تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۳ - در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواه
در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواه
جان رفته و عقل سرنگون از من خواه
صدواقعهٔ روزفزون از من خواه
صد بادیه پر آتش و خون از من خواه
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۴ - گر مرد رهی همدم و همدردم باش
گر مرد رهی همدم و همدردم باش
پس زن صفتی مکن یکی مردم باش
انکار چه میکنی بیا گر مردی
هم زانوی من دمی درین دردم باش
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۵ - ای قوم! اگر همدم این مسکینید
ای قوم! اگر همدم این مسکینید
ماتم زدهای بر سر من بگزینید
وی جملهٔ ذرّات جهان میبینید
تا حشر به ماتم دلم بنشینید
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۶ - اندیشهٔ عالمی مرا افتادست
اندیشهٔ عالمی مرا افتادست
هر جاکه فتد غمی مرا افتادست
چون خوش دارم دلت که تا جان دارم
تنها همه ماتمی مرا افتادست
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۷ - هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند
هر لحظه دل و جان به غمی تازه درند
آواره شده به عالمی تازه درند
گر باشد یک غمم چه غم باشد ازان
یک یک جزوم به ماتمی تازه درند
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۸ - برخاست دلم چنانکه در غم بنشست
برخاست دلم چنانکه در غم بنشست
وز شیوهٔ جست و جوی عالم بنشست
از درد دلم یکی بگفتم به جهان
ذرات جهان جمله به ماتم بنشست
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۱۹ - گر مملکت درد مسلم بکنم
گر مملکت درد مسلم بکنم
هر لحظه تماشای دو عالم بکنم
خواهم که هر آن ذرّه که در عالم هست
من بر هر یک هزار ماتم بکنم
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۰ - در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست
در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاست
وین رهگذرِ تیز چو تیغم ز چه خاست
دردا و دریغا که نمیدانم هیچ
کاین چندینی درد ودریغم ز چه خاست
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۱ - دردی که مرا در دل بی درمان است
دردی که مرا در دل بی درمان است
یک ذرّه ز دل کم نشود تا جان است
گر دردِ دلِ خلقِ جهان جمع کنند
دردِ دلِ من یک شبه صد چندان است
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۲ - چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم
چون خیل بلا ز پیش و از پس بودم
ناکس باشم اگر دلِ کس بودم
کارِ من دلسوخته آه است همه
گردر گیرد یک آهِ من بس بودم
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۳ - ره نیست بدان دانه کِشتند مرا
ره نیست بدان دانه کِشتند مرا
وز قصّهٔ آن خط که نوشتند مرا
گر میبندانم آنکه درمان من است
دانم که ز درد او سرشتند مرا
عطار نیشابوری : باب چهل و سوم: در صفت دردمندی عاشق
شماره ۲۴ - چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست
چون هست غمت غمی دگر حاجت نیست
با خون دلم خون جگر حاجت نیست
گفتم که هزار نوحه گر بنشانم
ماتم زده را به نوحه گر حاجت نیست
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۱ - ما رندان را حلقه به گوش آمدهایم
ما رندان را حلقه به گوش آمدهایم
ناخورده شراب در خروش آمدهایم
دست از بد و نیک و کفر و اسلام بدار
دُردی در دِه دُردنوش آمدهایم
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۲ - ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم
ما خرقهٔ رسم، از سرانداختهایم
سر را، بَدَلِ خرقه، درانداختهایم
هر چیز که سدِّ راه ما خواهد بود
گر خود همه جان است برانداختهایم
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۳ - تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
تا دل به غم عشق تو در خواهد بود
دُردی کش و رند و در به در خواهد بود
بر لوح نوشته‌اند کاین بی سر و بن
هر روز به صد نوع بتر خواهد بود
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۴ - زانگه که مرا عشق تودرکار آورد
زانگه که مرا عشق تودرکار آورد
بی صبری و بی قراریم بار آورد
تسبیح و ردا صلیب و زنّار آورد
جان برد و ازین متاع بسیار آورد
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۵ - در عشق تو دین خویش نو خواهم کرد
در عشق تو دین خویش نو خواهم کرد
در ترسایی گفت و شنو خواهم کرد
زنّارِ چهارْ کرد برخواهم بست
دستار به میخانه گرو خواهم کرد
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۶ - سودای توام بیدل و دین میخواهد
سودای توام بیدل و دین میخواهد
خمّار و خرابات نشین میخواهد
من میخواهم که عاقلی باشم چُست
دیوانگی توام چنین میخواهد
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۷ - آن رفت که گفتمی من از زهد سخن
آن رفت که گفتمی من از زهد سخن
اکنون من و دَردِ نو و دُردی کهن
دی سر و بُنِ صومعهٔ دین بودم
و امروز به میخانه شدم بی سر و بن
عطار نیشابوری : باب چهل و چهارم: در قلندریات و خمریات
شماره ۸ - معشوقه نه سر،‌نه سروری میخواهد
معشوقه نه سر،‌نه سروری میخواهد
حیرانی و زیر و زَبَری میخواهد
من زاهد فوطه پوش چون دانم بود
چون یار مرا قلندری میخواهد