تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۲ - کشتی ام بسکه کند موج صفت رم ز کنار
کشتی ام بسکه کند موج صفت رم ز کنار
ترسم آخر بکنار دگرم اندازد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۳ - در صف حشر، چو بیند کرمت عرض گناه
در صف حشر، چو بیند کرمت عرض گناه
طاعتم آید و خود را بمیان اندازد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۶ - خانه تن، چو بسیل اجل از هم ریزد
خانه تن، چو بسیل اجل از هم ریزد
خبر مرگ تو گردیست کز آن برخیزد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۲ - شست گل دفتر خود، تا خط او خوانا شد
شست گل دفتر خود، تا خط او خوانا شد
سرو بر راسته زد، تا قد او پیدا شد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۳ - حرف بالای تو گفتم، سخنم گشت بلند
حرف بالای تو گفتم، سخنم گشت بلند
یا مژگان تو کردم، نفسم گیرا شد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۵ - مختصر تا نبود حرف، نگردد مقبول
مختصر تا نبود حرف، نگردد مقبول
بر سخن طول سخن چون خط بطلان باشد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۹ - تا نبینند دمی روی خوشی، مال جهان
تا نبینند دمی روی خوشی، مال جهان
مشت خاکیست که بردیده دونان زده اند!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۰ - نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوش
نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوش
ز آنکه آب از دم شمشیر بآتش گیرند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۳ - طرفه شهدی است خموشی، که ز شیرینی آن
طرفه شهدی است خموشی، که ز شیرینی آن
چسبدم بس‌که به هم لب، به سخن وا نشود!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۰ - روزگاری که منش سر بقدم میسودم
روزگاری که منش سر بقدم میسودم
زلف او در عدم آباد کمر میگردید
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۷ - بخشم و شهوت و حرص، اینقدر مده خود را
بخشم و شهوت و حرص، اینقدر مده خود را
نگاهبانی بستان، بدام و دد مگذار
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۲ - نفست از طول امل چند بود در تک و تاز؟
نفست از طول امل چند بود در تک و تاز؟
مرس این سگ دیوانه کنی از چه دراز!؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۸ - آریم بر سر حرف و، نشوی حرف نیوش
آریم بر سر حرف و، نشوی حرف نیوش
از جرس پنبه بر آری و، گذاری در گوش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۹ - باشد از خلق چه پوشیده، ز فقر است چه باک؟
باشد از خلق چه پوشیده، ز فقر است چه باک؟
نعمتی کاسه ما را نبود چون سرپوش!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۲ - شعله بیرون نتواند شدن از جاده شمع
شعله بیرون نتواند شدن از جاده شمع
من دل از قامت رعنای تو چون بردارم؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۳ - آشنا نیست بهم ظاهر و باطن ما را
آشنا نیست بهم ظاهر و باطن ما را
خویش گیریم و، سخنهای مسلمان داریم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۱ - غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟
غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟
درد با جان بلاکش چه تواند کردن؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۲ - از تو ای حادثه ارباب فنا را چه زیان؟
از تو ای حادثه ارباب فنا را چه زیان؟
برق با خرمن آتش چه تواند کردن؟!
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲ - گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
غالب آن است که شاهین شکند میزان را
شد زبون زنخت قامت چوگانی من
گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را
کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف
صادر جزیه به گردن فکند ایمان را
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
به صبا باز دهد بوی مه کنعان را
شاه ترکان خجل آید ز صف آرائی خویش
گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را
دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف
چاره زنجیر بود بنده ی نافرمان را
بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست
گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را
مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک
شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را
عیب یغما مکن ار دمدمه ی شیخ شنید
ناگزیر است بشر وسوسه ی شیطان را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۶ - زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را
زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را
خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند
جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را
بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد
دامن وصل تو در پای تو ریزم جان را
مدعی یافته تا دولت دربانی تو
از فغانم مژه برهم نخورد کیوان را
درخمار غمم از توبه کجائی ساقی
تا فدای سر پیمانه کنم پیمان را
این عجب تر که توئی یوسف و از شومی عشق
من اسیر آمده در بند غمت زندان را
یادگاری است از آن شست و کمان ای همدم
هان و هان برمکش از سینه من پیکان را
جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت
شیشه دیگر نشنیدم شکند سندان را
چند یغما ز نهیب فلک ترسانی
آخر از سیل چه اندیشه بود ویران را