تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۲۰۷ - در مدح ضیاء الدین علی بن جعفر
ضیاء الدین، ترا در کامرانی
هزاران سال بادا زندگانی
وفاک الله نائبة اللیالی
وصانک من ملمات الزمانی
تو آن صدری که در صدر تو یابند
همه انواع دانش را نشانی
جنابک روضة الاقبال تزری
اطایبها بروضات الجنانی
بطلعت صد هزاران آفتابی
برفعت صد هزاران آسمانی
یشق اذا بدا بدر الدیاجی
جبینک والدجی ملقی الجرانی
تو در چشم معالی همچو نوری
تو در جسم معانی همچو جانی
ایابن المصطفی قفت البرایا
باصناف المعالی و المعانی
بود از خلق و خلق چون تو فرزند
روان مصطفی را شادمانی
غدا ولداک بل عضداک بحرا
وسیفا بالبیان والبنانی
دو تحفه گشته دین را از تو ظاهر
کز ایشانست دین را کامرانی
هما غیثان لکن فی العطایا
هما لیثان لکن فی الطعانی
ز شمس دین کرم را تندرستی
ز زین دین ستم را ناتوانی
فهذا ماله فی العلم ند
فهذا ماله فی الحلم ثانی
یکی را در مکارم پیشوایی
یکی را بر محامد قهرمانی
رئیس المشرقین غدوت صدرا
جمال شمال اولادالقرانی
بگاه حزم چون کوه متینی
بوقت عزم چون باد بزانی
حوی قصب السباق من البرایا
یمینک فی العلی یوم الرهانی
اگر زیر سپهری صد سپهری
وگر اندر جهانی صد جهانی
فسخطک کله سودالمنایا
و غلوک کله بیض الامانی
بزرگا، در فصاحت داستانم
چنان کندر سخاوت داستانی
فنثری دونه نثر الئالی
و نظمی دونه نظم الجمانی
مرا با حملهٔ گردون بسذه است
زبانی همچو شمشیر یمانی
و فی طی اللسانی تری لعمری
جمال المرء لا فی الطیلسانی
و لیکن چون نبینم رونق فضل
چه سود از فضل و از چیره زبانی ؟
سکنت الارض لکن عظم قدری
ثنی عن مدح اهلیها عنانی
ندارم دانش خود را سبک سنک
نیارم جز بصدر تو گرانی
علیک لدی الوری ماعشت اثنی
نعم و بحرمة سبع المثانی
همیشه مدح من خادم ترا باد
که قدر مدح من خادم تو دانی
نعش الدا علیرغم العادی
طلیق الوجه ، فیاض البنانی
ز تو دین را بقای جاودانست
ترا بادا بقای جاودانی
توتع دائماً مالاح فجر
برفعة منصب و علو شانی
بپیش خاطر تو باد پیدا
فلک را جمله اسرار نهانی
اتاک الموسم المیمون فاسعد
له والبس جاابیب الامانی
هزاران سال بادا زندگانی
وفاک الله نائبة اللیالی
وصانک من ملمات الزمانی
تو آن صدری که در صدر تو یابند
همه انواع دانش را نشانی
جنابک روضة الاقبال تزری
اطایبها بروضات الجنانی
بطلعت صد هزاران آفتابی
برفعت صد هزاران آسمانی
یشق اذا بدا بدر الدیاجی
جبینک والدجی ملقی الجرانی
تو در چشم معالی همچو نوری
تو در جسم معانی همچو جانی
ایابن المصطفی قفت البرایا
باصناف المعالی و المعانی
بود از خلق و خلق چون تو فرزند
روان مصطفی را شادمانی
غدا ولداک بل عضداک بحرا
وسیفا بالبیان والبنانی
دو تحفه گشته دین را از تو ظاهر
کز ایشانست دین را کامرانی
هما غیثان لکن فی العطایا
هما لیثان لکن فی الطعانی
ز شمس دین کرم را تندرستی
ز زین دین ستم را ناتوانی
فهذا ماله فی العلم ند
فهذا ماله فی الحلم ثانی
یکی را در مکارم پیشوایی
یکی را بر محامد قهرمانی
رئیس المشرقین غدوت صدرا
جمال شمال اولادالقرانی
بگاه حزم چون کوه متینی
بوقت عزم چون باد بزانی
حوی قصب السباق من البرایا
یمینک فی العلی یوم الرهانی
اگر زیر سپهری صد سپهری
وگر اندر جهانی صد جهانی
فسخطک کله سودالمنایا
و غلوک کله بیض الامانی
بزرگا، در فصاحت داستانم
چنان کندر سخاوت داستانی
فنثری دونه نثر الئالی
و نظمی دونه نظم الجمانی
مرا با حملهٔ گردون بسذه است
زبانی همچو شمشیر یمانی
و فی طی اللسانی تری لعمری
جمال المرء لا فی الطیلسانی
و لیکن چون نبینم رونق فضل
چه سود از فضل و از چیره زبانی ؟
سکنت الارض لکن عظم قدری
ثنی عن مدح اهلیها عنانی
ندارم دانش خود را سبک سنک
نیارم جز بصدر تو گرانی
علیک لدی الوری ماعشت اثنی
نعم و بحرمة سبع المثانی
همیشه مدح من خادم ترا باد
که قدر مدح من خادم تو دانی
نعش الدا علیرغم العادی
