تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۵۵ - تاریخ انجام ساختمان خانه یی
نگردد یارب این فرخنده منزل، خالی از مهمان
ز روی چون گل یاران بود پیوسته گلریزان
نباشد بر در و دیوار آن، آیینه ها هر سو
که هر یک هست چشم انتظاری بر ره مهمان
ز بس افتاده است ایوان این زیبا بنا، دلکش
بچشم دلبران ماند، که باشد طره اش مژگان
از آن چون خانه آیینه لبریز صفا باشد
که روشن شد چراغش از صفای مقدم یاران
در آن از باد دست افشانی رقص نشاط دل
عجب نبود، فتاده موج اگر بر شیشه الوان
بروی یکدگر غلتید در باغش گل و سنبل
تو گویی این چمن خورده است، آب گوهر غلتان
عزیزان چون ز من جستند تاریخ بنای آن
بگفتم:«باد این زیبا عمارت مجمع نیکان »!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۵۸ - در بنای مسجد کیخسرو خان
بحکم شاه دین «عباس ثانی » آنکه در عهدش
جهان از خرمی پرخنده شد، چون دامن گلچین
شه مسکین نوازی، کز دوای عدل و احسانش
بعالم هیچکس را نیست دردی، غیر درد دین
شهنشاهی که رای و همت و حلم وی آموزد
خرد را عقل و دریا را سخا و کوه را تمکین
جلال و عدل و احسان و جهانبانی و دینداری
همه در آسمان دولتش جمعند چون پروین
شده از شمع تیغش، خانه امن و امان روشن
چنان کز پشتبان دولتش، محکم بنای دین
چنان بر زیردستان زور کردن نیست حد کس را
که سر در عهد او آهسته بگذارند بر بالین
ز بیدادی که بر فرهاد مسکین رفته از خسرو
بکوه از بیم او خود را کشیده صورت شیرین
برآمد تا بتخت خسروی این شاه دین پرور
چراغان شد ز نور جبهه عباد، شهر دین
بسعی بنده درگاه او، کیخسرو عادل
که از سر کم نگردد سایه لطف شهش آمین
سر اخلاص کیشان، آنکه بالاتر بود پیشش
ز صد کیخسروی دربانی این شاه عدل آیین
بانجام آمد این عالم بنا، زآن سان، که از فیضش
سراپا رشک جنت گشت باب الجنة قزوین
بگفتم: این چه جا باشد؟ بتاریخش خرد گفتا:
«مکان طاعت و جای دعای پادشاه دین »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶۴ - تاریخ مرگ تایب
ز روی درد و سوزم گفت یاری قدردان روزی
که: «تایب » حیف دامان بقا زین بوم و برچیده
شدم غمگین و حق آشنایی خواست تاریخش
بگفتم:«از جهان تایب بساط عمر بر چیده »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶۷ - تاریخ تعمیر بنائی
«سلیمان » زمان، شاه سکندر عدل دارا دل
فروغ آفتاب رحمت حق، ظل سبحانی
شه باداد و دین، آن کو دو دست عدل و احسانش
بآب لطف شست از روی عالم، گرد ویرانی
وفور نعمتش، پر کرده ز آنسان چشم دلها را
که نتواند کسی دیدن دگر، روی پریشانی
بمعدن کرده کسب میمنت، از نسبت نامش
عبث در چشم خاتمها، ندارد جا سلیمانی
زجان، معمار حسن سعی آن دارای دین پرور
نمود این روضه را تعمیر، از توفیق ربانی
مبارک روضه یی پرنور، کز قدر و شرف آنجا
بود از درگهش دائم، ملک را چشم دربانی
براین درگاه، از اخلاص هرکس جبهه سا گردد
عجب دارم ز غم در حشرش افتد چین به پیشانی
مشو شاد از شکست این بنا، ای خارجی دیگر
که تجدید لباسی نیست نقض کعبه، گر دانی
اگر کاهید، چندی همچو ماه این قبه زرین
شد از خورشید رحمت زود دیگر بدر نورانی
دگر گلدسته از یکدگر پاشیده اش، از نو
بحمدالله، بلندی یافت چون بانگ مسلمانی
چو شد دیگر بلند این قبه، تاریخش خرد گفتا:
که:«باز این بارگه برپا شد از حکم سلیمانی »
