تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۳۸ - جانا ز غم عشق تو سرگردانم
جانا ز غم عشق تو سرگردانم
من در طلب تو از میانِ جانم
گفتی که به ترک جان بگو تا برهی
چون تو به میان جان دری نتوانم
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۳۹ - در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
در درد خودم چو چرخ سرگردان کن
وز عشق خودم بی سر و بی سامان کن
هرگاه که درمان دلم خواهی کرد
درمان دلم ز درد بی درمان کن
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۰ - سر با تو ببازم، کلِه من اینست
سر با تو ببازم، کلِه من اینست
پیش تو بمیرم، شرهِ من اینست
گر ملک دو عالمم مسلم گردد
جز خون نخورم زانکه رهِ من اینست
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۱ - در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست
در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواست
در راه تو پای تا به سر در گل خواست
وانگاه چو در بلای عشق تو فتاد
از تو ز برای دل بلای دل خواست
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۲ - هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهان
هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهان
من بیخویشم با تو بهم در دو جهان
گر جو به جوم کنی و بر باد دهی
یک جو نکنم عشق تو کم در دو جهان
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۳ - هر روز مرا با تو حسابی دگرست
هر روز مرا با تو حسابی دگرست
هر لحظه ترا تازه عتابی دگرست
بی یاد تو از خلق دل پُر خونم
هر دم که برآورد حجابی دگرست
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۴ - جانا! جانم ز قعر دریای حضور
جانا! جانم ز قعر دریای حضور
دُرّی عجب است غرق چندینی نور
گرچه تن من ز کار دورست ولیک
یک لحظه نهیی ز خاطرِ جانم دور
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۵ - سر در سر سودای تو خواهم کردن
سر در سر سودای تو خواهم کردن
در حجرهٔ دل جای تو خواهم کردن
برگیر ز رخ پرده که در عالم جان
دل غرق تماشای تو خواهم کردن
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۶ - گر من نه چنین عاشق و شوریدهامی
گر من نه چنین عاشق و شوریدهامی
بودی که ترا دمی پسندیدهامی
ور مثل تو در همه جهان دیدهامی
بر صد شادی غم تو نگزیدهامی
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۷ - تاکی باشم بستهٔ هستی بی تو
تاکی باشم بستهٔ هستی بی تو
افتادهٔ هشیاری ومستی بی تو
گر نالیدم ز تنگدستی بی تو
قارون شدهام به زر پرستی بی تو
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۸ - دل را ز غمت بی سر و پا میدارم
دل را ز غمت بی سر و پا میدارم
وز خلق جهان چشم ترا میدارم
در شادی و غم چون به غمم شادی تو
هر غم که به من رسد روا میدارم
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۴۹ - هرگه که میخوری خروشی بزنی
هرگه که میخوری خروشی بزنی
بر عاشق شهرگرد دوشی بزنی
من شهر بگردم پس ازین خانه خرم
تا بو که مرا خانه فروشی بزنی
عطار نیشابوری : باب سی و سوم: در شكر نمودن از معشوق
شماره ۵۰ - جانا! همه راه، بر زبانم بودی
جانا! همه راه، بر زبانم بودی
در هر منزل مژده رسانم بودی
ای جان و دلم! گر ز تو غایب گشتم
هر جا که بُدم در دل و جانم بودی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۱ - دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز
دوش آمد و برگشاد صد پردهٔ راز
در پردهٔ دل جلوهگری کرد آغاز
در داد ندا که ای ز ما مانده باز
برخیز ز پیش و خانه با ما پرداز!
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۲ - دوش آمد و گفت: روز و شب می‌جوشی
دوش آمد و گفت: روز و شب می‌جوشی
تا دین ندهی ز دست در بیهوشی
چون من همه‌ام به قطع و دنیا هیچ است
آخر همه را به هیچ می‌نفروشی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۳ - دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت
دوش آمد و دل ازو کبابی میگشت
تا باده به کف کرد و خرابی میگشت
در سینهٔ جانم فلکی گردان کرد
پس گردِ فلک چو آفتابی میگشت
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۴ - دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی
دوش آمد و گفت: چندم آواز دهی
من دور نیم تو دوری آغاز نهی
دیوار حجاب است چو برخاست ز پیش
این خانه و آن یکی شود باز رهی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۵ - دوش آمد و گفت: چند تنها باشی
دوش آمد و گفت: چند تنها باشی
گر قطره نباشی همه دریا باشی
هرگه که تنت جهان و دل جان گردد
تو جان و جهان شوی همه ما باشی
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۶ - دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش
دوش آمد و گفت: «در درون ما را باش
در خاک نشین و غرقِ خون ما را باش»
بر من میزد تاکه ز من هیچ نماند
چون هیچ شدم گفت: «کنون ما را باش!»
عطار نیشابوری : باب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوق
شماره ۷ - دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر
دوش آمد و گفت: خانهٔ ما آخر
روشن بکن ای یگانهٔ ما آخر
وقت است که دست درکش آری با ما
تا کِی گوئی فسانهٔ ما آخر