تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۱۰ - گر سر و کار کسی با دل نبود
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۴۸ - زنده دردم به درمانم چه کار
زنده دردم به درمانم چه کار
دل سلامت باد با جانم چه کار
عشق از من مصلحت اندیش تر
بعد از این با آه و افغانم چه کار
یار در دل باده بر کف جان به لب
بیش از این یاران به سامانم چه کار
گر غرض آزار و مطلب دشمنی است
کشته وصلم به هجرانم چه کار
دورتر ای دوست دشمن دورتر
خار خشکم با گلستانم چه کار
پیش پیش دشمنان جان می دهم
با نوازشهای یارانم چه کار
سبز شد خارم ز فیض دل اسیر
با نم ابر بهارانم چه کار
دل سلامت باد با جانم چه کار
عشق از من مصلحت اندیش تر
بعد از این با آه و افغانم چه کار
یار در دل باده بر کف جان به لب
بیش از این یاران به سامانم چه کار
گر غرض آزار و مطلب دشمنی است
کشته وصلم به هجرانم چه کار
دورتر ای دوست دشمن دورتر
خار خشکم با گلستانم چه کار
پیش پیش دشمنان جان می دهم
با نوازشهای یارانم چه کار
سبز شد خارم ز فیض دل اسیر
با نم ابر بهارانم چه کار
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۴ - حسنش از گلزارها گلزارتر
حسنش از گلزارها گلزارتر
دیده با حیرت پرستی یار تر
لطف پنهان از تغافل تازه رو
دوستی از دشمنی خونخوار تر
کشته نازم به مژگانم چه کار
گلبن آسودگی بیخارتر
عشق ساقی باده خون میخانه دل
هر که آنجا سست تر هشیارتر
شیشه دل تیشه سختی بیستون
کار ما از کوهکن دشوارتر
دشمنان از دوستان محرمترند
دوستان از دشمنان اغیارتر
بوالهوس کور است و عاشق دوربین
پاره ای این راه ناهموارتر
روشناس سنگ طفلان است اسیر
ناصحا پند تو گوهربارتر
دیده با حیرت پرستی یار تر
لطف پنهان از تغافل تازه رو
دوستی از دشمنی خونخوار تر
کشته نازم به مژگانم چه کار
گلبن آسودگی بیخارتر
عشق ساقی باده خون میخانه دل
هر که آنجا سست تر هشیارتر
شیشه دل تیشه سختی بیستون
کار ما از کوهکن دشوارتر
دشمنان از دوستان محرمترند
دوستان از دشمنان اغیارتر
بوالهوس کور است و عاشق دوربین
پاره ای این راه ناهموارتر
روشناس سنگ طفلان است اسیر
ناصحا پند تو گوهربارتر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۵۷ - سینه صافی با عداوت خویشتر
سینه صافی با عداوت خویشتر
دشمنیها مصلحت اندیشتر
راه شوق است اینکه دل پر می زند
سبقت واماندگیها بیشتر
قرب دوری محرم بیگانگی
آشنایی بیشتر از پیشتر
دوستکامم دوستکامم دوستکام
خاطر چرخ از ملالم ریشتر
دل جراحت زار سنگ آیینه شد
ساده لوحیها مآل اندیشتر
خون خود کردم حلال ای دشمنان
می خورد زخم از رگ من نیشتر
چشم بر لطف کسی دارد اسیر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
دشمنیها مصلحت اندیشتر
راه شوق است اینکه دل پر می زند
سبقت واماندگیها بیشتر
قرب دوری محرم بیگانگی
آشنایی بیشتر از پیشتر
دوستکامم دوستکامم دوستکام
خاطر چرخ از ملالم ریشتر
دل جراحت زار سنگ آیینه شد
ساده لوحیها مآل اندیشتر
خون خود کردم حلال ای دشمنان
می خورد زخم از رگ من نیشتر
چشم بر لطف کسی دارد اسیر
بیشتر از بیشتر از بیشتر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۶۶۴ - مستم و آن چشم شهلا در نظر
مستم و آن چشم شهلا در نظر
شوخ می رقصد تماشا در نظر
بسته آیین گریه مژگان مرا
قطره خونی است دریا در نظر
امشب از نظاره مستی می کنم
بسته آیین عکس مینا در نظر
مصلحت بین صبح خیزان تو را
سرمه خوابی است دنیا در نظر
مشق باران می کند مژگان من
کاغذ ابری است صحرا در نظر
هیچ بر هیچ است چون خواب خمار
حسن رنگ آمیز دنیا در نظر
جلوه ای سر کرد و می ریزد اسیر
برگ گل از خاک آن پا در نظر
شوخ می رقصد تماشا در نظر