طلیق الوجه ، فیاض البنانی
ز تو دین را بقای جاودانست
ترا بادا بقای جاودانی
توتع دائماً مالاح فجر
برفعة منصب و علو شانی
بپیش خاطر تو باد پیدا
فلک را جمله اسرار نهانی
اتاک الموسم المیمون فاسعد
له والبس جاابیب الامانی
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۴ - در مرثیۀ نصرة الدین اتسز
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۹ - در مدح امام حمیدالدین ابوبکر بن عمر محمودی
حمیدالدین ، در انواع محامد
که از مادر نظیر تو نزادست
ره آزادگی خلقت نمودست
در فرزانگی طبعت گشادست
تویی گردون فراز دهر و در دهر
هنر کس را چو تو گردن ندادست
نشستی تو در اقبال و معالی
بخدمت بر در تو ایستادست
سواری در علوم و هر سواری
بمیدان سخن با تو پیادست
سواد خط تو بر روی کاغذ
چو مشک سوده بر کافور سادست
دل فرزانگان را نظم خوبت
سرور افزای همچون جام بادست
رهی از بهر نظمت مدتی شد
که چشم و گوش سوی تو نهادست
نمی بیند خطابات شریفت
نگویی تا چه معنی اوفتادست ؟
که از مادر نظیر تو نزادست
ره آزادگی خلقت نمودست
در فرزانگی طبعت گشادست
تویی گردون فراز دهر و در دهر
هنر کس را چو تو گردن ندادست
نشستی تو در اقبال و معالی
بخدمت بر در تو ایستادست
سواری در علوم و هر سواری
بمیدان سخن با تو پیادست
سواد خط تو بر روی کاغذ
چو مشک سوده بر کافور سادست
دل فرزانگان را نظم خوبت
سرور افزای همچون جام بادست
رهی از بهر نظمت مدتی شد
که چشم و گوش سوی تو نهادست
نمی بیند خطابات شریفت
نگویی تا چه معنی اوفتادست ؟
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۱۱ - در حق اتسز خوارزمشاه
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۳۱ - در حق حاسدان خویش
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۴۱ - لغز در نام قطب
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۵۳ - در حق شمس الدین
گزیده شمس دین ای از نهیبت
شده حال بداندیشان مشوش
کشیده بر سرت تأیید سایه
فگنده بر درت اقبال مفرش
بدست باس تو چون موم آهن
بپیش خشم تو چون آب آتش
شده منقاد تو ایام توسن
شده مامور تو گردون سرکش
چو تو تیر و کمان گیری بهیجا
ثنا گوی تو گردد جان آرش
چو در علم آبی و دانش نمایی
شوندت بنده صدر چاچ و اخفش
ز خون دیده وز خم تپانچه
شده روی بداندیشت منقش
همیشه تا بگیتی عاشقان را
شود عیش از وصال دلبران خوش
تو بادی بابت دلبر بشادی
بپیش تو زمانه دست در کش
پر از تیر جفای چرخ جافی
دل بدخواه جاه تو چو ترکش
شده حال بداندیشان مشوش
کشیده بر سرت تأیید سایه
فگنده بر درت اقبال مفرش
بدست باس تو چون موم آهن
بپیش خشم تو چون آب آتش
شده منقاد تو ایام توسن
شده مامور تو گردون سرکش
چو تو تیر و کمان گیری بهیجا
ثنا گوی تو گردد جان آرش
چو در علم آبی و دانش نمایی
شوندت بنده صدر چاچ و اخفش
ز خون دیده وز خم تپانچه
شده روی بداندیشت منقش
همیشه تا بگیتی عاشقان را
شود عیش از وصال دلبران خوش
تو بادی بابت دلبر بشادی
بپیش تو زمانه دست در کش
پر از تیر جفای چرخ جافی
دل بدخواه جاه تو چو ترکش
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۶۰ - هم در حق مجدالدین نجیب الملک یوسف
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۶۵ - خطاب بشاه
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۷۰ - در حق شهاب الدین صابر بن اسمعیل ترمذی
شهاب الدین، سپهر فضل ، صابر
فضایل هست ذاتت را بفرمان
خرد با جان تو جستست وصلت
هنر با طبع تو بستست پیمان
شعار تست عز اهل دانش
دثار تست حرز اهل ایمان
ترا در نظم لعبت های آذر
ترا در نثر حکت های لقمان
تن مطروح را جاه تو قوت
دل مجروح را لطف تو درمان
سخن فرمان بر طبع تو چونانک
پری فرمان بر امر سلیمان
زهی !در فطرت تو علم حیدر
زهی ! در طینت تو شرم عثمان
شدم دور از تو و زین رأی باطل
پشیمانم ، پشیمانم ، پشیمان!
