تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «بستان ماتم»
شمارهٔ ۳ - در منقبت شاه اولیاء علیه السلام گوید
سریر آرای ایوان هدایت
امیرالمؤمنین شاه ولایت
امام اولین ملک جهان را
خبردار آشکارا و نهان را
چراغ چشم و روح جسم آدم
نگین دار رسالت سرّ خاتم
طلسم گنج پنهان خدایی
خدیو تختگاه کبریایی
علی عالی آن دارای دوران
که قدرش رانده بر نُه چرخ یکران
به دانش لوح محفوظ امامت
به بخشش گنج مکنون کرامت
سپهدار پیمبر زوج زهرا
که از وی طره ی دین شد مطرّا
شهی بهر رسول برگزیده
دل و دست و زبان و گوش و دیده
پی اثبات دین کردگارش
هویدا نفی شرک از ذوالفقارش
کلید رزق جود بی دریغش
فنای خلق در دندان تیغش
که جز آن افتخار آل هاشم
بهشت و دوزخ حق راست قاسم؟
جز او بر کوثر احمد که ساقی است؟
که غیر از وی خدا را وجه باقی است؟
که را دخت نبی بانوی مشکوست؟
که را خیبرگشا نیروی بازوست؟
نبی را کیست صاحب سرّ معراج؟
که را نص خلافت بد به سر تاج؟
سلامی وافر از یزدان دادار
بر آن داور که امت راست سالار
دگر بر جفت او دخت پیمبر
خداوندان دین را پاک مادر
دگر بر یازده فرزند پاکش
گهرهای ثمین تابناکش
امیرالمؤمنین شاه ولایت
امام اولین ملک جهان را
خبردار آشکارا و نهان را
چراغ چشم و روح جسم آدم
نگین دار رسالت سرّ خاتم
طلسم گنج پنهان خدایی
خدیو تختگاه کبریایی
علی عالی آن دارای دوران
که قدرش رانده بر نُه چرخ یکران
به دانش لوح محفوظ امامت
به بخشش گنج مکنون کرامت
سپهدار پیمبر زوج زهرا
که از وی طره ی دین شد مطرّا
شهی بهر رسول برگزیده
دل و دست و زبان و گوش و دیده
پی اثبات دین کردگارش
هویدا نفی شرک از ذوالفقارش
کلید رزق جود بی دریغش
فنای خلق در دندان تیغش
که جز آن افتخار آل هاشم
بهشت و دوزخ حق راست قاسم؟
جز او بر کوثر احمد که ساقی است؟
که غیر از وی خدا را وجه باقی است؟
که را دخت نبی بانوی مشکوست؟
که را خیبرگشا نیروی بازوست؟
نبی را کیست صاحب سرّ معراج؟
که را نص خلافت بد به سر تاج؟
سلامی وافر از یزدان دادار
بر آن داور که امت راست سالار
دگر بر جفت او دخت پیمبر
خداوندان دین را پاک مادر
دگر بر یازده فرزند پاکش
گهرهای ثمین تابناکش
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «بستان ماتم»
شمارهٔ ۴ - در مدح باب الحوایج موسی بن جعفر علیهماالسلام
سزد گر با دل پژمان کنم یاد
درود از بسته ی زنجیر بیداد
پناه خلق و فرزند پیمبر
امام هفتمین موسی بن جعفر
اسیر فتنه ی بدخواه ملعون
غریب افتاده در زندان هارون
صفی الله را تاج نتایج
شه دنیا و دین باب الحوایج
شهید زهر کین فرسوده ی بند
ز دنیا رفته دور از جفت و فرزند
برابر کربلا را کاظمینش
غنود [او] خود به تربت چون حسینش
فراز تربت آن گوهر پاک
دو گنبد برکشیده سر بر افلاک
از آن هر دو ضریح ار بازپرسی
یکی عرش است و آن دیگر چو کرسی
گر آن شاه از خلافت تاج بودش
به ارث از صاحب معراج بودش
نموده رو زلیخای جهان را
چو یوسف جسته در زندان مکان را
کلیمی دیده گوناگون سآمت
ز بدکرداری فرعون امت
خلیلی کنج زندان منجنیقش
ز زهر اندر جگر نار حریقش
ندانسته به بند اندر شب از روز
ندیده روی مهر گیتی افروز
هلال آسان نزار اندامش از غم
ز اشکش بر گل رخساره شبنم
بنفشه وار سال و مه ز تشویش
نهاده بر سر زانو سر خویش
نگشته خاطرش از غم دمی شاد
تنش لرزان چو سرو از جنبش باد
چو شیر ار بود در زنجیر تقدیر
نیاید عار شیران را ز زنجیر
نه هیچ از بندگی یکدم جدا بود
نه کس در خاطرش غیر از خدا بود
به خاک اندر نهاده صبح تا شام
برای سجده ی حق هفت اندام
نگردیده وزان بر وی نسیمی
نه او را غیر زندانبان ندیمی
نه یک همدم که با او راز گفتی
حدیث غربت خود بازگفتی
رخش سیلی خور جور زمانه
تنش نیلی ز زخم تازیانه
به مرگ آنگه که او بر خاک سر داشت
نه خواهر نی برادر نی پسر داشت
ببخشد زندگی گر کردگارم
بپاید مدت ناپایدارم
سراسر قصه ی او بازگویم
به خوناب جگر رخساره شویم
بدان سان سازم این راز آشکارا
که خون خیزد ز چشم سنگ خارا
درود از بسته ی زنجیر بیداد
پناه خلق و فرزند پیمبر
امام هفتمین موسی بن جعفر
اسیر فتنه ی بدخواه ملعون
غریب افتاده در زندان هارون
صفی الله را تاج نتایج
شه دنیا و دین باب الحوایج
شهید زهر کین فرسوده ی بند
ز دنیا رفته دور از جفت و فرزند
برابر کربلا را کاظمینش
غنود [او] خود به تربت چون حسینش
فراز تربت آن گوهر پاک
دو گنبد برکشیده سر بر افلاک
از آن هر دو ضریح ار بازپرسی
یکی عرش است و آن دیگر چو کرسی