بسته آیین گریه مژگان مرا
قطره خونی است دریا در نظر
امشب از نظاره مستی می کنم
بسته آیین عکس مینا در نظر
مصلحت بین صبح خیزان تو را
سرمه خوابی است دنیا در نظر
مشق باران می کند مژگان من
کاغذ ابری است صحرا در نظر
هیچ بر هیچ است چون خواب خمار
حسن رنگ آمیز دنیا در نظر
جلوه ای سر کرد و می ریزد اسیر
برگ گل از خاک آن پا در نظر
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۱۳ - جلوه حسنت چمن پرداز گل
جلوه حسنت چمن پرداز گل
خنده گل شوخی گل ناز گل
رتبه شوخی ز رعنایی گذشت
جلوه شمشاد پا انداز گل
با خیالت سینه ها گلزارها
می توان از دل شنید آواز گل
گریه ها در خنده پنهان کرده است
از لب ساغر کشیدم راز گل
گریه می آید مرا بر عندلیب
دیده ام تا خنده غماز گل
ما و گلزار اطاعت پیشگی
می کشم از خار دست انداز گل
بسته ام دل بر تماشای اسیر
داده ام آیینه را پرداز گل
خنده گل شوخی گل ناز گل
رتبه شوخی ز رعنایی گذشت
جلوه شمشاد پا انداز گل
با خیالت سینه ها گلزارها
می توان از دل شنید آواز گل
گریه ها در خنده پنهان کرده است
از لب ساغر کشیدم راز گل
گریه می آید مرا بر عندلیب
دیده ام تا خنده غماز گل
ما و گلزار اطاعت پیشگی
می کشم از خار دست انداز گل
بسته ام دل بر تماشای اسیر
داده ام آیینه را پرداز گل
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۲۴ - در دل از مستی فغان گم کرده ام
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۷۶۴ - در نظر نقش و نگارت می کشم
در نظر نقش و نگارت می کشم
تا نفس دارم خمارت می کشم
می شوم خاک و گلستان می شوم
حلقه در گوش بهارت می کشم
سینه از داغت بر آتش می زنم
درد یاری در دیارت می کشم
در سر مستی ز ساغر بیخبر
حرف لعل میگسارت می کشم
بزم یکرنگی است مشق دوستی
از دل خود انتظارت می کشم
خاک می گردم به راه وعده ای
انتقام از انتظارت می کشم
پر به صبر خویش می نازی اسیر
حلقه در گوش قرارت می کشم
تا نفس دارم خمارت می کشم
می شوم خاک و گلستان می شوم
حلقه در گوش بهارت می کشم
سینه از داغت بر آتش می زنم
درد یاری در دیارت می کشم
در سر مستی ز ساغر بیخبر
حرف لعل میگسارت می کشم
بزم یکرنگی است مشق دوستی
از دل خود انتظارت می کشم
خاک می گردم به راه وعده ای
انتقام از انتظارت می کشم
پر به صبر خویش می نازی اسیر
حلقه در گوش قرارت می کشم
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۱ - بسکه دارد دل توکل بر هوا
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۴ - سربلندیها غباری بوده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳۳ - می کشی درد ته جام کسی است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۵ - کار اشکم بی تو از صحرا گذشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۴ - یک سخن دارم دو عالم گوش باد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۶ - دل ز سودای کسی بی غم مباد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۶ - چند غفلت صید ایمانم کند
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۸۹ - دل ندارم بیقراری بیشتر
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۶۳ - و له ایضا
نیست در عالم کسی همتای تو
من بنازم پیش سر تا پای تو
راحت جانی و نور دیده ای
لاجرم در دیده کردم جای تو
شور در فرهاد مسکین افکند
پسته ی شیرین شکرخای تو
از هوا چون گل دریدم پیرهن
تا بدیدم نرگس شهلای تو
حالیا امروز جان می پرورم
بر امید وعده ی فردای تو
از بلا هرگز نپرهیزد دلم
کربلای من بود بالای تو
حیدر بیدل غزل گویی کند
همچو بلبل بر گل رعنای تو
من بنازم پیش سر تا پای تو
راحت جانی و نور دیده ای
لاجرم در دیده کردم جای تو
