طاعتی که عجب آورد یا غرور
معصیت کو چون کند از یار دور
گفت پیغمبر که لولم تذنبوا
بر شما بودی مرا خوف دو تو
زانکه باشد در گنه عجز و نیاز
حق همی بخشد چو کردی توبه باز
لیک در طاعت ت را گر عجب هست
هر که معجب گشت از دوزخ نرست
طاعتی ک و عجب و نخوت بار داد
بدتر از هر معصیت گفت اوستاد
گفت بیزارم از آن طاعت که او
موجب عجب آمد و کبر دو تو
ای خوشا آن معصیت کو عاقبت
آورد ما را به عجز و مسکنت
هر که داد او جای نخوت را به سر
طاعتش چون معصیت آمد مضر
هر گناهی کو ندامت آورد
طاعتش خوان چون سلامت آورد
چون بنای کار بر فقر و فناست
کفر این ره هستی و کبر و ریاست
گفت پیغمبر انی ن المذنبین
پیش حق به از حنین الذاکرین
ناله های زار عاشق پیش حق
بر فغان ذاکران دارد سبق
هر چه رو بر عجز دارد طاعتست
اندرین ره عجب و نخوت آفتست
افتقار و عجز و درویشی خوشست
نیکخواهی خیراندیشی خوشست
نیست خالی هیچ شئی از حکمتی
گر شوی عارف بیابی لذتی
آیینۀ هستی چه باشد نیستی
نیستی بگزین گر ابله نیستی
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۱ - در بیان حقیقت عشق و آثار و احکام آن
عشق چه بود قطره دریا ساختن
از دو عالم با خدا پرداختن
عشق آن باشد که باطل حق شود
قید را بگذار د و مطلق شود
عشق از هستی خود وارستن است
در مقام سرمدی پیوستن است
عشق افراط محبت گفته اند
در این معنی چه نیکو سفته اند
عشق شد ایجاد عالم را سبب
گوش کن احببت ان اعرف ز رب
عشق آمد واسطه کون و مکان
گر نبودی عشق کی بودی جهان
عشق آمد عروة الوثقای دین
عشق باشد رهبر راه یقین
عشق عاشق را بود حبل المتین
عاشقی بالاترست از کفر و دین
عشق دریایی است بی قعر و کران
عشق بیرونست از شرح و بیان
در دل عاشق چو عشق آتش فروخت
هر چه جز معشوق بود آنجا بسوخت
گر مقام عشق مأوای تو شد
بر فراز نه فلک جای تو شد
عشق مرآت جمال روی اوست
عشق آرد مر ترا تا کوی دوست
دین عاشق ، عشق و تجرید و فناست
مذهبش تفرید و ترک ما سواست
عشق را هر دم دگرگون جلوه است
گاه زاهد سازدت گه رند ومست
گاه مؤمن گه مغ و ترسا کند
گاه شیخ شهر و گه رسوا کند
عشق دارد صد هزاران شعبده
گاه بتخانه کند گه معبده
گه اسیر خط و خالت می کند
گاه مست وجد و حالت می کند
گاه زاهد گاه فاسق سازدت
گه مخالف گه موافق سازدت
عشق می آرد ملک را بر زمین
می برد خاکی به چرخ هفتمین
عشق مشرک را موحد می کند
گه محقق را مقلد می کند
عشق اسیری را کند آزاد و فرد
عشق آزادان در آرد در کمند
عشق دارد هر زمانی جلوه ای
عشق با هر کس نماید عشوه ای
عشق آدم را اسیر دانه کرد
دام او شد دانه تا افسانه کرد
نوح را ز آن عشق طوفانی کند
تا که بر دعویش برهانی کند
عشق ابراهیم در نار آورد
از مه و خورشید بیزار آورد
عشق اسمعیل را قربان کند
دیدۀ یعقوب را گریان کند
عشق یوسف را از آن سازد غلام
تا که آرد مر زلیخا را به دام
عشق یوسف را بدارند قبا
پس به زندان آورد با صد جفا
عشق در داود چون آمد پدید
موم شد در دست او سنگ و حدید
عشق چون بیند سلیمان با وفا
آورد بلقیس از تخت سبا
عشق با ایوب چون دارد حضور