گر آن شاه از خلافت تاج بودش
به ارث از صاحب معراج بودش
نموده رو زلیخای جهان را
چو یوسف جسته در زندان مکان را
کلیمی دیده گوناگون سآمت
ز بدکرداری فرعون امت
خلیلی کنج زندان منجنیقش
ز زهر اندر جگر نار حریقش
ندانسته به بند اندر شب از روز
ندیده روی مهر گیتی افروز
هلال آسان نزار اندامش از غم
ز اشکش بر گل رخساره شبنم
بنفشه وار سال و مه ز تشویش
نهاده بر سر زانو سر خویش
نگشته خاطرش از غم دمی شاد
تنش لرزان چو سرو از جنبش باد
چو شیر ار بود در زنجیر تقدیر
نیاید عار شیران را ز زنجیر
نه هیچ از بندگی یکدم جدا بود
نه کس در خاطرش غیر از خدا بود
به خاک اندر نهاده صبح تا شام
برای سجده ی حق هفت اندام
نگردیده وزان بر وی نسیمی
نه او را غیر زندانبان ندیمی
نه یک همدم که با او راز گفتی
حدیث غربت خود بازگفتی
رخش سیلی خور جور زمانه
تنش نیلی ز زخم تازیانه
به مرگ آنگه که او بر خاک سر داشت
نه خواهر نی برادر نی پسر داشت
ببخشد زندگی گر کردگارم
بپاید مدت ناپایدارم
سراسر قصه ی او بازگویم
به خوناب جگر رخساره شویم
بدان سان سازم این راز آشکارا
که خون خیزد ز چشم سنگ خارا
الهامی کرمانشاهی : گزیدهٔ منظومهٔ «بستان ماتم»
شمارهٔ ۵ - در مدح شیخ و مرشد خویش گوید
کنون گویم ثنا مرد خدا را
سمیّ مصطفی و مجتبی را
شهی دنیا به چشم همّتش دون
کشیده خانقاهش سر به گردون
یکی شمعی دلم کاشانه ی او
روان روشنم پروانه ی او
هزاران چون منش مولا شمرده
ارادت را به کویش سر سپرده
دل پاکش پر از تسبیح و تقدیس
چو جان عیسی و چون قلب ادریس
روان خانقه داران افلاک
مر او را خفته اندر پیکر پاک
به درویشی برآورده سر خویش
فراتر برده از مهر افسر خویش
چه راز از دفتر احکام خوانده
زبان او سخن ز الهام رانده
به نام او زده ارشاد را کوس
سپهر و کرده خورشیدش زمین بوس
سپرده هفت وادی را به تحقیق
شده همرتبه ی مردان صدیق
رها گشته تنش از بند ناسوت
گزیده جای اندر بزم لاهوت
دلش در سینه یک دنیا ز توحید
تنش در خرقه یک عالم ز تجرید
بود مهرش که بادا در دلم بیش
کمند وحدت هر مرد درویش
ازوگر شور در هر حلقه افتاد
عجب نی ایزدش سَر حلقگی داد
به فرق پاک دستارش گواهی
دهد کز فقر جست او تاج شاهی
هدایت را به موج آورده دریا
زده چتر ولایت بر ثریّا
فلک را حلقه داران صوامع
ثنای حضرتش زیب مجامع
بر از گردون جلال سامی او
حسن خلقش چو نام نامی او
ز رحمت یک نظر سویم چو بگشاد
مرا آزادی از بند غمان داد
به تن دورم اگر چند از حضورش
تجلی هاست بر جانم ز نورش
چو مهر او تافته بر غرب و بر شرق
مرا زو سایه ی زنهار بر فرق
چه غم از گردش ایام دارم؟
که اندر سایه اش آرام دارم
بماند تا جهان باشد وجودش
هزاران بنده چون من در سجودش
سمیّ مصطفی و مجتبی را
شهی دنیا به چشم همّتش دون
کشیده خانقاهش سر به گردون
یکی شمعی دلم کاشانه ی او
روان روشنم پروانه ی او
هزاران چون منش مولا شمرده
ارادت را به کویش سر سپرده
دل پاکش پر از تسبیح و تقدیس
چو جان عیسی و چون قلب ادریس
روان خانقه داران افلاک
مر او را خفته اندر پیکر پاک
به درویشی برآورده سر خویش
فراتر برده از مهر افسر خویش
چه راز از دفتر احکام خوانده
زبان او سخن ز الهام رانده
به نام او زده ارشاد را کوس
سپهر و کرده خورشیدش زمین بوس
سپرده هفت وادی را به تحقیق
شده همرتبه ی مردان صدیق
رها گشته تنش از بند ناسوت
گزیده جای اندر بزم لاهوت
دلش در سینه یک دنیا ز توحید
تنش در خرقه یک عالم ز تجرید
بود مهرش که بادا در دلم بیش
کمند وحدت هر مرد درویش
ازوگر شور در هر حلقه افتاد
عجب نی ایزدش سَر حلقگی داد
به فرق پاک دستارش گواهی
دهد کز فقر جست او تاج شاهی
هدایت را به موج آورده دریا
زده چتر ولایت بر ثریّا
فلک را حلقه داران صوامع
ثنای حضرتش زیب مجامع
بر از گردون جلال سامی او
حسن خلقش چو نام نامی او
ز رحمت یک نظر سویم چو بگشاد
مرا آزادی از بند غمان داد
به تن دورم اگر چند از حضورش
تجلی هاست بر جانم ز نورش
چو مهر او تافته بر غرب و بر شرق
مرا زو سایه ی زنهار بر فرق
چه غم از گردش ایام دارم؟
که اندر سایه اش آرام دارم
بماند تا جهان باشد وجودش
هزاران بنده چون من در سجودش
ادیب صابر : قصاید
شماره ۱۸ - خوشا وقتا که وقت نوبهار است
خوشا وقتا که وقت نوبهار است
مساعد روز و میمون روزگار است
زمین چون لعبت شمشاد زلف است
جهان چون کودک عنبر عذار است
کجا پایت برآید گلستان است
کجا چشمت برافتد لاله زار است
میان باغ پر مشک و عبیر است
کران راغ چون نقش و نگار است
