عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۴۳ - خود را به خیل درافکنم مست آنجا
خود را به خیل درافکنم مست آنجا
تا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
یا پای رساندم به مقصود و مراد
یا سر بدهم همچو دل از دست آنجا
مولوی : رباعیات
رباعی ۵۵ - عشق تو بکشت ترکی و تازی را
عشق تو بکشت ترکی و تازی را
من بندهٔ آن شهید و آن غازی را
عشقت میگفت کس ز من جان نبرد
حق گفت دلا رها کن این بازی را
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۲ - مولای اناالتائب مما سلفا
مولای اناالتائب مما سلفا
هل تقبل عذر عاشق قد تلفا
این کان ندامتی صدودا و جفا
مولای عفی‌الله عفی‌الله عفا
مولوی : رباعیات
رباعی ۷۹ - آنی که فلک با تو درآید به طرب
آنی که فلک با تو درآید به طرب
گر آدمیی شیفته گردد چه عجب
تا جان بودم بندگیت خواهم کرد
خواهی به طلب مر او خواهی مطلب
مولوی : رباعیات
رباعی ۸۱ - امروز چو هر روز خرابیم خراب
امروز چو هر روز خرابیم خراب
مگشا در اندیشه و برگیر رباب
صدگونه نماز است و رکوعست و سجود
آنرا که جمال دوست باشد محراب
مولوی : رباعیات
رباعی ۹۳ - بی‌جام در این دور شرابست شراب
بی‌جام در این دور شرابست شراب
بی‌دود در این سینه کبابست کباب
فریاد رباب عشق از زحمهٔ او است
زنهار مگو همین ربابست رباب
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۰۴ - شب گشت درین سینه چه سوز است عجب
شب گشت درین سینه چه سوز است عجب
می‌پندارم کاول روز است عجب
در دیدهٔ عشق می‌نگنجد شب و روز
این دیدهٔ عشق دیده دوز است عجب
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۱۹ - آن پیش روی که جان او پیش صف است
آن پیش روی که جان او پیش صف است
داند که تو بحری و جهان همچو کفست
بی‌دف و نیی، رقص کند عاشق تو
امشب چه کند که هر طرف نای و دفست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۵ - آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
زو خواب طمع مدار کوکی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت دارد
ای بیخبر از عشق که این را گفته است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۹ - آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت
آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت
دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
با خود می‌گفت چون ز صورت برهم
با صورت عشق عشقها خواهم باخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۰ - آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
میلش بسوی اطلس مقراضی نیست
شد قاضی ما عاشق از روز ازل
با غیر قضای عشق او راضی نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۵ - آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
آنکس که ز سر عاشقی باخبر است
فاش است میان عاشقان مشتهر است
وانکس که ز ناموس نهان میدارد
پیداست که در فراق زیر و زبر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۰ - از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
از بسکه دل تو دام حیلت افراخت
خود را و ترا ز چشم رحمت انداخت
مانندهٔ فرعون خدا را نشناخت
چون برق گرفت عالمی را بگداخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۲ - از جمله طمع بریدنم آسانست
از جمله طمع بریدنم آسانست
الا ز کسی که جان ما را جانست
از هرکه کسی برد برای تو برد
از تو که برد دمی کرا امکان است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۳ - از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
از حلقهٔ گوش از دلم باخبر است
در حلقهٔ او دل از همه حلقه‌تر است
زیر و زبر چرخ پر است از غم او
هر ذره چو آفتاب زیر و زبر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۴ - از دوستی دوست نگنجم در پوست
از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
هرگز نزید به کام عاشق معشوق
معشوق که بر مراد عاشق زید اوست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۵۶ - از عهد مگو که او نه بر پای منست
از عهد مگو که او نه بر پای منست
چون زلف تو عهد من شکن در شکن است
زان بند شکن مگو که اندر لب تست
یا زان آتش که از لبت در دهن است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۶۱ - افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
افکند مرا دلم به غوغا و گریخت
جان آمد و هم از سر سودا و گریخت
آن زهرهٔ بی‌زهره چو دید آتش من
بربط بنهاد زود برجا و گریخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳ - اندر سر ما همت کاری دگر است
اندر سر ما همت کاری دگر است
معشوقه خوب ما نگاری دگر است
والله که بعشق نیز قانع نشویم
ما را پس از این خزان بهاری دگر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۷۴ - انصاف بده که عشق نیکوکار است
انصاف بده که عشق نیکوکار است
زانست خلل که طبع بدکردار است
تو شهوت خویش را لقب عشق نهی
از شعوت تا عشق ره بسیار است