در میان صد بلا باشد صبور
عشق یونس را چو از جان سیر کرد
در میان ماهیی جاگیر کرد
عشق استغنا چو با یحیی نمود
دایماً با خوف و حزن و گریه بود
عشق موسی را به کوه طور برد
بهر دید دوست سوی نور برد
عشق عیسی را به گردن می برد
نیست کس واقف که تا چون می برد
عشق احمد را برد تا وصل دوست
لی مع اللّه در بیان حال اوست
عشق احمد را بود معراج دین
تا مقام او شود حق الیقین
عشق دارد جلوه ای با هر دلی
گر جنید و بایزید و بوعلی
عشق در هر مظهری نوعی نمود
عشق را هر دم ظهور تازه بود
عشق باید تا خرد انور شود
کیمیا باید که تا مس زر شود
کیمیا ساز است عشق عقل سوز
عشق ، ظلمانی کند روشن چو روز
مو کشانت عشق پیش شه برد
عقل کی در بزم وصلش ره برد
عقل کی بیند جمال عشق را
یا چه داند او کمال عشق را
عقل در راه سلامت می رود
عشق خود راه ملامت می رود
عقل در اسباب می دارد نظر
عشق می گوید مسبب را نگر
عقل گوید دنیی و عقبی بجو
عشق می گوید بجز مولی مگو
عقل گوید علم آموز و هنر
عشق می گوید ز هستی درگذر
عقل می جوید همیشه جاه و مال
عشق گوید جمله را کن پایمال
عقل گوید روز ۀ صحو و بقا
عشق گوید کو ره محو و فنا
عقل گوید عشق ویرانی کند
عشق گوید عقل نادانی کند
عقل می گوید برو کنجی نشین
عشق گوید نی برو رنجی گزین
عشق می گوید که ترک خویش کن
عقل می گوید که خود را پیش کن
عشق می گُ وید ز خود فانی بباش
عقل گوید در بقاء مأوا تراش
عشق گوی د هان نباشی خود نما
عقل گوید هر یکی را صد نما
عشق گوید نی ستی با ید گز ید
عقل می گوید که هستی کن پدید
عشق گوید درد و سوز و غم طلب
عقل گوید شادی و مرهم طلب
عشق گوید آتشی در جاه زن
عقل گوید آبرو می جو به فن
عشق گوید پاکباز و فرد باش
عقل گوید کسب کن عقل معاش
عشق گوید از دو عالم پاک شو
عقل گوید از پی این هر دو رو
عشق می گوید که وصل یار جو
عقل گوید بر محال این ره مپو
عشق می گوید قلندر می شوم
عقل گوید شیخ با فر می شوم
عشق می گوید طلب راه خمول
عقل گوید نی تو شهرت کن قبول
عشق گوید نامرادی پیشه کن
عقل گوید عاقبت اندیشه کن
عشق گوید نوش کن جام فنا
عقل گوید کی بودمستی ر و ا
عشق گوید نی ست گردان هر چه هست
عقل گوید رو معاش آور به دست
عشق آتش می زند در کاینات
عقل گوید بر خذر زین ترهات
عشق گوید دیر و ناقوست کجاست
عقل گوید ننگ و ناموست کجاست
عشق گوید خانه ویران می کنم
عقل گوید شهر عمران می ک نم
عشق گوید در بلا منز ل کنم
عقل گوید خویش بر عشرت زنم
عشق گوید می روم سویی سفر
عقل گوید شو مقیم اندر حضر
عشق گوید جز عیان چیزی مجو
عقل گوید در بیان برهان بگو
عشق گوید عقل سرگردان کجاست
عقل گوید عشق بی سامان کجاست
عشق می گوید که رو دیوانه شو
عقل گوید عاقل و فرزانه شو
عشق گوید عقل را مجنون کنم
عقل گوید عشق را مفتون کنم
عشق گوید عاشق قلاش باش
عقل گوید زاهد قلماش باش
عشق گوید من ز تلوین بگذرم
عقل گوید رو به تمکین آورم
عشق گوید پیشه کن بیچارگی
عقل گوید چاره جو یک بارگی
عشق گوید دور کن طول امل
عقل سازد حیله های هر محل
عشق گوید فکر دنیا هیچ نیست
عقل گوید طالب دنیا بسی است