بدیدار تو دارم حرص و هستند
بهم در یک طویله حرص و حرمان
فرستادن بنزدیک تو اشعار
فرستادن بود زیره بکرمان
همیشه تا چو موسی نیست فرعون
همیشه تا چو هارون نیست هامان
همه اوقات تو بادا براحت
همه احوال تو بادا بسامان
نکو خواه تو در اقبال خرم
بداندیش تو در ادبار پژمان
یکی در قبضهٔ محنت گرفتار
یکی در روضهٔ نعمت خرامان
فضایل هست ذاتت را بفرمان
خرد با جان تو جستست وصلت
هنر با طبع تو بستست پیمان
شعار تست عز اهل دانش
دثار تست حرز اهل ایمان
ترا در نظم لعبت های آذر
ترا در نثر حکت های لقمان
تن مطروح را جاه تو قوت
دل مجروح را لطف تو درمان
سخن فرمان بر طبع تو چونانک
پری فرمان بر امر سلیمان
زهی !در فطرت تو علم حیدر
زهی ! در طینت تو شرم عثمان
شدم دور از تو و زین رأی باطل
پشیمانم ، پشیمانم ، پشیمان!
بدیدار تو دارم حرص و هستند
بهم در یک طویله حرص و حرمان
فرستادن بنزدیک تو اشعار
فرستادن بود زیره بکرمان
همیشه تا چو موسی نیست فرعون
همیشه تا چو هارون نیست هامان
همه اوقات تو بادا براحت
همه احوال تو بادا بسامان
نکو خواه تو در اقبال خرم
بداندیش تو در ادبار پژمان
یکی در قبضهٔ محنت گرفتار
یکی در روضهٔ نعمت خرامان
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۸۲ - در حق جمال الدوله حری
جمال دولت حری ، بافضل
شد اندر خاتم حری نگینه
بپیش رأی او خورشید تابان
بود چون پیش یاقوت آبگینه
فلک با نیک خواه او بمهرست
چنان با بدسگال او بکینه
بجاه او مکرم گشت خوارزم
چنان کز جاه پیغمبر مدینه
یکی پر در سفینه عاریت داد
مرا آن در معالی بی قرینه
بیک نظرت درون ، از بس فواید
مرا مانند دریا گشت سینه
سفینه گر ز بهر دفع غرقست
غریق منتم کرد این سفینه
شد اندر خاتم حری نگینه
بپیش رأی او خورشید تابان
بود چون پیش یاقوت آبگینه
فلک با نیک خواه او بمهرست
چنان با بدسگال او بکینه
بجاه او مکرم گشت خوارزم
چنان کز جاه پیغمبر مدینه
یکی پر در سفینه عاریت داد
مرا آن در معالی بی قرینه
بیک نظرت درون ، از بس فواید
مرا مانند دریا گشت سینه
سفینه گر ز بهر دفع غرقست
غریق منتم کرد این سفینه
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۹۱ - نیز در معارف
رشیدالدین وطواط : مقطعات
شمارهٔ ۹۲ - نیز در مدح معارف
رشیدالدین وطواط : غزلیات
شماره ۲ - دلم در عاشقی زار اوفتادست
دلم در عاشقی زار اوفتادست
بدست رنج و تیمار اوفتادست
ستم کش بایدم بودن بنا کام
که معشوقت ستمگار اوفتادست
نکو رویست و بدخویست و نشگفت
که گل در صحبت خار اوفتادست
بلای جان خلقست و دل من
بصد جانش خریدار اوفتادست
دلم امسال در دام غم عشق
بتراز پارو پیرار اوفتادست
همی شویم بخون این بار چهره
که دست خونم این بار اوفتادست
مرا عشقست و جز من مردمان را
ازین انواع بسیار اوفتادست
دلم بر دست و جان هم برد خواهد
نه خر مرده است و نه بار اوفتادست
ملامت چون کنم خود را؟ نه اول
ز من آیین این کار اوفتادست
ز من بیزار شد معشوق و بامنش
ندانم تا چه آزار اوفتادست؟
حدیث عشق ما و خوبی او
بر شاه جهان دار اوفتادست
علاء دین و دنیا شاه اتسز
که شاهی را سزاوار اوفتادست
بدست رنج و تیمار اوفتادست
ستم کش بایدم بودن بنا کام
که معشوقت ستمگار اوفتادست
نکو رویست و بدخویست و نشگفت
که گل در صحبت خار اوفتادست
بلای جان خلقست و دل من
بصد جانش خریدار اوفتادست
دلم امسال در دام غم عشق
بتراز پارو پیرار اوفتادست
همی شویم بخون این بار چهره
که دست خونم این بار اوفتادست
مرا عشقست و جز من مردمان را
ازین انواع بسیار اوفتادست
دلم بر دست و جان هم برد خواهد
نه خر مرده است و نه بار اوفتادست
ملامت چون کنم خود را؟ نه اول
ز من آیین این کار اوفتادست
ز من بیزار شد معشوق و بامنش
ندانم تا چه آزار اوفتادست؟
حدیث عشق ما و خوبی او
بر شاه جهان دار اوفتادست
علاء دین و دنیا شاه اتسز
