تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۲ - در غزل است
ای که در روزه بال و پر زده ای
عید زن دست و پای اگر زده ای
کوه اندوه را درآر از پای
ای بسا سر که بر کمر زده ای
روح را آب عید برلب زن
که آتش روزه در جگر زده ای
با بتی چون شکر زن اکنون دم
که ازو بر سر شکر زده ای
چون لب او نچشته ای حلوا
گر چه لوزینهای تر زده ای
همه ماهی گرفته ای یک ماه
شست در جوی مختصر زده ای
دست در شست زلف زن چه بسی
دست در سر ز درد سرزده ای
ای سلیمان ما که با داود
به نواهای خوب بر زده ای
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۸۵ - در غزل است
زلف تو دین مرد دینی برد
رویت آب حریر چینی برد
لعبت دیده قوامی را
صورت تو بلاله چینی برد
عارض لاله رنگ گل فامت
قدر اندام یاسمینی برد
لب لوزینه وار پرشکرت
طعم حلوای انگبینی برد
برنشان پی تو در ره تو
چشم من گوی ره نشینی برد
خر پالانکش من اندر عشق
رونق استران زینی برد
ساقی عشق تو ز عالم دست
از لطیفی ز پیش بینی برد
داد ما را بسی پیاله غم
آنگهی نام ساتگینی برد
ناگهان زلف بی امانت تو
همه دلها به ناامینی برد
من چه گویم که آن من باری
ازمیان دو چشم بینی برد
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۱۱ - در مدح خاتم الانبیاء «ص» و اهل بیت و اصحاب او و موعظت و نصیحت گوید
هرکه زین در نشانه ای یابد
چون شود بی نشان نشان او راست
گرتو جوئی عیار این ابرار
از در مصطفات آید راست
چنگ در دامن محمد زن
گر ترا عزم درگه اعلی است
آن محمد که از خزانه سر
خلعت او «لعمرک » و «لولا» است
آن رسولی که در کلام قدیم
یاد تحسین جان او طاها است
آن حبیبی که پایه قدرش
برتر از هرچه در زمین و سما است
آدم از گوهرش چو دریائی است
کاندرو هر دری دو صد دریا است
هر جواهر که بحر او زاید
قیمت آن ندای کرمنا است
گوهر آدمی است در یتیم
آنکه از کان و بحر او أدنی است
هرکه غواص بحر شرع نبی است
صدفش جمله لؤلؤ لالا است
گر دین ره به عشق روی اری
صدف در ببینی از چپ و راست
ور قیاسی کنی ز روی یقین
رونق دین ز عدل عادل خواست
هر فضیلت که مر شهیدان راست
به همان گر کنیم ختم رواست
خاص درگاه کبریاست علی
وین سخن مخلص حقیقت راست
آن دو گلزار دین حسین و حسن
زیور عرش و زینت زهراست
بر روان مهاجر و انصار
بی نهایت ز ما سلام و دعاست
هرکه نه صید راه ایشان است
به یقین دان که کید دام بلاست
راه ایشان طلب که ملک دو کون
ذره آفتاب ایشان راست
ملک باقی مده به دست زوال
نوش دنیا مخور که زهر فناست
به نشاط جهان مشو مغرور
غم دین به ز شادی دنیاست
قحبه دل فریب و شورانگیز
شوخ چشم و هوائی و رعناست
برگشاده ز فان به سحر و فسون
دل مبند اندرو که عین خطاست
ایمن اندر سرای عاریتی
چه نشینی چو می بباید خاست
دوستی می نمایدت دشمن
حانت اندر دهان اژدرهاست
مال و فرزند را که داری دوست
هر دو از قول حق تو را اعداست
تکیه بر عمر و مال و جاه امروز
بگذشت و قیامتت فرداست
از پی سود خویش هر روزی
همه ساله قیامت تو رواست
از حلال و حرام نندیشی
مال جمع آوریدنت عمداست
گر حلال است در حساب آید
ور حرام است جمله رنج و عناست
تیز فهمی به درس سود و زیان
کند طبعی که علم دین ز کجاست
دین به دنیا فروشی از غفلت
تو ندانی که آن همه یغماست
مکن ای خواجه خویشتن دریاب
طلبت جملگی خلاف رضاست
آخر از کرده ها پشیمان شو
بازگشت جهانیان به خداست
گوشه گیر از جهان ظلمانی
به جهانی که جمله نور و ضیاست
گرتو زین دیوخانه فرد آئی
جفت جان تو در جنان حور است
از پی نان دویدنت شب و روز
قوت حرصت آسیا آساست
تا تو مغرور سرکشی شده ای
بر نهاد تو عافیت نه رواست
آب اومید تست خاک آلود
تابرونت ز کبر بادافزاست