هوا چون چشم عاشق درفشان است
صبا چون زلف دلبر مشکبار است
بساطی بافت فروردین زمین را
کش از مینا و بسد پود و تار است
قرار اکنون به صحن بوستان دار
که صحن بوستان دار القرار است
کنار باغ پر درست و گوهر
کنار او مگر دریا کنار است
بگرید ابر نوروزی همی زار
که شاخ زرد گل بیمار و زار است
زمانی عندلیب از وی جدا نیست
مگر نزدیک او تیماردار است
اگر بلبل شده ست از عشق گل مست
چرا این چشم نرگس پرخمار است
گیای کیمیا گشته است نرگس
که طبعش مایه زر عیار است
در این فصلی که مرده زنده گردد
چرا شاخ بنفشه سوگوار است
مگر گل را عروسی کرد نوروز
که ابرش هر زمان گوهر نثار است
بهار است این ندانم یا بهشت است
بهشت است این ندانم یا بهار است
نسیم نسترن بفزود جانم
مگر در وی نسیم زلف یار است
درخت ارغوان گر نیست آتش
چرا شاخش همیشه پر شرار است
همانا یاسمین مست شبانه است
که چون مستان نوان و بی قرار است
چرا لاله همی ننشیند از پای
مگر مر باده را در انتظار است
نشاط باده باید کرد بر گل
که بازار نشاط باده خوار است
بیار ای ساقی آن آب چو آتش
که جان را جان و غم را غمگسار است
چو زلف یار بویش دلفریب است
چو وصل دوست طعمش خوشگوار است
صفات او چو انعام خداوند
برون از حد و افزون از شمار است
جمال العتره مجدالدین که دین را
ز قصد دشمنان دین حصار است
ابوالقاسم علی تاج المعالی
که چرخ فضل و خورشید تبار است
خداوندی که اندر علم و در حلم
ز حیدر وز پیامبر یادگار است
نسیم مهر او سازنده نور است
سموم کین او سوزنده نار است
ز محنت دشمنان را گوشمال است
ز نعمت دوستان را حق گزار است
دلیل عفو و خشمش سعد و نحس است
نشان رفق و باسش تخت و دار است
به هر معنی که بندیشی تمام است
به هر میدان که پیش آید سوار است
تن انصاف را در عالم عدل
حواس پنج و ارکان چهار است
هر آنچ از خاک سازد طبع خورشید
به چشم جود او چون خاک خوار است
وز آنچ اندر صدف خیزد ز باران
به نظم و نثرش اندر صد هزار است
وز آن گوهر که کانش ناف آهوست
نسیم خلق او را ننگ و عار است
جماد و ناطق ار مدحش سرایند
هنوز آن بر سبیل اختصار است
خطاب فضل والفاظ بزرگی
جز او بر هر که باشد مستعار است
اساس جاه و بنیاد جلالش
چو ترکیب فلکها استوار است
به شب روی سگالشهای اعدا
کلام اللیل یمحوه النهار است
ز فضلش نقص بدخواهان بیفزود
که فضل گل دلیل نقص خار است
ندارد زر دریغ از معدن شکر
که شکرش فربه از زر نزار است
اگر دریاش خوانم بس عجب نیست
که هر لفظیش در شاهوار است
وگر گردونش گویم جای آن هست
که گرد عالم فضلش مدار است
خداوندا تویی کز قول و فعلت
بزرگان جهان را اعتبار است
نه از دولت به جز ذکرت ذخیره ست
نه از نعمت به جز شکرت شکار است
تو را ای سید آل پیمبر
به جد و جود بر خلق افتخار است
ز جدت نا امیدان را امید است
ز جودت بی یساران را یسار است
الا تا در جهان بادست و خاک است
یکی پنهان و دیگر آشکار است
حسود جاه تو با باد سرد است
عدو دولت تو خاکسار است
(مدیح تو چنان گفتم من ایدون
سده جشن ملوک نامدار است)
مساعد روز و میمون روزگار است
زمین چون لعبت شمشاد زلف است
جهان چون کودک عنبر عذار است
کجا پایت برآید گلستان است
کجا چشمت برافتد لاله زار است
میان باغ پر مشک و عبیر است
کران راغ چون نقش و نگار است
هوا چون چشم عاشق درفشان است
صبا چون زلف دلبر مشکبار است
بساطی بافت فروردین زمین را
کش از مینا و بسد پود و تار است
قرار اکنون به صحن بوستان دار
که صحن بوستان دار القرار است
کنار باغ پر درست و گوهر
کنار او مگر دریا کنار است
بگرید ابر نوروزی همی زار
که شاخ زرد گل بیمار و زار است
زمانی عندلیب از وی جدا نیست
مگر نزدیک او تیماردار است
اگر بلبل شده ست از عشق گل مست
چرا این چشم نرگس پرخمار است
گیای کیمیا گشته است نرگس
که طبعش مایه زر عیار است
در این فصلی که مرده زنده گردد
چرا شاخ بنفشه سوگوار است
مگر گل را عروسی کرد نوروز
که ابرش هر زمان گوهر نثار است
بهار است این ندانم یا بهشت است
بهشت است این ندانم یا بهار است
نسیم نسترن بفزود جانم
مگر در وی نسیم زلف یار است
درخت ارغوان گر نیست آتش
چرا شاخش همیشه پر شرار است
همانا یاسمین مست شبانه است
که چون مستان نوان و بی قرار است
چرا لاله همی ننشیند از پای
مگر مر باده را در انتظار است
نشاط باده باید کرد بر گل
که بازار نشاط باده خوار است
بیار ای ساقی آن آب چو آتش
که جان را جان و غم را غمگسار است
چو زلف یار بویش دلفریب است
چو وصل دوست طعمش خوشگوار است
