تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۲ - ای داده مرا چو عشق خود بیداری
ای داده مرا چو عشق خود بیداری
وین شمع میان این جهان تاری
من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری
وانگه گوئی بس است تا کی زاری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۳ - ای دام هزار فتنه و طراری
ای دام هزار فتنه و طراری
یارب تو چه فتنه‌ها که در سر داری
ای آب حیات اگر جهان سنگ شود
والله که چون آسیاش در چرخ آری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۴ - ای در دل من نشسته بگشاده دری
ای در دل من نشسته بگشاده دری
جز تو دگری نجویم و کو دگری
با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت
تو دفع مده که نیست از تو گذری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۵ - ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
ای در دل هر کسی ز مهرت تابی
وی از تو تضرعی بهر محرابی
جاوید شبی باید و خوش مهتابی
تا با تو غمی بگویم از هر بابی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۶ - ای دشمن جان و جان شیرین که توئی
ای دشمن جان و جان شیرین که توئی
نور موسی و طور سینین که توئی
وی دوست که زهره نیست جان را هرگز
تا نام برد از تو به تعیین که توئی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۷ - ای دل تو اگر هزار دلبر داری
ای دل تو اگر هزار دلبر داری
شرط آن نبود که دل ز ما برداری
گر دل داری که دل ز ما برداری
از یار نوت مباد برخورداری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۸ - ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
ای دل تو بدین مفلسی و رسوائی
انصاف بده که عشق را چون سائی
عشق آتش تیز است و ترا آبی نیست
خاکت بر سر چه باد می‌پیمائی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲۹ - ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی
صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند
این جمله شدی ولی مسلمان نشدی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۰ - ای دل تو و درد او اگر خود مردی
ای دل تو و درد او اگر خود مردی
جان بندهٔ تست اگر تو صاحب دردی
صد دولت صاف را به یک جو نخری
گر یک دردی ز دست دردش خوردی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۱ - ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
ای دل چو به صدق از تو نیاید کاری
باری میکن به مفلسی اقراری
اینک در او دست به دریوزه برآر
درویش ز دریوزه ندارد عاری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۲ - ای دل چو وصال یار دیدی حالی
ای دل چو وصال یار دیدی حالی
در پای غمش بمیر تا کی نالی
شرطست چو آفتاب رخ بنماید
گر شمع نمیرد بکشندش حالی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۳ - ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی
ای دل چه حدیث ماجرا می‌جوئی
من با توام ای دل تو کرا می‌جوئی
ور زانکه ندیده‌ای کرا می‌جوئی
ور زانکه بدیده‌ای چرا می‌جوئی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۴ - ای دوست به حق آنکه جان را جانی
ای دوست به حق آنکه جان را جانی
چون نامهٔ من رسد به تو برخوانی
از بوالعجبی نامهٔ من ندرانی
چون حال دل خراب من میدانی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۵ - ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
ای دوست بهر سخن در جنگ زنی
صد تیر جفا بر من دلتنگ زنی
در چشم تو من مسم دگر کس زر سرخ
فردا بنمایمت چو بر سنگ زنی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۶ - ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ای دوست ترا رسد اگر ناز کنی
ناساز شوی باز دمی ساز کنی
زان میترسم در جفا باز کنی
مکر اندیشی بهانه آغاز کنی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۷ - ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
ای دوست ز من طمع مکن غمخواری
جز مستی و جز شنگی و جز خماری
ما را چو خدا برای این آوردست
خصم خردیم و دشمن هشیاری
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۸ - ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی
ای دیده تو از گریه زبون می‌نشوی
ای دل تو این واقعه خون می‌نشوی
ای جان چو به لب رسیدی از قالب من
آخر بچه خوشدلی برون می‌نشوی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳۹ - ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی
ای روی ترا پیشه جهان‌آرائی
وی زلف ترا قاعده عنبر سائی
آن سلسلهٔ سحر ترا، آن شاید
کش می‌گزی و می‌کنی و می‌خایی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۴۰ - ای ساقی از آن باده که اول دادی
ای ساقی از آن باده که اول دادی
رطلی دو درانداز و بیفزا شادی
یا چاشنیی از آن نبایست نمود
یا مست و خراب کن چو سر بگشادی
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۴۱ - ای ساقی جان که سرده ایامی
ای ساقی جان که سرده ایامی
آرام دل خستهٔ بی‌آرامی
مستان تو امروز همه مخمورند
آخر به تو بازگردد این بدنامی