از پی نانهاده رنجه شدن
این نه آئین مردم داناست
گرتو دانشوری یقین طلبی
که ز بهر تو شد هر آنچه تو راست
راه آزادگان به مستی نیست
خالی از جهل و کبر و عجب و ریاست
گر سری داری اندر این ره را
پای بر نفس اگر نهی زیباست
این چنین راه اگر توانی رفت
منزل جانت درگه مولاست
پی سلمان و راه بوذرگیر
که دوای تو درد بودرد است
مرد میدان عشق ایشانند
لیک در راهشان ریاضت هاست
عشق باید کت از تو بستاند
ورنه باقی همه مزاح و هوا است
هیچ دل نیست بی تجلی حق
لیک هستی تو حجاب لقا است
گر تو از خود دمی فرود آئی
هودج جانت بارگاه خداست
ملت و مذهب محمد گیر
تا مطهر شوی ز هر چه خطا است
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۲۰ - در توحید و مناجات گوید
بس مبارک بود چو فر همای
اول کارها به نام خدای
ذوالجلالی که پیک درگهش اند
ماه و خورشید آسمان فرسای
آنکه اندر خزان قدرت اوست
باد بر شاخ زعفران آلای
آنکه اندر بهار حکمت اوست
ابر در بوستان کهن پیرای
او پدید آورید در گیتی
مرگ جانکاه و عمر روح افزای
زوشد آبستن از لابت صبح
شب زنگی نمای و رومی زای
هرگهی بسته در رهش کمری
دل بریجای آمد و پای برجای
هر درختی ز جنبش بادی
خدمتش را نهاده سر بر پای
شخصها زو چو گنج پرگوهر
رویها زو چو باغ طبع گشای
از برون تن است روزی ده
وز درون دل است راه نمای
خواجه شاعران از اینجا گفت
«ای درون پرور برون آرای »
آفرید آدمی و آدم را
ساخت هشده هزار عالم را
کردگاری که قادرالذات است
عالم السر و الخفیات است
پادشاهی که از ره عظمت
بر درش صد هزار شه مات است
هر قدم راه او تراویح است
هر نفس یاد او تحیات است
روز و شب یاد کرد نعمتهاش
بندگان را بهینه طاعات است
شکر و تسبیح و امر و معرفتش
همه از جمله مهمات است
هرکه در «لااله الاالله »
شک کند لای اولش لات است
کرم او دهد هدایت تو
تا نگوئی مرا کرامات است
خدمت آن کریم کن که ازو
هر یکی را دهش مکافات است
از کریمی خروس را با او
به شب تیره در؛ مناجات است
ز آن قوامی ثنای او گوید
که از آن جانبش مراعات است
گنج توحید گشت دیوانش
زانکه بی طمطراق و طامات است
ای ترا یار نه و یار همه
وی یکی آفریدگار همه
ملکا شرمسار و پرگنهم
روی بر خاک درگه تو نهم
در فلک ننگرم به گوشه چشم
گر به چشم کرم کنی نگهم
به قیامت سپید رویم کن
گر به دنیا ز جهل دل سیهم
در پناه توام چو راه بود
دیو دنیا کجا برد ز رهم
با تو مانده میان خوف و رجا
این غم آلوده سینه تبهم
یا به عفوم برآوری بر تخت
یا به خشم اندر افکنی به چهم
گشته ام «ربنا ظلمنا» گوی
تا ز رحمت عفو کنی گنهم
کیست دنیا مرا چو در ره دین
چه دهم رنج بفکنم برهم
گفته ای از بزرگواری خویش
سر به خدمت بر آستانه نهم
بنده لرزان بود ز هیبت تو
چشم دارد همی به رحمت تو
لبیبی : قطعات و قصاید به جا مانده
شمارهٔ ۶ - ابیات منقول در مجمع الفصحاء
بنده شاعران اکنونم
آنشان باد جمله در . . .ونم
آن من نیز هم به . . . یکی
زانکه من از میانه بیرونم
آن من . . . و آن ایشان ریش
زانکه من شاعر دگرگونم
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۲ - به شاهد لغت کولک، بمعنی کدویی که زنان روستا پنبه در او نهند
زن برون کرد کولک از انگشت
کرد بر دوک و دوک ریسی پشت
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۶ - به شاهد لغت پیشادست، بمعنی نقد
ستد و داد جز به پیشادست
داوری باشد و زیان و شکست
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۲۱ - به شاهد لغت فرخچ، بمعنی رشوت
بدهم بهر یک نگاه رخش
گر پذیر دل مرا به فرخچ
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۴۱ - به شاهد لغت لنجه، بمعنی رفتار بناز لیکن جاهلانه