صفات او چو انعام خداوند
برون از حد و افزون از شمار است
جمال العتره مجدالدین که دین را
ز قصد دشمنان دین حصار است
ابوالقاسم علی تاج المعالی
که چرخ فضل و خورشید تبار است
خداوندی که اندر علم و در حلم
ز حیدر وز پیامبر یادگار است
نسیم مهر او سازنده نور است
سموم کین او سوزنده نار است
ز محنت دشمنان را گوشمال است
ز نعمت دوستان را حق گزار است
دلیل عفو و خشمش سعد و نحس است
نشان رفق و باسش تخت و دار است
به هر معنی که بندیشی تمام است
به هر میدان که پیش آید سوار است
تن انصاف را در عالم عدل
حواس پنج و ارکان چهار است
هر آنچ از خاک سازد طبع خورشید
به چشم جود او چون خاک خوار است
وز آنچ اندر صدف خیزد ز باران
به نظم و نثرش اندر صد هزار است
وز آن گوهر که کانش ناف آهوست
نسیم خلق او را ننگ و عار است
جماد و ناطق ار مدحش سرایند
هنوز آن بر سبیل اختصار است
خطاب فضل والفاظ بزرگی
جز او بر هر که باشد مستعار است
اساس جاه و بنیاد جلالش
چو ترکیب فلکها استوار است
به شب روی سگالشهای اعدا
کلام اللیل یمحوه النهار است
ز فضلش نقص بدخواهان بیفزود
که فضل گل دلیل نقص خار است
ندارد زر دریغ از معدن شکر
که شکرش فربه از زر نزار است
اگر دریاش خوانم بس عجب نیست
که هر لفظیش در شاهوار است
وگر گردونش گویم جای آن هست
که گرد عالم فضلش مدار است
خداوندا تویی کز قول و فعلت
بزرگان جهان را اعتبار است
نه از دولت به جز ذکرت ذخیره ست
نه از نعمت به جز شکرت شکار است
تو را ای سید آل پیمبر
به جد و جود بر خلق افتخار است
ز جدت نا امیدان را امید است
ز جودت بی یساران را یسار است
الا تا در جهان بادست و خاک است
یکی پنهان و دیگر آشکار است
حسود جاه تو با باد سرد است
عدو دولت تو خاکسار است
(مدیح تو چنان گفتم من ایدون
سده جشن ملوک نامدار است)
ادیب صابر : قصاید
شماره ۴۵ - زهی در غمزه چون هاروت ساحر
زهی در غمزه چون هاروت ساحر
به نور چهره همچون زهره زاهر
به چهره جسته ای آزار زهره
به غمزه برده ای بازار ساحر
جمالت عنصر حسن است و در حسن
نشد مثل تو موجود از عناصر
جفا از طبع تو رسمی است معهود
وفا از خوی تو کاری است نادر
به زخم کعبتین خوبی از من
دل و دین بردی احسنت ای مقامر
نکردی آنچه آخر کردی اول
نگفتی آنچه اول گفتی آخر
زچشمت بر حذر باشم که چشمت
چو زلف توست بر عشاق جایر
به زلفت رغبتی دارم که زلفت
چو خلق مجلس عالی است عاطر
بهای شرع زین الدین که دین را
به دین و شرع برهانی است باهر
ابوطالب طلبکار محامد
جمال الساده عبدالله طاهر
کف بخشانش فهرست مکارم
دل رخشانش قانون مفاخر
طمع را جود او دادست سیری
امل را بذل او کردست شاکر
نشان جود او بر حال سایل
دلیل شکر او در لفظ زایر
ز وصف او بیان نطق عاجز
ز نعت او زبان عقل قاصر
خداوندا زبانها و بنانها
همی فضل تو را باشند ناشر
بلندی هم به نسبت هم به همت
کریمی هم به باطن هم به ظاهر
به نسبت چون فلک قدر تو عالی
به همت چون مثل ذکر تو سایر
ز صدرت خیره ماند چرخ سابع
ز قدرت طیره گردد نسر طایر
تو در عرق و نسب فرزند آنی
که پیدا شد بدو مومن ز کافر
بدو گوید همی تورات و انجیل
وز او نازد محاریب و منابر
ز آل توست قدر آن خاندان را
چنان چون دیده را از روح ناظر
تو داری از زمانه فخر کامل
تو را بینم ز گیتی فضل وافر
همی تابد چو از گردون کواکب
مرا مدح و ثنا از طبع و خاطر
اگر چه باشم از پیش تو غایب
بود بر دل مرا ذکر تو حاضر
و گرچه در حوادث صبر بهتر
نیم بی تو چو نام خویش صابر
همی تا نیست جاهل همچو عالم
همی تا نیست عاجز همچو قادر
تو قادر بادی و خصم تو عاجز
بداندیش تو مقهور و تو قاهر
سپهرت خاضع و ایام طایع
خدایت حافظ و اقبال ناصر
مبارک بر تو این ماه مبارک
چو حب اهل بیت و فال شاعر
به نور چهره همچون زهره زاهر
به چهره جسته ای آزار زهره
به غمزه برده ای بازار ساحر
جمالت عنصر حسن است و در حسن
نشد مثل تو موجود از عناصر
جفا از طبع تو رسمی است معهود
وفا از خوی تو کاری است نادر
به زخم کعبتین خوبی از من
دل و دین بردی احسنت ای مقامر
نکردی آنچه آخر کردی اول
نگفتی آنچه اول گفتی آخر
زچشمت بر حذر باشم که چشمت
چو زلف توست بر عشاق جایر
به زلفت رغبتی دارم که زلفت
چو خلق مجلس عالی است عاطر
بهای شرع زین الدین که دین را
به دین و شرع برهانی است باهر
ابوطالب طلبکار محامد
جمال الساده عبدالله طاهر
کف بخشانش فهرست مکارم
دل رخشانش قانون مفاخر
طمع را جود او دادست سیری
امل را بذل او کردست شاکر
نشان جود او بر حال سایل