که شاهی را سزاوار اوفتادست
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۱ - آغاز
الهی غنچه ی امید بگشای
گلی از روضه ی جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم
وز این گل عطر پرور کن دماغم
درین محنت سرای بی مواسا
به نعمت های خویشم کن شناسا
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان
زبانم را ستایش پیشه گردان
ز تقویم خرد بهروزیم بخش
بر اقلیم سخن فیروزیم بخش
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج
گشادی نافه ی طبع مرا ناف
معطر کن ز مشکم قاف تا قاف
ز شعرم خامه را شکر زبان کن
ز عطرم نامه را عنبر فشان کن
سخن را خود سرانجامی نمانده ست
وز آن نامه به جز نامی نمانده ست
درین خم خانه ی شیرین فسانه
نمی یابم صدایی زان ترانه
حریفان باده ها خوردند و رفتند
تهی خم ها رها کردند و رفتند
نبینم پخته ای زین بزم و خامی
که باشد بر کفش زان باده جامی
بیا جامی رها کن شرمساری
ز صاف و درد پیش آر آنچه داری
گلی از روضه ی جاوید بنمای
بخندان از لب آن غنچه باغم
وز این گل عطر پرور کن دماغم
درین محنت سرای بی مواسا
به نعمت های خویشم کن شناسا
ضمیرم را سپاس اندیشه گردان
زبانم را ستایش پیشه گردان
ز تقویم خرد بهروزیم بخش
بر اقلیم سخن فیروزیم بخش
دلی دادی ز گوهر گنج بر گنج
ز گنج دل زبان را کن گهر سنج
گشادی نافه ی طبع مرا ناف
معطر کن ز مشکم قاف تا قاف
ز شعرم خامه را شکر زبان کن
ز عطرم نامه را عنبر فشان کن
سخن را خود سرانجامی نمانده ست
وز آن نامه به جز نامی نمانده ست
درین خم خانه ی شیرین فسانه
نمی یابم صدایی زان ترانه
حریفان باده ها خوردند و رفتند
تهی خم ها رها کردند و رفتند
نبینم پخته ای زین بزم و خامی
که باشد بر کفش زان باده جامی
بیا جامی رها کن شرمساری
ز صاف و درد پیش آر آنچه داری
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۲ - افتتاح نامه به نام یگانه ای که چشمه روشن مهر از دریای نوالش یک نم است و دفتر ملون سپهر از آیات کمالش یک رقم
به نام آن که نامش حرز جانهاست
ثنایش جوهر تیغ زبانهاست
زبان در کام کام از نام او یافت
نم از سرچشمه ی انعام او یافت
خرد را زو نموده دم به دم روی
هزاران نکته ی باریک چون موی
پی آن مو زبان را شانه کرده
ز دندان شانه را دندانه کرده
تعالی الله زهی قیوم دانا
توانایی ده هر ناتوانا
فلک را انجمن افروز از انجم
زمین را زیب انجم ده به مردم
مرتب ساز سقف چرخ دایر
فراز چار دیوار عناصر
به ناف غنچه گل را نافه پیوند
ز گل بر شاهد گلبن حلی بند
قصب باف عروسان بهاری
قیام آموز سرو جویباری
بلندی بخش هر همت بلندی
به پستی افکن هر خود پسندی
گناه آموز رندان قدح خوار
به طاعت گیر پیران ریاکار
انیس خلوت شب زنده داران
رفیق روز در محنت گزاران
ز بحر لطف او ابر بهاری
کند خار و سمن را آبیاری
ز کان جود او باد خزانی
کند فرش چمن را زرفشانی
ز شکرش پر شکر کام شگرفان
ز قهرش زهر عیش تلخ حرفان
وجودش آن فروزان آفتاب است
که ذره ذره از وی نوریاب است
گر از خورشید و مه دارد نهان روی
فتد در عرصه ی نابودشان گوی
به ما زان منت هستی نه آمد
که هست و هستی و هستی ده آمد
ز بام آسمان تا مرکز خاک
اگر صد پی به پای وهم و ادراک
فرود آییم یا بالا شتابیم
ز حکمش ذره ای بیرون نیابیم
مبرا ذاتش از چونی و چندی
مبراتر ز پستی و بلندی
ز بی چونیش چون و چندها هست
بلندان با علو قدر او پست
خرد در ذات او آشفته رایی
طلب در راه او بی دست و پایی
اگر بنهد به لطف خود قدم پیش
شود زو دوری ما دم به دم بیش
چو خیزد صدمت صیت جلالش
بود در بارگاه لایزالش
ملک شرمنده از نادانی خویش
فلک حیران ز سرگردانی خویش
همان بهتر که ما مشتی هوسناک
کنیم آیینه از زنگ هوس پاک
ز بود خود فراموشی گزینیم
پس زانوی خاموشی نشینیم
ثنایش جوهر تیغ زبانهاست
زبان در کام کام از نام او یافت
