تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۳ - هرگز ره دین براستی نسپردیم
هرگز ره دین براستی نسپردیم
هرگز به مراد دل دمی نشمردیم
دردا که زغفلت شبانروزی خویش
رفتیم وبسی خصم و خصومت بردیم
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۴ - کو تن که ز پای در فتادست امروز
کو تن که ز پای در فتادست امروز
کو دل که ز دیده خون گشادست امروز
در هر هوسی که بود دستی بزدیم
زان دست زدن، به دست، بادست امروز
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۵ - از عمر گذشته عبرتی بیش نماند
از عمر گذشته عبرتی بیش نماند
وز مانده نیز حیرتی بیش نماند
عمری که ازو دمی به جان میارزید
چون باد گذشت و حسرتی بیش نماند
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۶ - چون رفتن جان پاک آمد در پیش
چون رفتن جان پاک آمد در پیش
تن را سبب هلاک آمد در پیش
تا عمر در آبِ دیده و آتشِ دل
چون باد گذشت و خاک آمد در پیش
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۷ - دل در سر درد شد به درمان نرسید
دل در سر درد شد به درمان نرسید
جان در سر دل شد و به جانان نرسید
خوش خوش برسید عمرم ازگفت و شنود
وین قصّهٔ درد ما به پایان نرسید
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۸ - هم کار ز دست رفت در بی کاری
هم کار ز دست رفت در بی کاری
هم عمر عزیز میرود در خواری
تا چون بود این باقی عمرم که نبود
از عمر گذشته هیچ برخورداری
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۵۹ - دردا که دلم را تن بَطّال بکشت
دردا که دلم را تن بَطّال بکشت
مهدی مرا به ظلم دجّال بکشت
در بادیهای، چراغکی میبردم
یک صر صر تند آمد و در حال بکشت
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۰ - افسوس که روزگارم از دست بشد
افسوس که روزگارم از دست بشد
جان و دل بیقرارم از دست بشد
گفتم که به حیله کار خود دریابم
چون دریابم که کارم ازدست بشد
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۱ - از گلشن دل نصیب من خار رسید
از گلشن دل نصیب من خار رسید
وز جان به لب رسیده تیمار رسید
افسوس که آفتاب عمرم ناگاه
در بیخبری بر سر دیوار رسید
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۲ - چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمر
چون لایق گنج نیست ویرانهٔ عمر
می نتوان شد مقیم هم خانهٔ عمر
وقت است که درخواب شوم، بو که شوم!
زیرا که به آخر آمد افسانهٔ عمر
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۳ - امروز منم نشسته نه نیست نه هست
امروز منم نشسته نه نیست نه هست
در پردهٔ نیستْ هست شوریده و مست
چه چاره کنم چو شیشه افتاد و شکست
هم دست ز کار رفت و هم کار از دست
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۴ - رفتم که بنای عمر نامحکم بود
رفتم که بنای عمر نامحکم بود
وین تیره سرای، سخت نامحرم بود
پندار که سوزنی ز عیسی گم گشت
و انگار که ارزنی ز دنیا کم بود
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۵ - رفتم خط عشق وبندگی نادیده
رفتم خط عشق وبندگی نادیده
جز حسرت و جز فکندگی نادیده
میگریم پشت بر جهان آورده
میمیرم روی زندگی نادیده
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۶ - کارم ز دل گرم و دم سرد گذشت
کارم ز دل گرم و دم سرد گذشت
هر خشک و ترم که بود در درد گذشت
عمری که ز جان عزیزتر بود بسی
چون باد به من رسید و چون گرد گذشت
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۷ - شد عمر و دل از کرده پشیمان آمد
شد عمر و دل از کرده پشیمان آمد
کارم بنرفت و کار تاوان آمد
گر راه نگه کنم بسر شد بر من
ور عمرنگه کنم به پایان آمد
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۸ - آن شد که دلم را غمِ جانانی بود
آن شد که دلم را غمِ جانانی بود
دل خون شد و یاوه گشت اگر جانی بود
هر دم که زدم ز عمر تاوانی بود
آن نیز فرو گذشت و درمانی بود
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۶۹ - زین شیوه که ازعمر برآوردم گرد
زین شیوه که ازعمر برآوردم گرد
کس در دو جهان بر نتواند آورد
خون میگرید دل من از غصهٔ آنک
کاری بنکردم و توانستم کرد
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۷۰ - تن پست شد از درد اگر پست نبود
تن پست شد از درد اگر پست نبود
جان مست شد از دریغ اگر مست نبود
از پای درآمدم که تا چشم زدم
ازدست بشد دلی که در دست نبود
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۷۱ - افسوس که ناچار بمی باید مرد
افسوس که ناچار بمی باید مرد
در محنت و تیمار بمی باید مرد
چون دانستم که چون همی باید زیست
دل پر حسرت زار بمی باید مرد
عطار نیشابوری : باب بیست و سوم: در خوف عاقبت و سیری نمودن از عمر
شماره ۷۲ - دل رفت و ز آتش طرب دود ندید
دل رفت و ز آتش طرب دود ندید
جان شد ز جهان و از جهان سود ندید
چشمی که همه جهان بدان میدیدم
پر خون شد و روی هیچ بهبود ندید