دلیل شکر او در لفظ زایر
ز وصف او بیان نطق عاجز
ز نعت او زبان عقل قاصر
خداوندا زبانها و بنانها
همی فضل تو را باشند ناشر
بلندی هم به نسبت هم به همت
کریمی هم به باطن هم به ظاهر
به نسبت چون فلک قدر تو عالی
به همت چون مثل ذکر تو سایر
ز صدرت خیره ماند چرخ سابع
ز قدرت طیره گردد نسر طایر
تو در عرق و نسب فرزند آنی
که پیدا شد بدو مومن ز کافر
بدو گوید همی تورات و انجیل
وز او نازد محاریب و منابر
ز آل توست قدر آن خاندان را
چنان چون دیده را از روح ناظر
تو داری از زمانه فخر کامل
تو را بینم ز گیتی فضل وافر
همی تابد چو از گردون کواکب
مرا مدح و ثنا از طبع و خاطر
اگر چه باشم از پیش تو غایب
بود بر دل مرا ذکر تو حاضر
و گرچه در حوادث صبر بهتر
نیم بی تو چو نام خویش صابر
همی تا نیست جاهل همچو عالم
همی تا نیست عاجز همچو قادر
تو قادر بادی و خصم تو عاجز
بداندیش تو مقهور و تو قاهر
سپهرت خاضع و ایام طایع
خدایت حافظ و اقبال ناصر
مبارک بر تو این ماه مبارک
چو حب اهل بیت و فال شاعر
ادیب صابر : قصاید
شماره ۵۴ - شکر بارد همی از ناردانش
شکر بارد همی از ناردانش
قمر تابد همی از گلستانش
شکر طعم و قمر نور است طبعم
همه ساله ز وصف این و آنش
کمر بر خیزران بسته ندیدی
یکی برخیز و بنگر در میانش
زمانه رستخیز آورد بر من
ز عشق آن کمر وان خیزرانش
به صورت ماه تابان است لیکن
زچشم من به آید آسمانش
به قامت سرو سیمین است و آن به
که باشد خانه من بوستانش
بدان ماند که بخریدند و بردند
به مصر از چاه کنعان کاروانش
بدان مانم که بوی پیرهن کرد
دو چشم تیره روشن در زمانش
بیامد دوش وز مستی که او داشت
همی پیچید چون زلف آن زبانش
رخش خورشید و می بر کف چو خورشید
ستاره در لب چون ناردانش
چه مشک آمد سر زلفش که هرگز
ندارد آتش عارض زیانش
به جز رخسار او باغی ندیدم
که باشد مشک و عنبر باغبانش
به خلق زین دین ماند معطر
نسیم حلقه عنبر فشانش
جمال الساده بوطالب که دین را
جمال آمد جلال خاندانش
اجل فخر المعالی کز معالی
سزد بر اوج علیین مکانش
جهان فخرد و فضل و قدر و رتبت
نبوده مثل و همتا در جهانش
خداوندی که پر در چون صدف شد
ز وصف او زبان مدح خوانش
زمین سالکن و خاک گران را
سبک خواند همی حلم گرانش
همی بر آسمان جوید تفاخر
زمین مشرق از نام و نشانش
امید و آرزو مهمان اویند
فلک بادا به دولت میزبانش
جمال عالم است اندر کمالش
کمال حکمت است اندر بیانش
ز جود اوست قوت جان احرار
هزاران جان ما پیوند جانش
همه ساله ز بی عیبی و پاکی
نهان غیب را ماند نهانش
چنو باید خداوند و هنرمند
که بی عیب آفریند غیب دانش
بنای علم و حکمت را به عالم
بلندی داد کلک اندر بنانش
گمان نیک مردان شد یقینش
یقین فیلسوفان شد گمانش
ز ترمذ سوی بلخ افتاد عزمم
بدان تا شاد مانم در امانش
همی تا بی جوانی خرمی نیست
جوانی باد با بخت جوانش
چو دارد در بزرگی هر چه دارد
چه خواهم جز بقای جاودانش
قمر تابد همی از گلستانش
شکر طعم و قمر نور است طبعم
همه ساله ز وصف این و آنش
کمر بر خیزران بسته ندیدی
یکی برخیز و بنگر در میانش
زمانه رستخیز آورد بر من
ز عشق آن کمر وان خیزرانش
به صورت ماه تابان است لیکن
زچشم من به آید آسمانش
به قامت سرو سیمین است و آن به
که باشد خانه من بوستانش
بدان ماند که بخریدند و بردند
به مصر از چاه کنعان کاروانش
بدان مانم که بوی پیرهن کرد
دو چشم تیره روشن در زمانش
بیامد دوش وز مستی که او داشت
همی پیچید چون زلف آن زبانش
رخش خورشید و می بر کف چو خورشید
ستاره در لب چون ناردانش
چه مشک آمد سر زلفش که هرگز
ندارد آتش عارض زیانش
به جز رخسار او باغی ندیدم
که باشد مشک و عنبر باغبانش
به خلق زین دین ماند معطر
نسیم حلقه عنبر فشانش
جمال الساده بوطالب که دین را
جمال آمد جلال خاندانش
اجل فخر المعالی کز معالی
سزد بر اوج علیین مکانش
جهان فخرد و فضل و قدر و رتبت
نبوده مثل و همتا در جهانش
خداوندی که پر در چون صدف شد
ز وصف او زبان مدح خوانش
زمین سالکن و خاک گران را
سبک خواند همی حلم گرانش
همی بر آسمان جوید تفاخر
زمین مشرق از نام و نشانش
امید و آرزو مهمان اویند
فلک بادا به دولت میزبانش
جمال عالم است اندر کمالش
کمال حکمت است اندر بیانش
ز جود اوست قوت جان احرار
هزاران جان ما پیوند جانش
همه ساله ز بی عیبی و پاکی
نهان غیب را ماند نهانش
چنو باید خداوند و هنرمند
که بی عیب آفریند غیب دانش
بنای علم و حکمت را به عالم
بلندی داد کلک اندر بنانش
گمان نیک مردان شد یقینش