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴ - کجا نقصان پذیرد عشق از دمسردی ناصح
کجا نقصان پذیرد عشق از دمسردی ناصح
نباشد از هوای سرد پروا گرمی تب را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۶ - ز درویشان بیقدر است رفعت اهل دولت را
ز درویشان بیقدر است رفعت اهل دولت را
ز پهلوی پری یابد هما اوج سعادت را
کشد دریای رحمت، تنگ چون مادر در آغوشت
برون کن از سر خود چون حباب این باد نخوت را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳ - اگر تمکین حسنش بگذرد در دل گلستان را
اگر تمکین حسنش بگذرد در دل گلستان را
ز لنگر بگسلد شبنم، کمند مهر تابان را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۸ - کنی گر آشنای درد جهان غفلت آیین را
کنی گر آشنای درد جهان غفلت آیین را
بچشمت چون نمک بر زخم سازد خواب شیرین را
ره عشق است، با این عزمهای سست نتواند شد
که بر آتش زدن نبود میسر پای چوبین را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۳ - پر از عیش و طرب گردد ز یاد دوست محفلها
پر از عیش و طرب گردد ز یاد دوست محفلها
که غم را پیش او، حد نشستن نیست در دلها
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۴۴ - بتنگ آمد دل، از خودسازی این باغ و بستانها
بتنگ آمد دل، از خودسازی این باغ و بستانها
دگر دست من است و، دامن پاک بیابانها
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۷ - ندارند از ته دل، الفتی اهل جهان باهم
ندارند از ته دل، الفتی اهل جهان باهم
مگر در خواب مژگانی به مژگان آشنا گردد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۸ - نفس از ذکر شهد آن لبم گر بهره ور گردد
نفس از ذکر شهد آن لبم گر بهره ور گردد
عجب نبود که نی از ناله من نیشکر گردد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱۹ - اگر بیند بخوابم، نرگسش بی‌خواب می‌گردد
اگر بیند بخوابم، نرگسش بی‌خواب می‌گردد
اگر با زلف گویم حال دل، بی‌تاب می‌گردد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۰ - نه اشکست اینکه در بزم وصال از دیده میآید
نه اشکست اینکه در بزم وصال از دیده میآید
نگاهم در نظر از دیدن او، آب میگردد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۱ - کدورت پاک طینت را، صفای سینه میگردد
کدورت پاک طینت را، صفای سینه میگردد
که خاکستر چراغ خانه آیینه میگردد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۳ - نیند از احتیاط خصم، دنیا دیدگان غافل
نیند از احتیاط خصم، دنیا دیدگان غافل
چنار از سالخوردیها، زره زیر قبا دارد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۱ - تلاش تیرگی با آتش دل در نمیگیرد
تلاش تیرگی با آتش دل در نمیگیرد
که تیغ شعله هرگز رنگ خاکستر نمیگیرد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۴ - نگه را، عکس رخسار تو، شاخ ارغوان سازد
نگه را، عکس رخسار تو، شاخ ارغوان سازد
شکست رنگ من، آیینه را برگ خزان سازد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۷ - ز ضعف بیغمی، نتواند آهم از جگر خیزد
ز ضعف بیغمی، نتواند آهم از جگر خیزد
مگر دردی بگیرد دست افغانم، که بر خیزد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۶ - زند صبح جزا چون بر محک نقد عملها را
زند صبح جزا چون بر محک نقد عملها را
همین از کرده های ما خجالت سرخ رو باشد