تعداد ۶۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۴۶ - چرا چو شمع نسوزم؟
چرا ز غصه شب و روز، زار زار نگریم؟
ز گردش فلک و، جور روزگار نگریم
بهار آل پیمبر ز جور چرخ خزان شد
چرا ز هر مژه چون ابر نوبهار نگریم؟
چرا چو نی، به شهیدان نینوا نخروشم؟
چرا به یاد قتیلان جان نثار نگریم؟
چرا چو بلبل شوریده روز و شب نسرایم؟
چرا ز داغ جوانان گل عذار نگریم؟
چرا برای حسین اشک غم ز دیده نبارم؟
به تشنه کامی آن شاه باوقار نگریم؟
بر آن قتیل که بی سر، به زیر خاک نهان شد
چرا به سر نکنم خاک و، آشکار نگریم؟
به سینه اش که گلدکوب شد ز سم ستوران
چرا به سینه زنان تا صف شمار نگریم؟
چرا به سر نزنم دست و، سینه چاک نسازم؟
به تشنه کامی عباس نامدار نگریم
به جای اشک چرا خون دل ز دیده نبازم؟
به سوگ قاسم بسته ز خون نگار نگریم
چرا ز غم ندهم جای طفل اشک به دامان؟
برای کودک معصوم شیرخوار نگریم
چرا ز دیده به رخ در شاهوار نریزم؟
به حال زینب آواره از دیار نگریم
چرا ز دل نکشم ناله و فغان ننمایم؟
به بی قراری کلثوم بی قرار نگریم
چرا چو شمع نسوزم؟ چرا سرشک نریزم؟
به روزگار سکینه که گشت تار نگریم
چرا به گوشه بیت الحزن، ز غم ننشینم
به حزن حضرت سجاد دل افگار نگریم
فراق نامهٔ «ترکی» چرا به خلق نخواهم؟
چرا ز خواندن این نظم آبدار نگریم؟
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۷۶ - انتظار قافله
فلک به آل پیمبر سر مجادله دارد
به اهل بیت نبی تا کی این معامله دارد
کنار دجلهٔ کرب و بلا بیا و نظر کن
چه موج ها و چه گرداب های هایله دارد
عزیز فاطمه صد پاره تن فتاده به میدان
هنوز دل، به دل آرام خویش یکدله دارد
به نوک نی سر سلطان دین مقابل زینب
اگر غلط نکنم مهر و مه مقابله دارد
میا راس حسین و تن فتاده به خاکش
خدا گواست که یک چوب نیزه فاصله دارد
زبس دو یده سکینه به راه شام پیاده
دریغ و درد که پایش هزار آبله دارد
ز خیمه گاه سوی قتلگه دود ز چه زینب
بدان که حاجی عشق است و میل هر وله دارد
به شام زینب بی خانمان به کنج خرابه
غمین نشسته و با بخت خویشتن گله دارد
یزید بر لب و دندان شاه عشق، زند چوب
به حیرتم دل زینب چقدر حوصله دارد
گناه حضرت سجاد چیست؟ جرم کدامش
که غل به گردن و بر دست و پای سلسله دارد
مدام فاطمه در کوچه های شهر مدینه
نشسته بر سر راه انتظار قافله دارد
قبول فاطمه افتد گر این مصیبت «ترکی»
به روز بازپسین، باز چشم بر صله دارد
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۸۶ - آهوان رمیده
فلک زجور تو خونم چکد زمردم دیده
ببین به دامن من خون که قطره قطره چکیده
ز ظلم های تو نسبت به اهل بیت رسالت
دلم زکف شده و، طاقتم به طاق رسیده
شهی که لحمک لحمی رسول کرد خطابش
به دشت ماریه بنگر به خون خویش طپیده
شهی که دامن زهرا بدی ز مهر مکانش
به خاک خفته، لب تشنه و گلوی بریده
جوان نوخطش اکبر شبیه ختم رسولان
فتاده با بدن چاک چاک و فرق دریده
به قتلگاه سکینه زترس شمر ستمگر
ستاده بر سر نعش پدر، به رنگ پریده
دریغ پای رقیه گل و لا شده مجروح
به روی خار مغیلان، ز بس پیاده دویده
زترس شمر و سنان، کودکان، به دشت و بیابان
شدند جمله پریشان، چو آهوان رمیده
زآتشی که زدند از ره جفا به خیامش
هنوز شعلهٔ او تا فلک، زبانه کشیده
فغان که زینب محنت رسیده در سفر شام
چه شهر ها که نرفته، چه کوچه ها که ندیده
زبس که دیده جفا و ستم، زخصم بداندیش
زبار غم، الف قامتش چو دال خمیده