یقین فیلسوفان شد گمانش
ز ترمذ سوی بلخ افتاد عزمم
بدان تا شاد مانم در امانش
همی تا بی جوانی خرمی نیست
جوانی باد با بخت جوانش
چو دارد در بزرگی هر چه دارد
چه خواهم جز بقای جاودانش
ادیب صابر : قصاید
شماره ۵۷ - دلم را دیده عاشق کرد عاشق
دلم را دیده عاشق کرد عاشق
که دل را عشق لایق بود لایق
مراد از دیده معشوق است معشوق
دلم پیوسته عاشق باد عاشق
بدان دلبر سپردم دل که دارد
جمالش جمله حسن خلایق
تو گویی دیده را دیدار خوبی
به روی او حوالت کرد خالق
بدو دادند گویی حسن عذرا
به من دادند گویی عشق وامق
دلم را چشم مخمورش بدزدید
شنیدی نرگس مخمور سارق
ندیدم تا بدیدم چهره او
گل و نسرین شکفته بر شقایق
ببین رخسار و زلفش تا ببینی
موافق گشته مومن با منافق
زبس خون ریختن فاسق شد آن چشم
به جان بر وی نشاید بود واثق
فغان از وی فغان از وی که در عشق
مرا چون خویشتن کرده ست فاسق
اگر مدح شهاب الدین نباشد
نتابد بر شب من صبح صادق
ابوبکر بن مجدالدین که دینش
پناه اهل دین است از عوایق
سخن را کلک او جفت مساعد
سخا را دست او یار موافق
زکلک او مخالف را مخاوف
ز جود او موافق را مرافق
به کلک او نگه کن تا ببینی
بصیر اکمه و خاموش ناطق
بخواند چون قدر تقدیر فردا
نگردد جز قضا با علم سابق
زهی در علم همچون علم کامل
زهی در عقل همچون عقل حاذق
مقامت قبله اصحاب حاجات
کلامت قدوه اهل حقایق
در الفاظت معانی را فواید
در اخلاقت معالی را دقایق
معطر کرده ذکر خاندانت
زمین را از مغارب تا مشارق
همه با مکرمت داری تعلق
همه با محمدت سازی علایق
ز وصفت عاجز است این نظم معجز
به مدحت لایق است این لفظ رایق
وکیل رزقی از ایزد که ارزاق
به جود تو حوالت کرد رازق
ز رزق تنگ عیش تنگ دارم
مرا مگذار در چندین مضایق
همی تا نور مه بیش از کواکب
همی تا قدر شه بیش از بیادق
مبادت وقت نهمت هیچ مانع
مبادت روز عشرت هیچ عایق
که دل را عشق لایق بود لایق
مراد از دیده معشوق است معشوق
دلم پیوسته عاشق باد عاشق
بدان دلبر سپردم دل که دارد
جمالش جمله حسن خلایق
تو گویی دیده را دیدار خوبی
به روی او حوالت کرد خالق
بدو دادند گویی حسن عذرا
به من دادند گویی عشق وامق
دلم را چشم مخمورش بدزدید
شنیدی نرگس مخمور سارق
ندیدم تا بدیدم چهره او
گل و نسرین شکفته بر شقایق
ببین رخسار و زلفش تا ببینی
موافق گشته مومن با منافق
زبس خون ریختن فاسق شد آن چشم
به جان بر وی نشاید بود واثق
فغان از وی فغان از وی که در عشق
مرا چون خویشتن کرده ست فاسق
اگر مدح شهاب الدین نباشد
نتابد بر شب من صبح صادق
ابوبکر بن مجدالدین که دینش
پناه اهل دین است از عوایق
سخن را کلک او جفت مساعد
سخا را دست او یار موافق
زکلک او مخالف را مخاوف
ز جود او موافق را مرافق
به کلک او نگه کن تا ببینی
بصیر اکمه و خاموش ناطق
بخواند چون قدر تقدیر فردا
نگردد جز قضا با علم سابق
زهی در علم همچون علم کامل
زهی در عقل همچون عقل حاذق
مقامت قبله اصحاب حاجات
کلامت قدوه اهل حقایق
در الفاظت معانی را فواید
در اخلاقت معالی را دقایق
معطر کرده ذکر خاندانت
زمین را از مغارب تا مشارق
همه با مکرمت داری تعلق
همه با محمدت سازی علایق
ز وصفت عاجز است این نظم معجز
به مدحت لایق است این لفظ رایق
وکیل رزقی از ایزد که ارزاق
به جود تو حوالت کرد رازق
ز رزق تنگ عیش تنگ دارم
مرا مگذار در چندین مضایق
همی تا نور مه بیش از کواکب
همی تا قدر شه بیش از بیادق
مبادت وقت نهمت هیچ مانع
مبادت روز عشرت هیچ عایق
ادیب صابر : قصاید
شماره ۸۴ - نباشی یک زمان از عشق خالی
نباشی یک زمان از عشق خالی
که دایم در بلای زلف و خالی
کرا در سر خرد باشد، ندارد
سر از سودای زلف و خال خالی
همی تا عارض چون بدر بینی
به گوژی و نزاری چون هلالی
به قد چون الف تا دل سپردی
به قامت لاجرم هم شکل دالی
خیال دوست تا در خواب دیدی
ز بی خوابی به کردار خیالی
بدان تا بوی زلف یار یابی
همیشه عاشق باد شمالی
چرا زین سان گرفتار فراقی
اگر دایم خریدار وصالی
محل صبر و دل بر باد دادی
ز بی صبری که در کار محالی
گهی چون عندلیب از گل خروشی
گهی چون فاخته بر سرو نالی
ز عشق قامت چون سرو معشوق
چنان گشتی که پندارند نالی
چنانی در غم رخسار چون گل
کت از خارست پندارم نهالی
اگر چون لاله خواهی تا بخندی
وگر چون سرو خواهی تا ببالی
زعشق آن به که بگذاری سگالش
ثنای مجلس عالی سگالی
جمال العتره صدر الموسویین
ابوالقاسم علی تاج المعالی
رئیس شرق مجدالدین که دارد
خطاب از روی دین مولی الموالی