شور در فرهاد مسکین افکند
پسته ی شیرین شکرخای تو
از هوا چون گل دریدم پیرهن
تا بدیدم نرگس شهلای تو
حالیا امروز جان می پرورم
بر امید وعده ی فردای تو
از بلا هرگز نپرهیزد دلم
کربلای من بود بالای تو
حیدر بیدل غزل گویی کند
همچو بلبل بر گل رعنای تو
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۱ - ای رفیقان بشنوید این داستان
ای رفیقان بشنوید این داستان
بشنوید این داستان از راستان
پادشاهی بود در ملک جهان
مالک الملک جهان و ملک جان
جمله شاهان غاشیه گردان او
جمله را سر بر خط فرمان او
آستانش پادشاهان را پناه
بود او سالار و دیگرها سپاه
در گلستان بود او را طوطیی
دلگشا ونغز و زیبا طوطئی
طوطئی خوش لهجه ی فرخ لقا
طوطئی شیرین زبان و جان فزا
آشیانش کنگره ی قصر رفیع
طوفگاهش عرصهی ملک وسیع
جای او گاهی گلستان ارم
گاه در دامان شاه محترم
می نخوردی لقمه جز از دست شاه
جز ز دست پادشاه نیکخواه
قند و شکر می نهادش بر دهان
روز و شب از دست خود آن ارسلان
چونکه گشتی تشنه شاه مستطاب
دادیش از جام خاص خویش آب
درگه و بیگه انیس شاه بود
جان او با جان شه همراه بود
سرگذشتی تا لب طوطی نگفت
گاه خفتن دیده ی سلطان نخفت
صبحدم تا نطق آن گویا نشد
چشم شه از خواب نوشین وانشد
با کسی جز شاه طوطی رام نی
شاه را بی او دمی آرام نی
هر دو تن در عاشقی گشته سمر
هر یکی معشوق و عاشق آن دگر
جمله معشوقان عشاق ای پسر
حالشان را اینچنین دان سر بسر
هرکه شد معشوق عاشق نیز هست
در دل او عشق شورانگیز هست
عشق عاشق هم زجذب عشق اوست
گشته پیدا وین کشاکش هم ازوست
کهربا عاشق بود لیک ای عمو
کاه را بنگر که آید سوی او
این سخن را گر همی خواهی بیان
رو یحبهم و یحبونه بخوان
گر نبودی حشمت سلطان حسن
وان مناعتهای بی پایان حسن
کبر و ناز و بی نیازیهای آن
دورباش خودنمایی های آن
خوبرویان پرده برمی داشتند
ناله ها از سینه می افراشتند
پرده بر خود می دریدندی همه
سوی عاشق می دویدندی همه
رویشان بودی ز عاشق زردتر
آهشان از آه او پر دردتر
بشنوید این داستان از راستان
پادشاهی بود در ملک جهان
مالک الملک جهان و ملک جان
جمله شاهان غاشیه گردان او
جمله را سر بر خط فرمان او
آستانش پادشاهان را پناه
بود او سالار و دیگرها سپاه
در گلستان بود او را طوطیی
دلگشا ونغز و زیبا طوطئی
طوطئی خوش لهجه ی فرخ لقا
طوطئی شیرین زبان و جان فزا
آشیانش کنگره ی قصر رفیع
طوفگاهش عرصهی ملک وسیع
جای او گاهی گلستان ارم
گاه در دامان شاه محترم
می نخوردی لقمه جز از دست شاه
جز ز دست پادشاه نیکخواه
قند و شکر می نهادش بر دهان
روز و شب از دست خود آن ارسلان
چونکه گشتی تشنه شاه مستطاب
دادیش از جام خاص خویش آب
درگه و بیگه انیس شاه بود
جان او با جان شه همراه بود
سرگذشتی تا لب طوطی نگفت
گاه خفتن دیده ی سلطان نخفت
صبحدم تا نطق آن گویا نشد
چشم شه از خواب نوشین وانشد
با کسی جز شاه طوطی رام نی
شاه را بی او دمی آرام نی
هر دو تن در عاشقی گشته سمر
هر یکی معشوق و عاشق آن دگر
جمله معشوقان عشاق ای پسر
حالشان را اینچنین دان سر بسر
هرکه شد معشوق عاشق نیز هست
در دل او عشق شورانگیز هست
عشق عاشق هم زجذب عشق اوست
گشته پیدا وین کشاکش هم ازوست
کهربا عاشق بود لیک ای عمو
کاه را بنگر که آید سوی او
این سخن را گر همی خواهی بیان
رو یحبهم و یحبونه بخوان
گر نبودی حشمت سلطان حسن
وان مناعتهای بی پایان حسن
کبر و ناز و بی نیازیهای آن
دورباش خودنمایی های آن
خوبرویان پرده برمی داشتند
ناله ها از سینه می افراشتند
پرده بر خود می دریدندی همه
سوی عاشق می دویدندی همه
رویشان بودی ز عاشق زردتر
آهشان از آه او پر دردتر
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۲ - می زدندی فاش بی اندازه تر