نم از سرچشمه ی انعام او یافت
خرد را زو نموده دم به دم روی
هزاران نکته ی باریک چون موی
پی آن مو زبان را شانه کرده
ز دندان شانه را دندانه کرده
تعالی الله زهی قیوم دانا
توانایی ده هر ناتوانا
فلک را انجمن افروز از انجم
زمین را زیب انجم ده به مردم
مرتب ساز سقف چرخ دایر
فراز چار دیوار عناصر
به ناف غنچه گل را نافه پیوند
ز گل بر شاهد گلبن حلی بند
قصب باف عروسان بهاری
قیام آموز سرو جویباری
بلندی بخش هر همت بلندی
به پستی افکن هر خود پسندی
گناه آموز رندان قدح خوار
به طاعت گیر پیران ریاکار
انیس خلوت شب زنده داران
رفیق روز در محنت گزاران
ز بحر لطف او ابر بهاری
کند خار و سمن را آبیاری
ز کان جود او باد خزانی
کند فرش چمن را زرفشانی
ز شکرش پر شکر کام شگرفان
ز قهرش زهر عیش تلخ حرفان
وجودش آن فروزان آفتاب است
که ذره ذره از وی نوریاب است
گر از خورشید و مه دارد نهان روی
فتد در عرصه ی نابودشان گوی
به ما زان منت هستی نه آمد
که هست و هستی و هستی ده آمد
ز بام آسمان تا مرکز خاک
اگر صد پی به پای وهم و ادراک
فرود آییم یا بالا شتابیم
ز حکمش ذره ای بیرون نیابیم
مبرا ذاتش از چونی و چندی
مبراتر ز پستی و بلندی
ز بی چونیش چون و چندها هست
بلندان با علو قدر او پست
خرد در ذات او آشفته رایی
طلب در راه او بی دست و پایی
اگر بنهد به لطف خود قدم پیش
شود زو دوری ما دم به دم بیش
چو خیزد صدمت صیت جلالش
بود در بارگاه لایزالش
ملک شرمنده از نادانی خویش
فلک حیران ز سرگردانی خویش
همان بهتر که ما مشتی هوسناک
کنیم آیینه از زنگ هوس پاک
ز بود خود فراموشی گزینیم
پس زانوی خاموشی نشینیم
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۳ - ترتیب دلایل هستی واجب تعالی نمودن و ترغیب به تامل در آن فرمودن
دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک بازی
تویی آن دست پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
چرا زان آشیان بیگانه گشتی
چو دونان جغد این ویرانه گشتی
بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا لنگر ایوان افلاک
ببین در رقص ازرق طیلسانان
ردای نور بر عالم فشانان
همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص
به چوگان ارادت گشته رقاص
یکی از غرب رو در شرق کرده
یکی در غرب کشتی غرق کرده
شده گرم از یکی هنگامه ی روز
یکی شب را شده هنگامه افروز
یکی حرف سعادت نقش بسته
یکی سر رشته ی دولت گسسته
چنان گرمند در منزل بریدن
کزین جنبش ندانند آرمیدن
ز رنج راهشان فرسودگی نی
میان را درد و پا را سودگی نه
چه داند کس که چندین در چه کارند
همه تن رو شده رو در که دارند
به هر دم تازه نقشی می نمایند
ولیکن نقشبندی را نشایند
عنان تا کی به دست شک سپاری
به هر یک روی «هذا ربی » آری
خلیل آسا در ملک یقین زن
نوای «لا احب الآفلین » زن
کم هر وهم و ترک هر شکی کن
رخ «وجهت وجهی » در یکی کن
یکی بین و یکی دان و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
ز هر ذره بدو رویی و راهیست
بر اثبات وجود او گواهیست
بود نقش دل هر هوشمندی
که باید نقش ها را نقشبندی
به لوحی گر هزاران حرف پیداست
نیاید بی قلمزن یک الف راست
درین ویرانه نتوان یافت خشتی
برون از قالب نیکو سرشتی
به خشت از کلک انگشتان نوشته ست
که آن را دست دانایی سرشته ست
ز لوح خشت چون این حرف خوانی
ز حال خشت زن غافل نمانی
به عالم این همه مصنوع ظاهر
به صانع چون نه یی مشغول خاطر
چو دیدی کار رو در کارگر دار
قیاس کارگر از کار بردار
دم آخر کزان کس را گذر نیست
سر و کار تو جز با کارگر نیست
بدو آر از همه روی ارادت
و زو جو ختم کارت بر سعادت
کنی مانند طفلان خاک بازی
تویی آن دست پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ
چرا زان آشیان بیگانه گشتی
چو دونان جغد این ویرانه گشتی
بیفشان بال و پر ز آمیزش خاک