به رنج از کوشش سختش معادی
به ناز از بخشش دستش موالی
به رشک از قدر او چرخ و کواکب
به شرم از جود او بحر و لالی
نظیر آسمان از بی نظیری
همال آفتاب از بی همالی
تو را زیبد بزرگی و جلالت
که فرزند رسول ذوالجلالی
تو شایی مقتدای آل حیدر
که حیدر خصلت و حید خصالی
جهانی در تو غالی گشته بینم
چنان کاندر علی گشتند غالی
سفینه نوح آل مصطفایند
تو صدر و بدر آن فرخنده آلی
تو در چشم خرد نور و ضیایی
تو بر روی هنر حسن و جمالی
تو گردون همت و خورشید قدری
تو میمون طلعت و فرخنده فالی
تو ذل بخلی و عز سخایی
تو اثبات ثنا و نفی مالی
به عدل اندر صلاح هر فسادی
به علم اندر جواب هر سوالی
به وقت لطف با لطف هوایی
به گاه حلم با حلم جبالی
به فکرت غیرت در یتیمی
به خاطر خازن سحر حلالی
نه ای اختر چرا اختر عطایی
نه ای دریا چرا دریا نوالی
به کوشش آسمان کامرانی
به بخشش آفتاب بی زوالی
بدین مر نیکخواهان را سروری
بدان مر بدسگالان را نکالی
ز آثار تو خالی نیست جایی
مگر روز و شبی یا ماه و سالی
همه دلها پر از مهر تو بینم
دوام دولتی یا حسن حالی
به بخشیدن جوادی بی حریفی
به بخشودن کریمی بی ملالی
ثبات عهد را چون اتفاقی
مزاج جود را چون اعتدالی
دهد عفو تو پیران را جوانی
دهد خشم تو شیران را شگالی
اسیران را به شب روز خلاصی
نیاز تشنه را آب زلالی
مرا تا متصل گشتم به خدت
سوی دولت دلیل اتصالی
کنم ذکر تو چون خورشید مشهور
بدین شعری که چون شعری است عالی
به خاطر قاصر از لفظش معزی
به معنی عاجز از نظمش کمالی
به شرق و غرب عالم چون عروسان
کنندش جلوه ایام و لیالی
چو ذکر تو به شعرم زنده ماند
اگر زنده نمانم لاابالی
نهال عمر تو خواهم شکفته
که باغ عز و دولت را نهالی
مثال تو روان و امر نافذ
که در جاه و بزرگی بی مثالی
که دایم در بلای زلف و خالی
کرا در سر خرد باشد، ندارد
سر از سودای زلف و خال خالی
همی تا عارض چون بدر بینی
به گوژی و نزاری چون هلالی
به قد چون الف تا دل سپردی
به قامت لاجرم هم شکل دالی
خیال دوست تا در خواب دیدی
ز بی خوابی به کردار خیالی
بدان تا بوی زلف یار یابی
همیشه عاشق باد شمالی
چرا زین سان گرفتار فراقی
اگر دایم خریدار وصالی
محل صبر و دل بر باد دادی
ز بی صبری که در کار محالی
گهی چون عندلیب از گل خروشی
گهی چون فاخته بر سرو نالی
ز عشق قامت چون سرو معشوق
چنان گشتی که پندارند نالی
چنانی در غم رخسار چون گل
کت از خارست پندارم نهالی
اگر چون لاله خواهی تا بخندی
وگر چون سرو خواهی تا ببالی
زعشق آن به که بگذاری سگالش
ثنای مجلس عالی سگالی
جمال العتره صدر الموسویین
ابوالقاسم علی تاج المعالی
رئیس شرق مجدالدین که دارد
خطاب از روی دین مولی الموالی
به رنج از کوشش سختش معادی
به ناز از بخشش دستش موالی
به رشک از قدر او چرخ و کواکب
به شرم از جود او بحر و لالی
نظیر آسمان از بی نظیری
همال آفتاب از بی همالی
تو را زیبد بزرگی و جلالت
که فرزند رسول ذوالجلالی
تو شایی مقتدای آل حیدر
که حیدر خصلت و حید خصالی
جهانی در تو غالی گشته بینم
چنان کاندر علی گشتند غالی
سفینه نوح آل مصطفایند
تو صدر و بدر آن فرخنده آلی
تو در چشم خرد نور و ضیایی
تو بر روی هنر حسن و جمالی
تو گردون همت و خورشید قدری
تو میمون طلعت و فرخنده فالی
تو ذل بخلی و عز سخایی
تو اثبات ثنا و نفی مالی
به عدل اندر صلاح هر فسادی
به علم اندر جواب هر سوالی
به وقت لطف با لطف هوایی
به گاه حلم با حلم جبالی
به فکرت غیرت در یتیمی
به خاطر خازن سحر حلالی
نه ای اختر چرا اختر عطایی
نه ای دریا چرا دریا نوالی
به کوشش آسمان کامرانی
به بخشش آفتاب بی زوالی
بدین مر نیکخواهان را سروری
بدان مر بدسگالان را نکالی
ز آثار تو خالی نیست جایی
مگر روز و شبی یا ماه و سالی
همه دلها پر از مهر تو بینم
دوام دولتی یا حسن حالی
به بخشیدن جوادی بی حریفی
به بخشودن کریمی بی ملالی
ثبات عهد را چون اتفاقی
مزاج جود را چون اعتدالی
دهد عفو تو پیران را جوانی
دهد خشم تو شیران را شگالی
اسیران را به شب روز خلاصی
نیاز تشنه را آب زلالی
مرا تا متصل گشتم به خدت
سوی دولت دلیل اتصالی
کنم ذکر تو چون خورشید مشهور
بدین شعری که چون شعری است عالی
به خاطر قاصر از لفظش معزی
به معنی عاجز از نظمش کمالی
به شرق و غرب عالم چون عروسان
کنندش جلوه ایام و لیالی
چو ذکر تو به شعرم زنده ماند
اگر زنده نمانم لاابالی
نهال عمر تو خواهم شکفته
که باغ عز و دولت را نهالی
مثال تو روان و امر نافذ
که در جاه و بزرگی بی مثالی
