تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۶ - دل به راحت ندهم پاس محبت این است
دل به راحت ندهم پاس محبت این است
مژه بر هم نزنم خواب فراغت این است
سینه صافی است غباری که ز راهم برخاست
اثر ساده دلی‌های عداوت این است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۱۲ - بس که در بزمش نگه سرمشق حیرت گشته است
بس که در بزمش نگه سرمشق حیرت گشته است
راز دل ممنون تأثیر محبت گشته است
چون تسلی بخشدم زخمی که از مژگان اوست
تا دل آیینه بیتاب جراحت گشته است
خوانده نور چشم خود آیینه ما را غبار
گنج باد آورد ما گرد کدروت گشته است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۱ - مزه عمر جنون بوی بهار آمده است
مزه عمر جنون بوی بهار آمده است
نمک مجلس مستان به چه کار آمده است
نشئه فیض صبوحی زدگان بوی گل است
گرد جولان کسی صبح شکار آمده است
طره آمیخته با عقد گهر بر رویش
گلبن ناله زنجیر به بار آمده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۲۲ - چون گل آشفته و چون شعله سوار آمده است
چون گل آشفته و چون شعله سوار آمده است
صبح رویش ز شبیخون بهار آمده است
خیره چشمان مژه ها را صف پروانه کنید
گرد راهش ز چراغان شرار آمده است
در لحد پنجه رسوایی مجنون گیر است
چاکش از دل به گریبان غبار آمده است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳۵ - جلوه سرو روان قافله بیهوشی است
جلوه سرو روان قافله بیهوشی است
گردش چشم سیه مکتب بازیگوشی است
باده از دست تو مستی نکند داد از تو
اولین قطره این جام می بیهوشی است
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۰ - خسته جور تو با ناله و افغان ننشست
خسته جور تو با ناله و افغان ننشست
بسته زلف تو یک لحظه پریشان ننشست
غنچه بی یاد لبت بر رخ بلبل نشکفت
لاله بی داغ وفایت به گلستان ننشست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴۴ - به زیان کوش گرت گرمی بازاری هست
به زیان کوش گرت گرمی بازاری هست
لال شو لال گرت فرصت گفتاری هست
صبح ارزانی خورشید که چون شمع مرا
سرمه روشنی از فیض شب تاری هست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۵۸ - راست رو را غمی از عربده دشمن نیست
راست رو را غمی از عربده دشمن نیست
ره چو باریک شود وسعت برگشتن نیست
راه حرف است که دارد ز تو دورم فریاد
ور نه در بزم تو نزدیکتری از من نیست
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۸ - حرف شمع رخ او دوش در این خانه گذشت
حرف شمع رخ او دوش در این خانه گذشت
آتش رشک چو آب از سر پروانه گذشت
شکوه کفر است از او گرنه بیان می کردم
کاشنایی زمن امروز چو بیگانه گذشت
تیره آن بزم که بی شمع رخ ساقی بود
تلخ آن عمر که بی گردش پیمانه گذشت
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۸۵ - بی رخت عمر ابد خواب فراموشم باد
بی رخت عمر ابد خواب فراموشم باد
بزم وصلت گل خمیازه آغوشم باد
یادش از شغل تمنای توام باز گرفت
بسته ام با تو جناغی که فراموشم باد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۲ - دل اگر شیفته موجه ساغر گردد
دل اگر شیفته موجه ساغر گردد
رویش از قبله ابروی بتان برگردد
دست خورده است قدح گر همه جمشید بود
خانه زاد است گر آیینه سکندر گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۳ - دل اگر صیقلی اشک دمادم گردد
دل اگر صیقلی اشک دمادم گردد
سینه آیینه یکرنگی عالم گردد
بس که نازک شده از تربیت خوی کسی
گل باغ دل ما زخمی شبنم گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۰۴ - تا کی از عکس تو آیینه گلستان گردد
تا کی از عکس تو آیینه گلستان گردد
سوی عاشق نظری تا همه تن جان گردد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۷ - عیشم از دولت بیدار اثرها دارد
عیشم از دولت بیدار اثرها دارد
شبم از گردش پیمانه سحرها دارد
همچو گوهر نظر از پاکی دل یافته ایم
اشک ما در جگر سنگ اثرها دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱۸ - در صف زنده دلان عزت دیگر دارد
در صف زنده دلان عزت دیگر دارد
هر که چون شیشه دعای قدح از بر دارد
دید تا چشم تو دانست که روزش سیه است
چشم عاشق خبر از گردش اختر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۱ - گرد جولان تو را گل به جبین بر دارد
گرد جولان تو را گل به جبین بر دارد
هر چه بارد ز هوا ابر زمین بر دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۲۸ - مهر کوته نظران خصمی دیرین دارد
مهر کوته نظران خصمی دیرین دارد
صافی باطنشان آینه کین دارد
شرم بسیار و سبکروحی سرشار خوش است
ستم است آنکه نه شوخ است و نه تمکین دارد
دوستان گاه ز هم از نگهی می رنجند
مهر چون گشت کهن خاصیت کین دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳۴ - عالم از گریه من بزم شرابی دارد
عالم از گریه من بزم شرابی دارد
گل حیرانی بسیار گلابی دارد
نکند فیض ادب رنج خموشی ضایع
هر سؤالی که نکردیم جوابی دارد
اجر ناکامی از اندازه حسرت بیش است
گل ناچیده این باغ گلابی دارد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴۶ - بس که بیگانگی از خاطر آن گل گذرد
بس که بیگانگی از خاطر آن گل گذرد
تا خیالش ز دل ما به تغافل گذرد
نتوان داشت به زنجیر در آن انجمنم
که بجز حرف پریشانی کاکل گذرد
غیر کاکل به سر او نشنیده است کسی
کز سر سرو سهی سایه سنبل گذرد
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۵۱ - آتش عشق نه تنها دل و دین می سوزد
آتش عشق نه تنها دل و دین می سوزد
گر فتد سایه عشق به زمین می سوزد
فکر شبگیر سر کوی تو دارد در سر
پیک آهم نفسم از بهر همین می سوزد
سینه صافی است مرا صیقل آیینه اسیر
گر نماید دلم اندیشه کین می سوزد