به جستجوی یتیمان، شبان تیره به صحرا
چه خارها که به پایش به راه شام خلیده
فلک ز دست تو ظلمی که شد به آل پیمبر
ندیده چشمی و گوشی چنین ستم نشنیده
زخون دیده ی«ترکی» در این مصیبت عظمی
زباغ دفتر نظمش، هزار لاله دمیده
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۹۴ - شمع محفل
به شام گشت چو اندر خرابه، منزل زینب
فزون شد از الم کربلا، غم دل زینب
چو گشت قافلهٔ کربلا، روانه سوی شام
کسی نبود که بندد به ناقه، محمل زینب
چو آفتاب درخشنده تا به شام، زکوفه
سر حسین به نی بود در مقابل زینب
به پیش پیش کجاوه سر امام شهیدان
شبان تیره بدی جای شمع محفل زینب
میان را گه افتادی و گهی بنشستی
ز بس کشید سر ریسمان موکل زینب
کجایی ای شه دلدل سوار تا که بینی
چو گنج، کنج خرابه شداست منزل زینب
به غیر رنج و غم روزگار، بهره نبودش
مگر عجین شده با آب رنج و غم، گل زینب
ترکی شیرازی : فصل چهارم - ترکیب‌بندها
شمارهٔ ۴ - هفت بند نینوایی
فلک تو رحم به اولاد بوتراب نکردی
مگر به کرب و بلا ظلم بی حساب نکردی
هزار سعی نمودی تو در خرابی یثرب
چرا تو غمکده شام را خراب نکردی
مگر حسین علی را به کربلا تو نکشتی
مگر یزید لعین را تو کامیاب نکردی
شهی که بود ضیا دو چشم ختم رسولان
چرا ز کشتن آن شاه اجتناب نکردی
به قتل سبط نبی کاین چنین شتاب نمودی
چرا به دادن آبش چنین شتاب نکردی
گلوی سبط نبی را مگر ز کین نبریدی
مگر محاسنش از خون سر خضاب نکردی
سر حسین به خاکستر تنور نهادی
حیا از آن رخ چون قرص آفتاب نکردی
به پیش روی پدر تارک پسر تو شکستی
چرا ز کشتن او شرم از آن جناب نکردی
به قتلگاه تو سیلی زدی به روی سکینه
چرا تو رحم بر آن طفل کشته باب نکردی
مگر تو سلسله بر پای عابدین ننهادی
ز تشنگی جگرش را مگر کباب نکردی
ز ظلم های تو ترسم که روز محشر کبری
میان خلق خجالت کشی تو در بر زهرا
فلک به آل نبی ظلم بی حساب نمودی
مدینه را به تمنای ری خراب نمودی
ز تیشهٔ ستم از پا چه نخل های فکندی
چه ظلم ها که به اولاد بوتراب نمودی
کمر بخ قتل حسین بستی و حیا ننمودی
برای کشتن او از چه رو شتاب نمودی
ز کینه سبط نبی را به کربلا به لب آب
برای قطرهٔ آبی دلش کباب نمودی
عزیز فاطمه را از قفا سرش ببریدی
ز کین محاسنش از خون سر خضاب نمودی
به روی خاک فکندی تن مطهر او را
به جسم انور او سایه ز آفتاب نمودی
ز روی قهر تو سیلی زدی به روی سکینه
زخش کبود و دلش پر ز اضطراب نمودی
فلک ز ظلم تو شد سرنگون لوای امامت
به روز بازپسین بایدت کشید غرامت
فلک به آل پیمبر مکر تو جنگ نکردی
مگر به آن شه لب تشنه، عرصه تنگ نکردی
مگر به کرب و بلا ابن سعد را تو ز کوفه
سر سپه ننمودی و پیش هنگ نکردی
سر امام زمان را تو با شتاب بریدی
به قدر خوردن آبی چرا درنگ نکردی
مگر ز خون جوانان شاه یثرب و بطحا
زمین کرب و بلا را تو لاله رنگ نکردی
گلوی اصغر شیرخوارهٔ شه را
مگر ز کین، هدف ناوک خدنگ نکردی
جبین زادهٔ زهرا که داشت داغ عبادت
به قتلگه مگر آزرده اش ز سنگ نکردی
به بوسه گاه نبی چوب خیزران زدی از کین
مگر تو با سر از تن بریده جنگ نکردی
چنین ستم که تو کردی به اهل بیت رسالت
گمانم آنکه به کفار و روم و زنگ نکردی
فلک به آل علی ظلم بی حساب نمودی
مدینه را به تمنای ری خراب نمودی
فلک به آل پیمبر ببین چها کردی
چه ظلم ها که به اولاد مرتضی کردی
شهی که نور دو چشم علی و فاطمه بود
روانه اش ز مدینه، به کربلا کردی
در اول آب به روی حریم او بستی
ز روی فاطمه نی شرم و نی حیا کردی