می زدندی فاش بی اندازه تر
کوس رسوایی بلند آوازه تر
آری آری عاشقان برحسن یار
عاشقند و حسن باشد پرده دار
عشق معشوقان ولی برعشقهاست
عشق خود آتش مزاج و بیحیاست
حسن را جان بخشی و دلداری است
عشق را خصلت همه خونخواری است
حسن خوبان پرده شد برعشقشان
عشقشان برحسنشان آمد نهان
ورنه عشق دلبران افزونتر است
لیلی از مجنون بسی مجنونتر است
عاشقان را عشق اگر باشد یکی
عشق معشوقان بود صد بی شکی
دوستی با هر که داری ای پسر
باشد او را مهربانی بیشتر
زین سبب فرمود حق با بندگان
سوی من آیید ای آیندگان
راه من پویید کاین را هست و بس
عشق من جویید نی هر خاروخس
کوس رسوایی بلند آوازه تر
آری آری عاشقان برحسن یار
عاشقند و حسن باشد پرده دار
عشق معشوقان ولی برعشقهاست
عشق خود آتش مزاج و بیحیاست
حسن را جان بخشی و دلداری است
عشق را خصلت همه خونخواری است
حسن خوبان پرده شد برعشقشان
عشقشان برحسنشان آمد نهان
ورنه عشق دلبران افزونتر است
لیلی از مجنون بسی مجنونتر است
عاشقان را عشق اگر باشد یکی
عشق معشوقان بود صد بی شکی
دوستی با هر که داری ای پسر
باشد او را مهربانی بیشتر
زین سبب فرمود حق با بندگان
سوی من آیید ای آیندگان
راه من پویید کاین را هست و بس
عشق من جویید نی هر خاروخس
ملا احمد نراقی : مثنوی طاقدیس
بخش ۳ - حدیث قدسی:من تقرب الی شبراً تقربت ذراعا و من تقرب ذراعا تقربت باعا
هرکه نزدیک من آید یک ذراع
من روان گردم سوی او باع باع
هرکه پیماید ره من میل میل
من به فرسخ فرسخ آیم آن سبیل
گر گنه آرید چون ریگ روان
در برابر رحمت آرم صد چنان
با شما باشد اگر جرم و خطا
من شما را آورم لطف و عطا
گر شما را غفلت و آلایش است
پیش ما هم رحمت و بخشایش است
ای گنه کاران سوی ما پر زنید
خانه ام را حلقه ای بر در زنید
من نهادم خوان رحمت الصلا
ای گنه کاران امت الصلا
الصلا ای خیل نیک و بد تمام
داده اینک شاه خوبان بار عام
بار عام است ای گروه عاصیان
در گشاده شاه و بنهاده است خوان
خانه از لطف و کرم آراسته
حاجب و دربان ز در برخاسته
گرچه اینها هست لیکن ای جواد
جمله بی توفیق تو باد است باد
خوان نهاده در گشاده راه راست
لیک در راه ای برادر دزدهاست
دزدها هریک هلاک عالمی
هر یکی افراسیاب و رستمی
کاروانها را درین ره برده اند
رختشان بگرفته خونشان خورده اند
دست و پای پهلوانان بسته اند
بازوی زورآوران بشکسته اند
گرنه توفیق خدا باشد رفیق
کس نپیماید سلامت این طریق
از خدا میخواه توفیق ای پسر
تا توانی بردن این ره را بسر
این سخن پایان ندارد ای قلم
قصه طوطی و شه را کن رقم
من روان گردم سوی او باع باع
هرکه پیماید ره من میل میل
من به فرسخ فرسخ آیم آن سبیل
گر گنه آرید چون ریگ روان
در برابر رحمت آرم صد چنان
با شما باشد اگر جرم و خطا
من شما را آورم لطف و عطا
گر شما را غفلت و آلایش است
پیش ما هم رحمت و بخشایش است
ای گنه کاران سوی ما پر زنید
خانه ام را حلقه ای بر در زنید
من نهادم خوان رحمت الصلا
ای گنه کاران امت الصلا
الصلا ای خیل نیک و بد تمام
داده اینک شاه خوبان بار عام
بار عام است ای گروه عاصیان
در گشاده شاه و بنهاده است خوان
خانه از لطف و کرم آراسته
حاجب و دربان ز در برخاسته
گرچه اینها هست لیکن ای جواد
جمله بی توفیق تو باد است باد
خوان نهاده در گشاده راه راست
لیک در راه ای برادر دزدهاست
دزدها هریک هلاک عالمی
هر یکی افراسیاب و رستمی
کاروانها را درین ره برده اند
رختشان بگرفته خونشان خورده اند
دست و پای پهلوانان بسته اند
بازوی زورآوران بشکسته اند
گرنه توفیق خدا باشد رفیق
کس نپیماید سلامت این طریق
از خدا میخواه توفیق ای پسر
تا توانی بردن این ره را بسر
این سخن پایان ندارد ای قلم
قصه طوطی و شه را کن رقم