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۰ - دلم بی روی تو خرم نباشد
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۶ - همه مقصود ما شد راست امروز
همه مقصود ما شد راست امروز
که آن مقصود دل با ماست امروز
گر آراید بهار نو جهان را
جهان را روی او آراست امروز
دلم دی وصل او حاجت همی خواست
رواگشت آنچه دی می خواست امروز
چو فر روی او امروز اینجاست
جمال نو بهار اینجاست امروز
زپیش او چو او بنشست با ما
غم نادیدنش برخاست امروز
هر آن شادی که از عالم نهان بود
از آن بر روز ما پیداست امروز
پری می گفت از او نیکوترم من
پدید آمد دروغ از راست امروز
گر اقبال مرا فرداست وعده
مرا با وصل او فرداست امروز
چو ما در سایه ی اقبال شاهیم
همه اقبالها ما راست امروز
که آن مقصود دل با ماست امروز
گر آراید بهار نو جهان را
جهان را روی او آراست امروز
دلم دی وصل او حاجت همی خواست
رواگشت آنچه دی می خواست امروز
چو فر روی او امروز اینجاست
جمال نو بهار اینجاست امروز
زپیش او چو او بنشست با ما
غم نادیدنش برخاست امروز
هر آن شادی که از عالم نهان بود
از آن بر روز ما پیداست امروز
پری می گفت از او نیکوترم من
پدید آمد دروغ از راست امروز
گر اقبال مرا فرداست وعده
مرا با وصل او فرداست امروز
چو ما در سایه ی اقبال شاهیم
همه اقبالها ما راست امروز
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۴ - سپهر نیکویی را مهر و ماهی
سپهر نیکویی را مهر و ماهی
جهان بدخوبی را سال و ماهی
چنین در نیکویی تا کی فزایی
چرا از بدخویی لختی نکاهی
نه بی وصل تو روزم را سپیدی است
نه بی هجرت گلیمم را سیاهی
دو لب داری که بردند از حلاوت
به یک بوسه ز حال من تباهی
تو را جویم که سرو با قبایی
تو را خواهم که ماه با کلاهی
چو خواهان توام دیگر چه جویی
چو جویان توام دیگر چه خواهی
همی نام ملاحت بر تو زیبد
چو بر خوارزمشه خوارزمشاهی
علاءالدین شه فرخنده اتسز
که نام اوست از مه تا به ماهی
جهان بدخوبی را سال و ماهی
چنین در نیکویی تا کی فزایی
چرا از بدخویی لختی نکاهی
نه بی وصل تو روزم را سپیدی است
نه بی هجرت گلیمم را سیاهی
دو لب داری که بردند از حلاوت
به یک بوسه ز حال من تباهی
تو را جویم که سرو با قبایی
تو را خواهم که ماه با کلاهی
چو خواهان توام دیگر چه جویی
چو جویان توام دیگر چه خواهی
همی نام ملاحت بر تو زیبد
چو بر خوارزمشه خوارزمشاهی
علاءالدین شه فرخنده اتسز
که نام اوست از مه تا به ماهی
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۵۲ - نگارا صد هزاره گر دلستی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۲ - رئیس و سید شرق و خراسان
رئیس و سید شرق و خراسان
جمال تو سعادت را سعادت
چو خواهی کت سعادت بیش گردد
همی کن مر سعادت را اعادت
همه شغل تو در علم است و در عدل
دو بینم یا اضافت یا افادت
زبان تو نعم گویی است کز جود
نگویی لا به جز لای شهادت
شگفتی نیست کز همت به محشر
ببخشی برگنه کاران عبادت
اگر فعل از ارادت حاصل آید
هنر فعل است و کلک تو ارادت
ز لفظ بکر تو زاید معانی
عجب باشد ز دوشیزه ولادت
تو داری در علو مدح معلا
معالی را چه باشد زین زیادت
بدین ذکر و بدین نظم و بدین نطق
چو من نایند اهل استفادت
جمال تو سعادت را سعادت
چو خواهی کت سعادت بیش گردد
همی کن مر سعادت را اعادت
همه شغل تو در علم است و در عدل
دو بینم یا اضافت یا افادت
زبان تو نعم گویی است کز جود
نگویی لا به جز لای شهادت
شگفتی نیست کز همت به محشر
ببخشی برگنه کاران عبادت
اگر فعل از ارادت حاصل آید
هنر فعل است و کلک تو ارادت
ز لفظ بکر تو زاید معانی
عجب باشد ز دوشیزه ولادت
تو داری در علو مدح معلا
معالی را چه باشد زین زیادت
بدین ذکر و بدین نظم و بدین نطق
چو من نایند اهل استفادت
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۳۲ - اگر چه هست جان اندر تن ما
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۳۶ - فرو بارید طوفان بر سر من
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۴ - به برنایی چنان بردم گمانی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۷ - بیار ای ساقی خورشید چهره
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۸ - سرشکی کز غم معشوق بارم
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۸۱ - به روز از بیم دشمن شاد گشتن
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۳ - اگر پیری مرا در خانه بنشاند