به روی خاک نهادی جبین سبط رسول
جدا سرش ز قفا از ره جفا کردی
به خون و خاک کشیدی تن مطهر او
سرش بریدی، و بر نوک نیزه ها کردی
به فرق اکبر مه طلعتش زدی شمشیر
دو دست از تن عباس او جدا کردی
به زلف حضرت قاسم ز خون حنا بستی
به دشت کرب و بلا شادیش عزا کردی
نخورده شیر علی اصغر صغیرش را
گلوی او هدف ناوک بلا کردی
چو شام تیره نمودی تو روز لیلا را
به ماتم علی اکبر قدش دو تا کردی
به خیمه گاه حسینی ز کین زدی آتش
به دشت کرب و بلامحشری به پا کردی
به طشت زر سر سبط رسول جا دادی
ز خیزران به لبش چوب آشنا کردی
تمام اهل حرم را به ریسمان بستی
بسوی شام روانشان ز کربلا کردی
فلک ز جور و جفای تو داد و صد بیداد
ز ظلم های تو شهر مدینه، رفت به باد
چو قاسمان بلا قسمت بلا کردند
تمام، قسمت مظلوم کربلا کردند
چه عهد ها که به بستند کوفیان با وی
عجب به عهد خود آن ناکسان وفا کردند
شه حجاز بسوی عراق با صد شور
قدم نهاد و بر او کوفیان، جفا کردند
نخست آب روان را به روی او بستند
به درد تشنگی اش سخت مبتلا کردند
مخالفان ز ره راست چشم پوشیدند
چو نی دل حرم او پر از نوا کردند
ز راه کینه نمودند تیر بارانش
نه رحم بر وی و، نه شرم از خدا کردند
سری که شست ز گیسوش جبریل غبار
ز تن بریده و، بر نوک نیزه ها کردند
تنی که پرورشش در کنار زهرا بود
به خون کشیده و، پامال اسب ها کردند
امیر صف شکن عباس نامدارش را
کنار دجله دو دست از تنش جدا کردند
جوان تازه خطش را ز پا درآوردند
ز درد فرقت او قامتش دو تا کردند
گل ریاض حسن قاسم دلیرش را
در آن زمین بلا شادیش عزا کردند
خیام محترمش را ز کین زدند آتش
به دشت کرببلا محشری بپا کردند
عذار دختر او را ز سیلی آزردند
ز روی فاطمه نه شرم و نه حیا کردند
مصیبتی که به فرزند مصطفی رو داد
ز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
شنیده اید که شاهی، ز صدر زین افتاد
ندیده اید که پا قاتلش به سینه نهاد
شنیده اید که شمر، از قفا برید سرش
ندیده اید که از تشنگی، چسان جان داد
شنیده اید سری شد به نوک نیزه بلند
ندیده اید به چرخ از دل که شد فریاد
شنیده اید که از خون وضو گرفت حسین
ندیده اید چسان، جبهه را به خاک نهاد
شنیده اید که شد کشته نازنین پسرش
ندیده اید چسان قامتش ز پا افتاد
شنیده اید که عباساوفتاد از پا
ندیده اید که ساقی تشنه لب جان داد
شنیده اید که قاسم ز خون حنا بسته
ندیده اید که شد کشته، با دلی ناشاد
شنیده اید که زینب ز کوفه رفت به شام
ندیده اید چسان، خطبه کرد ایراد
چنین ستم که به اولاد بوتراب رسید
ز جن و انس کسی در جهان ندارد یاد
کنند سنگدلان ادعای دین داری
به کفر روی نهادند با ستمکاری
به نیزه چون سر سلطان انس و جان کردند
به پای نیزه به سر خاک قدسیان کردند
صدای هلهله چون از سپاه گشت بلند
میان خیمه، زنان حرم فغان کردند
دریغ و درد که از کینه، کوفیان
تن امام زمان را به خون طپان کردند
شدند رو به سراپرده ها چو لشگر شام
سیه لباس اسیری ببر زنان کردند
زدند چون به سراپرده آتش از ره کین
به دشن کرب و بلا محشری عیان کردند
ز گوش دخترکان گوشواره ها بردند
رسن به گردن بیمار ناتوان کردند
ز تازیانه و سیلی گروه بد آیین
سیاه پشت زنان، روی کودکان کردند
شکسته دل، چو اسیران زنگبار و فرهنگ
به شام شوم، ز کرب و بلا روان کردند
بر این مصیبت عظمی خروش و آه و فغان
همین نه اهل زمین، اهل آسمان کردند
فلک خراب شوی ظلم تا کی و تا چند
به اهل بیت نبی ظلم بیش از این مپسند