تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۲ - پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنی
پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنی
می توانی رام لیلی را ز استغنا کنی
بی تأمل می کنی در کار باطل عمر صرف
چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی
کار خود را راست کن با قامت همچون الف
با قد خم چون میسر نیست سر بالا کنی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۵۷۳ - با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخن
با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخن
چون گشودی لب به گفتن، نیک یا بد می شوی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۵ - برد تا رنگ حیا را باده از رخسار او
برد تا رنگ حیا را باده از رخسار او
آنچه بسیارست گلچین است در گلزار او
طره دستار او همسایه بال هماست
پادشاهی کرد گل بر گوشه دستار او
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۶ - نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ او
نیست هر آیینه را تاب رخ گلرنگ او
هم مگر آیینه سازند از دل چون سنگ او
در شب تاریک نتوان دزد را دنبال رفت
دل گرفتن مشکل است از طره شبرنگ او
از لطافت نسبت رخسار او با گل خطاست
کز نگاه گرم گردد آفتابی، رنگ او
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۷ - عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او
عمر را سازد دو بالا، دیدن بالای او
خضر و عمر جاودان، ما و قد رعنای او
خواجه مستغنی ز دین من به دنیای دنی است
چون نباشم من به دین مستغنی از دنیای او؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۸ - می به جامم می کند چشم خمارآلود تو
می به جامم می کند چشم خمارآلود تو
گل به طرحم می دهد روی بهارآلود تو
می رسی از گرد راه و می توان برداشتن
گرده خورشید از روی غبارآلود تو
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۰۹ - ای قیامت نخل بند قامت رعنای تو
ای قیامت نخل بند قامت رعنای تو
نخل رعنایی به بارآورده بالای تو
حق ما افتادگان را کی توان پامال کرد؟
بوسه من کارها دارد به خاک پای تو
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۰ - ای صبا احوال ما با پاسبان او بگو
ای صبا احوال ما با پاسبان او بگو
اشتیاق سجده را با آستان او بگو
هر کجا آن شاخ گل را ناز بگشاید کمر
شکوه آغوش ما را با میان او بگو
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۷ - گر تو با هر خار و خس خواهی چو گل افروختن
گر تو با هر خار و خس خواهی چو گل افروختن
از چراغ غیرتم (گل) می کند واسوختن
ما چو گل با سینه صد چاک عادت کرده ایم
بخیه را بر زخم نتوانی به سوزن دوختن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۸ - مردم از افسردگی ای بخت چشمی باز کن
مردم از افسردگی ای بخت چشمی باز کن
گریه را آگاه گردان، ناله را آواز کن
ای که می بخشی به گلچینان کلید باغ را
اول این قفل گره از بال بلبل باز کن
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۱۹ - درگذشت از خاکساری دشمن از آزار من
درگذشت از خاکساری دشمن از آزار من
شد حصار عافیت کوتاهی دیوار من
سخت جانی داردم از شکوه گردون خموش
خنده کبک است شور سیل در کهسار من
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۲۱ - خیره گردد دیده صبح از جلای داغ من
خیره گردد دیده صبح از جلای داغ من
داغ دارد مهر تابان را صفای داغ من
نیست گر صحرای محشر سینه گرمم، چرا
می پرد چون نامه هر سو پنبه های داغ من؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۲۲ - نیست غیری در حریم دیده نمناک من
نیست غیری در حریم دیده نمناک من
نام لیلی نقش می بندد ز اشک پاک من
اینقدر بی طاقتی در مشت خاری بوده است؟
روی دریا شد کبود از سیلی خاشاک من
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۲۳ - منقلب گشته است از دور فلک احوال من
منقلب گشته است از دور فلک احوال من
ضعف پیری در جوانی کرده استقبال من
جنس من قارون شد از گرد کسادی و هنوز
چشم حاسد برنمی دارد سر از دنبال من
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۲۴ - خون ز چشم عاشقان بیگناه آمد برون
خون ز چشم عاشقان بیگناه آمد برون
تا ز رویش آن خط عاشق نگاه آمد برون
در کنار رحمت دریای بی پایان فتاد
چون حباب آن کس که از قید کلاه آمد برون
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۳۹ - می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاه
می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاه
نور می بارد ز روی آفتاب صبحگاه
نقد انجم را به یک جام صبوحی می دهد
خوب می داند فلک، قدر شراب صبحگاه
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۴۲ - از عرق رخسار گلگون را گلستان کرده ای
از عرق رخسار گلگون را گلستان کرده ای
بازای سرچشمه خورشید، طوفان کرده ای
گر چه شمشیر ترا سنگ فسان در کار نیست
خواب سنگین را فسان تیغ مژگان کرده ای
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۴۳ - پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنی
پا چو مجنون جمع اگر در دامن صحرا کنی
می توانی رام لیلی را ز استغنا کنی
بی تأمل می کنی در کار باطل عمر صرف
چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی
کار خود را راست کن با قامت همچون الف
با قد خم چون میسر نیست سر بالا کنی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۴۴ - با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخن
با خموشی هستی از نیکان عالم بی سخن
چون گشودی لب به گفتن، نیک یا بد می شوی
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۵۰ - از کجی ناخنه دیده انور گردی
از کجی ناخنه دیده انور گردی
راست شو راست که سرو لب کوثر گردی
نعل نان است در آتش ز پی گرسنگان
چه ضرورست پی رزق به هر در گردی؟
خم نمودند قدت را که زمین گیر شوی
نه که از بی بصری حلقه هر در گردی
بوالهوس نیست به لطف تو سزاوار، ولی
شرمت آید ز غلط کرده خود برگردی