عشق می گوید که خ اموشی به است
عقل گوید قل هم از امر شه است
عشق می گوید که هان درویش باش
عقل گوید عاقبت اندیش باش
عشق سوی کفر آرد مو کشان
عقل از اسلام می جوید نشان
عشق را شد دین و ملت نیستی
مرد عشقی گر ز خود فانیستی
در میان عشق و عقل این گفت و گوست
عشق قلاش و خرد اسباب جوست
چونکه آمد عشق، عقل آو ا ره شد
وز جفای او خرد بیچاره شد
یار خواهی در طریق عشق رو
وز خرد یکبارگی بیگانه شو
دامن عشاق حق آور بدست
پیششان چون خاک ره می باش پست
در پناه عاشقان جایی بجوی
گرد هر در بیش ازین هرزه مپوی
گفتۀ ایشان چو در در گوش کن
بشنو از عشاق بی سامان سخن
ترک کن این عقل پر افسانه را
عشق ورزی پیشه کن اینجا بیا
نوش کن یک جرعه ای از جام عشق
همچو ما آزاده شو در دام عشق
قبلۀ عشاق چه بود دیر عشق
همچو ما آزاد شو از غیر عشق
رهزن راهست عقل حیله جو
جز ز شحن ۀ عشق ناید دفع او
رهنمای عاشقان عشقست و بس
عاشقان را عشق شد فریاد رس
هر که راه عشق جانان می رود
زود مست بادۀ وصلش شود
یک قدم هر ک و به عشق او نهاد
دولت عالم مر او را دست داد
حق جهان را از محبت آفرید
وز محبت هر دو عالم شد پدید
از خدا احببت ان اعرف شنو
در محبت ساز جان و دل گرو
شد محبت را ظهور از اعتدال
بی محبت کی شود پیدا کمال
از محبت چون جهان را شد نظام
کارها بی عشق کی گردد تمام
هر دلی را کز محبت شور نیست
ز آفتاب عشق او را نور نیست
هر که با عشق و محبت آشناست
محرم درگاه خاص کبریاست
در طریق عاشقان برتر مقام
از محبت نیست بشنو و السلام
گر محبت بی ن قاب آید برون
می کند افسون عالم را فسون
گر ز نور عشق تابد یک شرر
از تف او خلق را سوزد جگر
جان که از نور محبت باصفاست
او به بزم وصل جانان آشناست
هر که شد جوی ا ی وصل از خاص و عام
بی محبت نیست کار او تمام
از محبت گشت ظاهر هر چه هست
وز محبت می نماید نیست هست
گر علم بیرون نزد سلطان عشق
ملک جانها از چه شد ویران عشق
شد محبت روح و عالم همچو تن
گر نباشد جان چه کار آید بدن
چونکه دارد عشق هر جایی ظهور
میل دل هر سو اگر باشد چه دور
جان بهر سویی که مایل می شود
او به بوی دوست آن سو می رود
هیچ طالب را جز او مطلوب نیست
در دو عالم غیر او محبوب نیست
غرق دریای محبت گر شوی
از کمال عشق رمزی بشنوی
هر چه دارد در جهان بود و نمود
ا ز طفیل عشق آمد در وجود
شد علامات محبت در جهان
ترک کبر و هستی و سود و زیان
صورت معشوق و عاشق را یقین
آینه حسن و جمال عشق بین
عشق آمد رابطه اندر جهان
آینه معشوق و عاشق عشق دان
حسن او بی عشق ما نبود تمام
کی نماید بی گدا جود کرام
ناز معشوقی همی گردد عیان
از نیاز عاشقان جانفشان
گر نیاز عاشق دیوانه نیست
ناز معشوقی نمی داند که چیست
سنگ خارا از محبت نرم شد
همچو یخ افسرد و از وی گرم شد
این محبت شاه را سازد گدا
می ک ند او هر گدا را پادشا
هر کسی کو از محبت نور یافت
از غم و شادی بکلی روی تافت
اندرین ره سالها هر کو شتافت
بی محبت وصل جانان را نیافت
از محبت ذره خورشید آمده است
وز محبت قطره ای دریا شده است
از محبت مرده زنده می شود