کفش صندوق محنت و . . . زنش
هر دو گردند و هر دو ناهموار
هیچکس را گناه نیست درین
کو برد جمله را همی از کار
این یکی را بخنجه و خفتن
وان دگر را بلنجه و رفتار
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۵۷ - به شاهد لغت ناگوار، بمعنی چیزی ناگوار و بدهضم که گوارا نشود و مرد گران جان و بمعنی تخمه و امتلا
از سخای تو ناگوار گرفت
خلق را یکسر و منم ناهار
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۵۹ - به شاهد لغت ارزیز، بمعنی قلعی
گرچه زردست همچو زر پشیز
یا سفیدست همچو سیم ارزیز
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۶۳ - به شاهد لغت آس، به معنی آنچه خرد شود در زیر سنگ آسیا
دوستا جای بین و مرد شناس
شد نخواهم به آسیای تو آس
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۶۸ - به شاهد لغت سکج، به معنی مویز
همچو انگور آبدار بدی
نون شدی چون سکج ز پیری خشک
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۷۸ - به شاهد لغت داشن، بمعنی عطا، داشاد
چکنم که سفیه را به نکوی
نتوان نرم کردن از داشن
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۰۱ - به شاهد لغت نخکله، بمعنی گوزی ( گردویی) سخت
ای بزفتی علم بگرد جهان
بر نگردم بتو مگر بمری
گرچه سختی چو نخلکه مغزت
جمله بیرون کنم بچاره گری
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۱۰۲ - به شاهد لغت چیستان، بمعنی اغلوطه پرسیدنی که بعربی لغز گویند
اگر این چیستان تو بگشایی
گوی دانش ز موبدان ببری
سیدای نسفی : مثنویات
شمارهٔ ۱۱ - در بیان کفش و مسحی ملا به لایی صابون غوطه خوردن و به خلیفه عرض کردن
ای فلک قدر روز و شب باشند
پاسبان تو آفتاب و قمر
دستگیر تو چار یار بود
با تو پشت و پناه پیغمبر
گلشن دولتت بود سرسبز
نخل عمر تو باد تازه و تر
حاجیان را تو از کرم شده ای
چون زبیده براه حق رهبر
با تو هر کس که دشمنی دارد
خاک در چشم باد و سنگ بسر
کرده دوران خلیفه نام تو را
شهره در دانشی بهر کشور
روزگاریست ما و دل هستیم
بر دعای تو شام تا به سحر
نکته دانا مرا به تو عرضیست
گوشه نه یک دم ای سخن پرور
مسحی یی داشتم بپا دیروز
سرخ مانند لاله احمر
کرده بود از برای طیارش
اوستاد فلک به خون جگر
بود گلشن به رنگ او حیران
از غمش غنچه بود در خون تر
اطلس چرخ بود ازو شفقی
لعل می شد ز عکس او گوهر
بود صابون پزی در این کوچه
خانمانش خدا کند ابتر
ریخته بود لای صابون را
آن خدا بی خبر براه گنه
پا نهادم ز روی نادانی
بر گمانی که هست خاکستر
گرد خود خواستم که برگردم
غوطه خوردم ز پای تا به کمر
به صد افسون برآمدم زآنجا
دست حیرت گذاشتم بر سر
رفتم و در کناره ای شستم
دیدم از رنگ او نمانده اثر
گشته مسیحی کبود کفش سیاه
از کدورت شدم چو نیلوفر
دست در پای خویشتن بردم
گفتم این پاست از کس دیگر
کفش و مسیحی ز پای افتاده
هر دو از هم شدند زیر و زبر
بردم او را به جانب بازار
هیچ کس سوی او نکرد نظر
رفته رفته ازو شدم دلیر
دادم او را به دست میشی گر
صاحبا داد من ازو بستان
ساز او را ازین دیار بدر
یا دهد مسیحی مرا تاوان
یا فرستد چو غنچه مشتی زر
یا بگو راه خویش پاک کند
یا رود زین گذر به جای دگر
با تو از سرگذشت خود گفتم
ای سخا پیشه بلند اختر
سیدا می کند دعای تو را
زنده باشی تو تا دم محشر
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۲۶۰ - کاغذ گر
بدن آن نگار کاغذ گر
کاغذ مهر کرده را ماند
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در مدح سفینه النجات حلال مشکلات امیرالمؤمنین علیه‌السلام
روی حق روی حق نمای علیست
علی (ع) آئینهٔ خدای علیست