بپر تا لنگر ایوان افلاک
ببین در رقص ازرق طیلسانان
ردای نور بر عالم فشانان
همه دور شباروزی گرفته
به مقصد راه فیروزی گرفته
ولی هر یک چو گوی از جنبش خاص
به چوگان ارادت گشته رقاص
یکی از غرب رو در شرق کرده
یکی در غرب کشتی غرق کرده
شده گرم از یکی هنگامه ی روز
یکی شب را شده هنگامه افروز
یکی حرف سعادت نقش بسته
یکی سر رشته ی دولت گسسته
چنان گرمند در منزل بریدن
کزین جنبش ندانند آرمیدن
ز رنج راهشان فرسودگی نی
میان را درد و پا را سودگی نه
چه داند کس که چندین در چه کارند
همه تن رو شده رو در که دارند
به هر دم تازه نقشی می نمایند
ولیکن نقشبندی را نشایند
عنان تا کی به دست شک سپاری
به هر یک روی «هذا ربی » آری
خلیل آسا در ملک یقین زن
نوای «لا احب الآفلین » زن
کم هر وهم و ترک هر شکی کن
رخ «وجهت وجهی » در یکی کن
یکی بین و یکی دان و یکی گوی
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی
ز هر ذره بدو رویی و راهیست
بر اثبات وجود او گواهیست
بود نقش دل هر هوشمندی
که باید نقش ها را نقشبندی
به لوحی گر هزاران حرف پیداست
نیاید بی قلمزن یک الف راست
درین ویرانه نتوان یافت خشتی
برون از قالب نیکو سرشتی
به خشت از کلک انگشتان نوشته ست
که آن را دست دانایی سرشته ست
ز لوح خشت چون این حرف خوانی
ز حال خشت زن غافل نمانی
به عالم این همه مصنوع ظاهر
به صانع چون نه یی مشغول خاطر
چو دیدی کار رو در کارگر دار
قیاس کارگر از کار بردار
دم آخر کزان کس را گذر نیست
سر و کار تو جز با کارگر نیست
بدو آر از همه روی ارادت
و زو جو ختم کارت بر سعادت
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۴ - دست برداشتن به مناجات به دستیاری ارباب حاجات
خداوندا ز هستی ساده بودیم
ز بیم نیستی آزاده بودیم
نخست از نیست ما را هست کردی
به قید آب و گل پابست کردی
ز ضعف ناتوانایی رهاندی
ز نادانی به دانایی رساندی
فرستادی به ما روشن کتابی
به امر و نهی فرمودی خطایی
میان نیک و بد تخلیط کردیم
گهی افراط و گه تفریط کردیم
ره فرمودنی ها کم سپردیم
به نافرمودنی ها پا فشردیم
تو نگذشتی ز دستور عنایت
نپوشیدی ز ما نور هدایت
بر آن نور از تو گیرم پوششی نیست
چه حاصل زان چو از ما کوششی نیست
ز ناکوشیدن خود در خروشیم
بده توفیق کوشش تا بکوشیم
چو دانا همچو نادان گشته غرق است
ز دانش تا به نادانی چه فرق است
ز دستان های نفس ناخوش آهنگ
مکن بر ما ره حسن عمل تنگ
در آن تنگی که ما باشیم و آهی
ز رحمت سوی ما بگشای راهی
ازان ره خوان سوی درگاه ما را
به ایمان بر برون همراه ما را
ز بیم نیستی آزاده بودیم
نخست از نیست ما را هست کردی
به قید آب و گل پابست کردی
ز ضعف ناتوانایی رهاندی
ز نادانی به دانایی رساندی
فرستادی به ما روشن کتابی
به امر و نهی فرمودی خطایی
میان نیک و بد تخلیط کردیم
گهی افراط و گه تفریط کردیم
ره فرمودنی ها کم سپردیم
به نافرمودنی ها پا فشردیم
تو نگذشتی ز دستور عنایت
نپوشیدی ز ما نور هدایت
بر آن نور از تو گیرم پوششی نیست
چه حاصل زان چو از ما کوششی نیست
ز ناکوشیدن خود در خروشیم
بده توفیق کوشش تا بکوشیم
چو دانا همچو نادان گشته غرق است
ز دانش تا به نادانی چه فرق است
ز دستان های نفس ناخوش آهنگ
مکن بر ما ره حسن عمل تنگ
در آن تنگی که ما باشیم و آهی
ز رحمت سوی ما بگشای راهی
ازان ره خوان سوی درگاه ما را
به ایمان بر برون همراه ما را
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۵ - تخصیص مناجات به ناظم بی دستیاری مشارک و مساهم
من آن مرغم که دامم دانه ی توست
فسون وحشتم افسانه ی توست
تویی کاسباب کارم ساز کردی
در نعمت به رویم باز کردی
کرامت کردی از خدمت پسندی
به توفیق سجودم سربلندی
به راهت سرمه سا کردی جبینم
کشیدی سرمه چشم راه بینم
زبانم را به ذکر خود گشادی
دلم را ذوق یاد خویش دادی
به شیرینی و چربی از زبانم