وز محبت شاه بنده می شود
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۲ - سلطان محمود و ایاز
گفت روزی شاه محمود و ایاز
خوش بهم بودند با ناز و نیاز
با ایاز خاص شاه پر نیاز
گفت ای جان و دل را برگ و ساز
سالها شد تا ز عشقت زنده ام
گر چه شاهم پیش تو چون بنده ام
مشکلم افتاد حل کن مشکلم
چیست برگو چارۀ جان و دلم
من به عشق ت هر زمان کاملترم
درد و سوزت را به جان قابلترم
لیک هر چندی که هستم زارتر
در طریق عشق تو در کار تر
تو ز من بیگانه تر گردی چرا
سر این معنی مکن پنهان ز ما
از غمم هر دم شوی دل شادتر
در جفا و جور ما استادتر
چونکه هر ساعت ت را بنده ترم
بر سر کوی تو افکنده ترم
تو ز جان زار این برگشته سر
هر زمان بهر چه ای آزاده تر
آنچه بود اندر میان ما و تو
بیشتر از عشق اکنون گو که کو
آن همه گستاخی و آن گفت و گو
آشناییها میان ما و تو
هست اکنون آن همه شکر و صواب
در میان ما حجاب اندر حجاب
سر این حالت نمی دانم ز چیست
خلق را باید به حال من گریست
زانکه چندانی که این ره می روم
هر زمان بینم که واپستر شوم
گفت با محمود ایاز ای پادشا
آن زمان تو شاه بودی من گدا
من مذلت داشتم از بندگی
تو ز اوج سلطنت تا بندگی ‌
چون درآمد پای عشق اندر میان
گشت حال ما همه بر عکس آن
بنده این ساعت شه فرخنده شد
شاه این دم بندۀ افکنده شد
ناز سلطانی بدل شد با نیاز
و این نیاز بندگی شد عین ناز
چون اسیر عشق گشتی ای امیر
عجز پیش آور ز میری گوشه گیر
عشق و شاهی کی بهم آیند راست
عشق شاه و سلطنت پیشش گداست
عاشقی آمد اسیری سر بسر
هست معشوقی امیری ای پسر
چون بود گستاخ پیش پادشا
بنده گو باشد اسیر و بینوا
با اسیری چون امیری می کنی
در میان صد پرده هر ساعت تنی
آنچه ما را بود ای شه آن زمان
آن نصیب ت کرد عشق دلستان
فر معشوقی ترا بیگانه کرد
شادمانی شد بدل با سوز ودرد
عشق ، حال بنده اکنون با تو داد
وصف شاهی در نهاد من نهاد
آفتاب عشق چون تابنده شد
بنده خواجه گشت و خواجه بنده شد
عشق و سلطانی ز هم دور است و دور
عاشقی خواهی ز شاهی شو نفور
چونکه کردی در جهان دعوی عشق
کو گواهی صدق بر معنی عشق
عجز و زاری چون نشان عاشقست
هر کرا هست این نشان او صادقست
وصف معشوقست استغنا و ناز
وصف عاشق افتقار است ونیاز
ترک هستی گو درآور راه عشق
گر همی خواهی شوی آگاه عشق
عزت شاهی به ذل بندگی
رو بدل کن در ره افکندگی
هر که در پندار ملک و جاه ماند
غیرت عشقش ز پیش خود براند
در دل تو تا که باشد غیر دوست
خانۀ اغ یار خوان نی جای اوست
ذوق عشق و عاشقی آمد حرام
هر دلی کو هست غیرش را مقام
عشق را هر دم دگر آوازه است
هر زمانش صد ظهور تازه است
می نماید هر زمان روی دگر
می رباید دل ز عاشق بی خبر
آفتاب عشق شد چون نوربخش
یافت ذرات جهان زان نوربخش
چون جمال عشق بنمود از نقاب
در کسوف آمد ز تابش آفتاب
ناز معشوقی تقاضای نیاز
کرد تا پیدا نماید جمله راز
از نیاز ماست ناز او عیان
می کند احببت زین معنی بیان
عاشق و معشوق محتاج همند
هر دو باهم همچو درد و مرهمند
طالب درد است و مرهم روز و شب
درد آمد در جهان مرهم طلب