بولای علی (ع) قسم ایمان
به خدای علی (ع) ولای علیست
شب معراج شد لقاءالله
کشف بر خلق کان لقای علیست
مصطفی هر سخن شنید از حق
یافت کان صوت دلربای علیست
دستی آمد ز پشت پرده برون
دید دست گره‌گشای علیست
حمل بار ولایت علوی
کان نه در خورد کس سوای علیست
مصطفی را سزد که در کعبه
دوش پاکش بزیر پای علیست
این دو را جز یکی مدان و مخوان
که بجز این خلاف رای علیست
در رضای علی رضای خداست
در رضای خدا رضای علیست
حرکت در تمام موجودات
باشد از عشق و آن هوای علیست
یعنی این جنبشی که در اشیاست
درحقیقت به مدعای علیست
نه همین در کنشت و دیر و حرم
متواضع بشر برای علیست
بلکه پیوسته در قیام و قعود
ذکر کروبیان ثنای علیست
با خداوند خویش بیگانه است
هرکه جانش نه آشنای علیست
آسمان بی‌ستون از آن برپاست
کاین معلق بنا بنای علیست
مه ز خورشید کسب نور کند
نور خورشید از ضیای علیست
انبیا را در آفتاب جزا
سایبان بر سر از لوای علیست
کان لعل از چه خون بدل دارد
گر نه شرمندهٔ سخای علیست
بحر بگرفته کاسه گرداب
از چه بر کف نه گر گدای علیست
جبرئیل آن امین وحی خدا
بندهٔی بر در سرای علیست
بلبل از آن به گل فریفته شد
که مصفا گل از صفای علیست
در دل را به روی غیر ببند
کاین مقام شریف جای علیست
گر زید صدهزار سال صغیر
روز و شب منقبت سرای علیست
صغیر اصفهانی : قصاید
شمارهٔ ۶۱ - در مدح امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام
شاه اورنگ انماست علی
حق و حق بین و حق‌نماست علی
ید حق عین حق لسان حق است
پای تا سر همه خداست علی
اسم اعظم طلسم موجودات
گنج الا ز بعد لاست علی
جز خدایش نمیتوان خواندن
چکنم اینکه نارضاست علی
بشنو معنی ولایت را
بندهٔ حق خدای ماست علی
هر کجا بنگری علی باشد
تا نگوید کسی کجاست علی
موجد ممکنات و مظهر کون
مظهر ذات کبریاست علی
ماسوی بی‌وجود او عدمند
ز انکه فیاض ما سواست علی
کارفرما به کارخانهٔ حق
ماسوی را سوا سواست علی
نفس کونست مصطفی آنگاه
نفس فیاض مصطفی است علی
پیشوای رسل بود جبریل
بهر جبریل پیشواست علی
انبیا را معین و یار و ظهیر
سر و سرخیل اولیاست علی
رکن و خیف و منی حطیم و حجر
مشعر و زمزم و صفاست علی
ساحل و موج و قعر و در و صدف
بحر و کشتی و ناخداست علی
معنی هل اتی علی الانسان
سر یاسین و طا و هاست علی
بلکه تفسیر جمله قرآن را
از الف تا بحرف یاست علی
اصل فرقان و مبدء آیات
نقطه ابتدای باست علی
مستقیم اوفتد صراط آنگاه
که مخاطب با هدناست علی
مصطفی خلق را به خم غدیر
گفت خضر ره شماست علی
من لوائی فراشتم از دین
بعد من صاحب لواست علی
آمر و ناهی قوائد شرع
ز ابتدا تا به انتهاست علی
ای که جوئی عطا بجو از وی
معدن رحمت و عطاست علی
ای که خواهی سخا بخواه از او
منبع بخشش و سخاست علی
لنگر عرش و زیب و زینت فرش
شه عرض و مه سماست علی
در جهان مایه ضیاشمس است
شمس را مایه ضیاست علی
مس قلبت به مهر او کن زر
زانکه اکسیر قلبهاست علی
خضری از رهبرت شود یابی
اینکه سرچشمه بقاست علی
نیست خائف ز عرصه عرصات
هرکه را مایه رجاست علی
چون زمین مر سپهر را حاکم
چون قدر آمر فضاست علی
مکن از کار بسته اندیشه
هر گره را گره گشاست علی
مظهر الرؤف و القهار
بهر بیگانه و آشناست علی
دوستان خدای را از نام
دردل و جان فرح‌فزاست علی
دشمنان خدای را یکسر
درد و رنج و غم و بلاست علی
کافی هم خاطر مهموم
شافی درد بی‌دواست علی
به ثنایش مرا چه حد که ز حق
در خور مدحت و ثناست علی
خوش که گویم مدیح فرزندش
کش به کونین مدعاست علی
شاه صابر که بر حقیقت او
حق بود شاهد و گواست علی
آنچنان در علی بود فانی
کز وجودش همین بجاست علی
ز آستانش صغیر روی متاب
ز انکه صاحب بدین سراست علی