نهادی لقمه ی خوش در دهانم
نه بر دندان ازو کوبی رسیده
نه از خوردن گلو رنجش کشیده
به شکر آن شکر گفتاریم ده
ز تلخی رسته شیرین کاریم ده
به بد گفتن زبان من مگردان
زبان من زیان من مگردان
ز کلکم گر جهد حرف خطایی
کزان پیش آیدم چون و چرایی
خط عفوم بر آن حرف خطاکش
چو کلکم زان میفکن در کشاکش
گیاهی ام وفاپرورده ی تو
ز آب و گل برون آورده ی تو
سرم هست از هوا هر سوی مایل
ولی پایم به کوی توست در گل
گلی کان پای من گیرد به کویت
ازان گل به که ندهد رنگ و بویت
چو غنچه یک دلم گردان درین باغ
چو لاله کن نشانمندم یه یک داغ
درین ره حاصلی چون یکدلی نیست
دو دل بودن به جز بی حاصلی نیست
نبیند پسته ی یک مغز خندان
چو بادام دو مغز آزار سندان
چو خوشه پرورد صد دانه در بر
به هر دانه رسد تیغیش بر سر
چو غنچه یکدل آمد بر وی از خار
نیابد با هزاران خنجر آزار
گناه من اگر از حد برون است
هزاران بار ازان فضلت فزون است
اگر باشد دو صد خرمن گناهم
توانی سوختن از برق آهم
وگر باشد ز عصیان صد کتابم
توانی شستن از چشم پرآبم
به هر گلرخ که کردم سرخ دیده
کنون از هر مژه خونم چکیده
خیال روی او از دیده شویم
از آن رو اشک سرخ آید به رویم
نظر گر سعی در بی آبیم کرد
سرشک آبی به روی کارم آورد
دو چشم من دو رود است از ندامت
همین بس آبرویم در قیامت
ازین سودا رسم شاید به سودی
رسان از من به پیغمبر درودی
فسون وحشتم افسانه ی توست
تویی کاسباب کارم ساز کردی
در نعمت به رویم باز کردی
کرامت کردی از خدمت پسندی
به توفیق سجودم سربلندی
به راهت سرمه سا کردی جبینم
کشیدی سرمه چشم راه بینم
زبانم را به ذکر خود گشادی
دلم را ذوق یاد خویش دادی
به شیرینی و چربی از زبانم
نهادی لقمه ی خوش در دهانم
نه بر دندان ازو کوبی رسیده
نه از خوردن گلو رنجش کشیده
به شکر آن شکر گفتاریم ده
ز تلخی رسته شیرین کاریم ده
به بد گفتن زبان من مگردان
زبان من زیان من مگردان
ز کلکم گر جهد حرف خطایی
کزان پیش آیدم چون و چرایی
خط عفوم بر آن حرف خطاکش
چو کلکم زان میفکن در کشاکش
گیاهی ام وفاپرورده ی تو
ز آب و گل برون آورده ی تو
سرم هست از هوا هر سوی مایل
ولی پایم به کوی توست در گل
گلی کان پای من گیرد به کویت
ازان گل به که ندهد رنگ و بویت
چو غنچه یک دلم گردان درین باغ
چو لاله کن نشانمندم یه یک داغ
درین ره حاصلی چون یکدلی نیست
دو دل بودن به جز بی حاصلی نیست
نبیند پسته ی یک مغز خندان
چو بادام دو مغز آزار سندان
چو خوشه پرورد صد دانه در بر
به هر دانه رسد تیغیش بر سر
چو غنچه یکدل آمد بر وی از خار
نیابد با هزاران خنجر آزار
گناه من اگر از حد برون است
هزاران بار ازان فضلت فزون است
اگر باشد دو صد خرمن گناهم
توانی سوختن از برق آهم
وگر باشد ز عصیان صد کتابم
توانی شستن از چشم پرآبم
به هر گلرخ که کردم سرخ دیده
کنون از هر مژه خونم چکیده
خیال روی او از دیده شویم
از آن رو اشک سرخ آید به رویم
نظر گر سعی در بی آبیم کرد
سرشک آبی به روی کارم آورد
دو چشم من دو رود است از ندامت
همین بس آبرویم در قیامت
ازین سودا رسم شاید به سودی
رسان از من به پیغمبر درودی
جامی : یوسف و زلیخا
بخش ۶ - نعت خواجه ای که خاتم ختمیت در انگشت داشت و مهر خاتمیت بر پشت علیه من الصلوات افضل ها و من التحیات اکمل ها
محمد کش قلم چون نامور ساخت
ز میمش حلقه ی طوق کمر ساخت
خط لوح عدم زان حرف حک شد
ازان سر حلقه ی ملک و ملک شد
تواند شد ز سر حالش آگه
خرد باجمله دانش حاش لله
درین دیر مسدس زوست روشن
مثمن روزنی از هشت گلشن
چو پای آراست از خلخال دالش
سر دین پروران شد پایمالش
چه نام است این که در دیوان هستی
بر او نگرفته نامی پیشدستی
زبانم چون ز وی حرفی سراید
دل و جانم زلذت پر برآید
چو نام اینست نام آور چه باشد
مکرم تر بود از هر چه باشد
مکرم شد ز عالم نسل آدم
مکرم تر ویست از هر مکرم
خدا بر سروران سرداریش داد