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۳ - حکایت
پادشاهی بود بس صاحب جمال
در ملاحت کس ندید او را مثال
گلخنی شد عاشق آن پادشا
ز اقتضای یفعل اللّه ما یشا
چون به دام عشق او پابست شد
از می دیوانگی سر مست شد
گشت شهره شهر در عشق و جنون
عشق او بودی بهر ساعت فزون
با وزیر شاه گفتند آن گدا
می کند دعوی عشق پادشا
در میان خلق فاش است این سخن
زین حکایت گشت شهری پر فتن
گفت با سلطان وزیر احوال را
کان گدا گشته است عاشق بر شما
شه ز غیرت همچو دریا شد به جوش
بیخبر شد زین خبر از عقل و هوش
گفت با سرهنگ شاه پر جفا
کز سیاست کن سرش از تن جدا
شاه را گفت آن وزیر کاردان
چونکه در عدلی تو معروف جهان
کی روا باشد بهامر عادلی
بیگنه ر یزند خون بیدلی
چون به کار عشق کس را اختیا ر
نیست شاها این سیاست را گذار
هر کجا کاین عشق خیمه می زند
عقل را از بیخ و بن بر می کند
چون سپاه عشق گیرد تاختن
می کند آفاق پر شور و فتن
اتفاقاً رهگذار پادشا
بود سوی گلخن آن بینوا
بر سر ره بد نشسته گلخنی
تا مگر تابد ز رویش روشنی
چون رسیدی شاه آنجا دایما
با کمال حسن کردی جلوه ها
بود محتاج نیاز آ ن گدا
ناز شاهی تا ن ماید خویش را
شاه روزی شد سوا ر از بهر گشت
آمد و از پیش آن گلخن گذشت
جلوه معشوقگی با ساز بود
طالب آ ن عاشق دمساز بود
از قضا آن عاشق پر انتظار
رفته بد آندم به جایی بهر کار
دمبدم می کرد شه هر سو نظر
بی زبان می جست زان عاشق خبر
ناز شاهی بود جویای نیاز
ناز معشوق از نیاز آمد به ساز
نازمعشوقی محل خودندید
لاجرم تغییر شد در وی پدید
چون تغیر دید از شه آن وزیر
خدمتی آورد بر جا دلپذیر
پس بگفت ای پادشاه ملک و دین
من به خدمت عرض کردم پیش از این
که چرا باید سیاست کردنش
هیچ نفعی نیست در آزردنش
نیست از عشقش زیانی شاه را
ناگزیر است از نیاز آن گدا
آنکه معشوق است از وجه دگر
عاشقش می خوان اگر یابی خبر
عاشق از رو ی دگر معشوق دان
هر دو را باهم چو جسم و روح خوان
از جوانمردی دمی انصاف ده
تا گشاده گردد از پایت گره
آندم ار گفتی کسی با پادشا
کز غم تو گشت فارغ آن گدا
عشق ورزی می ک ن د با دیگری
غیر شه بگزید دیگر دلبری
شاه را از کار وی بد آمدی
بیخ غیرت در درون سر بر زدی
تا نبودی هیچ سودایش از آن
راست گو انصاف آ ور در میان
آری آری غیرت و صد غیرتش
بیگمان سر بر زدی هر ساعتش
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۴ - در بیان: ان اللّه لا یغفر ان یشرک به و یغفر ما دون ذلک لمن یشاء
حق همی گوید گناهان همه
من ب بخشم از کمال مرحمه
لیک اگر گیرند معشوق دگر
من ن بخشم زانکه هستم دادگر
زانکه بدتر از همه کفرو گناه
شرک آمد ز ا ن نمی بخشد اله
گر به گوشه چشم سوی دیگری
از کمال عشق یکدم بنگری
غیرت معشوق کی دارد روا
کان ببخشد گفت لا یغفر خدا
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۵ - حکایت حسن بصری
از امام عصر و شیخ تابعین
پیشوای جمله ارباب یقین
پیر بصره آن که نامش بد حسن
باز پرسیدند بر وجه حسن
بهترین وقت تو کی بوده است
حالت خوش کی رخت بنموده است
شیخ گفتا پیش ازین روزی پگاه
من به بام خانه بودم دیرگاه
اندر آن همسایه زن با شوهرش
می شنیدم گفت کای ناخوش منش
من به سر بردم به تو پنجاه سال
با تو بودم یک جهت در جمله حال
در غم و شادی و در بود و نبود
در کم و در بیش و در نقصان و سود
ننگ و نامت را نگه می داشتم
تخم مهرت را به دل می کاشتم
در فراق و وصل و در شکر و گله
مننبودم با تو یار ده دله
سرد و گرمت را به جان کردم قبول
من نگشتم از جفای تو ملول
هر بلایی نیز کاید می کشم
با همه جور و جفایت دلخوشم
لیک نتوانم شنید ای بیوفا
آنکه بگزینی تو یاری را به ما
هستم امرت را به جان فرمان بری
کی توانم دیدنت با دیگری
من نخواهم تن بدین یک چیز داد
حال من اینست ای نیکو نهاد
می کشم پیوسته این جور و جفا
تا ترا بینم ترا ای بیوفا
نی برای آنکه تو یاری دگر
برگزینی هر دم ای بیدادگر
وقت من خوش گشت از گفتار او
مست گشتم بی می و جام و سبو
گشت آب از چشمۀ چشمم روان
یافتم معنی لایغفر از آن
دل به دستش د ه گرت هست آگهی
تا ز قید هر دو عالم وارهی
غیر جانان را درون جان و دل
جا مده ور نه شوی خوار و خجل
جز به عشق او مکن جان را گرو
بندۀ حق شو پی باطل مرو
پای بند عشق او کن جان و دل
جز خیال دوست اندر جان مهل
لازم ار گفتی کسی با پادشا
کز غم عشق توگشت فارغ آن گدا
طاقت عشقش ندارد هر دلی
چون کند در قطره دریا منزلی
یک دلی باید به پ هن ای جهان
تا غم عشقش کند منزل در آن
می نماید عشق از کون و مکان
آینه عشق اند ذرات جهان
وقف عشقش ساز ملک جان و دل
تختۀ دل شو ز نقش آب و گل
آفتاب عشق چون تابد به جان
جان او را در جهان ماند نهان
عشق حق چون در دلت مأوا کند
جان او را در زمان شیدا کند
چون محبت یافت در دل ذره ای
گشت عالم پیش او یک پرده ای
هر که جامی از محبت نوش کرد
عقل را دیوانه و مدهوش کرد
لذت جام محبت هر ک ه یافت
روی دل از لذت کونین تافت
کی شود هشیار مست جام عشق
عقل مجنون گشت از پیغام عشق
هر که در راه محبت قایم است
جنت و حورش حلیم و نایم است
هر که را عشق و محبت داد حق
پیش او یک سان نماید فیل و بق
جان ما از عشق چون یابد مدد
کی به هوش آید ز مستی تا ابد
از محبت آن زمان یابی اثر
کز وجود خو ی ش گردی بیخبر
چون شراب بیخودی در داد عشق
رسم مستی و جنون بنهاد عشق
غیر عاشق خود چه داند حال عشق
شمه ای بشنو تو از احوال عشق
اسیری لاهیجی : اسرار الشهود
بخش ۴۶ - درویشی که از عشق عابدی را مدهوش دید
گفت درویشی که روزی از قضا
می شدم اندر بیابان با رضا
در میان آن بیابان مهیب
ناگهان دیدم یکی شخص غریب
بر زمین استاده او بر هر دو پا
واله و حیران و سر سوی سما
چشمها وا کرده بود اندر هوا
همچو کوهی ایستاده پا به جا
نزد او رفتم که تا پرسم سخن
خود نکرد او التفاتی سوی من
دادم آوازی جواب من نگفت
در عجب ماندم از آن گفت و شنفت
دست بنهادم که تا جنبانمش
او نمی جنبید قطعاً مرده وش
من ز حال او عجب حیران شدم
سه شبانروزی تمام آنجا بدم
تا مگر آید دمی بر حال خود
واقفم گرداند او از نیک و بد
همچنان آن مست جام بیخودی
بود مخمور شراب سرمدی
او به خود نامد در آن ایام هیچ