ز خیل انبیاسالاریش داد
چو آدم در ره هستی قدم زد
ز مهر روی صبح آراش دم زد
ز جودش گر نگشتی راه مفتوح
نبردی ره به جودی کشتی نوح
خلیل از وی نسیمی یافت کآتش
بر او شد همچو خرم گلستان خوش
مسیح از مقدم او مژده گویی
کلیم از مشعل او شعله جویی
به مصر جاهش از کنعان رسیده
غلامی بود یوسف زر خریده
در آن وادی که صالح ناقه کش بود
به یاد محملش با فاقه خوش بود
ز بستان وفا آزاده سروی
ز باغ اصطفی رعنا تذروی
قدش را پایه ی گردون خرامی
لبش را مایه ی یحیی العظامی
به بالا سایه بان چتر سحابش
چو زرین قبه بر چتر آفتابش
چو مه را بر سپر تیر اشارت
زد از سبابه ی معجز بشارت
دو نون شد میم دور حلقه ی ماه
چهل را ساخت شست او دو پنجاه
بلی چون داشت دستش بر قلم پشت
رقم زد خط شق بر مه به انگشت
نبودش خط ولی زد خط تخجیل
به کلک نسخ بر تورات و انجیل
خرامان سرو وی از سایه آزاد
جهان از سایه ی سرو وی آباد
ز سایه بود برتر پایه ی او
زمین و آسمان در سایه ی او
تنش را بود جان پاک مایه
ندید از جان کسی بر خاک سایه
فلک همچون زمین چون سایه دارش
ندید افتاد در پا سایه وارش
به سنگ از دست دشمن لعل او خست
به مشت ریگ پشت جمله بشکست
اگر چه کور شد زان چشم هر خام
چو سرمه ساخت روشن چشم اسلام
دهانش بود از در حقه ی پر
شد از خون درج مرجان حقه در
یکی دینار بود از حلم و فرهنگ
محک آمد پی دینارش آن سنگ
چو شد معیار او آن سنگ کاری
نشد ظاهر به جز کامل عیاری
پی دیوار ایمان بود کارش
ولی شد چار دای از چار یارش
کجا در راه دین درد آزمایی
که تا یابد به هر دائی دوایی
دوای جان جامی درد او باد
دلش همواره غم پرورد او باد
ز میمش حلقه ی طوق کمر ساخت
خط لوح عدم زان حرف حک شد
ازان سر حلقه ی ملک و ملک شد
تواند شد ز سر حالش آگه
خرد باجمله دانش حاش لله
درین دیر مسدس زوست روشن
مثمن روزنی از هشت گلشن
چو پای آراست از خلخال دالش
سر دین پروران شد پایمالش
چه نام است این که در دیوان هستی
بر او نگرفته نامی پیشدستی
زبانم چون ز وی حرفی سراید
دل و جانم زلذت پر برآید
چو نام اینست نام آور چه باشد
مکرم تر بود از هر چه باشد
مکرم شد ز عالم نسل آدم
مکرم تر ویست از هر مکرم
خدا بر سروران سرداریش داد
ز خیل انبیاسالاریش داد
چو آدم در ره هستی قدم زد
ز مهر روی صبح آراش دم زد
ز جودش گر نگشتی راه مفتوح
نبردی ره به جودی کشتی نوح
خلیل از وی نسیمی یافت کآتش
بر او شد همچو خرم گلستان خوش
مسیح از مقدم او مژده گویی
کلیم از مشعل او شعله جویی
به مصر جاهش از کنعان رسیده
غلامی بود یوسف زر خریده
در آن وادی که صالح ناقه کش بود
به یاد محملش با فاقه خوش بود
ز بستان وفا آزاده سروی
ز باغ اصطفی رعنا تذروی
قدش را پایه ی گردون خرامی
لبش را مایه ی یحیی العظامی
به بالا سایه بان چتر سحابش
چو زرین قبه بر چتر آفتابش
چو مه را بر سپر تیر اشارت
زد از سبابه ی معجز بشارت
دو نون شد میم دور حلقه ی ماه
چهل را ساخت شست او دو پنجاه
بلی چون داشت دستش بر قلم پشت
رقم زد خط شق بر مه به انگشت
نبودش خط ولی زد خط تخجیل
به کلک نسخ بر تورات و انجیل
خرامان سرو وی از سایه آزاد
جهان از سایه ی سرو وی آباد
ز سایه بود برتر پایه ی او
زمین و آسمان در سایه ی او
تنش را بود جان پاک مایه
ندید از جان کسی بر خاک سایه
فلک همچون زمین چون سایه دارش
ندید افتاد در پا سایه وارش
به سنگ از دست دشمن لعل او خست
به مشت ریگ پشت جمله بشکست
اگر چه کور شد زان چشم هر خام
چو سرمه ساخت روشن چشم اسلام
دهانش بود از در حقه ی پر
شد از خون درج مرجان حقه در
یکی دینار بود از حلم و فرهنگ
محک آمد پی دینارش آن سنگ
چو شد معیار او آن سنگ کاری
نشد ظاهر به جز کامل عیاری
پی دیوار ایمان بود کارش
ولی شد چار دای از چار یارش
کجا در راه دین درد آزمایی
که تا یابد به هر دائی دوایی
دوای جان جامی درد او باد
دلش همواره غم پرورد او باد