ماندم از حالش عجب در پیچ پیچ
در مناجات آمدم کای ذوالمنن
واقف این سر پنهان بی سخن
واقفم گردان برین سر نهان
بر دل من کشف کن این داستان
اندر آ ن بودم که خوابم در ربود
مرغ جانم زین قفس طیران نمود
در زمان دیدم ک ه آمد سوی من
پیر نورانی و گفت ای ممتحن
در چه حالی وز چه حیران گشته ای
وز چه رو آش فته و سر گشته ای
گفتمش آخر بگو این مرد کیست
این چنین حیران و و اله بهر چیست
گفت این مردی ک ه اندر کار او
گشته ای حیران، شنو حالش نکو
زاهد و عابد بد او هفتاد سال
مشتغل اندر عبادت لایزال
در دل او کرد حق روزی نظر
چون ز غیر حق ندید آنجا اثر
جز محبت او نمی جست از خدا
می نبود اندر دلش جا غیر را
داد او را از محبت بهره ای
قدر ی ک عشری ز عشری ذره ای
زان محبت اینچنین حیران شدست
از کمال شوق زینسان آمدست
پایش اندر خاک و سر سوی سما
هر دو دیده باز کره در هوا
تا قیامت اینچنین استاده است
آتش عشقش به جان افتاده است
حق تنش را از سباع و از هوام
منع فرم و ده است تا یوم القیام
جن و انس و با ملک جمع ار شوند
هیچ نتوانند بیدارش کنند
مقصد و مقصود از ایجاد ما
جز محبت نیست یکدم با خدا
این جوابم داد و رفت از پیش من
من شدم بیدار و حیران زین سخن
هر کجا سلطان عشقش جاکند
صد جهان در هر نفس شیدا کند
ای کریم منعم و پرودگار
ز ین محبت شمه ای بر ما گمار
تا ازین فکر و خیالات عجب
وارهد این جان پر رنج و تعب
پردۀ ناموس را برهم درد
ننگ بگذارد ز هستی بگذرد
مست جام عشق گردد آن چنان
کز خودی هرگز نیابد او نشان
محو گردد در جمال با کمال
فارغ آید از فراق و از وصال
نیست گردد او ز هستی مجاز
بی خبر آید ز ناز و وز نیاز
از غم دنیای دون و ملک و مال
خاطرش آسوده باشد لایزال
پردۀ او باز برخیزد ز راه
یابد او بی ما و من قرب اله
از محبت گردد او محبو ب حق
گر چه طالب بود ، شد مطلوب حق
قوت و قوت یابد از دیدار دوست
فانی از خودگشته و باقی به اوست
رفت از فکر و خیال و خواب خور
از غم دنیای دون شد بیخبر
پیش او یکسان نماید مدح و ذم
گشت فارغ از وجود و از عدم
آنچنان محو است در نور بقا
کو نمی داند بقا را از فنا
یا ر بیند پیش او اغیار ن ی ست
غی ر جانان در جهان دیار نیست
جز نظر بر حسن جان افزای یار
نیست او را در دو عالم هیچ کار
چون دویی برخاست ، جمله وحدتست
تا نپنداری مقام کثرتست
هر ک ه او را دیدۀ بینا بود
هر چه بیند ، حق در او پیدا بود
هر که دارد در جهان نقش وجود
جمله مرآت جمال دوست بود
گر تو هستی در جهان صاحبنظر
در جه ا ن منگر به روی او نگر
دیده بر دیدار او داریم ما
غیر حسنش در نظر ناریم ما
هر که ز انوار الهی بهره یافت
مهر نورش دید کز هر ذره تافت
اوست معنی ، جمله عالم صورتست
او کتاب ه ر چه بینی آیتست
او چو دریا و دو عالم موج دان
او می و جمله جهان را جام خوان
دیدۀ روشن بیار و نور بین
دل مصفی کن ، بهشت و حور بین
حق چو جان و جمله عالم چون تن است
همچو خور در کاینات این روشن است
صورت کثرت حجاب وحدتست
گر چه وحدت را ظهور از کثرتست
نیست غیر از یار در عالم عیان
در حقیقت اوست پیدا و نهان